(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 13 مرداد 1388- شماره 19427
 

بچه هاي محل
جگر شير
ماجراهاي مدرسه
پند مادرانه
پيرمرد و دريا
آقاي عزيزي سلام.
داستانك



بچه هاي محل

محمد عزيزي (نسيم)
مكتب الرضا عليه السلام
هر چه اشك ريختم و التماس كردم فايده اي نداشت .عاشق كتاني ميخي كفش ملي شده بودم و از مادرم مي خواستم كه برايم بخرد .
مادرم مي گفت تا سر برج صبر كن . سر برج هم مي آمد و مي رفت اما مادرم برايم كتاني نمي خريد .
تا اين كه يك روز به گوش مادرم رسيد كه بعضي از بچه هاي محله مان به كلاس قرآن در مسجد امام رضا عليه السلام مي روند .
مادرم مرا صدا زد و گفت : اگه به كلاس قرآن بري برات كتاني مي خرم .
خوشحال شدم و دست در دست مادرم رفتيم مكتب الرضا (ع) . گفتند بايد عكس و فتوكپي داشته باشم .
عكس نداشتم . رفتم عكاسي شاكري و گفتم : عكس فوري مي خوام .
عكس انداختم ؛ عكسي كه چند دقيقه بعد در آب جوش كتري ظاهر شد !
صورتم كمي سياه افتاده بود ولي از فوري بودنش خيلي خوشحال بودم .
رفتم مكتب الرضا (ع) و نشستم پاي درس آقاي افشار ، آقاي احساني ، آقاي بيدگلي و ... .
بچه هاي محله مان هم در آنجا با چند كلاس بالاتر از من درس مي خواندند .
سال 59 كلاس چهارم بودم اما درمكتب الرضا (ع) سال اول . اين بود كه نشستم به هجي كردن آن هم با روشي جالب و قديمي .
به فتحه زبر ، به كسره زير و به ضمه پيش مي گفتيم .
الف زبرا
با زبر ب
تا زبر ت
و...
در آنجا بود كه يادگرفتيم صلوات يك شعار زيبا و اعتقادي است. ما بعد از صلوات همه با هم مي گفتيم :
درود خدا بر محمد و پيروانش
بلاي حق بر تمام ظالمين .
مكتب الرضا (ع) با گذشت بيش از سي و چند سال از عمر بابركتش هنوز هم دارد شاگرد ان قرآني تربيت مي كند و من هم از افتخاراتم اين است كه روزي در مكتب الرضا (ع) درس خوانده ام .
ادامه دارد




 



جگر شير

از همون اول كه فرستادنشون خط اين جغله بچه خيلي تو چشم مي زد. معلوم بود از اوناست كه با پارچه گذاشتن تو كفش و دستكاري تو شناسنامه اعزام شده. بچه بودها دو وجب بيشتر قد نداشت. پشت لبش هنوز سبز نشده بود. اما اداي بزرگ ترها رو در مي آورد، مثل آدم حسابي ها حرف مي زد... خيلي مثلا مودب بود مثل بقيه اذيت نمي كرد، ادا اصول نمي ريخت كلا يه جوري بود از اولش ازش خوشم نيومد. اصلا وقتي ديدمش يبس شدم. نچسب مي زد. شانس زد صاف اومد تو دسته من. خدا مي خواست بهم نشون بده.
از وقتي هم اومد تو دسته، من باهاش لج بودم. بقيه خيلي آدم حسابش مي كردن اما من نه. جغله بچه اصلا با هم سن و سالاش نمي جوشيد. انگاري از دماغ فيل افتاده پايين. نه اينكه سوسول باشه و اينا اتفاقا پايه هم بود. با بچه ها مي خنديد اما گفتم كه مثل اين آدم حسابيا بود. قهقه نمي زد مثل بقيه، فقط يك خنده كوچيك؛ لبخند. شبا بلند مي شد پوتين ها رو با دستمال تميز مي كرد، آفتابه ها رو آب مي كرد بعدشم مي رفت نماز شب مي خوند. نه مثل بقيه تو چادر حسينيه كه، مي رفت وسط بيابون اون جا نماز مي خوند. از همين كارش بدم مي اومد ديگه. انگار صاف از بغل خدا خودشو ول كرده بود رو زمين. يه جوري ريا بود انگار اين كارا.
خدا من رو ببخشه خيلي اذيتش كردم. كارش رو راه نمي انداختم كه هيچ، الكي هم بهش مي توپيدم. هيچي هم نمي گفت. اينش بود كه بدتر منو جوشي مي كرد. بعدا بچه ها به من گفتن كه «هي بهش مي گفتيم چرا هيچي نمي گي بهش كه اينقدر اذيتت مي كنه و الكي بهت چيز مي گه، مي گفت فرمانده است نبايد رو حرفش حرف زد. بايد از فرماندهامون اطاعت كنيم. امام گفته خدا هم تو قرآن گفته بعد براشون آيه خونده بود كه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم» و منو «اولي الامر» گرفته بود. حالا من چي بودم مگه؟!
يه فرمانده ساده. كه اين آخري ها شد فرمانده گروهان.
اولش كه اومده بود عملياتي نشد. يه چهار پنج ماه بيكار بوديم. يه بار همون اولا شديم پشتيباني كه اصلا به حضورمونم نيازي نشد. اين چهار پنج ماه همه مرخصي گرفتيم و رفتيم، الا اين. يه بار اومد پيشم گفت: «شما باهام كاري ندارين؟ اگه اجازه بدين مي خوام مرخصي بگيرم اگه دسته نيازي نداره برم يه هفته اي برمي گردم» سفت بهش توپيدم كه «مگه الكيه آدم بخواد بره مرخصي. اومدي جنگ خونه خاله كه نيست كه امروز بري فردا بياي...»
يه كم همين چيزها بارش كردم، بيچاره هيچي نگفت، رفت. تازه من اصلا كاره اي نبودم مي رفت فرماندهي راحت بهش مرخصي مي دادن. بچه هام بهش گفته بودن بره بگه بهش مرخصي مي دن گفته بود نه، فرماندم گفته نيازت دارم. من كه خودم يه ده روز برگشته بودم شهر. اين بچه ها رفته بودن خودشون صحبت كرده بودن خود فرمانده اومده بوده با دست خودش بهش مرخصي داده بود...
از شهادتش بگم؟! چشم...
همون بعد از مرخصي بود. يه ماه بعدش بود كه عمليات شد. شب عمليات همه سربند مي بستند و پشت لباسشون چيزي مي نوشتند و از اين حرفا. اين خودش با ماژيك پشت لباسش گنده نوشته بود «جگر شير نداري سفر عشق مرو» من اينو كه ديدم كپ كردم. همه «راهيان كربلا» و «مي رم تا انتقام سيلي زهرا را بگيرم» و اين جور چيزا مي نوشتند، اين اومده بود شعر نوشته بود، اونم شعر بي ربط. همون جا چقدر مسخره اش كرديم. نه فقط من. كه همه بچه ها... همون دو روز آخر اسمش شده بود «آقاي جگر». شب كه راه افتاديم... بايد كلي پياده مي رفتيم، بعدش به عنوان نيروي كمكي وارد عمل مي شديم. تازه تاسيس بود گردانمون هميشه نيروي كمكي مون مي كردن. شب كه مثلا بايد با سكوت كلي راه رو پياده مي رفتيم با گرا و گيري و اين حرف ها و كسي هم اگه حرف مي زد خود ما كه مسئولشون بوديم بايد تذكر مي داديم بهشون اما من نه اينكه لج بودم باهاش، شروع كردم هي به اين تيكه انداختن «آقاي جگر شير مواظب باش.» «جغله جگر، فاصله رو حفظ كن» و از اين حرفا. به هم ريخته بودم كل گردان رو با اين حرفام. آخرش منتقلم كردن سر صف كه ديگه به اين بدبخت گير ندم. روز اول - دوم مشكلي پيش نيومد، يعني هنوز نبايد وارد عمل مي شديم.
شب دوم... آره ديگه مي شه دومين شب، شب سوم يعني... بعد از اون شب شب بعدش نه ، شب بعديش بود. بي سيم زدن كه بايد سريع وارد عمل بشيم. رفتيم اون يكي گردان كه قبل ما اونجا بود لت و پار شده بود تا تونسته بود ميدون مين رو پاك سازي كنه. حالا رسيده بودند به خاكريزا و دو تا تيربار بودن كه نمي تونستن خاموششون كنن. مهمات هم كم داشتند. ما رفتيم پيششون، بماند با چه سختي. ما هم زمينگير شديم. اينقدر آتيش مي باريد و توپ و منور و تيربار كه زمين وآسمان روشن شده بود. لا مصب يه جوري هم بود كه بايد مي گرفتيم سنگراشون رو تا يه تيپ ديگه از اون طرف بتونه بياد بالا.
ما اون پشت زمينگير شده بوديم، تيربارچي عراقي هم رو ما تسلط داشت، كسي بلند مي شد شصت تا تير تو شيكمش خالي مي كرد. تير باراشون مثل تيربار ما نبود كه انگار تك تير انداز باشه از زور نداشتن فشنگ. اينا سه چار تا سري فشنگ به هم مي بستند كه وقتشون سر جا زدن فشنگ گرفته نشه. اونقدر تير مي زدن كه لوله تيربارشون ذوب مي شد. خيلي از سنگراي تيرباري كه گرفتيم يه لوله زاپاس هم تو سنگر بود...
داشتم مي گفتم، ما مونده بوديم كف زمين نمي تونستيم جم بخوريم، از اون ور هي بي سيم مي زدن و فرمانده هي نقشه مي ريخت كه چطوري خاموش كنيم تير بارو . آر پي جي هامون هم داشت تموم مي شد. دو سه تا بيشتر نمونده بود موشك برامون. تا بلند مي شد كسي كه آر پي جي بزنه گفتم كه بهش تير مي زدن. اونم براي اينكه موشكش نخوره با خودش زمين و بچه ها رو داغون كنه فقط ماشه اش رو فشار مي داد كه موشك بره و بچه ها رو داغون نكنه. بعدش خودشم مي افتاد و شهيد مي شد.
يهو ديدم يكي بلند شد آر پي جي رو دوشش. از بغل كه نگاه مي كردي قشنگ يه صليب مي ديدي يه صليب كه اين دسته هاش يه مقدار بلند بود .
آرپي جي با موشكي كه روش بود قشنگ اندازه قدش بود. اولش نشناختمش. بعد از طرز وايسادنش و حرف بچه ها فهميدم خودشه. بلند شد و موشك رو زد و سريع خودشو انداخت رو زمين . يه لحظه سرم رو بلند كردم ، خورده بود جلوي سنگر، به خاطر قدش بود، اگه قدش بلند تر بود قشنگ مي خورد به سنگر و خاموشش مي كرد.تازه تا حالا نديده بودم آر پي جي بزنه ، حداقل اولين دفعه اش بود كه تو عمليات آر پي جي مي زد تو عمليات آر پي جي زدن خيلي سخته، تير مياد از هر طرف و...
چشم، داشتم مي گفتم . خيال كردم اينم شهيد شده. ديدم مي گن سالمه. هيچيش هم نشده بود. سر و مر و گنده. معجزه بود. اون همه تيري كه تير بارچي زد چه جور به اين نخورده بود... خواست خدا بود ديگه.
بازم كم نياوردم. با پر رويي انگار نه انگار كه پا شده سنگر رو بزنه شروع كردم دوباره به تيكه انداختن كه «آقاي جگر زدي يه موشك حروم كردي... اين بود جگر شير؟» از همين حرفا ديگه... كسي هم نبود اون جا بهم بگه مردي خودت بزن...
داشتم همين حرفا رو مي گفتم كه يهو ديدم نيم خيز بلند شد و مثل فشنگ دويد سمت سنگر صداي تير بار دوباره بلند شد جرأت نكردم سرم رو ببرم بالا. زير نور منورا اما مي ديدم تيكه هاي خون وگوشتش رو كه مي پاشه رو هوا. صداي تيربار يهو با يه صداي انفجار گنده خفه شد. نور منفجر شدن سنگر تيربار آسمون رو مثل روز روشن كرد، منورا تو نورش گم شدن. الله اكبرا بلند شد، همه روحيه گرفتن و بلند شديم وحمله كرديم بهشون. اصلا يادم نبود كه اين جغله بچه چي شد بالاخره...
فردا دم دماي ظهر بود، قرار شد من با يكي ديگه برم سراغ جنازه هاي ديشب . ببينم چي به چيه، هماهنگي كنيم انتقال بديمشون معراج، رسيدم جلوي همون تيربار . جنازه به صورت افتاده بود جلوي سنگر . نشناختمش اول. اوني كه باهام بود، از گروهان ما هم نبودها اما شناختش . گفت: «دراز كشيده بودم. بعد از اون كه آر پي جيش خطا رفت خيلي ناراحت شد، يكي هم بود هي بهش تيكه مي انداخت. نفهميدم كي بود. اينم گفت راست مي گه. بايد جبران كنم، نارنجكش رو برداشت، فهميدم مي خواد چيكار كنه، هر چي خواستم جلوش رو بگيرم قبول نكرد نارنجك رو از ضامن كشيد و دويد طرف سنگر . سرم رو بالا گرفته بودم و نگاه مي كردم. تير بار چيه هر چي بهش تير مي زد نمي افتاد. رسيد جلوي سنگر نارنجكش روپرت كرد توي سنگر و همون جلو با سر خورد رو زمين بعدشم كه سنگر رفت هوا».
رفتيم پيش جناره اش نگام افتاد به پشت لباسش، همون«جگر شير نداري سفر عشق مرو». قشنگ جايي كه نوشته بود «عشق» با خونش قرمز شده بود. چه خوش خطم نوشته بود. همون جا مهرش افتاد رو دلم. نشستم رو زمين و زار زار گريه كردم. گريه كردم . گريه كردم به حال خودم كه اينقدر بد در موردش فكر مي كردم.
همين ديگه... بفرماييد چايي هاتون يخ نشه... دوربين خاموشه ديگه؟... الان دارم اينا رو مي گم، چون مادرشم همين سه چهار ماه پيش مرد . خدا بيامرزدش. روم نمي شد جلوش بگم كه از بچه اش بدم ميومده. حالا كه موقع مردنمونه بايد همينا دستمونو بگيرن0 راستي كي پخش مي شه اينا؟... حتما بهشون بگو زيرش قبل اسمم بنويسن «حاجي» ...آخه نگي حاجي كسي نمي شناسدم... خانم ميوه ها چي شد. آوردي؟
محمد حيدري/ قم

 



ماجراهاي مدرسه

مجيد درخشاني
آن روز، امتحان رياضي بود. دانش آموزان، مرتب و منظم، روي صندلي توي سالن نشسته بودند.
آقا معلم، سوال ها را بين دانش آموزان توزيع كرد. آقاي ناظم رو به روي در سالن ايستاده بود و مواظب بچه ها بود. به جز، صداي خش خش ورقه هاي امتحان، صداي ديگري به گوش نمي رسيد. سكوت سالن را پر كرده بود.
سوالات كه پخش شد و به همه دانش آموزان رسيد. آقاي ناظم به ساعتش نگاه كرد و گفت: « شروع كنيد! يكساعت وقت داريد.»
دانش آموزان، شروع به نوشتن پاسخ سوالها كردند.
آقاي ناظم دستهايش را به پشت گرفت و آرام شروع به قدم زدن كرد. او چند قدم كه جلو رفت، ناگهان نگاهش به يكي از دانش آموزان افتاد. دانش آموز كه لاغر و ضعيف بود، سخت به فكر فرو رفته بود، به ورقه سوالات خيره شده بود، گاهي با مشت به سر و گاهي هم به روي زانويش مي زد.
آقاي ناظم به كنار پسر آمد و با تعجب پرسيد: «پسرم، آيا سوالات خيلي مشكل است يا...؟»
پسر به آرامي سرش را تكان داد و گفت:«نه آقا، سوالات، اصلاً... مشكل نيست. جواب آنها خيلي مشكل... است!»
رنگ
آن سال، معلم ده تقي آباد بودم. دهي كه دهها كيلومتر با شهر فاصله داشت. توي همان مدرسه ده، درس مي دادم و زندگي مي كردم.
يكي از روزهاي سرد زمستان بود. آن روز كنار بخاري نشسته بودم و رنگ هاي مختلف را به دانش آموزان كلاس اول ياد مي دادم. از بچه ها مي خواستم كه با گچ هاي رنگي روي تخته سياه شكلي بكشند و نام رنگ را بگويند.
بيشتر دانش آموزان اسم رنگها را به خوبي ياد گرفته بودند.
براي اينكه، درس را مرور و تمرين كنم، رو به بچه ها ايستادم و گفتم: «توجه كنيد! الان فكرتان را ببريد توي خانه خودتان؛ ببينيد توي خانه تان چه چيزهايي است كه رنگ آن مثل رنگ بعضي از چيزهاي توي كلاس است.»
هنوز مدتي نگذشته بود كه غضنفر بلند شد ايستاد و گفت: «آقا مدير، اجازه.» او هيكل چاق و قد كوتاهي داشت، اكثر اوقات اجازه مي گرفت كه به دستشويي برود. به كله گرد و چشمهاي درشتش نگاه كردم و گفتم: «بله، حتماً دوباره مي خواهي بروي دستشويي!. گفت: «آقا مدير، اجازه؟ نه... مي خواهم رنگ را بگويم.»
با خوشحالي گفتم: «بفرما، آقا غضنفر جان.»
غضنفر گفت: «آقا مدير، اجازه؟ ما يك الاغ توي... خانه داريم... كه رنگ آن مثل... رنگ كت شما است... درست همين رنگ، ... سياه...سياه.»
مسابقه
مسابقه دوميداني دانش آموزان با سوت مربي ورزش آغاز شد.
جلال، به سرعت برق و باد مي دويد و همه شركت كنندگان را پشت سر مي گذاشت.
معلم ورزش با خوشحالي گفت: «بارك ا...، همينطور بدو... تو پيروز مي شوي... تماشاگران براي او سوت مي زدند. پدر و برادرش و دوستانش او را تشويق به دويدن مي كردند:
- جلال، بدو! برو! بارك ا...
- جلال برنده ميشه...
چيزي به خط پايان نمانده بود. جلال جلوتر از همه بود. تا پيروزي او فقط 3-4 متر باقي مانده بود.
ناگهان جلال سرعتش را كم كرد. همه با ناباوري به او نگاه كردند. معلم ورزش داد زد: «چي شد؟... چكار مي كني؟»
همه دانش آموزان شركت كننده در مسابقه از جلال جلو زدند و از خط پايان گذشتند.
پدر جلال از زور ناراحتي، محكم توي سر خود كوبيد.
برادرش به گريه افتاد.
معلم ورزش پكر و گرفته شد و روي زمين نشست.
جلال آخرين نفري بود كه از خط پايان گذشت.
كمي بعد، همه به طرف او رفتند و دورش حلقه زدند.
پدرش گفت: «چي شد پسرم، چرا يكدفعه از سرعت خودت كم كردي و مسابقه را باختي؟»
جلال، نفس اش را بيرون داد، چندبار سينه اش را صاف كرد و با غرور گفت: «آخه پدر؛ مگر شما تو تلويزيون نمي بينيد كه قهرمانان دو، نزديك خط پايان كه مي شود، يواش يواش مي روند...؟!.
پدر، رنگش پريد و خشمگين زد توي سر جلال و گفت: «خاك بر سرت، آنها از خط پايان مي گذشتند، بعد يواش يواش مي رفتند.»
جلال راه افتاد و گفت: «نه بابا، يعني من اشتباه مي كنم؟»

 



پند مادرانه

راستي سلام بچه ها
عرض احترام بچه ها
قصه اي برايتان نوشته ام
قصه اي قشنگ و دلنشين و ناز
همكلاسي ام كه نام او محمد است
هفته ي گذشته روز جمعه رفت باغ
مثل هفته هاي پيش
با دو چرخه ي روان و راحتش
اشتباه هفته ي گذشته را دوباره كرد
دفتر و كتاب خويش را
پاره كرد
مادرش -همان هميشه مهربان-
داد زد محمدم! عزيز جان!
اين كتاب درس، پيش تو امانت است
باز هم كتاب پاره مي كني؟
اشتباه خويش را دوباره مي كني؟
دفتر و كتاب خود عزيز دار بي شمار
قدرشان بدان عزيز من
تو زرنگ و زيركي
با كتاب خود كه يار مهربان توست
مهربان بمان
دفتر تو خواهر كتاب توست
اين دو تا برادرند و خواهرند
خواهر و برادري، به نام دفتر و كتاب
بي حساب
در تمام عمر
يار و ياور تواند
مثل مادر تواند
احترامشان چو احترام مادر تو
واجب است
بچه هاي درس خوان كتاب پاره مي كنند؟
اشتباه كرده را دوباره مي كنند؟
گفت بعد از آن محمد زرنگ
چشم مادرم، بعد از اين
احترام مي كنم
به خواهر و برادرم
مرضيه اسكندري- قزوين

 



 



پيرمرد و دريا

«پيرمرد و دريا» يكي از آثار شناخته شده ادبيات و يكي از بهترين آثار «ارنست همينگوي» است، نويسنده اي كه برخلاف برخي از شخصيت هاي داستان هايش، مانند شخصيت اصلي داستان «پيرمرد و دريا»، خود انساني ضعيف و كم اراده بود. اين كتاب، داستان درياست و پيرمردي مهربان و فروتن كه فكر مي كند براي ماهيگيري خلق شده، پيرمردي كه سال ها به حرفه ماهيگيري مشغول بوده و با دريا انس گرفته و يكي شده است، به دليل همين موضوع دريايي داستان است كه نويسنده از اصطلاحات دريايي زيادي بهره جسته و داستان به نوعي دريازده! شده است.
شخصيت محوري داستان، پيرمردي است خوش قلب و فقير و علاقه مند به ورزش بيس بال كه حتي به هنگام خواب هم دريا و موجودات شگفت انگيزش با او هستند. پيرمرد دوست و همراهي نيز دارد، يك پسر كوچك كه ماهيگيري را از پيرمرد آموخته و اكنون با كس ديگري به دريا مي رود. ماهيگير سالخورده بعد از هشتاد و چهار روز بدشانسي و ناكامي در صيد ماهي، روز هشتاد و پنجم به اميد گرفتن ماهي رهسپار دريا مي شود و اين رمان، حكايت ماجراجويي او در دريا و جنگيدن او با جانوران دريا تا آخرين توان است. هر چند «سانياگو» موفق به صيد ماهي بزرگ و باشكوه، بعد از يك جنگ طاقت فرسا، مي شود اما در آخر كوسه (بمبك)هاي درنده دريا، ماهي بزرگ را از او مي گيرند و پيرمرد خسته و ناكام به كلبه اش بازمي گردد.
آشنايي با نويسنده:
«ارنست ميلر همينگوي» برنده جايزه نوبل ادبيات (1954)، يكي از نويسندگان برجسته دنيا است، نويسنده اي كه مبتلا به بيماري «دوقطبي» بود، يعني در لحظاتي بسيار شاد و در مواقعي بسيار ناراحت بود، نويسنده اي با پاياني تلخ، اندوهبار و غيرعقلاني!
او در سال 1898 ميلادي در ايالات متحده آمريكا متولد شد و بعد از شركت در جنگ جهاني اول با كوله باري از تجربه به خانه بازگشت. همينگوي نخستين رمان خود را در سال 1926 به نام «خورشيد بازهم مي دمد» نوشت، از ديگر آثار او مي توان به كتاب هاي زير اشاره كرد:
«وداع با اسلحه»، «تپه هاي سبز آفريقا» و «در امتداد رودخانه به سمت درخت ها».
سرانجام ارنست همينگوي در صبح روز اول ژوئيه 1961 در خانه اش با دو گلوله تفنگ شكاري، مغز خود را پريشان كرد و به زندگي اش خاتمه داد.
فاطمه شهريور (باران)-15 ساله- تهران

 



آقاي عزيزي سلام.

مدتي غيبت داشتم و دليل آن هم درس خواندن براي كنكور بود. حالا كه كنكور تمام شده باز هم شروع به نوشتن كردم واميدوارم شما با نظرات خود به بهتر شدن نوشته هاي من كمك كنيد.
با سپاس از شما
علي رضائيان/ تهران
يك سلام و يك جواب
وقتي جوابي كه به نامه ام داده بوديد رو خوندم، از يه موضوعي خيلي ناراحت بودم. وقتي ديدم از مدرسه نامه دارم از اون لبخندهاي مخصوص خودم زدم. مي دونيد وقتي به نامه آدم جواب مي ديد حس خوبي به آدم دست مي ده. حس مي كنه وجود داره، حس مي كنه وجود داريد. باورش مي شه طرفش يكيه مثل خودش. ممنون.
راستي آقاي نسيم، شما فيلم «نامه اي به خدا» رو ديديد؟ فيلمي كه توش دو تا بچه به خدا نامه نوشتن و گفتن كه مادرشون مريضه و پول ندارن عملش كنن؟ نامه شون رو مأموراي پست خوندن و آرزوشون رو عملي كردن؟ من نمي دونم يكي از دوستان صفحه مدرسه چند سالشه كه آنقدر صاف و ساده و بي واهمه نوشته... نوشته از چيزهايي كه اگر من بخوام ازشون بنويسم نمي ذارم اسمم چاپ بشه. نميشه كاري كرد كه اين دوستمون آرزو به دل نمونه؟ نميشه غول چراغ جادوش بشه مدرسه؟ نميشه وسيله خدا باشه مدرسه؟ مدرسه با همه شاگرداش؟ نمي شه؟
رقيه حاجي باقري/ تهران 7/5/88
دوست قديمي و صميمي مدرسه!
سلام بر شما و احساسات پاكتان.
از اين كه به فكر دوستان مدرسه اي هستيد خوشحاليم و خدا را شكر مي كنيم كه پل اين ارتباط هاي قشنگ و سالم شده ايم. از دقت شما در مطالب بچه هاي مدرسه سپاسگزاريم.
مدرسه

 



داستانك

گوشي
يك ماه بود كسي به من زنگ نزده بود،حتي يه پيامك.
فكر مي كردم هيچكس من رو به ياد نداره و همه فراموشم كردم.
تو همين فكر! بودم كه يادم افتاد،
يك ماه پيش گوشي همراه رو خاموش كردم.
علي رضائيان/ تهران

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14