(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


شنبه 17 مرداد 1388- شماره 19430
 

در حاشيه بيانيه تعدادي كارتونيست چرا ؟
نامه اي به نامزد ناكام!
آئينه
ادبيات ايران سنت و مدرنيسم
ادعا!



در حاشيه بيانيه تعدادي كارتونيست چرا ؟

پژمان كريمي
تعدادي از كارتونيست هاي كشورمان با امضاي بيانيه اي اعلام كردند در نهمين دوسالانه بين المللي كاريكاتور شركت نمي كنند.
آنها، دليل تصميم خود را بي مهري نسبت به مردم در جريان حوادث پس از انتخابات 22 خرداد 88، بيان كرده اند و پرسيده اند:
- «چگونه مي توان كشته شدن برادران و خواهران بي گناهمان را ديد و بازهم خنديد و خندانيد؟»
جاي خوشبختي است اگر هنرمندان، نسبت به سرنوشت خود، جامعه وكشورشان داراي دغدغه باشند. از اينكه ارزشهاي الهي و انساني در سايه بي مهري يا بي اعتنايي كامل قرار مي گيرد، دچار دلواپسي شوند. در برابر نفي عدالت سراسيمه گردند واز بي صداقتي و پشت پا به واقعيت و واقعيت ها، پريشان خاطر شوند. اساساً هنرمند متعهد در پرتو دردمندي و دگرخواهي و عدالت طلبي اش معنا مي شود. چنين هنرمندي است كه مي تواند منشأ هنر متعهد يا هنر والاي بيدارگر، ستم ستيز و خواهنده و اقامه گر عدالت قرار گيرد!
اما اگر هنرمندي كه نسبت به هنر متعهد داراي دلمشغولي است «حق» و «باطل» را تميز ندهد، خواه-ناخواه نمي تواند منشأ هنر متعهد قرار گيرد و چه بسا، بر پايه تلقي اشتباه خود در برابر «حق» نيز قد علم كند.
كارتونيست هاي تحريم كننده دوسالانه كاريكاتور، به عنوان ايرانياني كه دل به شكوه و بالندگي جامعه و كشورشان دارند، شايسته احترام اند و دغدغه شان نسبت به ارزشهاي انساني قابل تحسين است. اما- با پوزش- بايد بگوييم كه در تشخيص «حق» و «باطل» راه اشتباه پوئيده اند!
در بيانيه اي كه با امضاي اين كارتونيست منتشر شده اين مفروض ها و برداشت ها وجود دارد:
يك- «مردم» يعني آنها كه به كسي غير از نامزد پيروز انتخابات رأي داده اند و اين رأي دهندگان «يعني همه شهروندان ايراني» و اين «همه» اينك در سايه رنج و جور به سر مي برند!
دو- در انتخابات تقلب شده است!
سه- هر روز، در ايران «برادران و خواهراني» كشته مي شوند!
متأسفانه امضاكنندگان نامه توضيح نداده اند كه:
يك- چرا ادعاي تقلب را فرض محتوم قرار داده اند در حالي كه مدعيان اصلي تقلب، يك سند- دقت كنيد يك سند مستند- دال بر رويداد تقلب ارائه نكرده اند؟
دو- چرا نسبت به حكم مرجع قانوني- شوراي نگهبان- مبني بر سلامت انتخابات بي اعتنايي مي كنند؟
سه- بر پايه كدامين پژوهش علمي و سند معتبر مدعي مي شوند كل مردم ايران به نامزد پيروز رأي نداده اند؟
چهار- آيا به نظر اين كاريكاتوريست ها، «مردم» ايران، همان كساني هستند كه 9 بسيجي را به شهادت رساندند، بيش از هزار پليس و بسيجي را به جرم تلاش براي حفظ امنيت زخمي كردند، مسجد و دهها بانك را در تهران به آتش كشيدند، دختر و مادري را در مهد كودك هدف گلوله قرار دادند و چادر از سر زن و دختر مسلمان بركشيدند و...؟
آيا مساوي دانستن مردم ايران و اغتشاشگران توهين به مردم ايران نيست؟
پنج- به باور اين عده، چرا دولتهاي بيگانه مانند آمريكا و انگليس و اسرائيل و فرانسه و گروهكهايي چون منافقين از حركتهاي اغتشاشگران كه اين هنرمندان آنان را «مردم» مي خوانند، حمايت كرده و مي كنند؟
شش- بر پايه كدامين سند ادعا مي كنند كه «برادران و خواهران» ايراني، در حال كشته شدن هستند!
33 نفر در جريان اغتشاشات جان خود را از دست داده اند. از اين تعداد 9 نفر بسيجي بوده اند و دهها نفر عابر پياده كه به دست اغتشاشگران از پا درآمده اند. اغتشاشگراني كه با سلاح گرم و سرد به جان مردم افتاده بودند.
هفت- اساساً چه كسي و كساني بستر رنج مردم را فراهم كرده اند؟
آن كه و آن كساني كه بدون سند و صرف ادعايي پوچ بر طبل توخالي «تقلب» در انتخابات كوفتند و هواداران خود را به خيابانها و اقدامات غيرقانوني فراخواند؟
آن كه و آن كساني كه در سايه حمايتهاي بي دريغ دولتهاي خارجي و رسانه هاي بيگانه، در برابر «قانون» ايستاده اند و مناسبات پنهان خود را با شبكه هاي جاسوسي بيگانه و گروهكهاي ضدانقلاب، كتمان نمي كنند؟
چه كسي و كساني بستر رنج مردم را فراهم كرده اند؟
آن كه و آن كساني كه خانه هاي تيمي را در سرتاسر تهران بزرگ به پا نمودند و سلاح گرم ميان «اوباش اجاره اي» توزيع نموده اند؟
بايد اذعان كرد كه بيانيه مذكور، به دليل دوري از واقعيت هاي سياسي و نداشتن شأن علمي و توهين به مردم ايران و متهم كردن نظام جمهوري اسلامي به قتل و خشونت مايه تأسف است!
نظام جمهوري اسلامي، 30 سال است كه به جرم استقلال خواهي و عدالت ورزي، در سايه هجوم و تهمت و توهين قرار دارد و 30 سال است كه انواع بحران هاي بزرگ ساخته و پرداخته دشمنان بزرگ و كوچك را از سر گذرانده است.
در اين ميان، چرا بايد برخي هنرمندان هموطن، بر پايه احساس و ناآگاهي، هيجان زده شده و به نوبه خود- هرچند گامي ناچيز- نظام مظلوم جمهوري اسلامي را متهم كنند؟
چرا بايد مردمي را كه 30 سال است از دين و استقلال كشورشان دفاع كرده اند با اغتشاشگران يكسان قلمداد كرد و بدين گونه بدان ها توهين نمود؟
چرا بايد- ناخواسته - حرفهايي را زد، تهمت هايي را به زبان و صفحه كاغذ آورد و اقدامي كرد كه در سايه آن تنها دشمنان داخلي و خارجي سود مي برند و بر ميزان طمع شان افزوده مي شود؟ چرا؟

 



نامه اي به نامزد ناكام!

اكبر خليلي يكي از نويسندگان بعد از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي ايران است.
وي نويسنده كتاب گام به گام با انقلاب است واين اولين اثر سياسي- ادبي ايشان مي باشد كه به صورت پاورقي در سال هاي 1358- 1360 در روزنامه جمهوري اسلامي به چاپ رسيد و سپس به عنوان يك كتاب دوجلدي مرجع تاريخ انقلاب اسلامي به چاپ چهارم دست يافت.
اين نويسنده در مدت سي ساله انقلاب، صاحب چندين كتاب رمان و مجموعه داستان كوتاه كه چندين جايزه (كتاب سال) و جوايز متعدد هنري و ادبي را به دست آورده است. از رمان ها و داستان هاي مطرح اين نويسنده مي توان از رمان جنگي «تركه هاي درخت آلبالو» اولين وبزرگترين كتاب جنگي كه تاكنون نوشته شده است نام برد. اين كتاب در سال 1369 برنده كتاب سال دفاع مقدس است.
رمان «چرا يكي شاهزاده مي شود» و مجموعه داستان هاي كوتاه: «كارون پر از كلاه»، «شما نمي توانيد ببينيد»، «نون تافتون»، «امام براي من آمد» از آثار مطرح اين نويسنده است.
آخرين رمان اكبر خليلي كتاب 3جلدي «فتوا»ست كه تحت عنوان هاي: «خروس تاجدار است- جلد 1»- «قابيل از شكارگاه برمي گردد- جلد 2»- «اولين تير را من رها كردم- جلد 3» در سال 1387 منتشر گرديد. نامه ذيل نامه اي دوستانه است كه در روزهاي پرآشوب بعد از انتخابات دهمين رياست جمهوري- در تاريخ 5/4/1388 مستقيماً به آقاي ميرحسين موسوي نگاشته شد و توسط نمابر به دست ايشان رسيد.
بسم الله الرحمن الرحيم
برادر آقاي ميرحسين موسوي
سلام عليكم.
يادآوري راهي شويم كه آزادمردانه آرزوي آن را داشتيم تا به آخر به همراه قافله سالار بزرگ خميني كبير كه رحمت خدا بر او باد ودعاي ولي عصر ارواحنا فدا و پيامبر اعظم، بدرقه راهش؛ تا مرز نثارجان به همراه و هم گامش باشيم و دست از او نشوييم.
اما... ما را چه شده است كه از قافله شهدا عقب مانده ايم و اكنون كه بايد از آن باغ مصفاي پرگل و ريحان كه ميوه هايش به ثمر رسيده روي برگردانيم؛ و براي دو روز دنيا به روي يكديگر چنگ و دندان نشان بدهيم.
من درعجبم كه در آستانه پيروزي و دست يافتن به سرزمين موعود، دوست از دشمن و دشمن از دوست نمي شناسيم؛ و همچون كاروانيان موسي كليم الله دل به ساحري فريب كار بسپاريم و مولا و مقتداي خود را تنها بگذاريم.
اي دل غافل كه ندانسته به دام فريب ساحري- سامري گرفتار شديم؛ او كه از گرد پاي اسب جبرئيل اعظم- خدايان دروغين ساخت و به آواز فريب رهروان راه حق را رهزني كرد و اين از پرشال سبز مولايمان علي عليه السلام پرچم سبز درآورد و از نداي «الله اكبر» اين صاعقه الهي كه به همت فرشتگان مقرب درگاهش دل كافران را به خوف وامي دارد؛ سلاح پيروزي باطل برحق ساخت و در هرشب به بيغوله اي نداي «الله اكبر» سرمي دهد كه برحق پيروز شود و نور حقيقت را خاموش كند!!.
واي... مگر مي شود نور حق را خاموش كرد و فرزند زهراي اطهر(ع) اين معجزه عصاي موسي (ع) را تنها گذاشت و دل به پاريس نشينان فراري بست كه جيره خوار انگليس و فرانسه، آمريكا و آلمان اند. مرداني كه صورتشان شبيه زنان لكاته، عصمت فروخته، دلالان و دلاكان است؛ و از حنجره ناميمون آن ها نداي دروغين آزادمنشي و آزادي خواهي بلند مي شود. آن ها چگونه ملت بزرگ و سرافراز ما را مي شناسند؛ كه حتي خود از شناختن پدران خود عاجزند.
برادر، آقاي موسوي!
در ارديبهشت ماه در يك مصاحبه با سايت منتسب به شما با بانويي محترمه به نام شما نظر مرا از نامزد شدن خود سؤال فرموديد. من كه شاگرد شما بودم آن كاروان سامريايي را به شما نشان دادم و قبل از آن با وسيله اي كه خود شما از آن آگاه هستيد، با دليل و برهان به طور نامحسوسي به شما فهماندم كه ارزش اين را داريد كه به عنوان يك خدمتگزار ملت از شما قدرداني كرد. تصورم اين بود كه اين پاس را شكرگزار خداوند منان باشيد؛ و اين شاگرد كوچك، حق شناسي خود را نسبت به استاد خود به جا آورده باشد، و در اين دوري چندين ساله به شما ثابت كرده باشم كه همچون رهروان صادق به دنبال حفظ همان ارزش هايي هستيم كه همراه شما افتخار مي كرديم كه با شماييم و پيوسته اگر از دري بيرون انداختند، از پنجره وارد شويم و از فرزند رسول خدا صل الله عليه واله و سلم كه مقتداي ما و مولاي ما ورهبر بزرگ ماست حمايت كنيم تا مرز جان... مگر يادتان رفته است، كه درمورد آن سردار بزرگ تاريخ جنگ هاي هشت ساله، فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله(ص) حسن باقري (محمديا- غلامحسين افشردي) براي من حكايتي را از روز فتح خرمشهر- سوم خرداد تعريف كرديد:
حسن باقري چه كسي بود؟ جواني نحيف و لاغراندام و هميشه ساكت و با دو چشمان تيز و سري بزرگ از هوش و ذكاوت. با ظاهري بسيجي و ساده. افتاده و خاكي و آن چنان محجوب كه خودش را طوري معرفي مي كرد كه يك بسيجي معمولي و خاكي و بي مقدار كه به اندازه يك بسيجي پانزده- شانزده ساله چيزي نمي داند و هميشه شاگرد دست آموز و طفلي دبستاني است. اما او يك سردار بزرگي بود؛ كه شما خود را معلم مدرسه عشق مي دانستيد و استاد او قلمداد مي شديد، نتوانستيد تا زمان فتح خرمشهر اورا بشناسيد.
خودتان تعريف كرديد كه: روز سوم خرداد در فتح خرمشهر به مسجد جامع معروف رفتيم. با جمعي از سپاهيان و بسيجيان و نظاميان سلحشور جمع بوديم، تا جشن پيروزي را برپا كنيم. حسن در ميان آن جمع يك سردار شناخته شده براي من نبود. همه در حضور من جمع بودند؛ و من در پوست خود نمي گنجيدم. هركس به سهم خودش كاري مي كرد كه مرا كه به عنوان نخست وزير يك كشور پيروز وارد خرمشهر شده بودم جلب موضوعي كند كه برايم خوش آمد بود. اما مي ديدم شيطنت اي در كار است و همه سعي مي كنند، حسن را در حضور من چيزي جلوه بدهند كه به فكرم نمي رسيد. آن ها طوري رفتار مي كردند كه من تصور كنم مي خواهند او را در نزد من بزرگ كنند كه من تصور كنم او كسي است!!
ديدم اندازه نگه نمي دارند؛ يا اين سربازان پيروز و خوشحال از روي تمسخر و بازي مشغول دست انداختن من هستند؛ و يا شهيد حسن باقري راناچيز مي شمارند، درحالي كه او يك خبرنگار ساده است كه زيردست من كار مي كند. بي جهت به او احترام مي گذارند و دستورات كوچك و بزرگ او را بي چون و چرا اطاعت مي كنند، و قصد بزرگ نمايي او را دارند. به حد عصبانيت رسيده بودم. دايم مي آمدند از او سؤال مي كردند و چاره كار مي خواستند؛ و من به پوزخندي مي گذراندم و تعجب: كه اين چه شوخي مسخره اي است كه اين دوستان در پيش گرفته اند، ناگهان آن فضاي هلهله و شادي حاضرين تبديل به فرارو گريز و پنهان شدن و سنگر گرفتن شد؛ و صداي انفجار بمب و حمله توپ و تانك و حمله سنگين دشمن كه شيريني اين پيروزي را بركام ما تلخ كند؛ كه ناگاه حسن دست مرا گرفت و با خونسردي گفت: بياييد با هم برويم داخل سنگر و ناگهان ديدم عده اي از افسران و نظاميان و پاسداران حسن را دوره كردند و وارد همان سنگر شدند؛ طوري كه من «نخست وزير» به كناري گذاشته شدم، به حدي كه جانم محفوظ باشد. در آن جا بود كه همه اين حاضرين دو زانو به دور حسن باقري حلقه زدند. رنگ از رخسارشان پريده بود. خوف يك حادثه وحشتناك مثل يك صاعقه به سر همه آمده بود. هم ترس صدمه زدن به من را داشتند، و هم ترس از دست دادن، دست آورده اشان كه آن فتح بزرگ خرمشهر بود. به جد كاغذ كالك و نقشه ها در وسط پهن شد و همه مردان هراس زده از افسران بلند پايه و سرداران سردرگريبان حسن باقري، آن مرد نحيف كوچك اندام دوخته و گويي چاره كار را در آستين هاي- پركفايتش فراهم دارد، از او چاره مي خواستند. امر بر من مشتبه شد كه نكند، اين بازفريب و شوخي اين جماعت با من باشد! اما اين طور نبود. به راستي شهيد حسن باقري يك سردار بزرگ بود و مرد با عظمتي است كه اين چنين همانند سرداران بزرگ صدراسلام از كوچكترين و ساده ترين بسيجي تشخيص داده نمي شد. او همچون فرماندهان بزرگ گويي از قبل چاره كار را انديشيده بود به اشاره انگشت و ابروهاي درهم كشيده اش مسيري را در كاغذ كالك نشان داد و فرمان حمله را صادر كرد؛ كه گويي يك بازي بچگانه را با سر انگشت باريك استخواني اش اداره مي كند و به همبازي ها نشان مي دهد و آنها را حيرت زده به دنبال ماموريت مي فرستد و با خيال راحت به من چاي تعارف مي كند؛ كه تا چايتان را بخوريد كار تمام است. يكساعت- يك ساعت و نيم طول كشيد تا فتنه دشمن قدار كه مي رفت شيريني پيروزي را بر ما تلخ كند، فرو نشست. فرماندهان و افسران و سرداران برگشتند و با اداي احترام و سلام نظامي و احترامات كه به زبان جاري مي كردند گزارش دادند كه همه چي به خوبي طبق پيش بيني هاي ايشان به پايان رسيد و به تك سنگين دشمن؛ سخت تر از آن چه تصور مي كرد پاسخ داده شد.
آنگاه فهميدم، كه عجب! پس اين سردار بزرگ را دراين جبهه بزرگ و پيروز حق بر باطل نشناختم.
اي برادر!
اين همان حكايتي است كه شما خودتان در همان ساختمان شماره 5 در خيابان پاستور براي من تعريف كرديد.
و اما... يادتان بياورم اولين انتخابات سراسري مجلس خبرگان را - روز جمعه 12 مردادماه 1358
بحمد خداوند منان همه اعمال ما ثبت است و ضبط و در پيشگاه حق دقيق تر و روشن تر. اين همان روش و مكتبي است كه از شما آموختيم. آموختيم پايبند به اصول و ارزش هاي انقلاب اسلامي باشيم. يكي از پايداري هايمان، قانون مداري و تدوين قوانين و احترام به خون شهدا و ايستادگي به قول و پيماني كه با اماممان بستيم. در روزشنبه 13 مرداد ماه 1358 بعداز برگزاري انتخابات مجلس خبرگان كه اولين انتخابات در كشور ما بود نزديك به شانزده ميليون نفر شركت كردند و سرمقاله شما تحت عنوان «تظاهر يگانگي سياست و ديانت» نمي خواهم همه آن سرمقاله را دراين نامه بياورم. برويد خودتان پيدا كنيد. چيزي كه شما به آن تكيه كرده بوديد، راي ملت بود.
راي واقعي ملت كه گاهي علي رغم ميل من و شما بعضي ها نبايد انتخاب مي شدند، اما ملت به آن ها راي داد. شايد خود ما هم از آنها شناخت كافي نداشتيم، همچون ابوالحسن بني صدر كه بعضي دوستان اشاراتي داشتند و ما درك نمي كرديم. ولي به او راي داديم.
شما خودتان در اين سرمقاله مي نويسيد: «... اما انتخابات ديروز، ملتي را در انتخابات سرنوشت خويش مختار گذارد كه اگر نه بر دوني هاي سياست قدرتمندان زورانديش جهان آگاه است ولي در عمق وجودش بر ميزان ستمي كه ساليان سال براو رفته است آگاه مي باشد. ديروز ملت مسئوليت عظيمي در ساختن حيات سياسي اجتماعي خويش داشت. خيل عظيم جمعيت در جمعه انتخابات با اعتبار عقيدت اسلامي و مسئوليت مذهبي سياسي خويش به پاي صندوق راي رفتند... ملت بر خود فرض مي دانست كه عبادت بزرگ خويش را بجاي آورد و به ديانت خويش پايبند باشد تا از اين رهگذر بزرگترين عمل سياسي را نيز در فضايي آزاد و مردمي شكل بخشيده باشد. در اسلام هيچگاه ديانت و سياست از يكديگر جدا نبوده. امامت و خلافت نيز عصيان و اعتراض شيعه سرخ علوي نيز به جدايي بين امامت است و حكومت خودكامگي كه مردم را به هيچ مي شمارند. از عصر بني اميه تا دوران صفويه و پهلوي و جبهه عصيانگرانه، از علي(ع) تا خميني]رحمت الله عليه[ و اين جبهه تا دور دست پيروزي حق بر باطل ادامه خواهد داشت.»
آري برادر؛
اين تظاهر بود يا ايمان. من معتقدم شما به اين عمل ايمان داشتيد. شايد من مفهوم آن را نمي فهمم. اما دراين انتخابات نمي دانم به چي ايمان داريد اما مي دانم كساني كه انديشه شما را تحريك مي كنند با صراحت و در بلندگوي جهاني انديشه خود را برخلاف اين نوشتار به قيمت ارزاني به دنياي استكبار به حراج گذاشته اند. حتي شما را.
آيا اكنون همراهان و دوستان امروزي خود را به خوبي شهيد حسن باقري مي شناسيد؟!
دوستان قديمتان را چطور؟ آيا مرتضي سرهنگي، اين جوانمرد پابرجا كه هنوز به كار نشر مشغول است و جبهه هاي دوست و دشمن را از هم تفكيك مي كند به خاطر داريد؟ آيا مي دانيد سعيد صادقي- اين هنرمند عكاس، هميشه حاضر و هميشه صادق روزنامه و انقلاب كه در روزهاي تجاوز خرمشهر تا مدت ها از خرمشهر بيرون نيامد و به عكس برداري از صحنه هاي تجاوز و مقابله و ايثار درخرمشهر مشغول بود و هنوز هم يك سردار بزرگ بي نام و نشان است. آيا مسعود نوري را به خاطر داريد. او هنوز درسنگر مردانه روزنامه نگاري مشغول حفظ ارزش هاي انقلاب اسلامي است. اين ياران با وفا سالهاست كه ارزش شما را بزرگ داشته و از گله هاي اين سي ساله با كسي سخن به ميان نيا ورده اند و همچنان پاسدار ارزش هاي انقلاب هستند؛ و من كه اغلب از دور اين دوستان را مشاهده مي كنم، مي بينم كه مرداني استوار وپا برجا مانده اند و هيچ توقعي ندارند.
آري برادر!
در آن مصاحبه كه شما از من خواسته بوديد عرض كردم. حيف از شما كه براي رسيدن به اين مقام از دوستاني استفاده كنيد كه همرنگ شما نيستند. آنها مشغولند تا شما را فريب بدهند و راه شما را ازراه موسويان و مومنين جدا كنند. من به شما به عنوان يك دوست و برادر و كسي كه به گردن من حق دارد، هشدار دادم كه مراقب خودتان باشيد؛ همان طور كه رهبر فرزانه انقلاب حضرت آيت الله العظمي، آقاي خامنه اي در ديدارتان به شما فرمودند:«شما از جنس آنها نيستيد!» رهبر حكيم انقلاب با مهرباني پدرانه شما را ا زگروه منتسب به خود كه حاضر به جدايي از آنها نشديد، حكيمانه جدا فرمودند- و ديگر كساني كه در شرف افتادن در اين دام بودند. واين جدا كردن حكمتي است مخصوص كه نيك را از بد جدا مي كند- اما سايت خبري شما بيش از 30دقيقه نامه مرا در آن سايت نگه نداشت اما مهم نيست. اكنون به جاي دست پرورده خودتان مي گويم كه به جمع دوستان قديم خود برگرديد.
آنها نگران شما هستند. ما كه مي دانيم شما به دنبال به دست آوردن پست و مقام نيستيد و همانند همراهان قديمي خود درفكر خدمت به ميهن و به اسلام هستيد. اين نه تعارف است و نه فريب و ما كه درحاشيه هستيم نه سياستمداريم و نه سياست گذار. اين را به حساب اين بگذاريد كه ياران و دوستان شهيد حسن باقري با شما سرشوخي ندارند. اين ها بواقع دوستان شمايند.
دوستان خود را باور كنيد؛ و از دوست نمايان فريب كار دست بكشيد. قبول كنيد كه هنوز شهيد بزرگوارمان حسن باقري زنده است و به حرف او گوش كنيد كه درپيروزي انتخابات دهمين رياست جمهوري اسلامي ايران به شما يك تك سنگين زدند و بايد با اشاره انگشت تدبيري نجات يابيد و اين شامل همه ما مي شود. ما مي ترسيم درتاريخ انقلاب اسلامي حكايتي به ثبت برسد، كه ديگر كسي قادر نباشد آن را از خاطره ها حذف كند. خدا نكند تاريخ بنويسد كه درعصر خميني كبير(ره) فتنه سامري ديگري متولد شد.
والسلام - اكبر خليلي

 



آئينه

امير عاملي
آنقدر نازكم كه اگر- ها- كني مرا
در زير پاي خويش تماشا كني مرا
مي آيد اينكه راه موازي است بگذريم
كافي است همچو فال لبي واكني مرا
آئينه ام مقابل رويت صبور باش
خواهم شكست، خواهي اگر تا كني مرا
آوار شب به روي سرم ريخت اي سحر
كي مي كني طلوع، كه فردا كني مرا؟
چون نامه ام، به خط بد و خوب هرچه هست
خوب است خوب من كه تو امضا كني مرا
تسليم مثل بوم به دست تو ام بكش
نقشي قشنگ و خوب كه زيبا كني مرا

 



ادبيات ايران سنت و مدرنيسم

«سنت و مدرنيسم»، دو مقوله اي هستند كه تمام جريانهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، و بالاخره ادبي بشر امروز را با چالش مواجه كرده است و خواستگاه اين جريانها، تعلقاتشان، پيوندهايشان، اهدافشان را در معرض نقد قرار داده است. در اين ميان ادبيات ايران نيز مستثناء نبوده و در گذار از سنت به مدرنيسم فراز و نشيبهاي متعددي را پشت سر گذاشته است. اما آنچه كه در اين ميان هدف توجه است اين است كه ادب ايراني در دو جريان سنت و مدرنيته چگونه شكل گرفته است و محتوا و شكل آن در حوزه هاي متفاوت اعم از ادبيات حماسي، غنايي، داستاني، نمايشي و... چقدر مبتني بر فرهنگ و هويت ايراني بوده يا هست!
اگر از همان ابتدا به تركيب «سنت و مدرنيسم» دقت نماييم درمي يابيم كه مدرنيسم واژه اي غربي بوده و با «و» عطف به سنت پيوند خورده است اگرچه سنت نيز واژه اي پارسي نيست اما بيش از هزار سال در ادبيات ايراني ريشه دارد و مهمتر اينكه سنت ترجمه شده tradition است و مدرنيسم (modernism) به همان شكل غربي آن وارد زبان شده است. ظاهراً در محتوا نيز به همين شكل اتفاق افتاده است. يعن آنچه كه در شعر كلاسيك، داستانهاي منظوم ايراني و... ديده مي شود همه مبتني بر فرهنگ و هويت چندهزار ساله ايراني بوده كه در طول قرون متمادي و در دوران فترت غرب شكل گرفته و داراي هويت شده است كه امروزه از آن، تعبير به ادبيات كلاسيك ايراني مي شود. اما در حوزه ادبيات مدرن همان طور كه اساس مدرنيته «غربي» است شكل و محتواي ادب مدرن ايراني نيز غربي شده است. يعني ايراني كه خود توليدكننده بوده و زبان و ادب كلاسيك پارسي را «گوته» در بالاترين شكل آن ستوده است، امروز در هويت مدرنش با چالش جدي مواجه شده است (البته اين مسئله نافي توانمنديهاي بسياري از شاعران، داستان نويسان، نمايشنامه نويسان و... ايران نيست.) مثلاً داستانهاي كلاسيك ايراني، با توجه به خصوصيات ادب پارسي به شكل منظوم روايت مي شده اند و چارچوب منطقي داستان نويسي (داستان سرايي) نيز به بهترين شكل در آنها رعايت شده است (بسياري از داستانهاي منظوم فردوسي و نظامي مؤيداين نكته است) و مهمتر اينكه شخصيت پردازي و موضوع و... جملگي مبتني بر فرهنگ ايراني است و نمادهاي داستان با خواننده همراه بوده و خواننده نيز درك و تصور صحيح و منطبق با عينيت خارجي آنها را دارد. ديگر اينكه آثار داستاني منظوم ايراني باعث شده است كه پيوند شعر و داستان در ادب كلاسيك ايراني ريشه دار شود و عناصر زباني و ادبي مشتركي در اين دو حوزه نهادينه شود. اما مدرنيته يكي از مهمترين آثارش تفكيك حوزه نثر و نظم در ادبيات پارسي بود كه در واقع متأثر از شيوه داستان نويسي و سرايش شعر در غرب بود و متعاقب آن سبك ها، سمبلها، روايتها و... نيز به شيوه غربي آن وارد ادبيات ايراني شد. البته در آثار اوليه داستاني مدرن ايراني هنوز شيوه روايت ادبي ايراني مشاهده مي شود. بوف كور (جداي از محتوا) شكلش روايت شعر گونه داستاني است كه اين بار شعر آن به نظم كه متأثر از همان مدرنيته، شعر نو مي باشد اما در آثار بعدي اين گونه داستان نويسي نيز رنگ باخته و شيوه هاي غربي كاملاً جاي آن را مي گيرد با اين ضعف كه هنوز در داستان ايراني سبك و سياقهاي طبقه بندي شده غربي را نمي توان ديد.
بايد گفت داستان مدرن ايراني از شيوه هاي غربي نشأت گرفته است و داستان سرايان مدرن ايراني نيز برخلاف داستان سرايان منظوم ايراني كه شهرت جهاني داشته و صاحب سبك تلقي مي شوند هنوز در عرصه جهاني تأثير گذار نبوده و بيشتر دنباله رو هستند. در جهان مدرن هنوز داستانهاي مولانا خواندني و قابل توجه است. اگرچه مي توان دلايلي از جمله جواني داستان مدرن ايراني را علت جهاني نشدن آن دانست ولي جاي ترديد نيست كه ديگران كه خود پديدآورنده اين گونه داستان نويسي هستند قطعاً آثار ارزشمندتري براي جهانيان دارند. البته در شعر ايراني نيز اين مسئله كاملاً مشهود است كه چگونه اخوان مي كوشد هويت ايراني را حفظ كرده و مؤلفه هاي زباني پارسي را در شعر پاس بدارد تا در جريان مدرنيته، شعر پارسي نيز به شكل پارسي آن مدرن شود و اين كوشش در خور تحسين است. چرا كه در جريان شعر نو گاهي با اشعاري برخورد مي كنيم كه بيشتر به ترجمه شباهت داشته و دارند تا شعر، چرا كه عناصر و صنايع بديعي آن، متأثر از جريان ادبي مدرن با شعر و زبان پارسي سازگاري نداشته و ندارند و البته شايد اين مسئله را نيز بتوان در چارچوب مدرن شدن تعريف كرد!!
به هر حال خواسته يا ناخواسته بشر در حال مدرن شدن است، اما بحث بر اين است كه در اين فرايند، مي خواهيم مدرن شويم يا مدرنمان كنند. اين دو مسئله كاملاً با هم متفاوت است. باور كنيم ادبيات ايراني نيز مي تواند با تكيه بر هويت و پشتوانه ديرينه خود، مدرن شود.
¤ حبيب خراساني

 



ادعا!

نيما تمدن
نگارنده اين مقال، پيشتر در قالب يادداشتي به مفهوم كلي سانسور و تفاوت عمده آن با «مميزي» اشاره نمود.
اين قلم تصريح كرد كه سانسور، رويكرد حذف، كتمان و ناديده انگاري واقعيت را دربرمي گيرد. در ازاي آن، مميزي به واسطه تطبيق ساختار و محتواي يك اثر فكري و هنري با قوانين حاكم بر يك جامعه، مفهوم و عينيت مي يابد.
به عبارتي، سانسور برآيند سليقه و منفعت فردي و گروهي است. اما، مميزي برخاسته و تابعي از بستر قوانين تعريف مي شود.
سانسور، شاخص و پيامد ناگزير، فضاي استبدادي است. در مقابل، مميزي مصلحت جامعه را پيش نظر دارد.
با اين مقدمه و در دنباله، به اين پرسش پاسخ مي دهيم كه: «آيا در سايه جمهوري اسلامي و در نسبت با «كتاب» «سانسور» اعمال شده و مي شود؟ »
امروزه، دهه چهارم حيات «جمهوري اسلامي» را تجربه مي كنيم. از نخستين سال پاگيري اين نظام، طيفي مشخص از اهالي قلم، با پيش كشيدن موضوع سانسور، به چالش و چانه زني با كارگزاران فرهنگي پرداخته اند و در داخل و خارج، جمهوري اسلامي را به نقض آزادي قلم و بيان متهم نموده اند.
آن طيف مشخص بر آن است كه اساسا سانسور، ابزار نظام ديني است. در سايه نظام ديني است كه اهل قلم بايد لاجرم به خودسانسوري روي آورده و يا در انتظار تيغ سانسور كارگزاران فرهنگي كشور و فراتر از آن نهادهاي امنيتي باشند.
اما آيا به راستي در قبال آثار طيف ياد شده، سانسوري روي داده است؟ برپايه تعاريفي كه در سطور نخستين اين مقال آورده شد قاطعانه مي توان گفت كه آنچه از زبان برخي اهالي قلم به عنوان سانسور تعبير مي شود، به طور روشن و قطعي «مميزي» است.
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، بر پايه قانون اساسي كه بيش از 98 درصد مردم ايران در سال 58 بدان رأي مثبت داده اند، قوانين روشن و جامعي در اختيار دارد كه با نگاه بدان، «مميزي» اعمال شده و مي شود.
قاطعانه مي توان گفت اغلب كتابهايي كه در سايه مميزي قرار گرفته اند، بخشي و يا به تمامي دربرگيرنده توصيف هاي غيراخلاقي و مغاير با ارزشها و هنجارهاي جامعه بوده است، ارزشها و هنجارهايي كه تار و پود «قوانين» را تشكيل مي دهند.
به راستي باورمندان به سانسور در ايران، چرا تاكنون هرگاه از «سانسور» آثار خود دم زده و شكوه كرده اند، از چيستي اثر و يا بخشهايي از اثر و آثار خود كه در محاق مميزي جا گرفته است، سخن نگفته اند؟
چرا نگفته و ننوشته اند به چه دليل روشني و با استناد به كدام قوانين با مميزي يا به ادعاي خودشان «سانسور» روبرو شده اند؟
دليل اين پرسشها واضح است!
نويسنده اي كه بي پروا به توصيف مسائل غيراخلاقي مي پردازد و به طور طبيعي مشمول مميزي واقع مي شود، اگر دليل مميزي را شرح دهد، نمي تواند خود را در موضع «مظلوم» تصوير كند. او با پنهان كردن دليل يا دلايل مميزي اثر و آثارش، دست به تحريف واقعيت يعني «مميزي» مي زند و «مميزي» را سانسور معنا مي كند؛
سانسور معنا مي كند زيرا نظام ديني را برنمي تابد و نمي پسندد خود را در دايره هنجارها متقيد سازد.
به فهرست نام اهالي قلم باورمند به سانسور نگاه كنيد! چند نفر از آنان صبغه مذهبي دارند؟
چند نفر از آنان كوشيده اند در آثار خود، دردها و دغدغه ها و هنجارهاي ملت ايران را بازتاب دهند؟ چند نفر از آنان براي دفاع از «اخلاق انساني» و معرفت الهي، قدم پيش گذاشته و قلم فرسايي كرده اند؟
چند نفر از آنان، شكوه از هموطن را به نزد بيگانگان برده اند و ترجيح داده اند با وجود انتقاد، در نزد اجنبي درددل نكنند؟
چند نفرشان؟
چند نفر از آنان صرفا به دليل طرح ديدگاه سياسي- اجتماعي، هدف مميزي قرار گرفته اند!
اساسا چند نفر از آنان، داراي ديدگاه و تحليل سياسي- اجتماعي اند؟
بي ترديد ادعاي مضحك و بدون سند اعمال و رواج سانسور در ايران و متهم كردن نظام به نقض آزادي قلم و بيان، مصرف داخلي ندارد. مردم براساس ديده هاي خود قضاوت مي كنند. آنها مي دانند هر فردي- چه مدعي روشنفكري و چه غير آن- كه بدون تناسب با باور و ارزشهاي جامعه، قلم بزند و سخن بگويد و گله به نزد بيگانگان برد، از شأنيت فرهنگي و شايستگي نام ايراني بي بهره است.
خلاصه اينكه؛ هر فرد منصفي، منكر اشتباه احتمالي در اعمال مميزي نيست، اما كسي هم نمي تواند مدعي شود، فضاي غالب در صحنه فرهنگي كشورمان سانسور است كه اگر مدعي شود دروغي بزرگ گفته و بي صداقتي روا داشته است.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14