(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 3 شهريور 1388- شماره 19445

زنگ آخر
در باغ سر سبز ولايت گزارشي از اردوي طرح ولايت -بخش پاياني
اولين آزادمرد خدايي
پ مثل پاكي...
قاب كتاب
به دلاورمردان سرزمينم كه با اسارت خود آزادي را به ميهن هديه كردند
تابستان
خانوم ترين دختر دنيا
ماجراهاي مدرسه



زنگ آخر

محمد عزيزي (نسيم)
سوم خرداد ماه سال 1361 دبستان شهيد مهدي نيكبخت
زنگ آخر توي كلاس پنجم / سه در نيمكت آخر از رديف وسط نشسته بودم .
معلم ما آقاي قاسم زادگان بود كه الان بازنشسته شده است .
مشغول درس و مشق مان بوديم كه يك دفعه صداي بوق ماشين ها بلند شد .
اول فكر كرديم اين شادي براي عروسي است اما وقتي صداي بوق و شادي ها بيشتر و بيشتر شد فهميديم كه اتفاقي افتاده است .
زنگ آخر خورد . اولين صدايي كه به گوش مان خورد اين بود :
خرمشهر آزاد شد !
¤¤¤
يك ماه پيش اولين پرستوي خونين بال محله مان از سفر كربلا برگشته بود :
شهيد عباس (حسين) مسلم خاني
رفتم دوباره نگاهي به اعلاميه ي عباس انداختم . ديدم زير عكسش نوشته شده :
محل شهادت : خرمشهر

در يكي از روز هاي خوب عيد
ناگهان از دورها رودي رسيد
رود برگ ياس را آورده بود
پيكر عباس را آورده بود
پيكرش در قايق تابوت بود
رود با او شعر رفتن مي سرود
عاقبت با موج موج دست ها
قايقش كوچيد از بن بست ها
رفتن عباس حرفي تازه داشت
در دل ما شور و شوقي تازه كاشت
شور و حال پركشيدن تا خدا
شوق رفتن سوي دشت كربلا
دوستان آماده ي رفتن شدند
باغبانان گل ميهن شدند
ادامه دارد

 



در باغ سر سبز ولايت گزارشي از اردوي طرح ولايت -بخش پاياني

چهار تا سرود داده اند كه توي مراسم دو تا را مي خوانيم يكي مال حضرت امام رضا عليه السلام و ديگري براي امام خامنه اي است.
از راه دوري، مولاجان به پابوست اومدم/ لايق نبودم ، اما، با، هزار اميد اومدم/ همچو كبوتر، دور حرم، پر مي زنم / بس كه تو خوبي، فقط به تو سر، مي زنم/ مولا... آقا... بيا كه خسته شدم/ مولا... آقا... ببين شكسته شدم
در هر زمان نوري دهد/ بر جان من سيدعلي/ از اين ولايت مستمو/ ايمان من سيدعلي
نزديك شو. نزديك تر بيا اينجا چند جانماز قشنگ براي فرشته ها پهن شده است. دور جانماز وسط را گل چيده اند چقدر زيبا. جاي آقاست انگار شب كه مي شود صداي ربناي اين اتاق به گوش فرشته ها مي رسد. بوي عطر نماز شب مي پيچد و جانماز آقا، هنوز خالي است. بخوان دعاي فرج را. دعا اثر دارد...
بار آخر است مي آييم حرم. چشم هايمان پر از اشك است. آقا! يك بار ديگر هم مهمانت مي شويم آيا؟ سرپرست ها التماس دعا مي گويند. خدايا! نگهدارشان باش. آقاجان! مولاجان! چه كنيم؟ دلتنگت مي شويم و بايد دوباره بياييم. دعوتمان مي كني مثل اين دفعه؟ كارت دعوت را كي مي فرستي؟ آقا اگر دعوتمان نكني يعني مهمان هاي خوبي نبوده ايم يعني كه ديگر نمي خواهي ما را در خانه ببيني، ديگر نمي خواهي به دعاهايمان گوش كني. ديگر نمي خواهي حاجت هامان را بشنوي. آقا! يعني ديگر ما را دوست نداري؟ تو كه نمي خواهي ما اين طور فكر كنيم. پس دعوتمان كن به همين زودي زود. رهامان نكني ها. يارمان باش و ياورمان در مشكلات. آقا! ما بيشتر از پدرمان دوستت داريم تو هم بيش از پدرمان كمكمان كن. ما چه پدر خوبي داريم. هيچ كس در اين عالم همچون پدري ندارد. آقا! داريم مي رويم ديگر. حاجت هامان را كه روا نكني، بار ديگر كه دعوتمان نكني، سراغمان كه نگيري، بند ارتباطمان قطع مي شود آقا! رها مي شويم به سمت شيطان. تو پدر مايي آقا! رهامان نكني ها، هرازچند گاهي سراغمان را بگير. دعا مي كنم كه بارديگر هم به حرم بياييم. با دلي دريايي كه آقا خود هديه داده بود. از او آدم ماندن را بخواهيم حرف بيخ گلويمان ايستاده. ولي نمي توان ديگر حرف زد. بايد برويم بايد كلام آخر را اين گونه بگوييم: آقا! بده در راه خدا.
صبح بار آخر سرپرستمان گفت كه بازهم مي خواهيم برويم حرم. بعدازظهر رفتيم. ساعت دو ربع كم تا سه ربع كم. اين دفعه حرف هاي خصوصيم را ميان اشك و آه و گريه گفتم. گفتم خصوصي؛ يعني كه كسي جز خودم و آقا نبايد بداند. چقدر دلم براي آن لحظه هاي قشنگ تنگ است...
موقع نماز حاج آقا نصر معناي حديثي را پرسيد و من بلد بودم جواب دادم گفت: بيا پشت بلندگو بگو كه بعضي دخترها حسودند. مي گويند دخترخاله اش بود. بهش جايزه داد. همه مرده بوديم از خنده. جانمازي ازدست مبارك حاج آقا هديه گرفتم. روي جانماز نوشته: طرح ولايت سال .85
مسابقه مشاعره است. بيچاره خانم اصلاحي بسيار خسته و خواب است اصلاً ولي خدا وكيلي هوشي دارد سرشار. با اين خستگي و بدون يادداشت هيچ علامتي نفرات اول تا پنجم را تشخيص داد. بنازم به هوش بسيجي ها.
خانم فاضلي پور حرف هاي فوق العاده قشنگي زدند. يكي اش اين بود: اگر پدرها هرروز به دخترشان «فدات شم» بگويند كدام دختري با يك حرف پسرها منحرف مي شود؟ كدام دختري براي شنيدن اين حرف هاي تازه به سوي پسرها كشيده مي شود؟
خانم فاضلي پور مي گفتند: شخصيت بزرگي رفته بود حرم. با چشم بصيرتش ديد يك عده گرگ و گراز و حيوانات وحشي ديگر دور حرم دارند مي چرخند. به آقا گفت: آقا براي چه اين ها را راه مي دهيد داخل؟ راهشان ندهيد. آقا گفت: يك لحظه صبر كن. يك نگاه مرحمت و بعد، همه آدم شدند. خانم گفتند: حالا وظيفه ما چيست؟ گفتم: آدم بمانيم.
خانم مي گفتند: ابن سينا توي كتاب قانون، عزم را اراده معنا كرده. اما امام توي كتاب چهل حديث- آن طور كه من برداشت كردم- مي گويد: عزم يعني محكم بودن در انتخاب راه صحيح. دشمن براي اين موسيقي را رواج مي دهد كه موسيقي، عزم را كم مي كند.
تا كار عملي نكنيم شعار به هيچ دردي نمي آيد. به بچه ها مي گوييم پفك نخوريد. توي همه سوپري هايمان پفك و چيپس مي گذاريم تا سقف. به بزرگترها مي گوييم سيگار نكشيد. همه سوپري ها سيگار دارند. سيگارشان هم در معرض ديد و جلوي چشم است معمولاً مي گوييم آهنگ گوش ندهيد. توي طرح ولايت فقط سي دي آهنگ مي فروشيم. مي گوييم گران فروشي نكنيد. قيمت محصولات فرهنگي طرح ولايت را دوبرابر مي كنيم. مي گوييم: وقتتان رابه بطالت نگذرانيد. هيچ كلاس قشنگ مهارت هاي زندگي به روش اسلام را در شهرهاي كوچك برگزار نمي كنيم. مي گوييم كتاب بخوانيد. اما هيچ وقت نيامده ايم دانش آموزي را تشويق كنيم كه هم كتاب غيردرسي مي خواند و هم نمره هاي درسي خوبي دارد. براي اوقات فراغت بچه ها سر كلاس هيچ برنامه اي نداريم و اوقات فراغت به اوقات بطالت تبديل مي شود و...
آموزش و پرورش وقت بچه ها را به سه قسمت تقسيم مي كند. مدرسه، درس، تكليف، بسيج وقت بچه ها را به سه قسمت تقسيم مي كند. فعاليت در حوزه، فعاليت بيرون حوزه، فعاليت بين رفت و آمد ميان بيرون و درون حوزه مقاومت.
جاي ورزش خالي آقا گفته بودند: من از جوانان سه چيز مي خواهم: تحصيل، تهذيب، ورزش.
قبل از حركت به قصد برگشت، مي روم از مسئولاني كه بيدارند امضا روي هديه ام مي گيرم. بعد هم مي خواهم كه برايم خاطره بنويسند. مي نويسند و چه خوش مي نويسند. مي گويم كه در جواب محبت هاتان اذيت كرديم. مي گويند نه. چقدر نازند و مهربان. خدا هر حاجتي دارند روا كند.
دارد باران مي بارد. وقت رفتن آسمان هم بغض مي تركاند. اشك را مي تواني ببيني. عشق را، احساس را مي بيني. چقدر دلمان براي اردوگاه، كمپ، بچه ها و سروصداها تنگ شود. خدايا دلمان نمي خواست برويم. اما راضي ايم به رضاي تو. راضي بودن را از اماممان ياد گرفته ايم. دلم همراه قطره ها پر مي كشد به بي كران. خدايا دلمان را دريايي كن تا تنگ نشود از بهردوري. آسمان چقدر دلش گرفته بوده است. بغض آسمان كه مي تركد، دعاها برآورده مي شود.
رسيده ايم شيراز. برادرم آمد دنبالم و رفتيم ترمينال مدرس. صداي آهنگ تند در قسمتي از ترمينال پيچيده. به قانون خودكساني كه اين آهنگ ها را مي سازند، وارد پرايوسي (حريم خصوصي) كسي نبايد شد. شايد من دلم نخواهد صداي اين آهنگ ها را گوش كنم. جدا از اين كه كشور مسلمانيم و قرآن و پيامبر و اهل بيت و فتواي همه مراجع. نگهبان ترمينال هم رفته داخل مغازه و دارد صفا مي كند و سيگار مي كشد. «كشوري» مي گويد: همه اين ها را بنويس. مي نويسم تا كه درست كنند اين اوضاع را. اين جا آدم هيكل عقيدتي و بسيجي كم نيست. اما چرا هيچ كدام نمي روند اين تذكر را بدهند؟ يك مغازه مي بينم. تويش يك آدم بسيجي هم هست. روي در مغازه سه چهار تا عكس هست. همه اش هم عكس دو تا دختر بي حجاب كنار هم. واقعا جالب است اين چيزها در كشور مسلمان ايران.
كلام آخر: طرح ولايت برايم تازه شروع شده است. روزي دو كتاب خواندن، برنامه ريزي، تهذيب، تحصيل، ورزش، وبلاگ نويسي، ارتباط با بچه بسيجي ها، سايت بسيج،و... بخوان دعاي فرج را، دعا اثر دارد.آسمان دل هايتان را آماده كنيد. نبض زمين مي زند. باران رحمت الهي مي بارد. صداي پاي آفتاب مي آيد. ان شاءالله امام زمان مي آيد. اللهم صل علي محمد و آل محمد. و عجل فرجهم. و ايد امامنا الخامنه اي
نجمه پرنيان/ جهرم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)


 



اولين آزادمرد خدايي

شب شده است و خبري از درخشندگي خورشيد نيست. هلال ماه آغاز شب را به هر جنبنده اي ندا مي دهد. اگرچه شب است ولي آسمان همچنان آبي است و مبشران الهي همان ستارگان اميدهاي دوباره بشارت مي دهند به آنان كه به پروردگار اميدوارند و ايمان آوردند. در رهگذر تنگ جايي در كره زمين كه طولاني بودن آن از آغاز آفرينش تا پايان آن ادامه دارد و سرتاسر آن به خاطر آه مرسليني كه براي مردم بي دين و نادان زمان خود در پيشگاه حق تعالي آه برآوردند و از او عذاب خواستند پراز چاله هاي دلتنگي و نااميدي فراگرفته و در اين جا انساني اميدوار او كه از نوادگان اصلي آدم بود و در آغاز آفرينش حضور داشت از خداوند لطفي خواست قبل از ميلاد خويش كه از آن زمان تاپايان آفرينش باشد و با گلابدوني كه به جاي گلاب در آن آبي بي پايان باشد تا چاله هايي كه ويژگي آنها ذكر شده با آب پر كند، تا رهگذران با ديدن ماه در آب وستارگان مبشر به راه خود ادامه دهند، و با ايمان قوي به ديدار عشق ابدي بشتابند.
و خداوند از لطف سرشار خود قطره اي بخشيد و گلابدوني از طلا و آبي پاك و بي پايان داد؛ و ايشان را انسان بازتاب كننده اميدواري و مبشر پيام ستارگان نام نهاد و انگشتري به او داد تا در سرانجام آفرينش براي پاداش او را ستاره اي در آسمان خويش قرار دهد.
به اميد صبحي سبز
مريم يوسفي / تهران

 



پ مثل پاكي...

وارد خانه كه شد شگفت زده با صداي دست و شادي بچه ها به خود آمد. مي خنديد و با نگاهش مي پرسيد چه خبر است؟ از مسجد آمده بود. وقتي به پذيرايي تزئين شده رسيد و تكرار «تولدت مبارك»، هنوز باورش نشده بود. سر حال بود... خوشحال بود... مي گفت چه خوشمزه است تولد. كاش هر سال مي گرفتيد... و با نگاهي زمردين كه خيره شده بود به لنز دوربين فوت كرد شمع هشتاد روي كيك را... 1/3/87
¤¤¤
وارد مطب كه شد سخت بود نشستن برايش. چند روزي بود كه زمين خورده بود. دكتر با تبسمي گفت: حاج آقا چي كار كردي كه آنقدر نوراني شدي؟ و لبخندي كه به سختي زده مي شد؛ و نگاهي كه «نا» نداشت. حتماً دكتر مي دانست نماز شب ماه نشان مي كند چهره آدمي را. 31/4/87
¤¤¤
وارد باغ كه شد اول از همه پسرش به استقبالش رفت؛ گل بي خارش بود آخر. جمع خوبان بود. مي خنديد. نگاهش برق داشت. بعد از 26 سال پسر دردانه اش را مي ديد... در آغوش مي كشيد... درد نداشت ديگر... 11/5/87
¤¤¤
رفت. وقتي رفت تازه فهميدم «سايه ي سر» چه خنكايي دارد. بركت داشت وجودش، حرمت داشت... سبز بود؛ مثل نگاهش.
بايد نوشت... بايد كتاب دبستان را از سر نوشت. بايد ياد داد به بچه ها جور ديگر هجي كردن را... بايد جور ديگر خواند الفباي پاكي را. بايد زمزمه كرد:
پ مثل پاكي... پ مثل پدربزرگ...
رقيه حاجي باقري از تهران

 



قاب كتاب

در دامن مهتاب
به تن كوچه ي دلتنگ غروب
باز باران اذان باريده
عطر خوشبوي عبادت را باد
روي پيراهن شب پاشيده...
انتخاب از كتاب گلبرگي در باغ/
سروده مهري ماهوتي/ نقاشي: كاميار صادقي
انتشارات حوزه هنري

 



به دلاورمردان سرزمينم كه با اسارت خود آزادي را به ميهن هديه كردند
تابستان

وقتي تابستان از راه مي رسد ياد خاطرات تابستاني مي افتم و اين خاطره اي است از تابستان 20 سال پيش، 20 سال چه زودگذشت سال ها از پي هم مي گذرند و آنچه كه باقي مي ماند همين خاطره هاي تلخ و شيرين آن است.
تابستان سال 68 يك تابستان خاص بود، همه مردم ايران تقريبا يك خاطره مشابه دارند. قرار بود پرستوهاي مهاجر اين سرزمين پس از سالها به ايران بازگردند و ما نيز همانند ديگر خانواده ها منتظر پرستوي خود بوديم. بگذاريد از ابتدا برايتان بگويم، سال 59 كه جنگ آغاز شد مهدي هم همچون ديگر جوانان اين مرز و بوم راهي جبهه هاي جنگ شد اگر انقلاب فرهنگي باعث تعطيلي دانشگاهها نشده بود او سال دوم بود با اين حال فرقي نمي كرد او غيرت مردانه را از تك تك مردان سرزمينش به ارث برده بود. مهدي سالهاي اوليه جنگ، جبهه هارا خالي نگذاشت تا سال... فروردين 62، عمليات والفجر يك در منطقه فكه آغازشد لشگر حضرت محمدرسول الله(ص) گردانهاي خويش را عازم منطقه كرد، گردان حنين آغازگر حمله بود و گردان حنظله پشتيبان، مهدي كه فرماندهي گروهان خود را به عهده داشت درعمليات از ناحيه پا زخمي شد، بچه ها خواستند او را به پشت جبهه منتقل كنند خودش نپذيرفت و گفت: شما به پيش برويد. دراين بين شوهرخواهرش كه درگردان حنظله بود نيز مي خواست او را به عقب بازگرداند ولي مهدي همه را تشويق به ادامه راه مي كرد.
پس از پايان عمليات خانواده چشم به راه آمدن و يا خبري از دو عزيزي بودند كه روانه جبهه ها كردند، اما هيچ خبري از آنها نشد بالاخره پس از چندماه بي خبري كارت اسارت مهدي به دستمان رسيد. مهدي به اسارت نيروهاي بعثي درآمد. اما از همسر خواهرش هيچ اطلاعي در دست نبود و اين بي خبري دوازده سال به طول انجاميد.
دوستان مهدي مي گفتند: وقتي اسير شديم او پانتوميم بازي مي كرد تا بچه ها روحيه بگيرند كه البته اين روحيه از مهدي بعيد نبود زيرا او شوخ طبعي را از آقاجون به ارث برده بود. مهدي در يكي از نامه هايش چند خطي خطاب به آقا و مولا امام زمان(عج) اينگونه نوشته بود: و اما تو مهدي جان! يادم مي آيد كه اگر دردي داشتم به تو مي گفتم، يادم مي آيد كه پنجشنبه شب بعضي از روزها مي آمدم خيابان ناصرخسرو- دعاي كميل مسجد امام(ره) بازار برگزار مي شد- با تو به منزل برمي گشتم، يادش بخير چه روزهايي بود در اينجا گاهي اوقات به ياد تو و مهربانيت مي افتم از تو مي خواهم كه اگر سراغ خانه را نمي گيري و يا پيش عموها نمي روي حداقل سري به بابابزرگ- منظور امام است- بزن و مادر بزرگ را فراموش نكن چرا كه انسان وقتي پيرشد بيشتر احتياج به نوازش انسانهايي چون تو مهربان و دلسوز دارد، از تو تقاضاي عاجزانه دارم كه ما را فراموش نكن، من در اين جا منتظر نامه تو هستم حتي اگر شده نامه اي كه از ايران برايم مي فرستند پاي آن را امضا كن. اين درست كه من بد كردم ول تو بزرگواري كن ديگر تورا سفارش نمي كنم به نگهداري از پدر و مادر و خواهرانم راستي مهدي جان همسرم را نيز فراموش نكن در غياب من اگر كاري دارد برايش انجام بده، ديگر عرضي ندارم جز آرزوي ديدن روي تو.
آن سالهاي انتظار چه سخت گذشت. هفت سال و نيم اسارت در بدترين اردوگاه عراق، اردوگاه الانبار تكريت، ولي شيريني آزادي تلخي آن سالها را ازدلمان پاك كرد، مهدي جزو آخرين نفراتي بود كه به آغوش ميهن بازگشت، فكر مي كرديم با آمدن بچه ها آن عزيز سفركرده مان هم عاقبت بازمي گردد اما! جايگاه او بهشت بود، زمين برايش كوچك بود او بهشتي شد و به آسمان پرگشود، گره خورد به ملائك، سردار دلاور شهيد قدرت الله مانوري، همسر خانم زهره علي عسكري، معلم مدرسه نيايش2- مهدي تنها بازگشت و دوباره انتظار و انتظار و پس از دوازده سال پيكر شهيد -چند تكه استخوان - را تحويل گرفتيم، روحش شاد و هم قرين مولايش اباعبدالله الحسين(ع) باد.
تابستان 68 از آن تابستانهايي بود كه درتاريخ كشورمان رقم خورد و تا دنيا باقي است به عنوان يكي ديگر از افتخارات مردم اين سرزمين در اذهان باقي مي ماند و فصلي ديگر از رشادت هاي اين مردم را به رخ جهانيان مي كشاند، پايداري جوانان در اسارت پايه هاي انقلاب را محكمتر ساخت.
آزاده سردار رشيد اسلام! مهدي عزيزم آزاديت مبارك!
عمه ات- شمسي علي عسكري

 



خانوم ترين دختر دنيا

نامه اي براي دختر موسي ابن جعفر فاطمه معصومه سلام الله عليها .
فاطمه ام، سلام. عزيز من، دختر نازنين شهيد زندان هاي جور هارون ظالم. دختر موسي از آب گذشته در زندان به جور كشته شده، دختر امام شيعيان . دختر امام شكنجه ها و شكنجه شده ها، دختر امام خسته وسينه سوخته، لب آتشگون به زمين زندان سائيده، دختر
پور عمران، دختر كشتي نوح، دختر سجاده و عشق، دختر نماز و قيام، صلح و خون، دختر محراب و چادر و سجده و تسبيح، دختر عزيز فاطمه بانوي بانوان دو جهان. دختر موسي ابن جعفر، جد مادري من، دختر كظم غيظ كننده ترين انسان خاكي، دختر شمشير غلاف شده و عريان علي جدت، دختر خانه پدر «موسي» فرزند «جعفر صادق». راستگو ترين عالم ، دختر سختي كشيده، دختر دوري برادر چشيده، معصومه ام. تو ميداني، من برادري داشتم به نام شيخ شهادت طلبان، كه روزگار نوجواني ام بسيار او را دوست داشتم و به يادش بودم. مي داني، بانويم، او اهل لبنان بود. هميشه فكر مي كردم. برادرم شيخ الاستشهاديين من، فقط در بعلبك و بقاع و دامنه كوه هاي نازنين لبنان زيسته ورشد كرده ولي غافل از اين بودم كه محبوب ترين انسان خاكي كه دراين سرا او را صميمانه و خواهرانه و عاشقانه پرستيدم محبوب ترين من، برادر نازنينم، اسعد حسينم، سال هاي
60-61 به ايرانم، به قمم، شهر وجود ستاره باران شما «بانو» تشريف آورده بود و در كوچه هاي خوشبوي شهر معطر تو، دروس حوزه خوانده بود. درست همان لحظه هايي كه من در تهران در آغازين ايام ميلادم مي زيستم. هميشه غصه مي خوردم. برادرم، اسعدم مرا فراموش كرده، به ياد همه بوده، همه را عاشقانه دوست داشته، ولي از من هيچ يادي نكرده. مني كه 5/1 سال براي نازنينم شبانه روز گريستم و دفتري نوشتم كه هركسي اگر يك ورق از آن را مي خواند جنون مي گرفت ولي آن دفتر را پاره كردم. هميشه ناراحت بودم. چرا محبوب شهيدم به ياد من نيست. نه مثل همه شهدا به خواب من مي آيد، نه به ياد من است و من الكي او را دوست دارم. تا اينكه بعد از اتفاق هاي مختلفي كه از نوجواني ام برمن طي شد. بيماري سختي گرفتم و درست يك شب قبل از روز شهادت شما، فاطمه خانوم، ارديبهشت 86 خوابي ديدم كه يك سيمرغ از آسمان به پائين آمد و بر بالاي سرم سايه افكند چفيه اي در گردن من بود آن را به سوي پاهاي او پرتاب كردم تا بگيرمش يادم هست فرياد زدم: برادر، و با آن سيمرغ بر فراز آسمان پرواز نمودم.
تا اينكه 5 ماه پيش مادر نازنينم به رحمت ايزدي شتافت.و من چند روز يا يك ماه قبل از فوتشان به كلاس قرآن رفتم. واقعاً آن سيمرغ، بهبود يافتنم، كلاس قرآن، جمعه قبل از شهادت شما، برادر، قم، نمي دانم چه رازي در اين ها هست.
بعدها ازgogel دريافتم، برادرم. درقم در حوزه هاي علميه تحصيل نموده است.
در نزد تو،
خواهر گرامي علي ابن موسي الرضاي عزيزم!
شما، خواهر دلسوخته علي ابن موسي هستيد و از دل من باخبر بوديد، برادر نازنينم. در جوار شما دروس حوزوي خواند و در ايران بود و اكنون من در نزد برادرتان امام علي ابن موسي الرضا قرآن مي خوانم. برادر دلسوخته نزد خواهر فراق كشيده و خواهر فراق كشيده نزد برادر دلسوخته.
سلام من بر شما، بانوي صديقه و تقيه، محبوبه موسي ابن جعفر، دختر گرامي امام كاظم، باب الحوائج.
درود بر شما و بر همه شيعيان نازنينتان
زهرا زارعي / مشهد

 



ماجراهاي مدرسه

مجيد درخشاني
شعبده بازي
احمد، كتابش را بست و روي چمن هاي سبز پارك گذاشت. ناگهان از جا پريد و گفت: «واي بيچاره شدم.»
دوستش گفت: «چي شده؟»
احمد گفت: «موهايم را اصلاح نكردم. فردا جواب آقاي ناظم را چي بدهم؟»
علي، خودكارش را توي جيب پيراهنش گذاشت و با خونسردي گفت: «راهش شعبده بازي است!»
احمد، كتابش را برداشت، آماده رفتن شد. پرسيد «يعني چه؟»
علي كه دلش نمي خواست، دوستش برود گفت: «اگر شعبده بازي بلد بودي، مي توانستي موهايت را غيب كني.»
احمد با تعجب پرسيد: «چطوري؟»
علي گفت: «مثل ناظم ما؟»
احمد، پا به پا كرد و پرسيد: «مگه ناظم شما چه كار مي كند؟»
علي گفت: «ناظم ما شعبده بازي مي كند!»
احمد با دستپاچگي پرسيد: «نه بابا آخه چطوري؟»
علي گفت: «هر وقت با خط كش خود از دفتر بيرون مي آيد، بچه ها هر جا باشند غيب مي شوند».
زلزله را بفرستيد
در شهري زلزله شد. شدت زلزله كم بود. به شهر خسارت كمي وارد شد. تعدادي از ساختمانها ترك برداشت ولي به كسي آسيبي نرسيد. اما همه جا پخش شد كه به زودي زلزله اي اتفاق مي افتد كه شدتش از زلزله اول بيشتر است. براي همين مدرسه ها تعطيل شد.
ترس و وحشت به سراغ مردم آمد. عده اي شهر را ترك كرده، به شهرهاي ديگر رفتند.
در آن شهر، خانواده اي زندگي مي كرد كه فقط يك پسر داشتند. آنها پسر را از جان خودشان هم بيشتر دوست مي داشتند. پسر براي آنها عزيز و دوست داشتني بود. هرچه مي خواست، بلافاصله برايش تهيه مي كردند.
پدر و مادر پسرك كارمند اداره اي بودند. آنها نمي توانستند مثل مردم عادي شهر را ترك كنند. ناچار فكري كردند. آنها تصميم گرفتند پسر يكدانه و دردانه را نزد، مادربزرگ كه در شهر ديگري زندگي مي كرد، بفرستند.
روز بعد، پدر، پسر را به شهر مادربزرگ برد. او را نزد مادر بزرگ گذاشت و گفت: «از پسر ما نگهداري كنيد! مواظبش باشيد! هرچه خواست برايش بخريد و...»مادربزرگ، كه تنها زندگي مي كرد، گفت: «حتما اين كار را مي كنم. بسيار هم خوشحال هستم كه پسر گلم نزد من زندگي مي كند.»
پدر خداحافظي كرد و به شهر برگشت.
چند روز گذشت. مادربزرگ از دست بدي هاي نوه اش به شدت ناراحت شد. نمي دانست چكار كند. پسر، هر روز بهانه مي گرفت و چيزهاي عجيب و غريب مي خواست. بدون اجازه به خيابان مي رفت. با بچه هاي همسايه دعوا مي كرد. زنگ در خانه هاي مردم را به صدا درمي آورد و بعد فرار مي كرد. با توپ و سنگ شيشه هاي پنجره چند خانه را هم شكسته بود. مادربزرگ مريض و غصه دار شده بود.
¤¤¤
دو روز بعد، همين كه مرد مي خواست از خانه خارج شود و به سركارش برود، پستچي سر رسيد و نامه اي به او داد. مرد نامه را نگاه كرد. نامه از طرف مادربزرگ بود. مرد ترسيد خيال كرد براي پسرش اتفاقي افتاده است. با تندي و ناراحتي، نامه را باز كرد، مادربزرگ نوشته بود: «خواهش مي كنم، بياييد پسرتان را ببريد و به جاي آن زلزله را به اينجا بفرستيد!»

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14