(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


یکشنبه اول شهریور 1388- شماره 19443
 

گفت وگو با آزاده بسيجي، مهدي قاسمي روحيه عبادت ما را نجات داد
به بهانه نمايشگاه نقاشي اسير آزاد شده عراقي اين آقا را آزاد كنيد
ديدار زندان بان عراقي با اسير ايراني بعد از 18 سال زندان باني كه اسير محبت شد



گفت وگو با آزاده بسيجي، مهدي قاسمي روحيه عبادت ما را نجات داد

صنوبرمحمدي
مهدي قاسمي بسيجي داوطلبي است كه از سال 1361تا سال 1369 در اسارت نيروهاي عراقي بوده كه بعد از پايان جنگ به ميهن بازگشته است. وي كارشناس ارشد علوم سياسي است و هم اكنون معاونت اردوگاه شهيد باهنر را برعهده دارد.
با تواضع مي پذيرد كه با ما مصاحبه اي داشته باشد. او با يادآوري خاطرات تلخ آن روزگاران و ياد ياران سفركرده اش در تمام لحظات مصاحبه چشمانش را نم اشكي دربرگرفته .چهره آرام و جدي او تجلاي اين جمله است كه: «انسان همچون رودخانه است، هرچه عميق تر است، آرامتر است.» دوران اسارت او بي شك خواندني و شنيدني است. اميد آنكه اين قلم قاصر توانسته باشد گوشه اي از آن دوران را به تصوير بكشد.
¤ چه طور شد كه به اسارت نيروهاي دشمن درآمديد؟
گردان ما گردان ابوالفضل العباس(ع) كه يك گردان خط-شكن بود و از بچه هاي شهرستان فعلي گتوند در استان خوزستان بود. در عمليات والفجر مقدماتي كه عمليات نسبتاً مشكلي بود و فاصله ما تا عراقي ها حدود 12 كيلومتر بود، ما در مرحله اول عمليات 8 يا 9 كيلومتر پياده با تمام تجهيزاتي كه خودمان حمل مي كرديم و تا زانو در رمل فرو مي رفتيم، شب را در پشت يك تپه و رمل گذرانديم تا دشمن متوجه ما نشود ولي متاسفانه متوجه شده بود. حدود ساعت 12 شب بود كه با نيروهاي دشمن درگير شديم. وقتي كه با دشمن برخورد كرديم من آن شب را به خاطر دارم كه مانند باران از آسمان گلوله مي باريد. در مسيرمان كانال ها و سيم هاي خاردار و موانع بسياري بود. يكي از كانال هاي بزرگ كه گذشتن از آن بسيار سخت بود به عرض 2متر و ارتفاع2متر كه داخل آن را آب بسته بودند. تعدادي از بچه ها از كانال رد شده بودند و چون كفش ها و لباس هايشان خيس شده بود و مقداري از آب به كناره هاي كانال پاشيده شده بود و اين خود بالارفتن از كانال را بسيار سخت مي كرد. چون در اين قسمت رمل هيچ خودرو زرهي نمي توانست به رمل بيايد اين بود كه تمام تجهيزات نظير گلوله هاي آرپي جي اضافي، آب، موادغذايي، سلاح هاي اضافي و... براي 24 ساعت را خودمان حمل مي كرديم. به هرحال از اين كانال رد شديم. آن موقع شنيده بوديم كه در جنگ عراق با ايران، كارشناسان اسراييلي و آمريكايي درطراحي و مهندسي ادواتشان به آنها كمك مي كردند كه اين گفته را در آنجا به عينه ديديم. هرجا كه پا مي گذاشتيم سيم خاردارهاي مثلثي شكلي بود كه زير آن را مين تعبيه كرده بودند و اگر پا را داخل اين سيم خاردارها مي گذاشتيم بيرون آمدن از آن مشكل بود. ولي ما در سنگرمان فقط خودمان بوديم و يك خاكريز و نداي الله اكبر بچه ها كه در آن شب براي ما التيام بخش و براي دشمن شكننده بود. به هرحال تا جايي كه توان داشتيم با دشمن درگير شديم و تعدادي از آنان را به هلاكت رسانديم و تعدادي از بچه هاي ما نيز شهيد شدند. يك گردان هم از شهر شوشتر نيروهاي رزمي اين عمليات بودند كه قرار بود پشت سر ما بيايند كه اگر گروهان ما متلاشي شد، آنها خط را حفظ كنند. چون مي دانيد اگر گروه هاي بعدي پشت سر نيروهاي اصلي نيايند گردان متلاشي مي شود كه اين گردان به عللي نتوانستند پشت سر ما بيايند. توان بچه ها، گلوله ها، اسلحه، آب و موادغذايي ما تمام شده بود. نزديكي هاي صبح وقتي دستور عقب نشيني آمد كه ما هيچ آذوقه اي و گلوله اي نداشتيم. شب ما صداي تانك و زره پوش ها را مي شنيديم. فكر مي كرديم بچه هاي خودمان هستند كه به دنبال ما مي آيند حال برعكس اين دشمن بود كه ما را دور مي زد و محاصره مي كرد. و در آن وضعيت ما تحت هيچ شرايطي نتوانستيم برگرديم و ديديم كه تحت محاصره دشمن هستيم و آنجا به همراه فرمانده گردانمان «حاج رحيم آقايي» و چند نفري از بچه ها كه من معاونت آن گروهان را داشتم به اتفاق «حاج هوشنگ بشيري» اسير شديم و از آنجا ما را به پشت جبهه منتقل كردند.
¤ از حوادث و رويدادهايي كه بعد از استقرار در اردوگاه ها برايتان رخ داد بگوييد:
در آنجا ديديم كه يكي از سربازان عراقي كه رفتارش كمي مهربانانه بود ما را كه حدود
30-40 نفري بوديم داخل كانال ارتباطي خودش برد و مقداري آب و بيسكوئيت به ما داد. وقتي كه ما را به پشت جبهه منتقل مي كردند و ما دستانمان پشت سرمان بود و مي دويديم من در آنجا سربازان سياه پوست خارجي را مي ديدم كه مشخص بود از كشورهاي ديگر آمده بودند كه در شب قابل شناسايي نبودند. در روز ديديم كه تفريحي و با شوخي و خنده به طرف ما تيراندازي كردند و وقتي پشت سرم را نگاه كردم ديدم پنج- شش نفر از بچه هاي ما به زمين افتادند و شهيد شدند. ما حدود 60-50 نفر شديم. يعني هر پنج نفر، ده نفري كه از اطراف جمع كرده بودند را داخل گودالي بردند كه اين گودال آشيانه تانك بود كه حالا خالي بود. اين 50-60 نفر را داخل اين گودال نگه داشتند و لودر را روشن كرده بودند تا همه ما را زنده به گور كنند. نمي دانم چه شد كه منصرف شدند و ما را با ماشين ها و بعد يك هلي كوپتر به شهر الاماره بردند. وقتي با هلي كوپتر نشستيم متوجه شديم عراقي ها براي تبليغات مي خواهند از ما عكس بگيرند.گويا يكي از بچه ها دستش را به صورتش كشيده بود كه ديديم يكي از سربازان عراقي او را به باد مشت و لگد گرفته اين اين اسير مي خواسته علامت پيروزي را در عكس نشان بدهد. ما را كه حدود 250 نفر بوديم در
سه - چهار اتاق نه- ده متري مانند دانه هاي خرما كنار هم جاي گرفتيم. درون اتاقك ما خيلي شلوغ بود. كسي به آهستگي به پنجره مي كوبيد و ديديم يك سرباز عراقي است گفت چه كسي مي تواند عربي صحبت كند. يكي از بچه ها كه زبان عربي مي دانست با او صحبت كرد و او رفت و به دور از چشم ديگر سربازان بعثي، يك پارچ چاي عربي براي بچه ها آورد. روز بعد ما را با چشمها و دستهاي بسته در شهر الاماره گرداندند و خيلي از مردم به ما سنگ و نان و... پرتاب مي كردند. به هرحال دو سه روز در الاماره بوديم بعد ما را به بغداد بردند. در اردوگاه بيشتر به دنبال پاسدار و روحاني مي گشتند .گاهي اوقات بچه ها سربازان و حتي درجه داران را اذيت مي كردند. يك روز يكي از درجه داران بعث وارد اتاق ما شد و گفت درميان شما چه كسي پاسدار هست. يكي از بچه ها بلند شد و گفت: ما پاسدار نداريم. درصورتي كه در ميان ما بيشتر بچه ها بسيجي و يا سپاهي بودند و يا اينكه وقتي از سواد بچه ها سؤال مي شد همه مي گفتند زير پنجم ابتدايي. درصورتي كه در ميان ما دانشجو بود، طلبه بود، كساني را داشتيم كه در آمريكا زندگي مي كردند ولي بعد از شروع جنگ به ايران آمده بودند و درجبهه مي جنگيدند، ما دانشجوي دوره دكتراي الكترونيك داشتيم ولي هيچكدام از اين اطلاعات را به عراقي ها نمي گفتيم. از ماشين كه پياده شديم با قنداق تفنگ، با پوتين، با ميله ما را مي زدند. عمليات والفجر مقدماتي كه آغاز آن هجدهم بود تا بيست و سوم تعداد اسراي ما به 1200-1300 نفر رسيده بود كه همه ما را در يك اردوگاه بردند كه در هر اتاق 12-13 متري گاها 120-130 نفر را در يك جايي مانند قفس جاي مي دادند. فضاي اين اتاق طوري بود كه هر نفر مي توانست به اندازه يك پتوي سه لا كه بتواند فقط دراز بكشد. در طول اين هفت- هشت سال جاي ما همين مقدار بود. كمتر از نيم متر عرض و 5/1متر طول آن بود. حدود ده روز طول كشيد تا ما را از بغداد به طرف موصل بردند. در اردوگاه موصل معمولا كساني را به آنجا مي فرستادند كه از نظر آنها آدمهاي متعصب، خطرناك به لحاظ اعتقادي و ديني و به اصطلاح متدينين بودند كه به آنها «حرس خميني» يا نيروهاي ويژه اطلاق مي شد كه از نظر آنها بدترين بودند. در راه موصل اجازه خواندن نماز را به بچه ها نمي دادند و بچه ها با آن حال درون ماشين نماز مغرب را بجاي آوردند.
وقتي به موصل رسيديم ما را خيلي معطل كردند. يكي دو ساعت كه گذشت قصه «كانال مرگ» شروع شد. يعني وقتي كه از اتوبوس پياده شديم با آنچنان كينه و دشمني با كابل، چوب، زنجير و سيم ما را مي زدند كه هنوز هم كه هنوز است سوزش آن را در پشت و صورتم احساس مي كنم.
99% عراقي هاي اردوگاه را بعثي هاي درجه دار تشكيل مي دادند؛ افرادي كه درجبهه اعضاي خانواده آنان توسط رزمندگان ما كشته شده بودند. اسفندماه بود و موصل هم آب و هواي سردي داشت. كف آسايشگاه سرد و سيماني بود. يك گوشه اين آسايشگاه را احساس كرديم كمي گرمتر است و اين به دليل اين است كه روز قبل در آنجا غذا پخته شده بود. روز بعد پتو به ما دادند و گفتند به گروههاي 10 نفره تقسيم شويد كه مي خواهيم غذا بدهيم. براي هرگروه يك «يقلوي» دادند. دراين چند روز آنقدر بي آبي، بي غذايي و خستگي كشيده بوديم كه باور نمي كرديم كه غذا بدهند. براي هر گروه ده نفري يك سرگروه را كه انتخاب كرديم. هركس براي خودش يك تكه پلاستيكي گير آورده بود و غذا را در آن تقسيم مي كردند و يك تكه نان كه كاملا خمير بود.
خلاصه بعد از گذشت چند ماه ما را براي هواخوري به محوطه آوردند. واقعا انگار نوري از آسمان آمده بود. با خود فكر مي كردم خدايا تا كي ما بايد اينجا بمانيم. زماني است كه به شما مي گويند 10 سال شما زنداني هستيد، براي بعد از 10 سال برنامه ريزي مي كنيد. ولي وضعيت ما نامشخص بود.
در اين اردوگاه حدود يك سال و اندي ما را نگه داشتند ولي چون بچه هاي ما يكدست و يكدل و صميمي بودند نيروهاي عراقي تصميم گرفتند گروه ما را متلاشي كنند. من و تعدادي از بچه ها را جدا كردند. ما بيم آن را داشتيم كه شايد ما را به اردوگاههايي ببرند كه منافقين را درآنجا نگهداري مي كردند كه كنار آمدن با آنها واقعا مشكل بود. قرآن را بازكردم و استخاره اي گرفتم. ديدم آيه اي آمده و از تفسير اين آيه بسيار خوشحال شدم. وقتي ما را به اردوگاه موصل2 منتقل كردند متوجه شديم متاسفانه حاج آقاابوترابي و عده ديگري را به تازگي به اردوگاه ديگري منتقل كرده اند. اسراي قديمي تر برايمان ميوه و غذا فرستادندبعداز گذشت چند روز بيشتر با آنها آشنا شديم ديديم چه انسانهاي بزرگي بر اثر آموخته ها و تربيت شدگان مرحوم حاج آقاابوترابي پرورش يافته بودند و ايشان دانشگاه بزرگي را در آنجا ايجاد كرده بودند. در اين اردوگاه فشار كمتري روي بچه ها بود. آن هم به اين علت كه حاج آقا اعتقاد داشتند كه نبايد دشمن را نسبت به خودمان گستاخ كنيم. مقررات آسايشگاه را رعايت كنيد. درگيري ايجاد نكنيد و تقيه را پيشه كنيد.
¤ وقتي نيروهاي صليب سرخ براي بازديد به اردوگاهها مي آمدند برخوردشان با شما چگونه بود؟
بعضي از نيروهاي صليب سرخ حس انساني داشتند و از اينكه عراقي ها اسرا را اينقدر شكنجه و آزار مي دادند ناراحت مي شدند.نيروهاي صليب سرخ وقتي روحيه بچه هاي ما را مي ديدند تعجب مي كردند و مي گفتند ما اسير زياد ديده ايم در افغانستان، لبنان و جاهاي ديگر... بعداز شش ماه پژمرده مي شوند، كسل مي شوند، بيماري عصبي مي گيرند، روحيه شان خراب مي شود ولي شما اينطور نيستيد. به جرأت مي توان گفت كساني كه روحيه شان خراب شده بود در آن جمع
1800-1700 نفري شايد بتوان گفت به تعداد كمتر از انگشتان يك دست مي رسيد.
¤ روحيه بچه ها چطور بود؟
روحيه بچه ها خيلي بالا بود. همه براي شهادت آمده بودند. ما دو چيز را در حمله درنظر داشتيم شهادت و پيروزي. ولي در مورد اسارت فكرش را هم نمي كرديم و خدا را شكر مي كرديم كه در راه دين و كشورمان حتي به اسارت درآمده ايم.
روحيه اسرا مخصوصا اسراي نوجوان واقعا مثال زدني بود. يكي از بركات جنگ به فرموده امام راحل(ره) شكوفايي استعدادها بود. درجبهه رقابت دنيايي نبود، رقابت مادي نبود، رقابت بر سر شهادت بود. رقابت روي ارزشها بود. ما حتي كساني را در اردوگاه داشتيم كه روزه برايشان واجب نشده بود. با وجود فشارهاي زيادي كه در اردوگاه برما مي آوردند بچه ها درمسائل اعتقادي به هيچ عنوان كوتاه نيامدند.بعثي ها با نمازجماعت ما مشكل داشتند، با خواندن زيارت عاشورا مشكل داشتند، مخصوصا با سينه زني و محرم. سال اول اسارتمان بود كه داخل آسايشگاه كه دربسته و قفل بود و خودشان مي گفتند اگر كسي از شما بميرد هم در را باز نمي كنيم. و چيزي كه ما را نجات داد روحيه عبادت بود. شايد اگر اسير نمي شديم هيچ وقت توفيق عبادت هاي اينچنيني را پيدا نمي كرديم. تا صبح نماز مي خوانديم. يك قرآن جيبي كه يكي از بچه ها با ترفندي توانسته بود آن را با خود به داخل آسايشگاه بياورد، هرشب نوبتي آن را با چه حرص و ولعي مي خوانديم. راست مي گويند كه اسلام ديني است كه در سختي ها خودش را نشان مي دهد.
¤ وضعيت بهداشت و غذا در آنجا چطور بود؟
وضعيت خوبي نداشتيم. سرويس بهداشتي غيرقابل استفاده بود. در آنجا براي اولين بار به ما «ساندويچ برنج» دادند كه غالبا برنج نيم پخته اي بود كه آن را درون يك تكه ناني كه آن هم خمير بود به عنوان غذا به ما مي دادند. در تمام اوقات يك وعده غذاي نيم بند سهم ما بود.
¤ چطور از اخبار بيرون اطلاع مي يافتيد؟
اردوگاه ما در اصل دو طبقه بود كه طبقه زيرين اسرا را نگهداري مي كردند و يك قسمتي در بالا تعبيه شده بود كه سربازان عراقي به نوبت در آنجا كشيك مي دادند. يك سرباز عراقي كه در بالاي ديوار مشغول گشت زني بود، يك راديوي كوچك داشت كه هيچ وقت آن را از خودش جدا نمي كرد و آن را روي لبه ديوار مي گذاشت. بچه هاي ما يك سال و نيم ديده باني كردند و زماني كه اين سرباز براي لحظه اي از راديو دور شد توانستند آن را در يك چشم به هم زدن بردارند. درجايي كه داشتن يك خودكار و يا يك تكه كاغذ جرم بود، گم شدن يك راديو براي آنان واقعا مسئله بزرگي بود. از استخبارات بغداد آمدند ولي نتوانستند آن را پيدا كنند. البته بچه هاي ما تمام آثار راديوبودن آن را از بين برده بودند و فقط دستگاه داخلي و صوتي آن كار كرد كه اگر آن را وسط اتاق هم پيدا مي كردند هيچ باور نمي كردند كه اين همان راديو است. از آن به بعد ما اخبار را از طريق اين راديو مي شنيديم و آن را به طور مخفيانه و امنيتي به آسايشگاههاي ديگر انتقال مي داديم. از اين طريق خبر ارتحال امام(ره) را شنيديم، اخبار كشورمان را دريافت مي كرديم و حتي خبر آزادي مان را شنيديم.
¤ در دوران اسارت چه كارهايي را انجام مي داديد؟
من در دوران اسارت توفيق يافتم ابتدا ادبيات عرب را كامل خواندم.به طوري كه دو روزنامه كه درعراق منتشر مي شد گاها به ما مي دادند و من آن را كاملا ترجمه مي كردم. صرف، نحو، منطق و.. را در آنجا فراگرفتم. كل نهج البلاغه را در دوران اسارت زيرنظر «حاج آقا صالح آبادي» داماد آيت الله ابوترابي به شكل كامل گذراندم و بعد هم كلاس نهج البلاغه را بعد از ايشان در اردوگاه اداره مي كردم.
¤ وقتي خبر آزادي تان را شنيديد چه احساسي داشتيد؟
-البته ما ازطريق همان راديويي كه سرگذشت آن را برايتان گفتم، از اخبار ايران مطلع مي شديم و بعد هم در اردوگاه عراقي ها از بلندگوهايشان اين خبر را منتشر كردند. ولي تا از مرز عراق بيرون نيامده بوديم آزادي مان را باور نمي كرديم. در شهرهاي مرزي اسلام آباد غرب، كرمانشاه و ... مردم خيلي از ما استقبال مي كردند به طوري كه براي ساعتها راه بند مي آمد.
¤ حرف آخر:
اين امنيت و آرامش حاصل يك عمر مجاهدت و سخت كوشي است. بايد قدر اين آزادي و امنيت را دانست. حال رسالت نويسندگان و محققان در زمينه جنگ بيش از پيش است كه اميدوارم همه در رسالت بزرگي كه بر دوش دارند موفق باشند.

 



به بهانه نمايشگاه نقاشي اسير آزاد شده عراقي اين آقا را آزاد كنيد

محسن راستين
شايد روزي كه ابوحيدر در جريان جنگ تحميلي عراق عليه ايران در حلبچه به اسارت نيروهاي ايراني درآمد هيچ فكر نمي كرد كه بيش از دو دهه بعد از اسارتش ، در ايران از او به عنوان يك نقاش صاحب سبك ياد شود و در غيبت خودش نمايشگاهي از آثارش در اين كشور برپاشود.شايد اين هم مصداقي از وعده رسيدن حق به حق دار باشد و گوشه اي از عدالت ايراني.در روزهايي كه سربازان ما در
اردوگاه هاي عراقي به عنوان اسير جنگي شكنجه مي شدند ابوحيدر در اردگاه اسراي عراقي در ايران نقاشي مي كشيد و در نهايت هم همين نقاشي ها باعث شد تا در زماني كه جريان مبادله اسراء ميان دو كشور ايران و عراق متوقف شده بود ، ابوحيدر آزاد شود. نقاشي هايي كه حالا همزمان بيستمين سالگرد آغاز آزادي اسراي ايراني از دست رژيم بعث عراق ، نمايشگاهي از آثار اين اسير عراقي توسط مركز هنرهاي تجسمي حوزه هنري در نگارخانه ابوالفضل عالي برپا شده است.نمايشگاه ياد شده شامل
45 اثر طراحي و نقاشي رنگ روغن، اسير عراقي؛«منتقذ عبدالوهاب الشريده » معروف به ابوحيدر است، اين آثار فيگوراتيو و با گرايش اكسپرسيونيستي خلق شده اند.
¤ ¤ ¤
داستان ابوحيدر
ابوحيدر در اواخر جنگ از سوي رژيم بعثي براي خدمت در ارتش فرا خوانده شد.وي پس از اسارت به اردوگاه اسراي عراقي به تهران منتقل شد و در اين دوران فرصتي پيدا كرد كه با جهان بيني يك هنرمند به آنچه جنگ بر سر او آورده بود نگاهي ديگرگونه بيندازد، او جنگي ناخواسته را تجربه كرده بود، اتفاقات حلبچه با بمب هاي شيميايي را ديده بود، برخورد رزمندگان، شرايط اردوگاه هاي ايراني و ... همه و همه او را براي تولدي دوباره در سرزميني تازه آماده مي كرد.
كارشناسان دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري كه مهارتشان در كشف سوژه هاي ناب و
دست نخورده براي ثبت تاريخ دفاع مقدس زبان زد شده است اين استعداد را حدود 20 سال پيش هم از خود نشان دادند.آن زمان كه در راستاي ثبت خاطرات جبهه و جنگ، ارتباط منسجمي با اردوگاه هاي عراقي برقرار كردند و توانستند خاطرات بسياري از فرماندهان و سربازان رژيم بعث را كه حالا در
اردوگاه هاي اسارت بودند ثبت كنند تا امروز كتاب هايي همچون« جنايت هاي ما در خرمشهر» منتشر شود.اما ضبط و ثبت خاطرات و مشاهدات اسراي عراقي تنها يك بخش از ماجرا بود چه اينكه آشنايي با يك استاد نقاش در ميان اسراء را بايد در بخش ديگر كه همان كشف سوژه هاي ناب است ارزيابي كرد. آشنايي اي كه زمينه را براي خلق آثار هنري بيشتر توسط اين نقاش و در نهايت آزادي او را فراهم كرد.
هنرمندان متعهد عرصه تجسمي كشور كه در آن سال ها در مركزي تحت عنوان هنرهاي تجسمي حوزه هنري گرد هم آمده بودند وقتي از اين ماجرا مطلع شدند از حضور يك هنرمند نقاش در ميان اسراي عراقي استقبال كردند و فرصت فعاليت ابوحيدر را فراهم آوردند.مردي با موهاي جوگندمي و سني كه نشان مي داد اين نقاش ميانسال نقاشان با روحيه اي هنري براي جنگيدن به جبهه نيامده بلكه به اجبار رژيم بعثي براي خدمت در ارتش فرا خوانده شده است.از همينجا بود كه هنرمندان مركز هنرهاي تجسمي حوزه هنري با او همراه شدند و با در اختيار گذاشتن امكانات و فضاي مورد نياز به او كمك كردند كه حاصل نگاه جديد خود از وقايع پيرامون را نقاشي كند و ثمره اين همراهي، اجراي طرح » فاجعه حلبچه« و خلق پنجاه تابلوي رنگ روغن بود.اما داستان به همين جا ختم نشد، پروژه هاي بعدي ابوحيدر، موضوعاتي چون انتفاضه فلسطين، قيام مردم عراق، سوگواري مردم ايران در ارتحال حضرت امام خميني (ره) و عاشورا، نام داشت كه بيش از دويست تابلو را شامل مي شود.
ابوحيدر اما تنها نقاش نبود ، او در كنار نقاشي، مجسمه هم مي ساخت، چنانچه سوگواري ملت ايران در ارتحال حضرت امام(ره) را روي سنگ مرمري به ابعاد 3*1 متر حجاري كرده است كه از آثار خوب هنري آن دوران به شمار مي آيد.حوزه هنري و مراكز مرتبط در آن زمان از آثار وي دو نمايشگاه مستقل برپا كردند، ابوحيدر در اين دو نمايشگاه حضور داشت و با علاقه مندان و بازديدكنندگان ارتباطي نزديك برقرار كرد.
پس از آتش بس و طرح تبادل اسراي دو كشور «ابوحيدر» از جمله اسرايي بود كه در زمره آخرين گروه ها، براي بازگشت به كشورش قرار گرفت و در اين ميان به دليل مشكلات پيش آمده ايران و عراق تبادل اسرا متوقف شد و ابوحيدر از خيل كاروان آزاد شدگان جا ماند.
در اينجا بود كه هنر به كمك هنرمند آمد و نقش ها ، نقش آفرين را آزاد كرد.حجت الاسلام محمد علي ؛ زم رييس وقت حوزه هنري در نامه اي به تاريخ 6 تير 1371 براي مقام معظم رهبري، آزادي اين هنرمند را درخواست كردند.
در مدت كوتاهي پس از ارسال نامه ، دفتر مقام معظم رهبري در تاريخ 17 تير 1371 به سرپرست كميسيون اداره اسراي عراقي در ايران نامه اي ارسال كرد كه در آن دستور مقام معظم رهبري براي آزادي ابوحبدر آمده بود.دستوري كوتاه و محكم از مقام معظم رهبري كه نه تنها با هنر بيگانه نبوده و نيست كه با آن قرابت زيادي هم دارد،«آقاي نظران، اين آقا را آزاد كنيد.»منتقذ عبدالوهاب الشريده (ابوحيدر) در تاريخ 14 آذر همان سال به فرمان، فرماندهي كل قوا و به احترام هنرش از اردوگاه اسيران جنگي عراق، آزاد مي شود.
«منتقذ عبدالوهاب الشريده»؛ (ابوحيدر) متولد 1946 ميلادي در بصره است كه در سال 1366 در منطقه حلبچه به اسارت نيروهاي ايراني درآمد.او از دانش آموختگان مدارس عالي هنر ايتاليا و اسپانياست كه سال ها در مدارس و دانشگاه هاي كشورهاي عربي تدريس كرده است.ابوحيدر اكنون 63 ساله است و در خارج از كشورش زندگي مي كند.او با به يادگارگذاشتن بيش از دويست تابلو نقاشي در زمان اسارتش، تصويري انساني از اردوگاه هاي اسيران جنگي در ايران را به نمايش گذاشت ، نشانه هاي زلال فرهنگي كه در تاريخ جنگ هاي جهان، نمونه اي نمي توان برايش سراغ گرفت. نمايشگاه آثار نقاشي « منتقذ عبدالوهاب الشريده » تا 10 شهريور در نگارخانه ابوالفضل عالي حوزه هنري به نمايش گذاشته شده است.
ابوحيدر مستحيل در فرهنگ و انديشه والاي ايراني شد
ابوحيدر هنرمندي متعهد بود كه تحت تاثير فداكاري و عزت خواهي ايرانيان، آثار شرافتمندانه اي خلق كرد.
اين ها را حبيب اله صادقي؛ هنرمند مطرح عرصه مركز هنرهاي تجسمي حوزه هنري در باره اسير عراقي «منتقذ عبدالوهاب الشريده»، (ابو حيدر)
مي گويد و ادامه مي دهد : او از ميان اسراي عراقي در دوران جنگ، فردي بود كه تحصيلات آكادميك خود را در ايتاليا و اسپانيا به پايان برده بود و درهمان اولين برخورد من و دوستانم در اردوگاه اسراي عراقي، به عزت طلبي و روحيه آزاده وي پي برديم؛همچنانكه او در طول مدت اسارت در اردوگاه، تحت تاثير فداكاري وعزت خواهي ايرانيان قرار گرفته بود.اين تاثيرپذيري تا حدي بود كه اودر مدت كوتاهي، مستحيل در فرهنگ و انديشه والاي ايراني، منشعب از دين اسلام و آيين شيعي قرار گرفت و شيفته آن شد.
صادقي البته اين مسئله را چندان عجيب نمي داند و مي گويد: جاي تعجب نيست كه اين تحول در او صورت گيرد چرا كه هنرمند روحيه خود را براي دريافت
پيام هاي ناب و ارزشي انساني مهيا
مي كند، تا جايي كه همزمان با رحلت جانسوز امام راحل(ره)، تعزيت خود را در خلق نقش برجسته اي از سنگ كه صحنه اي از مراسم باشكوه تشييع پيكر امام راحل بود، نشان داد و تمام وقت خود را مصروف آن كرد.چيزي كه اين روحيه حق پذيري را در ابوحيدر به وجود آورده بود، پايبندي به اخلاق و عاطفه، اصالت اخلاقي و ديدگاه متعصبانه وي به اصول هنري و پيام ارزشي آن بود كه از طريق هنر ناب ارايه مي شود. ابوحيدر طراح توانمندي است كه همچون ساير طراحان دوران جنگ كه سبك اكسپرسيونيسم را در بزرگنمايي تبعات خانمانسور جنگي براي خود انتخاب مي كنند، با تركيب بندي بسيار بديع و سيال، به خلق آثار وي همت گماشت كه اكنون تعدادي از آنها در اختيار حوزه هنري است و ان شاء ا... در اين نمايشگاه در معرض ديد عموم علاقه مندان قرار خواهد گرفت.

 



ديدار زندان بان عراقي با اسير ايراني بعد از 18 سال زندان باني كه اسير محبت شد

يكي از زندان بانان عراقي، پس از گذشت قريب 2 دهه به كشورمان سفر كرد تا از اسراي ايراني طلب عفو و بخشش كند. او در اين ديدار به بيان بخش هايي ازخاطرات خود پرداخته و عربستان را عامل جنگ عراق با جمهوري اسلامي معرفي كرد.
مي گويد: «سالهاست عذاب وجدان دارم. براي حلاليت خواستن از اسراي ايراني آمده ام.» ماجرا ساده اما جالب به نظر مي ر سيد. يك زندانبان عراقي كه او را به خشونت و برخورد محكم مي شناختند، به كشورمان آمده بود تا با اسراي ايراني ملاقات كند. مايل نبود از رنج هاي متحمل شده آزادگان ايراني سخن مجدد به زبان آورد و لذا اصرار ما براي بيان رفتارهاي وحشيانه زندانبانان عراقي فايده اي نداشت.هرچند به نظر نمي رسد كسي باشد كه از اين شكنجه ها چيزي در ذهن به ياد نياورد.
«كاظم عبدالامير مزهرالنجار» يعني همان زندانبان عراقي به همراه حسين اسلامي يكي از اسراي ايراني، چندي پيش به خبرگزاري فارس آمدند تا اين طلب عفو و بخشش يكي از افسران رژيم بعث، رنگي رسانه اي به خود بگيرد.
كاظم براي ديدن فرزند تازه متولد شده خود به كشورش بازگشت اما بازهم براي عذرخواهي از غيورمردان 8 سال دفاع مقدس به ايران خواهد آمد.
¤ نحوه ورود به حزب بعث و آشنايي با صدام
در عراق هركس كه مي خواست درسش را ادامه بدهد و تحصيل كند و يا حتي واحد مسكوني به او تعلق گيرد، تا زماني كه نامش را به عنوان شخص بعثي ننوشته باشد، نمي توانست اين كار را انجام دهد. يا براي اعزام به خارج تا كسي پدرش بعثي نباشد اجازه خروج و ادامه تحصيل نداشت. لذا براي اين كه كارمان راه بيفتد. مجبور بوديم عضو حزب بعث شويم.
قبل از سن 18سالگي، بكر امور را دردست داشته و صدام معاونش بود. از همان زمان صدام امور را دردست گرفته بود و اداره مي كرد و در حقيقت براي رسيدن به پست رياست جمهوري طرح ريزي مي كرد. در همين زمان ما با صدام آشنا شديم و از افكار او اطلاع پيدا كرديم.
تا زمان سال 1979 كه صدام به حزب جمهوري رسيد. يكي ا زاهداف كلانش اين بود كه فكر شيعه را در كشور نابود كند و آن زماني كه محمدباقر صدر مي خواست انقلاب كند، به دليل شرايطي كه وجود داشت و صدام مورد حمايت همسايگانش قرار مي گرفت ازجمله كشورهاي عربي و عربستان سعودي، شهيد صدر نتوانست انقلابش را به پيش ببرد و از همان زمان صدام تصميم گرفت ايراني ها و آنها را كه اصالتاً ايراني هستند، از كشور خارج كند و از آن زمان، ما صدام را شناختيم كه يك تروريست به تمام معنا و ضدانسانيت است.
¤ رسانه هاي عراق ما را تحريك مي كردند.
زماني كه در پادگان راشديه بودم و آقاي حسين اسلامي (زنداني ايراني) هم حضور داشتند، صدام حسين به اتفاق ملك حسين اردن براي ديدار از نيروهاي يرموك اردن كه در آنجا و به كمك نيروهاي عراقي در جنگ آمده بودند، از پادگان هم ديدار كرد كه ملك حسين در آنجا سخنراني كرده و صدام هم به نشانه تحسين دستش را بالا آورد. من هم در آن زمان آنجا حضور داشتم و آنها را مي ديدم.
در آن زمان كه انقلاب ايران پيروز شد، از پدرانمان مي شنيديم كه مي گفتند ايران يك كشور اسلامي است و آن شرايط حاكم را براي ما توضيح مي دادند، اما زماني كه جنگ صورت گرفت رسانه هاي عراق حقيقت را كتمان كردند و مي گفتند (امام) خميني كليد بهشت را به دست سربازانش داده است و مي گويد هر كسي برود ازاين كوه عبور كند، به بهشت مي رسد.
در ابتدا ما فكر مي كرديم صدام يك شخصيت مقتدر و با ابهتي است كه اصلا فكر نمي كرديم روزي از درون خرد شود و فرو بريزد، تا اين كه در دهه 90، شهيد دوم عراق محمدصادق صدر كه فعاليت هايش گسترده شده بود و از حوزه علميه جمعي به او پيوسته بودند، انديشه هايي را در ملت عراق شكل داد و ما در آن زمان فهميديم كه صدام هيچ چيزي نيست و اين هيچ چيز نبودن او در جنگ آمريكا به عراق كه به سرعت سقوط كرد كاملا هويدا شد و ما ايمان آورديم.
¤ آشنايي با اسراي ايراني
من در خيلي از پادگان هايي كه ايراني ها اسير بودند، فعاليت كرده و افراد زيادي را ديدم. از جمله همين حاج حسين اسلامي بود و با وجود اينكه 15 سال بيشتر نداشت اما به معناي واقعي داراي روحيه انقلابي و رهبري بود. از جمله خاطراتي كه دارم اين است كه به ايشان گفتند به خميني ناسزا بدهد ولي ايشان با قاطعيت اين را نپذيرفت. هرچند من به ايشان گفتم اين كار را بكن و خودت را خلاص كن ولي باز هم اين كار را نكردند.
من در آن زمان با اسراي زيادي ديدار و برخورد داشتم كه خيلي آدم هاي خوبي از لحاظ اخلاقي بودند؛ نماز مي خواندند، ورزش مي كردند و با يكديگر مهربان بودند كه اين اخلاقيات در دوران اسارت بسيار قابل توجه است.
¤ شكنجه اسرا
وقتي اسير به پادگان ها مي آمد يكسري برخوردها يا به اصطلاح عراقي ها حال دادن(!) بر سر او انجام مي دادندولي در پادگان 5 كه ما بوديم ديگر اسير اين مراحل را گذرانده بود و نيازي به شكنجه يا كتك كاري نبود، ولي اسراي ايراني هر كدام يك ابوترابي، يك خميني و يك حاج حسين عبدالستار بودند.
در پادگان شماره 11 نيز چون حدود 5 هزار نفر گردآوري شده بودند، نه غذا كفايت مي كرد و نه جا و حتي لباس كافي هم وجود نداشت. لذا مي خواستند اينها را به صليب سرخ تحويل دهند. من وقتي رفتم آنجا خيلي وحشت زده شدم چون خيلي بد برخورد مي كردند و اسراي ايراني را بسيار خشن مي زدند.
در يكي از گروه ها سه نفر روحاني وجود داشت كه خيلي با تعصب بودند. چون براي مرتب كردن صفوف بايد با شعار مرگ بر خميني(!) مي نشستند و دوباره مي ايستادند. ولي اين سه نفر اسرا را دعوت مي كردند كه اين شعار را تكرار نكنند كه باعث شد مشكلاتي به وجود آيد به همين دليل عراقي ها روي بدنشان ميله هاي داغ گذاشتند.
ببخشيد. علاقه اي به بيان بيشتر از اين شكنجه ها ندارم.
¤ آشنايي با مرحوم ابوترابي
ابتدا من در پادگان شماره 5 با مرحوم ابوترابي آشنا شدم ولي قبل از اينكه ايشان را ببينم، درباره شان شنيده بودم و يك ذهنيت اينكه ايشان رهبري معنوي اسرا را دارد درباره اش داشتم. من به يك رازي در رابطه با ايشان رسيدم و آن اينكه ايشان تمام خصلت هاي اهل بيت را دارد. شهامت، جهاد، وطن دوستي و... علاوه بر اينها ايشان كاملا به زبان عربي تسلط داشت و اين باعث آشنايي بيشتر من با ايشان شد.
به غير از آقاي ابوترابي بيشترين خاطره را از حسين عبدالستار اسلامي، احدي، حسن محمدي و ... دارم. البته بيشتر از همه ابوترابي را به ياد مي آورم چون بعد از تحول روحي، همه مشكلات خانواده ام را براي او تعريف مي كردم و چون به او ايمان آورده بودم و مي دانستم كه به عنوان يك مرد تمام عيار صبور و مؤمن بود و همه اسرا هم مي دانستند كه من چقدر با ايشان صحبت مي كردم.
¤ علت حضور در ايران
من در طول اين مدت چندين بار مي خواستم كه به ديدار اسراي زير دستم بروم و با آنها ملاقات داشته باشم.
ولي وقتي در ايران با راننده ها صحبت مي كردم، مي گفتند آقاي ابوترابي را مي شناسيم ولي از نزديك او را نمي شناختند حتي وقتي با بعضي ايرانيها صحبت مي كرديم و آنها را خوش برخورد مي يافتيم با وجود ترسي از معرفي خودم داشتم، از آنها هم سوال مي كرديم فقط او را از نزديك مي شناختند ولي از نزديك اطلاعي نداشتند.
تا اينكه درمشهد دريك هتل نشسته بوديم و صاحب آن هتل آقايي بود به نام امير كه اين قضيه را هم از او پرسيدم. او گفت بله من آنها را مي شناسم. ايشان دو نفر را به من معرفي كرد و من با آنها ملاقات كردم و قرار بر اين شد كه در سفر آينده (كه همين سفر باشد) با چند اسير ايراني ديدار داشته باشم كه نهايتا هم با آقاي اسلامي ملاقات داشتم.
¤ ملك فهد عامل جنگ ايران وعراق
در زمان اشغال كويت، من دربندراحمدي خودم را تسليم كردم و پيراهنم را به نشانه صلح بالا آوردم. خيلي از فرماندهان هم همين كار را كردند و خودشان را تسليم كردند.بعد از هفت روز اذيت و آزار ما را بردند عربستان. در آنجا ما را سوار خودرويي كردند و داخل شهر چرخاندند و نكته جالب اين بود كه مردم عربستان وقتي ما را به عنوان اسير عراقي مي ديدند، آب دهان به ما پـرتاب مي كردند.
يك مترجم كويتي بود كه براي نيروهاي خارجي ترجمه مي كرد. او از من سوال كردم كه مي داني علت جنگ ايران و عراق چه بوده و من گفتم نه. او گفت كه علت اصلي اين جنگ پادشاه عربستان، ملك فهد است. من پرسيدم چرا؟ او توضيح داد كه توافقي بين صدام و ملك فهد صورت گرفته كه صدام نيروي انساني خود را دراين جنگ به كار بگيرد و فهد ماديات را تأمين كند. براي همين هر كس از عراقي ها دراين جنگ كشته شده باشد (ما در آن زمان آنها را شهيد مي دانستيم) به خانواده اش يك خانه و يك ماشين تعلق مي گرفت و در واقع ملك فهد اينها را تأمين مي كرد.
¤ حرفي براي جوانان ايراني
-اميدوارم مردم ايراني زندگي خوب و راحت و آرامي داشته باشند و انشاء الله كل شيعيان جهان مشكلي با هم نداشته باشند و تفرقه بين آنها از بين برود. همين الان روزانه 5 هزار ايراني وارد خاك عراق مي شوند و اين مايه افتخار ماست همين طور تعداد زيادي عراقي نيز به ايران مسافرت مي كنند. من خدا را شكر مي كنم كه با چنين افرادي در زمان اسارتشان درعراق آشنايي پيدا كردم. قدر امنيت و آزادي كشورتان را بدانيد كه گرفتار آمريكايي ها نيستيد.
مهدي بختياري - حسين جودوي

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14