(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


پنجشنبه 8 مرداد 1388- شماره 19423
 

يك لقمه نان دغدغه دستفروشان مشاغل كاذب و چالش هاي پيش رو-بخش نخست



يك لقمه نان دغدغه دستفروشان مشاغل كاذب و چالش هاي پيش رو-بخش نخست

حسن آقايي
دستفروشي و بساطي به عنوان يك پديده شايسته تأمل از ابعاد گوناگون اگرچه تاكنون يك شغل رسمي در حيطه مشاغل متعارف و معمول، قلمداد نشده است ولي شايد به نام شغلي كاذب به نظر برخي ها محسوب شود. ليكن نمي توان نقش و فعاليت همين خرده پافروشان مايحتاج زندگي كه در چند وجب زمين در گذرگاه هاي عمومي كسب و كار دارند و معاش خانواده شان را تأمين مي كنند، در تبليغ، شناسايي، عرضه و داد و ستد از بازار توليد تا مصرف ناديده انگاشته شوند. به بيان ديگر نمي شود انكار كرد كه اين شغل كاذب در كل سهمي در چرخه اقتصاد كلان، اشتغال، خودكفايي و به هر حال كاهش درصدي از آمار بيكاران را برعهده دارد.
پديده بساطي و دستفروشي خرده ريزهاي مورد نياز مردم بار مالي براي بخش كلاسيك اداري و سازماني كشور ندارد.
شايد چنانچه روزي دستگاه هاي مسئول به فكر بيفتند به جاي مقابله با اين پديده اجتماعي به عنوان سد معبر، مكان هايي را در نقاط مناسب شهر براي چنان حرفه اي تعيين كنند و كار آنها را با نظم و نظارت ايمني بخشند، كه در اين صورت كار آنان مي تواند فوايد مختلفي براي شهروندان داشته باشد.
فارغ از الزام جمع آوري هاي هر چندگاه و گريز و تعقيب رايج بساطي هاي كم وسع و توان كه از اين طريق چرخ كند زندگيشان را به گردش مي آورند، اين بخش خرده پا هم بايد نظامند شوند.
شغلي براي تمام فصول
در زندگي روي پاشنه كار كردن مي چرخد. كار نباشد در نمي چرخد و كميت مخارج ادامه زندگاني لنگ مي شود. همه مردم كه پول و پله كافي براي دكان داشتن ندارند. برخي محل كسب شان روي يك دو متر زمين خداست؛ كنار پياده روها، حاشيه ميدان ها و گذرگاه هاي ترجيحاً پر رفت و آمد است. بساط متاع شان بدون ويترين و در و پيكر و نئون است اما هر رهگذري را جلب مي كند. بسياري براي لحظه اي هم كه شده مي ايستند و به كالاي پهن شده روي يك تكه مقوا يا پارچه و پلاستيك خيره مي شوند. چه بسا در همين موقع نگاهت به چيزي در بساط خرده فروش مي افتد كه بارها در صدد تهيه آن بوده ايم اما فرصت خريد نبوده است... يك ماشين كوكي يا عروسكي باطري خور براي كودك. يك فازمتر، چسب قطره اي، يك جفت كفش دمپايي، سوزن نخ كن آسان، قوطي واكس كفش، شابلون، عينك و... و... كسب و شغلي كه در و ديوار ندارد و طبعاً سقفي هم ندارد، همواره در معرض آفتاب و باد و گرد و غبار و طبيعتاً در زمستان هم بارش برف و باران و سوز و سرما است. اگر هوا و آسمان هم اوضاع مناسب داد و ستد اين پيشه وران حاشيه گذرگاه هاي شهرمان داشته باشند اما ناگهان سر و كله وانت هاي سد معبري از دور پيدا مي شود و يا از طريق زبان به زبان از آمدن مأموران و معذوران و مجريان قانون به بساط گستران مي رسد، فروشنده ها مثل برق چارگوشه بساط را جمع مي كنند و راه گريز پيش مي گيرند.
شغل دستفروشي و بساطي ها هميشه از منظر قانوني، غيررسمي بوده اند و به عنوان كار خلاف قانون؛ سد معبر و مزاحم عبور و مرور عابران پياده در مظان ايراد بوده است. كسي هم كاري ندارد كه اين گروه از فروشندگان خرده پا اگر به همين وضع و از همين طريق رزق و معاش خود و اهل و عيال نان خور را تأمين نكنند چكار كنند و چطور با مخارج زندگيشان كنار بيايند؟
پديده دستفروشي و بساطي در برخي كشورهاي پيشرفته و توسعه يافته، وجود ندارد، در چنين كشورهايي اگر كساني هم براي تأمين نيازهاي مادي زندگيشان چندان سرمايه مالي ندارند به طريق هاي ديگر كسب و كار مي كنند مثلا با نواختن يك ساز موسيقي در كنار گذرگاه، گوشه اي از مخارج خود و يا خانواده را تأمين مي كنند. اما در پاره اي از كشورهاي موسوم به جهان سومي، بند و بساط دستفروشي كالاهاي مختلف و سبك مورد مصرف عمومي، رو به راه است، خصوصاً در جوامعي كه مسئله بيكاري رايج است.
صرفه جويي در وقت و قيمت
سال ها پيش مغازه كيف فروشي داشته است. فراز و نشيب روزگار و مشكلات پيش آمده باعث مي شوند ناچار مغازه را به غير واگذار كند. حالا در حاشيه پياده رو همان شغلش را با تعدادي كيف به صورت دستفروشي ادامه مي دهد.
«ناصر برهاني» با سن و سالي كه دارد و مستأجرنشين است مجبور است به اين طريق كار و امرار معاش كند. دو پسر دارد، يكي دانشجو است كه در كنار درسش كار هم مي كند. ديگري در سال اول دبيرستان تحصيل مي كند. او درباره چند و چون شغل بساطي و دستفروشي و كم و كيف كالا و نرخ ها در مقايسه با مغازه ها، مي گويد: «امروزه روز مشغله هاي مردم آنقدر زياد است كه مشتري هنگام گذر از پياده روها كالايي كه مي بيند و نياز دارد را مي خرد. ديگر وقت براي خريد آن كالا از مغازه و بازار صرف نمي كند. پشيمان هم نمي شود چرا كه بعد قيمت همان جنس را از مغازه دار مي پرسد متوجه مي شود دستفروش با قيمت پايين تر فروخته است.» وي ادامه مي دهد: «قيمت كالاهاي دستفروشي به دليل نبود هزينه هاي مختلف مثل خدمات شهري، مزد كارگر، عوارض، سرقفلي، مالكيت و يا اجاره مغازه، تا 30درصد كمتر است.»
كسي كه كاسب حرفه اي باشد و روان شناسي مردمي در خريد و فروش كالا را از رهگذر تجارب سال ها كار بداند، بعضاً نرخ كالا را با احساس درك پسند مشتري، نسبت به قيمت واقعي آن، بالا مي برد. او در اين باره مي گويد: «خودم فروشنده در مغازه بوده ام. اشتياق مشتري در خريد سبب مي شود فروشنده اي قيمت جنس را بالاتر از قيمت واقعي عرضه مي كند. اما مشتري بعضاً به قيمت كالاي دستفروش چندان اعتماد نمي كند در حالي كه چنان نيست. تفاوت قيمت ها زياد است و مشتري چانه مي زند. موقعي كه مي خواهد برود با حداقل سود، كيف را به او مي فروشم.»
استاد آهنگري كه بساط گستر شد
در ديار زادگاهش دكان آهنگري با چند كارگر داشته است. تا چند سال پيش كه در اثر طنين گوشخراش كوبش هاي پتك و چكش بر آهن گرم و سرد طي سال هاي متوالي، شنوايي اش آسيب جدي مي بيند ناچار دست از حرفه سخت و زيان آور خود مي كشد. «حبيب الله» سمعك گوش راستش را نشانم مي دهد. با اين حال، بايد با او با صداي بلند صحبت كرد ضمن آن كه چند روزي مريض بوده و چندان حالش رو به راه به نظر نمي آيد. يك هفته اي مي شود در پناه در و ديواري در يك كوچه باريك بساط نازل خود را روي تكه پارچه اي چيده است. وي مي گويد: «تعدادي بند كفش، دو قوطي واكس و دو عدد فرچه... و ديگر هيچ. يك بطري آب آشاميدني هم براي رفع تشنگي كنارش است. دست به بدنه ظرف پلاستيكي آب مي زنم ولرم است. مي پرسم با اين سن و سال چرا در هواي گرم بساط پهن كرده اي؟ آرام مي گويد: «براي رزق و روزي. يك هفته است اينجا مي آيم.» او با همسر و يك پسر كارگرش زندگي مي كند.تعريف مي كند توسط يك آدم آشنا و خير با سپردن مبلغي وديعه نزد مالك يك خانه و مضاف به پرداخت ماهانه صدهزار تومان به عنوان كرايه نقدي توسط خود (حبيب الله) امكان سكونت شان فراهم شده است. از او مي پرسم: وضع كار و درآمدت چطور است؟ مي گويد: «خدا كريم است.»
نه مسئله پاك شده نه صورت مسئله
عصر حدود دو هفته پيش در حاشيه يكي از خيابان هاي شرقي شهر يك وانت بار حامل صيفي جات بوته اي، پارك كرده است. دو نوجوان فروشندگي مي كردند. در آن هواي گرم كه مشتري نبود آنان زير آفتاب كنار ترازوي پشت وانت، ساكت ايستاده اند. در اين حال يك موتورسيكلت سوار با ترك نشين يك سرباز از راه مي رسند. راكب كه مردي ميان سال است كنار خيابان و نزديك وانت توقف مي كند و پياده مي شود. بدون پرسش، كفه هاي ترازو را برمي دارد و روي بار وانت مي اندازد. به بچه ها مي گويد لبه بار بند وانت را بالا بزنند. بچه ها هاج و واج شده و در سكوت او را نگاه مي كنند. مرد (مأمور سدمعبر) شماره اي با تلفن همراهش مي گيرد و در حال قدم زدن با مخاطب صحبت مي كند. برمي گردد به دم وانت به فروشندگان نوجوان مي گويد: زنگ زدم الان ماشين مي آيد وانت را مي برد. از بچه ها مي پرسد صاحب وانت كجاست؟ آن ها مي گويند: رفته خانه، مرد مي گويد برويد بگوييد بيايد. يكي دو نفر از مغازه داران آن سوي خيابان كه از بدو آمدن مأمور، شاهد اين صحنه هستند، به طرف مأمور مي روند. يكي كه سالمند است به مأمور مي گويد: «اين وانت هر روز اينجاست هيچ مزاحمتي براي كسي ندارد.»مأمور مي گويد: «نبايد باشد.» آن مرد كاسب مي گويد: «اگر اين كار را نكنند (اشاره مي كند به هندوانه ها) پس چكار كنند؟ بروند...» مأمور مي گويد: «وظيفه ما رفع سد معبر است. اگر اعتراضي هست بروند ستاد بگويند.» آن مغازه دار رو به بچه ها مي كند و مي گويد: «برويد به پدرتان خبر بدهيد بيايد.» بعد خود، شماره تلفن صاحب وانت را از بچه ها مي گيرد و با او صحبت مي كند كه موضوع چيست.
چند روز پيش اتفاقا از همان خيابان عبور مي كردم. كنجكاو شدم آن وانت بار آنجا كنار خيابان هست يا نه. كمي رفتم. ديدم همان وانت بار حاشيه خيابان پارك كرده و بارش طالبي و خربزه است!
دستفروشي در سايه نگراني
در يكي از كوچه هاي خياباني در مركز شهر، بين دو خودروي پارك شده، يك كارتن با محتواي تعداد زيادي وسيله بازي و سرگرمي به شكل مكعب هاي چند رنگ جدولي متحرك كه «مكعب فكري» ناميده مي شود، مي بينم. نگاهي به اطراف مي كنم. كمي دورتر يك نوجوان لاغراندام كنار ديوار ايستاده است. لحظه اي به سكوت همديگر را مي نگريم و او حرفي نمي زند تا آن كه مي پرسم: اين كارتن... سر تكان مي دهد كه مال او است. جلو مي روم مي پرسم: چرا وسايل اش را آنجا گذاشته است؟ مي گويد: «شهرداري (عوامل رفع سد معبر) آمده اند. وسايلم را جمع كردم تا آن ها بروند.» او درس مي خواند و از شهرستان آمده تا در تعطيلات تابستاني در تهران مشغول دستفروشي و كمك هزينه تحصيلي اش شود. او مي پرسد براي چي سؤال مي كنم.
مي گويم... بعد مي گويد: «اصلا هيچي نمي گويم... ساعتي بعد كه گشتي در گذرگاه ها مي زنم او را مي بينم كه كارتن مكعب هاي فكري را كنار پياده رو و با اطمينان از آن كه عوامل جمع آوري سدمعبرها رفته اند در معرض فروش گذاشته است. كمي آن طرف تر، نوجوان كم سن تر ديگر همشهري اش هم يك كارتن از همين وسيله بازي فكري جلوي پايش كنار ديوار گذاشته است. او هم مي گويد دانش آموز است و به تهران آمده تا با كسب و كارش مبلغي براي مخارج زندگي و درسش به دست آورد و بعد راهي شهر زادگاهش شود.»
مردي با حيوانات پوشالي
از فاصله دور ميان جمعيت عابران در پياده رو جلب توجه مي كند. پلنگ و خرس و... بزرگ پشمالو دست ساخت زير بغل و آويزان در دست دارد. جلو مي آيد. جثه اي تنومند دارد. محاسنش يكدست سفيد است. چهره اش در اثر تابش آفتاب به كبودي مي زند. تصور نمي كردم در آن وضعيت و گرمازدگي فرصت چند دقيقه گفت وگو را بدهد اما با تبسم و چهره اي گشاده وسط پياده رو مي ايستد در حالي كه رهگذران لختي مي ايستند او را با آن شكل و شمايل حيوانات گنده پوشالي و پشمالويي كه محاصره اش كرده اند!، تماشا مي كنند و لبخندي مي زنند.
«حسين صفري» نزديك به نيم قرن پيش (از سال 1339) در تهران ساكن شده است. بازنشسته يك كارخانه توليدي كفش است. حدود 15 سال است كه كار و شغلش فروش اين كالاها است. ساعت هاي متوالي در خيابان هاي شهر مي گردد و به اين طريق به فروش كالاهايش مي پردازد. مي پرسم: وضع كسب و كارتان چطور است؟ با تبسم مي گويد: «شكر خدا هزينه زندگي خانواده هفت نفري ام تأمين مي شود.» پنج فرزند دارد.
اين مرد سالخورده دستفروش هر روز 13، 14 ساعت پياده در شهر راه طي مي كند تا معاش خانواده اش را فراهم كند. او مي گويد: «هر روز از هفت صبح تا هشت، نه شب در خيابان ها مي گردم. از ميدان ولي عصر تا خيابان باغ سپهسالار، سرپا مي گردم.» او آن موقع از سوي بازار مي آمد و خيابان فردوسي را طي مي كرد... به مزاح مي پرسم: عوامل سد معبر و جمع آوري بساطي ها و دستفروش ها كه با شما كاري ندارند. با همان تبسم و خوشرويي و ضمنا با انرژي، جواب مي دهد: «چرا. شهرداري چي ها اين ها- اشاره مي كند به هر آنچه با خود حمل مي كند- را از دستم مي گيرند.» مي پرسم: بعد چي؟ باز پس مي گيري؟ پاسخ مي دهد: «پيشترها 8-7 تا از اين ها را گرفته اند و نداده اند.»
مترجم زبان، آجيل فروش پياده رو!
ديپلم دبيرستان دارد. يك بار در كنكور شركت مي كند. قبول نمي شود ولي مكالمه زبان انگليسي اش خوب است. مدتي بيكار بوده است.
«عباس»، 7، 8 ماه است كه در حاشيه پياده رو آجيل فروشي مي كند. به دليل بيكاري، مشكلات اقتصادي، نياز به تامين مخارج زندگي و كمك به اقتصاد خانواده اش، به شغل آزاد آجيل فروشي در پياده رو روي آورده است. درباره وضعيت درآمدش از اين شغل كه مي گويد در مقايسه با كار در مكاني براي سايرين، شغلي مستقل و آزادتر است، اظهار مي دارد: «آجيل فروشي در زمستان بيشتر طالب و رونق فروش دارد. در تابستان مردم كمتر تنقلات آجيل مصرف مي كنند.» از اين جوان مي پرسم حالا كه مي گويي مكالمه زبان انگليسي ات خوب است چرا در جاهايي مناسب مثل هتل ها، كار پيدا نكرده ايد؟-«هتل ها حقوق شان كم است.» او به عنوان نمونه از كار در هتل... معروف مي گويد: «در آن هتل ماهانه 300 هزار تومان حقوق مي دادند كه بايد همه كارهاي ديگر غير از گفت وگوي «زبان» با خارجي ها را هم انجام مي دادم. حالا با شغل آزاد فعلي، راحت تر هستم البته اگر مشكلي پيش نيايد.
گفت وگو با استاد اقتصاد...
با يك استاد اقتصاد دانشگاه درباره تأثيرات اقتصادي و خوداشتغالي دستفروشان خرده پا و بساطي ها گفت وگو مي كنم. او با بيان اين كه يك جنبه خوب خوداشتغالي، دوري از بيكاري است، ابعاد مختلف مثبت و منفي پديده بساطي فروشي و دستفروشي را توضيح مي دهد كه در شماره پاياني اين گزارش خواهيم خواند.
گزارش روز

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14