(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 27 مرداد 1388- شماره 19439
 

جشن تولد
در باغ سر سبز ولايت گزارشي از اردوي طرح ولايت -بخش سوم
ماجراهاي مدرسه
بي بي
يك كتاب خوب
تقديم به استاد گرامي قرآن، خانم ميرزايي عزيز.دوستت دارم
مثل آفتابگردان
عاشق سياه
زندگي
مناجات با خدا اوج بخشندگي



جشن تولد

محمد عزيزي (نسيم)
امروز يكشنبه 25/5/88 است .
ديروز فهميدم كه يكشنبه (امروز) سالروز تولد دوست جانبازمان احمد پورپير علي است .
با بچه محل هاي قديمي تصميم گرفتيم احمدي را غافلگير كنيم .
به مهدي پور اسد زنگ زدم گفت :من فردا هر ساعتي كه بگي در خدمتم .
پسر عمويم پرويز كه در كرج است گفت : من نيم ساعت زودتر از قرار در ايستگاه مترو ي« سرسبز» منتظرتان مي مانم .
ديگر پسر عمويم حسين هم از اين طرح استقبال كرد .
جعفر طاهري ، علي اخوت و رضا عمادي هم گفتند ما خودمان مي آييم .
امروز روز بزرگي است هم براي ما و هم براي احمدي عزيزمان .
حالا من بايد برنامه ريزي كنم تا به دوستانم خوش بگذرد .
به نظر شما چكار كنم ؟
محمد حيدري از قم قلمت را بردار و بنويس از حماسه ي نوجواني كه جگر شير داشت و در حالي كه كلاس سوم راهنمايي بود ، هر دو پايش را فداي دوست كرد .
وحيد بلندي روشن گزارش اين برنامه هم با تو .
راستي دوربين ديجيتالي ات را هم بياور .
ياسمن رضاييان هم حتما شعري دارد براي پروانه اي كه بال هايش را در جبهه جاگذاشت .
جلال فيروزي هم داستان تازه اي خواهد نوشت .
من هم مي روم به نمايندگي از تمام بچه هاي مدرسه تا بعد از حدود بيست سال دوباره بچه محل هايمان را در يك جا زيارت كنم .
اگر توفيق نصيبم شد گزارش اين جشن تولد را برايتان سوغاتي مي آورم .
ادامه دارد

 



در باغ سر سبز ولايت گزارشي از اردوي طرح ولايت -بخش سوم

نجمه پرنيان
توي نمايشگاه فرهنگي سي دي هم بود. نصف سي دي ها فيلم هاي سيندرلا و سفيدبرفي و رفقا؛ نصف ديگر آلبوم خواننده ها بود. يك دانه سي دي هم بود كه موضوعش فرق مي كرد. فكرش را هم نمي توانيد بكنيد. ارگ عروسي شاد. چقدر اين مسئولان محبت دارند؛ خدا مي داند.
كشف شده كه خوراكي هم جزء فرهنگ است. آن هم سوهان هاي خاك خورده سال و آجيل هاي موش خورده دستتان درست. جاي فرهنگ اسلامي، خوراكي ايراني، سي دي ايراني اسلامي، كتاب مطهري... و قيمت عادلانه خالي...
صبح افتتاحيه داشتيم. همه در حال خواب، ببخشيد! گوش دادن بوديم. بهترين سخنران، آقاي رحيم پور از غدي بود. چقدر دلم مي خواست پرسش و پاسخ بگذارد. نگذاشت. موقع سخنراني آمد و بعد از آن رفت. خيلي قشنگ حرف زد. از بسيج محله گفت و فعاليت هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي. خدا مرا ببخشد با اين خلاصه كردن حرف ها. بعد هم درباره اسلام آمريكايي و اسلام ناب محمدي گفت و چه خوش گفت. وصاياي امام را خواند و از ما خواست روزي دو كتاب بخوانيم. مات ماندم. تا حالا فكر مي كردم كه خيلي كتاب مي خوانم. فهميدم بدجوري عقبم. بايد بدوم.
توي افتتاحيه بعد آقاي رحيم پور از غدي، آقاي جوكار سخنراني كرد. مي خواست توي همين زمان كم تحليل هاي سياسي بسيج را از 4سال احمدي نژاد و 8سال خاتمي به بچه ها بگويد. فرضش را بكنيد با آن خستگي، همه داشتند چرت مي زدند پاي سخنراني آقاي جوكار. حرف هاي قشنگي زدند. ولي مي بايد زمان بهتري را براي اين حرف هاي سنگين، كه به شدت به فكر نياز داشت، انتخاب مي كردند.
يك چيزي يادم آمد. قبل از سخنراني آقاي جوكار ما از ايشان يك عيدي خواستيم. يك عيدي جانانه.
متن درخواست عيدي بدين شرح است!. الله الله الله الله، الله اكبر، طرح ولايت مي خواهد، ديدار رهبر. سررهبر خيلي شلوغ است و تعداد محدودي مي توانند بيايند ديدار و الخ. قول قطعي ديدار نداد. ولي گفت كه تمام سعي خود را مي كنم. به آقاي ممتحن هم بگوييد. اين ها را براي اين اينجا نوشتم كه آقاي جوكار اگر احيانا اين قول خود را فراموش كرده اند، احيانا اشك بچه هاي عاشق ولايت را فراموش كرده اند، با ديدن اين روزنامه همه چيز را به ياد بياورند و...
صبح ها بيدار كردن بچه ها دردسري بود عظما. هر چه صدايشان مي كرديم، سرشان داد مي كشيديم انگار نه انگار. باور كنيد اگر سرشان توپ هم خالي مي كرديم بيدار نمي شدند كه نمي شدند. صبح روز اول به زور هم ديگر را بيدار كرديم و وضو گرفتيم و رفتيم نمازخانه كه نماز جماعت بخوانيم. اي دل غافل. نماز جماعت امروز برگزار نمي شود. فرادي بخوانيد. يكي نبود بگويد: فرادي را كه توي كمپ خودمان هم مي توانستيم بخوانيم. لازم نبود اين همه راه! گز كنيم بياييم اين جا.
موقع نماز صبح بود يا چيزي ديگر. مي خواستيم يكي از بچه ها را بيدار كنيم. گفتم: دستت را بده به من. يك هو بهم پريد كه: دستم را مي خواهي چكار؟ با دست من چكار داري؟
ظهر بين نمازظهر و عصر يا بعد از آن بود حاج آقا نصر گفتند: كي گشنه اس؟ همه ما در عين گرسنگي گفتيم: دشمن. يك هو برگشت گفت: خب چرا دروغ مي گيد؟ وقتي گشنه تونه بگيد: داداش من
سركلاس ها از فرط بي خوابي خوابمان مي گرفت. اين نوع خواب ها را سجده مي گفتيم. روز آخر توي اتوبوس بچه ها اگر خوابشان مي آمد مي گفتند: سجده مان مي آيد.
سركلاس آقاي نصر مي خواستم يك لحظه سرم را روي شانه ي زهره- كنار دستيم- بگذارم. يك هو آقاي نصر به ام گفت: مي خواي بخوابي؟ بخواب بخواااااب اشكال نداره. الان اين آب يخ تگري را مي ريزم رويت تا حال بياي. هم خنده ام گرفت و هم خجالت كشيدم. از همين جا مي گويم. ببخشيد آقاي نصر.
ما را بردند شلمچه! خودش كه نه. يك نماي ساختگي از جنگ و سيم خاردار و ادوات جنگي ديگر. يك مرد جنگ را هم نشان مان دادند. چيزي را تعريف كرد كه اگر كسي جز او تعريف مي كرد اشك همه جاري مي شد. اما او جوري تعريف كرد كه انگار دارد قصه اي مي گويد. قصه اي شيرين. از كانال تنگ گفت و مجروحي كه وسط كانال افتاده بود. از رد شدن هاي مكرر از روي مجروح و در آخر شهيد شدن او. از اين كه پس از چند بار رفت و آمد ديده كه مجروح به شهادت رسيده. توي عمق چشم هايش اشكي ديدم كه اگر ما آنجا نبوديم جاري مي شد. آقاي دلبريان، راوي فتح، خون شهدا فقط به دستان توست كه دوباره جان مي گيرد. نگهش دار و به ما ياد بده كه چگونه نگهش داريم و بعد به ما بسپارش. نگهش مي داريم. قول مي دهيم.
رفتم پيشش. پيش مرد جنگ. سي دي روايتش را به من هديه داد و سؤالاتي و الخ. مرد جنگ را بايد بيش از اين ها پاس داشت. كم بود. پرسيدم: كيهان مي خوانيد؟ گفت: هميشه. گفتم: مطالب مرا هم بخوانيد. گفت: حتما. شماره اش را هم داد. چقدر ذوق كردم خدا عالم است. مهربان بود. بسيار. مرد جنگ بود ديگر. از خواص مردان جنگ است مهرباني. انگار دل تنگش شده ام ناجور. دلم براي رد پاي نگاهش تنگ شده است. برايم نوشته بود: دعا كنيد به ياران شهيدم برسم. مسئوليتي بود روي دوشم. همه كار توي همان چند دقيقه برايم كرده بود و نامردي بود من اين يك كار را نكنم. با چه اشكي دعا كردم براي شهادتش...
اسمش تپه نورالشهدا. كوهي بود و با زحمت رفتيم بالا و زيارت عاشورايي و جانمان درآمد. پايين كه آمديم تابلوهاي برجسته و زيباي جنگ هم آنجا بود، موزه اي هم ساخته بودند؛ ناتمام ولي بسيار زيبا بود. پرنده و حيوان خشك شده زيبا. بعد از آن هم پيامبران و داستان هر يك به صورت ماكت بزرگ. به اندازه يك اتاق. ماكت بزرگ كعبه و چشم هاي پر از اشك و همه چيز و همه چيز تا انقلاب و جنگ.
رويا مي گفت: توي موزه مانكني بود از پسري از بچه هاي انقلاب يكي از دست هايش را باز كرده بود انگار كه مي خواهد دستش را روي شانه كسي در كنارش بگذارد. فاطمه رفت و با مانكن عكس گرفت. با چفيه.
يك روز و نيم بود كه مشهد بوديم و هنوز حرم نبرده بودندنمان. هر كه زنگ مي زد مي گفت: زيارت قبول و ما با ناراحتي مي گفتيم: حرم نرفته ايم هنوز. دادمان درآمده بود كه بردندمان. دارالهدايه و خادم حرم و حرف هاي قشنگش. فرصت نبود حرف هايش را درست بزند. اين را خودش گفت. خلاصه كرد و فقط گريستيم بر مهرباني امام رئوفمان. نباتي و كتابي و پيش به سوي حرم. جمعيت عاشق موج مي زد. گريه و اشك و ناله. من هم گريه كردم. دلم گرفته بود ناجور. دلتنگي هايم را با آقا گفتم و گريه كردم. آقا انگار مي دانست چه مي خواهم. گوش شنوايي و سكوتي لبخندآميز و دستي نوازش گر. آقا زود حاجت مي دهد. خيلي زود.
يك بار موقع بازرسي در پاركينگ شماره يك فهميدم كه بر اثر حواس پرتي دور بينم را با خودم آورده ام. بچه ها و مسئولمان رفته بودند داخل. اشك توي چشم هايم جمع شد. خانم بازرس گفت: برو ببين نگهباني كه آنجاست دوربينت را قبول نمي كند؟ رفتم. گفت: شيفتم زودتر از آمدن تو تمام مي شود. «يعني آقا نمي خواست راهم بدهد؟» اشكم درآمده بود كه گفت: از توي سرويس بهداشتي برو از جلوي باب الجواد(ع) بيرون مي آيي. دوربينت را بده امانت داري و... برگشتني هم بايد از باب الجواد (ع) بيرون مي آمدم. امانت داري و دوربين و پاركينگ يك و اتوبوس. در امانت داري كه رسيدم احساس كردم گوشي ام داخل كيف نيست. گشتم نبود. شروع كردم گريه كردن. حالا هم از گروه عقب افتاده بودم. هم وسيله اي براي زنگ زدن نداشتم. هم شماره ها را بالكل فراموش كرده بودم. برگشتم توي صحن جامع كه نماز خوانده بودم. گشتم نبود. آنتن هم نمي داد. خانمي خدا خيرش بدهد گوشي اش را داد به ام تا زنگ بزنم. آنتن نمي داد. اعصابم به هم ريخته بود و گريه امانم نمي داد. گفتم اقلا به گروه برسم. گوشي را رها كردم. دوربينم را از امانت داري گرفتم. حالا هر چه مي گشتم سرويس بهداشتي را نمي ديدم. پيدايش كردم. رفتم داخل. خادم آنجا گفت: نه اينجا نيست. زياد آمده اي. صد متر عقب تر. چه كشيدم خدا مي داند. شب بود. تنها، با گريه، فقط مي دويدم. رسيدم جلو بازرسي. هيچ كس نبود. آقايي- خدا عمر با عزتش بدهد- گوشي اش را داد زنگ بزنم. گفتم كه هيچ شماره اي يادم نمي آمد. رفتيم طرف جايي كه هميشه اتوبوس هامان مي ايستادند. نبودند. برگشتيم جلوي بازرسي. سرپرست هامان ايستاده بودند جلوي پله برقي. منتظر نيامده ها. يادم رفت از آن آقا تشكر و خداحافظي كنم. خدا ببخشدم. خانم محمدي آن جا بود. گفت چرا گريه مي كني و اشكالي ندارد و پيش مي آيد .... آرام شدم. گفتند كه گوشي ات را هم فردا صبح توي حرم مي دهند. ديگر دليلي براي نگراني نبود. وقتي رسيديم كمپ به فاطمه گفتم به گوشي ام زنگ بزند. زنگ زد. صدايش از توي كيفم مي آمد...
شب تولد حضرت اباالفضل (ع) بود. دلم گرفته بود. به بچه ها گفتم: نمي آيم جشن امشب گفتند: چرا؟ گفتم: حوصله ندارم. دلم گرفته. ناراحتم. نمي آيم ديگر. نشستم درد دل با امام. گفتم يا سيدي يك بار هم تو به ديدار من بيا و گرهي از اين دل پر گره باز كن. داشتم مي گفتم كه يكي از بچه ها آمد. هر چه در چنته داشتم بيرون ريختم و آرامم كرد. گفت كه مشكلاتت را به خدايت بسپار. خدايت بزرگتر از مشكلاتت است. باور كن اين را. سپردمشان به خدا. و خدا چه خوب حلشان كرد و چه زود.
ادامه دارد

 



ماجراهاي مدرسه

مجيد درخشاني
اجازه
آن روز، آقا معلم مشغول تدريس درس زبان بود. بچه ها، ساكت نشسته بودند و به درس گوش مي دادند.
ناگهان چند ضربه به در خورد.
آقا معلم گفت: «بفرماييد!»
در باز شد. مدير، با مرد كوتاه قدي كه كت و شلوار سرمه اي پوشيده بود، وارد كلاس شد.
آقا معلم، رو به بچه ها كرد و گفت: «برپا»
همه بچه ها بلند شدند.
مدير به بچه ها نگاه كرد و گفت: «بفرماييد!»
بچه ها نشستند. آقا مدير، رو كرد به معلم و گفت: «خسته نباشيد.» بعد به طرف مرد اشاره كرد و گفت: «ايشان آقاي جعفري ، بازرس هستند. آمدند از كلاس شما بازديد كنند.»
آقاي معلم، با بازرس دست داد و احوالپرسي كرد و گفت: «بفرماييد، كلاس در اختيار شماست.»
بازرس گفت: «متشكرم.»
او به دانش آموزان نگاه كرد، كمي جلو رفت و به پسري كه نفر وسط ميز سوم نشسته بود، اشاره كرد و گفت: «شما، شما بيا بيرون.»
پسر بلند شد و گفت: «ما آقا»
-بله، پسرم، بگو ببينم اسمت چيست؟
-جـجعفر جعفر صمدي
جعفر كه رنگش پريده بود، از پشت ميز بيرون آمد. چند قدم جلو رفت و كنار تخته سياه ايستاد.
بازرس از پاي تخته سياه، تكه اي گچ برداشت و با خط زيبايي روي تخته سياه نوشت: «وان»
بعد، به جعفر اشاره كرد و گفت: «بخوان ببينم!»
جعفر، من من كرد. بعد به آقاي معلم نگاه كرد. معلم، پشت سر بازرس ايستاده بود، او با ناراحتي انگشتش را به آرامي بالا آورد و به جعفر اشاره كرد.
جعفر به دست آقاي معلم نگاه كرد و رو به بازرس گفت: «آقا آقاآقا معلم دارند از شما اجازه مي گيرند.»
جايزه
آقاي حيدري، در حالي كه دست روي شانه پسرك گذاشته بود، او را به داخل دفتر هل داد و رو به مدير و معلم ها، با عصبانيت گفت: «آقايان، اعجوبه قرن را مشاهده كنيد. مغز متفكر مدرسه را.»
همه به حسن كه با صورت ترس آلود، ساكت و آرام ايستاده بود، نگاه كردند.
آقاي مدير، از پشت ميزش بلند شد و گفت: «باز چه غلطي كرده؟»
آقاي حيدري گفت: «الآن خودش مي گويد.»
او به حسن نگاه كرد و پرسيد: «بگو ببينم، تور ماهيگيري را از چي درست مي كنند؟» حسن، چشمهايش را باز و بسته كرد و دستهايش را تكان داد.
آقاي مدير گفت: «بگو جانم، نترس!»
همه معلمها، زل زده بودند به حسن كه سرش را پايين انداخته بود و با چشمهاي درشتش زمين را نگاه مي كرد.
آقاي حيدري دستش را روي سر حسن گذاشت و به آرامي گفت: «بگو!بگو، و از آقاي مدير جايزه بگير.»
معلم كلاس دوم، با مهرباني گفت: «معطل نكن؛ زود جواب بده و جايزه بگير!»
معلمها سرشان را تكان دادند.
مدير به طرف حسن رفت و گفت: «بگو! من بهت جايزه مي دهم.»
حسن، روي پا، جابه جا شد، دست راستش را بالا برد، به آقاي مدير نگاه كرد و با ترس گفت: «آآقااجازه»
مدير با تندي گفت:«بله، بفرما!»
حسن همان طور كه دستش را بالا گرفته بود، گفت: «آقا اجازه تور ماهيگري با تعدادي سوراخ ريز درست شده كه با مقداري نخ به هم بسته شده!»
او، آب دهانش را قورت داد و نفسي به راحتي كشيد.
معلمها با تعجب به حسن نگاه كردند.
حسن، پا به پا كرد و با ترس گفت: «آقا اجازه حالا جايزه مان را بدهيد».

 



بي بي

بي بي هميشه مي ره، سر كوچه مي شينه
تا يكي از دوستان مصطفي رو ببينه
از وقتي مصطفي رفت بي بي دلش شكسته
رفته يه گوشه هر روز منتظرش نشسته
بي بي مي گه مصطفي برام خيلي عزيزه
اگه يه وقت اون بره چشمام بارون مي ريزه
عصر روز جمعه ها مي گيره ختم انعام
مي گه بهم انگاري يه چيزي مي شه الهام
حال عجيبي داره، كه هيچ كسي نداره
به خاطر مصطفي هميشه بي قراره
مصطفي توي جبهه شهيد شده دو ماهه
اما بي بي هنوزم نشسته چشم به راهه
چه جور نگم به بي بي طاقتش و نداره
هيچ كسي رو قدر اون اينقدره دوست نداره
بي بي چه حالي داره اينقدر بي قراره
غروب پنج شنبه ها مي خواد بازم بباره
بي بي اومد كنارم چشمش و دوخت تو چشام
دست چروكش و اون گذاشتش كف دستام
گفت دو ماهه تو چشمات يه چيزي رو مي خونم
جون داداشت بگو راستشو تا بدونم
گريه امونم نداد بي بي هم ديگه فهميد
اما خلاف حرفش گفت مصطفي و خنديد
سارا جعفرزاده- 15ساله

 



يك كتاب خوب

يك كتاب خيلي زيبا را شروع به خواندن كردم. آن روزها دلم مي خواست يك شبه تمامش كنم. ولي انگار امروز، كه چند صفحه اي بيشتر به آخر كتاب نمانده،خودم هم بغض كرده ام.
پيشنهاد مي كنم همه 380 صفحه اين كتاب را با عشق بخوانيد. شهيد صياد شيرازي، همانگونه كه به من انرژي داد، شما را نيز پر از شادابي كار براي خدا مي كند.
در كمين گل سرخ،
روايتي است از زندگي سپهبد علي صياد شيرازي،
به قلم زيباي محسن مؤمني - انتشارات سوره مهر

باهم قسمتي از اين كتاب را مي خوانيم:
به همراه تعدادي از فرماندهان جهت پاره اي از گزارشات منطقه غرب به تهران رفتم. مشاوران بني صدر شروع به بدگويي درباره قرارگاه عملياتي غرب كردند. گزارش همه آنها سر تا پا دروغ بود. باحرفهاي دروغي كه مي زدند، كنترل از دست ماخارج مي شد. من از جلسه دلم خون شده بود. حرفهاي مشاورين بني صدر بدجوري ناراحتم كرده بود. آنها را آنقدر پرت مي دانستم كه نمي توانستم در برابرشان دفاع بكنم. از همان جا بود كه همه اميدم از بني صدر به عنوان رئيس جمهوري اسلامي قطع شد. آن روز در آن جا جمله اي گفتم كه بعدها ميان مسئولان مملكتي دهان به دهان گشت و معروف شد.
اول، دعاي امام زمان (عج) را خواندم. سپس گفتم: «آقاي رئيس جمهور: خيلي عذر مي خواهم كه اين صحبت را مي كنم. در جلسه اي به اين مهمي كه براي حفظ امنيت نظام جمهوري اسلامي تشكيل شده است، يك بسم الله گفته نشد و يك آيه قرآن خوانده نشد. من آن قدر اين جلسه راناپاك و آلوده مي بينم كه احساس مي كنم وجود خودم نيز در اين جلسه آلوده مي شود. چاره اي ندارم كه يكراست از اين جا به قم بروم و با زيارت آن جا احساس كنم كه تزكيه و پاك شده ام.»
سكوت عجيبي بر جلسه حكمفرما بود. حرفهاي آقايان باعث شده بود تا من با آن جسارت با رئيس جمهور حرف بزنم. البته من نمي خواستم به يك شخصيت مملكتي اهانت كنم، بلكه احساس خودم را از آن جلسه گفتم...
زهرا قدوسي زاده / 14 ساله / قم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



تقديم به استاد گرامي قرآن، خانم ميرزايي عزيز.دوستت دارم

سلام
دوستت دارم، مثل مهرباني، مثل اسير، مثل عشق. مثل اشك دوستت دارم.
مثل سكوت، مثل بهار، مثل زمستان، تابستان
شهد،
دوست مني، مثل قلب، حرف، شعر، شادي اندوه خدا.
دوستت دارم
مثل ابر، ماه، باران، شكوفه، ترانه، دوستي، صداقت، مهر، وفا دوست مني.
چون صبر، غم، عشق، شادي، اندوه، خدا.
دوستت دارم
اگر چه از تو نيستم ولي
هم با بهانه هم بي بهانه
دوستت دارم
زهرا زارعي/ مشهد

 



مثل آفتابگردان

با عرض سلام به شما اهالي صفحه ي مدرسه
چند وقتي است كه مطلب جالبي براي فرستادن به صفحه ي پرمحتواي شما پيدا نكردم تا اين كه رشد يك آفتابگردان و درس هايي كه مي توان از آن گرفت توجه من را به خود جلب كرد و تصميم گرفتم اين نوشته را براي شما بفرستم اميدوارم بتواند براي صفحه ي مدرسه مورد استفاده قرار بگيرد.
كاش زندگي ما هم مثل آفتابگردان بود. نمي دانم تا به حال چند بار شاهد رشد آفتابگردان بوده اي؟ هنگامي كه اين گياه يك نهال كوچك است روي خود را به سمت آفتاب مي كند و از دريچه ي گرما و محبت آن بهره مند مي شوند و هنگامي كه ثمره و ميوه داد تكبر نمي ورزد و سرتعظيم فرود مي آورد. اگر انسان ها در آستانه ي نوجواني به عبادت و بندگي خدا مشغول شوند و از دريچه ي رحمت الهي نزديك شوند و پس از آن در دوره ي جواني به دور از كبر و غرور در برابر اوامر الهي سر تعظيم فرود آورند به راستي كه رسم بندگي را به جاي آورده اند. اين است رسم بندگي و اين است طبيعت خدادادي كه لحظه لحظه ي آن درسي است براي آدميان.
مريم توكلي- مشهد مقدس

 



عاشق سياه

يك روز باصفا
يك كفتر سفيد
از آشيان خود
آهسته پر كشيد
¤
او آمد و نشست
بر تير يك چراغ
آمد كنار او
يك خانم كلاغ
¤
آن كفتر سپيد
شد عاشق سياه
در چشم او كلاغ
شد مثل قرص ماه
زهرا مقصودي

 



زندگي

اصلا دوست نداشت از جاش تكون بخوره، ولي اختيارش دست خودش نبود. خيلي سعي كرد تا صاحب خودش را راضي كند ولي هر چي تلاش كرد بي فايده بود. اول مي دونست كه چند لحظه بعد از بيرون اومدن عمرش تموم مي شه. البته اون و دوستاش عمرشون كمه ولي خوب حتي يه لحظه بيش تر زندگي كردن براشون مهمه. بالاخره مجبور شد از جاش تكون بخوره و راه بيفته. آروم آروم اومد، مي دونست كه تا چند لحظه ديگر مي ميره؛ همين طور اومد... اومد... تا اينكه به زمين افتاد و مرد.
اون فقط يه قطره اشك بود كه از چشماي صاحبش بيرون اومد و خيلي زود عمرش تموم شد.
زنگ تلفن
حدوداً ساعت 2 شب بود. همه اهل خانه خواب بودند ولي من بيدار بودم و به هيچ وجه خوابم نمي برد. تلويزيون را روشن كردم و با صداي كم مشغول تماشاي مستند حيات وحش بودم كه ناگهان تلفن زنگ زد.
اولين فكري كه به ذهن هر كس در اين مواقع مي رسد اين است كه چه كسي ممكن است اين موقع شب زنگ بزند و مهم تر اين كه چه اتفاقي افتاده كه اين ساعت زنگ زده؟ اغلب ذهن هنگام زنگ خوردن تلفن در اين ساعت ها به سمت خبرهاي بد و تلخ مي رود.
از جايم بلند شدم و رفتم به طرف تلفن. مدت زمان رسيدن من به تلفن كمتر از 10 ثانيه بود. فكر مي كردم چه اتفاقي ممكن است افتاده باشد؟ دستم را بردم به سمت گوشي، در همان 1ثانيه فكر مي كردم بعد از گذاشتن گوشي تلفن سر جايش حال من چگونه خواهد بود. گوشي را برداشتم.
- بله.
صداي همهمه مي آمد.
- بفرماييد.
صداي ضعيفي مي آمد.
- ببخشيد با حميدرضا كار داشتم.
- اشتباه گرفتيد، ما حميدرضا نداريم.
تلفن را قطع كردم. خدا را شكر كردم كه اتفاقي رخ نداده بود. رفتم به سمت تلويزيون وخاموشش كردم، بعد هم خوابيدم.
علي رضائيان- تهران

 



مناجات با خدا اوج بخشندگي

بار خدايا، دلتنگم از دوري ات و شكسته دلم از رنگ گناه. شب قدر فرصتي شد كه به تو بگويم ميان نقش هاي زندگي ام. گذشت آن روزهايي كه در غياب تو اعمالم را بي باك انجام مي دادم و غم خود را بيشتر مي كردم.
پروردگارا، دنيا كوچكتر از آن است كه ظاهرش مرا از تو دور كند، اما دلتنگ و خسته ام چون نفس هايم از شدت حرارت غم آتش گرفتند و من ماندم و چشم باراني. سراغ تو را گرفتم چون مي دانم زندگي بي تو يك لحظه ممكن نيست و خوشحالم كه چنين پروردگاري، خالق من است.
من امشب ماندم و يك آسمان حقارت و تنهايي، تنهايي قلبم را فشرده مي كند. هيچ كس نيست بداند در قلب و ذهنم چه مي گذرد تا بفهمد زندگي تلخ تر و بي روح تر از آن است كه آن را به بازي گرفت و بساط گناه را چيد. من امشب خسته ام و آمده ام با كوله باري از گناه و طلب بخشش.
بخشندگي اوج نعمت هاي توست. مي دانم گذشت زمان اين را به من يادآوري مي كند كه تو با سختي كنار آمدي چون خالق تو بزرگ است. من بزرگي ات را تحسين مي كنم چون مي دانم بزرگي و عظمت فقط براي تو و بي نهايت است و كسي بالاتر از تو وجود ندارد.
من امشب يك دنيا به تو التماس كرد م. اين را از خيلي وقت از تو خواسته بودم. در مقابلش فقط يك دنيا عشق، هفت آسمان دوست داشتن و يك قلب محبت براي تو دارم چون تو به من در اين دنياي خالي و پوچ، يك قلب بلوري و شكننده دادي كه تحمل سختي و غم آن را خرد مي كند و در آخر خاكستر مي شود.
پروردگارا اگر من گناه كارم، حلاوت بخشندگي را از من نگير. اين خواسته بزرگ و پر از حيرت و تعجب رازي ميان من و توست، شكوه و عظمتت را به من نشان ده، اي پروردگار هستي.
حميده بقالي- 15ساله/ اهواز

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14