(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


دوشنبه 12 مرداد 1388- شماره 19426
 

علل شكوفايي و انقراض تمدن ها
زيربناي گفتمان اصلاح طلبي(3) اعتقادات رهبران نهضت پروتستانتيسم



علل شكوفايي و انقراض تمدن ها

كاظم رحيمي
از مهم ترين وظايف و مسئوليت هاي بشر در زمين، آباداني آن است كه از آن به تمدن ياد مي شود. تمدن كه به معناي شهرنشيني نيز گفته اند، درحقيقت نوع خاصي از توسعه مادي و معنوي است كه در جامعه بشري رخ مي دهد. تمدن هاي بشري شامل مجموعه پيچيده اي از پديده هاي اجتماعي قابل انتقال، حاوي جهات مذهبي، اخلاقي، زيباشناختي، فني، عملي و مانند آن است كه مشترك در اجزاي همه يك جامعه وسيع و يا چندين جامعه مرتبط با يك ديگر است.
تمدن بشري، معنا و مفهوم ديگري از همان آباداني زمين است كه خداوند به عنوان وظيفه و مسئوليت برعهده انسان ها نهاده و به عنوان هدف مياني براي بشر تعريف و تعيين نموده است.
با اين همه گزارش هاي قرآني و تاريخي نشان مي دهد كه تمدن هاي بشر فراز و فرودهاي بسياري را به خود ديده است و برخي از آن ها يا به طور كلي نابود شده و آثاري از آن ها به جا نمانده و يا خرابات و آثاري از آن ها در گوشه و كنار زمين برجا مانده است.
از آن جايي كه تمدن به عنوان يك هدف براي مسلمانان و دولت اسلامي تعريف شده، لازم است براي دست يابي پايدار به تمدن بزرگ وكامل، سنت هاي الهي در ايجاد و بقاي تمدني، شناسايي و معرفي شود. به اين منظور نويسنده اين مطلب به تحليل قرآن درباره سنت هاي الهي در اين حوزه پرداخته كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.
تمدن هاي بزرگ
گزارش هاي بسياري در قرآن به حوزه تمدني پرداخته و تمدن هاي باشكوه و بزرگي را در طول تاريخ شناسايي و معرفي كرده است. از جمله اين تمدن هاي بزرگ مي توان به تمدني اشاره كرد كه در يمن توسط قوم سبا ايجاد شده بود. آيات 22 تا 42 سوره نمل به اين تمدن و ويژگي هاي آن پرداخته و تحليل خود را درباره علل و عوامل معنوي و مادي شكوفايي و انحطاط آن ارايه نموده است.
از ديگر تمدن هاي به نام تاريخ بشري مي توان به تمدن قوم ثمود اشاره كرد كه وارث تمدني و سرزميني قوم عاد بودند. اينان به سبب تراكم ثروت و دانش و تجربيات باقيمانده از تمدن عاديان، توانسته بودند به تمدن شهري بزرگي دست يافته و سازه هاي برجسته و مهمي از خود به جا گذارند.
آياتي چون 73 و 74 سوره اعراف و 80 و 82 سوره حجر و 141 تا 149 سوره شعراء و 45 تا 52 سوره نمل به تحليل و معرفي حوزه تمدني ثموديان پرداخته و علل و عوامل شكوفايي و انحطاط آن را بررسي و تبيين نموده است.
از ديگر تمدن هاي پيشرفته و بزرگ مي توان به تمدن قوم عاد اشاره كرد كه خداوند در آياتي چون 123 تا 129 سوره شعراء و نيز 6 تا 8 سوره فجر به پيشرفت هاي آنان در حوزه معماري و بناسازي توجه داده و به نسل هاي معاصر هشدار مي دهد تا در اين باره تفكر و انديشه كنند و با توجه به سازه ها و بناهاي عظيم به جا مانده از ايشان دريابند كه چگونه كساني كه سازه هاي معماري به اين عظمت و شكوه را پي افكنده اند از ميان رفته و اثري از ايشان به سبب كفر و كفران جز همين سازه ها باقيمانده نمانده است.
خداوند در سوره فجر توضيح مي دهد كه مردم عاد، شهر ارم را ساخته بودند كه در ميان آيندگان به سبب جلوه ها و ويژگي هاي مهم شهرسازي و معماري به صورت ضرب المثل در آمده است. آنان مردماني بسيار قوي هيكل و نيرومند و داراي هوش و ذكاوت بسياري بودند و هر چند فاقد عقل معاد بودند ولي از عقل معاش به شكل كامل بهره مند بودند. از اين رو به صراحت در توصيف ويژگي هاي مردم عاد مي فرمايد: ارم ذات العماد التي لم يخلق مثلها في البلاد؛ ارم، داراي سازه ها و ساختمان هاي بلند و عظيم بود كه همانند آن در شهرسازي خلق نشده است. اين بدان معناست كه مردم عاد، بسيار باهوش و توانا بودند كه در شهرسازي به چنان رشدي دست يافته بودند كه همانند آن ايجاد نشده است.
البته قرآن گزارش هايي نيز از تمدن هاي مصر باستان چون دوره فرعونيان (اعراف آيه 137 و شعراء آيات 53تا 58 و قصص آيه 38 و زخرف آيه 51 و آيات ديگر) و دوره شاهي كنعانيان و عصر يوسفي (يوسف آيات 46 تا 56 و 100 و 101) ارائه مي دهد و به علل و عوامل شكوفايي و انحطاط آنها مي پردازد.
علل و عوامل شكوفايي تمدني
قرآن در اين آيات هنگامي كه به تحليل انحطاط تمدني مي پردازد نگاهي به علل شكوفايي نيز مي كند. بي گمان برخي از اموري كه به عنوان علل انحطاط معرفي شده، ضد همان را مي بايست به عنوان علل و عوامل شكوفايي درنظر گرفت.
خداوند به نقش دولتها در شكوفايي تمدني در آيات بسيار توجه مي دهد. از جمله اين آيات مي توان به آيات 46 تا 56 سوره يوسف و 83 تا 69 سوره كهف و 16 و 17 و 44 سوره نمل و 12 و 13 سوره سبا و 34 تا 39 سوره ص اشاره كرد. در همه اين آيات به اين نكته توجه داده شده است كه تمدن هاي بزرگ بشري همواره درسايه دولتها و حكومتهايي پديد آمدند كه در مسير آموزه هاي وحياني گام برداشته اند. دراين آيات به تبيين مهمترين علل شكوفايي تمدني به نقش رهبران الهي نيز توجه داده شده است و تبيين گرديده كه چگونه رهبران الهي با بهره گيري از آموزه هاي وحياني و عمل به آن، شرايط و بستر مناسبي براي شكوفايي تمدني پديد آوردند.
همان آيات به شكل ديگري مي كوشد تا به منشأ تمدني نيز اشاره كند و تبيين نمايد كه مشيت و اراده الهي است كه اجازه داده چنين تمدن هايي درجوامع بشري شكل بگيرد تا عبرت و شاهدي براي توانمندي بشر باشد.
مجموعه اين آيات به بهره گيري درست و مناسب نعمت ها و ثروت هايي كه دراختيار بشر قرار گرفته است به عنوان مهمترين عامل پس از عوامل پيش گفته اشاره مي كند.
البته مي توان همين عوامل را نيز به عنوان عوامل بقا و پايداري تمدني در يك مقطع تاريخي برشمرد.
خداوند در آيه 13 سوره سبأ به صراحت به نقش بهره مندي درست از نعمت و ثروت و به كارگيري آن در مسير كمالي و تكاملي بشر و جامعه اشاره مي كند و سپاسگزاري و شكر نعمت را علت شكوفايي و پايداري تمدني مي داند كه حضرت سليمان پيامبر(ع) با مركزيت قدس پي ريزي كرده بود.
شكر در كاربردهاي قرآني داراي معناي گسترده اي است كه شامل بهره مندي بهينه ثروت و نعمت و به كاربري درست آن در جاي مناسب در جهت كمال مي شود. براين اساس اين كه از خاندان داود پيامبر(ع) خواسته شده تا شكر را اعمال كنند به معناي آن است كه از هر نعمت و ثروت و قدرتي كه خداوند در اختيار آنان نهاده درمسير درست و كمالي بهره گيرند و كفران و ناسپاسي به نعمت هاي الهي نداشته باشند.
عدالت و اعتدال از ديگر عواملي است كه قرآن براي شكوفايي تمدني برمي شمارد. از جمله مي توان به آياتي اشاره كرد كه درباره علت عقب ماندگي تمدني قوم ياجوج و ماجوج است. در اين آيات از افساد و ظلمي كه ازسوي اين قوم صورت مي گيرد خبر مي دهد كه بيانگر اين معناست كه اگر قوم ياجوج و ماجوج راه عدالت را درپيش مي گرفتند و ظلم و فساد نمي كردند به تمدن دست مي يافتند ولي رفتار ضدعدالتي آنان موجب شد تا خود عقب افتاده باشند و شرايط را براي تمدن هاي پيراموني خود سخت كنند. (كهف آيات 83 تا 96)
شكوفايي تمدني چنان كه گفته شد نيازمند حكومت است؛ زيرا بي حضور و وجود حكومت هاي قوي و عادل نمي توان جلوي ظلم و فساد را گرفت و قوانين را به مورد اجرا گذاشت. از اين رو قرآن، حكومت صالح و عادل و قدرتمند را نه تنها نشانه اي از نشانه هاي تمدني برمي شمارد بلكه عامل مهم در آباداني و عمران سرزمين ها مي داند. (همان و نيز يوسف آيه 43 و نمل آيات 22 و 23 و آيات ديگر)
در حقيقت اين حكومت است كه خرده قدرت ها و يا قدرت هاي پراكنده را گرد مي آورد و در مسير يگانه اي به كار مي گيرد. اين گونه است كه مي تواند از توانايي هاي كوچك و پراكنده شهروندان خود بهره گيرد و آن را به شكل مشتي محكم درآورده و يا به بازوي قوي و قدرتمند تبديل كند تا در برابر دشمنان و فسادكنندگان بايستد و يا طرح هاي بزرگ اقتصادي و عمراني را به اجرا درآورد.
تمدن ها نيازمند ثروت و نيروي انساني است كه اين دو عامل خود به عنوان عوامل قدرت حكومت نيز محسوب مي شود. دولت ها براي اجراي طرح هاي عظيم اقتصادي و سازه هاي بزرگ، نيازمند ثروت عظيم و قدرت بزرگ مي باشند. خداوند در آياتي چون آيه 69 سوره توبه و 83 تا 96 سوره كهف و 17 تا 37 سوره نمل و ايات ديگر مي كوشد تا به اين معنا توجه دهد كه علت شكوفايي تمدني ملت ها و جوامع، ثروت و قدرت متمركزي بوده است كه دولت هاي صالح در اختيار داشت. و آن را به درستي به كار مي گرفتند و به اين شكل سپاسگزار نعمت هاي الهي بودند؛ زيرا هدف از هر نعمتي، بهره مندي درست از آن مي باشد كه مفهوم واقعي شكرگزاري است.
در سايه قدرت و ثروت است كه دولت ها مي توانند عمران و آباداني را شروع كنند و ثروت و قدرت را به درستي مديريت كرده و به جا به كار گيرند.
رشد صنعت و ذوب فلزات (كهف آيات 94 تا 96 و قصص آيه 38 و سبا آيه 12 و 13) در كنار دست يابي به فن آوري هاي روز و پيشرفته و افزايش نوآوري و ابتكار (نمل آيه 44 و سبا آيات 12 و 13) و توسعه سدسازي آهنين براي مقابله با تجاوز دشمنان و سدسازي براي مقابله با سيل و يا مهار و مديريت آب (سباء آيه 15 و 16 و كهف آيه 94 تا 96) رشد معماري و برج سازي (سبا آيات 12و 13) و توسعه كشاورزي (يوسف آيات 46 تا 49 و روم آيه 9 و دخان آيه 25 و 26) افزايش ارتباطات و راه سازي و آسان شدن حمل و نقل و امنيت تجاري و رواديد (كهف آيه 93 و سبا آيات 12 و 15 و آيات ديگر) از مهم ترين علل وعوامل شكوفايي تمدني است.
بنابراين مي بايست دولت و ملت براي دست يابي به شكوفايي اقتصادي و تمدني در مسيري گام بردارند كه اين عوامل و شرايط را براي جامعه فراهم آورد. اصلاح الگوهاي توليد و توزيع و مصرف در كنار اصلاح فرهنگ رفتاري و اعتقادي و نگرشي، مي تواند جامعه را به سوي شكوفايي تمدني سوق دهد.
علل و عوامل انقراض
و انحطاط
هر چند كه هنگام بيان علل شكوفايي، برخي از علل و عوامل انحطاط نيز به طور غيرمستقيم و ضمني بيان شد ولي با توجه به اين كه برخي از اين علل در جامعه امروز ما بسيار جلوه دارد و مي تواند تاثيرات سويي به جا گذارد، به بازخواني و تحليل آن ها از نگاه قرآن مي پردازيم.
پيش از ورود به بحث ناگفته نماند كه برخي از علل شكوفايي مي تواند علل ايجادي و بقايي تمدن باشد. به عنوان نمونه مصرف درست و مناسب هر چيزي و به كارگيري بهينه آن، كه در قرآن به عنوان شكرگزاري ياد شده، مي تواند علت ايجادي شكوفايي تمدني و اقتصادي باشد، چنان كه همين عامل نيز مهم ترين عامل در بقاي تمدني است؛ زيرا بسياري از مردم در هنگام شكوفايي تمدني و اقتصادي راه ناسپاسي و كفران را در پيش مي گيرند و به اتراف و رفاه زدگي به عنوان يك رفتار نابه هنجار در حوزه عمل اقتصادي رو مي آورند و يا در كارها راه اسراف و زياده روي در پيش مي گيرند و يا به دام تبذير و ريخت و پاش افتاده و ولخرجي منابع و ثروت را آغاز مي كنند. (سبا، آيات
15-17)
بنابراين مي توان گفت كه علل و عواملي چون سپاس و شكر نعمت با استفاده درست از كالا وخدمات و منابع و نعمت هاي ديگر الهي، مي تواند عامل ايجادي تمدن وشكوفايي آن و نيز عامل بقاي آن باشد؛ چنان كه ناسپاسي و كفران نعمت مي تواند عامل عدم رشد اقتصادي و از ميان رفتن تمدن شكوفا شود.
قرآن، علل و عوامل انحطاط تمدني را به دو دسته علت مادي و معنوي و بينشي و نگرشي دسته بندي مي كند. از نظر قرآن غرور بي جاي بشر كه وي را به استكبار درحوزه رفتاري سوق مي دهد، مهم ترين عاملي است كه نعمت و بركت را از بشر و جامعه مي گيرد و اجازه نمي دهد تا جامعه در مسير رشد و شكوفايي تمدن مادي حركت كند، چه رسد كه درمسير تمدن جامع و كامل مادي و فرهنگي حركت كرده و درمقام خلافت الهي، خود را نشان دهد. (اعراف آيات 73تا 76) زيرا اين دسته از انسانها حاضر به پذيرش آموزه هاي وحياني نمي شوند و به جاي آن كه درمسير تقرب و كمال، گام بردارند، در مسيري مي روند كه ابليس- اين دشمن سوگند خورده -نشان مي دهد. اين گونه است كه از قوانين و اهداف و فلسفه الهي دور مي شوند و در مسير ناقص و يا حتي ضد كمالي گام برمي دارند و تمدن و زندگي خويش را تباه مي سازند. (حجر آيات 1تا 84)
عدم پيروي از آموزه هاي وحياني و قوانين نجات بخش و كمال آفرين الهي موجب مي شود تا راه افساد و ظلم و ستم را درجامعه پيش گيرند و سرمايه هاي مادي و معنوي بشر را درجاي ديگر هزينه كنند كه خود مصداقي از ناسپاسي و كفران نعمت است (اعراف آيات 74-78 و نيز حجر، آيات 80-84 و شعراء آيات 123 و 128و 129و 133و 134و 139و 141و 146- 149و 158).
درهمين مسير عادي و ساده جامعه نيز راه افساد مفسدان را پيروي مي كنند و گمان مي كنند چون برخي از آنان درمقطع زماني توانستند به مكنت و قدرت و ثروت دست يابند مي توان از همان مسير حركت كرد وبه كمالات دست يافت. اين گونه است كه برخي از نادانان نيز به سبب پـيروي از مفسدان و اطاعت از آنان زمينه ساز فروپاشي و انحطاط جامعه و تمدن و شكوفايي آن مي شوند.(شعراء آيات 141و 146-149و 158).
روش زورمدارانه وخشونت آميز افراد جامعه به ويژه دولتمردان مي تواند مهم ترين عامل فروپاشي همدلي و همگرايي و تعاون درجامعه و سقوط و انحطاط آن شود. آن چه انسجام اجتماعي را سبب مي شود، عطوفت و مهرورزي و عدالت است و هرگونه رفتارهاي خشونت آميز به جاي آن كه مردم را درمسير تمدني و كمالي قراردهد، موجب و اگرايي و دلزدگي آنان مي شود و اجازه بهره گيري درست از منابع انساني و ثروت و قدرت مردمي را از دولت و نهادهاي رهبري جامعه سلب مي-كند و جامعه را با فروپاشي دروني مواجه مي سازد.
نقش اشراف درنابودي تمدن
اشرافيگري و خوشگذراني، عامل نابودي بسياري از تمدنهاي بشري بوده است؛ زيرا تمدن ها پس از شكوفايي، از مسير اصلي خود خارج مي شوند و مردم رفاه و خوشگذران با بهره گيري نامناسب از نعمت ها و ثروت آن، را تباه مي سازند و اجازه بهره گيري درست مناسب از ثروت و منابع انساني براي تامين طرح و هزينه هاي كلان اقتصادي به جامعه نمي دهند.( انبياء آيات 11-13 وقصص آيه 58)
مديريت نادرست منابع مالي و انساني و هرز دادن آن عاملي است كه دراين آيات به خوبي تبيين و تحليل شده و به عنوان عامل انحطاط تمدني معرفي مي شود. اشراف به سبب مقامات دنيوي و اعتبار اجتماعي كه درجامعه و بلكه درحوزه مديريت سياسي وقدرت دارند، مي توانند مسير عمومي را تغيير دهند و خط مشي ها و سياست هاي دولتي را دگرگون سازند.
آنان هم مي توانند درالگوسازي نادرست تاثيرگذار باشند و هم قادرند با اعمال نفوذ دربرنامه و سياست ها، بودجه و منابع مالي و انساني دولت و جامعه را به هدر دهند. از اين رو آيات پيش گفته بر نقش منفي اشراف بسيار تاكيد دارد و آن را عاملي مهم درانحطاط تمدني برمي شمارد.
درجامعه امروز نيز همين اشراف هستند كه رفتارهاي اترافي و تبذيري و اسرافي را درپيش مي گيرند و اموال و نعمت هاي الهي را به هدر مي دهند و با الگوسازي نادرست درحوزه هاي مختلف اقتصادي از توليد گرفته تا توزيع و مبادله و مصرف، جامعه را به نيستي و نابودي سوق مي دهند. بنابر اين لازم است كه جلوي اشراف گرفته شود و با فرهنگ سازي اجازه داده نشود تا ايشان درمقام الگوسازي بر آيند و يا مديريت جامعه را دراختيار گيرند و منابع ملي را در سياست هاي نادرست و نابخردانه هزينه كنند.

 



زيربناي گفتمان اصلاح طلبي(3) اعتقادات رهبران نهضت پروتستانتيسم

دكتر محسن حيدري
در بخش هاي قبلي اين نوشتار به مباحثي همچون: ضرورت بحث پيرامون پروتستانتيسم اسلامي، تعريف پروتستانتيسم، خاستگاه پروتستانتيسم در غرب، عوامل نهضت پروتستانتيسم و قيام عليه كليساهاي كاتوليك و نقش كليسا در پيدايش نهضت پروتستانتيسم پرداختيم. اينك در ادامه، دنباله مطالب را پي مي گيريم:
3- مارتين لوتر (1564 م)
مارتين لوتر در 10 نوامبر 1483 در آيسلبن آلمان از پدري تندخو و مخالف روحانيون و مادري محجوب و پارسا متولد شده، و تربيت خانوادگي را در محيطي خشن همراه با شكنجه گذراند، وي تحصيلاتش را در آموزشگاه مانسفلد و دبيرستاني وابسته به يك انجمن برادري سپري كرد. او به آواي دلنشيني آواز مي خواند و به چابكي عود مي نواخت، و به دانشگاه ارفورت در رشته فلسفه مدرسي راه پيدا كرد. در آن دانشگاه اومانيستها نفوذ داشتند و در انديشه لوتر اثر گذاشتند. ولي چون به جهان پس از مرگ مي انديشيد، نتوانست مورد توجه اومانيستها قرار گيرد. از آن دانشگاه در 1505 به دريافت فوق ليسانس در ادبيات نايل شد. آنگاه در دانشكده حقوق مشغول شد. در همانجا علي رغم ميل پدر ناگهان تصميم گرفت رهبانيت پيشه سازد.
اين تصميم را در نتيجه حادثه اي كه براي او پيش آمد گرفت و آن حادثه طوفان وحشتناكي را كه برخاست و صاعقه درختي را در برابر وي خاكستر ساخت. مارتين اين پيشامد را به منزله اخطار خدا براي توبه و طلب رستگاري از گناه پنداشت. در همان هنگام با خداي خويش عهد بست كه اگر از طوفان جان سالم به در برد، رهبانيت پيشه سازد.
قبل از پيوستن به صومعه متعلق به زاهدان آوگوستينوس دوستان خويش را گرد آورد، و براي آخرين بار با آنان به باده گساري و آوازخواني پرداخت. بامداد فردا چون نوآموزي به صومعه درآمد. در صومعه به رياضتهاي سخت و مطالعات مداوم دست زد.
يارهاي همجرگه مارتين اندرزهاي دوستانه به او دادند، كه مسيح با تحمل رنج صليب كفاره گناهان فطري را داده است و با مطالعه آثار صاحب نظران آلمان بويژه تاولر، به رستگاري از گناه فطري بشر، به خداي عادل قادر مطلق اميدوار شد.
به تدريج اين عقيده را بر اثر مطالعه پيدا كرد، كه انسان نه با به جاي آوردن كارهاي نيك بلكه با ايمان راسخ به مسيح به رستگاري دست مي يابد.
در 1508 به صومعه آوگوستينوسي ديگري در ونيبرگ رفت، و در دانشگاه آنجا به تدريس منطق و فيزيك و الهيات پرداخت. مردم وينبرگ به زياده روي در ميخوارگي و عياشي اشتهار داشتند و لذا روزها را غالباً به تنهايي مي گذراند.
در 1510 براي مأموريتي نزد زاهدان آوگوستينوسي رم فرستاده شد. و در آنجا با مفاسد كليساي روم از نزديك آشنا گرديد. پس از بازگشت به وينبرگ به مقام نايب اسقفي رسيد. علاوه بر تدريس كتاب مقدس به طور مداوم در كليساهاي اطراف سخنراني مي كرد.
در خلال سالهاي 1512-1517 لوتر اندك اندك از معتقدات رسمي كليسا روي برتافت. و فروشندگان آمرزش نامه را به باد نكوهش گرفت و در نامه هاي خصوصي خود پاپ را با ضد مسيح و دجال كه در رساله اول يوحناي رسول آمده است، يكسان و برابر خواند. آنگاه عقايد خود را در لوحي نوشت و بر در كليساي وينبرگ آويخت. آن لوح موضوع صحبت تحصيلكرده هاي آلماني شد. هزاران نفر در انتظار چنين اعتراضي بودند. بر اثر انتشار آن افكار فروش آمرزش نامه كاهش يافت. طرفداران كليسا در مقابل او قد علم كردند و دانشجويان به طرفداري لوتر نوشته هاي آنها را به آتش كشيدند. لوتر در پاسخ معارضان رساله اي به لاتيني به نام تصميمات، در آوريل 1518 م نوشت. و نسخه هايي از آن را براي اسقف محل و پاپ فرستاد، و به هر دوي آنان اطمينان داد كه فرماندار و تابع سنت ديرينه كليساست.
لوتر در آن رساله شوراهاي كليسا را بر پاپ مرجح دانسته و بسياري از مقررات كليسا چون زيارت، آمرزش نامه و غيره را به باد انتقاد گرفته بود.
به دنبال آن كليساي روم لوتر را احضار كرد. لوتر طي نامه اي به يكي از حاكمان، از او استمداد كرد كه، شاهزادگان آلمان بايد از استرداد اجباري كارمندان خود به ايتاليا جلوگيري كنند. امپراتور ماكسيميليان با توجه به اينكه در معامله با رم از وجود لوتر مي توانست استفاده كند به فردريك سفارش كرد كه از هيچ گونه مساعدتي به اين راهب دريغ نورزد.
در همان هنگام پاپ براي جهاد با تركان پيشنهاد وضع ماليات زيادي بر كليساها و مردم آلمان داده بود كه توسط ديت آوگسبورگ و امپراتور آلمان رد شد. امپراتور به پاپ توصيه كرد كه در رفتار خويش با لوتر جانب احتياط را رها نكند. لذا پاپ از احضار او چشم پوشيد، و به احضار وي در ديت آوگسبورگ و محاكمه اش نزد كاردينال كايتانوس اكتفا كرد.
لوتر در پناه گارد محافظ شخص امپراتور درديت آوگسبورگ حاضر شد و بدون اظهار ندامت به وينبرگ برگشت. پس از آن لوتر طي بيانيه اي درخواست كرد يك اصلاح ديني عمومي در تمام زمينه هاي مادي و معنوي صورت گيرد.
در پي آن لئو كوشش خويش را براي مصالحه افزايش داد. در توقيع پاپي جديد خيلي مواهب منسوب به آمرز ش نامه ها را رد كرد. پاپ نماينده اي را جهت حل غائله لوتر به آلمان فرستاد. آن نماينده هم كه جو ضد پاپي را شديد يافت، سعي كرد از در مصالحه وارد شود. لوتر عليرغم دعوت پاپ، به رم نرفت، و اكثريت استادان و دانشجويان به خصوص يك امانيست و عالم الهي جواني به نام ملانشتون از او پشتيباني كردند. بعضي از اساتيد وينبرگ مثل كارلشتات رساله ها در حمايت از افكار لوتر منتشر كردند.
در ژوئن 1519 يك مناظره سختي بين لوتر و حاميان او از جمله دويست دانشجوي مسلح و طرفداران كليسا درباره مرجعيت پاپ صورت گرفت. بدين سان شالوده اصلاح ديني از اختلاف عقيده بر سر مسئله نسبتاً ناچيز خريد و فروش آمرزش نامه به اختلاف نظر درباره مرجعيت پاپ و فرمانروايي وي بر دنياي مسيحيت گسترش يافت. اك طرف مناظره سند بدعت گزاري لوتر را به دربار در رم تسليم كرد، و پيشنهاد تفكير و اخراج لوتر از كليسا را داد اما لئو (پاپ) كه تندروي را جايز نمي شمرد، و همين اعتدال او باعث پيشرفت پروتستانتيسم شده بود، براي رفع بحران اميدوار بود راه حل مسالمت آميزي يافت شود. از طرفي ديگر پاپ كه از آلمان دور بود و وسعت عصيان انقلاب را نمي توانست دريابد و اشخاص سرشناسي از جمله امانيستها هم از او حمايت مي كردند. اولريش چون داستان مناظره لايبزيگ را شنيد، از لوتر چون رهاننده آلمان نام برد. و شاهزادگان با افراد مسلح خود به هواخواهي لوتر اعلام موضع كردند.
در بهار سال 1520 لوتر رساله اي را به نام رئوس مطالب منتشر كرد كه در آن با شديدترين لحني به تازه ترين دعاوي الهيات كاتوليك درباره مرجعيت و فرمانروايي پاپ بر كليسا پاسخ داد، و اعلام كرد كه ضد مسيح حقيقي در پرستشگاه خدا نشسته، و بر روم- اين بابل نازپرورده- فرمان مي راند، و دربار پاپ معبد شيطان است. و امپراتوران، شاهان و شاهزادگان را برعليه حاكميت روم تحريك كرد.
لوتر كه شخصي تندخو و بي باك بود، بر اثر حمايت حاميان دلير شد و هرگونه آشتي را رد كرد.
به دنبال آن در روز 15 ژوئن 1520، لئوي دهم طي توقيعي به نام تكفير، اصول چهل و يك گانه لوتر را تقبيح كرد، و از مردم خواست كه نوشته هاي او را بسوزانند، و در آن توقيع ضرب الاجل شصت روزه براي لوتر تعيين كرده بود كه چنانچه پس از اين مدت اعلام پشيماني نكند، او را از كليسا و مسيحيت طرد مي نمايد.
لوتر در پاسخ پاپ، رساله اي حاوي برنامه انقلاب مذهبي در آلمان به نام نامه سرگشاده به اشراف مسيحي ملت آلمان درباره اصلاح مسيحيت، همچون يك آلماني وطن پرست به زبان آلماني نوشت، در حاليكه پيش از اين رساله هاي خود را به زبان لاتيني جهت استفاده طبقه روشنفكر منتشر مي كرد. در آن رساله از امپراتور جواني به نام شارل پنجم استمداد جست.
بعضي از عقايد و مواضع لوتر اين بود:
الف: ميان روحانيان و مسيحيان عادي تمايزي نيست و هر مسيحي با غسل تعميد به كشيشي مي رسد.
ب: مقامات سياسي بدون ملاحظه نظرات پاپ، قدرت خويش را اعمال كنند.
ج: هر مسيحي از آنجا كه خود يك كشيش است، حق دارد مضامين كتاب مقدس را به سليقه خود تفسير كند.
د: كتاب مقدس يگانه مرجع و معيار ايمان و كردار است. و اين كتاب فراخواندن شوراي كليسا را منحصر به اختيارات پاپ نمي كند.
ه: لازم است شوراي كليسا برپا شود و به انحرافات وحشت زاي پاپ كه براي خويشتن بارگاهي باشكوه تر از دربار پادشاهان آراسته است رسيدگي كند.
و: اين شورا بايد از چپاول عوايد كليساي آلمان توسط روحانيون آلمان جلوگيري به عمل آورد، و شمار آن حشرات موذي را كه در رم مقامات كليسايي را قبضه كرده اند، و با دسترنج ملت آلمان زندگي مي كنند، به يك صدم كاهش دهد.
ز: روحانيان آلمان بايد گريبان خويش را از چنگ رم برهانند و كليسايي ملي تشكيل دهند.
ح: به روحانيون بايد اجازه زناشويي داده شود.
ط: احكام محجوريت، زيارت اماكن مقدس، برگزاري مراسم قداس براي مردگان و ايام تعطيل (جز يكشنبه ها) منسوخ شود.
ي: كليساي آلمان بايد با هوسيان در بوهم مصالحه كند.
ك: همه قوانين كه به دست كليساي رم وضع شده اند بايد منسوخ شوند و روحانيان و افراد مسيحي بايد تابع قوانين يكساني باشند.
ل: كشيش نان و شراب به خون و جسم واقعي مسيح در آيين قرباني مقدس مبدل نمي كند، و چنين معجزه اي از هيچ كشيشي سر نخواهد زد. خود مسيح در آيين قرباني مقدس روحا حضور دارد با ميل و قدرت خويش، نه با قلب ماهيت معجزه آساي نان و شراب توسط كشيش به دل مومنان راه مي جويد.
م: طرد نظريه رسمي كليسا مبني بر اينكه هنگام اجراي مراسم قداس، مسيح را به عنوان كفاره گناهان انسان براي پدر وي قرباني مي كند.
ن: زناشويي مسيحيان با غير مسيحيان بلامانع است.
س: زن در صورتي كه همسر وي از نظر جنسي ناتوان باشد بايد مجاز باشد كه با رضايت همسر، براي توليد نسل با مرد ديگري درآميزد و فرزندي كه بار مي آورد بايد از آن همسر وي باشد. هر گاه همسر وي به اين امر تن در ندهد زن بايد مجاز باشد كه شوهر خويش را طلاق گويد.
همان( ص 407-451-529)
ع: انسان آزادي و اختيار ندارد و اراده خداوند ازلي است.
حملات مستقيم لوتر بر پاپ شور و التهابي در ملت آلمان پديد آورد.
آلمان مانند انگلستان آماده پذيرش ملي گرايي بود. مردم آلمان به موجوديت ملي خويش پي برده بودند. همانگونه كه يان هوس بر ملي گرايي بوهمي و هنري هشتم پاپ را از انگلستان ريشه كن كرد، لوتر نيز علم طغيان را در زمين با زور ملي گرايي برافراشت.
هر جا كه نهضت پروتستان پيروز مي شد درفش مليت به اهتزاز در مي آمد.
در سپتامبر 1520 توقيع پاپ داير بر تكفير لوتر به مردم آلمان ابلاغ شد. وي در پاسخ به پاپ دومين مانيفيست خويش را به نام اسارت بابلي كليسا به زبان آلماني منتشر كرد. مقصودش اين بود كه همان گونه كه يهوديان مدت ها در بابل زنداني بودند، كليسا نيز بيش از هزار سال است كه در زندان پاپ هاي رم رنج مي كشد. اين رساله مثل نامه سرگشاده معتقدات ديني آلمان را دستخوش دگرگوني ساخت. و فرمان تكفير وي توسط پاپ را به سخره گرفت. لوتر بر اثر وساطت ميليتيس نامه اي پندآميز براي پاپ نوشت آنهم به نام دهقان و دهقانزاده. در اين نامه به نيكي از پاپ ياد مي كند. ولي دستگاه پاپ را به سبب فساد و تباهي محكوم مي كند. و همراه آن سومين مانيفيست خود را به نام رساله اي در آزادي مسيحي در نوامبر 1520 م فرستاد. لوتر و طرفداران او به عنوان مقابله به مثل چون كليسا كه كتاب هاي او را مي سوزاند، توقيع پاپ را در آتش افكندند. به دنبال اين جريانات شارل پنجم كه از يك سو نمي خواست هيچ فرد آلماني قبل از دادرسي منصفانه در خاك آلمان محكوم شود، و از سوي ديگر براي جنگ با فرانسه و تسلط بر اسپانيا نيازمند حمايت پاپ بود، دستور داد ديت (مجلس) ورمس (27 ژانويه 1521) تشكيل دهند. لوتر به ورسن رفت و مورد استقبال شديد طرفدارانش قرار گرفت. در آن ديت دست از عقايد خود برنداشت امپراتور به او مهلت بيست و يك روزه داد كه بعد از آن چنانچه توبه نكرد، كسي مجاز نيست وي را پناه دهد. پيروان او نيز بايد محكوم شوند. در حين برگشت لوتر به وينبرگ يكي از حاميان حكومتي او به نام فردريك از ترس اينكه مبادا پس از سر رسيدن مهلت وعده حمايت امپراتور، مأموران درصدد دستگيري او برآيند به رغم تمايل لوتر، تصميم گرفت وي را طي يك حمله ساختگي در بين راه بربايد و در دژ وارتبورگ پنهان كند. لوتر در دژ كهن وار تبورگ حدود ده ماه ماند. بر اثر بيكاري و افراط در نوشيدن آبجو فربه شده بود. بعد از آن با لباس مبدل براي سامان دادن انقلاب به وينبرگ رفت. در نتيجه آن اقدامات آتش انقلاب زبانه كشيد تعدادي از راهبان به نهضت پروتستان ملحق شدند، و برنامه هاي سابق را در كليسا عوض كردند، و چون بر اثر انقلاب خوف شورش طبقات ضعيف بر عليه ايمان و متمولين مي رفت، لوتر طي پيامي مردم را از انتقامجويي بر حذر داشت.
در عيد ميلاد مسيح سال 1521 مراسم قداس در كارلشتات با زبان آلماني برپا شد. به تدريج مجسمه ها و تصاوير مذهبي حتي پيكره مسيح مصلوب را نيز از كليساها چيدند، و مانند مسيحيان قديم موسيقي را در آيين هاي مذهبي كليساها ممنوع كردند.
لوتر هم نهانگاه خويش را ترك كرد و با جامه كشيشي به وينبرگ رفت و طي هشت موعظه در مارس 1522، دانشگاهيان و ساكنان شهر را به حفظ نظم و آرامش فراخواند.
در نهايت لوتر به عنوان يك كشيش و يك استاد روش ناهمگون خود را در كليسا و دانشگاه ادامه داد. فردريك سالي 5000 دلار مستمري براي او مقرر كرد. وي به تدريس و تاليف مشغول گرديد. برجسته ترين اثر لوتر، ترجمه آلماني كتاب مقدس بود. و از صنعت چاپ براي نشر كتب خود بهره فراوان برد. قيام لوتر به شورش دهقانان انجاميد. لوتر سعي داشت خود را از آن شورش مبرا سازد. با اين حال شورش رنگ نهضت پروتستان به خود گرفت و شارل پنجم شورش دهقانان را جنبش لوتري خواند.
لوتر نهايتا ازدواج كرد و داراي اولادي شد.
در سال هاي پيري، لوتر نقش مستقيم و فعالانه اي نداشت. در آن زمان اميران به جاي عالمان الهي رهبري نهضت پروتستان را به دست گرفته بودند. خود لوتر براي تسكين بيماري هاي گوناگون خويش به نوشابه هاي الكلي روي آورد و به تدريج مشاعر او رو به اختلال نهاد. مسموميت تدريجي ناشي از سالخوردگي، پرخوري و استعمال نوشابه هاي الكلي كه تن وي را رنجور كرده بود به مغز وي نيز سرايت كرده بود.
سرانجام بر اثر سكته اي در 18 فوريه 1546 چشم از جهان بست.
(همان ، ص 407-451-529)
4- ژان كالون (1509-1564 م)
وي در 10 ژوئيه 1509 در شهر نوايون فرانسه زاده شد. پدرش منشي اسقف و مسئول امور مالي كليساي جامع بود. وي در كودكي مادر خود را از دست داد، و از زندگي با نامادري ملول بود. پدر وي به خاطر اختلاف با مسئولين كليسا بر سر امور مالي تكفير و از كليسا رانده شد.
ژان به دانشگاه پاريس راه يافت و در آنجا با ارامسوس آشنا گرديد.
درباره دوره جواني كالون اختلاف هست كه وي بي بندو بار بود، يا محجوب و پاكدامن؟ اما در مطالعه پشت كار داشت و در 1528 به جاي فلسفه و ادب دنبال علم حقوق رفت و ليسانس حقوق را در سال 1531 در اورلئان گرفت. و با حرص و ولع به تحصيل ادبيات كلاسيك پرداخت و تحت تاثير كتاب هاي لوتر قرار گرفت و با رياست دانشگاه سوربون نيكولا كوپ كه طرفدار اصلاح كليسا بود، ارتباط داشت، و در تنظيم و افتتاحيه كوپ نقش داشت. در آن افتتاحيه لزوم تهذيب مسيحيت مطرح شده بود آن خطابه خشم مسيحيان را برانگيخت. و كوپ تحت تعقيب قرار گرفت و كالون در 1534 در آنگولم پناهنده شد. در آنجا به نگارش كتاب خود به نام مبادي پرداخت. پس از مدتي به شهر نوايون برگشت و دو بار زنداني شد، و سپس آزاد گرديد. وي ارتباط وسيعي را با رهبران پروتستان پاريس ايجاد كرد.
پس از گريختن از پاريس و پيوستن به كوپ دربال، نگارش شيواترين و نافذترين اثر مدون روزگار انقلاب ديني، يعني مبادي دين مسيحي را به پايان برد، و در 1536 به زبان لاتين منتشر كرد. آن اثر مورد استقبال وسيع قرار گرفت، و به فرانسه ترجمه شد، و به عنوان برجسته ترين آثار منشور ادبيات فرانسه مشهور شد. پارلمان فرانسه آن را تحريم و به آتش افكند. اين كتاب توسط كالون همچنان تكميل مي شد تا آخرين نسخه آن با 1118 صفحه انتشار يافت.
در ديباچه اين كتاب با عباراتي احترام آميز فرانسوا پادشاه فرانسه را مورد خطاب قرار داده بود، تا او را مثل خواهرش مارگريت به پروتستان متمايل كند و مصلحان ديني فرانسه را مردمي وطن خواه، شاه دوست و مخالف هرگونه آشوب سياسي و اقتصادي خوانده بود.
كالون چون لوتر به محوريت ايمان در رستگاري و اين كه خدا گروهي را براي رستگاري برگزيده است، معتقد بود. در عين حال نظريه تقدير ازلي را با موازين عقلي ناسازگار مي دانست، و براي آن توجيهي ارائه مي داد. و به برزخ هم كه انسان پس از ميليون ها سال تحمل رنج در آن از گناه رهايي مي يابد، اعتقاد نداشت. از اين روي نيازي به دعا براي مردگان نمي ديد. اما در عين حال به فروتني، دنيايش در مقابل خدا قايل بود. وي در مراسم قداس شركت نمي كرد و قلب ماهيت اجسام خاكي به خون مسيح را قايل نبود. همچنان كه آيين پروتستان بسياري از معتقدات خويش را مديون كتاب عهد عتيق مي دانست، اعتقاد كالون به برگزيدگي نجات يافتگان نيز ممكن است از ايمان يهوديان به برگزيدگي آنان ريشه گرفته باشد.
ژان كالون در سال 1536 به ژنو رفت. قبل از آمدن او بر اثر فعاليت راهبي مستقل و طرفدار پروتستانتيسم به نام گيوم فارل، مردم ژنو و شوراي آنجا به عقايد لوتر متمايل شده بودند. وقتي فارل 47 ساله بلاغت و سرسختي لازم را در ژان كالون ديد، از او براي تحكيم اصلاح ديني دعوت كرد. پس از امتناع اوليه قبول كرد و شوراي شهر و انجمن كليسا او را به رهبري ديني ژنو پذيرفتند. فارل و كالون و كشيشان تصميم گرفتند تعاليم اخلاقي انجيل را مو به مو اجرا كنند. و چون اكثر مردم شهر به رقص و شراب و فحشا مشغول بودند، هراسان شدند.
فارل اعتراف نامه ايمان و انضباط را، و كالون كاتشيم را تنظيم و به تصويب شوراي كبير رساندند. و مردم بايد به آن سوگند مي خوردند و بر آن اساس متخلفين اخلاقي تكفير و طرد مي شدند. اين مقررات سخت مردم ژنو را به مقاومت وادار كرد. و لذا راهبان متعصب را در سال8 153م از شهر خارج كردند.
كالون به استراسبورگ و كليساي پروتستان رفت. در آنجا ازدواج كرد. كاردينال مطرود ژنو به آنجا بازگشت و مراسم كاتوليك را احيا نمود. و طي رساله اي پروتستان را زير رگبار انتقاد گرفت كه با جوابيه محكم كالون مواجه گرديد. به طوري كه وقتي به لوتر رسيد اعجاب او را داشت.
پس از چند سال حاكميت مجدد كاتوليك و شيوع بي بند و باري و لجام گسيختگي و قتل و غارت، بتدريج مردم شهر به اين فكر افتادند كه براي اعاده نظم و انضباط مجددا از كالون دعوت كنند، تا به ژنو برگردد. سرانجام در 13 سپتامبر 1541 كالون به ژنو برگشت، و در آنجا مشغول فعاليت شد. ميانه روي كالون در نخستين سال هاي پس از بازگشت به ژنو، همه ساكنان اين شهر را به جز معدودي پشتيبان وي ساخت.
براي اداره كليساي سن پير و ديگر كليساها با كشيشان موجود همت ورزيد. در همان زمان كتاب مبادي را بسط داد، و تفسيرهايي بركتاب مقدس نوشت. براي كليساهاي اصلاح شده سازماني نو بنيان گذار كرد، و آئين نامه اي براي كليسا نوشت. مجمعي به نام شوراي صغير تشكيل داد. و انجمني جهت تربيت كشيشان و نظارت بر كار آنها به نام انجمن مقدس ايجاد نمود. مجري تصميمات حكومت ديني وي، هيئت اجرائيه اي مركب از پنج كشيش و دوازده ريش سفيد غيرروحاني بود. و از آن زمان، (1541) تا هنگام مرگش در 1564 به عنوان مقتدرترين شخص ژنو به شمار مي رفت.
اعتقاد آيين كالوني به پركاري و صرفه جويي از موجبات رشد صنعت و بازرگاني جوامع پروتستان بود. آنان روي پيوند آن آئين با رشد سرمايه داري بيش از حد تكيه كرده اند. لذا مراكز صنعتي اروپا كه مقتضيات اقتصاد نو را دريافته بودند، به اين آئين تازه گرويدند.
يكي از نقاط برجسته زندگي كالون، برخورد خشونت بار او با ميكائيل سروتوس (1511- 1553) اسپانيايي بود. سروتوس اثري به نام استثناي تثليث منتشر كرد وقائل به وحدانيت خدا و بطلان تثليث شد. وي درباره مقام مسيح چون محمد (ص) بنيان گذار اسلام مي انديشيد. سروتوس مسأله تعميد كودكان را هم منكر شد، و همينطور عقيده كالون درباره نظرات تقدير و جبري گري را قبول نداشت، و آن را كفر مي دانست. رساله ي به نام تجديد اصالت مسيحيت نوشت، و به كالون فرستاد، وقتي گذر او به ژنو خورد، در سال 1553 به دستور كالون بازداشت، و بر سر عقايد او محاكمه گرديد و به آتش افكنده شد.
كاتوليكها و پروتستانها متفقاً از اعدام سروتوس پشتيباني كردند. در عين حال مرداني به مخالفت برخاستند. و يك سخنران سليسي منظومه مطولي به نام «درباره مرگ بيدادگرانه سروتوس» سرود.
كالون براي پاسخ به مخالفان، رساله اي به نام «در دفاع از ايمان راستين به تثليث اقدس» در برابر عقايد ميكائيل سروتوس در سال 1554 منتشر نمود.
شبيه اين برخورد با يكي از دوستان خود كه اومانيست بود، به نام كاستاليون داشت. وي به آزادي انديشه معتقد بود و از اعدام سروتوس ناراحت بود و بر عليه كالون رساله نوشت، وي به نظريه او نيتاريانيسم كه مبتني بر يگانگي ذات آفريدگار و متضمن انكار الوهيت مسيح است، معتقد بود. وي در سال 1563 در چهل و هشت سالگي در فقر و تنگدستي دچار مرگ زودرس شد. كالون مرگ دوستش را ناشي از داوري عادلانه خداي دادگر خواند، و از انتشار افكار كاستاليون هراس داشت.
سرانجام كالون در 27 مه 1564 بر اثر بيماري درگذشت. وي مروج افكار لوتر بود و حكومت ديني او با وجود استبداد رشد دموكراسي را در بسياري از نقاط اروپا تسريع كرد. (همان، ص 542 - 578)
بازتابهاي نهضت پروتستانتيسم بر جامعه اروپايي
نهضت پروتستانتيسم كه در طي سه قرن در جاي جاي اروپا به تدريج شكل گرفت، آثار و نتايج مهم ديني، سياسي، اجتماعي و اقتصادي بر زندگي جامعه اروپايي داشت. اهم آن بازتابها و نتايج از اين قرار است:
الف: انقسام كليسا به سه بخش كاتوليك، پروتستان و ارتدوكس.
البته كليساي ارتدوكس به عنوان مركز روم شرقي (قسطنطنيه) از قبل مستقل شده بود. چيزي كه در نهضت پروتستانتيسم پديد آمد، همان كليساي پروتستان است، بر طبق آيين جديد مسيحي.
ب: استقلال يافتن كشورهايي مثل انگلستان، آلمان، فرانسه، سويس و غيره از سلطه امپراتوري رم و رشد افكار ناسيوناليستي و در نهايت تغيير چهره جغرافيايي سياسي اروپا.
ج: سقوط امپراتوري مقدس روم كه رسماً در سال 1555 م صورت گرفت.
د: تسلط يافتن پادشاهان و اميران محلي بر شئون مختلف كليسا به عنوان شعبه اي از دستگاه حكومت، بر عكس سابق كه اميران با تأييد و تنفيذ كشيشان مشروعيت پيدا مي كردند، عزل و نصب خود كشيشان به دست اميران افتاد.
هـ: افتادن رهبري نهضت پروتستانتيسم به دست اميران و شاهزادگان به جاي عالمان الهي به عنوان سرسلسله جنبان اين نهضت، به خاطر تأمين شدن منافع اقتصادي و اجتماعي طبقه بورژوازي در سايه آن نهضت.
ادامه دارد

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14