(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


دوشنبه 12 مرداد 1388- شماره 19426
 

سايه استعمار در عراق پس از اشغال
نگاهي به انتخابات رياست جمهوري درافغانستان
به بهانه وقوع كودتا در هندوراس يك قرن يكه تازي واشنگتن در آمريكاي مركزي



سايه استعمار در عراق پس از اشغال

يكي از اولين كنايه هايي كه «جرج بوش» (رئيس جمهوري سابق آمريكا) و برخي از مقامات ارشد او در دوران بي تجربگي پس از تهاجم به عراق، به كار بردند، كلمه «دوچرخه» بود. آنها اين سؤال را مطرح مي كردند: آيا ما بايد «چرخ هاي كمكي» را از دوچرخه (دموكراسي) عراق باز كنيم؟ براي مثال، «دونالد رامسفلد» وزير دفاع وقت، از راه نرسيده با حالتي خودبينانه گفته بود سروسامان دادن به اوضاع عراق مثل اين است كه به بچه تان دوچرخه سواري ياد بدهيد!
رامسفلد گفته بود: آنها درحال يادگيري هستند، و شما درحالي كه پشت زين دوچرخه را گرفته ايد، به همراه آنها درحال دويدن هستيد. شما مي دانيد كه اگر دستتان را بكشيد ممكن است بيافتند، بنابراين اول يك انگشت، سپس دو انگشت و رفته رفته تمام دستتان را از دوچرخه جدا مي كنيد. شما نمي توانيد بفهميد هنگامي كه با آنها در خيابان مي دويد چند قدم مجبور خواهيد شد برداريد. ما اين را نمي دانيم، اما شروع موفقي داشته ايم. هنگامي كه مشخص شد در آن نزديكي ها و سر اولين پيچ، يك شورشي «آر پي جي» به دست حضور دارد، آن تصوير كودك عراقي كه در حال پازدن بود و يك پدر آمريكايي كه نزديك او، از پشت سر مي دويد، كنار گذاشته شد. اما پس از سال ها فجايع بسيار، هنگامي كه موضوع به عراق مربوط مي شود، آمريكايي ها- حتي در دولت اوباما- نخبگان سياسي واشنگتن و يا رسانه ها تقريباً هنوز قادر به رها كردن حسن سروري نيستند. مثلاً يك قطعه «تحليل خبري» جديد در روزنامه «نيويورك تايمز» به قلم «آليسا روبين»، كه يك روزنامه نگار باهوش است، را درنظر بگيريد. اين تحليل كه عنوانش بود «نقش جديد آمريكا در عراق، جستجو به دنبال ابزار نفوذ را ايجاب مي كند»، تا حدودي روي سفر اخير «جوزف بايدن»، معاون رئيس جمهور آمريكا، به اين كشور متمركز شده بود. هدف اين سفر احتمالاً «تسكين دادن» اين احساس عراقي ها بود كه در حال رانده شدن به حاشيه هستند.
روبين مي نويسد (و اين قبيل چيزها قبلاً به دفعات نوشته شده اند) كه اكنون آمريكايي ها به دنبال يك «لحن جديد» براي تعامل خود در آن كشور هستند. آنها به متكبر بودن معروف هستند؛ به جاي اينكه از عراقي ها بپرسند چه چيزي مي خواهند، به آنهامي گويند چه بايد بكنند. بايدن نيز كه اخيرأ وارد عراق شده بود به آنها گفت كه چه كار بايد بكنند.
به نظر مي رسد آنها (عراقي ها) هنوز بر دوش ما هستند و ما واقعاً نمي توانيم آنها را طور ديگري تصور كنيم. اين نكته بدين خاطر ذكر مي شود كه لحن نوشته ها و تفكرات آمريكايي ها درباره عراق هميشه با مقداري ازآنچه كه «مايكل شوارتز» تأكيد بر ايجاد روابط استعماري عميق مي نامد، همراه است. متأسفانه حتي باوجود اينكه بحث عقب نشيني ارتش آمريكا از عراق مطرح است، اصرار بر شكل گيري اين روابط ممكن است محو نشود.
استعمار عراق
استعمار سنتي سه ويژگي داشت: تصميم گيري نهايي به جاي اينكه برعهده حكومت وابسته داخلي باشد، به عهده قدرت اشغالگر بود؛ پرسنل دولت استعماري تحت حاكميت قوانين و نهادهايي متفاوت از جمعيت استعماري قرار داشتند؛ و اقتصاد سياسي محلي به نحوي شكل داده مي شد كه در خدمت منافع قدرت اشغالگر باشد. همه ويژگي هاي استعمار كلاسيك در دوران بوش در عراق شكل گرفتند و اكنون در ماه هاي اول دوره اوباما، تا جايي كه مي توانيم بگوييم، ادامه دارند و در بعضي موارد حتي قوي تر هم شده اند.
سفارت آمريكا در عراق كه با هزينه اي بالغ بر 740 ميليون دلار در زمان بوش ساخته شد، بزرگترين سفارت دنيا است. اكنون بيش از 1000 مدير، تكنسين، و شاغل- ديپلماتيك، نظامي، اطلاعاتي و غيره- در آن مستقر و ساكن هستند، هرچند معمولاً در بيانيه هاي رسمي و رسانه ها ازآنها به عنوان «ديپلمات» ياد مي شود. اين سطح از كاركنان- 1000 مدير براي كشوري با جمعيت حدود 30ميليون نفر- حتي كاملاً فراتر از روال كلاسيك كنترل استعماري است. براي مثال، در اوايل قرن بيستم، انگليس از مقامات كمتري براي سلطه و حكومت بر يك جمعيت 300ميليوني هندوستان آن زمان، استفاده مي كرد.
اين تعداد از مقامات خارجي در چنين مركز فرماندهي منطقه اي- درحالي كه هيچ گونه كاهش در اندازه يا عقب نشيني نيروها هنوز به چشم نمي خورد- يقيناً نشانه اي از اجراي يك طرح استعماري بزرگ تر توسط واشنگتن است، يعني موجود بودن نيروي مديريتي كافي براي تضمين اينكه مشاوران آمريكايي به طور چشمگيري در داخل بدنه تصميم گيري سياسي عراق، ارتش آن، و وزارت خانه هاي كليدي اقتصاد (وابسته به نفت) آن باقي بمانند.
از اولين لحظات اشغال عراق، فرستادگان آمريكايي در دفاتر سياستمداران و كارمندان دولتي عراق مي نشستند و به آنها دستور مي دادند. درنتيجه آمريكايي ها عملاً و به طور مستقيم يا غيرمستقيم، در تمامي تصميم گيري هاي مهم حكومتي حضور داشته و دارند.
براي مثال، نيويورك تايمز طي مقاله جديدي، فاش كرد كه مقامات آمريكايي «بي سروصدا، در حال اعمال فشار» هستند تا رفراندومي را كه قرار است در مورد «توافق وضعيت نيروها» ميان آمريكا و عراق برگزار شود، لغو كنند. اگر اين همه پرسي شكست بخورد، حداقل از لحاظ نظري، خروج فوري همه نيروهاي آمريكايي از كشور را باعث خواهد شد. در مقاله ديگر، تايمز گزارش داد كه مقامات سفارت بعضي اوقات براي ايجاد صلح ميان گروه هاي درگير در پارلمان عراق، پادرمياني كرده اند.
منبع:خبرگزاري فارس

 



نگاهي به انتخابات رياست جمهوري درافغانستان

ترجمه و تنظيم: سبحان محقق
براساس گزارشات مقامات اشغالگر افغانستان (ناتو) درفروردين ماه گذشته، 15ميليون و 600هزار شهروند افغان (حدود نيمي از جمعيت كشور) براي شركت درانتخابات رياست جمهوري اين كشور در 29مرداد ماه جاري، كارت رأي دهي گرفتند، كه 35 تا 38درصد ثبت نام كنندگان نيز زن هستند ولي درماه هاي بعد اعلام شد كه حدود 18ميليون نفر داراي كارت رأي دهي هستند.
همزمان با انتخابات رياست جمهوري انتخابات شوراهاي ولايتي نيز برگزار مي شود.
تعداد كانديداهاي رياست جمهوري 41نامزد و تعداد كانديداهاي داوطلب نمايندگي شوراهاي ولايتي 3000نامزد اعلام شده است.
البته تاكنون، دو تن از كانديداها (باز محمد كوفي و مولوي محمد سعيد هاشمي) به نفع حامد كرزاي از رقابت انصراف داده اند.
از جامعه جهاني (اتحاديه اروپا و آمريكا و تعدادي از كشورهاي ديگر) مبلغ 223 ميليون دلار جهت برگزاري اين انتخابات، كمك نقدي شده است. كل ناظران بين المللي بر اين انتخابات نيز 300نفر اعلام شد كه 100تن آنها از 25كشور عضو اتحاديه اروپا اعزام شده اند. «فيليپ مرغيون» كه عضو پارلمان اروپاست، رياست ناظران اعزامي اين اتحاديه به افغانستان را برعهده دارد.
به گفته «داوود علي نجفي» رئيس كميسيون انتخابات افغانستان، از داخل اين كشور نيز 2000ناظر از طرف دولت، سازمان، نامزدها و احزاب بر انتخابات نظارت مي كنند.
پس از انتخابات، دو گزارش از طرف ناظران منتشر مي شود. گزارش اوليه پس از انتخابات زودتر منتشر مي شود و گزارش دوم نيز دوماه بعد، به صورت جامع منتشر مي شود.
ناظران بين المللي افغانستان را به هشت منطقه تقسيم كرده اند كه هر منطقه شامل پنج ولايت خواهد بود. (10 شهرستان هم اكنون دراختيار شورشيان است).
قانون اساسي افغانستان اشخاص داراي تابعيت دو گانه را اجازه نامزدي رياست جمهوري نمي دهد.
امنيت انتخابات نيز توسط 300هزار نيروي داخلي و خارجي تأمين مي شود. از اين تعداد، 95 هزارنفر از ارتش افغانستان، 90هزار نفر پليس اين كشور، 90هزار نفر از نظاميان اشغالگر (شامل 42كشور خارجي) و بقيه نيروها نيز از اداره امنيت ملي افغانستان هستند. بيش از 200هزار نفر نيز با كميسيون انتخابات همكاري دارند.
مدت زمان رياست جمهوري افغانستان، پنج سال است. دراين كشور رئيس جمهور، رئيس قوه مجريه است و فرماندهي كل نيروهاي مسلح را نيز برعهده دارد.
رئيس جمهور با كسب بيش از 50درصد آراي مخفي و مستقيم مردم به رياست جمهوري مي رسد؛ در صورتي كه هيچيك از كانديداها 50درصد آراء را در دور نخست به دست نياورند، تنها دوكانديدايي كه بيشترين رأي را به دست آورده اند، اجازه شركت در دور دوم را دارند.
درمرحله دوم، هر كانديدايي كه بيشترين رأي را به دست آورد، رئيس جمهور افغانستان است.
قوه مجريه علاوه بر رئيس جمهور، از دو معاون رئيس جمهور و تعدادي عضو كابينه تشكيل مي شود. وزراي كابينه توسط رئيس جمهور انتخاب مي شود و مجلس نيز به آن رأي اعتماد مي دهد.
كانديداها
ثبت نام شده هاي اوليه براي رقابت در انتخابات رياست جمهوري 29مرداد، 41تن اعلام شده بود. حضور اين تعداد نامزد رقيب، به قدري مشكلات اجرايي و هزينه هاي اضافي براي دولت و دست اندركاران داشته است كه گله «داوود علي نجفي» (رئيس كميسيون انتخابات) را نيز درپي داشت.
اما به نظر مي رسد كه هرچه رقابت سخت تر شود و هرچه به روز انتخابات نزديك تر شويم، از تعداد نامزدها نيز كاسته گردد (تاكنون تنها دو نامزد از دور خارج شدند). به هرحال، از هم اكنون محافل سياسي و خبري افغانستان و ناظران داخلي و خارجي از سه نفر نام مي برند كه شانس بيشتري براي پيروزي درمقايسه با ديگران دارند.
اما، اينكه چطور از هم اكنون كه بيش از 15روز به روز انتخابات باقي است مي توان از شانس پيروزي حرف زد، بايد بگوييم كه اين پيش بيني در افغانستان در مقايسه با كشورهاي ديگر به نوعي آسان تر است؛ چون علاوه بر افكارسنجي كه در بيشتر جوامع رايج است، دو مؤلفه ويژه براي شرايط انتخابات افغانستان بسيار تعيين كننده است؛ يكي وضعيت امنيتي حوزه هاي رأي گيري و ديگري، وابستگي قومي كانديداهاي رقيب است. اتفاقاً، همين دو مؤلفه از هم اكنون و پيشاپيش، نفر اول و نفر دوم پيروز انتخابات را قابل پيش بيني و مشخص مي كند كه در ذيل و همراه با معرفي سه كانديداي پيشروتر مورد توجه قرار مي گيرند.
حامد كرزاي
براساس نظرسنجي ها، در انتخابات فعلي، افراد كمتري به حامد كرزاي (رئيس جمهور كنوني) در مقايسه با سال 2004 رأي خواهند داد. تجربه بيش از 8 سال حكومت گذشته وي كه بزرگترين مشخصه اش، فساد اداري بود، موجب دوري مردم از كرزاي شد.
اما، همانطور كه اشاره كرديم، مؤلفه قوميت و وابستگي قومي به كمك كرزاي خواهد آمد و جايگاهش را در ميان رقبا آنقدر بهبود مي بخشد كه هنوز هم ناظران از وي به عنوان پيروز انتخابات 29 مرداد ياد مي كنند!
كرزاي متعلق به قوم پشتو است و اين قوم هم حدود 40 درصد جمعيت افغانستان را تشكيل مي دهد. علاوه بر رأي طبيعي پشتوها به كرزاي، كه وي مي تواند به طور جدي روي آن حساب باز كند، تيم انتخاباتي وي از مدت ها پيش به دنبال اتئلاف با رهبران چندين قبيله محلي و قديمي ترين گروه هاي قومي اين كشور بوده است.
عبدالله عبدالله
دكتر «عبدالله عبدالله»، چشم پزشك، همرزم «احمد شاه مسعود» فرمانده فقيد افغان بوده است. والدين او پشتو و تاجيك بودند و اين مسئله قوميت نمي تواند همچون كرزاي براي او يك اهرم موفقيت در انتخابات 29 مرداد باشد. عبدالله در عوض، از دومين متغير مؤثر در پيروزي يك نامزد، يعني متغير استقرار و امنيت در حوزه رأي گيري برخوردار است.
برعكس كرزاي كه نگاهش به مناطق جنوبي و مركزي اففانستان است، نگاه وي (عبدالله) در اين رقابت، بر روي رأي دهندگان شمال و غرب اين كشور متمركز شده است. اين مناطق، از جمله امن ترين مناطق افغانستان هستند. در هر حال، عبدالله اكنون به پيروزي نسبي بركرزاي مي انديشد.
در افكار عمومي نيز عبدالله داراي جايگاه بهتري از كرزاي نيست.
كارشناسان و ناظران براي عبدالله، جايگاه دوم و پس از كرزاي را در انتخابات آتي در نظر مي گيرند.
نشريه آلماني «فوكوس» مي نويسد كه به عقيده برخي از ناظران سياسي، اگر عبدالله با «اشرف فاني» وزير دفاع سابق، ائتلاف كند، ممكن است كه بتواند كرزاي را شكست دهد.
اشرف غني احمد زي
دكتر «اشرف غني احمدزي»،پروفسور انسان شناسي دانشگاه «جان هاپكينز» در ايالات متحده بود. مشاور اقتصادي دولت موقت كرزاي در سال 2001، مسئول بازسازي و كمك هاي خارجي به افغانستان و وزير ماليه دولت كرزاي (2004) از جمله پست ها و سوابق دكتر غني است.
دكتر غني كه تحصيلكرده دانشكده علوم سياسي دانشگاه آمريكايي بيروت است، به همراه عبدالله، مورد توجه غرب و آمريكاست.
كارشناسان هر چند موقعيت «غني» را از ساير رقبا در انتخابات رياست جمهوري آتي بهتر مي دانند، ولي به هر حال، جايگاه وي پس از كرزاي و عبدالله است و اگر شرايط سياسي موجود در افغانستان به همين صورت باقي بماند، شانس پيروزي وي در مقايسه با دو رقيب ذكر شده ديگر، بسيار كمتر است.
طالبان
همانطور كه مي دانيم، امنيت در شرايط حاضر، مهمترين مسئله براي افغانستان است و اشاره شد كه 9 شهرستان هم اكنون در دست شبه نظاميان طالبان قرار دارند (در مناطق جنوبي و غربي).
عناصر طالبان درانتخابات رياست جمهوري قبل، هر چند نيرو و نفوذ كنوني را نداشتند، ولي با كساني كه درانتخابات كانديدا مي شدند و يا كارت رأي دهي مي گرفتند، اصلاً مدارا نمي كردند.
اكنون رويه طالبان عوض شده است. اين گروه هرچند نفوذ و قدرت بيشتري دارد و حتي قشرهايي از مردم به آن اقبال نشان مي دهند، اما نسبت به انتخابات رياست جمهوري، آن سخت گيري سابق را نه تنها ندارند، بلكه براساس برخي از گزارشات، در برخي از مناطق، حتي خودشان هم كارت رأي گرفته اند. يكي از عناصر طالبان در پاسخ به پرسشي در همين رابطه گفت: انتخابات براي ما ارزشي ندارد، براي همين، در پروسه رأي گيري اختلال نكرديم.
حتي شايعاتي نيز در مورد مذاكره پشت پرده كرزاي با طالبان بر سرزبان هاست. كرزاي به سران طالبان اطلاع داد اگر اين بار پيروز شود، با صراحت بيشتري با طالبان سخن خواهد گفت و تاريخ خروج نيروهاي خارجي اين كشور را تعيين خواهد كرد.
در هر حال، مهمترين ويژگي انتخابات كنوني افغانستان، انتخابات در شرايط اشغال است و در نهايت اين اشغالگران هستند كه انتخابات را برگزار مي كنند و از آن اهدافي را انتظار دارند. هر نيرويي كه بخواهد تحولات را از اين چارچوب خارج كند، سركوب خواهد شد. مهم، نفس برگزاري يك انتخابات در افغانستان است و اصولاً قبض و بسط حوزه هاي رأي گيري، حملات طالبان و يا احياناً اعتراض به نحوه رقابت ها و نتايج انتخابات، مسائلي نيستند كه بخواهند آينده مبهمي را براي انتخابات رياست جمهوري 29 مرداد رقم بزنند.
¤منابع:
-wikipedia
-Afghanistan online press

 



به بهانه وقوع كودتا در هندوراس يك قرن يكه تازي واشنگتن در آمريكاي مركزي

ترجمه و تنظيم: علي مفرح
منطقه آمريكاي مركزي كه كشور هندوراس در ميانه آن واقع شده است، از يك باريكه خشكي تشكيل شده كه قاره آمريكاي شمالي را به قاره آمريكاي جنوبي متصل مي كند. اين باريكه شامل 8 كشور مكزيك، گواتمالا، بليز، هندوراس، السالوادور، نيكاراگوئه، كاستاريكا و پاناما است. اين هشت كشور به اضافه كشور- جزيره هاي واقع در درياي كارائيب را جزء آمريكاي مركزي به شمار مي آورند.
اين كشورها عموما اقتصاد كشاورزي دارند و عمدتا صادركننده يك يا دو نوع از محصولات موز، شكر و قهوه و ديگر محصولات از اين دست هستند و ساير نيازهاي خود را وارد مي كنند. ساختارهاي خاص اجتماعي و روابط استعماري، رشد اين كشورها را با مشكل مواجه كرده است. كشورهاي مذكور پس از كسب استقلال در اواخر قرن نوزدهم، به سادگي تحت سلطه شركت هاي چند مليتي و آمريكايي قرار گرفته اند.
در اواخر قرن نوزدهم، با پيروزي آمريكا بر انگلستان در رقابت بر سر سلطه بر درياي كارائيب در سال 1880، شركت هاي آمريكايي فعاليت تجاري و توليدي خود را در درياي كارائيب و آمريكاي مركزي آغاز كردند. در عرض فقط 20 سال شركت «يونايتد فروت» انحصار توليد و تجارت در كشورهاي آمريكاي مركزي را به دست گرفت.
يونايتد فروت، به تدريج كنترل انحصاري راه آهن و بنادر اين كشور را به دست آورد و بالاخره تا سال 1930، 5/3 ميليون جريب آمريكايي (معادل 4047 متر مربع) از اراضي آمريكاي مركزي و حوزه كارائيب را به تملك خود درآورد. شبكه عظيم مزارع آن، لقب «اختاپوس» را براي اين شركت به ارمغان آورد. دامنه املاك و كشاورزي اين شركت به اكواورو كلمبيا نيز رسيد. در گواتمالا، اين شركت بزرگ ترين مالك زمين، بزرگ ترين كارفرما، بزرگ ترين صادراتچي و صاحب تقريبا كل راه آهن اين كشور است. اين شركت در انتخابات رئيس جمهوري و تصميم گيري هاي سياسي در اين كشورها،عملا حق وتو دارد و بي جهت نيست كه كشورهاي كوچك اين منطقه را «جمهوري موز» مي نامند.
هندوراس فقيرترين كشور آمريكاي مركزي است. جمعيت آن حدود 4 ميليون نفر است و 60% جمعيت آن در روستاها زندگي مي كنند. وسعت اين كشور 112 هزار كيلومتر مربع بوده و از شمال به گواتمالا، از غرب به السالوادور، از جنوب به نيكاراگوئه و از شرق به درياي كارائيب محدود است. اكثريت روستائيان هندوراس، با زراعت در تكه زمين هاي كوچك و كم حاصل خود، به سختي روزگار مي گذرانند. در اين كشور اين جمله زبانزد خاص و عام است: «در هندوراس حتي ثروتمندان هم فقيرند.»
هندوراس از يك قرن پيش در واقع چيزي جز تكه اي از املاك وسيع شركت «يونايتد فروت» نبوده است. در اراضي مرطوب شمال، تا چشم كار مي كند درخت موز كاشته اند. يگانه خط آهن آن، مزارع موز را به بندر كورتس (Puerto Cortes) وصل مي كند. هندوراس به راستي يك جمهوري موز است: بيش از 50% صادرات كشور را موز تشكيل مي دهد كه در اختيار يونايتد فروت است. در اطراف شركت هاي توليدي و تجاري آمريكايي، شركت هاي كوچكي وجود دارند كه به ارائه خدمات تجاري و امور توليد محدود مشغول هستند. صاحبان اين شركت ها، در واقع، بخشي از ثروتمندان هندوراس را تشكيل مي دهند.
¤¤¤
دخالت نظامي ايالات متحده در آمريكاي مركزي چندان دور از ذهن نيست؛ آمريكا از سال 1898 تا 1934، يعني در عرض 35 سال، بيش از 30 بار در آمريكاي مركزي دخالت نظامي كرد.
آمريكا با اين دخالت ها، بايد به همسايگان خود مي فهماند كه بايد دولت هايي فرمانبردار داشته باشند. به قول تئودور روزولت، «بايد به اين سياه سوخته ها بفهمانيم كه احترام ما را داشته باشند.»
آمريكايي ها دوره تاريخي از آغاز قرن بيستم تا قبل از جنگ دوم جهاني را دوران «ديپلماسي دلار» مي نامند. طي اين دوران آمريكا با ارائه وام به اين كشورها بر گمرك و درآمدهاي ديگر آنها چنگ مي انداخت و در صورت عقب افتادن قسط ها و يا كوچكترين حركت اين كشورها براي حفظ استقلال، به اين مناطق لشكر مي كشيد.
روزولت در سال 1906 به كوبا نيرو فرستاد، چون از نتيجه انتخابات آن كشور راضي نبود؛ نتيجه انقلاب مكزيك در سال 1911 مورد رضايت آمريكا نبود و لذا واشنگتن با «ويكتوريانو هورتا»، دشمن «مادرو» (رهبر انقلاب مكزيك) توطئه قتل وي را كشيدند و مادرو را ترور كردند و واحدهايي از ارتش آمريكا از سال 1913 تا 1919، چهار بار به مكزيك اعزام شدند.
جمهوري دومينيكن، در سال 1907 درآمد گمركات خود را در مقابل دريافت وام، نزد آمريكا گرو گذارد. در سال 1916، دولت جديد از امضاء قراردادي در مورد كنترل آمريكا برگمركات، خزانه و نيروهاي مسلح جمهوري دومينيكن خودداري كرد. در نتيجه كاپيتان «اچ.اس.ناپ» در رأس واحدي از تفنگداران دريائي آمريكا، آن كشور را اشغال كرد و خود را «قانون گذار عاليه» ناميد. اين كشور تا سال 1924 در اشغال نيروهاي آمريكايي بود.
نيكاراگوئه، به علت اعتراض به سرنگوني دولت ملي گراي «خوزه سانتوس سلايا» در سال 1910 و مخالفت با امضاي قراردادهاي مشابه استعماري، در سال 1912 مورد تجاوز نيروهاي آمريكايي قرار گرفت و تا سال 1925 در اشغال اين كشور بود. در سال 1926، آمريكا با دخالت در انتخابات نيكاراگوئه، باعث بروز جنگ داخلي در اين كشور شد. رهبر شورشيان، «آگوستو سزار ساندينو» با پيشنهاد «ميانجي گري» آمريكا مخالفت كرد و خواستار خروج تفنگداران دريايي آمريكا از خاك نيكاراگوئه شد. ساندينو خواستار استقلال ملي، تقسيم مجدد اراضي و اجراي عدالت به نفع فقرا بود. تفنگداران دريايي آمريكا پس از ناتواني در شكست دادن ساندينو، نيكاراگوئه را در سال 1933 ترك كردند. ولي سال بعد، ساندينو در راه حضور در جشن استقلال ترور شد. قاتل او، «آناستازيو سوموزا» بعدها اعتراف كرد كه حكم اعدام را «آرتور بليس لين» سفير آمريكا در ماناگوآ صادر كرده بود. سوموزا كه يكي از فرماندهان نظامي آن كشور بود، بعدها به قدرت رسيد و ربع قرن حكومت كرد. پس از او، پسرانش جاي او را گرفتند و بالاخره نيز انقلاب نيكاراگوئه در سال 1979، حكومت «سوموزا»ها را سرنگون كرد.
جوهره رويكرد آمريكا نسبت به آمريكاي مركزي توسط «روبرت اولدز» معاون وزارت خارجه آمريكا در سال 1927، بيان شد:
سرنوشت آمريكاي مركزي در دست ماست و علت آن بسيار ساده است: منافع ملي ما اتخاذ چنين سياستي را مطلقاً به ما ديكته مي كند... اكنون آمريكاي مركزي براي هميشه فهميده است كه دولت هايي كه ما به رسميت بشناسيم و از آنها حمايت كنيم سركار باقي مي مانند و دولت هايي كه ما به رسميت نشناسيم و از آنان حمايت نكنيم، با شكست مواجه مي شوند.»
اتخاذ «سياست همسايه خوب» توسط رئيس جمهور «فرانكلين روزولت»، در واقع به رسميت شناختن اين اصل بود كه دخالت نظامي، ديگر مؤثرترين راه براي حفظ توفيق و استيلا نيست. لذا، با آموزش دادن به نيروهاي پليس و نظامي اين كشورها و ايجاد رابطه خاص با افسران اين نيروها، از كودتا و حكومت آنان حمايت كردند. از 1933 به بعد، حكومت هاي آمريكاي مركزي و درياي كارائيب به اين سرنوشت دچار شدند. افسران دست پرورده آمريكا، يك به يك حكومت اين كشورها را در دست گرفتند و از منافع آمريكا دفاع كردند. اين كودتاچيان از طرف ديگر، از طريق اتحاد با اقليت ممتاز اين كشورها، سلطه خود را بر همه تحكيم كردند.
سؤال مهمي كه در اينجا مطرح مي شود اينست كه با اينكه هر دو قاره آمريكاي شمالي و جنوبي در يك زمان فتح شدند و جمعيت هر دو را مهاجرنشينان سفيدپوست تشكيل مي دادند، چرا آمريكاي لاتين (آمريكاي مركزي و آمريكاي جنوبي) به اين روز افتاد، ولي ايالات متحده واقع در آمريكاي شمالي به يك ابرقدرت تبديل شد؟
لازم است كمي به عقب برگرديم. كشف «كرسيتف كلمب» در سال 1492 ميلادي، براي بوميان هر دو قاره فاجعه بار بود. هزاران هزار نفر از بوميان، مظلومانه قتل عام شدند، ميليون ها نفر در زير فشار كارهاي طاقت فرسا و بيرحمانه جان دادند و ميليون ها نفر ديگر هم در اثر ابتلا به بيماري هايي كه ره آور سفيدپوستان از قاره كهن بود و بدن آنها توان مقاومت در مقابل آن بيماري ها را نداشت، به سادگي تلف شدند. به عنوان نمونه، معتبرترين مطالعه نشان مي دهد كه فقط در مكزيك، جمعيت بوميان از 25 ميليون نفر در سال 1519 به يك ميليون نفر در سال 1615 كاهش يافت.
مهاجرين سفيدپوست در آمريكاي شمالي كه عمدتاً از كشورهاي انگلوساكسون بودند، پس از «پاك سازي» اراضي از سرخپوستان، به كشت تجاري روي آوردند و محصولات خود را در بازارهاي محلي عرضه كردند. در نتيجه، بذر يك نظام سرمايه داري فعال را بر خاك آن پاشيدند. اين بذر به زودي به بار نشست و يك نظام سرمايه داري جوان و پويا از خاك ثروتمند آمريكاي شمالي سربرآورد.
در آمريكاي لاتين سلطه جويان اسپانيايي و پرتغالي نظام فئودالي حاكم در كشور خود را رواج دادند. اشراف و نجبا در املاك وسيعي زندگي مي كردند كه يا توسط بوميان برده و يا بردگان وارداتي از آفريقا، زراعت مي شد. بنابراين، آمريكاي لاتين از يك اقليت بسيار كوچك سفيد پوست و يا سفيدتبار (كرپيول) ملاك و يك اكثريت عظيم از جمعيت فقير بومي و يا دورگه (مستيزو) كه با هم هيچ وجه اشتراكي نداشتند، تشكيل شد.
جنگ هاي استقلال آمريكاي لاتين، در اوائل قرن نوزدهم، به رهبري نخبگان كريپول (سفيد پوستان اسپانيايي تبار) انجام شد و سربازان اين جنگ ها را بوميان و نژاد مستيزو (دورگه سرخ و سفيد) تشكيل مي دادند. الهام بخش ميدان جنگ هاي استقلال، انقلابات دوران روشنگري در اروپا بود. آنها اما به زودي دريافتند كه در كشوري كه طبقه متوسط ندارد و از يك اقليت بسيار قليل ملاك و اكثريت عظيم توده هاي بي چيز و بي سواد تشكيل شده است، امكان ايجاد يك جمهوري واقعي وجود ندارد. بنابراين، دولت هايي كه پس از استقلال روي كارآمدند حكومت هايي شكننده و ناتوان بودند و در يك طيف نمودار حكومت هاي دموكراتيك و استبدادي در تغيير بودند. تمام اين كشورها، از نظر ساختاري ، اقتصادي متزلزل و ضعيف داشتند. همه آنها به طور مزمن، با كسري بودجه مواجه بودند. چرا كه اهالي فقير قادر به پرداخت ماليات نبودند و اقليت ملاك ممتاز نيز حاضر به پرداخت ماليات نبود. بنابراين، خزانه دولت در كليه اين كشورها هميشه خالي بود. در نتيجه، اين كشورها شكار آساني براي نسل جديدي از استعمارگران شدند. قدرت هاي اروپايي نيز در مقابل، در پي بازار، مواد اوليه، فرصت براي سرمايه گذاري، زمين آماده كشت و راه هاي تجاري بودند.
ايالات متحده هم كه از 14 مهاجرنشين يا ايالت در شرق آمريكاي شمالي تشكيل شد، در سال 1776 به كسب استقلال از انگلستان نائل آمد. در اوائل قرن نوزدهم، رهبران ايالات متحده به غرب كشور روي آوردند و با قلع و قمع سرخپوستان، سلطه خود را تا سواحل غربي آمريكاي شمالي گسترش دادند. سپس به پاك سازي كشور از وجود استعمارگران اروپايي پرداختند . در سال 1803 ايالت «لوئيزيانا» را از فرانسه و در سال 1819 ايالات «فلوريدا» را از اسپانيا خريدند و در سال 1846 انگلستان را از ايالات «اورگان» در غرب آمريكا بيرون راندند. سپس رو به جنوب نهادند و در همان سال نيمي از كشور مكزيك - ايالت هاي وسيع و ثروتمند كنوني تگزاس، نيومكزيكو و كاليفرنيا - را به خاك كشور خود ملحق كردند. بدين ترتيب ، ايالات متحده آمريكا فقط در عرض 50 سال، 2/3 ميليون مايل مربع به وسعت خود افزود و بدين وسيله مساحت خود را 10 برابر كرد.
در سال 1823، « جيمز مونروئه» رئيس جمهور وقت ايالات متحده آمريكا، طي بيانيه اي، به قدرت هاي اروپائي هشدار داد كه هرگونه تجاوز به نيمكره غربي، تهديدي براي صلح و امنيت آمريكا به شمار خواهد رفت. در آن موقع قدرت هاي اروپائي و در راس آنها انگلستان، در پي دستيابي به منابع آمريكاي لاتين بودند. اين بيانيه، گرچه لحني دفاعي داشت، ولي بعدها همين بيانيه مبنايي براي دخالت ايالات متحده در آمريكاي لاتين قرار گرفت.
رقابت آمريكا با انگلستان بر سر كنترل درياي كارائيب و آمريكاي مركزي چندان به درازا نكشيد. گرچه انگلستان در آن موقع بزرگ ترين قدرت دريايي جهان به شمار مي آمد، ولي تا اوايل نيمه دوم قرن نوزدهم، آمريكا به اندازه كافي قدرت داشت كه براي كنترل دريايي كارائيب و آمريكاي مركزي و حتي دستيابي به اقيانوس آرام به فكر ساختن كانالي براي اتصال دو اقيانوس كبير و اطلس بيافتد. نشانه قدرت بلامنازع آمريكا ، در اين گفته يك سناتور آمريكايي نهفته است:«اگر ما خواهان آمريكاي مركزي هستيم، ارزان ترين و سريع ترين راه تسخير آن، اين ا ست كه برويم و آنجا را بگيريم و اگر فرانسه و انگلستان قصد دخالت داشتند، بيانيه مونروئه را براي آنها بخوانيم.»
واقعيت اين ا ست كه با پايان يافتن قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم، ايالات متحده يك ابرقدرت صنعتي بود. بيش از نيمي از جمعيت آن ساكن شهرها بودند و درآمد ملي اين كشور، سه برابر درآمد ملي انگلستان بود. آمريكا بيش از هر كشور اروپايي چدن، فولاد و ذغال سنگ توليد مي كرد. اين موتور اقتصادي نيرومند، اشتهاي سيري ناپذيري براي مواد اوليه و بازارهاي جديد داشت. دولت آمريكا و صاحبان صنايع اين كشور، كم كم متوجه مناطق جنوبي تر ، يعني آمريكاي جنوبي شدند. تنها چيزي كه جلوي آنها را براي الحاق سرزمين هاي آمريكاي لاتين به خاك ايالات متحده گرفت، نژادپرستي بود. سياستمداران، دانشگاهيان و روزنامه نگاران، همه يك صدا به اين نتيجه رسيدند كه «سرخپوستان لاتين» تن آسا، كم هوش و خلاصه از نژاد پستي هستند كه ملحق شدن آنها به خاك ايالات متحده، باعث آلوده شدن خون خالص انگلوساكسون خواهد شد و شور و سرزندگي و نيروي اين ملت جديد را تحليل خواهد برد. از سوي ديگر ، استعمار اين كشورها براساس مدل اروپايي آن، پرخرج خواهد بود. لذا بهترين راه براي تسلط بر اين «حوزه نفوذ»، استفاده از وزنه اقتصادي، اتحاد با اقليت ممتاز و رهبران نظامي اين كشورها، و در صورت نياز، استفاده از نيروي نظامي خواهد بود.

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14