(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 20 مرداد 1388- شماره 19433
PDF نسخه

بعد از خبر... خبرنگاران پشت دوربين به چه چيزي شليك مي كنند؟
روزنامه نگار سركار نمي رود!
يادي از يك سفر
مرد شش ميليون كلمه اي!
كمي خجالت بكشيم!
صبرم عطا كن
نوعي ديگر
يك دغدغه
تخته سفيد
ويژگي هاي يك خبرنگار خوب
كارگاه روزنامه نگاري نسل سوم/ ويرايش 2
بازگشت همه به سوي اوست...
مرغ هاي خبرنگار
 
 
 



بعد از خبر... خبرنگاران پشت دوربين به چه چيزي شليك مي كنند؟

تحريريه نسل سوم
خبرنگاري سخت است؛ به ويژه اگر با روزنامه نگاري در هم تنيده شود؛روزگار طوري شده كه هر كسي نام خبرنگار روي خودش مي گذارد . دوستي مي گفت براي پذيرش خبرنگار فراخوان داده بودند؛ از برخي مجموعه هاي خبري آدم هايي آمدند براي مصاحبه. مي گفت طرف سه سال خبرنگار يك مجموعه بوده اما وقتي يك برگه فكس ساده را روبرويش گذاشتيم بعد از نيم ساعت نتوانسته ساده ترين شكل تنظيم خبر را روي كاغذ پياده كند...نخنديد لطفا !خيلي ها با همين عنوان در حال حاضر مشغول به كار هستند و حقوق مي گيرند بدون آنكه دغدغه حوزه خبري داشته باشند و اصلا راجع به يك حوزه خبري مطلع صاحب نظر باشند. مي توانيد براي امتحان به يك كنفرانس خبري برويد؛ حدود 30 خبرنگار در حال يادداشت برداري از حرف هاي ميزبان هستند و در پايان چند نفري سوالي مي پرسند و تمام! نه نقدي، نه نظري و نه سوال چالش برانگيزي؛ چرا؟ معلوم است . يك آدم تند نويس را فرستاده اند تا هرچه آقاي مدير گفت بنويسد و بياورد؛ بدون طراحي سوال چرا كه مطرح ساختن سوال نيازمند كسي است كه اگر مدير مذكور قصد پيچاندنش را داشت بتواند يك دقيقه با او بحث كند و اطلاعات و آمار بدهد. به جاي روزنامه نگاري و خبرنگاري در كشور ما خبرنويسي و كپي برداري و روزمرگي در حال رشد فزاينده است؛ تعداد خبرگزاري ها روز به روز افزوده مي شود اما تعداد خبرها و گزارش ها و تحليل هاي متنوع خير، يعني همان خبرهايي كه يك خبرگزاري دارد، 18 خبرگزاري ديگر هم دارند و تنها تفاوت شان نوع تنظيم و حرفه اي و غيرحرفه اي بودن تنظيم هاست. خدا زيادش كند!
در مورد خبرنگاري صوتي و تصويري هم چيزي نگوييم بهتر است چون خودتان بيشتر با آن سروكار داريد و بيشتر مي شنويد و مي بينيد. اينكه توليد گزارش در سيماي جمهوري اسلامي ايران تنها يك روش دارد؛ ميكروفن را برداريد و به سطح شهر برويد؛ اگر گزارش ملي بود؛ واجب است خانم هاي بد حجاب هم نظر بدهند و اگر گزارش محلي و موضوعي بود تنها با حجاب ها...اگر گزارش عليه يك نهاد و سازمان و شركت باشد، مردم همه حرف شان را مي زنند و اگر در تاييد و حمايت يك نهاد و يا شركت تنها بعضي ها حرف شان را مي زنند و در اين ميان خبرنگار به مثابه «فرمانبري» است كه به او مي گويند چه بكند و چه نكند بي آنكه نظر خودش - به عنوان يك كارشناس - دخيل باشد و وقتي به خبرنگاري مي گوييم اين گزارش چي بود كه پخش كردي مي گويد: دست رو دلم نذار كه خونه! امروز و به پاس زحمات خبرنگاران كشور سري به وبلاگ نگاري هاي خبري زده ايم تا تفاوت ميان آنچه هست و آنچه ديده و شنيده مي شود را خودتان بهتر دريابيد. بله؟ خب بعله...واحد مركزي خبر جايي نيست كه بايد باشد و خبرنگارانش هم گاه آنها كه بايد باشند نيستند ولي چه مي شود كرد كه فعلا همين است! برويد در هواي گرم كشور تخمه آفتابگردان بشكنيد و توقع گزارش داغ و حرفه اي و نوستالوژيك را هم از سرتان بيرون كنيد؛ همين گل و بلبل هم شكرانه دارد. ببخشيد؟ ديگر شورش را در آورديد ها! يعني چي كه سوال مي پرسيد خبرنگاران اعزامي در ساير كشورها چه كار مي كنند؟ مگر ما از شما مي پرسيم فاميل هاتان در ديگر كشورها چه كار مي كنند...يك عدد جناب «فلاح» در انگلستان وجود دارد كه گاه گاهي گزارش هايي مي فرستد با عياري بالاتر از واحد مركزي خبر آن هم دو سر و گردن؛ باقي خبرنگاران را اگر شما ديديد ما هم...زنده باشند امثال الجزيره تا ما از لحاظ تامين تصوير و خبر دچار مشكل نشويم. با اين همه روز خبرنگار بر همه «خبرنگاران» مبارك نه آنها كه هنوز يكسال نشده از جلوي يك روزنامه رد مي شوند وبلاگ افتتاح مي كنند و در معرفي خود مي نويسند: نويسنده، روزنامه نگار و تحليل گر مسائل...اين آخري هم تازگي ها بدجوري مد شده؛ يعني هر كسي در كشور به نوعي كارشناس است البته پر بيراه هم نيست وقتي براي تكميل يك گزارش از همه قشرهاي ملت سوال پرسيده مي شود و معيار
مي شود همين چند نفر در خيابان، خب هر كسي هم كارشناس است ديگر. مثلا طرف با ليسانس روانشناسي، به آسيب شناسي بحران اشتغال در فرانسه و اتحاديه اروپا
مي پردازد....چقدر زياد شد مقدمه اي براي هم صنفي هاي خودمان. راستي اين انجمن هاي روزنامه نگاري هم در نوع خود نوبرند؛ طرف با 20 سال سابقه مطبوعاتي در يك راي گيري آزاد و رها و بدون تقلب و شانتاژ، عضو هيئت مديره نمي شود اما آن يكي با 18 روز سابقه فعاليت حرفه اي عضو اصلي هيئت مديره مي شود و خود حساب كنيد خروجي چنين انجمن ها و تشكل ها يي را...
صفحه امروز تقديم مي شود به مجتبي تكين عزيز كه هميشه با ما خواهد بود و عطا افشاري كه اين روزها نيازمند دعاي ماست.

 



روزنامه نگار سركار نمي رود!

مطلب از اين قرار است كه يك وبلاگ نويس، مطلبي به طنز درباره ستادهاي خودجوش حمايت از احمدي نژاد در واشنگتن مي نويسد و بعضي ها مثل تابناك و روزنامه آفتاب يزد آن را منتشر مي كنند.
بايد به هوش و ذكاوت آن بلاگر در خلق چنين مسئله اي تبريك گفت، اما اصل موضوع بسيار تاسف انگيز و قابل ملاحظه است. اينكه يك عده به عنوان خبرنگار و روزنامه نگار در سايت هاي آنلاين و روزنامه هاي چاپي كار مي كنند و چنين گاف هاي معلومي مي دهند.
متاسفانه اين از ضعف سيستم رسانه اي و اطلاع رساني ماست كه هركسي را بدون آموزش و تجربه كافي به مطبوعات و سايت هاي خبري راه مي دهند. تنها چيزي كه در اين ميان اهميت ندارد، دانش روزنامه نگاري است. يك خبرنگار و روزنامه نگار اگر اين كار را به صورت تئوريك فراگرفته باشد و سپس آن را چاشني تجربه اي چند ساله كرده باشد به خوبي مي داند كه موضوع «چك كردن منبع» يكي از حياتي ترين نيازهاي كار خبري است.
يك روزنامه نگار در مواجهه با چنين خبري ابتدا براي آن دو منبع معتبر پيدا مي كند. اگر در سايت ها نشاني پيدا نمي كند، بايد تماس بگيرد با سرنخ هاي ماجرا و ببيند كه آيا اين مسئله حقيقت دارد يا خير؟ يك روزنامه نگار بايد قدري هم تماس داشته باشد و كمي مثلا دو اسم «رضا براهني» و «محمود احمدي نژاد» را كنار هم بگذارد و بعد ببيند كه آيا مي تواند رابطه اي بين اين دو اسم متصور شود؟
يك روزنامه نگار مي تواند براي سرنخ خبرهاي خود به وبلاگ ها مراجعه كند، اما نمي تواند خبري از آنها منتشر كند، مگر آنكه منابع تاييد شده اي براي آن دست پاكند.
متاسفانه اين اشتباهات اين روزها نقل محافل خبري شده و باعث خنده و تمسخر كاربران اينترنت شده در صورتي كه عادي شدن چنين پديده هايي به واقع خطرناك است. واقعا تاسف انگيز كه اين روزها رسانه ها چوب حراج به اعتبار خود زده اند. آيا نبايد رسانه ها در جذب نيروهاي خود به عامل دانش تئوريك و تجربه توجه كنند؟ آيا هر كسي به صرف سواد خواندن و نوشتن مي تواند خبرنگار و روزنامه نگار باشد؟ اين سوال ها را صد البته بايد مديران رسانه اي پاسخ دهند كه افرادي را به استخدام درمي آورند كه دانش
روزنامه نگاري ندارند تا دست آخر چنين فجايعي رخ دهد.
با تيتر آن بلاگر موافق نيستم كه مي گويد كه روزنامه نگارها را سركار گذاشته است. روزنامه نگار سر كار نمي رود، ممكن است روزنامه نگار بي دقتي كند و يا اشتباهي را سهوا مرتكب شود، اما چنين اشتباهات فاحشي را نمي توان به روزنامه نگاران نسبت داد. كساني كه با چنين دانش هاي اندكي در
سايت ها و روزنامه ها كار مي كنند را نمي توان روزنامه نگار و يا حتي خبرنگار ناميد.
مصطفي قوانلو قاجار

 



يادي از يك سفر

سيد مهدي شريفي
سيد را قبلا در همين صفحه به طور مفصل ميزبان بوده ايم. اهل فكر و انديشه و تحقيق. كيميايي است در واحد مركزي خبر. كارهايش حساب و كتاب دارد و اغلب ماندگار مي شود. الكي هم ادا در نمي آورد. در قاب مجازي هم اغلب درباره رسانه مي نويسد؛ همانطور كه به دانشجوهايش مي گويد. خوش ذوق و خوش قريحه هم هست و بر خلاف اكثر دوستان تلويزيون، قلم دارد و بلد است بي غلط بنويسد. يكي از پست هاي قديمي اش را مرور كنيم؟
¤
آن روز كه باجناق هاي حق وتو سر ميز شام براي بريدن رگ هاي مقاومت جناق شكستند و حق سكوت را كف دست خيانت گذاشتند روزي را نمي ديدند كه مقاومت مردانه تا آخر بايستد كه مبادا خواب خيالي آنان تعبير شود. لبنان، عروس جشنواره اندوه لباس شعله به تن كرد تا طپش هر حادثه اش تكه اي از آينه حديث هاي ظهور را تكميل كند! من به همراه دوستانم براي تهيه گزارش به اين خيابان ها آمده بوديم، خيابان هايي كه مظلوميت مردمانش از شماره نفس هاي عالميان بيشتر و سقف مدرسه هايش با زمين آشناتر بود. ولي حجم آنهمه زخم در چشم كوچك دوربين ها نمي گنجيد، با لنز وجدان بايد مي ديدي رد پاي باغ وحش استكبار را كه براي كشتن آزادي، كوچه ها و خانه ها را شخم زده بودند. اين همه گلوله گلوي مقاومت را نشانه رفته بود و سيد را دلي از جنس دريا بود براي بغض ها سوخته! آنجا در لبنان نصرالله نام خانوادگي هر كسي بود كه از خانه ويران شده اش به قصد اقامت در اردوي اميدواري كوچ كرده بود! خانه ها و خاطره ها در آتش تجاوز سوختند و غم عصر عاشورا را به نبض عاطفه ها تلنگر زدند. تمام كوچه هاي زخم ديده به نام سيد حسن ختم مي شد و مقاومت مقدس ترين جهاد بود كه مرز ميان مردي و نامردي را مشخص مي كرد. سيد حسن به فرزندان مقاومت راه آسمان را نشان مي داد، زانوان اين مرد، خاك را نمي شناخت. هر روز لبنان جمعه عام الفيل شد كه در آن اسرائيل، آينه شكسته ابهت ابرهه، و سيد قصه تولد جدش رسول الله(ص) را تازه مي كرد. سرانجام باجناق ها تسليم مقاومت شدند و از آن روز بود كه تا به امروز به دنبال فرصتي براي جبران شكستند. لبنان روي پا ايستاد و نشان داد كه در سرزمين پاك مقاومت براي دستمال چرك گاو چران ها جايي نيست...

 



مرد شش ميليون كلمه اي!

محمد دلاوري
آقاي دلاوري عزيز از جمله آزادمردهاي حرفه خبرنگاري است؛ زياد در چم و خم ركوع و سجود اداري نيست و همين خواندن وبلاگ و ديدن گزارش هايش را جذاب مي كند. حداقل اش اين است كه خود و حرفه و امضاي كارش را راحت و ارزان نمي فروشد. بخوانيد آخرين پست وبلاگش را:
¤
مسئول تنظيم، تدوين و انتشار آراي رييس جمهور گفت: مصاحبه ها، سخنراني ها، نامه ها و پيام هاي دكتر احمدي نژاد در مركز پژوهش و اسناد رياست جمهوري در قالب هاي مختلفي تدوين و نگهداري مي شود. پس از محاسبه قريب به يقين تمامي داده ها معلوم شد كه تاكنون 6115432 كلمه، مركب از 480766 سطر از دكتر احمدي نژاد ثبت گرديده كه در 20325 صفحه و 82 مجلد به صورت داخلي تنقيح و تدوين شده است.
معناي اظهارات دكتر زارعي تا آنجا كه من مي فهمم اين است كه رييس جمهور در 1460 روز زمامداري هر روز ميانگين 330 سطر اظهارنظر شفاهي و مكتوب كرده است و اگر فرض كنيم كه ايشان براي بيان و نوشتن هر سطر 20 ثانيه صرف كند يعني به شكل ميانگين روزانه ايشان 110 دقيقه اظهارات و بيانات داشته است. به عنوان كسي كه شغلش مستقيم يا غير مستقيم «حرف زدن»است، شك ندارم كه روزي دو ساعت سخنراني كردن بار كمرشكني است كه سخنوران و متفكران بزرگ هم توانايي كشيدن آن را ندارند چه برسد به تن نحيف مديري كه جز سخنراني هزاران دغدغه و مسئوليت دارد.
حقير بعد از اين همه سال كه شايد در دهها سخنراني اهل سياست در هر مجلس بي ربط و با ربطي حضور داشته ام هنوز نفهميده ام كه چرا برخي از مسئولان دولتي و مجلسي ما حتما بايد آغازگر تمام برنامه ها و همايش هاي مملكت باشند و چرا بايد در تمام اين برنامه ها سخنراني كنند و مگر اين بزرگان گستره دانششان و مواضع سياسي شان تا چه اندازه گسترده است كه مي توانند ميانگين روزي دو ساعت سخنراني كنند و به تكرار، توضيح واضحات و حتي خطا گويي نيفتند؟ هرچند مسئول انتشار آراي رييس جمهور، مرد شش ميليون كلمه اي ايران را يك «رسانه» دانسته اما گويا دكتر زارعي فراموش كرده كه اگر روزي دو ساعت حرف زدن، معيار رسانه بودن است، لابد ديگر مسئولان ايراني كه گاه ركورد رييس جمهور را مثل آب خوردن شكسته اند خيلي رسانه ترند و حتما زمامداران آمريكاي لاتين با سخنراني هاي هفت ساعته، سي چهل برابر رسانه اند!
هر چند از مقايسه خود با كشورهاي صنعتي به واسطه تفاوتهاي بنيادين فرهنگي ما و آنها قلبا ناشادم اما اين وضع را مقايسه كنيد با نطق هاي برخي از زمامدارانشان كه اغلب تنها چند دقيقه است و آن هم هر هفته يكبار، چه شود كه كنفرانس خبري باشد در حضور اهالي رسانه و آنجا موضع گيري كنند يا حرف تازه اي بزنند. اما همان مثلا نطق راديويي هفته اي يكبار اوباما چند بار در هفته پخش مي شود در حاليكه از فيلتر سخت جامعه شناسان و مشاوران كاخ سفيد گذشته كه مويي سپيد كرده اند و متكي به هزار و يك نظر سنجي واقعي از جامعه خود هستند.
راستي مي شود در سال «اصلاح الگوي مصرف» اين سخنراني هاي طولاني و چند بار در روز مشمول جيره بندي شود؟ و آيا مردمان سرزمين من از اينگونه سخن گفتن كوتاه و گويا شادمان تر نيستند؟

 



كمي خجالت بكشيم!

مرتضي شريف
با گذر از فضاي سنگين انتخابات و حوادث پيش آمده بعد از آن، دنبال فضايي مي گشتم تا فارغ از مسائل سياسي روز نفسي بكشم. شنيده بودم يك فيلم كمدي بر روي پرده سينماهاي تهران است لذا آن را بهترين فرصت ديدم تا به همراه خانواده به تماشاي آن نشسته و لبخندي بزنيم زيرا خنده بر هر درد بي درمان دواست ديگر! فيلم شروع شد و جاي شما خالي از دعواي اين زن و شوهر كه مثل خروس جنگي به جان هم افتاده بودند كلي خنديديم، اما فصل خنده در اين فيلم براي من بسيار كوتاه بود زيرا از اواسط فيلم بغض راه گلوي مرا گرفته بود و دوست داشتم گريه كنم و حتي تا قبل از اينكه تمام بشود و چراغ هاي سالن روشن بشود سالن را ترك كنم بخاطر اينكه من هم مثل داماد توي فيلم ظاهري مذهبي داشتم اما چاره اي نداشتم زيرا بايد زجر نشستن و ديدن فيلم تا آخر را بخاطر نامزدم تحمل مي كردم.
احساس سردي مي كردم و حالم دگرگون شده بود فيلم كه تمام شد سريع دست نامزدم را گرفتم و از سالن خارج شدم.
اما قصه پرغصه خروس جنگي چه بود!! دعواي زن و شوهري كه سر ناسازگاري با هم داشتند و شوهري كه مدير يك تالار عروسي بود. دعواي زن و شوهر تا پاي طلاق و طلاق كشي هم كشيده شد اما در آخرين لحظه تصميم گرفتند تا جاي خود را با هم عوض كنند و زن خانه به محل كار رفته و مديريت تالار عروسي را بعهده بگيرد و مرد خانه نيز در خانه بماند و خانه داري كند.
مريلا زارعي كه در نقش همسر رضا عطاران در اين فيلم به ايفاي نقش مي پردازد در بدو ورودش تغييرات چشمگيري در مديريت سالن عروسي ايجاد مي كند اما مشكلاتش از آنجا شروع مي شود كه مشتري ها به سالن مراجعه مي كنند و دقيقاً از اينجا به بعد فيلم است كه هر بچه مسلماني كه به سينما رفته و پاي اين فيلم نشسته يا بغض مي كند و يا دچار ترديد مي شود. دست آخر هم با روي سرخ شده سينما را ترك مي كند و از عجايب روزگار اين است كه اين فيلم در دوران وزارت كسي ساخته و به روي پرده رفته است كه خود اهل درد و دغدغه است. به فيلم باز گرديم و ببينيم چه شد ... يك زوج جوان براي عروسي خود به اين تالار با مديريت جديد مراجعه مي كنند. داماد ظاهري مذهبي و به قول خودمان حزب اللهي دارد اما خانم اندك تفاوت چشمگيري با وي دارد.
خانم مدير تالار شروع مي كند درباره نحوه پذيرايي از مهمانان توضيح دادن و اضافه مي كند اگر اركست هم بخواهيد داريم!!
آقاي داماد كه ابرو در هم كشيده، مي گويد نخير ما از اين قرتي بازي ها نداريم كه به ناگاه به عروس خانم بر مي خورد، با لحني عتاب آلود به داماد مي گويد: مگر قرار نبود از اين امل بازي ها در نياوري!! و داماد زن ذليل كه طاقت شنيدن داد عروس خانم را نداشت در آن مقطع به ظاهر همه چيز را قبول كرد تا شب عروسي فرا رسيد. به به!! چه عروسي بود و چه شد!! در اين قسمت فيلم هر چه توانستند قشر مذهبي را به بهانه طنز بي فرهنگ و بدوجهه نشان دادند... عروسي مختلط برگزار مي شود و خانواده عروس همه با ظاهري آراسته و مرتب وارد عروسي مي شدند و خانواده داماد هم، با ظاهري كه دلچسب نبود و با چادرهاي مشكي(!!؟) در مراسم عروسي سرجاي خود مي نشينند!! داماد و عروس به مهماني اضافه شدند و با اشاره داماد يكي از دوستانش به روي سن آمده و با ذكر يك صلوات شروع به مديحه سرايي مي كند كه در اين لحظه مادر عروس با عصبانيت از پسرش خواست تا سريع ميكروفون را بگيرد و مردم را شاد كند!! آخه عروسي كه جاي اين حرفها نيست!!
برادر عروس خانم هم سنگ تمام گذاشت ميكروفون را گرفته و شروع كرد به خواندن ترانه هاي صفاسيتي و رقص و پايكوبي و نبوديد كه ببينيد چه آشوبي به پا شد و عروسي از هم پاشيد و ... از خجالت داشتم آب مي شدم، همان لحظه ياد حرفهاي هفت، هشت سال پيش يكي از مسئولان افتادم كه مي گفت: آيا مسئولان حاضرند با خانواده خودشان به ديدن اين فيلم ها بروند!! و بعدها در جاي ديگر مي گفت: قبل از انقلاب در سينماي ايران رويه اين بود كه قشر مذهبي را تحقير كنند و چهره زشتي از آنها به نمايش در آورند و ...
طنز يك چيز است، تمسخر يك چيز و توهين يك چيز...خيلي اعصابم خرد است از ديدن اين فيلم كه مي توانست نمره قبولي در طنز بگيرد اما...راستي چرا در اين چند سال اخير و در توليد آثار هنري تصويري و شنيداري هر كس به طريقي بر جماعت متدين مي نوازد؟!

 



صبرم عطا كن

عاطفه ميرسيدي
خانم دكتر از آن دست خبرنگارهاي موفقي است كه در حوزه
تخصصي اش تلاش مي كند و گزارش هايش هم شيرين است و هم جذاب و هم مشمول اصل «ارائه اطلاعات». همان اصلي كه به تازگي در گزارش هاي خبري كمتر ديده و شنيده مي شود. به هر حال كار خبري خوب زحمت دارد و هر كسي توان انجام اين زحمت را ندارد. خانم ها ميرسيدي دست بر قضا مجري خوبي هم هست اما از آنجا كه خانم هر شغلي داشته باشند باز هم سلطان احساس و عاطفه هستند؛ وبلاگ ايشان هم از اين اصل مستثني نيست:
¤
كودكي ام را دوست دارم با خاطره هاي ساده اما دل نازكش.
چون فقط اين نگرانم مي كرد كه چرا النگوهاي دختر خاله ام از من بيشتر شده!
چرا موهاي عروسكم شانه نميشه يا چرا بايد جوشانده زشت و سياه مامان را كه بهش مي گفت چارگل بي چك و چونه سربكشم.
كودكي ام را دوست دارم و يادآوري رنگ آسمان را هنگام دويدنم بدنبال پروانه اي در حياط خانه و اينكه همه خيلي بزرگ بودن... همونهايي كه الان كوچكن و اينكه نمي تونستم همه گل هاي گلدان ياس يادگاري بابابزرگ را بچينم... چون صبح ها آنقدر زياد بودن كه خسته مي شدم.
همه بچه ها سالم بودن و پيرها مريض مي شدن
دنيا خيلي پر راز و قدبلند بود
و من اين را دوست داشتم...
بزرگسالي ام را اما نمي دانم دوست دارم يا نه.
شايد ندارم وقتي تو را مي بينم كه اندازه همه كودكي ام تا الان من زجر مي كشي
وقتي به ياد مي يارم كه من براي يك آمپول كوچولو آنقدر گريه مي كردم ... فرار مي كردم
و تو اما هر هفته سرم به دست داري و اسم سخت بيماري ات
و تعداد داروهاي شيمي درماني ات را بلدي...
و بلدي كه داروها موهايت را مي ريزند
و بلدي كه دلت درد مي گيرد وقتي دارو تمام مي شود
و بلدي كه بايد استفراغ بعد از شيمي درماني را تحمل كني
و بلدي كه... دلهاي كوچك مامان و بابا را با نگاه بزرگت دلداري بدي
ديروز ديدي كودك اطاق بغل را كه در پارچه اي سفيد بسته بودن و ديگر
عصر براي نقاشي و خوردن آبميوه نيامد...
كودكي ام را دوست دارم اما شايد
بزرگسالي ام را نه ....
تصوير بچه هاي بيمارستان محك كه سه هفته پيش آنها را ديدم
از ذهم پاك نمي شه...

 



نوعي ديگر

ميترا لبافي
سركار لبافي علاقه خاصي به حوزه فرهنگ دارند و هميشه در همين حوالي سرك مي كشند؛ از داستان كتاب و مطبوعات گرفته تا مجموعه گزارش هاي «از گيرنده تا فرستنده» اگرچه لبافي در جمع آوري اطلاعات كارش را بلد است اما نه تنها گاه خوب از پس تحليل موضوع و بيان اصل قصه بر نمي آيد بلكه هيچگاه به شكلي انتقادي و ريشه اي به مسائل فرهنگي اشاره نمي كند و اين قصه سر دراز دارد در واحد مركزي خبر چون اصولا «فرهنگ» در اين مجموعه چرخ پنجم درشكه است؛ حوادث، ورزش و حاشيه هاي سياسي در واحد مركزي در اولويت اند و بعد هم سرگرمي و تفريح. باز هم بپرسيد چرا فرهنگ مظلوم است. خانم لبافي تاليفاتي هم دارد كه برخي مكتوب شده كارهاي خبري ايشان است...پست اذريزدي ايشان را انتخاب كرديم تا هم طعم فرهنگ داشته باشد و هم اداي دين ما به استاد لبخندهاي كودكي و
حسرت هاي ميان سالي.
¤
امروز و ديروز و پريروز خبرنگاران و روزنامه نگاران زيادي براي مهدي آذريزدي گزارش نوشتند و تيتر خبرهايشان را با افتخار و اندوه به ياد او آراستند. در مراسم تشييع پيكر او، خيلي ها آمده بودند كه حالا سن و سالي از ايشان گذشته و گريه مي كردند براي نويسنده تنهايي كه مصداق واقعي اين جمله بود: براي اينكه يك نويسنده خوب باشي بايد اول از همه آدم بزرگي باشي.
مسئولان زيادي هم بودند. وزيران، مديران مسئول روزنامه ها، اهالي سياست. كه گرچه در دوران حيات آذريزدي به او بي احترامي نكردند ولي آذريزدي كسي نبود كه از اين احترام ها به نفع خودش بهره برداري كند و تا آخر عمر درهمان اتاق پراز كتاب، يكه و تنها و مستمند زندگي كرد.
نقش آذريزدي در زندگي اين آدمها اين بود: او نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود. نقطه برخورد آدم بزرگهايي كه الان، سليقه هاي مختلفي دارند ولي كودكي مشتركي داشتند.
آن صورتك هاي سرحال روي جلد. آن قهرمان هايي كه نه شبيه شرك بودند و نه سيندرلا و نه سفيد برفي. آدمهاي ساده بدون زرق و برق، قهرمانهايي كه در يك سفينه منفجر نمي شدند...
حكايت هاي مولوي، كه از متون دانشگاهي جدا شدند و در دستان آذريزدي خودماني شدند و شدند عين قند و عسل و چند نسل از كودكان اين سرزمين هر روز مثل چاي و نبات آن راخوردند و بزرگ شدند و شايد همان، مقدمه اي شد براي كتاب هاي بعدي كه خواندند و متن هايي كه نوشتند. مثل من. مثل شما.
در يكي از روزهاي اسفند سال 85 كه به ديدنش رفتم، غيرمنتظره بود ديدن چهره پيرمرد هشتاد و چند ساله اي كه به خاطر كتابي كه در ده سالگي نخريده بود، زارزار گريه مي كرد ...و گله از مادري كه اگر باسواد بود و فحاشي
نمي كرد و يگانه پسر حساس و اهل دلش را حبس نمي كرد، مي توانست مدرسه برود، مي توانست معاشرتي شود، مي توانست همسري اختيار كند. غيرمنتظره بود تلخي نگاه كسي كه پشت آن صورتك هاي خندان كتاب
قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب پنهان شده بود...
عاشق كتاب بود. مي گفت خواندن گلستان سعدي برايش عقده اي شده بود كه در بيست و چندسالگي به آرزويش رسيد و گريه كرد...و گريه كرد...
ما كجاييم و او كجا بود. اين همه كتاب در كتابفروشي ها اما اين روزها با ته مانده پول توجيبي مان حاضريم، تخم مرغ شانسي پنج هزار تومني و پاستيل بخريم...و كتاب نخريم.
گاهي فكر مي كنم نسل آذريزدي و
چارلز ديكنز و چارلي چاپلين و دكتر حسابي و همه آنها كه در اوج استعداد و محروميت رشد كردند، تمام شده.
حالا ميليون ها تومان و دلار هم خرج كنيم باز هم گله داريم و آه و ناله مان بلند است كه امكانات نيست و چيزي
نمي شويم...بهانه هايي از اين دست...آدمهايي از اين دست.
او، اما نوع ديگري بود. روحش شاد!

 



يك دغدغه

محمد كاظم روحاني نژاد
جناب روحاني نژاد را در واحد مركزي خبر به عنوان بزرگتر و هميشه همراه مي شناسند؛ خودماني ترش مي شود همان «داداش» كه بيشتر خبرنگار ها به او مي گويند. او به عكس آنچه در قاب تلويزيون ديده
مي شود خيلي شوخ طبع و بذله گوست و به خاطر تجربه بالاي كاري در داخل و خارج كشور به خوبي از پس تقليد صداي برخي مسئولان هم بر مي آيد! او هم دغدغه مند است و نشان دار نوعي هوشمندي خبري و نه رونويسي و باري به هر جهتي. زيارت قبول آقاي خبرنگار:
¤
دو هفته پيش افتخار حضور در مشهد مقدس بويژه خدمت و عرض ارادت به آستان ملك پاسبان حضرت رضا (ع) را يافتم و نائب الزياره دوستان بودم. روزهاي پاياني ماه مبارك رجب و بعثت رسول گرامي اسلام (ص) كه در حقيقت سرآغاز حيات جديد بشر و گشايش برگ نويني در كتاب ارتباط انسان و خالق هستي تعريف مي شود و نيز همزماني آن با آغاز ماه معظم شعبان با بركات فراوانش، حقيقتا شعف درون را بر مي انگيخت و عطر جان افزاي حرم نوراني امام رئوف و ولي نعمت ايرانيان طراوتي بي مثال را ارزاني وجود بنده كمترين و زائران حقيقي اش مي ساخت.
آن چند روز تلفن همراه را خاموش كردم و فارغ از روزمرگي ها در عطش فيض مطلوب بودم. اين سفر با سفرهاي پيشين كه لباس خدمت و نوكري حضرت رضا را مي پوشيدم از جهاتي كمي تفاوت داشت و اگر كوشيدم از ملزومات و هياهوي دنياي سياست دور باشم اما به گونه ديگري مرتبط مي شدم. سالهاي پيش وقتي «چوب پر» سبز را به نشانه علامت خدمت در محضر حضرت رضا(ع) در دست مي گرفتم و در كنار در طلاي پيش روي مبارك مي ايستادم اصطلاحا
خوش و بش هاي زائراني كه مرا مي شناختند فقط به واكنش ها و طرح سوالاتي درباره افتخار خدمت در حرم مطهر و چگونگي و امكان فراهم شدن زمينه اين توفيق محدود مي شد اما اين بار انگار كه بايد پاسخگوي همه مسائل جاري كشور و موظف به تحليل مجادلات و بگومگوهاي سياسي هم مي بودم. گروهي از مردم پس از ابراز علاقه و حمايت از دكتر احمدي نژاد از من مي خواستند به سبب ارتباط كاري ام به ايشان سلام برسانم و در كنارش باشم. عده اي پس از ابراز علاقه به رئيس جمهور از انتصاب اسفنديار رحيم مشايي به شدت عصباني بودند و آن را حركتي خلاف نظر مقام معظم رهبري و خواست مردم مي دانستند و خواستار انتقال نگراني ها و دلسردي هايشان به احمدي نژاد مي شدند. جمعي ديگر از نابساماني هاي دوران برزخ دولت نهم و دهم ازجمله گراني ها گلايه
مي كردند و معتقد بودند مقامات به جاي رسيدگي به امور كشور و حل مشكلات مردم در دام دسيسه هاي بيگانگان گرفتار و سرگرم مباحث بيهوده و كش مكش هاي داخلي شده اند. برخي ها از عملكرد صداو سيما در دوران انتخابات و پس از آن انتقاد مي كردند. خلاصه تنوع مباحث و گوناگوني مواضع و انديشه ها طوري بود كه گويي من بايد پاسخگوي همه اين مسائل باشم. ياد يك جمله استاد علم ارتباطات در اوايل كارم در صداوسيما افتادم. او مي گفت خبرنگار بايد اخلاق
حرفه اي داشته باشد. اعتقادات شخصي و علائق و گرايش هاي سياسي اش بايد محفوظ باشد و در انجام وظيفه رسانه اي اعمال نكند هرچند ممكن است اشخاص و گروه ها از او توقعاتي داشته باشند. اين استاد مي گفت وقتي شما خبرنگار صداوسيما شديد اگر كسي براي تعمير دستگاه تلويزيون خانه اش از شما كمك خواست تعجب نكنيد چرا كه او كارمند راديو و تلويزيون را در چارچوب كلي همان جعبه هاي جادويي تعريف مي كند و انتظار دارد از قطعات درون گيرنده هاي راديويي و تلويزيوني هم مطلع و تعميركار هم باشيد. خلاصه بنده معتقدم كه اماكن مقدس و مذهبي جاي دعا و راز و نياز و تقويت حالات معنوي به عنوان
دست مايه و پشتوانه حركت در مسير پيشرفت و تعالي و اتحاد و همدلي و همبستگي است و البته به اين حقيقت دلگرم بوده و هستم كه حرم مطهر امام رضا(ع) مامن و پناهگاه همه انديشه ها و سلائق است و اينجاست كه دل ها آرام مي گيرد و حواشي كنار مي رود.
خادمان افتخاري حرم محل ويژه براي استقرار و خدمات رساني دارند كه نزديك به روضه منوره است و به همين دليل هريك از مقامات كشور كه براي زيارت يا خدمت مشرف مي شوند، بهترين جا براي آنان در خواندن دعا و اقامه نماز همين بيت خدام است. وزيران و نمايندگان مجلس با هرنوع گرايش و خطوط سياسي كنار هم قرار مي گيرند و آنجا بدون توجه به مناصب فقط يا خادمند و يا زائر. وقتي اعلام مي شود نقطه اي از حرم مطهر آلوده و يا ناپاك شده است، دكتر زاهدي، وزير علوم سطل بر مي دارد، دكتر شهاب الدين صدر، نماينده تهران در مجلس و رئيس سازمان نظام پزشكي شيلنگ به دوش مي گيرد و قاليباف، شهردار تهران لگن به شانه مي گذارد و بنده كمترين هم «تي و اسفنج» برمي دارم و همه آستين بالا مي زنيم هرنوع آلودگي كه باشد شستشو مي دهيم و حرم مطهر را تطهير مي سازيم و در ساعتي از شبانه روز هم رواق ها و روضه منوره را با افتخار تمام جارو مي كشيم.
در اين لحظات گاه با خود مي گويم كاش مي شد هميشه ايام و در زماني كه آلودگي هاي سياسي و فكري و موضع گيري ها مي رود تا به درگيري و جنجال و دسته بندي و تفرقه بين مردم بيانجامد همين الگو پياده شود و همه احساس كنند در يك محضرند و يك دغدغه دارند ... و در تطهير جامعه و كشور همت كنند...

 



تخته سفيد

...آن روز ها را يادت مي آيد؟ همان روز ها كه ما شاگرد كلاس اول بوديم؟ همان روزها كه مشق هايمان را با مداد سياه مي نوشتيم و اشتباه هايمان را به راحتي با يك پاكن، پا ك مي كرديم.
آن روز ها را اصلا يادت مي آيد؟
آن روزها كه از شوق گرفتن يك نمره بيست بال در مي آورديم و تمام راه مدرسه تا خانه را مي دويديم؟
اصلا مگر مي شود كه يادت نيايد...چقدر قند توي دلت آب مي شد وقتي كه معلم مشق هايت را خط مي زد و بعد از هر آفرين يك ستاره توي دفترت مي چسباند و يك كارت صدآفرين به تو مي داد؟
روز ها چه زود گذشت و ما چه زود بزرگ شديم!
هر كداممان راه خود را گرفتيم و رفتيم... بي آنكه بدانيم خيلي هامان هنوز هم كه هنوزه كلاس اوليم.
خيلي هامان هنوز كلاس اوليم؛ كلاس اول دنيا... هر روز خدا با دست هاي روشنش توي دفتر زندگي به ما سرمشق مي دهد؛ سر مشق هايي تازه...از عشق، اميد و يا انتظار.
گاهي يادمان مي رود مشق هامان را به موقع بنويسيم و درست وقتي به ياد مي آوريم، كه همكلاسانمان قطار قطار پشت هم صف كشيده اند تا خدا مشق هايشان را خط بزند.
گاهي بايد جواب درس هاي آموخته را پس بدهيم...اما هيچ نمي دانيم...
چون خيلي هايمان موقع درس ها، كودكانه به حياط خالي دنيا چشم دوخته بوديم و منتظر آخرين زنگ كلاس بوديم.
خيلي هامان هنوز كلاس اوليم...هر وقت كه مشق هايمان را به موقع مي نويسيم، خدا سر مشق هايي تازه به ما مي دهد...و بعد از هر آفرين يك ستاره به ما هديه مي كند... ستاره اي در آسمان...ستاره اي كه كاغذي نيست؛ ستاره اي كه واقعا مي درخشد.
گاهي به آسمان نگاه كن...آسمان شب...ببين خدا چند صفحه از مشق هايت را خط زده و چند ستاره به تو هديه داده است.
حرف هاي خدا را فراموش نكن! يادت مي آيد كه مي گفت: تا وقتي كه پاك كن به دست مي گيري..دائم اشتباه مي كني؟ پاكن ات را كه كنار بگذاري...آسمان شب هايت پر مي شود از ستاره؛ ستاره هايي كه فقط توي مشت خدا برق مي زند؛ آسمانت را پر از ستاره كن پيش از آنكه آخرين زنگ كلاس به گوش رسد...
نيلوفر حيدري

 



ويژگي هاي يك خبرنگار خوب

البته آنچه در ادامه مي خوانيد همه ويژگي هاي يك خبرنگار خوب نيست اما بخش عمده آن است كه «جديدنيوز»ي ها منتشرش كرده اند؛
هر كه دارد هوس كار خبر، بسم الله!
كنجكاوي - اگر خبرنگارها شخصا كنجكاو باشند، مي توانند سئوال شان را بهتر بپرسند.
حس خبري - اين كه بفهميم چه چيزي خبر است عموما با تمرين به دست مي آيد، اما به نظر مي رسد برخي از آدم ها به طور غريزي خبر را بو مي كشند.
استقامت و پشتكاري - اين كه وقتي دنبال اطلاعات هستيد و پشت درهاي كاغذبازي اداري، سركار گذاشتن ها و مخالفت هاي پشت سر هم گير مي افتيد، تسليم نشويد.
عيني گرايي - خبرنگار خوب نظرات شخصي خود و تعصباتش را در خانه مي گذارد و وارد تحريريه مي شود. وظيفه خبرنگار در قبال جامعه اين است كه مطلع كند، نه اين كه ترغيب كند. از تمام طرف هاي درگير، تا جايي كه ممكن است، اطلاعات بدهد و اجازه بدهد تا آدم ها خودشان تصميم بگيرند.
شك و ترديد - خبرنگارها وقتي با مقامات، شركت ها و مسئولان سر و كار دارند بايد نسبت به گفته هاي آنان درجه بالايي از شك و ترديد داشته باشند. منابع، اغلب دوست دارند اطلاعاتي به شما بدهند كه به نفع خودشان باشد. البته بايد حواستان جمع باشد كه اين شك و ترديد تبديل به بدگماني نشود.
با مردم راحت باشيد - بيشتر داستان هاي خبري را مردم مي سازند. در روزنامه نگاري براي آرام و ساكت بودن و درون گرايي هم جا هست اما خبرنگارهايي كه راحت با هر نوع آدم ي اخت مي شوند شانس بهترين براي پيدا كردن حقايق دارند.

 



كارگاه روزنامه نگاري نسل سوم/ ويرايش 2

اول اينكه اين اسامي هفته پيش جا افتاده بود: علي اصغر حائري، محمد تقي كرامتي و طيبه سادات مولايي. شرمنده!
دوم اينكه عزيزان دل، خواندن آن همه مطلبي كه شما فرستاديد و گاهي براي هم ركورد زديد؛ خيلي سخت است و طول مي كشد پس لطفا بي قراري نفرماييد.
سوم اينكه اگر اسم شما جزء آن 12 نفر نبود معنايش اين نيست كه شما نويسنده نيستيد و يا بدرد كار مطبوعاتي نمي خوريد...بميره هر كي اينطوري فكر كنه! داستان از اين قرار است كه ما بين خوب و خوب تر «انتخاب» مي كنيم؛ همين! پس پيشاپيش دست همه تان را مي بوسيم براي اين اعتماد به دوستانتان در كيهان ولي بالاخره ظرفيت كاري ما 12 نفر است.
چهارم اينكه تلاش ما اين است كه بهترين ها را انتخاب كنيم براي همين ممكن است به بعضي ها بگوييم باز هم مطالبي بفرستند تا در بررسي دوم هم قرار بگيرند.
آخر اينكه همه مطالب دوستان بدون استثنا و در هفته هاي بعد، خورد خورد(!) در صفحه منتشر مي شود؛ اين شايد كمترين سپاس ما باشد از بزرگواري شما.
تحريريه نسل سوم از همه دوستاني كه كارگاه را با اين حضور قشنگ، گرم و رقابتي كردند، تشكر مي كند و اعلام مي كند: اين تنها بهانه اي بود براي باز شدن پنجره دوستي ما و شما، منتظر ديدار هفتگي شما هستيم؛ ستون ستون اين صفحه براي شماست پس قلم را زمين نگذاريد؛ ضمنا روز همه تان مبارك!
و اما بعد از كارگاه:
از تماس هايي كه با روزنامه داشتين و روز خبرنگار را به بچه ها تبريك گفتين ممنون؛ ما قابل اين صحبت ها نيستيم؛ حالا ما يه چيزي گفتيم شما نبايد بگين: اختيار دارين! شما بيشتر از اين مي ارزين! اين روزها قابل شما نيستن و...!
از شيرين بانو پرسيدين كه بايد گفت در غم فراق ميرزا دچار ياس فلسفي شده است. ميرزا هم همچنان در بازداشت است گويا او هم در جريان اين رنگي بازي ها بوده و اينا! ما هم كه باور كرديم!
برخي دوستان هم تماس گرفتن و گفتن كه موضوعات هر هفته را پيش پيش بگوييم تا برايمان يادداشت و تحليل و ...بنويسند كه ما مي گوييم: نسل سوم هرگز خود را به موضع محدود نكرده و نمي كند؛ همه اتفاقات روز و گاه حتي شب در كشور و خارج كشور به ما مربوط است؛ شما لطف كنيد دست از تنبلي برداشته و قلم بزنيد و بفرستيد؛ ما نوكر شما هستيم در اين صفحه!

 



بازگشت همه به سوي اوست...

بدينوسيله حضور سرور ارجمند و نويسنده توانا جناب آشيخ مشهدي مهدي نوري را به جرگه اهل تاهل گرامي داشته برايش صبر جميل آرزو داريم و اميدواريم ما را به صرف شام و شيريني دعوت كنند.

 



مرغ هاي خبرنگار

افروز اسلامي
اين بانوي خبر را با بخش جديدي كه در بيست وسي تاسيس كرد به خاطر مي آوريم؛ آي تي. خانم اسلامي هم خوب خبر تهيه مي كند و هم خوب خبر مي خواند ولي كم كار است و گويا زياد به او ميدان نمي دهند؛ اما در ميان دوستانش، او را مانند دكتر ميرسيدي بسيار پرجنب و جوش و گرم مي شناسند؛ خانم خبرنگار دست ما را خوانده و خودش براي روز خبرنگار نوشته و چقدر هم خوب نوشته و هماني را گفته كه به وضوح از تلويزيون ديده مي شود؛ بخوانيد:
¤
خبرنگارا مثل مرغ مي مونند هم در عزا سر بريده مي شوند هم در عروسي... وقتي هم نه عزا باشه و نه عروسي تازه موقعي است كه بايد بار خانه همسايه ها را هم به دوش بكشند...خبرنگارا معمولا دوست دارند مستقل باشند...دوست دارند سردبير و رييس شان به قولي دل گنده باشه و پشتشون را خالي نكنه ... اما متاسفانه كمتر پيش مياد چنين باشد...كاش باورشان مي شد سرباز و خبرنگار باهم فرق مي كنند امان از وقتي كه سوژه را سردبيرا تعيين كنند و خط و نشان هم بكشند كه حتما بايد چنين و چنان باشه، شايد براي خيلي ها مسئله مهمي نباشه اما وقتي آدم حس كنه سليقه اش دو زار ارزش نداره كلي نا اميد ميشه...

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14