(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


شنبه 7 شهريور 1388- شماره 19448
 

سوغاتي
افطاري
و باز هم رمضان...
ماجراهاي مدرسه
اين رنگ مد شده است!
شعر ناقابل
طواف عاشقان
باز باران با ترانه
تشكر نامه



سوغاتي

اگر يادتان باشد چند شماره پيش از اين با شما قرار گذاشتم كه از مراسم جشن تولد جانباز « احمد پورپيرعلي» گزارشي تهيه كنم و آن را به عنوان سوغاتي تقديم شما دوستان كنم .
آماده نشدن گزارش چند علت داشت :
1- صفحه ي فرهنگ مقاومت از جريان جشن تولد احمد آقا كه مطلع شد سفارش يك گزارش كوتاه را به ما داد .
قرار شد گزارش ما در آن صفحه به چاپ برسد .
2 - عكس ها به موقع به دستم نرسيد .
3 - در اين شماره خلاصه اي از آن روز را مي آورم تا به نوعي بد قولي نكرده باشم .
قرار من با مهدي و پرويز - دوتا از بچه محل هاي خوب و قديمي ام - جلوي متروي سرسبز در شرق تهران بود .
من دلم مي خواست براي احمد يك كادو بخرم اما نه من كه همه دوستان قديمي ام هم نمي دانستند چي بخرند .
در يك شكلات فروشي يك بسته كاكائو خريدم كه شبيه يك شكلات بزرگ بود .
رضا عمادي هم خبر داد كه من هم شيريني يا كيك مي خرم .
البته براي من و بقيه اين جشن تولد با همه ي جشن ها فرق مي كرد .
رفتم رسيدم سر قرار. پرويز پسر عمويم كه توي كرج است و معمولا همديگر را توي مناسبت هاي فاميلي مي بينيم از محل كارش در فرودگاه آمده بود .
احوالپرسي من و پرويز از توي مترو تا جلوي درادامه داشت .
مهدي ابراهيمي پوراسعد آن طرف خيابان منتظر ما بود .
من چند وقت پيش مهدي را بعد از سال ها در باز و در دفتر فروش نخ هاي ريسندگي ديده بودم ولي فكر مي كنم پسرعمويم خيلي وقت بود كه او را نديده بود . اين را مي شد از شوق و ذوق شان در سلام و روبوسي شان ديد .
به جمع ما علي اخوت و رضا عمادي را هم كه اضافه مي كرديم بر شوق ديدارمان افزوده مي شد .
مثل اين كه گزارشم دارد طولاني مي شود .
بگذاريد خلاصه اش كنم . من و پرويزسوار ماشين مهدي شديم و در يكي از خيابان ها مهدي يك گلدان پر از گل خريد .
من و پرويز هم با هم يك تابلو از اسماءالله و كارت تبريك و آويز تزييني خريديم .
¤¤¤
رسيديم جلوي ساختمان.
رضا عمادي آمده بود و منتظر ما بود تا باهم برويم .
يك طبقه را با آسانسور رفتيم با لا . جلوي در آسانسور احمد و همسرش خانم هاشمي به استقبال ما آمده بودند .

ادامه دارد

 



افطاري

تقديم به روح
«اميرآقا»
و يادگارش مسعود
كه دوسال است
افطاري بدون آنها
برگزار مي شود.
پيش نوشت: اين نوشتار مربوط است به پارسال! رمضان المبارك .1249 قرار بود بشود كتاب خاطرات اعضاي (دردسترس) واحد تخريب لشگر 17علي ابن ابيطالب (ع) (كه البته الان سپاه علي بن ابيطالب(ع) شده!) كه خب، نشد! هرچند از اول معلوم بود كه از اين قلم كتاب درنمي آيد.... بالاخره جواني است و هزار آرزو! متن نوشتار هم مربوط به سال گذشته است؛ با ويرايشاتي اندك.
يك مقدمه نسبتاً كوتاه:
جنگ كه تمام شد، بچه هاي واحد تخريب لشگر 17، دوستي خودشان را ادامه دادند. جلسات هفتگي شان با زيارت عاشورا شروع شد و اكنون كه بيست سال از جنگ و البته ازجلسات زيارت عاشورايي مي گذرد- نيز ادامه دارد. البته بدون زيارت عاشورا!
از آن همه بچه هاي واحد تخريب، يك هسته ده، پانزده نفري مانده كه هر هفته، دو هفته و يا هر ماه يك بار به خانه هم مي روند و با هم صحبت مي كنند تا نكند آن صفاي قديمي يادشان برود. بعضي وقتها هم جلسه ها خانوادگي مي شود و با زن و بچه و به قول خودشان خانه يك نفر خراب مي شوند. اينها را گفتم تا بدانيد يك تيم ده، پانزده نفره كاملا هماهنگ و آماده كه بچه هايشان هم با هم رفيق صميمي اند و دلشان براي هم تنگ مي شود. اين تيم هماهنگ هرسال، ماه رمضان، براي رفقاي رزمنده اي كه مي شناسندشان دعوت نامه مي فرستند و يك جا جمع شان مي كنند تا بعد از يك سال ديداري تازه كنند و بگويند از خاطراتشان كه اشك از چشمانت در مي آورد. گاهي آنقدر خنده دار است كه چشمانت از قهقهه زيادي خيس مي شود و گاهي آنقدر سوزناك كه ناخودآگاه مي بيني چشمانت تر شده و داري اشك مي ريزي.
امسال مانند هرسال افطاري برگزارشد، خيلي ها گفتند بهترين افطاري بود و خيلي ها هنوز با افطاري هاي سال هاي قبل نوستالوژي داشتند. در «پيش درآمد» فضاي افطاري امسال و رنج و زحمت هايي كه با زبان روزه كشيديم درك كنيد...!
يك پيش درآمد نسبتاً بلند:
زنگ پيامك گوشي پدرم خبر از اين مي داد كه نمي توانيم در جلسه هماهنگي افطاري شركت كنيم. ما تهران بوديم و آنها در قم جلسه شان را تا ساعاتي ديگر برگزار مي كردند. چند ساعت بعد پدرم زنگ زد تا موعد افطاري را بپرسد: «جمعه دوم ماه رمضان» كه با تقويم 1387 هجري شمسي مي شود 22 شهريور كه مصادف بود با 11 رمضان.
دوهفته وقت باقي مانده بود و دراين دوهفته دعوت نامه ها فرستاده شد و زنگ ها زده شد و مكان هم مشخص شد. بالاي پشت بام!
پس از اينكه پدرم به ما امر كرد كه «شماره كامران نجف زاده را گير بيار بياد گزارش تهيه كنه» و توضيح اينكه «مگر من 118 ام و در ضمن آقاي نجف زاده لبنان است، ثالثا پارسال ايميل زدم، جواب نداد» و توصيه «يك برنامه درست و حسابي بنويسيد به صدا و سيما با كله برايتان خبرنگار مي فرستند» رفتند سراغ يكي از دوستانشان كه در صدا وسيماي مركز قم است و گفتندش كه«بيا و فيلمي بگير شايد شبكه چهار به جاي رازبقا نشانمان داد!» و نمي دانم چگونه شده بود كه يك تيم فيلمبرداري ديگري مي رود پيش اين آقا ومي گويند به ما گفته اند كه از «چند تا جانباز و رزمنده مجروح كه حالشان خيلي خراب است» فيلمي بگير و گزارشي تهيه كن و... كه آخرش همان رفيقشان آمد و فيلم خوبي هم انصافاً گرفت و ما نفهميديم اين «چند تا جانباز و رزمنده مجروح كه حالشان خيلي خراب است» چه كساني بوده اند كه آدرس شان با ما يكي بوده و تنها حالشان خراب نبوده كه هيچ خيلي هم سر كيف بودند كه بالاخره بعد از يك سال مي خواهند رفيق هايشان را ببينند و ديداري تازه كنند. و البته همين آقاي فيلم بردار بودند كه پس از بازديد از محل مورد نظر، منطقه سوق الجيشي- و صد البته لجستيكي -پشت بام را براي افطاري پيشنهاد مي دهند كه هيچي نداشته باشد، حداقل مردم آزاري اش را براي همسايه ها دارد.
سريع اين دو هفته گذشت و روز موعود رسيد.
ساعت 11 صبح از خواب بيدارمان كردند كه برخيز و بيم ده! امروز افطاري است و بايد آماده شوي تا برويم و بالاي پشت بام منزل «حسين آقا» را آماده كنيم. ماشين را روشن كرديم و در راه به دنبال ظرف يك بار مصرف شله زرد خوري! مقابل هر يك بار مصرف فروشي توقف كرديم تا آخرش 250تا يك بار مصرف ماست خوري!گيرمان آمد. بالاخره ظرف يك بار مصرف جيره پــدرم بود و بايد مي خريد.
به هرحال به محل افطاري رسيديم، خانه «حسين آقا» يكي از اعضاي هسته اصلي كه چند سالي است آنجا افطاري را مي گيريم. رفتيم تو، هيچ كس نيامده بود. صاحب خانه بود، پدرم و من! و البته اوستايي را آورده بودند تا شير دست شويي بالاي پشت بام را درست كند، تا بعد از افطار، اگر كسي خواست وضو بگيرد نيازي به بالا و پايين رفتن از پله ها نباشد.
داستان نماز بعد از افطار هم خيلي جالب است، هر بار مي گويم اول نماز بخوانيم و بعد افطار بخوريم جواب خوبي در چنته دارند:«ما جنگيديم، نيازي نيست اول نماز بخوانيم» در هرچه كه با هم اختلاف داشته باشند، دراين زمينه همه متفق القول مي گويند:« نماز، بعد از افطار».
بعد از نماز ظهر، كم كم همه آمدند و نشستند و كارها ماند براي ما بچه ها! اولي اش، ظرف كردن شله زردها بود. شله زرد داغ را بريز توي ظرف هاي پلاستيكي كه از داغي شله زرد كج و كوله مي شوند. حساب دست هاي سوخته مان را خودتان بكنيد.
بزرگترها لطف كردند و آمدند زحمت ريختن دارچين و پودر نارگيل را به عهده گرفتند، انصافاً لطف كردند ديگر!
شله زردها را كه ظرف كرديم، رفتيم پايين تا مثلا بتوانيم كمي استراحت كنيم. باز هم دم «اسماعيل» گرم كه در اين مدت استراحت نشست خرما ها و سبد هاي سبزي را شست. انصافا متخصص شست و شوست، آخرش هم در شستن ظرف ها كمك مي كرد.
تازه داشتيم نفسي تازه مي كرديم كه فرش ها رسيد. ما را بلند كردند و خودشان نشستند.
دوباره كارها افتاد گردن بچه ها، 5 نفر شده بوديم «من، اسماعيل، ابوالفضل، علي اصغر و جواد» فرش ها را از وانت پايين مي آورديم و مي برديم بالاي پشت بام! البته كارش ماند روي دوش بقيه. من كه فقط يكي را بردم بالا!
بعداز اينكه فرش ها را رسانديم بالا، بزرگترها آمدند و در راستاي سياست هاي نظارتي! كمكمان كردند تا فرش ها را بياندازيم. البته دستگاه پخش و يك باند را هم بالا آوردند كه البته باند دومي مي ماند تا خودمان بالا بياوريمش.
پس از اينكه فرش ها را انداختيم و باندها را وصل كرديم نوبت به كار فرهنگي رسيد. البته ناگفته نماند دراين مدت «آقا يدالله» و «سيد» داشتند سيستم برق رساني را درست مي كردند. كه باز هم همه زحمات افتاد گردن «آقا يدالله». چون «سيد» تصادف كرده بود و پايش توي گچ بود. البته باز هم به مرام «سيد»، با اينكه كسي از او توقع نداشت، بيش تر از «آقا رضا» كه سر و مر وگنده است و با هر تماس تلفني، كلي تخم مرغ مي فرشد و به تبع آن هم كلي پول جابجا مي كند، كار كرد.
كار فرهنگي عبارت بود از نصب پارچه نوشته هايي كه تهيه شده بود و البته چند پيام از شهدا كه در كاغذ A4 وجود داشت.
پيام ها را در راه پله چسبانديم و پلاكاردها را براي تزيين پشت بام نگه داشتم. از آنجايي كه چسب، روي سيمان (اعم از سفيد وسياه) نمي چسبد، مجبور شديم با سيم و ميخ پلاكاردها را ثابت نگه داريم، كه زحمت شان افتاد روي گردن «اسماعيل» و پدرم.
يك مشت استخوان ويك روكش را تصور كنيد كه هر روز تا ساعت 3-2 بعدازظهر مي خوابيده و بعد از خوابش هم پشت يك ميز و يك كامپيوتر لكنتي مي نشسته! حالا آمده و تا ساعت 5 سرپا بوده. خب حداقلش اين است كه ديگر حال وحوصله كاركردن نداشته باشد. خودم را مي گويم، حق بدهيد كه سفره انداختن بيفتد روي گردن بزرگترها- البته بازهم با كمك بچه ها- و طبق ضرب المثل «كار را كه كرد، آن كه تمام كرد» تمام كارهاي انجام شده به نام خودشان ثبت شود.
من كه نشسته بودم پشت ميكروفن و هي از اين و آن مثلاً گزارش مي گرفتم و باهاشان صحبت مي كردم كه هم حوصله ام سرنرود و هم همسايه ها را مستفيض كنيم! جاي بسي شكر دارد كه ارتفاع ديوارهاي اطراف پشت بام بلند بود و لنگه كفش به آنجا نمي رسيد وگرنه...
و البته جاي بسي تشكر است از «آقارضا» كه هيچ كاري نكرد، حداقل در اين مصاحبه ها شركت كرد و با سخنانش فضا را مفرح كرد و البته كلي هم ادعا مثل: «فرماندهي جنگ، راننده بودن در مرغ داري، براي ماديات كار نكردن و...» و اي كاش ادعاي آخريش كه گفت: «مجتمع مسكوني كه داريم مي سازيم قرار است در اختيار جوانان و به صورت رايگان قرار بگيرد.» درست باشد!
سفره را كه انداختيم، كم كم ميهمان ها رسيدند. اولش آن ها كه آشناتر بودند آمدند، ما هم رفتيم پايين، دم در تا ميهمان ها را راهنمايي... دروغ چرا، رفتيم تا خودمان را داخل آدم حساب كرده باشيم.
دم در كه رسيدم، «دكتر»- كه هماهنگ كننده ومسئول هيئت است و هرموقع خدا به داروخانه اش بروي، حداقل دو- سه تا از بچه هاي واحد تخريب را مي بيني كه آنجا نشسته اند- يك پاكت پلاستيك مشكي به من داد و امر كرد كه دم در بايستم و هركس خواست بيايد تو يك پلاستيك به اش بدهم. و البته بقيه را گفت كه در ركاب «ميرز ابوالفضل» باشند كه چايي بريز بچه هاست و هرجا كه باشد، آشپزي اش را «ميرز ابوالفضل» مي كند و حتماً مي دانيد «ميرز» مخفف «ميرزاست»...
پلاستيك دست مردم دادن اين حسن را داشت كه مي فهميدي چه كساني آمده اند. از آنجا كه بچه هاي تخريب و اطلاعات با هم قرابت نزديكي داشته اند، تك و توك بين تخريبچي ها كه مي آمدند، اطلاعات عملياتي هاي لشگر 17 هم پيدايشان مي شد. البته ميهمان متفرقه همه دعوت كرده بودند، بلكه اين رسم از ميان نرود!
پس از هم ولايتي ها، نوبت به ميهمانان خارجه رسيد! تخريبچي هاي استان مركزي و قزوين. آنطور كه مي گويند، لشگر 17 آن وقت ها اين دو استان را هم تحت پوشش قرار مي داده!
بوي اذان كه آمد، پلاستيك ها را گذاشتم و رفتم پيش «ميرز ابوالفضل» تا با چاي افطار كنم. براي قند، تا پشت بام رفتم و آنجا چايي را خوردم، بعدش يك ليوان دوغ و بعدتر هم يك ليوان آب!
هنوز ليوان آب دستم بود كه احضارم كردند براي كمك به آوردن شام! شام چلوكباب بود، با گوجه اضافه. توي راه پله ايستاديم و ظرف ها را دو تا دو تا از پايين تا بالا مي رسانديم! وسط كار يكي از ظرف ها ازدستم افتاد و برنج هايش ريخت؛ و چه خوب شد كه افتاد! حداقل كباب هايي كه زمين نيفتاده بود را سه نفري (من، علي اصغر و جواد) خورديم...
شام را خورديم و نماز جماعت را هم خوانديم و تازه ماجرا شروع شد. خاطره گويي ولي اين بار بدون ميز و فقط يك صندلي. دوربين ها همينطور ضبط مي كردند ويكي ديگر از بعضي ها گزارش مي گرفت.
خاطره ها كه تمام شد، كليپي كوتاه در رابطه با ماه رمضان پخش كردند كه از تصاوير آرشيوي واحد تخريب استفاده شده بود تصاويري كه ازشبكه 4 با عنوان «مهموني» پخش شده بود؛ مثل اينكه واقعا قسمت ما همان شبكه فرهيختگان بوده، با راز بقايش.«مهموني» كه تمام شد «حاج حسين» مداحي را شروع كرد و مجلس را به فيض رساند و پس ازياد شهدا، مجلس رسما تمام شد اما حاشيه ها زيبا بودند.
گله به گله رفقا دور هم جمع شده بودند و ياد ايام را زنده مي كردند. شماره مي دادند و آدرس مي گرفتند تا اگر روزي گذارشان به شهر آن ها افتاد شبي را ميهمان همرزم شان باشند.
جلسه تمام شد و اين پيش درآمد هم. اما همان هسته اصلي و بچه هايشان تا 2 نيمه شب بيدار بودند و عده اي جمع و جور مي كردند و عده اي هم نه!
بعدش رفتيم دنبال مادر و خواهرمان كه خانه «آقا محسن» بودند؛ يعني همه آن ها كه تا 2 شب آنجا بودند، خيال شان بابت زن و بچه راحت بودكه سرشان گرم است و گرنه دل و جرات مي خواهد تا بدون اجازه تا اين وقت شب بيرون باشي!
خيلي پيش درآمد يك طرفه اي شد. آينه تمام نماي مظلوميت خودم! كاش بقيه هم پيش درآمدي مي نوشتندو روايت شان را از اين شب به يادماندني به ثبت مي رساندند. اصلا خود اين پيش درآمدها را مي شد كتاب كرد...
محمد حيدري / قم

 



و باز هم رمضان...

كم كم به ماه مبارك رمضان نزديك مي شويم و يا احتمالا وقتي كه نامه من به دست شما مي رسد، در اين ماه مبارك كه ماه بندگي خداست، به سر مي بريم. ماهي كه سفره كرم و رحمت الهي به روي بندگانش بازباز است. حتي به روي بنده گنه كاري چون من. ولي من هر چه قدر هم كه گنه كار باشم، باز هم بنده خدايم و با تمام وجود دوستش مي دارم.
مولاي متقيان، حضرت علي(ع) در مناجات شعبانيه خطاب به خداوند متعال فرمودند:
«... الهي! ان اخذ تني بجرمي اخذتك بعفوك، و اين اخذتني بذنوبي اخذ تك بمغفرتك، و ان ادخلتني النار اعلمت اهلها اني احبك...»
«... بار خدايا! اگر مرا به جرمم مؤاخذه كني، تو را به عفوت مؤاخذه مي كنم و اگر مرا به گناهم بازخواست كني، تو را به مغفرتت بازخواست كنم و اگر مرا به آتش دوزخ بري، اهل آتش را آگاه خواهم كرد كه من تو را دوست مي داشتم...»
بار الها! حال كه خود، ماه مبارك شعبان را مقدمه اي بر اين ماه مبارك قرار دادي، از تو مي خواهم كه به حق مناجات هاي زيباي اميرالمؤمنين علي(ع) و تمامي ائمه اطهار- عليه السلام- كه لحظه لحظه با ياد تو انس مي گرفتند و نيز به حق اين ماه عزيز و مبارك كه در رحمتت به روي تمامي بندگان باز و درهاي جهنم به روي آنان بسته مي باشد، از گناهان تمامي انسان هايي كه از سر غفلت مرتكب آنها مي شوند و همچنين از گناهان اين بنده حقير درگذري و طعم شيرين اطاعت و بندگي ات را در اين ماه همانگونه كه در دل بندگان مخلصت نهادي، در دل ما نيز بنهي.
پس من هم همانند كميل بن زياد كه از مولايش علي(ع) آموخت، اين نجوا را سر مي دهم كه:
«... يا سريع الرضا! اغفر لمن لايملك الا الدعا فانك فعال لماتشاء...»
«... اي كه از بندگانت بسيار زود راضي و خشنود مي شوي! ببخش بر بنده اي كه جز دعا و تضرع به درگاهت مالك چيزي نيست كه تو هر چه بخواهي به قدرت كامله ات، البته مي كني...»
«آمين يا رب العالمين»
«محيا ايرجي، 17 ساله، شهريار»

 



ماجراهاي مدرسه

مجيد درخشاني
راستگويي
معلم، كتاب توي دستش را ورق زد. رو به بچه ها كرد و گفت: «دانش آموزان عزيز؛ چيزي به پايان سال نمانده، تا يك هفته ديگر امتحانات شروع مي شود و بعد هم تعطيل مي شويم تا سه، چهار ماه كه دوباره مدرسه ها باز شوند.»
كمي جلو رفت. به بچه ها كه آرام پشت ميز نشسته بودند، نگاه كرد و ادامه داد: «من از شما خواهش مي كنم، هميشه راستگو باشيد و درستكار؛ هيچ وقت هم، حتي اگر به ضررتان هست، دروغ نگوييد. آدم راستگو پيش خدا و نزد مردم عزيز است.»
بچه ها، به آرامي سرشان را تكان دادند و حرف معلم را تاييد كردند.
معلم، كتاب را روي ميزش گذاشت وگفت: «همان طور كه قبلا گفته بودم. حالا يك امتحان قوه ازتان مي گيرم تا ببينم، چقدر درس خوانده ايد. كتابها را ببنديد و توي ميز بگذاريد. نفرات وسط هم بيايند بيرون، به غير از خودكار يا مداد، هيچ چيز ديگر برنداريد.»
بچه ها، با عجله كتابها را بستند و توي ميز گذاشتند. پنج نفر قلم به دست از ميز، بيرون آمدند و گوشه و اطراف كلاس روي زمين نشستند.
معلم، از روي ميزش، ورقه سوالات را برداشت به همه بچه ها داد و گفت: «شروع كنيد. هيچ كس چيزي نپرسد و سرتان را هم از روي ورقه تان بلند نكنيد.»
روي صندلي، پشت ميز آهني اش نشست. سكوت برقرار شد.
بچه ها، مشغول خواندن و نوشتن جواب سوال ها بودند. چند نفري لحظه اي به آقا معلم نگاه كردند.
آقا معلم، چيزي نگفت. كتاب روي ميز را برداشت و مشغول مطالعه شد.
كمي كه گذشت، آقا معلم كتاب را بست. خميازه اي كشيد و ناگهان نگاهش به مسعود افتاد. او خودش را به اكبر نزديك كرده بود و داشت حرف مي زد.
معلم بلند شد. با عصبانيت به طرف مسعود رفت و داد زد: «چكار مي كني احمق؟!»
مسعود، رنگش پريد و با ترس گفت: «آ... آقا... تـ.. تـ... قلب.»
معلم دستش را بالا برد و با خشم پرسيد: «تقلب! پسره بي شرف ...!»
مسعود، سرش را به علامت تاييد تكان داد.
دست آقا معلم، محكم توي سر مسعود پايين آمد.
جاذبه
آن روز، خانم معلم، مشغول تدريس درس علوم بود. او، با انداختن اشيا به آسمان، علت سقوط اجسام را از بچه ها مي پرسيد.
وقتي دانش آموزان را آماده و كنجكاو شنيدن پاسخ كرد، ماجراي كشف نيروي جاذبه زمين را شرح داد: «بله بچه ها، يك روز، يك مرد بزرگ كه نامش اسحاق نيوتون بود، زير درختي نشسته بود و مشغول تماشاي برگهاي درختان بود كه ناگهان، سيب بزرگي از درخت كنده شد و روي سرش افتاد.»
يكي از بچه ها گفت: «سرش شكست خانم؟»
خانم معلم، چشم غره اي به دانش آموز رفت و گفت: «نه جانم؛ او از همين اتفاق بسيار ساده، قانون جاذبه زمين را كشف كرد.»
همانطور كه به آرامي قدم مي زد، ايستاد و رو به دانش آموزان پرسيد: «بچه هاي عزيز، آيا به نظر شما اين چيز جالبي نيست؟ ما از اين ماجرا به چي پي مي بريم؟»
يكي از بچه ها از پشت ميز بلند شد، اجازه گرفت و گفت: «چرا خانم، خيلي جالبه، چون اگر نيوتن مثل ما، پشت ميزهاي مدرسه نشسته بود و به شما نگاه مي كرد، هيچ وقت نمي توانست، قانون جاذبه را كشف كند!»

 



اين رنگ مد شده است!

دوست تازه
من فاطمه طالبيانم و 13سالمه و اين ايميلو از تهران براتون مي فرستم. راستش بعد از اينكه مدرسه رو خوندم گفتم دومين مطلبم رو براتون ارسال كنم، با اينكه مي دونم...
چه قدر بد است كه آدم خودش نباشد و بدتر از همه اينكه اگر خودش نيست، نقش خودش را هم بازي نكند. هميشه مجبور باشد اداي ديگران را دربياورد. تو لباس پوشيدن هميشه مطيع ديگران باشد. كه چي؟ فقط به خاطر اينكه اين رنگ مد شده، آن رنگي بپوشد. چه از اين رنگ خوشش بيايد چه نيايد. يعني اصلاً تصميم نمي گيرد؛ انگار قدرت تصميم گيري ندارد. انگار يكي دارد او را به اجبار وادار به اين كار مي كند! مهم نيست كه بزرگترها چه مي گويند. مهم نيست كه اين لباس يا اين حرف يا اين حركات متناسب با آدم نباشد. فقط چون اين روزها همه اين لباس را مي پوشند، اين جوري حرف مي زنند، اين جوري غذا مي خورند، مي نشينند، بلند مي شوند، مي خندند و... آدم هم بايد اينجوري باشد. براي خودمان دنيايي درست كرديم چهار وجب در چهار وجب؛ دنيايي كه آنقدر كوچك است كه فقط اداهاي ما در آن جا مي شود. دنياي پوچ و بي معني. بايد از اين دنيا فرار كرد. بايد از اين رنگ ها، از اين حرف ها و از اين اداها فرار كرد. هر روز يك رنگ مي شويم و هرلحظه يك شكل و به قول خودمان، امروزي شده ايم و روشن فكر!
كاش كمي هم خودمان باشيم؛ به رنگ خودمان و به شكل خودمان!
كاش فقط شبيه خودمان باشيم!
فاطمه طالبيان / تهران

 



شعر ناقابل

مادرم را دوست دارم مثل گلهاي بهاري
لاي لايي هاي او را مي ستايم چون قناري
در نمازش تا ستاره ميرود هر روز و هر شب
چادر و سجاده اش را در بغل مي گيرم آري
قصه مي گويد برايم وقت خواب و وقت شادي
غصه دارد قلب پاكش مي نشيند در كناري
قدر بشناسد هميشه، شكر گويد تا قيامت
هر كه دارد مثل مادر دلبري، ياري، نگاري
مادرم باراني از گل، مي نشيند در كنارم
مي نشاند در كنارش تا دهد صبر و قراري
تا هميشه كارت اين است، درد و رنج و غصه و غم
باز صبحانه گذشت و تو به دنبال ناهاري
من برايت هيچ دارم تو ولي اي خوب عالم
غير قلبي صاف و روشن مادر خوبم چه داري؟
شعر من ناقابل اما مادرم گويد قشنگ است
حرف آخر اينكه يعني مادرم ماه است آري
مرضيه اسكندري/قزوين

 



طواف عاشقان

مكه شهر عشق، شهر عشاق و شهر مولا كه بوي خدا دارد.
وقتي به كعبه مي نگرم، با تمام وجودم حضورت را احساس مي كنم.
هنگامي كه بر روي زمين مكه قدم برمي دارم، خود را رها زدنيا و در حال پيوستن به معبودم مي بينم.
طواف خانه كعبه، براي هر عاشقي يك آرزوست، چرا كه مهدي فاطمه نيز همراه عاشقان، خانه معبودش را طواف مي كند.پروردگارا تو را به دردانه ات حسين بن علي عليه السلام، قسمت مي دهم نگذار عاشقانت اين آرزوي قشنگ زيارت سرزمين وحي را، با خود به دل سرد خاك ببرند.
«اللهم الرزقنا حج بيتك الحرام»
نرگس بختياري / كرج

 



باز باران با ترانه

حس خوبي دارم. حس مي كنم بارون باز با ترانه يا حتي بي ترانه رو قلبم مي ريزه. شبايي رو يادم مي ياد كه زير چتري بودم واسه بارون تو، برات ترانه ي عشق مي خوندم و تو صدامو خيلي خوب مي شنيدي. درسته كه به ظاهر چتر به دستم و منتظر بند اومدن بارون، باروني كه صداش صداي ترانه ست. اما اين دل، دلش نمي خواد حتي، فقط يك لحظه صداي ترانه ات قطع بشه. حس مي كنم خيلي نزديكي. انگار همين دور و برايي. بريز بارونتو. بريز، با ترانه بريز. بريز كه هنوزم عاشقتم، فقط عاشق تو. تو كه خيلي نزديكي. همين دور و اطراف. آره همين جاها!
زهرا كريمي (باران)/ تهران

 



تشكر نامه

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت تمامي دست اندركاران روزنامه كيهان به خصوص عزيزان صفحه مدرسه.
اول از همه از شما بابت چاپ مطلب قبليم تحت عنوان «منم بابامو دوست دارم، اما با اين فرق كه...» تشكر فراوان به عمل مي آورم.
دوم اينكه مي خواستم اگر شما با توجه به شناختي كه با خواندن اين دو مطلب از بنده پيدا كرديد، اگر قبول كنيد، من هم بتوانم يكي از اعضاي تيم ادبي و هنري صفحه مدرسه شوم. چون از وقتي كه مطلبم در اين صفحه چاپ شده، علاقه ام به نوشتن چندين برابر شده است.
حالا هم زياد وقتتان را نمي گيرم. چون مي دانم كه صدها نامه براي خواندن انتظار شما را مي كشند. فقط اگر با پيشنهادم بابت عضويت در اين تيم موافقت به عمل آمد، شرايطش را براي بنده معلوم كنيد. اعم از اينكه چه مداركي بايد تحويلتان بدهم و يا اينكه ماهي چند مطلب برايتان ارسال كنم و... اگر با اين امر موافقت شود، بسيار ممنونتان مي شوم و تا آخر عمر مديونتان خواهم بود.
«ما را از دعاي خيرتان در اين ماه مبارك بي نصيب نگذاريد.»
با تشكر
«محيا ايرجي، 17 ساله، از شهريار»

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14