(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


یکشنبه 25 مرداد 1388- شماره 19437
 

گفت وگو با جميله خدابخش همسر شهيد رضا خدا بخش يك شبه ره صد ساله رفت
به ياد سيدالاسرا، امير سرلشگر خلبان شهيد حسين لشگري آخرين مسافر پرواز كرد



گفت وگو با جميله خدابخش همسر شهيد رضا خدا بخش يك شبه ره صد ساله رفت

صنوبرمحمدي
در بنياد شهيد و امور ايثارگران منطقه10 تهران با خانم خدابخش قرار ملاقات مي گذارم. به ساختمان بنياد كه مي رسم تمام احساسم را درچشمانم مي ريزم تا خوب ببينم. گوشه گوشه ساختمان مزين به عكس هاي شهداست. به ناگاه اين جمله از شهيد اهل قلم سيدمرتضي آويني بر ذهنم نقش مي بندد كه «هنر آن است كه بميري پيش از آنكه بميراندنت و مبدأ و منشا حيات آنانند كه چنين مرده اند». ويترين هايي از آثار شهدا نظير لباس هاي خون آلود، چفيه، فانوسقه، سربند، پوتين هاي خاكي و ... چشم هر تازه واردي را به تماشا مي كشاند.
خانم خدابخش كه مسئول معتمدين معين بنياد شهيد و امور ايثارگران است با خوشرويي به استقبال مي آيد. وي 8 سال دوران دفاع مقدس را در جبهه و پشت جبهه فعال بوده و همچنين همسر شهيد رضا خدابخش نيز مي باشد.
¤ لطفا خودتان را معرفي كنيد؟
جميله محمدخاني (خدابخش) هستم. متولد 1334 تحصيلات چهارم حوزوي (درحد ليسانس) و درسال 1354 با شهيد رضا خدابخش ازدواج كردم.
¤ درمورد اينكه فاميلي خودتان محمدخاني است ولي در سپاه به عنوان (خدابخش)شناخته شده ايد، توضيح بفرماييد.
-از همان آغاز فعاليتم درمساجد محل به كار فرهنگي (احكام و قرآن و..) همكاري داشتم و ائمه جماعات مساجد مرا به عنوان (خدابخش) كه فاميلي همسرم بود مي شناختند و حتي تاييديه اي كه براي سپاه از مساجد به من دادند نيز در آن تاييديه نيز مرا به نام خدابخش معرفي كرده بودند كه از آن تاريخ به بعد نيز در سپاه من به عنوان (خدابخش) شناخته شدم.
¤ از مسئوليتهايتان در زمان جنگ و پس از جنگ بفرماييد.
-مسئول آموزش خواهران به عنوان كارشناس فرهنگي سپاه بودم.
-جانشين فرمانده بسيج خواهران
- فرمانده 12 حوزه بسيج خواهران در زمان هاي مختلف.
-مسئوليت كلاسهاي هنري بسيج خواهران را برعهده داشتم.
- فرماندهي بسيج ادارات مناطق 12، 13، 14، 15 و 16 آموزش و پرورش دراواخر خدمتم داشتم و بعداز بازنشستگي از سپاه پاسداران هم به صورت رايگان به عنوان مسئول و كارشناس معتمدمعين منطقه 10 بنياد شهيد و امور ايثارگران را برعهده دارم و درحال حاضرنيز دراين سمت مشغول به كار هستم.
¤چطور وارد نيروي سپاه پاسداران شديد؟
-همانطور كه در ابتدا عنوان كردم، از آنجايي كه به فعاليتهاي فرهنگي علاقه مند بودم، در سال 1361 با پايگاه مقاومت مالك اشتر شروع به فعاليت كردم. يكي از كارهاي مهم سپاه پاسداران، تشكيل گروههاي مقاومت بسيج بود. چندباري كه در سپاه رفت و آمد داشتم آنجا از من خواسته شد كه با سپاه همكاري بيشتري داشته باشم و من هم قبول كردم به صورت يك روز درميان و نيمه وقت با آنها همكاري كنم و در مسجد محل نسبت به ثبت نام گروههاي بسيج خواهران اقدام كردم و با سپاه درميان گذاشتم و خود به عنوان فرمانده بسيج آن پايگاه انتخاب شدم. در آن مقطع از من خواسته شد كه از بسيجي بودن به عضويت رسمي سپاه دربيايم و از طرفي علاقمند به اين بودم كه در سپاه خدمت كنم، قبول كردم كه به صورت نيمه وقت با سپاه همكاري داشته باشم. تقريبا نيمه هاي اولين ماه كارم بود كه يك روز گفتند شما بايد شيريني بدهيد چون امروز حقوق مي گيريد و من اصلا اطلاعي نداشتم كه ما دراينجا حقوق دريافت مي كنيم و در واقع براي من اصلا گرفتن حقوق معنايي نداشت. بعدها كه ديدم سپاه به وجود من نياز دارد بهتر ديدم كه كلاسهاي آموزشي خود را تعطيل كنم و به طور تمام وقت در سپاه مشغول به خدمت باشم.
¤ شنيده ايم كه شما دوران هشت سال دفاع مقدس را در جبهه و پشت جبهه حضور مستمر داشته ايد. دراين مورد برايمان توضيح مي فرماييد؟
از همان ابتدا مسئوليت جبهه و جنگ پايگاه خواهران مالك اشتر به من واگذار شد. از آن به بعد رفت و آمد من به جبهه شروع شد و هم اين كه با بسيج خواهران مالك اشتر و كليه پايگاهها ارتباط داشتم. يعني از هر پايگاه يك نفر به عنوان مسئول تداركات انتخاب مي شدند كه مسئوليت اين افراد برعهده من بود. در هر محله اي ما تداركاتچي داشتيم كه نيازهاي جبهه را اين نيروها جمع آوري مي كردند. اردوهاي جبهه داشتيم كه خواهران را به جبهه مي برديم تا از نزديك با نيازها و كمبودهاي آنجا آشنا بشوند و وقتي كه مي آمدند خود يك مسئول جبهه و جنگ مي شدند. حدود 14 ستاد فرعي داشتيم كه زماني كه حمله اي در پيش بود از 10 يا 20روز قبل به ما آماده باش داده مي شد و ما نيز به ستادها آماده باش مي داديم و نيروهايي كه با ما همكاري مي كردند روزانه حدود 2500 تا 3000 نفر بودند كه در كل نيروهاي پايگاههاي مقاومت در ستادهاي فرعي و اصلي ما مشغول به فعاليت بودند كه از اين تعداد گروهي در درمانگاهها از آنها استفاده مي شد. يك گروه كارهاي خياطي لباس براي برادران رزمنده را عهده دار بودند. تعدادي كارهاي تفكيكي را انجام مي دادند و طرحي هم بود به عنوان ستاد «شيخ صدوق» كه در آن تعدادي از خواهران لباسهاي رزمندگان و پتوهاي حمل مجروحان را در آنجا شستشو مي دادند و چه بسيار درميان اين پتوها و لباسها، انگشتان قطع شده، پاي قطع شده هم ديده مي شد كه اين اعضا زيرنظر مسئولين ذيربط، مجدداً دفن مي شدند كه حدود 8 سال اين برنامه ما بود. يعني 8 سال دوران دفاع مقدس را چه در جبهه و چه در پشت جبهه بودم كه دوسال و شش ماه آن را درخود جبهه حضور داشتم و يك بار هم تير به دستم خورد و مجروح شدم.
¤ از زمان جنگ خاطره اي هم داريد؟
-خاطره من به زماني برمي گردد كه ما در شوش دانيال بوديم. در آنجا برجكي بود كه جوان رزمنده اي مشغول به ديده باني بود. ناگهان نمي دانم خمپاره و يا تركش خمپاره اي به او اصابت كرد و سر اين جوان رزمنده از بدنش جدا شد و به پايين سقوط كرد. در آن لحظه من به وضوح از گلوي اين جوان صداي «ياحسين» را شنيدم. كه اين خاطره پس از گذشت سالها از ذهنم خارج نمي شود.
¤ آشنايي شما با شهيد خدابخش چگونه بود؟
-ما از قبل با هم آشنايي داشتيم. يعني خواهر شهيد خدابخش با برادر من ازدواج كرده بودند بنابراين ما شناخت كافي ازهم داشتيم.
¤ مراسم ازدواج شما چگونه بود؟
ما در واقع هيچ مراسمي نداشتيم و بعد از يك عقد محضري، يك سفر به مشهد داشتيم كه وقتي برگشتيم با هم زندگيمان را شروع كرديم.
¤ مهريه تان چقدر بود؟
مهريه من يك كلام الله مجيد و يك عدد سكه بهار آزادي بود.
¤ همسرتان چطور آدمي بود؟
واقعيت اينجاست كه من در مصاحبه هاي ديگر هم گفته ام شهيد خدابخش در ابتدا عقايدشان نسبت به مسائل جبهه و جنگ درحد معمولي بود و ازطرفي من علاقه مند بودم كه همسرم نيز به اين مسائل پا به پاي من حركت كند و همكاري داشته باشد، خودم ايشان را تشويق مي كردم كه با سپاه و جبهه همكاري داشته باشد. كتابهايي در اختيارشان قرار مي دادم كه راجع جنگ بود كه ايشان نيز در طرح «لبيك يا خميني يا همان «بسيجي فعال» نيز فرم پر كردند و روز به روز تاثير معنوي را در ايشان بيش از پيش به وضوح مي ديدم و اين روند ادامه داشت تا سال 1366 كه در آن موقع من به جبهه مي رفتم و مي آمدم و ايشان هم همينطور. يعني مواقعي مي شد كه ايشان تهران بودندو من درجبهه بودم و زماني مي شد كه ايشان در جبهه بودند و من در تهران بودم.
¤خصوصيات اخلاقي ايشان چگونه بود؟
-ايشان فردي بسيار مهربان و صميمي، دلسوز و پيشقدم دركارهاي خير بودند. با وجودي كه من زياد در منزل نبودم ايشان با من در كارهاي منزل همراهي مي كردند. با فعاليتهاي من اصلا مخالفتي نداشتند. ايشان از جمله آن كساني بودند كه «يك شبه ره صدساله» را طي كردند. در نمازشب هايشان درسكوت به حدي گريه مي كردند كه شانه هايشان تكان مي خورد و من احساس مي كردم كه در و پنجره هاي خانه نيز با او گريه مي كنند و بيشتر در دعاهايشان شهادت را آرزو مي كردند.
¤ همسرتان درچه تاريخي به شهادت رسيدند؟
-آخرين باري كه ايشان به جبهه اعزام شدند درتاريخ
13/4/66 بود كه به اتفاق از منزل خارج شديم و من چون در پايگاه ولي عصر(عج) كار داشتم و كارم قدري طولاني شد. ايشان به راه آهن رفتند تا با قطار اعزام شوند. گويا قطارشان تاخير داشته من درپايگاه بودم كه ايشان آمدند و هديه اي هم تهيه كرده بودند كه آن را به من دادند و مجدداً خداحافظي كردند. نمي دانم چرا اينقدر اضطراب داشتم. ايشان وقتي آن حال مرا ديدند به من گفتند سعي مي كنم اين دفعه برايت «گز» بفرستم. البته اين اصطلاح به «جنازه هايي كه سر و ته آن را مي پيچيدند» گفته مي شود. وقتي به خانه برگشتم دلشوره عجيبي داشتم. مدتي با عكس ايشان صحبت كردم ناگهان احساس كردم كه ايشان در اتاق هستند. ابتدا فكر كردم خيال مي كنم ولي با دقت بيشتري كه نگاه كردم ديدم با لباس فرم و ساك به دست گوشه اتاق ايستاده است. وقتي ناراحتي مرا ديدند گفتند اگر شما اينطور نمي خواهيد من نمي روم. آن شب مجدداً وصيت نامه شان را عوض كردند و يكي دونوار هم پركردند كه در آن نوارها توصيه هايي به اطرافيان كرده بودند و از من هم خواسته بودند كه تا زماني كه سپاه به وجود من نياز دارد در خدمت ايشان باشم و فردا صبح مجددا اعزام شدند.
¤ نحوه شهادت ايشان چگونه بود؟
-روز 18/4/66 به من اطلاع دادند كه ايشان زخمي شده اند درصورتي كه ايشان اصلا زخمي نشده بودند. ايشان چون كارشان «مهندسي رزمي» بود در خط مقدم جبهه همانجا تركش مستقيم به قلبشان خورده بود و به شهادت رسيده بودند.
¤ از زندگي با شهيد خدابخش راضي بوديد؟
-از زندگي با شهيد خدابخش بسيار راضي هستم. چون با شهيد زندگي كردن لحظه به لحظه آن خاطره است. ايشان در پايان زندگيشان يكي از دوستانشان را ديده بودند و از ايشان خواسته بودند كه برويد و همسرم را در پايگاه مالك اشتر بيابيد و به او بگوييد كه «آنچه كه من دارم از شما دارم».
¤ در بنياد مسئوليت شما چيست؟
-در بنياد كار ما سركشي به خانواده هاي ايثارگران است. 50 نفر از خانواده هاي ايثارگران با من همكاري مي كنند كه به عنوان معتمد معين فعال هستند كه خود همسر و يا فرزند شهيد هستند. ما در اينجا پيگير مشكلات خانواده ايثارگران هستيم كه پس از بررسي به كارشناس مددكاري ارجاع مي دهيم و درطي جلساتي درهيئت هاي اجرايي با خود رياست بنياد درميان گذاشته مي شود و به مشكلات خانواده ها رسيدگي مي شود.
¤ وظيفه جامعه در قبال شهدا چيست؟
-در اوايل روي ديوار به صورت شعارگونه زياد نوشته شده بود كه «شهدا رفتند ما در قبال شهدا چه كرديم» وظيفه تك تك افراد جامعه ما اين است كه هيچ گاه فراموش نكنيم اين شهدا بودند كه امنيت را براي جامعه ما بوجود آوردند و اگر شهدا نبودند اين انقلاب رشد نمي كرد و به اصطلاح «سفره خوان الهي» در زمان جنگ گسترده شد و افراد توانستند درحد توان خود از اين سفره توشه اي برگيرند و توشه اي كه شهدا برداشتند همان شهادت بود. حال وظيفه خطيري برعهده ماست نبايد فراموش كنيم كه شهدا ناظر بر تمام اعمال و كردار ما هستند و اين را بدانيم كه هرچه داريم از شهدا داريم.وظيفه ما اين است كه پرچم اسلام را برافراشته نگاه داريم .
¤ با تشكر از اين كه وقتتان را در اختيارم گذاشتيد.
من هم متشكرم.

 



به ياد سيدالاسرا، امير سرلشگر خلبان شهيد حسين لشگري آخرين مسافر پرواز كرد

امير سرتيپ خلبان حسين لشكري درسال 1331 در يكي از شهرهاي استان قزوين به دنيا آمد. درسال 1351 وارد نيروي هوايي شد و در سال 1356 با درجه ستواندومي فارغ التحصيل از دانشگاه خلباني شد.
با آغاز جنگ تحميلي به خيل مدافعان كشور پيوست و پس از انجام 12 ماموريت هواپيماي وي مورد اصابت موشك دشمن قرار گرفت و مجبور به ترك هواپيما شد كه نهايتا در خاك دشمن به اسارت نيروي بعث عراق درآمد. سه ماه اول دوران اسارت در سلول انفرادي بود و پس از آن در مدت 8 سال با حدود 60 نفر ديگر از همرزمان در يك سالن عمومي و دور از چشم صليب سرخ جهاني نگهداري شد.پس از پذيرش قطعنامه وي را از ساير دوستان جدا نمودند و قسمت دوم دوران اسارت 10 سال به طول انجاميد. وي پس از
16 سال اسارت به نيروهاي صليب سرخ معرفي شد و دوسال بعد در 17 فروردين 1377 به خاك مقدس وطن بازگشت. سرانجام وي پس از سال ها تحمل رنج و آلام ايام اسارت روز دوشنبه 19/5/88 در بيمارستان لاله تهران به درجه رفيع شهادت نايل آمد و چهارشنبه پيكر پاكش تشييع شد.
ايشان معتقد بود: اعتقادات مذهبي و مكتبي سربازان ايراني مهمترين عامل مقاومت آنها در مقابل فشارهاي روحي، رواني و جسمي بعثي ها بود. الان هريك از ما به عنوان نماينده جمهوري اسلامي درهرجاي دنيا كه باشيم بايد با نوع نگرش و رفتارمان اذهان عمومي را نسبت به مسائل ايدئولوژيكي نظام روشن كنيم. لذا وقتي به اسارت دشمن درآمديم با تاسي به سيره اهل بيت(ع) و به خصوص حضرت موسي بن جعفر(ع)، تمسك به دين و اهداف آن و بررسي و تفكر در آن خود را از گزند ترفندهاي دشمن حفظ كرديم.
كتاب خاطرات امير لشگري با عنوان 6410 به چاپ رسيده است. با هم برخي از خاطرات اين مجاهد في الله را مرور مي كنيم.
اولين خلبان اسير ايراني
به ياد دوران آموزشي افتاده بود. استادان مي گفتند در اسارت نبايد دروغ بگوييد فقط به 4 تا 5 سؤال كه مربوط به نام درجه، نوع هواپيما و پايگاه مربوطه است بايد جواب داده شود و لاغير. از آن پس هر بار كه براي بازجويي از او مي آمدند، به جز همان سوال هاي اوليه، به اكثر پرسش هاي آنها جواب «نمي دانم» و مي گفت: من يك خلبان تازه كارم و اين مسايل به من مربوط نمي شود. با شما همكاري نمي كنم. كمي بعد نگهبان وارد سلول شد و او را به اتاق مدير زندان برد. او سرگردي مودب بود كه انگليسي را به خوبي صحبت مي كرد. نقشه را كه نگهبان به دستش داده بود نگاهي كرد و گفت: هيچ كدام از پايگاه هاي خودتان را مشخص نكرده اي؟ لشگري جواب داد: برابر قرارداد ژنو شما فقط مي توانيد 4 الي 5 سؤال از من بپرسيد شامل اسم، درجه، هواپيما، پايگاه و فرمانده.
سرگرد با آرامش سيگاري به او تعارف كرد و از كشوي ميزش يك نقشه درآورد كه لشگري با نگاه كردن به آن مبهوت ماند. تمام پايگاه هاي ايران با رنگ هاي مختلف نشانه گذاري شده بودند. ارتفاع و سمتي را كه يك خلبان براي رسيدن به پايگاه نياز داشت، بنزين مصرفي، سمت باد و سرعت مورد نياز به صورت دقيق و مرتب مشخص شده بود. از نظر پروازي و ناوبري نقشه كاملي بود واين براي خلبانان عراقي يك امتياز بزرگ به حساب مي آمد.
سرگرد كه با غرور و تكبر لبخند مي زد، به لشگري نزديك شد و گفت: ما حتي اطلاعاتي بيشتر از اين را هم در مورد نيروهاي مسلح شما داريم و هر وقت بخواهيم از آن استفاده مي كنيم. ناگهان خاطره كودتاي نافرجام نوژه و سروان نعمتي خائن كه از ايران گريخت و به عراق پناهنده شد، در ذهن لشگري جرقه زد.
اعدام ساختگي!
شايد به دليل خشم ناشي از صدمات جبران ناپذيري كه تيز پروازان هوانيروز به پايگاه هاي الرشيد و شعيبيه وارد آورده بودند و يا شايد به دليل اين كه مي خواستند روحيه سرتيپ لشگري را خراب كرده و رعب و وحشت در دلش بيفكنند بود كه همان شب (31 شهريور) به سلولش آمده چشم ها و دستانش را بستند و او را به ميدان تير بردند و اطراف او را به رگبار بستند. سپس خنده كنان او را به سلولش برگرداندند.
ديدار با اولين هموطن
در هفتمين روز جنگ همان روزي كه صدام خواستار آتش بس فوري شده بود، دوباره او را با چشمان بسته سوار خودرو كردند و به خانه بزرگي بردند كه هفت يا هشت اتاق خواب داشت و يكي از آنها را در اختيارش گذاشتند. مشخص بود كه در اتاق هاي ديگر هم اسيران ديگري را نگهداري مي كنند. وضعيت در آن جا از لحاظ غذا و داشتن ملزوماتي مثل صابون و حوله و مسواك و غيره كمي بهتر بود ولي در آن جا هم عراقي ها از آزار و اذيت روحي دست برنمي داشتند. مثلا يك قاب عكس بسيار بزرگ از صدام حسين را بالاي تختش نصب كرده بودند و هر روز با ايما و اشاره به عكس مي پرسيدند خوب است؟ و چه قدر لشگري دلش مي خواست جواب دندان شكني به آنها بدهد.
چند روز به همين منوال گذشت تا اين كه روزي دوباره چشمان او را بستند و سوار خودرو كردند ولي اين بار چند ايراني ديگر هم با او بودند. او به آهستگي از بغل دستي اش پرسيد اسمت چيست؟ جواب شنيد سروان رضا احمدي. لشگري هم خودش را معرفي كرد. نگهبان مرتب تذكر مي داد حرف نزنيد اما يكي از افرادي كه آن جا بود گفت: لشگري خيالت راحت باشد ايران مي داند كه تو زنده اي. و با اين حرف نوري از اميد در دل اوتابيد. پس از اين كه كلي در خيابان ها گشتند دوباره آنها را به ساختماني كه سلول لشگري در آن بود بردند. همه نگهبان ها او را مي شناختند يكي از آنها با تمسخر گفت: حسين، دزفول تمام شد خوزستان رفت. و او در جواب گفته بود: خدا بزرگ است بايد منتظر آخر كار باشيم!
ارتباط از طريق مورس
چند روزي گذشت. حالا كه مي دانست دوستانش هم در همان اطراف هستند. تحمل تنهايي سلول زجرآورتر شده بود. كمي فكر كرد به ياد آورد در دوران دانشكده مورس زدن را خوانده است. بيشتر فكر كرد و از ذهنش ياري گرفت و درس هاي دوران دانشجويي را به ياد آورد و شروع كرد به مشت كوبيدن به ديوار. (حروف الفباي مورس به ترتيب شماره گذاري مي شوند به طور مثال الف(1) ب(2) و... براي ارسال آن به تعداد شماره هر حرف ضربه زده مي شود و بين هر حرف و شروع حرف بعدي كمي مكث مي شود. پس از ارسال گيرنده تعداد ضربه هاي زده شده را يادداشت مي كند و آنها را پشت سر هم قرار داده و پيام را مي خواند. فرشيد اسكندري در سلول كناري او محبوس بود. او ابتدا منظور لشگري را درك نمي كرد و فقط ضربه هايي به ديوار مي زد ولي به مرور زمان گويي او هم دروس دانشكده را به ياد آورد و بدين صورت برقراري ارتباط بين سلول ها آغاز شد. نگهبانان عراقي كه موضوع را فهميدند بسيار عصباني شده و پيوسته به دنبال بهانه اي براي آزار و اذيت بيشتر زنداني ها بودند. ولي با اين وجود ارتباطات همچنان ادامه داشت. تا اين كه چند روز بعد لشگري را به سلول اسكندري انتقال دادند. البته يك خلبان ديگر به نام احمد سهيلي هم در آن جا حضور داشت. چه لحظات شيرين و به ياد ماندني براي آنها بود. ديگر احساس تنهايي نمي كردند و گويي روح تازه اي در كالبدشان دميده شده بود.
دوران مرد آسمان ها، پرواز ابدي خود را آغاز نمود
صبح روز 31 تير ماه 1361 اسرا با شنيدن صداي آژير قرمز و شليك توپ هاي پدافند، متوجه حمله هواپيماهاي ايران به شهر بغداد شدند. آنها مدت ها بود صداي هواپيماي خودي را بر فراز بغداد نشنيده بودند. فرداي آن روز روزنامه بغداد را براي اسرا بردند كه در آن عكس و خبر سقوط يك فروند هواپيماي اف-4 ايراني در شهر بغداد به چشم مي خورد. تنها يك دست كه درون دستكش بود و يك پاي درون پوتين از خلبان باقي مانده بود و خلبان ديگر را به اسارت گرفته بودند. همان شب توسط مورس اعلام شد كه خلبان فانتوم شهيد سرلشكر عباس دوران بوده است.
وسيله اي براي خنثي نمودن تبليغات دروغين عراقي ها
دومين ماه مبارك رمضان بود كه تيزپروازان در اسارت مي گذراندند. در يكي از شب هاي قدر در باز شد و اسيراني كه در طبقه بالا بودند به پايين منتقل شدند. پس از هجده ماه دوري، هر كس دوست و آشنايش را در آغوش گرفته بود واز شوق مي گريست. با آمدن آنها اگر چه جاي بقيه خيلي تنگ شده بود ولي ارزشش را داشت زيرا كه آنها اخباري را كه از راديو ايران شنيده بودند و براي بقيه تازگي داشت بازگو مي كردند چرا كه قبلا فقط اخبار مهم از طريق مورس به بقيه اطلاع داده مي شد.
از آن شب به بعد هر شب ساعت 12 اخبار توسط باباجاني از راديو گرفته مي شد و صبح روز بعد در اختيار مسئولان گروه ها قرار مي گرفت تا او همه گروه را در جريان بگذارد و به اين ترتيب راديو وسيله اي شد براي خنثي نمودن تبليغات دروغين عراقي ها از جبهه هاي جنگ كه در روزنامه هاي خود منعكس مي كردند.
طرح فرار از اردوگاه
با آمدن بچه هاي طبقه بالا كلاس قرآن، انگليسي، آلماني و تركي، كمك هاي اوليه پزشكي و رزم انفرادي برگزار شد و يك گروه از اسرا هم روي طرح فرار كار مي كردند. تا اين كه روزي يكي از بچه ها كليد در خروجي به محوطه هواخوري را كه نگهبان جا گذاشته بود برداشت و سعي كرد از روي كليد با خمير نان قالب بگيرد حدود 10دقيقه بعد مسئول زندان متوجه شد ولي چون نمي دانست چه كسي كليد را برداشته، سرباز مسئول را مقصر دانست و به حسابش رسيد. لشگري و ديگر اسرا در فرصتي مناسب كليد را سرجايش گذاشتند ولي مسئول زندان شبانه جوشكار آورد و چفت ديگري با قفلي جديد به در خروجي زد!
بازگشت به زندان استخبارات
دو ماه پس از آمدن اسراي طبقه بالا، روزي در باز شد و نگهبان گفت خلبانان براي رفتن آماده شوند. آنها به تصور اين كه به اردوگاه برده خواهند شد، خوشحال بودند و اسم و آدرس اسراي نيروي زميني و انتظامي را مي گرفتند تا در نامه نگاري به خانواده هاي شان اطلاع دهند كه آنها زنده و اسير هستند. هنگام خداحافظي راديو به اسراي نيروي زميني سپرده شد و اندكي بعد خلبانان سوار بر يك اتوبوس بدون شيشه به زندان استخبارات عراق برده شدند. لشگري با نگاهي اجمالي به زندان دريافت كه با گذشت دو سال و آمدن اسيران جنگ تحميلي و مجاهدان عراقي چهره زندان خيلي فرق كرده. در سلول هاي انفرادي تعداد 10الي 12نفر كه حتي جاي نشستن نداشتند زنداني بودند وتعدادي از اسرا كه بيشتر زن و بچه هاي
نيمه عريان و سربرهنه عراقي بودند، در گوشه هاي زندان زندگي مي كردند. به علت نبودن جا خلبانان را به محل هواخوري زندانيان كه سقفش با ميله هاي آهني پوشيده شده بود بردند و اين اولين شبي بود كه آنها در محوطه باز مي خوابيدند. لشگري با خود فكر مي كرد شايد همسر و فرزندش هم الان در حال تماشاي ستاره ها باشند و با انديشيدن به آنها دردي در دلش احساس كرد. چه قدر دلش براي ديدن آنها تنگ شده بود.
كتابچه دستورالعمل
باگذشت چند سال از اسارت به تدريج حساسيت هايي در بين جمع اسرا به وجود آمد كه دوري از خانواده و سختي هاي اسارت علت اصلي اين حساسيت ها بود.
براي رفع اين مشكل خلبانان اسير به كمك هم قوانيني را تدوين كردند كه به صورت كتابچه دستورالعمل درآمد، اسم و امضاي تمام بيست و پنج خلبان زير آن بود و همه موظف به اجراي آن قوانين بودند. براساس اين دستورالعمل هر سه ماه يك بار گروه بندي و سلول ها تغيير مي كرد و افرادي كه مايل بودند با هم باشند اسامي شان را به هيئت رئيسه مي دادند. اعضاي هيئت رئيسه چهارنفر بودند كه آنها هم هر چند وقت يك بار عوض مي شدند. اين گونه مسايل باعث ايجاد شور و حال زيادي در جمع شده بود به خصوص زمان انتخابات هيئت رئيسه كه بيشتر شبيه انتخاباتي بود كه در شهرها براي احراز كرسي نمايندگي مجلس صورت مي گيرد.
موشك جواب موشك
مدتي بود اخبار حملات موشكي عليه ايران از راديو شنيده مي شد كه اين موضوع باعث ناراحتي خلبانان شده بود. چند روز بعد ناگهان نيمه هاي شب صداي انفجار مهيبي در نزديكي زندان الرشيد شنيده شد. همه شوكه شده بودند و كسي نمي دانست كه آن صداي انفجار چه بوده است؟ شب بعد مسئول راديو اخبار را گرفت وضمن قول گرفتن از همه مبني بر بازگو نكردن خبر با خوشحالي زياد گفت:
- صداي انفجاري كه ديشب شنيديد مربوط به موشك هاي دوربرد ايران است كه به ساختمان بانك رافدين بغداد اصابت كرده و آن را درهم كوبيده است.
اسرا با شنيدن اين خبر سر از پا نمي شناختند و زير لب زمزمه مي كردند موشك جواب موشك.
بازجويي پس از هفت سال اسارت!
زمستان سال 1366 بود اسرا در محوطه هواخوري مشغول نرمش بودند كه نگهبان عراقي خود را به جمع رساند و پرسيد:
- حسين لشگري كيست؟ ملاقات كننده دارد.
بعد از معرفي لشگري توسط ارشد آسايشگاه چشم هاي او را بستند و او را به اتاقي خارج از محوطه زندان بردند. مدتي بعد اشخاصي وارد اتاق شدند و شخصي با لهجه فارسي پرسيد حالت چطور است؟ لشگري جواب داد:
- اجازه بدهيد اول چشم هايم را باز كنم بعد باهم صحبت كنيم.
شخص ديگري كه آن جا بود به عربي اجازه داد، لشگري چشم هايش را گشود، او يك سرهنگ خلبان و يك ستوانيار را ديد كه روبرويش نشسته اند. ستوانيار گفت:
- براي پرسيدن چند سؤال به اين جا آمده ايم و اميدواريم بتوانيم با هم همكاري كنيم.
لشگري با ناراحتي پاسخ داد بعد از هفت سال اسارت چرا دست از سرم برنمي داريد؟ سرهنگ بدون اعتنا شروع كرد به پرسش كجا را زديد؟ چگونه سقوط كردي؟ آيا دوره توجيهي اسارت را ديده اي؟و...
لشگري متوجه شد كه آنها درپي پيدا كردن مداركي هستند كه بتوانند با استناد به آنها در جوامع بين المللي ثابت كنند ايران آغاز كننده جنگ بوده است. بنابراين در جواب آنها گفت:
- هيچ كس در ايران مرا توجيه نكرده بود ما اصلاً خيال جنگ با شما را نداشتيم. مأموريتي كه منجر به اسارت من شد يك مأموريت بسيار ساده بود دليل آن هم به همراه داشتن عكس زن و بچه ام، گواهي نامه رانندگي ايراني و خارجي و مبلغ 20هزار تومان پول نقد است. اگر مي دانستم اسير مي شوم هيچ وقت اينها را با خودم نمي آوردم!
پس از پايان بازجويي لشگري را به سلولش بازگرداندند اما يك هفته بعد دوباره توسط يكي از سرگروه هاي استخبارات بازجويي شد. او هم سعي داشت از لشگري اقرار بگيرد مبني بر اين كه ايران شروع كننده جنگ بوده است ولي با ياري خدا او هم موفق نشد و سرتيپ لشگري از اين آزمون هم سربلند بيرون آمد.
والفجر 10
در بهار سال 1367 اسرا از طريق راديو مطلع شدند رزمندگان اسلام عمليات والفجر 10 را آغاز نموده اند. در اين عمليات شهر حلبچه در شمال عراق با همكاري نيروهاي مردمي عراق به تصرف ايران درآمد و تعداد زيادي از فرماندهان ارتش عراق به اسارت درآمدند. با شنيدن اين خبر موجي از شادي سراسر آسايشگاه را دربر گرفته بود و اسرا روحيه اي تازه يافته بودند، همه در دل آرزو مي كردند كاش اسير نبودند و در ايران اين پيروزي را جشن مي گرفتند.
تغيير رفتار عراقي ها
همه اسرا فكر مي كردند چون لشگري اولين اسير بوده عراقي ها قصد دارند او را اولين نفر آزاد كنند به همين دليل هركس سفارشي براي خانواده خود به او مي داد ولي در دل لشگري آشوبي برپا بود تا اين كه ساعت 12ظهر به دنبالش آمدند و اين بار بدون اين كه چشمانش را ببندند او را بيرون بردند.
رفتار عراقي ها نسبت به او خيلي تغيير كرده بود. او را به سلماني بردند و حوله و وسايل حمام برايش آماده كردند و لباس تابستاني مخصوص نيروي هوايي عراق را بر تنش كردند.
سرتيپ لشگري در ظاهر لبخندي بر لب داشت و از پذيرايي آنها خوشحال بود ولي در باطن دلشوره اي شديد سراسر وجودش را فرا گرفته بود و با خود مي انديشيد اينها چه نقشه اي براي من دارند چرا مرا از دوستانم جدا كرده اند!؟
لحظات پر از اضطراب
سرتيپ لشگري غرق در افكار و انديشه هاي خود بود كه نگهبان وارد شد و او را به اتاق افسرنگهبان برد. در آن جا سرگردي پشت ميز نشسته بود و يك سروان هم روي مبل لم داده بود. با ورود لشگري آنها بلند شدند و خوش آمد گفتند! سروان كه از كميته قربانيان جنگ آمده بود مي گفت: ممكن است تا يكي دو هفته ديگر به ايران و نزد خانواده ات بازگردي.
بارقه اي از اميد در دل لشگري جرقه زد و گفت: خدا بزرگ است هرچه او بخواهد همان مي شود.
و خدا مي خواست او همچنان در كوره اسارت آبديده تر شود.
فراق
صبح روز 14خرداد با شنيدن آهنگ عزا از راديو زانوانش سست شد. نگهبانان با تعجب او را نگاه مي كردند و مي گفتند خميني مات، با شنيدن اين حرف او دگرگون شد. توان ايستادن نداشت ولي به هر نحو كه بود بايد خود را كنترل مي كرد ، بايد از لحاظ روحي پيش دشمن خودش و ملتش را حفظ مي كرد. به اتاقش برگشت و در خلوت از ته دل اشك ريخت و پس از مدتي كم كم به خواب رفت. صبح روز بعد يكي از نگهبانان به او اطلاع داد از راديو بي بي سي شنيده است كه رهبري ايران به آيت الله خامنه اي واگذار شده. لشگري خوشحال شد و از او تشكر كرد و به شكرانه اين حسن انتخاب همان شب صد صلوات فرستاد.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14