(صفحه(12(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


شنبه 10 مرداد 1388- شماره 19424
 

مشق زيباترين شعربا ساده ترين واژه!
ادبيات جنگ
كابوس خسته
كنكاشي پيرامون نقد ادبي زشتي و زيبايي اثر
شاعر آينه ها



مشق زيباترين شعربا ساده ترين واژه!

فرامرز محمدي پور لنگرودي
شعر را اگر معماري كلمات بدانيم و اينكه ارتباط اينگونه اثر ادبي با مخاطبش صميمانه و ملموس باشد يعني به دور از ابهام و پيچيدگي، جا دارد شاعران خوشفكر و اهل ماندگاري آثار؛ درپي اين مهم باشند كه با ساده ترين واژه ها زيباترين اشعار را به تصوير كشند و در اين نيم نگاه با مروري به آثار از اين دست عنوان مشق زيباترين شعر با ساده ترين واژه ها را پيش رو مي گذاريم.
«كريم رجب زاده» شاعر معاصر در غزل «بعداز اين» به دور از لفظي شعاري با ساده ترين و معمولي ترين واژه ها شعري را خلق مي كند كه در عين سادگي از مفاهيم زيباي عرفان و انديشه برخوردار است:
تشنه يك قطره خوابم، بعد از اين
درعذابم، درعذابم، بعداز اين
آبشار پاي كوه غصه ها
با همين بغض خرابم، بعد از اين
و با همين ديدگاه، شاعر معاصر ايتاليايي «جوزپ په اونگارت تي» در شعري تقديم به شهيدان نهضت مقاومت وطن خيلي ساده و بي پيرايه احساس خود را به زمزمه مي نشيند:
«اينجا زيستگاه ابدي چشماني است كه به روي نور بسته شده اند/ تا ديگران/ چشماني هميشه بر نور گشوده داشته باشند.»
و اين رباعي ماندگار، خواندني و ساده زنده ياد «رهي معيري» نشان مي دهد اشعاري مي توانند سينه به سينه نقل شوند و سالهاي سال بر زبان گردند كه از واژه هاي ساده برخوردار بوده و توأمان با انديشه روشن:
آسودگي از محن ندارد مادر
آسايش جان و تن ندارد مادر
دارد غم و اندوه جگر گوشه خويش
ورنه، غم خويشتن ندارد مادر
شعر اگر مشقي صادقانه است و مي خواهد صميمانه به بار نشيند و حتي معرف خوبي براي يك شاعر؛ تكليف مشخص و روشن است كه بايستي ساده ترين واژه ها را به خدمت گيريم و با پيرايش شاعرانه اثري خواندني خلق كنيم وگرنه زحمت، كوشش و پويش فرد شاعر دراين راه بيهوده است و در ذهن چنين تداعي مي شود كه شاعر فقط بازي با كلمات و الفاظ را پيش رو دارد و «كاظم سادات اشكوري» زيبا سرود:
مي خواستم به دهكده/ روآرم/ با يك بغل ترانه تازه/ اما ترانه هاي مرا/ باد مي برد از كرانه اندوه
نه، من پرم/ پر همراهي و نجابت و نام/ نه من پرم/ پرشور و شراره و پيغام/ نه من پرم/ چو يكي ابر قيرگون شمال
و از همه شاعرانه تر و بي ترديد حرف دل امروز با بهره گيري از آسان ترين واژ ه ها در شعري از «خسرو نوربخش»:
من دچار لاله ام با من بهاري باش و بس
بي قراري، بي قراري، بي قراري باش و بس
قرمزم خون دلم خون دلم در شيشه ها
شيشه هايم را تماشا كن اناري باش و بس
از تپيدن هاي ماهي خوي دريا را بگير
موج شو، مواج شو در خويش جاري باش و بس
«يزدان سلحشور» منتقد ادبي در نوشته اي با عنوان «جزاير پنهان در اقيانوس معنا» گذري بر آثار سرآمدان شعر انقلاب اسلامي- علي معلم- آورده است:
ريشه هاي فرهنگي شعر «معلم» را بايد در آراي «ابن عربي» جست وسري هم به «عين القضات» زد و درپي «سهروردي» هم روانه شد. افق فكري اين شاعر با متن شعرش چنان در آميخته كه اگر اين را درنيابي آن را از كف داده اي...»
با اين ديدگاه كلي شاعر چون «علي معلم دامغاني» مي خواهد با بهره گيري از واژه هاي معمولي و ساده در پي مكاشفه هاي ماندگار باشد:
ستاره سوخته آسمان كوي كه ايم
عزيز بي جهت عصر آرزوي كه ايم
به بزم حادثه خون مي چكد زناله ها
شكست سلسله عقده در گلوي كه ايم
شكسته ايم زصد جا به سنگ دشمن و دوست
به باده خانه افلاكيان به سوي كه ايم
بنابراين با زبان ساده، معمولي و عامه فهم نيز مي توان خالق آثاري خواندني شد وقتي به اين مهم فكر مي كنيم كه شاعر بايد شعري بسرايد و اين شعر ماندگار شود، زندگي كند، داراي مفاهيم و انديشه روشني باشد نيازي به پيچيده كردن تركيبات نيست يعني مي توان مشق زيباترين شعر را با ساده ترين واژه ها به تصوير نشست.

 



ادبيات جنگ

ناهيد زندي پژوه
هدف از پژوهش حاضر بررسي انديشه هاي حاصل از جنگ در آثار نويسندگان طراز اول مي باشد. دو جنگ جهاني، به فاصله 20 سال از يكديگر نسلهاي بسياري را تحت الشعاع خود قرار داد و تحولي شگرف در جامعه و ادبيات بوجود آورد. و همچنين آثار بسياري از نويسندگان از اين دو جنگ متأثر شدند. نويسندگان، دلزدگي و بيزاري خود را از صحنه هاي كريه جنگ به تصوير كشيدند.
جنگ جهاني دوم بي ترديد تأثير ژرفي در زندگي و آثار مارگريت دوراس گذاشته است. چرا كه او جنگ را به عنوان نويسنده اي كه عضو نهضت مقاومت بوده و هم به عنوان زني كه همسرش تبعيد گرديده، تجربه كرده است. متوني كه دوراس در طي اين سالها نگاشته همگي بازتاب انديشه ها، شنيده ها و تجربياتش مي باشد كه تحت عنوان «درد» منتشر شده است. درد، تنها نام يك كتاب نيست. بلكه يك رويارويي پياپي با مرگ، انتظار مملو از تهديد و سرانجام تعهد نويسنده به گروه مقاومت است.
رمان «جاده فلاندر»، اثر كلودسيمون (1960) يادآور جنگ جهاني دوم است و در آن خشونت در ارتباطات انساني به تصوير كشيده شده است و نويسنده به بيهودگي و پوچي زندگي، از وراي جنگي كه در آن حضور داشته پي مي برد. خلق ادبي در آثار سيمون به منزله هنر گذر از صور خيال است. از اين رو واژه «تلافي»، گاه با مفهوم كنايه اي، گاه به صورت استعاره و بالاخره به عنوان نشانه ترسيمي يا آوايي مورد استفاده قرار گرفته است. همچنين خصوصيات زيباشناختي باروك است كه نويسنده را در تصوير كشيدن بي نظمي دنيا ياري مي رساند.
ژان ژيرودو نويسنده فرانسوي در مدت زمان بين دو جنگ، بسياري از آثار خود را به نگارش درآورد. زيرا جنگ، الهام بخش مهمترين آثار او بود. دو اثر مهم او «جنگ تروا اتفاق نمي افتد» و «الكتر»، نگراني قرني را در آستانه جنگ بيان مي كند. در اين دو اثر تراژيك؛ عدالت و بي عدالتي، جنگ و صلح، و صداقت و دروغ در مقابل هم قرار مي گيرد. قهرمانان اين آثار مدافع ارزشهايي چون صلح و عدالت و صداقت مي باشند. آنها با سرنوشت كه غالباً مسئول پيدايش جنگ است مقابله مي كنند. اما هرگز نمي توانند بر جبر، پوچي و دهشت جنگ غلبه كنند.
ارنست همينگوي (1898- 1961)، پس از جنگ اول در جنگ جهاني دوم به نهضت مقاومت ايتاليا پيوست و در نبردهاي جمهوري خواهان اسپانيا عليه فاشيسم، شركت جست و تحت تأثير اين وقايع؛ آثار بزرگي را به رشته تحرير درآورد. رمان «خورشيد همچنان مي درخشد»، بازتاب دوران پر از يأس و نااميدي نسلي است كه درگير جنگ جهاني اول بوده است. و در حقيقت زندگي را براي آنان بي محتوا و بي رنگ جلوه گر ساخته است. از رمانهاي ديگر همينگوي، «وداع با اسلحه»، در خصوص وقايع جنگ ايتاليا است. كشوري كه نويسنده ظاهراً نمي توانسته دلبستگي خاصي به آن داشته باشد.
ايتالو كالوينو، نويسنده اي كه بسياري از آثار مهم خود را تحت تأثير حضور در نهضت مقاومت ايتاليا به رشته تحرير درآورد كه از جمله مي توان به داستان كوتاه او تحت عنوان «دست آخر نوبت كلاغ است»، اشاره كرد.
روسيه در دو قرن گذشته، علاوه بر جنگ هاي داخلي و حمله به افغانستان، درگير دو جنگ اصلي با بيگانگان بود. جنگ فرانسه و جنگ جهاني دوم، كه موجب شد تا نويسندگان روسي به موضوع جنگ در آثار خود بپردازند. از ميان نويسندگان قرن 19، لئوتالستوي، صفحات بسياري از آثار خود را به موضوع جنگ اختصاص داده است. حضور تالستوي در طي سالهاي 1856-1851 در قفقاز، انگيزأ نگارش آثاري چون قزاق ها (1863)، اسير قفقاز (1872)، تاخت و تاز (1853)، قطع جنگل (1855- 1853)، و بعدها حاجي مراد (1904) شد. و با حضور در جنگ هاي كريمه توانست «مه و آگوست»، را بيافريند. او همچنين با مطالعه و تحقيق درباره جنگ سال 1812، رمان حماسي «جنگ و صلح» را آفريد كه از سال 1863 تا 1869 روي آن كار كرد كه ماجراي حمله ناپلئون به روسيه تزاري است. ناپلئون وارث انقلاب فرانسه، شكست خورد و رمان تالستوي شرح اين شكست است.
ميخاييل شولخف، نويسنده رمانهاي «دن آرام»، «زمين نوآباد» و رمان ناتمام «آنها براي وطن جنگيدند» و داستانهايي مانند «سرنوشت انسان» و «داستانهاي دن» را مي توان نام برد. داستان سرنوشت انسان با وجود حجم كم، رخدادهاي عظيمي از روسيه را در خود جاي داده است. آندره ساكالوف (قهرمان اصلي داستان)، سمبل مقاومت و از خودگذشتگي و انسانيت است و با تحمل تلخي هاي بسيار تا پايان داستان به كمك نيروي عشق و محبت، انسان باقي مي ماند در حالي كه شرايط روسيه به گونه اي بود كه او مي توانست به يك حيوان بدل شود.
ارنست يونگر از نويسندگان برجسته آلمان در قرن بيستم بعد از پايان جنگ جهاني اول، با انتشار خاطرات خود از جنگ و نگارش آثاري كه نگرشي متافيزيكي به اين پديده داشتند به جنگ قداستي خاص بخشيد. و به پرورش پندار ناسيوناليستي خود كه باور او از جنگ بود، همت گماشت. او در آثار خود با خميرمايه قرار دادن جنگ و تحت الشعاع گرفتن مفاهيم زندگي در قالب جنگ، به نويسنده ادبيات جنگ مشهور شد.
يونگر در دهه 20 به قدري مفتون جنگ بود كه اين پديده را نه فقط انگيزه اي در جهت ادامه راه نويسندگي خود، بلكه به عنوان هسته اصلي فعاليت سياسي خود قلمداد كرد و با ديدي افراطي و ارتدكسي به تعميق ديدگاه نئوناسيوناليسم پرداخت. در رمان «توفان فولاد» (1920)، اگرچه هويت و ديد خاص خود را نسبت به جنگ تحميل كرده و از شور و شوق بي وصف از جنگ و خشونت و تأثير بر زندگي انسان سخن مي گويد و بي پروا «قهرمان سازي جنگ» را مورد تأييد قرار مي دهد. اما از طرف ديگر پرده از اين واقعيت برمي دارد و غافل نيست كه جنگ عامل مخرب وقار انساني مي باشد و در پس چهره آن ماهيت هولناكي نهفته است.
يونگر در كتاب «آتش و خون»، تأثير ماشينيسم بر جنگ جهاني اول را عظيم و چشمگير بيان مي كند. اما با اين وجود بر قهرمان سازي جنگ و نفس جنگيدن تكيه مي كند. ارنست يونگر در كتاب «جنگل 125»، كماكان اذعان دارد كه هدف او از شركت در جنگ جهاني اول پي بردن به مفهوم زندگي و خويشتن خود بوده و در بطن جنگ و خطرات ناشي از آن به واقعيت زندگي دست يافته است. او در اين اثر خود با افتخار زندگي در قالب يك سرباز را، بزرگترين تجربأ مبارزاتي خود مي داند و با چنان شور و شعف و ديد متافيزيكي به جنگ مي پردازد كه گويي «شركت در آن براي او آخرين امكان موجود براي اثبات دلاوري» بوده است.
منابع:
1. امامي، عفت. ژيرودو و جنگ. پايان نامه كارشناسي ارشد دانشگاه تهران، 2.138
2. حدادي، محمدحسين. ارنست يونگر و ادبيات جنگ. نشريه پژوهش زبانهاي خارجي، شماره 81، پاييز 3.138
3. فولادي، كياندخت. زيباشناختي باروك در جاده فلاندر اثر كلودسيمون. پايان نامه كارشناسي ارشد دانشگاه تهران، 2.138
4. منصور صادقي گيلاني، محمدرضا. مارگريت دوراس نويسنده جنگ. پايان نامه كارشناسي ارشد دانشگاه تهران، 1.138
5. يحيي پور، مرضيه. بررسي موضوع جنگ و پيامدهاي آن در داستان سرنوشت انسان اثر ميخاييل شولخف. نشريه پژوهش زبانهاي خارجي، شماره 83، تابستان 6.138

 



كابوس خسته

سودابه اميني
مي سوزد استخوانم اي زخم در چه كاري؟
نشتر بزن بر اين رگ خنجر اگر نداري
حلاج آسمان را دشوار مي نويسد
شرح وضوي خون كن در كار سربداري
مضمون كهنه دارم در شعر تازه خود
ليلي شكست و گم شد مجنون در اين صحاري
مي گفت قصه ات را آدم در آفرينش
اما تو عين شعري حواي بي قراري
من مي سرايم از نو خون سياوشان را
اي عشق همتي كن تا گل كند بهاري
از شعر شهرياران شوق سكوت خوانديم
ما هم فرا گرفتيم آداب روزه داري
در بند مانده بوديم با اضطراب دوران
قانون ديگري داشت دوران برده داري
دامن زدي در آتش با رقص آخر خود
پروانه را چگونه بر شعله مي نگاري
درمان نمي توان كرد بيماري جهان را
گفتم كه لحظه ها را بيهوده مي شماري
كابوس خسته اي بود بال شكسته من
تعبير بال من را پرواز مي گذاري
تا جام شوكران را در دست مرگ ديدي
گفتي ز سر بگيريد آيين سوگواري
تو از صحيفه عشق خط شكسته خواندي
پيشاني من اما دارد خط غباري
جادوي چشم ما را آهو نمي شناسد
با من بگو چگونه در كار اين شكاري؟
در اين خيال تازه پيچيده ام دلم را
تا بازش آفريني هنگام بي قراري
تعبير ديگري داشت شيطان در عالم من
مي خواستم بگويم اما نمي گذاري!
دزديده ديده بوديم روياي خنجرش را
مستي مكن دل من هنگام جان سپاري

 



كنكاشي پيرامون نقد ادبي زشتي و زيبايي اثر

محمدرضا پاشايي
ادبيات مجموعه اي از آثار مكتوب است كه بلندترين و بهترين افكار وخيال ها را در عالي ترين و بهترين صورت ها تعبير مي كند و منتقد يا نقاد كارش اين است كه بين نويسنده اثر ادبي و خواننده عادي واسطه شود و لطايف و دقايقي را كه مردم بدان توجه نكرده اند معلوم و مشخص نمايد به هرحال منتقد درباره آثار ادبي قضاوت و داوري مي كند و براي اين داوري هم اصل و ملاكي دارد.
آيا نقد ادبي با اصولي كه دارد مي تواند از مقوله «علوم» به حساب آيد؟ يا نه. كساني كه آن را علم مستقلي دانسته اند معتقدند كه نقد، شناخت يك سلسله از آثار و مخلوقات ذهن انسان است و هدف آن مثل همه علوم راجع به انسان، طبقه بندي، شناسايي صفات و احوال موضوع مي باشد. كانت معتقد است كه نقد ادبي و علم ادبيات يك شناخت ذهني است و نمي توان آن را در رديف علوم تحقيقي به شمار آورد؛ با اين وجود دراگو ميرسكو محقق و منتقد معاصر بر اين اعتقاد است كه با رعايت اصول و موازين منطق و زيبايي شناسي در نقد ادبي هم مي توان مثل علوم طبيعي به نتايج و فوايد قطعي رسيد.
البته نقد ادبي از اين حيث كه متضمن شناخت و معرفت است امري است كه از جهت اجتماعي، نفساني و زيبايي شايسته توجه است و با بسياري از مباحث جامعه شناسي، روان شناسي و زيبايي شناسي ارتباط دارد و از اين جهت تابع اصول و موازين بعضي از علوم مي باشد.
شايد اين سؤال در ذهن ايجاد شود كه آيا نقد ادبي را مي توان در شمار فنون ادبي محسوب كرد؟
كساني كه براي نقد حدود مشخصي قائل نيستند به اين سؤال جواب منفي مي دهند.
برون تير معتقد است كه نقد را نمي توان مثل غزل و حماسه و مدح از فنون ادبي دانست زيرا نقد برخلاف فنون ادبي حدود و اوصاف مشخص و معيني ندارد به نظر او انواع ادبي هرچند در طي قرون تغييراتي را يافته اند اما اين دگرگوني ها آن قدر محسوس نيست كه اصل و مايه اصلي آن را متحول كرده باشد هرقدر در طول زمان بين درام هاي آشيل يوناني و شكسپير تفاوت رخ داده باشد باز به آساني مي توان آن دو را در يك رديف قرار داد.
نقد ادبي هرچند درطي تاريخ هرگز به حدود مشخص قيد نبوده اما در عالم ذوق و ادب همواره وظيفه و عمل خاصي داشته است؛ اين وظيفه وضع و كشف اصول و قواعد كلي ادب و نظر در نحوه اجراي آن اصول و قواعد است. اين اصول در طي تحولات قرون گوناگون تر شده است. بنابراين تحول نقد ادبي نوعي توسعه و تكامل است و دگرگوني محسوب نمي شود.
در قديم چه بسا معنا و مضمون شعر نيز نزد برخي مردم امري الهامي به نظر مي رسيد و هرگز هدف نقد معلوم نمي شد و حتي مورد بحث قرار نمي گرفت اما جنبه فني و لغوي آن مورد نظر بود به همين دليل در دوران قديم نقد غالبا فقط جنبه لغوي و دستوري داشت. از زماني كه معني و مضمون شعر جنبه الهامي خود را ازدست داد؛ نقد مضمون و معني نيز رواج يافت و در كنار نقد لغوي قرارگرفت و پس از گذشت زمان انواع نقد روان شناسي، جامعه شناسي و زيبايي شناسي افزوده شد. آن چه را كه امروز نقد ادبي مي گويند با آنچه در قديم از نقد ادبي ارائه مي كردند تفاوت چنداني ندارد بلكه فقط صورت توسعه يافته و تكامل پذيرفته آن مي باشد اين مطلبي است كه مطالعه درتاريخ نقد آن را روشن مي كند.
اما در مورد ارزش و اهميت نقد بايد بگوييم كه از قديم مورد قبول بيشتر صاحب نظران بوده است. در واقع كساني كه ارزش و فايده نقد را انكار مي كنند تاثيري را كه انتقاد در تهذيب ذوق مردم و هدايت قريحه هنرمند دارد درنيافته اند.
اگر انتقاد در ميان نباشد ارزش واقعي آثار هنري معلوم نمي گردد.
اگر خط سير ذوق و هنر در هر زمان معين نشود به تدريج ادب و هنر گرفتار وقفه و ركود مي گردد و در پيچ و خم كوره راه تقليد فرو مي ماند. اگر دراين عالم بازار شهرت كه گزافه گويان دكان هنر گشوده اند و كالاي بي ارزش خود را به هنرجويان عرضه مي كنند نقادان هنرمند نباشد بي هنران نادان خرمهره هاي ناچيز را به جاي جواهرگران بها مي فروشند و زر ناخالص خود را با چابكي به زر پاك و خالصي به مردم عرضه مي كنند در اين ميان منتقد آگاه و بي غرض كه سرشار از ذوق و فهم است به كمك علم و منطق در تهذيب و ترقي هنر وظيفه با ارزشي را برعهده دارد. به همين دليل است كه قدرت تحليل و منطق استوار او اجازه نمي دهد كه هنرفروشان نادان هنر خود را بفروشند و هنرمندان درگمنامي و غربت باقي بمانند. با مطالعه تاريخ ادبيات ملت هاي جهان درمي يابيم كه بسياري با برپايي محافل ادبي و نقد آثار در پيش رفت ادبيات كوشيده اند كساني چون «سنت بوو» در فرانسه، «بليتسكي» در روسيه، «لسينگ» در آلمان و... آري سالن هاي پاريس در قرن هجدهم ذوق شاعران و نويسندگان را تلطيف مي كرد و آنان را در هنر خويش به سوي كمال رهبري مي كرد. به همين دليل انتقاد را در تكامل و ترقي هنر، بدون ترديد بايد عامل بزرگ و موثري به شمار آورد و همين سخن ارزش و بهاي نقد را معلوم مي كند.
پيش از اين گفتيم كه نقاد قضاوت و داوري مي كند اما وقتي سخن از حكم و داوري به ميان مي آيد طبعا بايد ميزان و ملاك آن را نيز مشخص كرد. اما اين معيار كه مأخذ تشخيص نيك و بد آثار ادبي مي تواند باشد، چيست؟ براي جست وجو و كشف اين معيار، بايد ابتدا اين سؤال قديمي را حل كنيم كه آيا ادب و هنر را از لحاظ ارزش اخلاقي بايد سنجيد يا از نظر ارزش هنري؟ در رابطه با اين موضوع هريك از حكما نظري را ايراد كرده اند و آنچه به طور قطع مي توان گفت اين است كه نقد اخلاقي از روش هاي قديمي نقد است و به كار بستن آن نتايج مفيدي داشته است اما تحقيق در ارزش هاي اخلاقي و اجتماعي آثار ادبي در واقع پيش از آن كه نقد ادبي باشد، نقد اجتماعي و اخلاقي است و درحقيقت انحراف از مباحث ادبي و رفتن به سوي مسائل فلسفي است. از اين جهت ارزش هاي اخلاقي را نمي توان مأخذ و ملاك حكم و قضاوت در انتقاد ادبي قرار داد. پس زماني كه از نيك و بد شعر يا نثري سخن مي گوييم مقصود اين نيست كه آن اثر از لحاظ اخلاق و دين و اجتماع خوب است يابد، بلكه مقصود اين است كه آن اثر تا چه اندازه شور و هيجان هنري نويسنده يا شاعر را ابلاغ مي كند به عبارت ديگر آيا زيبا؛ مطبوع و موثر است يا فاقد اين اوصاف است بنابراين ملاك قضاوت منتقد زشتي و زيبايي آثار است و آنچه مي تواند اين معيار و ملاك را به دست دهد ذوق است، اما ذوق چيست؟...

 



شاعر آينه ها

زهرا پيشرفت
جليل صفربيگي را همه اهل قلم و اهالي فرهنگ و ادب مي شناسند. جليل جواني است با قابليت ها و ويژگي هاي متفاوت با تفكراتي قابل توجه و قابل تعمق. جليل شاعر آينه هاست. صداقتي مثال زدني دارد و اشعارش فقط خواندني نيست. بوييدني ست، نوشيدني و لمس كردني ست.
من قصد تحليل و يا نقد آثار جليل را ندارم كه همه كتاب هاي او توسط استادان بنام فرهنگ و ادب كشور در مطبوعات صاحب نام و در سايت هاي گوناگون فرهنگي به نقد كشيده شده است. بناي من بر معرفي جليل، آثار او و كند و كاوي در روحيات و منش و شخصيت متمايز اوست كه بي ترديد باده اشعارش نيز از اين خمخانه به گردش درآمده است.
جليل اهل استان مردخيز ايلام است. زبان مادري اش كردي ست. كارشناسي رياضي دارد و دبير همين رشته در مدارس ايلام است. وي مسئول واحد ادبيات حوزه هنري استان ايلام و سردبير مجله «ن» است. بزرگترين ويژگي شخصيتي جليل صداقت وحشتناك اوست.
در اين عصر بي همدلي ها، نامردمي ها و نامرادي ها، جليل صفربيگي گوهر نايابي ست كه قدرش را گوهري مي شناسد. وي متولد بهمن 1352 است. بلند نظر، بي ريا، صادق، عاشق و بي تكلف است. آنها كه جليل را مي شناسند او را فردي بي پيرايه و صالح مي دانند و از ويژگي هاي منحصر به فردش به بي نيازي و مناعت طبع او اشاره مي كنند. جليل صفر بيگي خيلي حرف نمي زند. بيشتر ترجيح مي دهد كه آوازها و ترانه هاي روح بلندش را بر سينه سپيد كاغذ نقش زند.
جايي خواندم كه جليل از پيشكسوتان شعر ايلام است و با نگاهي به سال تولد وي به اين نتيجه رسيدم كه پيشكسوتي جليل به سن و سالش نيست، به پختگي و طراوت و نوانديشي اوست.
كتاب هاي منتشره جليل عبارت اند از:
1-چرا پرنده نباشم؟
2-شكلكي براي مرگ
3-و- مجموعه رباعي
4-هيچ- مجموعه رباعي
5-انجيل به روايت جليل
6-زمان به نام شهيدان سرود مي خواند
7-هفت وادي تشنگي
8-كم كم كلمه مي شوم- مجموعه رباعي
9-تو كنار آتشي، من برف پارو مي كنم (ترجمه- دوبيتي هاي كردي)
10-واران- گزيده اشعار
11-عاشقانه هاي يك زنبور كارگر
جليل صفربيگي را به رباعي مي شناسيم و به قولي بايد رباعي امروز را نيز به صفربيگي بشناسيم و من بر اين باورم كه وي به عنوان يك پديده منحصربه فرد، نقش ارزنده و تأثيرگذاري در عرصه رباعي معاصر داشته است.
او توانسته است با نوعي نگرش و نوانديشي، رباعي را حلاوتي ديگرگونه ببخشد. آن چه كه صفربيگي را متمايز مي كند علاوه بر شخصيت پركشش و منش سرشار از صداقت اش، زيبايي ها و ظرافت هاي شعري و انديشه و نگرش عميق اوست. زبان جليل زبان مردم است. ضرب المثل ها و حرف ها و اصطلاحات عاميانه را آن چنان استادانه در رباعي كه حداقل قالب شعري است مي گنجاند كه مخاطب را شگفت زده مي كند.
جليل نوعي ساختار شكني درشعر غمگين و ادبيات پرسوز و گداز نيز دارد. او عشق را با نوعي شادماني و نشاط همراه مي سازد.
ما عادت كرده ايم شعر را برآمده از غم و اندوه ببينيم و آن را هرچه غمگين تر، به دل هاي دردمندمان نزديك تر بدانيم و زبان حالش بخوانيم. گاهي شعرهاي جليل علاوه بر رواني و زيبايي و كششي كه دارد بوي طنز هم مي دهد و لبخند را نيز برلب ها جاري مي كند.
دل بي تو درون سينه ام مي گندد
غم از همه سو راه مرا مي بندد
امثال بهار بي تو يعني پاييز
تقويم به گور پدرش مي خندد
( انجيل به روايت جليل)
در شعر خود اعتراض مي كاشت جليل
هي پنجره هاي باز مي كاشت جليل
ميليونر شهر مي شد امروز اگر
جاي كلمه پياز مي كاشت جليل
(كم كم كلمه مي شوم)
دل مي شود از تو قرص با يك بوسه
احوال مرا بپرس با يك بوسه
لب هاي تو نسخه مرا پيچيدند
صبح و شب و ظهر قرص با يك بوسه
(از همان كتاب)
ويژگي ديگر اشعار جليل فضاي باراني انديشه هاي اوست. جليل خود مردي باراني ست. وي سراسر بارش و رويش است.
زنبيل پر از ترانه در دستش بود
يك نامه عاشقانه در دستش بود
ختم صلوات داشت باران انگار
تسبيح هزار دانه در دستش بود
( او نويسي)
ابري ست كه در نگاه من پنهان است
مي خواهي اگر بخواني اش آسان است
من شعر براي دل خود مي گويم»
خواننده شعرهاي من باران است
( واران)
كتاب «اونويسي» جليل صفربيگي اشعار آييني اوست و شامل دوگونه اشعار انتظار و عاشورايي ست.
نگاه او به انتظار به حدي ديگر گونه، زيبا و گوياست كه دل بي اختيار فشرده مي شود و اشك دنبال راه فراري مي گردد.
جليل دنياي مرده انتظار را ماهرانه كالبد شكافي مي كند، درحالي كه مي داند بايد براي انتظار پالوده شد و از غفلت و دنيازدگي پرهيز كرد، خود و ما منتظران را پيمان شكناني غافل مي بيند. هركس اين اشعار او را تلاوت كند بي اختيار در دل زمزمه مي كند: «راست مي گويد، واقعا راست مي گويد» و از خجالت سرخ مي شود
«از شنبه درون خود تلنبار شديم
تا آخر پنجشنبه تكرار شديم
خير سرمان منتظر ديداريم
جمعه شد و لنگ ظهر بيدار شديم
(او نويسي)
هرچند كه بيمار تو هستيم همه
ديوانه ديدار تو هستيم همه
بين خودمان بماند آقا عمريست
انگار طلب كار تو هستيم همه
(از همان كتاب)
جليل در اشعار عاشورايي اش نيز شرمندگي و پيمان شكني عاجزانه برخي را اين گونه مي سرايد:
«فرياد حسين را شنيديم همه
از كوفه به سوي او دويديم همه
رفتيم به كربلا ولي برگشتيم
از شمر امان نامه خريديم همه»
(از همان كتاب)
صور خيال نيز در شعر صفربيگي نقش به سزايي دارد. تصويرسازي هاي جليل هراز گاهي شعرش را درحد تابلوي نقاشي گران بهايي به چشم مي كشد.
« بر دشت كه جويبار را مي دوزي
بر كوه كه آبشار را مي دوزي
باران، نخ و سوزني ست در دستانت
بر روي زمين بهار را مي دوزي»
(كم كم كلمه مي شوم)
«در اوج يقين اگرچه ترديدي هست
درهر قفسي كليد اميدي هست
چشمك زدن ستاره در شب يعني
توي چمدان ماه خورشيدي هست»
(از همان كتاب)
جليل صفربيگي به رباعي تعلق خاطري خاص دارد. اما اين امر موجب غفلت او از ديگر قالب هاي شعري نشده است.
مجموعه «واران» گزيده ايست از اشعار او طي سال هاي 74 تا .86 «اين شهرها» در قالب هاي غزل، سپيد، رباعي و دوبيتي سروده شده است. اين مجموعه شامل 147 شعر از صفربيگي ست كه 50 شعر آن سپيد است.
آخرين كتاب منتشره از جليل صفربيگي عاشقانه هاي يك زنبور كارگر است كه در قالب سپيد سروده شده است. اين اشعار سرشار از لطايف و ظرايف شعر سپيد و گوياي انديشه هاي نو و نگرش اهورايي جليل به زندگي و مظاهر آن است.
«مچاله اش نكن!
دراين شعر
گنجشكي روي تخم خوابيده»
(از عاشقانه هاي يك زنبور كارگر)
تخمي از لانه مي افتد
و مي شكند
زندگي
جوجه گنجشكي را غافل گير مي كند
از همان كتاب
لنگه هاي چوبي در حياط مان
گرچه كهنه اند و جيرجير مي كنند
محكم اند
خوش به حالشان
كه لنگه هم اند
(از همان كتاب)
سخنم را با نقل قولي از آقاي سيامك بهرام پرور به پايان مي برم:
«جليل صفربيگي با همه زيبايي هايي كه آفريده است؛ هنوز حرفهاي بسياري براي گفتن دارد.»

 

(صفحه(12(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14