(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


پنجشنبه 15 مرداد 1388- شماره 19429
 

خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب !
در انتظار تو
فردا چقدر دور و دير است
صبح ترين خواب يوسفان
بيا كه بي تو ...



خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب !

اي قصه بهشت ز كويت حكايتي
شرح نعيم خلد ز وصلت روايتي
علم وسيع خضر ز بحرت علامتي
آب حيات معرفتت را كنايتي
انفاس عيسي از نفست بود شمه اي
تعمير عمر نوح، تو را بود آيتي
كي عطرساي مجلس روحانيان شدي
گل را اگر نه بوي تو كردي رعايتي
هرپاره از دل و از غصه قصه اي
هر سطري از خصال تو وز رحمت آيتي
تا چند اي امام بسوزيم در فراق
آخر زمان هجر شما را نهايتي
در آرزوي خاك درش سوختيم ما
يادآور اي صبا كه نكردي حمايتي
اي فيض عمر رفت و نديدي امام را
صد مايه داشتي و نكردي كفايتي
فيض كاشاني
¤ ¤ ¤
بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه! بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد
بال وقتي قفس پرزدن چلچله هاست
پي هر لحظه مرا بيم فروريختن است
مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مسئله دوري و عشق
و سكوت تو جواب همه مسئله هاست
فاضل نظري
¤ ¤ ¤
چشم ها پرسش بي پاسخ حيراني ها
دست ها تشنه تقسيم فراواني ها
با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم
داغ هاي دل ما، جاي چراغاني ها
حاليا! دست كريم تو براي دل ما
سرپناهي است در اين بي سرو ساماني ها
وقت آن شد كه به گل، حكم شكفتن بدهي!
اي سرانگشت تو آغاز گل افشاني ها!
فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
فصل تقسيم غزل ها و غزل خواني ها...
سايه امن كساي تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها
چشم تو لايحه روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشاني ها
قيصرامين پور
¤ ¤ ¤
تو از عشيره اشكي، من از قبيله آهم
تو از طوايف باران، من از تبار گياهم
تو آبشار بلوري، تو آفتاب حضوري
طلوع روشن نوري در آسمان پگاهم
به جستجوي نگاهت هزار دشت عطش را
گذشته اند پريشان، قبيله هاي نگاهم
قلندران تبسم نشسته اند چه غمگين
كنار خيمه سبز نگاه هاي تو با هم
كدام وادي شب را در آرزوت گذشتم
كه دست هات گلي را نكاشت بر سر راهم
محمدرضا تركي
¤ ¤ ¤
سرودن تو همان آرزوي كال من است
اگرچه دغدغه روز و ماه و سال من است
تمام آنچه كه مي دانم از تو يك نام است:
«علي»! و مشكل فهميدنت، محال من است
تو شط درد و من آن چاه سرد و خاموشم
كه درك عمق غمت، بغض ديرسال من است
اگرچه هيچ ندارم كه در خورت باشد
ولي چه غم كه تمام غم تو، مال من است
براي مسئله من چه پاسخي داريد؟
آهاي عشق پژوهان! علي، سؤال من است؟!
فاطمه راكعي
¤¤¤
اي كه چون نور در آيين زمين مشهوري
زرد شد بي تو همه باغچه ها از دوري
كم كن اين فاصله را وقت شكيبايي نيست
يك هزاره است كه دل مي بري و مستوري
روزها مي گذرد بي تو غريبانه و سرد
در فراسوي كدامين شب غم محصوري
عطر كندوي لبت مي وزد اينجا، اما
نيست جامي كه برد از سر ما مخموري
رودي از ابر دعايت به اجابت برسان
تا بيفتد به تن خشك درختان شوري
«عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد»
چقدر صبر چه اندازه غم مهجوري
آسيه حماني
پيداتر از تمامي گلدسته ها هنوز
نامت زبان زد است- دهن هاي وا- هنوز
تكبيرگوي قائم آل محمد(ص) است
يعني كه بر قيام تويي مقتدا هنوز
آيينه هاي باغ و بهاران شبانه روز
بر دست مي برند نگاه تو را هنوز
آيا بهار گوشه اي از خنده تو نيست؟!
گسترده سبز، دامن از آغاز تا هنوز؟
خلقي به معجزات تو دل بسته اند و من
مشتاق يك نگاه كه مشكل گشا... هنوز
گفتند جمعه مي رسي از مشرق اميد
چشمم دخيل بسته بر آن روشنا هنوز
من خواهشم تمام، كه پابوس تان شوم
آيا قبول مي كني اصلاً مرا هنوز؟
اي آخرين ذخيره وحي محمدي!
در انتظار تيغ تو مانده «حرا» هنوز
حسين اسرافيلي
¤ ¤ ¤
براي آمدنت انتظار كافي نيست
دعا و اشك و دل بي قرار كافي نيست
چنين كه يخ زده ايمان من، اگر هر روز
هزار بار ببارد بهار كافي نيست
تمام هرچه شراب است غير چشمانت
براي مستي چشم خمار كافي نيست
به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند
براي كشتن حلاج، دار كافي نيست
خودت دعا بكن اي نازنين كه برگردي
دعاي اين همه شب زنده دار كافي نيست!
ابوالفضل نظري
¤ ¤ ¤
زمين، وسعت امتداد شماست
تمام خيابان به ياد شماست
سراپاي مژگان كه شد سرمه رنگ
يقيناً به خط مداد شماست
در اين خاك، از آب و آتش بگير
بر اين سرزمين، ابر و باد شماست
چه آيينه سازيم از روي يار؟!
كه بازار حيرت، كساد شماست
همين دير كردن، همين انتظار
براي شما و به ياد شماست
شما بهترين نقطه عالميد
كدامين عدد در عداد شماست؟
تو اي قالب اصل انسان بيا
كه چشم انتظار معاد شماست
احمد عزيزي
¤ ¤ ¤
اي كاش شبي لايق ديدار تو باشم
از پرده دل راز نگهدار تو باشم
دستم تهي و نيست كلافي به بساطم
تا بر سر بازار خريدار تو باشم
يك عمر به دنبال امان بودم و صحت
منت نه و بگذار كه بيمار تو باشم
اي سايه لطفت همه جا روي سر من
بگذار كه در سايه ديوار تو باشم
اي كاش شبي آيد و در جامع سهله
با چشم دلم زائر رخسار تو باشم
مجيد رجبي
¤ ¤ ¤
غروب جمعه رسيده ست و باز تنهايي
غروب اين همه غربت، چرا نمي آيي؟
زمين به دور سرم چرخ مي زند، پس كي
تمام مي شود اين روزهاي يلدايي؟
كجاست جاذبه ات آفتاب من؟ خسته ست
شهاب كوچكت از اين مدار پيمايي
كبوترانه دلم را كجا روانه كنم؟
كجاست گنبد آن چشم هاي مينايي؟
تمام هفته دلم را به جمعه خوش كردم
غروب جمعه رسيده ست و باز تنهايي...
پانته آ صفايي بروجني
¤ ¤ ¤
شايد براي آمدنت دير كرده اي
وقتي نگاه آينه را پير كرده اي
ديري است آسمان مرا شب گرفته است
خورشيد من براي چه تأخير كرده اي؟
اين بارش بهاري من هم خلاصه شد
در آن دو قطره اشك كه تبخير كرده اي
قلب مرا شكستي و يادم نبود كه
با تكه هاش عاطفه تكثير كرده اي
با آتشي كه داغ غم تو به دل زده
من را در عشق منشأ تأثير كرده اي
وقتي كه اين همه ز غمت شكوه مي كنم
شايد براي آمدنت دير كرده اي
محمد بختياري
دنيا بد است، بي تو مكان بدي شده ست
اي صاحب زمانه! زمانه بدي شده ست
حتي پيامي از تو به اينجا نمي رسد
بعد از تو باد، نامه رسان بدي شده ست
برگرد، تا هواي زمين را عوض كني
حالا كه نيستي، خفقان بدي شده ست
حالا كه نيستي، همه ساكت نشسته اند
حتي زبان شعر، زبان بدي شده ست
ساعت، به سرعت و نگران پپش مي رود
اين تيك تاك ها، هيجان بدي شده ست
دست مرا بگير كه يخ زد بدون تو
جان مرا بگير، كه جان بدي شده ست
ميلاد عرفان پور
¤ ¤ ¤
اولين بار كه رنگ عددي پيدا شد
جلوه بسيار شد و خوب و بدي پيدا شد
چشم وا كردي و پلك ازليت گم شد
چشم را بستي و خواب ابدي پيدا شد
با تو هم ليس كمثله سندي يافت و هم
قل هوالله احد را احدي پيدا شد
خواب ديدم كسي از آنسوي غيبت آمد
منتظر بودن ما را سندي پيدا شد
باز بال ملكي زير دو چشمم خم شد
ميوه هاي جگرم را سبدي پيدا شد
چون كه از سنگ صبورم هنري ساخته نيست
من دعا كردم و سنگ لحدي پيدا شد
چوب تكفير شكست و سر ما آخ نگفت
آخ از قافيه بي خردي پيدا شد
سر ما جمع نقيض است كه در بستن آن
وال هندي و كلاه نمدي پيدا شد
هر كجا پاي شما خورد هزاران چون من
غزل سبزه و كوتاه قدي پيدا شد
رضا جعفري
¤ ¤ ¤
صدايت مي كنم، عالم شميم عود مي گيرد
و چشمانم به ياد تو، غمي مشهود مي گيرد
شبي در خلوت لاهوتي روحم تجلي كن
كه دارد شعرهايم رنگي از بدرود مي گيرد
سواحل در سواحل، خاك سرگرم گل افشاني ست
كه روزي رنگ و بو از آن گل موعود مي گيرد
در اشراق ترنم ها و آفاق تغزل ها
زمين را نغمه جادويي داوود مي گيرد
هلا! اي قدسي سرچشمه انفاس جالينوس
به دشت زخم هامان، نقشي از بهبود مي گيرد
ببين مولا! به محض اينكه از عشق تو مي گويم
جهان را، شوق يك فرداي نامحدود مي گيرد
صالح محمدي امين
¤ ¤ ¤
اي بشارت بهشتي، اي ظهور ناگهاني
يك غزل به من نظر كن، با دو چشم آسماني
در مقام گفتن از تو، ناتوان ناتوانم
مي كنم تو را تكلم، با زبان بي زباني
ديدن تو آرزويي، از تبار غيرممكن
پشت خلوت خيالم، مثل بوي گل هاني
مي دوم نشانه ات را، پا به پاي بوي حسرت
مي دوم نشانه ات را، پا به پاي بي نشاني
تو، عبور يك خيالي، رد پا نمانده از تو
از كجا گذشته اي تو، اي نسيم ناگهاني؟!
رد قلب عاشقت را، از غزل گرفته ام من
اي تغزل مجسم، اي غزل ترين نشاني
كي ظهور مي كني تو، آفتاب عالم آرا؟
كي ظهور مي كني تو، اي فروغ جاوداني؟
حاجتي ندارم از تو، جز تبسم ظهورت
كي غبار غيبتت را، از دلم تو مي تكاني؟!
رضا اسماعيلي
¤ ¤ ¤
تو روح سبز بهاري، چو ياس زيبايي
شميم سنبل عشقي، نسيم دريايي
حضور سبز تو در دل هميشه نوراني ست
اگرچه غايبي اما اميد دل هايي
دلم به ياد تو هر دم بهانه مي گيرد
خدا كند كه بيايي تو اي اهورايي
تو عارفانه ترين شعر دفتر عشقي
غزل ز نام تو گيرد شميم زهرايي
به انتظار تو «قائم» نشسته محبوبا
اميد منتظران پس چرا نمي آيي؟!
يدالله قائم پناه

يك روز صبح، سر زده در ما طلوع كن
خورشيد را سلام بده، در ركوع كن!
بر بادهاي هرزه نشين، راه را ببند
يعني علاج واقعه، قبل از وقوع كن
متن زمان به صفحه آخر رسيده است
راوي تويي، روايت خود را شروع كن
تا باز بشكفند تبار محمدي
در كوچه باغ ها، نفست را شيوع كن
تا پي بري به خيل هوادارهاي خويش
تنها به شعرهاي معاصر رجوع كن
هي وعده مي دهند كه اين جمعه مي رسي
اين پنج شنبه هم سپري شد، طلوع كن!
عليرضا بديع
¤ ¤ ¤
گفته بودند تو نمي آيي، شك نكردم خودت قضاوت كن
حق من را كه سال ها اين جا، منتظر بوده ام رعايت كن
گفته بودند بين يارانت، جاي يك دختر دهاتي نيست
باشد آقا فقط همين يك بار، چند لحظه قبول زحمت كن
دل من شور مي زند آخر، كه مبادا دل شما تنگ است
درد دل هم نمي كني با من، لطف كن لااقل نصيحت كن
من هميشه به يادتان هستم، پاي شالي، كنار گندم زار
اگر از اين طرف گذر كردي، با درختان باغ صحبت كن
پدرم گفته بود بعد از من، تو نگهبان باغ ها هستي
بايد اين سيب ها به او برسند، منتظر باش و خوب دقت كن
در بهاري كه مي رسد از راه، آخرين مرد مي رسد ناگاه
دخترم منتظر بمان اينجا، جاي من با امام بيعت كن
نغمه مستشار نظامي
¤ ¤ ¤
بهار از پشت چشمان تو ظاهر مي شود روزي
زمين با ماه تابانت، مجاور مي شود روزي
صدايت مي رسد از پشت پرچين ها و دالان ها
سكوت راه، در گامت مسافر مي شود روزي
به جز رنگين كمان در شهر، ديواري نمي ماند
خدا در كوچه هاي شهر، عابر مي شود روزي
بيابان ها به گرد كوه ها چون تاك مي پيچند
زمين، سرمست از اين رقص مناظر مي شود روزي
تمام بركه ها را خوي دريا مي دهي اي ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر مي شود روزي
ترنج آفرينش، قصري از آيينه خواهد شد
حرير نور و گل، فرش معابر مي شود روزي
بتان بر شانه محراب و منبر سايه افكندند
تو مي آيي، خدا سلم منابر مي شود روزي
چه باك از طعنه ناباوران؟ ما خوب مي دانيم
كه شب مي ميرد و خورشيد ظاهر مي شود روزي
سمند نور، زلف تيرگي ها را برآشوبد
به فرماني كه از چشم تو صادر مي شود روزي
تو باقي مانده حقي، به زيتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر مي شود روزي
در و ديوار، ديوان غزل هاي تو خواهد شد
و حتي سنگ، با نام تو شاعر مي شود روزي
حامد حسين خاني
¤ ¤ ¤
برآر دست دعا تا، دعا كنيم بيايد
بيا به يوسف زهرا، دعا كنيم بيايد
دعا اگر نكنم من، دعا اگر نكني تو
كشد غمش به درازا، دعا كنيم بيايد
خودش نموده سفارش، دعا كنيد برايم
فداي غربت مولا، دعا كنيم بيايد
اگر به راز و نيازي به هر قنوت نمازي
بخوان دعاي فرج را، دعا كنيم بيايد
بيا و حاجت خود را فداي حاجت او كن
به هر نياز و تمنا، دعا كنيم بيايد
به آن اميد كه آيد عنايتي بنمايد
به چشم ما بنهد پا، دعا كنيم بيايد
بيا به سينه صحرا ز هجر يار بناليم
بريز اشك چو دريا، دعا كنيم بيايد
براي روز ظهورش براي درك حضورش
شويم جمله مهيا، دعا كنيم بيايد
بيا و خانه دل را ز غير يار تهي كن
بپوش جامه تقوا، دعا كنيم بيايد
بيا چو ابر بهاران كنيم ناله و زاري
روان شويم به هرجا، دعا كنيم بيايد
بريزد اشك شب و روز آن غريب زمانه
دلش شكسته ز غم ها، دعا كنيم بيايد
به رنج هاي پيمبر(ص)، به اشك غربت حيدر(ع)
به سوز سينه زهرا(س)، دعا كنيم بيايد
به آن سري كه بريدند در مقابل خواهر
به موي زينب كبرا(س)، دعا كنيم بيايد
سيدمحمد تقي مداح
آمد عروس حجله خورشيد در شهود
در كوچه اي نشست كه سرمنزل تو بود
امشب صداي سبز تو جاري ست در فضا
پا در ركاب آمدنت مانده صبح زود
دست نسيم، پنجره ها را گشود و رفت
در خانه اي كه «چشم خدا» ديده مي گشود
ما پرده نگاه به يك سو زديم باز
مانديم مات خنده آيينه ودود
اين چشم هاي كيست كه در من ترانه ريخت؟
از مشرق كجاست كه با من غزل سرود؟
از آن همه شكوه كه در باغ حسن توست
يك ساغر نگاه، عنان از دلم ربود
اي بر بلند سبز شرافت نهاده پا
چون ذره اي به كوي تو سر مي برم فرود
از بس به روي صخره صبر ايستاده اي
گيتي تو را به صبر «حسن» تا ابد ستود
آن قدر نازك است دل تو كه مي توان
غم را به چشم ديد و در آن ناله را شنود
جز قبله نگاه تو را اي نماز سبز!
بر هيچ قبله اي نگذارم سر سجود
وقتي كه ذوق، فرصت بدرود را گرفت
بر قامت صبور تو صد آسمان درود
غلامرضا شكوهي

 



در انتظار تو

آيا از سرزمين ياس ها آمده اي كه عطر نفس هايت از فرسنگ ها جانمان را مي نوازد؟!
يا از سرزمين آيينه ها آمده اي كه صداقت در كلامت موج مي زند...؟! چشمان پرگناه ما هرگز تو را نديد. اما با قلبمان تو را هميشه احساس مي كنيم.
سلاله زهرا!
از دل تنگي زياد گفته ايم و زياد شنيده اي اما مسئله اين است آيا باور كردنش برايت آسان است يا دشوار!
آقاي لحظه هاي پرالتهاب من!
جهان در پشت ميله هاي زندان «چه كنم» گرفتار است و زمين با همه وجود خود «ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس» را احساس مي كند.
مهربان تر از باران!
كودكان فقيري را در سرزمين هاي غني غارت شده بارها ديده ام كه حتي به اندازه يك نفس كشيدن به آينده اميدي ندارند. فرزنداني كه از درد لاغري و گرسنگي به سادگي مي شود دنده هاي نازك آنها را شمرد.
عزيز فاطمه!
من مادراني را ديده ام كه فرزندان خود را در قنداقه اي پر از گل هاي سرخ مي پيچند اما به جاي گهواره آنها را در گوري سرد مي نهند و به جاي لالايي نشيد زار مي خوانند.
آقاي پر از احساس!
من آوارگان پر از خاك و نياز را كه با هزاران بيم و اميد به سرزمين هاي همسايه مي گريزند و از مرگ به سوي تحقير مي شتابند را بارها ديده ام.
تنهاترين مرد خدا!
من عروسك هاي بچه هاي همسايه (فلسطين) را كه چشمانش خون و دست هايش تيغ آتش است كه مي بينم از عروسك هاي مخمل خودم مي ترسم.
من تازه عروسان بيوه شده و عمر يك روزه نوزاداني را كه سال ها در انتظارشان بوده اند مي فهمم. من چنگال هاي بي رحم نامردان عالم كه بر جواني جوانان ما چنگ مي اندازد را مي بينم.
من قلم هايي راكه تو را افسانه مي خوانند مي دانم.
ياور افلاكي من!
انگار هنجره هنجارهاي اسلام را غبار حرص و غفلت مسلمان آزار مي دهد و من هنوز هم متحيرم كه خدا چقدر صبور است!
شاهد دادگاه عدل!
بگذار تا اعتراف كنم كه اگر به اندازه جرعه اي عاشقت بوديم مي آمدي. نيستيم كه نمي آيي...
مگذار تسبيح نگاهمان از فرط جدايي دانه دانه شود...
اللهم بلغ مولانا الامام الهادي المهدي(عج)
مرجان احمدي

 



فردا چقدر دور و دير است

كسي مي آيد، كسي كه دستهايش را آن سوتراز بودن پرواز دهد.
كسي كه از فراز كوهي كه خاستگاه پيامبران است مردم را به نام بخواند.
كسي كه مثل كسي نيست، مثل آزاديست
شبيه پرچم سبزي به بام آباديست
بايد كسي بيايد كه آسمان را تا دلهايمان وسعت ببخشد و سلولهاي منجمد شده مان را با تموز چشمهايش مذاب كند.
آقا! چشمهايمان را گسترده ايم بر جاده هايي كه انتظار تو را آه مي كشند و جا پايت را خميازه شده اند.
بيا و بخند تا جهان زيبايي را به جماعت آواز بخواند.
اي كه آيينه تماشاي تو را كم دارد
كوچه آواز قدمهاي تو را كم دارد
فردا چقدر دور و دير است
گياهان در انتظار ديدن تو سبز مانده اند و درختان تا آسمان آمدنت را دعا شده اند.
تو نيستي و ذوالفقارترين شمشير در انتظار رويش دستت هر روز صيقل مي خورد و آيينه مي شود.
ستاره ها بيدار مانده اند تا آمدنت را مژدگاني بگيرند و كوهها در انتظار آمدنت پير مي شوند.
پيران با آرزوي ديدنت به ملاقات خدا رفته اند و بازي كودكان ناتمام مانده است.
دريا نبودنت را مشت بر سر مي كوبد.
دره ها منتظرند تا صدايت را كه سپيد است پژواك شوند و كبوتران صف در صف ايستاده اند تا پروازشان با ديدن تو طلوع كند.
آقا! با آرزوي ديدن تو، ديشب وضو گرفتم. نماز زيارت خواندم. تمام كوچه هاي آسمان را دويدم. تو نيامدي. شكستم و چون دژي يخي روي پاي خود نشستم.
مهربان! انتظار بهانه خوبيست تا بودنمان را امتداد دهيم تا فردا. و فردا چقدر دور و دير است بي تو.
تو مي آيي. اين را كبوتراني مي گويند كه تازه از ييلاق آمده اند. اين را كبوتراني مي گويند كه سپيدي بالهايشان شب آسمان را به صبح مي كشاند.
تو مي آيي. اين را از نگاه منتظر گلهاي آتشي، از دست دعاي سروها، از تواضع بيدهاي مجنون، از پيري شب مي توان فهميد.
از نگاه كبوتران پيداست
از خم كوچه يار مي آيد
اما تو دير مي آيي و من مثل هميشه منتظر مي مانم. با چشمهايي كه نديدنت را پير شده اند.
تو دير مي آيي و لبخندهايم مي ميرند. رنجي مقدس. خطري شيرين در نبودنت مرا پير مي كند.
مهربان من! در نبودنت دستهايم كوچك شده اند و آتشي در پيراهنم جوان مي شود.
مهربان من! بي تو تمام درياها بحرالميتند.
بي تو تمام خيابانها به بن بست مي خورند.
بي تو...
بي تو...
اما تو هستي.
اين را دلم مي گويد كه به تو نزديك ترين است.
اين را دلم مي گويد كه به تو عاشق ترين است.
محمود اكرامي

 



صبح ترين خواب يوسفان

سلام بر تو كه راه خانه دوست را مي داني. سلام بر سلام هاي تو، سلام بر گريه هاي تو در دشت هاي زرد غيبت، سلام بر تو كه وعده خدايي، موعود زماني، شكوه زميني.
ستارگان تمام شده اند، ديگر ستاره اي براي شمردن نمانده است. شب را سر بيداري نيست و روز بهانه آمدن ندارد. جمعه ها، چه دلگير روزهايي است! هفته ها چه انباشته ايام خالي از لطفي است!
سال شمار عمر ما، به دست باد ورق مي خورد، برگ از گل مي هراسد و باد از ابر، اما من سخن گفتن با تو را از عندليبان باغ آموختم، همان مرغاني كه هميشه گل را ميان جنگل شاخه ها گم مي كنند.
اي صبح ترين خواب يوسفان! با چشم اين همه يعقوب چه خواهي كرد؟ تبار ابراهيم در گذر از آتش انتظارند! هر لحظه فرجنامه ظهور مي خوانند و دمساز با عاشقانند.
رضا بابايي

 



بيا كه بي تو ...

بيا كه بي تو آينه ها، زنگار غربت گرفته اند و قطار آشنايي ها، فرياد غريبي مي كشد، هيچ كس حريم اطلسي ها را پاس نمي دارد و بر داغ لاله ها مرهم نمي گذارد. بيا كه بي تو قنوت شاخه ها، اجابتي جز غروب تلخ خزان ندارد.
بيا كه بي تو كدام دست مهر، سرشك غم از ديدگان يتيمان برمي گيرد؟ و كجاست آغوش مهرباني كه دل هاي زخمي را به ضيافت ابريشمي بخواند.
بيا كه بي تو آسمان دلم اسير تيرگي هاست و هرگز ستاره اميد در برج اقبال، رحل خوش بختي نمي افكند.
اي آب آب، رودخانه ها عطش ديدار تو را دارند و در بستر انتظار به سوي درياي ظهور تو شتابان اند.
قامتي به استواري كوه، دلي به بي كرانگي دريا، طراوتي به لطافت سبزينه ها، سينه اي به فراخي آسمان ها و صميميتي به گرمي خورشيد بايد تا تو را خواند و كاروان دل ها را به منزلگاه اميد كشاند. اين همه را كه اندكي بيش نيست، از دل شكسته ترين منتظران تاريخ دريغ مدار، كه ظهور تو اجابت دعاي ماست.
نرجس امامي پناه

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14