(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 6 مرداد 1388- شماره 19421
PDF نسخه

روزگار فريب
ورزش دهان!
اگر بگذارند...
پرسه
نقد سوم
پيشنهاد چي؟؟؟!
هنوزم فانوس اين دهكده ام
كارگاه روزنامه نگاري نسل سوم ويرايش 2



روزگار فريب

ليلا باقري
طبق روال معمولشان به طرف تلفن مي كنند كه «فلاني! فلان روز و فلان ساعت بيا فلان جا مي خواهيم شغل درآمدزايي را به تو معرفي كنيم.» البته اصل مطلب اين است كه اين عبارت وسوسه انگيز با ترفندهاي مختلف بيان مي شود. اين بار قرعه به نام من افتاده است (اين قرعه با آن قرعه فال كه به نام ديوانگان مي زنند خيلي توفير دارد؛ حتي اگر برخي بگويند اتفاقا توفيري ندارد!). بدون چون و چرا قبول و حتي استقبال هم مي كنم. از آن جهت كه كور از خدا دو چشم بينا مي خواهد و خبرنگار سوژه اي براي گزارش. آنچه مي خوانيد روايتي است از حضور دو-سه ساعته من در دفتري كه براي شركتي به نام كوئست كار مي كردند جهت پرزنت. (هشدار! تهيج نشويد، جدي جدي هم پرزنت نشويد كه كار دستمان مي دهيد و پول يامفت هم دست عده اي ديگر. فقط بخوانيد. همين!) ضمنا به حافظه تاريخي خود هم مراجعه كنيد؛ آلودگي هواي تهران، قطع برق در تابستان، طرح ترافيك، مشكل معابر و جوي هاي بزرگ، مبارزه با اراذل و اوباش، طرح ضربتي فلان و... همه و همه در اغلب اوقات تنها در برخي ايام خاص مهم مي شوند و بعد به گنجه خاطرات مي روند تا دوباره سروصدايي بلند شود... خيلي بد است، نه؟ داستان اين جماعت پول ساز هم همينطور است؛ يك روز دفتر كارشان را پلمپ مي كنند و يك ماه بعد با مجوز رسمي(!) در قالب يك شركت تجاري، در روز روشن مغز شما را فراري مي دهند...
N ميليون درآمد و دو ليوان آب گرم!
يك ساختمان تجاري است در خياباني مشرف به خيابان اصلي. وارد دفتر كارشان مي شويم و مستقيم به اتاقي مي رويم كه مخصوص پرزنت كردن است. يعني توضيح دادن براي شما جهت تفهيم بيشتر! يك ميز مستطيلي با چهار صندلي و يك پارچ آب و دوتا ليوان (البته بدون كارايي؛ زماني كه ميل به خوردنش دارم، آنقدر گرم است كه به لب زدن كفايت مي كنم خانم پرزنتر(!) هم همينطور).
همان ابتدا مي گويم كه با كار كاملا آشنا هستم و نيازي نيست كه كاتالوگ محصولات و نحوه كار كمپاني كوئست را از صفر توضيح دهد (همان كوئست معروف ديگر! اينكه وارد مجموعه مي شوي، محصولي را خريداري مي كني، بعد دونفر را براي خريد محصول معرفي مي كني و به ازاي هر دونفر كه در سمت چپ و راست تو، در خريد تعادل ايجاد كنند، پورسانت مي گيري و چند ماهه پولدار مي شوي.
بازاريابي الكترونيك يا
network marketing). به همين سادگي و به همين خوشمزگي! البته كمي درآمدش بالاست؛ همين طوري!
با اين حال دو ساعت تمام توضيحات او و چون و چراهاي من طول مي كشد. نور اتاق چندان زياد نيست و خانم پرزنتر آنقدر تند تند حرف مي زند كه چرتم مي گيرد. مي دانم كه همه شان متني را براي توضيح دادن حفظ كرده و براي كاتالوگ گفتن كاملا آموزش ديده اند. با اين حال اگر يكهو توي حرفش بدوم يا سوال پيچش كنم، رشته حفظيات كاملا از دستش در مي رود. براي همين چندبار از من 5 دقيقه وقت مي گيرد كه حرفش تمام شود تا زياد تابلو نشود كه از حفظ دارد درس پس مي دهد و بعد من سوال كنم و متقابلا من هم اين پنج دقيقه ها را از او مي گيرم و هر بار ياد مناظرات داغ انتخاباتي مي افتم و خنده ام مي گيرد.
خانم پرزنتر، صحبت هايش را با توضيح گذران جهان از دوره كشاورزي به صنعتي و از صنعتي به الكترونيك شروع مي كند. اينكه ما دو موج را گذرانديم و الان در موج سوم هستيم (كار يدي، كار ماشيني و حالا كار فكري...) اينكه در موج سوم نيازي نيست شخص 14 ساعت بيل بزند يا 8 ساعت فرضا كارمند باشد تا پول (البته اندك) بدست بياورد. در اين موج افراد با فكر خود و كار دو تا 3 ساعته مي توانند ميليونر شود. خانم بلبل براي مثال هم اسم بيل گيتس، فورد و دو نفر ديگر را روي كاغذ با خط درشت مي نويسد. از آن دونفر يكي شان هماني بود كه پست الكترونيك را راه انداخته و نفر چهارم هم در خاطرم نمانده. اما هر چهار نفر خدمات ارزنده و ماندگاري را ارائه كرده بودند كه جهان را در موج سوم متحول كرده است و البته جزو ثروتمندترين آدمهاي جهان هم هستند. بعد مي گويد كه كوئست نت ورك هم يكي از «همين» كارهاست. كار فكري و موج نويي و پولداري.
جواب مورد نظر در دسترس نيست!
همين جا اولين سوال را مي پرسم و سعي مي كنم او را به چالش بكشم. مي گويم كه من موج الكترونيك را قبول دارم. اينكه فكر كنيم و پول در بياوريم. مثل بيل گيتس و مثل صدها كارآفريني كه توي همين ايران دارند با فكر و ايده شان ماهي ميليون ها تومان درآمد كسب مي كنند. اما اينها در مقابل درآمدشان خدماتي را به من و شما عرضه مي كنند كه علاوه بر نو بودن تحولي هم ايجاد مي كند. كمپاني كوئست به جز سكه و مسافرت يا ساير محصولات چه خدمات ارزنده اي ارائه مي كند؟
جواب درست و درماني نمي دهد. جز اينكه ايمان دارد اين كمپاني پول مي دهد و وقتي به سقف درآمدي برسي ماهي n ميليون تومان درآمد داري. و همين كه زندگي خودت و اطرافيانت را متحول مي كند يعني خروجي مثبت كمپاني(!) .
براي گرفتن جواب اصرار مي كنم و براي اينكه بهتر متوجهش كنم چند كار مفيد و كارآفرينانه را كه ماهي n ميليون درآمد براي شخص و n ميليون سودآوري براي كشور دارد مثال مي زنم. يكهو انگار كه به ش آتو داده باشم به كنايه مي گويد: «ببخشيد آنوقت قرار است شما كدام شركت كارآفرينانه را تاسيس كنيد؟» خيلي خونسرد با كلمات شمرده اما سريع مي گويم كه بحث سر ماهيت كار الكترونيك و فكري بود. مثل هماني كه بيل گيتس انجام داده است. حالا كه من نخواستم ماهي n ميليون درآمد داشته باشم يا كار موج سومي انجام دهم. اما مي گويم كه الگوي من اگر بخواهم جزو موج سومي ها باشم، اين نوع كارآفرينان هستند و نه كساني كه يك ايده كلي با منفعت شخصي محور دارند.»
ضمن اينكه كمي از موضعش پايين آمده، ادامه مي دهد در اين كار هم خير من به ديگران مي رسد و مي توانم زندگي اطرافيانم را متحول كنم.
بحث دوباره داغ مي شود و خلاصه اش اينكه من مي گويم اين اطرافيان خيلي محدود هستند، در كنارش ضرر بزرگي به جامعه مي زنيم. در ضمن شما وقتي به پول رسيدي و يادت آمد كه چند نفر مثل من اينجا نشست و قبولت نداشت و اذيتت كرد تا به پول برسي عمرا اگر بذل و بخشش كني!
جواب: n ميليون درآمد داري!
بي خيال گرفتن خروجي از كوئست مي شوم و مي روم سراغ اينكه اين كار غير قانوني است و براي اقتصاد كشور مضر. خوشبختانه سر اين موضوع كاملا با هم تفاهم داريم و خودش همان ابتدا مي گويد كه اگر اين كار قانوني شود همه از بقال و نانوا وارد كوئست مي شوند و چرخ اقتصاد مي خوابد! مي گويم مگر شما مدعي نيستيد كه كوئست براي همه است اما همه براي كوئست نيستند؟ مي گويد: بله. مي گويم: پس بايد همه بيايند و هركس توانايي داشت موفق شود. پس غير قانوني بودن و تبليغات منفي به نفع شماست؛ ورودي گرفتن مشكل اما دوامش بيشتر مي شود و اشباع شدن به تعويق مي افتد.
در خلال صحبت هايش گفته بود كه اين كار بيشتر در كشورهاي جهان سومي رواج دارد و اروپايي هم اين كار را ممنوع اعلام كردند. حتي يكي از كشورها (به گمانم انگليس) براي اين كار مجوز صادر كرده است اما فعاليت اصلي و گسترده در هنگ كنگ و يك كشور آسيايي ديگر انجام مي شود. باز هم سوء استفاده غربي ها از ما...
سعي مي كنم روي همين مطلب سوء استفاده و اين كه اگر خوب است و چرخه اقتصاد نمي خوابد چرا اروپايي ها اين كار را نمي كنند و... زوم كنم اما او قانع نمي شود. مي گويد در كشورهاي اروپايي وقتي شخص كار دارد همه چيز دارد اما در ايران چندتا كار داري و هيچ چيز نداري! قياس را از بيخ نادرست مي داند و برخلاف من اصلا دلش به حال هيچ چرخه اقتصادي نمي سوزد. چون در شغل قبلي اش هم حقوقش كم بوده و هم زيرابش خورده. همان مساله اي كه همه ما با آن در محيط كارمان دست به يقه ايم!
براي علت غيرقانوني بودن كار حدود 10 مورد مي نويسد كه گروهها يا دسته هاي قبلي داشته اند و دسته حرفه اي آنان ندارد و از آن معايب مبرا است. اينكه كارشان يك كار جدي n ميليون توماني است. قوانين محكمي در دفتر كار و روابطشان حاكم است كه دست هيچ احدي آتو نمي دهد و پاي هيچ شاكي خصوصي را هم باز نمي كند. البته مي گويد ايران براي اينكه بتواند به سازمان تجارت جهاني بپيوندد بايد اين تجارت را آزاد كند براي همين است كه موضعش را در مقابل اين كار كاملا روشن عنوان نمي كند.
در مورد بحث حرام بودن كار هم مي پرسم كه پاسخش مرا از او به عنوان جوان تحصيلكرده نااميد مي كند. مي گويد كه علما آشنايي چنداني با اين كار ندارند و اگر كار كاملا به آنها توضيح داده شود بر شرعي بودن آن صحه مي گذارند. مي گويد چندنفر بعد از مدت ها پيگيري توانستند به دفتر(!) آيت الله خامنه اي بروند و بعد از توضيح كار ايشان گفتند كار ايراد شرعي ندارد. يعني خانم پرزنتر به عنوان يك جوان با فهم و كمالات اخبار منتشر شده در خبرگزاري هاي معتبر كشور مبني براي فتاواي علما از جمله رهبري مبني بر حرام بودن اين كار را رها كرده و تنها به شنيده ها و اخبار كذب بالاسري هاي خودش كفايت كرده. بعد هم مي گويد وقتي اين مسئله را شنيدم خيالم از بابت حلال بودن اين پول راحت شد! شاعر مي گويد: خدا خيرت بدهد كه خيال ما را هم راحت كردي!
تمام بدبختي ها را تكرار كن تا انگيزه بگيري
جلسه پرزنت تمام مي شود و براي آشنايي با مجموعه مي رويم داخل طبقات. از در كه خارج مي شويم افراد حاضر در دفتر كه همه شان جوان هستند به استقبال مي آيند و ضمن احوال پرسي شدن از طرف »خانم ها« دعوت مي شوم كه روي مبلي مشرف و در چند قدمي يك وايت برد بنشينم. روي وايت برد اسامي و زيرمجموعه ها و شاخه هاي افراد عضو حاضر و غايب دفتر نوشته شده است.
سخن به درازا مي رود اگر بگويم در آن سه ربع آن پنج - شش نفر (كه همه از عضو شدن من در آن مجموعه هيچ چيز عايدشان نمي شد) چه ها گفتند و چه شنفتند!
فقط هركدامشان مي آمدند جلوي تخته خودشان را معرفي مي كردند. از تجربه شان حين ورود و حين كار و مشكلاتشان مي گفتند. به نحوي كه من با آنها همذات پنداري كنم و وقتي ديدم من هم براي ورود به سيستم، مشكلي مشابه آنان دارم كه لاينحل نيست براي ورود ترغيب شوم. سعي مي كردند علت عدم مخالفت مرا هم بفهمند و براي همين مجبور شدم تا زمان خروج براي چهار پنج نفر دلايلي را كه براي خانم پرزنتر جهت عدم ورودم آوردم، بياورم.
آنهايي كه پاي تخته آمدند از خودشان گفتند و شغل قبلي شان. اينكه زيرآبشان خورده، آنها كار كردند اما رئيس شان پيشرفت كرده، اينكه يك هفته رفتند مسافرت و وقتي برگشتند، ديدند سمت شان را از چنگشان درآوردند، اينكه در اين سيستم و با آموزش هاي كوئست از نظر اخلاقي و حرفه اي رشد كردند، اينكه در اين سيستم همه به هم كمك مي كنند و تعاون و كار جمعي وجود دارد، كسي عدم موفقيت ديگري را نمي خواهد، كسي جاي كسي را تنگ نكرده، اينكه چه روياهايي داشتند كه به خاطر محدوديت پول توي جيبشان فكرشان هم محدود بوده است و ...
مي گويم تا حدي شيوه كار و مرام شغلي تان را قبول دارم و اميدوارم يك روز آدمهايي كه آن بيرون كار مي كنند تفكرات بخيلانه شان را كنار بگذارند تا همه مزه كار جمعي را بچشيم. مي گويم من هم به عينه زيرآب زني ها را ديده ام و درك كرده ام وقتي كسي روي صندلي مي نشيند كه در قد و قواره اش نيست چه حالي به آدم دست مي دهد اما كار شما خروجي ندارد. در نهايت چه؟ همان n ميليون تومان؟! كه ناگهان يكي از ليدرها كه خارج از حلقه اعضا ايستاده بود در جهت چرخش فالو (يك چيزي تو مايه هاي مخ زني) مالي و به سمت فالوي معنوي وارد گود شد و رشته كلام را به دست گرفت. يك پسر 19 - 20 ساله كه كاملا به گفتارش مسلط بود و يك ربعي مثل جرقه بالا و پايين پريد و كلي شومن بازي درآورد؛ يك اجراي تمام معنا اما بي فايده...
اين كار الهي است...
شروع كرد به گفتن از انگيزه هايش براي ورود به سيستم و اينكه به خاطر بي پولي نمي توانسته به خانواده كمك كند. در اين راستا جلوي جمع، برخي مسائل خصوصي خودش و خانواده اش را با افتخار عنوان كرد و كرامت انساني را كاملا درب و داغان كرد. اين كار از طرف بقيه هم تكرار شد و كاملا دريافتم در اين سيستم افراد براي يافتن انگيزه قوي براي كار در گفتن بدبختي هاي خود و مسائل خصوصي از هم پيشي مي گيرند و حتي غلو هم مي كنند. و اين برايشان افتخار است و اصلا هم مهم نيست كه توصيه است مومن صورت خود را با سيلي سرخ نگه دارد. البته من كه نمي گويم اين كارها را براي جذب من انجام مي دادند و من هم نفهميدم كه اكثرش تخيلي و خالي بندي است! ولي بماند...
فالوي معنوي ادامه پيدا كرد و اينكه چه افرادي به شيرخوارگاه آمنه كمك كردند و چه افرادي مي خواهند كمك كنند. جالب است كه همه شان تا بحث معنوي كمك كردن به ديگران مي شد تنها و تنها شيرخوارگاه آمنه را مثال مي زدند. چرا يك نفر زنان بي سرپرست را هم گفت. كار در بحث معنوي به جايي رسيد كه يكي از دخترها اين كار را كاري الهي - تجاري(!) ناميد. اين الهي احتمالا با آن الهي خيلي فرق دارد! از مشتركات در معنويات كاملا مشخص بود كه اين قسمت ماجرا هم كاملا ديكته شده است و آنقدر تكرار شده كه در ضمير ناخودآگاهشان به باور تبديل شده است. اين قضيه زماني قوت گرفت كه همه كساني كه صحبت كردند و سعي در رفع ابهامات من داشتند ناخواسته موارد مشتركي را براي مشكلات، معنويات و اهداف خود عنوان مي كردند. اما آنچه كه به طور قطع مشخص و در چشمان همه شان مواج بود، آرزوي رسيدن به n ميليون تومان بود. همانطور كه چند روز بعد شنيدم كه خانومي كه دم از معنويات مي زد به سخره به دوستم گفته بود فلاني(يعني من!) گفته »كه چي؟ آخرش n ميليون؟« اين يعني ته تمام آن فالوهاي معنوي و من بعدا به همه كمك مي كنم، چيزي جز رسيدن به پول نيست. و البته مرهمي موقتي براي زمان كار و تلاش و وقتي كه يادشان مي افتد، نكند واقعا اين كار حرام باشد...
لطفا پاسخ بدهيد!
مي خواهم خودم را از فضا خارج كنم كه با اصرار 10 دقيقه ديگر هم وقت مي خواهند كه عكس بالاسري هاي به سقف رسيده را نشانم دهند. عكس ها را مي بينم و از دفتر خارج مي شوم. در حالي كه همه شان چند نفر - چند نفر سخت مشغول بحث و گفتگو پيرامون كار n ميليوني خود هستند.
اگر بگويم كار كاملا معقول بود و شيوه كاري به اخص (نشان به همان نشان يادداشت هرم چند هفته پيش)، قطعا گزارش چاپ نخواهد شد. اما چند مسئله موقع خروج در ذهنم نقش بست.
- اين تجارت مشكلات بارزي دارد كه با چند برنامه معقول در صدا و سيما براي همه مبرهن مي شود و آب پاكي روي دست همه اين عزيزان ريخته مي شود و مي روند پي كارشان. درحالي كه آنچه ما تا به حال ديده ايم در كنار بحث شرعي، ايراداتي در باب مشكلات اخلاقي و كلاه برداي و ... بوده است. درست مثل اينكه به شخص عاقلي به جاي اينكه بگويي «كتري داغ است، مواظب باش!» حكم كني «جيزه... دست نزن»!
- چرا پيشرفت و نان درآوردن در كشور ما بايد اينقدر سخت بشود و چرا هركس نبايد سرجاي خودش باشد تا جواناني چنين نااميد از پيشرفت در كار و حرفه خود بي خيال آنچه كه ممكن است سر جامعه بيايد و حرام و حلال راه خود را در نت ورك و تجارتي ببينند كه مضر به حال چرخه اقتصاد مملكت است. بعد هم بگويند همين مسئله حلال و حرام در سيستم بانكداري ما هم هست، چرا آن را درست نمي كنند؟
- چرا بايد فرهنگ جامعه در خصوص «يك شبه پولدار شدن» به يك اجماع تقريبا كلي رسيده باشد؟
- چرا وقتي برنامه اي در صدا و سيما براي حرام بودن اين شغل مي گذارند كارشناساني را مي آورند كه بلد نيستند واضح توضيح دهند يا دلايل واهي را از سر عدم آگاهي با اصل مسئله بيان مي كنند. مگر نه اينكه با جوان امروز بايد به زبان خودش حرف زد؟
- اگر اين كار واقعا حرام است و مضر به حال چرخه اقتصاد كشور، چرا افراد آزادانه دفتر مي زنند و فعاليت مي كنند و درصورتي با آنها برخورد مي شود كه شاكي خصوصي داشته باشند؟
- مسئولان چرا اين سياست يكي به ميخ و يكي به نعل را در پيش گرفتند و ممنوعيت ها فقط در جنجال هاي خبري است و به واقع ممنوعيتي در كار نيست؟
يك چرخه تلخ...
آيا روزگار بدي شده است كه گاه فريب ديگران شغل عده اي از ما شده؟ قراردادهاي صوري فوتباليست ها براي فرار از ماليات، دنياي پزشكان بدون مرز يعني هر كسي هر چقدر دوست داشت از بيمار دريافت كند، املاك و پيش فروش و كلاه برداري هاي ميلياردي، نيازمندي هاي تخيلي، پيش فروش بليت و بازار سياه، قطعات دست چندم خودرو به اسم فابريك، توليد انواع مواد خوراكي بدون استاندارد و با كيفيتي وحشتناك و...يك چرخه فريب را تشكيل مي دهد كه...
راه فرار از اين بن بست داغ چيست؟ نظارت؟ مجازات؟ بازگشت به اخلاق ديني؟ چقدر هوا داغ و دود آلود است...

 



ورزش دهان!

ارزيابي، بررسي، زير و رو كردن، عيب ها را نماياندن و پنهان ها را رو آوردن؛ مفهوم و معناي نقد است.
نقد الكلام: اظهر ما به من العيب...نقد زدن بر كلام؛ يعني عيب هاي پنهانش را نماياندن.
در مفهوم نقد و انتقاد؛ «طلب، بي طرفي، بررسي و به دست گرفتن و از هم جدا كردن و پنهان ها را بيرون كشيدن» نهفته است.
كسي كه طلب ندارد، در مقام انتخاب نيست و فقط زبانش را مي گرداند، ولي دلش فارغ است و كاري ندارد و خواسته اي ندارد، نقاد نيست كه وراج است، با دهانش ورزش مي كند آن هم ورزش سنگيني كه قلب را سياه مي كند و از كار مي اندازد.
كسي كه طلب دارد ولي بي طرف نيست و از پيش انتخاب كرده، نقاد نيست كه توجيه گر است؛ چون پيش از تصور، تصديق كرده و قبل از شناسايي و سنجش، انتخاب نموده است.
كسي كه از طلب و بي طرفي برخوردار است ولي درهم ها را در دست نگرفته و آنها را از هم جدا نكرده، او نقاد نيست، كه بي خبر است. از دور تير انداخته و در تاريكي نشانه گرفته است.
كسي كه پس از تمام مراحل، پنهان ها را آشكار نكرده و نهفته ها را بيرون نريخته، او هم نقاد نيست، كه نزديك بين است.
¤
نقد يافتن و نشان دادن است تا اگر كسي خواست، راهش را بيابد و اگر نخواست عذري نداشته باشد.
از همين جا نقد و شماتت از هم جدا مي شوند، كه شماتت از كينه بر مي خيزد و به انتقام مي انجامد.
اما نقد از طلب و شناخت و سنجش مايه مي گيرد و به باروري و زمينه سازي دست مي دهد.
مرز نقد و انتقاد را بايد مشخص كرد تا از فرو رفتن در چاله هاي شماتت و وراجي و تعصب و از نزديك بيني و كورچشمي و در تاريكي بافتن و در سياهي نشانه گرفتن بركنار ماند.
نقد در انگيزه ها و در هدف و در روش با اينها تفاوت دارد كه انگيزه نقد، انتخاب كردن است. و هدفش، يافتن و نشان دادن و زمينه را فراهم نمودن.
و روش آن معيار داشتن و محك زدن و ميزان هاي ثابت را به كار بردن است؛ ميزان ها و مترهايي كه در سرما و گرما، در عشق و نفرت، بلند و كوتاه نمي شوند و همچون نور، در دنياي نسبيت ها سرعت ثابتي دارند.
¤
ضرورت انتخاب، ضرورت نقد را به همراه مي آورد. كساني كه مي خواهند از شكم عادت ها و تلقين ها و تقليدها، دوباره متولد شوند؛ كساني كه مي خواهند دوباره تولد داشته باشند و دوباره خود را بزايند، اينها نمي توانند بدون نقد، بدون ارزيابي و راهيابي و سنجش، گام بردارند.
كساني كه مي خواهند پس از تولد در خود طرحي بريزند و يا خود كاري شروع كنند و در سرزمين وجود خويش چيزي بسازند، اينها مجبورند محاسبه ها را شروع كنند و كسري ها را نقد كنند و كمبودها و عيب ها را بيابند.
گاهي من در مقام نمايش هستم و گاهي در مقام سازندگي. در هنگام نمايش و ريا ناچار عيب ها را بزك مي كنم و از كمبودها چشم مي پوشم و چشم ها را مي پوشانم.
ولي در مقام ساختن و پروراندن، عيب ها را بيشتر و بزرگ تر مي كنم تا خوب تر ببينمشان. ميكروب ها را در زير ذره بين مي گذارند تا بزرگتر و مشخص تر شوند و طرز كارشان و راه خنثي كردنشان بدست بيايد.
در اين مقام به سه مساله «دقت و عمق و وسعت» توجه مي شود و اين بينش دقيق و وسيع و عميق، پايه هاي ساختمان هاي بزرگ را بيمه مي كند و استوار مي سازد.
¤
هنگامي كه من پيش طبيب مي روم، مي خواهم از عيب هايم بگويد، حتي خودم بهانه مي گيرم، براي خودم عيب هايي نشان مي دهم كه راستي آقا من اينطور هستم، آخ گاهي هم آنطور مي شوم؛ مثلاً همين جا هان همين جايم، گاهي يك جور ديگري مي شود... خلاصه هي اين طرف و آن طرف مي گردم تا شايد دردي را دستگير كنم و درماني بگيرم.
هيچ دوست ندارم كه طبيب هنگام بررسي كردن من سريع و سطحي بگذرد، بل دوست دارم كه عميق و دقيق و وسيع به من نگاه كند و كسري ها و دردهايم را نشان بدهد... تا من كارم را شروع كنم.
ولي در لحظه اي كه پيش محبوبم مي روم و مي خواهم خودي نشان بدهم، دوست دارم از زيبايي هايم بگويد و از خوبي هايم بسرايد... كه سرت مثل فلان و پايت مثل پاي بهمان است و...
¤
وقتي مي خواهي ماشين قراضه ات رابفروشي، هيچ دوست نداري كه خريداري زير جلش را بالا بياورد. ولي آنجا كه مي خواهي سفر دور و دراز و پر ارزشي را شروع كني، هي خودت را به اين طرف و آن طرف مي زني تا چيزي از چشم نيافتد و عيبي باقي نماند.
آنها كه درصدد خودفروشي نيستند و در مقام خودسازي برآمده اند، اينها نقد و نماياندن ها را هديه مي دانند. اينها كه براي خود طرحي دارند و با خود كاري را شروع كرده اند و تولدي را آغاز نموده اند، عيب گويي ها برايشان ارمغان است كه امام مي فرمود: رح م الله من اهدي اليّ عيوبي؛ درود بر كسي كه عيب هايم را به من هديه داد...
علي صفايي حائري (رحمت الله عليه)

 



اگر بگذارند...

اسب حيوان نجيبي است اگر بگذارند
چون بشر كيس عجيبي است اگر بگذارند
سم بكوبد به زمين توي چراگاه جمال
گاهش از عشق نصيبي است اگر بگذارند
گيرم از يونجه ي تر معده ي خود پر سازد
در دلش حسرت سيبي است اگر بگذارند
چه كم از اين پسران رپ و ريپي دارد
طالب زينت و زيبي است اگر بگذارند
چه بسا اسب كه اسباب سواري را باخت
طعمه ي ساده فريبي است اگر بگذارند
اسب عاشق شد و فرمود: نجابت كشك است
بوسه هم حس غريبي است اگر بگذارند
زين و دل داده ي آن يال پريشانم و دل-
گير افسار حبيبي است اگر بگذارند
نعل در آتش دل مي نهم از يورتمه اش
در دلم طرفه لهيبي است اگر بگذارند...
نر اگر بود كه صد در صد او مشتاق است
ماديان نيز صدي- بيست اگر بگذارند!
«بوالفضول» آمده و هيبت طنزش مخفي است
طنز پرداز مهيبي است اگر بگذارند!

 



پرسه

گشتي در وبلاگ ها¤
دوتا از اگر هايم! (از وبلاگ اتاق)
اگر دست من بود مار و پله را طوري تغيير مي دادم كه آن مهره جلويي اگر دلش خواست بتواند برگردد(با حفظ قانون بازي!) و برسد به مهره عقبي و از آن به بعد مثلا هر عددي كه مي آورند بين هم تقسيم كنند و با هم پيش بروند.بعضي وقت ها اين به جاي آن نيش بخورد و گاهي آن به جاي اين بالا برود و بروند و بروند و آخر هم اينقدر كم و زياد كنند تقسيم عددها را تا هر دو با هم به خانه آخر برسند و خلاص!
بدي اش اين است كه اين مهره هاي مار و پله با آن قيافه هاي قيف برعكسي شان(!) نه دستي براي دستگيري از مهره عقبي دارند و نه پايي براي برگشتن به عقب...
جلو رفتن شان به حكم تاس است و عقب رفتن شان به نيش مار!
¤
اگر حساب دقايق فرداهاي مان دست خودمان بود، لاي اين لحظات با هم بودن آن قدر دقيقه مي ريختم كه به فرداي فراق نرسيم و امروز وصل مان غروب كه شد، تمام بشويم!
پ.ن 1: خوب است كه چيزي دست من نيست لابد!
پ.ن 2: من با چه كسي حرف مي زنم؟
¤¤¤
فرهنگ چماق! (از وبلاگ حنظله)
امروز واقعا روي پل اتوبان شيخ فضل الله تقاطع جناح، يك نفر آدم را ديدم كه داشت كنار وانتي هايي كه خربزه و طالبي مي فروختند با اعتماد به نفس كامل؛ «چماق» مي فروخت! چماق هايي از چوب اعلا، خوش دست و روغن جلا زده! حيف كه دوربين نداشتم عكس بگيرم!
اين را اضافه كنيد به مغازه هاي ميدان امام حسين و گمرك و غيره كه انواع و اقسام باطوم هاي پلاستيكي و فنري و ... را گذاشته اند توي ويترين؛ حراج كرده اند! مثل اينكه باطوم و چماق در كنار خوراك و پوشاك و مسكن جزئي از سبد خريد مردم دارد مي شود!
واقعا چه كسي «مسئول» اين وضعيت است؟
¤ با مسئوليت رييس و رفقا (از درج نشاني وبلاگ ها معذوريم)

 



نقد سوم

ستون نقد سوم از آنجا كه چند هفته اي است گويا به خال زده است؛ مورد توجه دوستان اينترنتي مان قرار گرفته و به همين خاطر هر هفته يكي دو موضوع داغ به دستمان مي رسد كه با توجه به فضاي صفحه يك يادداشت را انتخاب مي كنيم. نسل سوم با آغوش باز ـ گرفتي كه؟ ـ پذيراي انتقادات خوانندگان و نخوانندگان صفحه است چرا كه پيش از اين نشان داده ايم ـ شعار نداده ايم ها ـ كه زبان صفحه ما انتقادي و فراجناحي است؛ بدون تعصب. پس ضمن تاكيد بر اينكه هر كسي در هر نقطه اي اگر نقدي دارد، معطل نكند، مي گوييم هيچ نظامي بدون نقد پيشرفت نمي كند.
در خصوص پرسش بسياري از خوانندگان درباره موضع گيري سياسي صفحه در قبال حوادث اخير بايد گفت: اولا هنوز فضاي سياسي كشور سياست زده است و غبار آلود و هر زمان كه آسمان آفتابي شد ما با چشم باز و بدور از احساسات وارد مي شويم مثل گذشته، كه در زمان فتنه بايد مراقب بود كه منش بچه شتر دو ساله را حفظ كرد ـ توضيحات بيشتر را از نهج البلاغه بخواهيد ـ ثانيا در فضاي فعلي كه سلام كردن هم با برداشت هاي سياسي مواجه مي شود؛ سكوت بهترين عكس العمل است ما هم كه قبلا سياست هاي خودمان را اعمال كرده ايم. ضمنا در اين فضا آن هم وقتي كيهان يك تنه فرياد است و ميدان دار، قبول كنيد سهم زيادي به صفحه ما نمي رسد و بهتر آن است كه ما كمي فضا را آرام كنيم. ضمنا ميرزا هنوز بازداشت است(!) ولي ايميل او را مي خوانيم و منتظر يادداشت هاي شما هستيم. سوژه هم كه تا دلتان بخواهد در كوچه و بازار ريخته است؛ بسم الله!
¤¤¤
آقا! من شاكي ام. عصباني ام. هيچ ربطي هم به اصفهاني بودنم ندارد. من دو كلمه حرف حساب دارم، كسي مي شنود يا نه نمي دانم ولي مي نويسم.
ببينيم آيا معذرت خواهي نكردن مديران كشور ما در عرف و شرع ما سفارش شده است؟ طبق كدام سند و روايت و دستو ر العمل؟ يا من نمي فهمم كه چرا در ديپلماسي برخورد با مردم،«معذرت خواهي» حذف شده و يا وجود دارد و نمي بينم. لطفا اگر شما در مواردي كه اشاره مي كنم از مديران مسئول عذرخواهي از ملت را ديديد، در اسرع وقت به من هم خبر بدهيد تا از نگراني در بيايم و به مديران كشورم ببالم كه چقدر خوب و نازنين هستند. مي دانيد كه معذرت خواهي چيزي از انسان كم نمي كند و منافاتي هم با اين جمله ندارد «كاري نكن كه مجبور به عذرخواهي شوي!» و اما موارد مشاهده شده:
- حذف تيم ملي و عدم صعود به جام جهاني به راحتي آب خوردن. آن هم وقتي كه ايران در گروهي افتاده بود كه همه تيم هايش با هم براي ايران، شكلات بودند.
- گردوغبار خارجي كه استان هاي زيادي از كشور را كور كرد و مردم را به زحمت انداخت و زندگي شان را قفل كرد اما تا به تهران رسيد مسئولان به فكر افتادند و تعطيلي و هشدار و...مي دانيد كه مديران ما هنوز منتظرند از عراق عده اي بيايند و بررسي شود تازه!
- سقوط هواپيما به هر دليلي. بالاخره مسئولان غير از صدور پيام و تشكيل كميته بررسي چه وظيفه اي دارند.
ـ خودروهاي توليد داخلي و تاخير در تحويل و نبود خدمات بعد از فروش و لغو امتياز مثلا ال نود و ماجراي آتش سوزي پژو 405 و...
- قطع يك ماهه سيستم اس ام اس و به روي مبارك نياوردن مسئولان محترم.
و نكته آخر را مي نويسم و اميدوارم سانسور نكنيد؛ آقاي رييس جمهور محترم در جريان هاي «انتخاب كردان، الحاق سازمان حج و زيارت، انتصاب رحيم مشايي و...» مي توانست با يك عذرخواهي كوچك در پيشگاه ملت هم محبوبيت خود را افزايش دهد و هم نشان دهد در مورد خطاهايي كه پيش مي آيد بالاخره، از عذرخواهي ابايي ندارد. ما توقع مان از رييس جمهور مكتبي و مردمي جز اين نيست. هست؟
آهان! خدا نكند اين داستان «معذرت نخواهي» به يك عادت مديريتي تبديل شود همانطور كه عذرخواهي نبايد به يك عادت تبديل شود.
محمدرضا قلزوم. اصفهان

 



پيشنهاد چي؟؟؟!

بالاخره تلويزيون بعد از روزهاي ملتهب پس از انتخابات تصميم گرفته كام مردم را با انواع سالاد فصل شيرين كند. فيلم هاي سينمايي تكراري و تازه يك طرف؛ سريال هاي طنز يك طرف؛ سريال هاي شبانه يك طرف؛ مسابقات با مزه و بي مزه يك طرف...خب گويا يك طرف خيلي سنگين شد...بعله! دست بر قضا و كاملا غير حرفه اي رقابت بين شبكه هاي تلويزيوني كه خودشان هم گاهي نمي فهمند الان دارند چي پخش مي كنند، خيلي سنگين شده است... اگر منتظريد كه بگوييم هر شب شبكه سه سيما ساعت يازده شب؛ سخت در اشتباهيد چون استاد مقدم بازهم ملت را سر كار گذاشته و بدجوري آب بسته به تخيلات فيلم سازانه اش... ولي رامبد جوان اي...اي...در واقع اين مرد جوان با استفاده از قاسم خاني طنزپرداز طنزي را به صورت شبانه به خورد مردم مي دهد كه حرف هايي براي گفتن دارد. دارد كم كم يخش باز مي شود و نويد روزهاي خوبي را هم مي دهد. بازي ها و سوژه اصلي داستان هم در نوع خود قابل تامل است. فعلا همين سريال سي دقيقه اي، كمي لبخند را روي لب هاي خسته شده از جومونگ و رستگاران و اشك و آه و عشق؛ نشانده؛ دم شما گرم آقاي پورمحمدي! گرچه شمس العماره شبكه دويي ها هنوز سرو شنده است تا ببينيم چه طعمي دارد. فعلا يك هيچ به نفع شبكه سه! سيستم تكرار شبانگاهي - روزانگاهي هم بماند كه خودش به بار طنز رسانه ملي در شبكه سه افزوده است!

 



هنوزم فانوس اين دهكده ام

حرمت نفت و طلا تو خونمه
تو رو با تموم حرفا دوس دارم
اسمتون هنوز سر زبونمه
واسه كاشي كاريات دلواپسم
واسه حوضاي عميق نقاشي
واسه آينه كاري طاقاي نور
واسه گنجشككاي اشي مشي
هنوزم ساقه ي لاله هاي تو
تازه از اشكاي پنهون منه
مشتي از خاكتو بردار و ببين
تو رگاش نفت تو و خون منه
اگه من مثل درختا ايستادم
ريشه هام تو دستاي تو محكمه
رگام از تو خون مي گيره شب و روز
منو با اسم تو مي شناسن همه
مال من باش و نذار ستاره ها
مث فانوساي مرده بد بشن
وقتي سرما مي زنه زمستونا
از سر نعش درختا رد بشن

 



كارگاه روزنامه نگاري نسل سوم ويرايش 2

سلام. لطفا دست نگه داريد. تو را به جان هر كه دوست مي داريد؛ ديگر نامه نفرستيد. ايميل كه اصلا. در حال حاضر گفته باشيم و تاكيد كرده باشيم كه اولويت همچنان با آنهاست كه اول از همه مطلب فرستاده اند. گفته باشيم!
آقاي فيروزي عزيز! مي شه بسه؟! خب 18 تا ميل فرستادي فكر نمي كني كه زياد باشه؟
آقاي محسن يادگاري شما كه از خانواده خودمان هستيد. شما كه ديگر استاديد نيازي به كارگاه نداريد. تازه رقابت شما با بقيه ناعادلانه است چون شما دبير سرويس يك هفته نامه خبري - تحليلي هستيد و آثار منتشر شده تان را فرستاديد. ممنون از نظر لطف تان.
درست است كه گفتيم تا آخر هفته وقت هست، ولي مرد و مردونه و زن و زنونه(!) ديگر مطلب نفرستيد.
البته از اين تاريخ به بعد؛ اولويت انتشار مطالب ارسالي در صفحه با همين افرادي است كه زحمت كشيده اند و در كارگاه تشريف آورده اند؛ خواه پذيرفته شوند و خواه نشوند.
اينقدر بي تابي نكنيد خانم قريشي! تازه هفته ديگر اسامي پذيرفته شدگان مرحله اول را اعلام مي كنيم. بررسي آثار و اعلام نفرات اصلي كارگاه؛ يعني همان 12 نفر مي ماند براي اول ماه مبارك.
خانم طيبه علي ما دچار اشتباه نشديم؛ ولي از تذكر آيين نامه اي تان ممنونيم و البته كمي هم خنديديم به خاطر اين تذكر جالب.
خانم موسوي از اظهار لطف تان ممنون. همين كه براي ما قلم زده ايد ارزشمند است و نيازي به شكست نفسي نيست. اين صفحه شش دانگ براي بچه هاي نسل سومي است كه حرفي براي گفتن دارند؛ حرفي از آن خود و نه شعارهاي ديگران و تكرار سايرين به نوعي ديگر!
اصولا نكته اي كه در اكثر ايميل ها و نامه هاي ارسالي وجود داشت؛ طنز همراه با طعنه دوستان بود كه خواندن نامه ها را براي ما لذت بخش تر كرده است.
چشم آقا ناصر ابراهيمي؛ بخشي از آثار بچه ها را در روزنامه منتشر مي كنيم ولي قبول كنيد پراكندگي موضوعي آثار ارسالي كار انتظار را برايمان سخت كرده است؛ ولي چشم!
ضمن تشكر دوباره، يك تذكر دوستانه: براي ساير اوقات و ايام هم اينگونه فعال باشيد و نه تنها براي كارگاه. ستون نقد سوم بي رودربايستي براي شماست.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14