(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


چهارشنبه 21 مرداد 1388- شماره 19434
 

سياهي لشكر!
سوار و سند
دو عرض نياز آشكار براي امام غايب(عج)
اميد
يك جمعه مي رسي
سيري در ادبيات آلمان -بخش سوم
از رمانتيسم تا واقع گرائي و طبيعت گرائي
اخبار كوتاه
چند نكته درباره نقد ادبي



سياهي لشكر!

¤ پژمان كريمي
من ديروز به بيشتر شعب اخذ راي سركشي كردم و ديدم طرفداران ما 4/5 برابر احمدي نژاد هستند ... چگونه ممكن است مردم آذربايجان و لرستان موسوي را كه خودش ترك و همسرش لر است رها كنند و به احمدي نژاد راي دهند ؟ !!.....
زهرا رهنورد در گفت و گو با « بي بي سي »
يكي از دوستانم كه تحليلگر سياسي چيره دستي است، مي گفت: برخي از اهالي هنر - اهل قلم و غير آن- برآنند و بدان مباهات مي كنند كه برآمده از جهان سياست نيستند، تعلق خاطري سياسي ندارند و از اين عرصه علمي سر درنمي آورند. اما شگفت انگيز كه همين جماعت كه خود به تهي بودن ذهن شان از دانش سياست و بي علاقه گي شان نسبت به ورود به حيطه تعقلات و دغدغه هاي سياسي معترف اند، در بزنگاه هاي سياسي- اجتماعي، در برابر رويدادي سياسي، دست به قلم مي شوند و يا با رسانه ها به گفت وگو مي پردازند و ديدگاههايي ارائه مي دهند كه شأن علمي ندارد و از اين بدتر غير مسئولانه، تفرقه برانگيز و شبهه آور است!
نگارنده نيز با آن دوست اهل قلم، هم رأي است! آن «برخي»، اگرچه ماهيت خود را كاملاً «فرهنگي» و بي نسبت با جهان سياست معرفي مي كنند و بدان تأكيد مي ورزند، اما گاه مسحور عوام زدگي، پشت به واقعيت و غرقه در احساسي سطحي دست به اتخاذ موضعي شبه سياسي مي زنند و مضحك اينكه بدان پافشاري مي كنند. در چنين حالتي هيچ نشانه اي از هنرمند يا آدمي ايستاده در ستيغ «نخبگي» و «فرهيختگي» ديده نمي شود. انسان شگفت زده مي شود و از خود مي پرسد:
- يك هنرمند و غفلت؟
- يك هنرمند و ناديده انگاري واقعيت؟
- يك هنرمند و قضاوتي سطحي؟
بواقع، مگر نه اينكه هنرمند كاونده واقعيت و ژرف نگر و نكته سنج و متعهد به حقيقت است؟ مگر نه اينكه رسالت هنر و هنرمند بيداري و بيدارگري است؟ مگر نه اينكه هنرمند قشر پيشروي جامعه به شمار مي آيد؟
در روزهايي كه «تهران» تبديل به صحنه آشوبگري شده بود، برخي هنرمندان و از جمله نويسندگان چند بيانيه منتشر كردند كه در مجموع آن چهار نكته اساسي وجود داشت:
يك- تصديق ادعاي تقلب در انتخابات بدون ارائه «دليل» و «سندي» روشن و محكمه پسند
دو- معرفي آشوبگران به عنوان «مردم»
سه- نكوهش نيروهاي انتظامي و امنيتي به دليل برخورد با آشوبگران
چهار- ناديده انگاري قانون و بستر و ايجابات قانوني
پرسش اين است:
- چرا به اصطلاح هنرمندان ارجمند، «ادعايي» را مطرح كردند كه از اثبات اش ناتوان اند؟
- امضاكنندگان بيانيه ها، با استناد به كدامين دليل و اسناد، آشوبگران را كه به تخريب اموال عمومي و شخصي و شهادت جمعي از بسيجيان و شهروندان عادي دست زدند، مسجدي را به آتش كشيدند و نزديك به هزار نيروي انتظامي و امنيتي را زير باران سنگ زخمي كردند، «مردم» قلمداد نموده اند؟
- چرا فكر مي كنند نيروي انتظامي و امنيتي و مردم ايران، موظف به ارج گذاري به مقام قانون گريزان و آشوبگراني است كه تنها هنرشان بلوا آفريني و بر آتش كشيدن انسانهايي است كه جرم شان دفاع از «قانون» است؟
- به اصطلاح فرهيختگان گرامي، چه نسبتي ميان دغدغه فرهنگي خود و آشوبگران قائل اند؟
- چرا با برداشت سطحي، به 40ميليون ايراني اهانت مي كنند و ماهيت و حساب آنها و آشوبگران را يكسان مي پندارند؟
- آيا اين دوستان اهل قلم و هنر، از شادي و پايكوبي دولتهاي خودخواه و زورگوي غربي به دليل بروز آشوبها آگاه نشدند؟
- آيا بي خبر بودند از دست افشاني عناصر بي آبروي ضدانقلاب ورشكسته اي كه در آن سوي مرزها نشسته اند و به دور از خطر و در «كنج عافيت دنيوي» مردم ايران را به رودررويي نسبت به يكديگر دعوت مي كنند؟
آيا از ديدگاه اين اهالي هنر و قلم، منافع مردم ايران به منافع قدرتها و عناصر ورشكسته سياسي كه نقش پادوهاي سياسي غربي ها و صهيونيست ها را ايفا مي كنند، گره خورده است؟
نگارنده بر اين باور است كه آن گروه از اهالي هنر و قلم كه ماهيت عوامانه و بلكه خائنانه خود را در هنگام التهابات سياسي- اجتماعي بروز مي دهند، هيچ جايگاهي در نزد ملت ايران ندارند و هر بار با طرح ديدگاههاي بي ارزش خود، از قدر فرهنگي ظاهري خود بيشتر مي كاهند و «آب به آسياب دشمن مي ريزند»!
اين گروه كه در كارنامه شان كوچكترين قدمي در راه پاسداشت هويت و استقلال ايران به چشم نمي خورد و در عين حال مدعي وطن دوستي و دوستي و پيوند ناگسستني با «ايراني» اند، براي سياست پيشگان داخلي و خارجي، گاه نقش سياهي لشكرهاي پرافاده اي را بازي مي كنند كه «بازي خوردن» يگانه قابليت اجتماعي آنهاست. و چه بد كه خود نيز از چنين واقعيتي بي خبرند و شايد نسبت بدان، تجاهل مي كنند!

 



سوار و سند

منصور ايماني
حال من و حوصله جماعت دوره نانوتكنولوژي، با نوشتن و خواندن مقدمه هايي به سبك و سياق تاريخ ابن خلدون و كليله ودمنه ابن مقفع مساعدتي ندارد و ضمناً به اشاره عقل چرتكه انداز، سنگين تريم اگر دست از دامن صغري و كبري برداريم و برويم سر اصل ماجرا:
دو سه سال پيش دانشجوي نازنيني كه انگار چيزي از ماترك مرحوم شهريار به او رسيده بود- يعني در كنار تحصيل علم الابدان، زلف مجعد شعر را هم شانه مي زد- مقاله اي راجع به ويژگيهاي سبك شعري حافظ نوشته بود و از ما ً التماس دعا داشت تا براي چاپ آن در يكي از نشريات ادبي، به قاعده اولياء مقرب شفاعت كنيم. مقاله اش را كه خواندم، ديدم برخلاف تذكره نويسان عهد ماضي كه فقط بلد بودند براي هم تعارف تكه پاره كنند، اين شاگرد صالح علامه قزويني، تحقيق نقادانه نسبتاً خوبي انجام داده، الا اين كه با آوردن داستاني افسانه گون در پايان مقاله، وصله ناجوري بر خرقه خواجه زده است. ماجرا برمي گشت به حمله تيمور لنگ و اشغال شهر شيراز كه در جريان آن، اين مغول زاده اشغالگر تصميم مي گيرد؛ خواجه را به دليل سرودن غزلي كه فقط با يك بيت آن، تمام دم و دستگاه تيمور را، پشت قباله معشوقه اش نوشته بود، گوشمالي بدهد تا ديگر از اين نوع خاصه خرجيها نكند، خاصه از كيسه خليفه. ظاهراً خواجه دست و دلباز در آن غزل معروفش، مركز حكومت اين مغول نديد بديد را، يك قلم خرج خال معشوقه قشقايي اش كرده و گفته بود:
اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
سمرقند هم كه مي دانيد پايتخت تيمور بوده و او با خواندن اين شعر، صفرايش عود مي كند و غضبناك منتظر انتقام از شاعري به نام خواجه شمس الدين محمد حافظ از اهالي شيراز مي ماند. جواب را داشتم، ولي محض امتحان از آن دانشجوي پزشكي شاعر مسلك پرسيدم:
حالا تيمور لنگ از كجا مي دانستند كه اين خواجه دست و دلباز ما، در شيراز زندگي مي كند؟
قيافه حق به جانبي گرفت و في الفور در جوابم گفت: از كجا مي دانسته؟ خواجه خودش مي گويد آوازه من به گوش عالم و آدم رسيده، گوش كن:
فكند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نواي بانگ غزلهاي حافظ شيراز
ديدم الحق و الانصاف، اين يكي را راست مي گويد و انگار آوازه خواجه، فقط به گوش خواجه حافظ شيرازي نخورده بوده! بعد براي اين كه خيالم را كاملاً راحت كند و ضمناً فرصت ايرادهاي بني اسرائيلي بعدي را از من بگيرد، پشت بندش، درآمد: تازه عراق و حجاز همين جا بيخ گوش خواجه بود و صداي شهرت حافظ، حتي به ولايات پدري تيمور و سرحدات خودش هم رسيده بود. اينجا هم فوراً سند حرفش را رو كرد و اين بيت خواجه را برايم خواند:
به شعر حافظ شيراز مي رقصند و مي نازند
سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي
خلاصه وقتي تيمورلنگ شيراز را اشغال مي كند، براي گرفتن خراج، شهر شكوفه هاي نارنج را چند قسمت مي كند و يكي از مستوفيان مالياتي اش را، به محله حافظ مي فرستند تا از اين شاعر متجاسر خرجش را بگيرد. مأمور مغولي وقتي با چند تا غداره بند خنجر به دست به خلوت خواجه مي رسد، مي بيند اين آدم آس و پاس، روي يك تكه پلاس نشسته و... جيبش از صحيفه دنيا خالي است. مأمور خجالت مي كشد حرفي از خراج بزند، فلذا دست خالي برمي گردد و جريان را به شرف عرض مي رساند. تيمور كه فقط به گرفتن انتقام فكر مي كرد و گرفتن خراج را بهانه كرده بود، فرمان دستگيري خواجه را صادر مي كند و داخل خرگاهش منتظر مي ماند. فردا كه حافظ را آوردند، بادي به غبغب مي اندازد و با صدايي كلفت مي پرسد: خب... حضرت محتشم! تو كه آه در بساط نداري، آن وقت از كجا آورده بودي كه سمرقند و بخاراي ما را، خرج خال معشوقه ات كردي ها؟! اگر داري بيار خراجت را بده! حافظ هم كم نمي آورد و در جواب تيمور پادشاه في البداهه مي گويد: راستش بس كه از اين جور ولخرجي ها كرده ايم، ديگر چيزي در بساط نداريم، وگرنه اين خراجها، خرج يك صبحانه ماست!
داستان را خيلي شيرين پيش مي برد. از دانشجوي عزيزمان پرسيدم:
شاهد چي؟ سند و مند چيزي داري؟
عين وكيلهاي حاضر به جواب، لبخند پيروزمندانه اي زد و در جوابم گفت: سند از خود حافظ بهتر مي خواهي؟! مگر خواجه خودش نمي گويد:
چوگل گر خرده اي داري خدا را صرف عشرت كن
كه قارون را غلطها داد سوداي زراندوزي
گفتم:
- از شانس شما، براي هر سكانس اين ماجرا، نه يك بيت كه ده تا غزل هم مي تواني به عنوان شاهد از ديوان خواجه بياوري! اما بگو ببينم، براي اصل ماجراي ديدار حافظ و تيمورلنگ، داري يك سند تاريخي رو كني؟ البته كه نداشت، اما در جوابم گفت: ديدم ماجراي بانمكي است، روي اين حساب گفتم اگر به عنوان حسن ختام كار، آن را آخر مقاله بياورم، بدنيست. گفتم: از آن لحاظ البته ماجراي بانمكي است. ولي شما كه دانشجوي جستجوگري هستيد، از اين جور نمكها روي كارهاي تحقيقي تان نپاشيد، كه از دهن مي افتد. آدم بعضي وقتها، چيز واقعيت داري را هم نمي تواند ثابت كند، آن وقت شما مي خواهيد داستاني را كه، اهل ذوق ازسرشيفتگي براي خواجه ساخته اند، ثابت كني؟! بنده خدا عنصرالمعالي كيكاوس ابن اسكندر معروف به وشمگير، چيزي را كه به چشم خودش ديده بود، نتوانست ثابت كند، من و شما كه جاي خود داريم. پرسيد: مگر چه ديده بود؟ گفتم: چيزي كه اگر بشنويد، شما هم از تعجب شاخ در مي آوريد. كنجكاوي اش را كه ديدم، آن ماجراي عجيب و غريبي را كه عنصرالمعالي در قابوسنامه- اندرباب سخنداني- براي پسرش گيلان شاه تعريف مي كند، برايش تعريف كردم. البته اگر بخواهم اينجا هم بياورم، اولا بايد خلاصه اش كنم و ثانيا زبان حكايت را از عهد سلطان محمود غزنوي برگردانم به زمان خودمان تا همه كس فهم بشود و ضمنا شما هم از شر اين ميرزابنويس پرحرف خلاص بشويد. عنصرالمعالي دبير ديوان رسائل محمود كه خواهرش را به زني داشت و از قضا هم ولايتي ما و از مردمان جلگه و جنگل بود، به گيلان شاه مي گويد: يك سال در گنجه، مهمان پادشاهي بودم به نام «ابوالسوار» كه آدم با حشمت و عاقل مردي بود. مدتي از مهماني نگذشته بود كه ديد من آدم با اصل و نسبي هستم و در ساروق سفرم، شعر و فلسفه و حكمت و چند تا هنر ديگر هم دارم. اين بود كه حسابي با من اخت شد و مدت مديدي از من پذيرايي كرد. روزها و شبها مي نشستيم و بساط شعر و ادب و تاريخ و عرفان پهن مي كرديم. يك بار كه داشتم راجع به ولايتم طبرستان برايش مي گفتم، رسيدم به روستايي نزديك گرگان كه كرم عجيب و غريبي در آنجا هست. يعني اگر ظرف پرآبي در دست داشته باشي و پا روي اين كرم بگذاري، فورا آب داخل ظرف فاسد مي شود. به همين خاطر زنهاي آبادي كه دسته جمعي مي روند تا از سرچشمه آب بردارند، موقع برگشتن يك نفر از خودشان را، جلو مي اندازند تا اگر چشمش به كرم بي انصاف افتاد، آن را با چيزي از سر راهشان بردارد، وگرنه چنانچه پاروي كرم بگذارند، آب كوزه هاي روي دوششان، در جا فاسد مي شود و مجبورند دوباره برگردند سرچشمه و آب تازه بردارند. عنصرالمعالي مي گويد: وقتي حكايت اين كرم واقعي را براي پادشاه گنجه تعريف كردم، «ابوالسوار» نگاه عاقل اندر سفيهي بر من كرد و قيافه اش عوض شد. البته آن لحظه، خودش چيزي به من نگفت، ولي چند روز بعد يكي از فرمانده هاي لشكرش را پيشم فرستاد و پيغامي داد كه حسابي بيني ام را سوزاند. در واقع حرفم را باور نكرده بود. من هم براي حفظ آبرو، ماجراي آن جانور كارخراب كن و اسم آبادي موردنظر را، روي كاغذ نوشتم و دادم دست سوار چابك مطمئني، تا آن را پيش اعيان و اشراف گرگان ببرد و براي صحت حرفم از آنها مهر و امضا و انگشت بگيرد. حالا گنجه نظامي كجا و گرگان شيخ عبدالقاهر جرجاني كجا؟ سوار تا برود و امضاها را بگيرد و استشهاديه را برگرداند، چهار ماه آزگار طول كشيد. وقتي محضر را آورد، سرم را بلند كردم و رفتم پيش ابوالسوار و قرص و محكم كاغذ را جلويش گذاشتم. ابوالسوار وقتي كاغذ را خواند و امضاي معتمدين گرگان را ديد، لبخند محتشمانه اي زد و گفت: جناب آقاي عنصرالمعالي! من خودم مي دانم كه آدم اصل و نسب دار و فاضلي مثل شما، دروغ نمي گويد، آن هم پيش پادشاهي مثل من. اما اصلا چرا بايد حرف راستي را بزني كه براي ثابت كردن آن مجبور بشوي؛ محضر بنويسي و دويست تا شاهد بگيري و يك سوار بدبخت را، چهار ماه آزگار، توي كوه و دشت و بيابان بدواني؟!
اينجا بود كه به آن دانشجوي پزشكي اهل دل گفتم: همشهري ما عنصرالمعالي براي جا انداختن حرف راستش، آن همه عذاب كشيد، آن وقت شما مي خواهيد اين جماعت، داستان ديدار تيمورلنگ و حافظ را باور كنند، آن هم بدون سوار و سند؟

 



دو عرض نياز آشكار براي امام غايب(عج)

چشمم كه سراپاي وجودش اشك است
اندوه دلش آتش و دودش اشك است
در خانه ي انتظارت انداخته است
فرشي كه تمام تار و پودش اشك است
¤¤¤
دل، چشم به راه تو نشسته ست، بيا
از اين همه انتظار، خسته ست، بيا
اين چيني بست خورده در سينه ي من
تا باز به داغت نشكسته ست، بيا
حسين احمدي محجوب

 



اميد

قسم به آيه ي چشمت، به خوبي ات، به صفايت
دوباره مثل هميشه، دلم گرفته برايت
در آرزوي تو هر شب به خواب رفتم و اما
نديدم و نشنيدم، نه چهره ات، نه صدايت
گره شده به گلويم- چه بغض سرد و غريبي-
اميد بسته ام- آري- به دست عقده گشايت
دلم هواي تو دارد، بيا ببين كه چگونه
بدون بال و پر- اينجا نشسته ام به هوايت
اميد بسته ام آقا! به جمعه هاي پس از اين
به وعده هاي ظهور بدون چون و چرايت
رضا اربعين

 



يك جمعه مي رسي

به آفتاب و آينه سوگند، مي رسي
روزي تو از هزاره ي لبخند، مي رسي
و حاضرم قسم بخورم، اي طلوع سبز
يك جمعه- تو- قسم به خداوند، مي رسي
ما سال ها به جز غم و غصه چه داشتيم
درمان غصه هاي تنومند! مي رسي؟
از كودكي به هر كه رسيدم، دلم گرفت
من هي سؤال كردم و گفتند مي رسي
حالا من و شمارش انگشت هاي درد
هي مي شمارم اينكه تو تا چند مي رسي
الهام مظفري

 



سيري در ادبيات آلمان -بخش سوم
از رمانتيسم تا واقع گرائي و طبيعت گرائي

طيبه شيخ زاده
كلاسيك ها و رمانتيك ها ميراث غني و پرباري براي نسل بعد از خود به جاي گذاشتند. اما همان طور كه پسران پدران بزرگ، اغلب در سايه گذشته زندگي بسيار سختي را مي گذرانند، بسياري از ادباي جوان نيز اين ميراث را بيشتر ثمره تكليف مي دانستند تا يك گنج.
دوران رئاليسم، سال هاي ميان انقلاب ناموفق 1848 ميلادي و اولين بخش عهد بيسمارك را دربرمي گيرد، همان طور كه مي دانيم معمولاً آغاز يك دوره با پايان دوره هاي ادبي ديگر همزمان مي شود. مشخصه قرن نوزدهم، شروع صنعتي شدن و پيشرفت هاي عظيم علمي و فني، تأكيد بر ماديات و كاپيتاليسم روزافزون است. در اين احوال، كتاب ماركس تحت عنوان «كاپيتال» يا «سرمايه» كه در سال 1867 ميلادي به چاپ رسيد، سبب جذب مردم زيادي به شهرها و رواج شهرنشيني شد.
همچنين از حيث نظر سياسي و نيز اجتماعي، بورژوازي بزرگ در رأس قرار گرفت. در چنين وضعيتي نمايندگان نسل جوان آلمان، خواهان تغييرات ريشه اي بودند درحالي كه رئاليست ها از نيمه دوم قرن 19 بر آن بودند كه با سازش، بر ظلم سياسي فائق آيند. اين مطلب درباره ادبيات نيز صادق بود. ادبياتي كه به شدت به دست خودآگاهي بورژوازي تغذيه مي شد. چنين بود كه نظريه ها و برنامه هاي رئاليسم ادبي جديد توسط روزنامه «گرنتس بوتن» به چاپ مي رسيد و تدوين مي شد. در سال 1850 ميلادي مفهوم «رئاليسم شاعرانه» «Poetischen Realismus» اين چنين تعبير شد: انتقال دنيا با خلق تخيلاتي كه روابط حاكم بر آن ملموس تر و ديدني تر از واقعيت است. آنچه تجسم مي شود حتماً قرار نيست واقعيت باشد، بلكه بايد «هسته دروني» ماده را در بر بگيرد.
بايد گفت؛ تأثير نوشته هاي «آرتور شوپنهاور» و «لودويگ فويرباخ» در مكتب رئاليسم به وضوح قابل رؤيت است. فلسفه نفي دنيوي شوپنهاور و خوش بيني تحقيقات ماترياليستي، تقريباً اعتقادات معنوي جامعه را از هم پاشيد و پرسش درباره مفهوم دنيا، مفهوم زندگي انسان ها و امكانات هر شخصي در زندگي اين دنيا، تبديل به امري ضروري و مبرم شد.
¤ ¤ ¤
درحالي كه رئاليسم درحال شكل گيري بود، رمانتيسم همچنان ريشه در اعتقادات فكري و روشنفكران جامعه داشت.
در آن زمان چندين فيلسوف برجسته آلماني در تعيين گرايش هاي فكري، سياسي، اجتماعي و زيبايي شناختي آلمان و ممالكي ديگر، نقش عمده اي به جاي گذاشتند.
به طور مثال، «يوهان كوتليپ فيخته» در برابر احكام اخلاقي- انتزاعي كانت، به دفاع از حقوق فردي پرداخت و بدين ترتيب، جنبش رمانتيك آلماني در ادبيات را هدف تأييد قرار داد.
«فردريش اشلاير» كوشش هايي كرد تا دين را با زندگي وفق دهد و آن را به صورت قلبي درآورد. به عقيده او «دين» نام ديگر احساسات و آرزوهاي بلند است و «شعر روح» تلقي مي شود.
«فردريش هگل» نيز سعي كرد تا ميان دوگانه- انگاري وجودي كانت و عقايد افلاطوني در باب روح يا نفس، پلي بزند و هر دو را با ترك نفس مسيحي تطبيق دهد.
ايده آليسم مطلق هگل بر آن است كه عالم از بدو خلقت تاكنون، در فرآيندي مستمر، از تحول و تحقق خود بوده است. ذهن و ماده هر دو از آغاز وجود داشته اند و ذهن در هم كنشي با ماده، روح را تكامل بخشيده است. اين فرآيند ادامه خواهد يافت تا عالمي زيباتر و اصيل تر تحقق يابد.
اين نظريه كه هگل، در صدر بود آن را در تاريخ، دين، حكمت عملي، هنر، ادبيات و درواقع در همه حوزه ها به كار گيرد، در فاصله سال هاي 1830 تا 1870 در انديشه هاي متفكران اروپا تأثيري ژرف گذاشت.
«فردريش شلينگ» فيلسوف، كه معتقد بود عواطف و تخيل، راهنمايان مطمئني هستند، با اين نظر در پيشبرد نهضت رمانتيك سهيم شد. او مي گفت كه طبيعت و روح چيزي جز جنبه هاي مختلفي از «نفس جهان» نيستند و در «هنر»، اين دو جنبه به هم درمي آميزند. به عبارت ديگر، هنر از وحدت روح با طبيعت آفريده مي شود و والاترين وسيله معرفت است.
مخالف دستگاه فلسفي هگل، آرتور شوپنهاور، بدبين تمام عياري بود كه باور داشت اراده تنها چيزي است كه واقعيت دارد و جهان هستي شر است و عمل اراده كردن، آدمي را به فلاكت افكند، بدين سان نفي اراده، از جمله اراده به زيستن خيرغائي است. شوپنهاور آزادي اراده، و فناناپذيري روح و... را انكار كرد.
سرانجام «فردريش ويلهلم نيچه» بر شوپنهاور تاخت و به ستايش از اراده روي آورد. او مسيحيت، اخلاق و وجدان و نوع دوستي را خوار شمرد و همه اينها را ضعف صرف، مي دانست. او بر هر گونه ضعفي تأسف مي خورد و مدعي بود كه اراده معطوف به قدرت، «خير اعلي» است.
او همچنين مدافع پرورش نژاد «ابرمرد» (موجوداتي نيرومند، بي تزلزل و بي رحم) بود. فلسفه نيچه اساساً تاكيدي است بر فردگرايي، اميد و فعاليت. مشهورترين اثر او «چنين گفت زرتشت» است كه بيانگر فلسفه «ابرمرد» اوست.
¤¤¤
مكتب رمانتيك درحدود سال 1830 در سراشيب زوال قطعي افتاد درسال 1848 گرايشهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي موجبات پيروزي واقعگرايي را فراهم آورد. ادبيات از لحاظ سياسي و اجتماعي آگاه تر شد. شعر تغزلي درحال افول بود، و درام، رمان و رمانچه در زمره قالبهاي مهم ادبي در آمد.
«فردريش هيل»، «اوتفرلودويگ» از رهگشايان درام نويسي واقعگرايانه به شمار مي آمدند.
«كارل برشت» و «فريتس رويتر» از پيشوايان رمان نويسي بودند. درميان برجسته ترين نويسندگان داستانهاي كوتاه هم مي توان از «تئودور اشتورم»، «كونفريد كلر» و «فرديناند ماير» را نام برد.
ادبيات آلمان تحت تاثير زولا، موپاسان، شوپنهاور، نيچه، تولستوي و داستايفسكي، از واقع گرائي به طبيعت گرايي تكامل يافت، و نمايشنامه و رمان را مهمترين وسيله بيان خود قرار داد. پيشواي درام نويسان اين مكتب «گرهارت هاوپتمان» بود. جديدترين انتقاد اجتماعي، نه در آلمان بلكه در كشورهاي اسكانديناوي به وجود آمد.
«هنريك ايبسن» و «بيورنسن» در نروژ
«واگوستا استريندبرگ» در سوئد با واقعگرايان و طبيعتگرايان فرانسوي و آلماني پيوندي نزديك داشتند.
درست در پايان قرن نوزدهم «نمادگرائي» كم كم جايگزين مكتب طبيعت گرايي شد.
¤ ¤ ¤
منابع:
- اقتباس از تاريخ ادبيات جهان، پاكنرتراويك.
- تاريخ ادبيات آلمان، ترجمه و پژوهش پريسا درخشان مقدم.

 



اخبار كوتاه

- مسئول بخش نابينايان كتابخانه آيت الله خامنه اي گفت: سه جلد كتاب شعر از آثار قيصر امين پور به خط بريل چاپ شده و در دسترس نابينايان استان قرار گرفته است.
حسن عبدلي در گفتگو با فارس اظهار داشت: كتاب هاي «گل ها همه آفتابگرداند»، «دستور زبان عشق» و «آينه هاي ناگهان» به خط بريل در 120 نسخه چاپ شده و در اختيار نابينايان قرار گرفت.
-«مسافر تنها» از سري مجموعه داستانهاي قهرمانان انقلاب با نگاهي به زندگي و مجاهدتهاي شهيد اشرفي اصفهاني منتشر شد.
به گزارش مهر، كتاب «مسافر تنها» نوشته كيوان امجديان روايتي داستاني از زندگي شهيد آيت الله عطاالله اشرفي اصفهاني است كه از سوي انتشارات سوره مهر منتشر شده است.
- آيين گشايش نمايشگاه و مسابقه سراسري عكس «ايران سرزمين اديان توحيدي»، امروز در موزه هنرهاي ديني امام علي(ع) برگزار مي شود.
-نمايشگاه عكس «عطر نرگس» از برگزيده هاي جشنواره آخرين منجي در موزه هنر ملل مجموعه فرهنگي تاريخي سعدآباد افتتاح شد.

 



چند نكته درباره نقد ادبي

حبيب خراساني
هفته گذشته در يكي از جرايد محترم، نقدي درخصوص يكي از آثار ادبي خواندم كه درباره نگارنده محترم تنها چيزي كه قابل تصور نبود، نهادن نام منتقد بر وي بود. چرا كه مطلبي كه ايشان نگاشته بود و نظراتي كه بيان فرموده بود! با هيچ يك از موازين نقد ادبي سازگار نبود و همين امر نگارنده را بر آن داشت كه چندنكته كلي را در خصوص «نقد ادبي» يادآور شود:
1- بعضي از شبه منتقدين خود را خوانندگاني مي دانند كه ديگر خوانندگان آنها را به نمايندگي از خود براي داوري برگزيده اند.
اين درحالي است كه منتقد بايد نظرات شخصي خود را متكي و مبتني بر اصول و موازين نقد ادبي بيان دارد و اين نظرات را به همگان تسري ندهد.
2- منتقدين عزيز «خوانندگان را فاقد» ادراك و «تشخيص» ندانند و درك اثر را منوط به وجود ميانجي به نام منتقد نكنند. اگرچه منتقد مي تواند با كالبد شكافي موضوع در تفهيم اثر مؤثر باشد اما اينكه منتقد تعبير و تفسير خود را به خواننده تحميل نمايد و مهمتر اينكه خواننده را به دليل عدم تخصص «گمراه» تلقي نمايد. نيز، در چارچوب نقد ادبي نمي گنجد.
3- بايد ميان منتقد و مفسر تفاوت قايل شد و جالب است كه بعضي از دوستان منتقد آنچه را كه تفسير به رأي مي نمايند انتقاد و نقادي تلقي مي كنند.
4- راي و انتقاد مي تواند نادرست نيز باشد يعني منتقد بايد بداند كه نقد نيز «نوشتن» است و آن هم مانند اصل اثر با خطر لغزش و خطا مواجه است. از اين رو نبايد منتقد، نقد خود را عاري از هرگونه لغزشي بداند و آن را چون حكم قاضي آن هم از نوع غير قابل تجديدنظر تلقي نمايد.
5- منتقدين محترم البته مي دانند كه خوانش اثر، با مسايل روانكاوي و شخصي نيز مرتبط است و هركس با توجه به «ميل» خود اثر را خوانده و ممكن است بر حسب سليقه خود با اثر ارتباط برقرار نمايد. لذا لازم است كه منتقد، نقد خود را كلي ندانسته و به همه خوانندگان تسري ندهد.
6- اگر وظيفه ناقد را تشخيص شبكه اي از معنا بدانيم كه زبان نخستين اثر را به زبان هاي ديگر ترجمان مي شود و پيوند منطقي بين نمادها و سمبل ها را آشكار مي سازد، منتقدين محترم نيز مي پذيرند كه خوانندگان اثر مي توانند بسته به دانش و شناخت خود به قليلي از معناها پي برند و حداقل زبان نخستين اثر را درك نمايند و اين تهمتي نارواست كه خوانندگان را به گونه اي معرفي كنند كه در تشخيص معاني اوليه اثر هم درمانده اند يا به بيراهه مي روند.
7- مهمترين وظيفه نقد ادبي را شايد بتوان رهنمون شدن به حقيقت نوشتار دانست و منتقد را كسي دانست كه براي عبور از تاريكي هاي احتمالي كه ناشي از عدم آگاهي خواننده و يا شيوه نگارش نويسنده است چراغ هايي روشن مي كند. نه اينكه به بدترين شكل ممكن چراغ هاي روشن را نيز خاموش كرده و نوشتار و نويسنده و خواننده را جملگي بي خرد تلقي نمايد.
به هرحال نقد و نقادي واژه هايي هستند كه هنوز جامعه درحال گذار ايراني با آنها مأنوس نشده است و به اصطلاح روشنفكران ايراني نيز هنوز در تبيين آن چندان موفق نشده اند. مهمتر اينكه نويسندگان، شاعران و سياست پيشگان نيز وجه منفي اين الفاظ را برجسته تر دانسته و منتقد را نه تنها اصلاح گر نمي دانند بلكه مانعي بر سر راه تصور مي كنند و هميشه درپي كنار زدن و چشم بستن بر او هستند. به همين دليل، شايد بتوان گفت كه هنوز منتقدين، انجمن ها و NGOهاي آنان اگرچه به لحاظ شكلي، تشكل تلقي مي شوند اما به لحاظ ماهيتي و كاركردي تا به امروز پايگاه واقعي خود را پيدا نكرده اند و مهمتر اينكه ناقد، هنوز جايگاه شغلي خود را در جامعه درنيافته است. جامعه نيز ناقد را واجد داشتن شغل تلقي نمي كند و اين مسئله باعث شده است كه هرشخص با هر جايگاهي بتواند آثار چه بسا ارزشمند را هدف نقد غيركارشناسانه قرار دهد. اين درحالي است كه شايد ريشه دارترين و كهن سالترين درخت نقد در ايران، نقد ادبي است.

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14