(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 20 مرداد 1388- شماره 19433
 

عيد ما
گزارشي از اردوي طرح ولايت در باغ سر سبز ولايت - بخش نخست
داستان واقعي يك پژوهش
كودكي
قاب كتاب
تولد دوباره
نقد داستان جگر شير نوشته ي محمد حيدري داستاني كه مي توانست زيباتر باشد



عيد ما

محمد عزيزي (نسيم)
از همان اولين روزهاي عيد، كار ما شروع مي شد. لباس هاي نوي مان را مي پوشيديم و مي آمديم توي خيابان.
وقتي همه جمع مي شدند با آقاي حسين احساني و مربيان ديگرمان راهي بيمارستان مي شديم، براي عيادت از جانبازان.
در دست هركدام ما يك شاخه گل بود و دست نفر جلو يك جعبه شيريني. سن ما كم بود و در بعضي از بيمارستانها سخت مي گرفتند و مي گفتند:
«مريض مي شويد. سن شما كم است و...»
ما هم كم نمي آورديم و بلبل زباني مي كرديم:
- بابا سن ما كم نيست، قدمان كوتاه مانده و...
بالاخره دل ماموران بيمارستان به رحم مي آمد و راهمان مي دادند.
در خيابانهاي بالاي تهران وقتي چشم مردم به ما مي افتاد كه با گل و شيريني در يك صف منظم در حركت هستيم مي پرسيدند: «كجا؟»
و ما مي گفتيم: «ديدار جانبازان»
بعضي ها تعجب مي كردند وبعضي ها هم لبخند مي زدند و با «آفرين» گفتن تشويقمان مي كردند.
ما وقتي وارد آسايشگاه جانبازان مي شديم سكوت اتاق ها مي شكست و لبخند بر روي لب شهيدان زنده نقش مي بست.
«... باز تا بادي ملايم مي وزيد
فصل سرسبز بهاران مي رسيد
سال نو هنگام ديد وبازديد
جيب مان پر مي شد از آجيل عيد
عيدما دسته گل هاي قشنگ
سبز مي شد پيش جانبازان جنگ
تا گلي تقديم مي كرديم ما
عيد را تقسيم مي كرديم ما...»
ادامه دارد

 



گزارشي از اردوي طرح ولايت در باغ سر سبز ولايت - بخش نخست

نجمه پرنيان
سه شنبه 24 تيرماه ساعت 30:10 بود كه تلفن مان زنگ زد. من هم كه وظيفه خطير تلفنچي خانه را برعهده دارم به طرف تلفن دويدم. از طرز حرف زدن آقاي پشت تلفن مي شد فهميد عقيدتي است و بسيجي. خانم نجمه پرنيان تشريف دارند؟ اين حضرتتان قلبش فرو ريخت. گفتم خدا! چه كرده ام كه مي خواهند از من بازجويي كنند. گفتم خودم هستم. خلاصه مي گويم. گفتند: مشهد، 9 روزه، رايگان، طرح ولايت
آن قدر ذوق كردم كه خدا مي داند. پريدم به هوا. اول با فرياد مامان را صدا زدم و رضايتش را گرفتم. بعد هم زنگ زدم به بابا. قضيه را گفتم و او هم قبول كرد بالاخره براي رفتن از هفت خان رستم گذشتم. گواهي از مدرسه و كارت بسيج و مدارك و هزارچيز ديگر تا دمي كه مي خواستم بروم سكته ام دادند به خدا. زمان حركت چهارشنبه 31 مرداد. ساعت ده صبح. ساختمان توحيد، بسيج شيراز.
تا چهارشنبه هزار بار مردم و زنده شدم. كارها را به دست برادرم سپرده بودم و هي حرص مي خوردم كه نكند جايي اشكالي پيدا شود كه نشود ماست مالي اش كرد، 30:6 بود كه از جهرم حركت كرديم. اين كه من چقدر ناراحت بودم و فكر مي كردم اگر نرسم برايم صبر نمي كنند يك طرف، صبحانه
نيم ساعته اي كه وسط راه خورديم و بازهم مرا به فكر نرسيدن به اتوبوس انداخت هم همان طرف. مي ترسيدم ناجور. توي فكر بودم و براي همين مثل هميشه شلوغي و جيغ و داد نمي كردم. شيراز كه رسيديم اول با ديدن خيابان هاي خلوت كلي كيف كردم. اما بعد داخل مسير ساختمان كه شديم از ديدن ترافيك وحشتناك خيلي ترسيدم. انگار همه ماشين ها منتظر ما مانده بودند تا مرا براي مشهد بدرقه كنند. 15:10 بود كه به ساختمان رسيديم. سرباز دم در - خدا خيرش بدهد- به ما گفت كه بايد برويد ساختمان شلمچه را آن طرف خيابان پيدا كنيد. دور زديم و رفتيم آن طرف خيابان. يك ساختمان ديگر مربوط به بسيج پيدا كرديم. تابلوي بزرگي بود با نوشته هاي بزرگ. تنها چيزي كه در اين تابلو به اندازه مورچه نوشته شده بود دو كلمه ساختمان شلمچه بود. داخل كه رفتيم گفتند برويد نمازخانه. وسايلم را كه بردم داخل، يك هو همه به من خيره شدند. توي دلم گفتم: بيچاره ها بي كارند بايد هم به من خيره بشوند.
بعد از وارد شدن من خانمي آمد و به نظرم آمد كه سرپرست اوست. مهربان مي زد. چند تا پوشه و كاغذ دستش بود كه بعدا معلوم شد مربوط به حضور و غياب و مدارك است. من و تعدادي از بچه هاي ديگر حلقه زديم دورش براي مدارك و اعلام حضورمان. توي همان حلقه نشيني دختري را ديدم كه انرژي و اخلاق فوق العاده اش را مي توانستي از توي چشم هايش بخواني. مودب و مرتب كمي بالاتر از سرپرست نشسته بود. مامانم مي خواست مرا به سرپرست بسپارد و برود. به همين خاطر من هم پيش همان دختر رفتم و خانم را صدا زدم. مادرم مرا اول به خدا بعد هم به خانم سپرد و رفت. نمي دانم چرا؟ ولي با اين همه مقاومتي كه دارم ناگهان عطر دلتنگي در مشامم پيچيد...
بعد از دادن مدارك رفتم و پيش جمعي از بچه ها نشستم. آن موقع اطلاعاتمان از هم به اندازه اسم و فاميل بود. بعدتر وقتي به مشهد رسيديم براي چند تا از بچه ها اسم انتخاب كرديم. مي خواهم اسم ها را براي شما بنويسم كه بخوانيد و بخنديد.
تالس: نويسنده كتاب رياضي سوم راهنمايي
زهره: ريش سفيد ما. پيش دانشگاهي بود.
جوجو: دختري ناز كه ريزه ميزه بود و شبيه جوجه
كشوري: داراي مقام چهارم كشوري در رشته مفاهيم
خودم: دو اسم داشتم 1- نويسنده 2- انيشتين
اگر بخواهم خاطره نوشتن را به اين نحو ادامه دهم بايد حداقل ده بار صفحه مدرسه را انحصاري كنم. براي همين نكته به نكته خاطره ها را مي نويسم.
گفتم كه قرار بود ساعت ده حركت كنيم كه تازه ساعت ده «خانم» رسيدند. گفتند ساعت حركت: 1 بعدازظهر. با بند و بساطمان توي نمازخانه نشسته بوديم كه گفتند: بچه ها اين جا كلاس كاراته- فكر مي كنم- دارند و مي خواهند لباس عوض كنند و الخ. محترمانه از نمازخانه بيرونمان كردند. دخترهايي كه آمده بودند كلاس كاراته بسيج، با همان شلوار كوتاه كاراته آمده بودند. بعضا با قيافه هاي فجيع. چند دقيقه اي كه بيرون نشستيم برگشتند گفتند: نه حالا بياييد. ما مي رويم آن طرف پرده نمازخانه، بسيج و كلاس كاراته- يا هرچيز ديگر از اين دست - درنمازخانه؟ ايول بابا. جالب اين جا بود كه اصلا محل كلاس ها توي نمازخانه بوده است. خنده دار نيست؟
با مادرهامان قرارگذاشته بودند به ما سخت نگذرد. گفتند: بچه ها ترافيك است. اگر با ماشين به رستوران برويم دير مي شود پياده مي رويم. فرضش را بكنيد. سي تا دختر، با بند و بساط مسافرت، دو سه تا خيابان تقريبا طولاني را بخواهند رد كنند. مخصوصا من بيچاره كه به خاطر نگراني بي مورد خود و مادر و بسيج شهرمان علاوه بر ساك، كيف بالش و پتو و ملحفه هم برده بودم. يك كيف دستي، يك ساك سنگين، يك پتو. ديوانه شدم تا رساندمشان به رستوران.
رستوران خلوت بود. منتها از توي حياط صندلي گذاشته بودند تا بالا و پايين. داخل كه مي شدي رستوران را بااداره فلان و بهمان اشتباه مي كردي. يك ميز و منشي و يك تابلو اعلانات. خداوكيلي كجا را نشان مي دهد. قرار بود چلوكبابمان بدهند. اگر نبود چلومرغ نبود چلو قرمه سبزي. خانم گفتند: هيچ كدام نبود: چلو قيمه.
يكي از بچه ها خيلي زودتر از ما آمده بود. ساندويچي به عنوان ناهار خورده بود. توي رستوران مي خواست غذايش را داخل ظرف يك بار مصرف بريزد. از پيشخدمت ظرفي خواست. وقتي ظرف را آورد گفت: صدتومان مي شود. پلاستيك فريزري هم آورده بود. دوستم به شوخي پرسيد: اين چقدر است؟
بعداز غذا نماز خوانديم و به طرف محل قرار با راننده راه افتاديم. بندساكم يكهو كنده شد. قبل تر توي خانه دسته اش هم كنده شده بود. قضيه داشت جالب مي شد. با چه زجري باقي راه را تا محل قرار رفتم بماند. پدر يكي از بچه ها وقتي رسيديم بند را برايم راست و ريست كرد و خوشبختانه تا آخر مثل يك بچه حرف گوش كن ماند و اذيتم نكرد. اين همه براي اتوبوس عجله كرده ايم. اما ايشان هنوز تشريف فرما نشده اند. وسط پياده رو كنار يك كيوسك تلفن ساعت دو و نيم بعد ازظهر ايستاديم. چه را نظاره مي كنيم؟ خلوت ليلي و مجنون را از طريق تلفن. قيافه هاي وحشت آور پسرهاي موسيخ سيخي و دختران آرايش كرده.
ميني بوسي از آن طرف خيابان رد شد. همه هول برمان داشت نكند مي خواهند تا مشهد با ميني بوس ببرندمان؟! بچه ها مي گفتند دور مي زند مي آيد جلو پايمان ترمز مي كند. رفت و دور هم زد. منتها موقعي ايستاد كه فاصله اش با ما عرض دو خيابان بود. شانس آورديم ناجور...
سوار كه شديم فهميدم بر و بچز بوشهر هم با ما مي آيند. درحقشان لطف نكرديم به نظر من. حقش اين بود كه با هم چفت شويم كه نشديم. براي ناهار وشام هم. غذاي ما و آنها فرق مي كرد. هماهنگي دو استان براي غذاهاي ما كار زيادي نمي برد ولي باعث شد كه يكي از اهداف مهم اردو كه دوستي بچه ها با هم است تامين شود كه نشد متاسفانه!
بعدازظهر جايي ايستاديم براي دستشويي. فضاي سبزي بود و فروشگاهي. خواستم بروم آبميوه بخرم. تا در مغازه رفتم. در مغازه كه رسيدم فهميدم كيف پولم را نياورده ام. ضايع شدم بد.
جايي ايستاديم براي نماز و شام. براي دستشويي رفتن صدتومان پول مي گرفتند. كيف پول را از ته كيفم بيرون كشيدم و صدتومان را دادم. فكرش را بكنيد. توي صف بايستي و وقتي برسي به آخر صف بفهمي كه بايد پول بدهي. توي آن تاريكي پيداكردن كيف پول توي آن كيف بزرگ من كار حضرت فيل بود به خدا.
موقع شام، ما و بچه هاي بوشهري جدا نشستيم. خود ما هم تكه تكه شده بوديم. فاطمه- همان كپسول انرژي كه اول تعريفش را كرده بودم. سعي كرد بيشتر بچه ها سر يك ميز بنشينند. از اين كه مسئوليت را روي دوش خودش مي گذاشت خوشم آمد. تلاش و كوششي داشت بسيار. مي رفت و مي آمد و به خانم كمك مي كرد. انگار كه او هم مسئول اردوست. شام كباب نيم پخته بود. ظرف ها و ميزهاي كثيف و پيشخدمت هايي كثيف تر باعث شد كه غذا را به زور نوشابه پايين كنيم.
از فروشگاه كنار رستوران يك لواشك خريديم. يكي از بچه ها هم مي خواست يك چيزي بخرد كه گفتمش تيغ مي زنند ناجور. منصرف شد؛ فكر كنم. قيمت ها دوبرابر بود. آن طور كه فهميدم. يعني هيچ كس نيست روي قيمت فروشگاههاي بين راهي نظارت بكند. نظرم اين است كه اين فروشگاهها چون سر گردنه اند، به راحتي مي توانند به خاطر ناچاري مردم در خريد قيمت ها را بالا ببرند. چه قدر بد!
شب فاطمه رفت از خانم چند تا قند گرفت. فشارمان افتاده و آب قند و الخ. فشارمان افتاده بود منتها نه به خاطر كمبود قند. بل به خاطر بازي نكردن. چهارقلي زدند توي رگ بچه ها. بسيجي هاي نخبه كشوري و چهار قل؟ اي والله. ادامه دارد

 



داستان واقعي يك پژوهش

اكرم توكلي
نيمه سال تحصيلي بود. در كلاس مشغول ديدن تكاليف بودم كه زنگ مدرسه به صدا درآمد. در حالي كه كارم نيمه تمام بود بچه ها را براي تفريح به حياط فرستادم. حياط مدرسه پر از هياهوي بچه ها بود. به دفتر مدرسه رفتم. همين كه ليوان چاي را برداشتم تا بنوشم، مدير مدرسه مرا صدا كرد وگفت: «دانش آموز جديد برايت آمده.»
من پس از سلام واحوالپرسي و آشنايي كوتاه با دانش آموز و مادرش از او استقبال نمودم و به او خوش آمد گفتم. وقتي زنگ خورد سركلاس رفتم. دانش آموز جديد را به بچه ها معرفي كردم. بعد او را در كنار يكي از دانش آموزان قرار دادم. از همان لحظه ورود شروع به حركات و رفتار نامناسب كرد. در ابتدا من سعي كردم با نگاهم او را آرام كنم. فرداي آن روز در جلسه ديدار با اوليا بعد از اتمام جلسه يكي از مادرها پرسيد: «ببخشيد خانم! مادر اميد آمده يا نه؟» وقتي علت را پرسيدم گفت: «فرزندم را اذيت كرده خواهش مي كنم جايش را عوض كنيد.» در همان زمان داشتم با مادر اميد صحبت مي كردم كه چطور در نيمه سال او را جا به جا كرده كه مادر اميد گفت به علت سفر حج و بي توجهي معلم نسبت به فرزندش ، مدرسه ي او را عوض كرده و از من خواست كه جبران افت تحصيلي او را نمايم.
فرداي آن روز يكي يكي نامه ها و اعتراضات پي درپي همچون بمباران هوايي شروع به ريزش نمود. در اين گيرو دار ماجرا يكي از مادرها به تحقيق و تفحص پرداخته بود و علت اصلي جا به جايي او را جويا شده بود. يك روز آمد و ماجرا را براي من توصيف كرد من هم گفتم خوب مدير او را پذيرفته و من هم وظيفه ام كمك و تدريس مي باشد و براي من فرقي ندارد كه دانش آموز كيست و چه كاري انجام داده، وظيفه ما تعليم و تربيت است.
ولي موضوع به همين جا ختم نشد گويا اميد در حياط و راهرو وپله ها حركات نامناسبي انجام مي داد و به نظر خودش كار زشتي نبود. تا اين كه من مجبور شدم از مادرش علت ناسازگاري او را بپرسم. مادرش گفت: اين بچه بعد ازسوختن در آتش سوزي دچار پرخاشگري و اين گونه رفتارها شده و در مدرسه قبلي هم به او بي توجهي مي شده است.
من سعي كردم از راه دوستي و محبت به او نزديك شوم وساعت هاي زيادي بااوصحبت كردم و از مادرش نيز خواستم با من همراه باشد. مادرش هم كه از رفتارهاي اميد عاجز شده بود مي خواست او را براي معالجه پيش دكتر ببرد ولي هر كاري مي كرد با عكس العمل هاي منفي فرزندش روبرو مي شد.
يك روز به مادرش گفتم: «فرزند شما مشكلي ندارد بهتر است به جاي اين كه او را پيش روانپزشك ببري با او دوست باشي.»
مادر كه فهميده بود من به نفعش حرف مي زنم حرفم را پذيرفت و آن پيشنهادهاي مرا انجام داد. خوب رفته رفته حرفها تأثيرگذار شد و رفتار اميد بهتر شد، چه از نظر درسي وچه از نظر اخلاقي. ولي چشمتان روز بد نبيند يك روز، يك مادر به اتفاق همسرش گريه كنان به مدرسه آمد و در حالي كه كتاب فارسي بچه اش را در دست داشت رو به من كرد و گفت: «ببينيد خانم اين كلمه نامناسب را ،اين اميد نوشته است!» من كه هاج و واج مانده بودم بيشتر دقت كردم ديدم خط اميد نيست. مادر كه ادعا مي كرد اميد بچه هاي ما را بي ادب كرده و تا دير نشده بايد كاري بكنيد. در اين هنگام زنگ كلاس به صدا درآمد و من به كلاس رفتم او هم رفت پيش مدير.
هنوز پايم را در كلاس نگذاشته بودم كه معاون مدرسه آمد به كلاسم و گفت كه مدير با من كار دارد. فهميدم موضوع از چه قرار است. پايين آمدم. وقتي وارد دفتر شدم، نشستم وآنها شروع به صحبت كردند و از من خواستند به خاطر رفتار اميد نامه اي بنويسم و گزارش كار او را مطرح نمايم تا شايد اوضاع آرام بگيرد. البته قصد آنها اخراج اميد بود. من در آنجا جواب قطعي ندادم ولي از هر طرف تحت فشار بودم. ازطرفي وجدان بيدارم اجازه چنين كاري را نمي داد. به اين فكر مي كردم كه اگر اميد فرزند خودم بود چه مي كردم؟
خلاصه از انجام هرگونه اقدامي خودداري نموده وسعي كردم با صحبت بيشتر با اميد با او صميمي تر شوم.
من مي دانستم هرگونه اقدام نابجا باعث خسارات جبران ناپذيري مي شد و من چگونه مي توانستم جبران اين ضربه ها را بنمايم. وظيفه ما اين است كه خورشيد باشيم و روشنايي ببخشيم، نه اين كه شب شويم و تاريكي دهيم.
خلاصه با كمك خداوند توانستم راه درست را انتخاب نمايم و مثل گذشته؛ كار خودم را ادامه دهم. با تقويت نگرش مثبت، ارتباط دوستانه و ديد تشويقي بجا و از همه مهمتر داشتن صبر وحوصله در مقابل حركات او كم كم به ميوه شيرين موفقيت نزديك شدم.
به همين خاطر براي تلاش پيگير اميد در جهت پيشرفت اخلاقي و درسي هديه اي براي او در نظر گرفتم و زماني كه هديه را به او دادم چهره اش از فرط شادي درخشيد و گفت: «تا زماني كه پير شوم اين هديه را نگه مي دارم..» و بعد از من تشكر كرد.
من كه بيشتر از او خوشحال بودم فقط از پروردگارم سپاسگزار بودم به خاطر لطفي كه به من هديه كرده بود، چرا كه اگر غير از اين بود معلوم نبود كه سرنوشت اين بچه به كجا مي انجاميد.
اين بود ماجراي واقعي تحقيقي كه من انجام دادم. به اميد زنده ماندن اميد در دل ها.



 



كودكي

درياي هميشه در تلاطم بودم
در كوچه وبرزن و محل گم بودم
كودك بودم، خدا خودش عفو كند
من قاتل شيشه هاي مردم بودم


گنجشك ها...
سفره ي مهرباني را
در باغچه سخاوت خانه ام
مي تكانم
و پشت پنجر ه ي نگاهم
به تماشايشان مي نشينم
آه... خداي من!
چقدر قانع اند
اين گنجشك هاي نازنين
بهناز دانش- تهران

 



قاب كتاب

همسفر
روبروي من نشسته اي
ساكت و خموش و بي سخن
بشكن اين سكوت تلخ را
قصه اي بگو براي من ...
¤¤¤
انتخاب از كتاب شهر خوب آفتاب
سروده ي جعفر ابراهيمي (شاهد)
تصويرگر : كبري ابراهيمي
انتشارات سروش

 



تولد دوباره

اصلا مهم نبود شكستن
دل كوچك من
مهم، نفس كشيدن دوباره ات بود
از پس گردوخاك روزهاي دور
چه با لبخندي
چه با اخمي!

بهانه
دلت پربود از زخم هاي روزمرگي
و نگاهت
پر از پنجره هاي كور...
بايد هم لبخند مي دزديدي!
ياسمن رضائيان/ 17ساله/ تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



نقد داستان جگر شير نوشته ي محمد حيدري داستاني كه مي توانست زيباتر باشد

آقا محمدجان سلام!
از همان اسم نوشته و عكسي كه براي نوشته ات انتخاب شده بود، مي شد به خيلي چيزها پي برد. به اينكه عده اي بودند كه خانه و كاشانه، پول و ثروت، كت و شلوار و... را رها كردند تا فرزندانشان در آسايش باشند. به اين كه خيلي ها خيلي چيزها را ترك كردند تا وجبي از ميهنشان به دست بيگانه نيفتد. به اينكه در راه خدا، عقايد و پاسداري از كيان اسلامي شان حتي از خونشان هم گذشتند. مي دانم كه مي داني كه گذشتن از خود چقدر سخت است. حتي مي گويند وقتي كه بين روح و جسم فاصله مي افتد، روح به دنبال جسم به راه مي افتد و او را رها نمي كند. اما دوست عزيز و هم مدرسه اي خوب! چند تا نكته به نظرم رسيد كه اميدوارم مفيد باشد و متعاقب آن اگر شما هم عيبي از ما ديدي بگويي. عيب نه براي نشان دادن عيوب. براي رفع عيوب. حيف اين روزگار است كه بگذرد دست خالي يا با حاصلي كم با آن وداع نمائيم.
¤¤¤
اول از همه آنكه براي نوشته ات نام دل شير بهتر از جگر شير است. چرا كه در بين عام مقبوليت بيشتري دارد و در اصطلاح عام نيز بيشتر كلمه دل به كار مي رود. مثلا مي گويند فلاني دل شير داشت كه فلان كار را انجام داد.
دوم اين كه مي داني يك داستان از دو قسمت تشكيل شده است، نثرها و ديالوگ (گفتگو)ها. و اين را هم مي داني كه تنها استفاده از زبان محاوره اي در ديالوگها مجاز است. اما نوشته ات كمابيش از اين قانون پيروي نكرده است.
يعني به نظر مي رسد كه بزرگترين عيب نوشته ات عدم هماهنگي بين ديالوگها و نثرها باشد. در واقع به جاي استفاده از زبان محاوره در ديالوگ ها، در تمام نوشته (يعني حتي نثرها و جاهايي كه نبايد استفاده مي كردي) استفاده كرده اي.
اين نكته را هم از ما يادگاري داشته باش كه ما يك زبان معيار داريم و يك زبان محاوره اي يعني يك زبان كه با آن نامه رسمي مي نويسيم، درخواستي كتبي براي جايي ارائه مي كنيم يا به زبان ساده تر اينكه با آن كتابت مي كنيم. و زبان ديگر اينكه با آن صحبت مي كنيم. خيلي از كلمات را مي شكنيم. برخي واژه ها را تلفظ نمي كنيم و...ولي اين را بدان كه نويسنده خوب كسي نيست كه از كلمات پر طمطراق و مهجور استفاده كند. بلكه نويسنده خوب كسي است كه بتواند راه خودش را در بين اين دو زبان باز كند. تا مي تواني ساده بنويس. ساده نويسي از اولين درسهاي نگارشي است. مگه نه!
سوم اينكه به نوشته ات سخت مي شود اسم داستان داد. هرچند كه اگر كمي (فقط كمي) بيشتر دقت مي كردي خيلي بهتر مي شد با آن كنار آمد نثرت از نثر معمول داستان نويسي فاصله دارد. يعني اينكه حتي قسمتهاي نثر داستان هم مانند ديالوگهاست. اشتباهات نگارشي و جمله بندي داشته اي و اين نشان مي دهد كه بعداز اتمام تحرير نوشته ات با تيزبيني آن را بازخواني نكرده اي.
مي داني كه يك غذا مثلاً آش با تمام سادگي اش با مخلوط كردن مواد تشكيل دهنده اش هيچ گاه به دست نمي آيد. يعني اينكه اگر در يك ظرف آب، سبزيجات و حبوبات و ادويه ها و... را اضافه كني، غذايي به عنوان آش درست نمي شود. بلكه مواد بايد در طول زمان و حرارت، قوام بيايند و قابليت استفاده به بهترين وجه را داشته باشند.
نظري را پيشنهاد مي كنم كه اميدوارم از آن استفاده نمايي و مهمتر از آن اينكه از آن بهره اي ببري.
هرگاه خواستي داستاني بنويسي، از همان ابتدا صفحه كليد رايانه را لمس نكن! ابتدا يك خط مشي كلي براي خودت تعيين كن. يعني اينكه داستان و نوشته را در ابتدا در ذهنت بپروران. خيلي از وقايع و حوادث داستان را براي خودت بساز، داستان را جلو ببر و شروع و پاياني براي آن درنظر بگير. هدفي براي آن تعريف كن و سؤالهايت را سعي كن در لايه هاي داستان پنهان كني. بعد شروع به چرك نويسي كن. اين كار خيلي سخت است. هم انرژي مي خواهد و هم فسفر! حتي اگر مي تواني در طول يك روز فقط به چند پاراگراف رسيدگي كن و همانها را خلق كن. بعد آن را پاكنويس و بعدش شروع به تايپ كن. در اين حالت اين فرصت پيش مي آيد كه داستانت را چند بار بخواني. چند باري از آن فاصله بگيري و دوباره به آن نزديك شوي. و اين يعني فرصت اضافه كردن حادثه و حادثه سازي براي داستان. در اين حالت نوشته ات بيشتر قوام مي آيد. بگذريم!
در كل بايد گفت كه بيشتر به نظر مي رسد كه قصد داشته اي يك روايت را به داستان نزديك كني اما از پتانسيل هاي داستان بازمانده اي.
نكته چهارم كه خيلي جاي بحث دارد مربوط به راوي داستان است. دوست عزيز! كسي كه فرمانده مي شود بايد از يك سري حداقل ها برخوردار باشد. نه آنكه چپ و راست برود و به طفل كوچكي بد و بيراه بگويد. يك بار ديگر اين نوشته ها را بخوان:
بچه بودها دو وجب بيشتر قد نداشت... ادا اصول نمي ريخت كلايه جوري بود از اولش ازش خوشم نيومد... نچسب مي زد و...
فرماندهان جنگ ما آنقدر عظيم الشان بودند و آنقدر روي نفس و روحشان كار كرده بودند كه اگر هم شخصي با خلق و خوي ناسازگار وارد صحنه مي شد، همرنگ جماعت مي شد! منظورم اين است اين درست نيست كه شخصيتي تند زبان، بدگو، بدخو را طراحي كني در مقام فرمانده. اگر شخصيت ها را درست سر جايش قرار دهي بهتر نتيجه مي گيري. مثلا در اين نوشته ات اگر فرمانده مي شد آدم خوب و جغله بچه مي شد بچه بد اونوقت نوشته ات مي شد اخراجي ها!
به غير نمونه هاي بالا اين نمونه ها را هم درنظر بگير:
يه جوري ريا بود انگار اين كارا... تازه تأسيس بود گردانمون هميشه نيروي كمكي مون مي كردن... اونقدر تير مي زدن كه لوله تيربارشون ذوب مي شد... از اون ور هي بيسيم مي زدن و فرمانده هي نقشه مي ريخت كه چطوري خاموش كنيم تير بارو و...
ذكر محاوره نويسي نوشته كه گذشت. اما مشكل ديگري هم در نوشته ات هست كه بايد رفعش كني.
از اين تيپ جمله جات(!) در نوشته ات كم نيست و اين اصلا خوب نيست. حق جملات را بايد به نحو احسن ادا كني. اركان جمله را به نظم كنار هم بياور و نوشته را حتما بازخواني كن . اينطوري خيلي از عيوب كه در ابتدا مستتر هستند؛ كم كم به چشم مي آيند. اين را بدان كه براي خواننده زماني كه صرف خلق اثر شده است مهم نيست. بلكه محصول اين زمان مهم است. خواننده از تو نمي پرسد كه مثلا يك روز وقت گذاشته اي يا يك ماه و بيشتر. مي پرسد كه چرا مثلا از فلان موضوع ساده بازمانده اي. مثلا همان غذا كه مدت آن با لذت صرف آن براي ميهمان يا شخص ديگر قابل مقايسه (و البته مهم) نيست! در مورد پاراگراف آخر هم بايد بيشتر كار مي كردي.
دوست من! بهتر بود تا براي هر ديالوگ يك شخصيت ،هر چند كه گذرا بيايد و برود قرار مي دادي. منظورم اين است كه مي شد روي پاراگراف آخر بيش از اين كار كرد. مي داني كه، خيلي از حرفها را پاراگراف اول شروع مي كند و خيلي از حرفها را پاراگراف آخر مي گويد و تمام مي كند!
آقا محمد عزيز! در پايان دوباره متذكر مي شوم كه دو دوست خوب مثل دو دست در شستشو هستند. مثل آئينه هستند. عيوب هم را- براي رفع نقص- به يكديگر نشان مي دهند.
جلال فيروزي/ ساوه

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14