(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 6 مرداد 1388- شماره 19421
 

واژه اي غريب
گفت وگوي صفحه دانشگاه كيهان با جانباز 75% و دانش آموخته دانشگاه علم وصنعت
حلاوت معامله با خدا چشيدني است
عصر مدرنيته پايان يافته است پايان ايدئولوژي «مدرنيته»
ماجراي بادكنك «سبزي» كه تركيد



واژه اي غريب

نويسنده: فاطمه مرسلي
وقتي كه سال اول دانشگاه را به اتمام رساندم، انتظاري كه از يك محيط دانشجويي آكادميك داشتم برآورده نشد. خلأيي را احساس نمودم؛ خلأ علم محوري و علم طلبي. برايم جالب و البته تأسف آور بود كه برخي از اساتيد محترم دانشگاه هم، دانشجوي واقعي را دانشجويي جنجالي و پرسروصدا معرفي كردند نه دانشجويي كه طالب علم و تحقيق باشد.
يادم آمد كه خداوند در قرآن كريم به قلم قسم خورده است. يادم آمد كه پيامبر اسلام فرمودند از گهواره تا گور دانش بجوييد. يادم آمد كه امام خميني جوانان را به كسب سلاح علم توصيه نمودند. يادم آمد كه مقام معظم رهبري فرمودند: علم ارزشي حقيقي است كه امروز همه وظيفه دارند محيط دانشگاه هاي كشور را محيط امن تعليم و تحقيق نگه دارند.
به يادآوري اينها اكتفا نكردم و بدنبال واژگاني گشتم كه با دانستن و عملياتي كردن آنها تكليف خود را نسبت به انقلاب اسلامي و جريان پيشرفت علم در كشور انجام دهم. بالاخره آن را يافتم: جنبش نرم افزاري.
نظرم را جلب كرد و سؤالاتي را هم در ذهنم ايجاد كرد كه به چه معناست؟ به دنبال پاسخ سؤالم رفتم. يادم آمد كه كانوني به همين نام در نهاد رهبري دانشگاه وجود دارد. بدانجا رفتم. با دوستاني پر دغدغه آشنا شدم. سؤالم را از آنها پرسيدم. بروشور و كتاب هايي را در اختيارم گذاشتند. بعداز خواندنشان به نتايجي گهربار رسيدم كه آن را هم براي شما مي گويم.
الف) تعريف
جنبش نرم افزاري عبارتست از نهضت توليد علم براي بازسازي تمدن اسلامي. با تكيه بر مؤلفه هاي ديني و انگيزه هاي ايماني انقلاب اسلامي در پرتو هدايت ايمان و پرورش انسان. به منظور شكستن مرزهاي علم و دانش در تمامي علوم انساني و تجربي و توليد فكر و انديشه اي جديد. بعبارتي بهتر، عبور از ترجمه و آغاز تفكر، رنسانس اسلامي، احياي تمدن اسلامي، روشنفكري ديني، جايگزيني فرهنگ توليد بجاي فرهنگ مصرف و بالاخره جايگزيني فرهنگ نوانديشي بجاي فرهنگ ترجمه اي.
ب) اهميت
نظام جمهوري اسلامي ايران بعنوان نماد جامعه ديني، الان وارد مرحله اي جديد از حيات خود شده است؛ مرحله اي كه مي خواهيم دوباره تمدن سازي كنيم. مي خواهيم راه جديدي را بگشاييم. مي خواهيم با فكر، انتخاب و هويت خود باشيم. اگر امروز شاگرد اروپائيم، مي خواهيم كاري كنيم تا در آينده استاد آنها شويم.
پس براي اينكه انقلاب اسلامي علاوه براينكه سخت افزارش حفظ شود، از لحاظ نرم افزاري نيز محفوظ بماند، چاره اي نداريم جز توليد علم و ساختن نرم افزار جامع براي اداره جامعه.
ج) اهداف
1- بازسازي تمدن اسلامي: وقتي مي گوييم بازسازي يعني قبلا جهان اسلام توانايي توليد علم را داشته است. اتوبان ترجمه از جهان اسلام به جهان غرب يكطرفه بود. پس يك عقبه تمدني درخشان داريم.
براي نمونه، زماني كه حضرت امام(ع) در نيشابور خواستند حديث سلسله الذهب را بگويند، دوازده هزار خطاط و كاتب قلم هايشان را درآوردند و نوشتند. دوازده هزار نفر فقط در نيشابور. اين درست همان تاريخي است كه در كل اروپا تعداد خطاطان و كاتبان صدنفر هم نبودند.
2- حفظ و ارتقاي عزت اسلامي: حفظ و توسعه عزت اسلامي در سطح جهان، نه تنها به استقلال سياسي و اقتصادي بستگي دارد بلكه با استقلال علمي و فرهنگي نيز پيوندي عميق دارد. زيرا جامعه اسلامي درهر بعدي كه به جهان استكبار وابسته باشد، حيات آن با چالش جدي مواجه خواهد شد.
3- ارائه الگوي اداره اسلامي: كه درحقيقت همان تدوين ايدئولوژي، تفكر و ذهنيت انقلاب اسلامي است.
د) راهكارها
1- تشويق به حركت جهادي در توليد علم
2- ايجاد روحيه خودباوري و خودآگاهي جمعي
3- ايجاد تحول در فرهنگ اجتماعي و شكستن جزميت هاي علمي
4- تبيين آثار سوء مصرف گرايي
5- ايجاد فضاي باز علمي
6- جنبه عملگرايي بخشيدن به پژوهش ها
7- تبديل روند توليد علم به خواست همگاني و ارزش عمومي
8- عبور از راه هاي ميانبر
هـ) موانع
1- يأس و شتابزدگي
2- افكار التقاطي
3- آنارشيسم و هرج و مرج طلبي علمي
4- برخورد متعصبانه و غيرعلمي با انديشه ها
5- وجود روحيه ترجمه گرايي و غربزدگي
6- سياسي كاري مسئولان مراكز علمي
7- نگرش انحصاري به مفاهيم وارداتي
8- القاي تفكر جدايي دانشگاه و حوزه از يكديگر
و) پشتوانه ها
1- توصيه اسلام به كسب علم و دانش
2- آرمان ها و دستاوردهاي انقلاب اسلامي
3- فرمايشات حضرت امام خميني و مقام معظم رهبري
4- عقبه تمدني درخشان
5- استعداد فوق العاده جوانان ايراني
ز) علم مطلوب
علمي كه در خدمت انسانيت، صلح و امنيت باشد. نه علمي كه در خدمت جنگ، تجاوز به ملت ها، موادمخدر، استعمار و فحشا باشد. علمي كه ما را به خدا، معنويت و به بهشت نزديك كند. علمي كه با ايمان و با تهذيب اخلاق همراه باشد.
ح) دانشگاه مطلوب
1- پايگاه اصلي انقلاب اسلامي
2- پايبندي به استقلال و جلال علمي
3- مقابله هوشمندانه با بيگانه، دشمنان و ديكتاتورهاي بين المللي
4- محيط امن تعليم و تحقيق
5- روابط حسنه بين گروه هاي دانشجويي با سلايق مختلف
6- هدايتگري فكري- ديني و سياسي نشريات دانشجويي
7- اعتلاطلب و فعال و پرنشاط
8- حذف مزاحمان علم و آگاهي
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
¤ فعال دانشجويي دانشگاه تربيت معلم

 



گفت وگوي صفحه دانشگاه كيهان با جانباز 75% و دانش آموخته دانشگاه علم وصنعت
حلاوت معامله با خدا چشيدني است

رنج در دنيا مفتاح گنج است. دستهاي دنيايي جعفربن ابيطالب و ابوالفضل عباس (ع) را ستاندند تا ايشان را بالهايي بهشتي بخشند. اگر كسي بينگارد كه بي درد و رنج و بلا، پاي در جنّت رضوان حق خواهد نهاد، سخت در اشتباه است.
» شهيد آويني »
اين روزها كه مي رسد، انديشه ام پر مي كشد به دياري ديگر؛ به سرزميني از جنس عشق و خون؛ به آنجا كه مسجود فرشتگان بود؛ به سوي چشمه خورشيد، حسين بن علي (ع). قلبم مي رود همراه با طواف كنندگان به گرد خورشيد و دلم همراه مي شود با سرسلسله آنان، عباس بن علي(ع).اين روزها كه مي رسد همه ما كم و بيش تازه ياد آنهايي مي افتيم كه در كربلاي سرزمين ما حماسه آفريدند؛ به ياد آنها كه علم اباالفضلي به دوش گرفتند و حالا...
اگر قدري روزمرگي هايمان اجازه دهد، از سر رفع تكليف برايشان گل مي خريم و به ديدنشان مي رويم. اين روزها يادشان مي افتيم و به سراغشان مي رويم. اين روزها چه خوب است براي مصاحبه!!براي دمي فاصله گرفتن از غبار زمين و رها شدن در فضايي ناب كه تجربه اش جزء آرزوهاي نسل ما و قطعاً نسل هاي آينده است، هم كلامي با يكي از ستارگان درخشانمان غنيمتي است سترگ.
مهندس فارسي (مسؤول دفتر شاهد و ايثارگر دانشگاه علم و صنعت)، جانباز 70 درصد و حماسه آفرين آن نبرد كربلايي است؛ استوار قامتي كه به قول سيد شهيدان اهل قلم با اختيار، از اختيار خويش درگذشت و عنان اراده اش را به جذبه معشوق سپرد... و وجودش در آوارگي و حيرت ميان عقل و عشق معنا شد.
¤ در خصوص حضور در جبهه و نحوه مجروحيت خود توضيح بفرماييد.
در سال 60 از شهرستان گچساران اعزام شديم. چند ماه بعد در عمليات آزادسازي بستان يا طريق القدس بود كه تركش به نخاعم خورد.
بعد از اينكه عمليات شروع شد چند روز بعد پاتك از طرف صدام براي گرفتن پل سابله صورت گرفته بود. در اين فاصله يگان ما را بردند جلو چون پل در ساعتهاي اوليه تحت تصرف دشمن واقع شد. پل سابله محور آن سوي رودخانه كرخه را وصل مي كرد به سمت نيروهاي عراق و ادامه اش تا خرمشهر مي رسيد. براي گرفتن پل خيلي تلاش كردند و آخر ناچار شدند پل را رها كنند و منطقه عظيمي را عقب نشيني كنند. اين، بعد از پاتك هايي بود كه اتفاق افتاد و ناكام ماند. شبي كه اطلاع دادند عراقي ها پل را در ساعتهاي اوليه گرفته اند. (چون پل چند بار دست به دست شده بود) نيروهاي ما را جلو بردند. حدود 10-15 نفر بوديم. از كنار جاده و نيمچه خاكريزي كه بود، مرتب به سمت ما تيراندازي ميشد تا اينكه جلو رفتيم. درگيري شديد شد. لحظه اي صداي انفجار در گوشم پيچيد كه متوجه شدم خمپاره شصت بوده. تركش خورد در كتفم و بعد رفت در نخاع. دوستان ما را كشيدند عقب و بعد از آن هم روي صندلي هستم.
¤ مسؤوليت شما در جبهه چه بود؟
يك بسيجي ساده و نه بيشتر؛ يك نوجوان 16 ساله بسيجي.
¤ بعد از مجروحيت؟
مدتي طولاني در آسايشگاه ثارالله بستري بودم. شروع به خواندن دروس حوزوي كردم در كنار مطالعات آزاد. سال 67 ازدواج كردم. در سال 72 رشته مهندسي صنايع دانشگاه علم و صنعت پذيرفته شدم. سال 86 بود كه از سوي دكتر جبل عاملي رياست دانشگاه علم و صنعت، به عنوان مسؤول دفتر شاهد و ايثارگر معرفي شدم.
¤ چه عاملي باعث شد كه حس كرديد نياز است كه ادامه تحصيل دهيد؟
طبيعت انسان و جامعه انساني تكيه اش بر بعد عقلاني، علمي و معرفتي اش است. پس از آن، اين پايه اي واقع مي شود براي رشد معنوي انسان. طبيعتاً فردي كه مي خواهد در جامعه تأثيرگذاري داشته باشد و به لحاظ شخصي هم رشد و ارتقايي داشته باشد (به خصوص ارتقاي معنوي) به عنوان كسي كه خودش را متعهد به كشور و نظام و مردم مي داند اين است كه خودش را به لحاظ علمي و فني هم بالا بكشد. اين بود كه به دنبال مطالعات حوزوي و... ادامه تحصيل دادم.
دانشگاه و موضوعيتي كه در جامعه دارد و اساس علتي كه باعث به وجود آمدن آن شده، اين است كه بايد جايي باشد كه توليد مغزافزار، نرم افزارهاي علمي و سخت افزارهاي لازم و در واقع، انسان افزار لازم براي انجام امور اجتماع و رشد و پيشرفت آن را ايجاد كند. به اين جهت احساس كردم خوب است وارد شده و فعال شوم.
¤ چه مقدار احساس مي كنيد وضعي كه داريد مانع بوده بر سر راه اهدافي كه براي خودتان در زندگي ترسيم كرديد؟ به خصوص تحصيل.
با توجه به اينكه اماكن ما به لحاظ فيزيكي و حتي گاهي توجيه شدن آدم هايمان و ابزارهاي مورد نياز قدري مشكل دارد از اين جهت، حقيقت اين است كه ما هنوز كار زيادي انجام نداده ايم. وقتي كه با اين ويلچر مي گردم، مي بينم كه از شهرداري گرفته تا پمپ بنزين و... هيچ تمهيدات جدي اي پيش بيني نشده. همه اينها با مشكلات عديده اي همراه است. چيزي كه هست اين است كه خود افراد واقعاً عليرغم همه اين مشكلات و نامرادي هاي محيطي چه قدر انگيزه داشته باشند و ديگر اينكه چه قدر امكانات اجتماعي برايشان فراهم شود.
در خصوص انگيزه كه دوستان به لحاظ اعتقادي به اندازه كافي انگيزه دارند. به لحاظ اجتماعي مي بينيدكه خيلي وقتها امكانات لازم فراهم نمي شود؛ بنابراين انرژي زيادي از افراد در اين مسير تلف مي شود. مي بينيد كه اگر براي طرف امكانات فراهم كرده بوديم الان بايد يك فرد كاملاً مؤثري مي شد در سازمان ها و دانشگاه ها و... بخش زيادي از انرژي اش صرف رفع مشكلات شده و نهايتاً آن انرژي كه بايد براي اصل موضوع بگذارد چيز زيادي برايش نمانده؛ بنابراين اين مشكل باعث مي شود كه افراد از ثمربخشي كافي برخوردار نباشند. با اين حال دوستان زيادي را سراغ دارم كه با يك انرژي مضاعف و تلاش بسيار، واقعاً همت كرده و كارهاي خوبي انجام دادند. چه مباحث علمي و چه صنعت. بحث ماهواره اميد، شركت مركز تحقيقات ايران خودرو كه خيلي از آنها بچه هاي جانباز و رزمنده هستند كه اين حركات ارزشمند ملي را آفريدند، اينها با همين روحيه و با همين انديشه خودباوري، باور به نظام و ارزش ها بوده است كه توانستند فعاليت ها را به ثمر برسانند.
¤ يعني مجروحيت شما مانعي سر راه تحصيلاتتان نشد؟
نمي خواهم بگويم اصلاً نداشته. يك وقتي هست كه انتظارتان اين است كه صد شويد يا نود و هشتاد اما در سي و چهل متوقف شده ايد. مي خواهم بگويم مثلاً آن بنده خدا حقش اين بودكه هشتاد و نود شود اگر ما چيزهايي را برايش آماده مي كرديم.
نمي توانيم بگوييم اثر ناچيز بوده. اتفاقاً اثر محيطي، اثر خيلي مؤثري هم بوده. اگر خيلي از مشكلات او را حل مي كرديم، اگر تشويق و ترغيب ايجاد مي شد و آن هدف گذاري اوليه كه توسط مسؤولين بايد انجام مي شد و نشد، اينها قطعاً تأثيرگذارند. منتها در مورد افراد، فرق دارد. مي بينيد يك فردي تمام مشكلات را به جان مي خرد و با تلاش زيادي به نتايج قابل قبولي مي رسد هرچند اين نتايج از ديدگاه اجتماع قابل تحسين است ولي از لحاظ دروني، فرد ارضا نشده و آن چيزي كه دلش مي خواهد اتفاق نيفتاده است.
¤ گاهي مي بينيم بي مهري هايي مي شود از سوي اقشار مختلف، مسائل زير سؤال برده مي شود و نگاه ها جور خاصي است. اين ها چه مقدار در ادامه حركت شما مؤثر است؟
بي تعارف صحبت كنم. من انقدر كه از توده مردم و كمك و محبت آنها ديده ام، از خيلي مدعي ها نديده ام. مثلاً آقاي مسؤول بود كه دور و بر جانباز تاب مي خورد. هدف غايي اش چه بود؟ مي فهميدي كه جانباز برايش ويترين خوبي است كه بگويند اين آقاي مسؤول هم با جانبازان دوست است، چه قدر مهربان است و ارزش گرا. در حالي كه بايد ديد او چه قدر از جانباز استفاده كرده؟ چه مقدار فضاي كار برايشان باز كرده؟ چه قدر حوصله كرده كه اينها هم بيايند نقش خودشان را ايفا كنند؟ مي بينيد كار به آنجا مي رسد كه مي گويد بله، شما خيلي خوب و ناز هستي. حالا برو آن گوشه بنشين. درست مثل يك عروسك زيبا و يك تابلو كه براي بالاي ديوار و طاقچه مي خواهند. همه مدعي هستند. در انتخابات مي بينيم كه همه به هر نحوي از اين بچه ها استفاده مي كنند. سراغ پدر شهيد و جانباز و... مي روند. ولي بايد پرسيد تو چه قدر به اينها بها دادي؟ چه قدر توانستي از اينها استفاده كني؟ چه قدر توانستي بهشان نقش بدهي و استعدادهايشان را شكوفا كني؟ اينها سؤالات اساسي است.
¤ گويا در رشته MBA قصد ادامه تحصيل در مقطع كارشناسي ارشد داريد.
بله، البته دوره هاي مجازي است. بيشتر به لحاظ علائق شخصي دوست دارم ادامه دهم. اين مقدار تحصيلاتم هم خيلي استفاده نشد. انگيزه اي براي اين عناوين مرسوم دانشگاهي ندارم ولي به لحاظ مطالعات شخصي دنبال مي كنم. افت جسمي هم وجود دارد.
¤ مسؤوليت هاي شما پس از جنگ به همين فعاليت در دفتر شاهد و ايثارگر منحصر شده يا مسؤوليت ديگري هم داشته ايد؟
همين مقدار بوده. قبل از اين هم كه اساساً بازي مان نمي دادند.
¤ يعني بعد از جنگ شاغل نبوديد؟
خير، بازي مان نمي دادند.
¤ ايام شعبانيه را پيش رو داريم. شرايط شما سنخيت ويژه اي با عباس (ع) دارد. در خصوص دريافتتان از عاشورا و همراهي علمدار كربلا با ابا عبدالله (ع) برايمان بگوييد.
جانبازي براي ما شرف و افتخار است. اينكه منتسب شويم به اسم عظيم اباالفضل عباس يك افتخار است و من اين را تفضل الهي در حق خودم مي دانم.
اساس دين همان طور هم كه در آيه آمده، » قد تبيّن الرشد » است. اساس دين، اساس رشد انساني است؛ يعني انساني كه بناست خليفه الله شود و تكريم شده الهي است، مي خواهد اين را به ظهور و بروز برساند و به ظهور و بروز نخواهد رسيد الّا اينكه در مسير از خودگذشتگي و به خدا پيوستگي حاصل شود. لازمه اين حاصل شدن، معرفت، خودسازي، تهذيب نفس و عبوديت در مقابل ذات لايزال الهي است. عبوديت به مفهوم نيازي براي خدا نيست كه فكر كنيم مثلاً با اين كارمان نيازي از خدا را رفع كرده ايم بلكه اين لازمه رشد ماست. چون اگر در برابر حق مطلق و در برابر خدا خاضع نشويم طبيعتاً مدارج رشد و تعالي را طي نخواهيم كرد و اين نياز به معرفت دارد و اين معرفت، به كمال در مورد امام حسين و حضرت عباس است.
نكته برجسته حضرت عباس در اين ماجرا اين است كه وليّ را خوب شناخت و فهميد در مقابل وليّ چه رفتاري بايد داشته باشد. ايشان يك ادب خدادادي داشت كه واقعاً اين ادب آن چيزي است كه درخشان شد و باعث ماندگاري نامش در تمام تاريخ شد. جانباز در همين روند است؛ روند معرفت و روند عبوديت و از خود گذشتگي. طبيعت اين روند هم آن است كه آثار خيري براي جامعه بشري ايجاد مي كند.
جانبازي حضرت عباس در آن روز قدري شناخته نشد؛ ولي خدا اين قدر را در همواره تاريخ تكرار كرد تا امروز امثال ما بيشتر رويش فكر كنيم و بفهميم. بحمدالله امروز كساني كه براي مملكت ايثارگري مي كنند كمابيش مدّ نظر هستند. ان شاء الله قابليت اسم بزرگي كه بر ما گذاشته شد، بيشتر از خودمان نشان دهيم.
¤ ان شاء الله كه همينطور است. طوري بوده كه زماني در خلوت خودتان از كاري كه كرديد پشيمان شده باشيد؟
نمي دانم اين قصه را بگويم يا نه. يك روزي دختر خانمي را خيلي مي خواستم. چهار سال او را مي خواستم و در دلم نگه داشته بودم. بعد از آن مادرم و خانم برادرم را فرستادم تا صحبتهاي اوليه مطرح شود. گفتند مي گويد قصد ادامه تحصيل دارد. من هم به شوخي گفتم ان شاء الله پرفسور شود.
با خودم گفتم واقعاً موضوع برايت علي السويه بود كه انقدر به راحتي كنار آمدي؟ با خودم گفتم اگر من سالم بودم قطعاً بيشتر مي رفتم ولي چون جانبازم ... من با خداي خودم معامله اي كرده ام. دوست ندارم معامله خودم با خداي خودم مشكل پيدا كند، مخدوش شود و يك مقدار احساس اين را پيدا كنم كه چرا رفتم؟ (من شاگرد اول مدرسه بودم) و حالا چون رفتم و اين اتفاق برايم افتاد، اينها جواب سر بالا به آدم مي دهند. چون احساس كردم ممكن است اين معامله مخدوش شود، از كنار آن موضوع خيلي راحت گذشتم. امروز هم ناراحت نيستم. اگر هم ناراحتي دارم اين است كه چرا گاهي وقتها حس دنيازدگي دارم و يك مقداري ممكن است خلجان هايي در دلم پديد آيد. استغفارم به خاطر آن است كه آن معامله مخدوش نشود.
شما جوان ها هم بالاخره به اينجاي خط مي رسيد كه آيا تا اينجاي كار كه عمرتان را صرف كرديد ارزشش را داشت؟ ما راضي هستيم، با خداي خودمان معامله كرديم.
¤ خيلي زيبا بود. از ازدواجتان هم برايمان مي گوييد؟ براي جوان ها و مخصوصاً خانم ها شنيدني است. اينكه شما با چه شرايطي ازدواج كرديد و بعضي با وجود تمام امكانات مساعد نمي توانند زندگي خوبي داشته باشند.
مشكل براي بنده خدايي است كه با ما ازدواج مي كند. من وقتي با خانمم آشنا شدم قبل از اينكه به ازدواج بينجامد چندين جلسه صحبت كردم. حتي سعي كردم بترسانمش و مشكلات را بزرگتر از آن كه بودند جلوه دهم. گفتم به خودم شك دارم كه اگر جاي شما بودم راضي به اين امر مي شدم. براي شما كاملاً واضح است كه مي خواهي با فردي با اين وضعيت زندگي كني و عمري را بگذراني. انسان در وضعيتي قرار دارد كه سعي مي كند خرابش نكند ولي شما در اين وضعيت قرار نداري. به هر حال ايشان پذيرفت. حتي چندين بار به او گفتم تعارف ندارم و آدمي نيستم كه دوست داشته باشم در تعارفات زندگي كنم. اگر واقعاً روزي خسته شدي و حس كردي نمي تواني با من زندگي كني من واقعاً هر چه بخواهي و امكانش برايم باشد از تو دريغ نمي كنم.
ايشان هنوز هم كه هنوز است هيچ وقت اين حرف را قبول نمي كند. اگر ما حلاوت معامله با خدا را بچشيم يعني چيزي كه به ما داده به او برگردانيم و اين را درك كنيم و بفهميم كه سر و كارمان با كيست؟ چه به ما داده؟ چه گرفته و به ازاي آن چه به ما داده اين اتفاق مي افتد.
خدا گر ز حكمت ببندد دري ز رحمت گشايد در ديگري
ما اين اتفاق را به تجربه در زندگي ديديم.
مي گويند خانم ها از جنس رأفت و لطافت هستند و وجوه جمال الهي را دارند. ايشان با صبر و تحملي كه داشت من را كه مديون خود كرد. ان شاء الله حلاوتش براي او اين است كه با خداي خود معامله اي كرده است. ما هم معامله اي كرديم. ان شاء الله او از كرم خود بپذيرد.
¤ ان شاء الله. از فرزندانتان هم بگوييد.
خدا به ما فرزندي نداده است.
¤ ديدگاهتان را در خصوص فضاي فعلي جامعه و همخواني آن با حركت هاي جهادي و به نوعي، تفاوت جهاد فعلي كه قطعاً با توجه به شرايط حساس داخلي و بين المللي بايد صورت بگيرد با جهادي كه شما جهادگر آن بوديد بفرماييد.
اساس زندگي انسان ها يك بستر حركتي و هجرتي دارد. از نقطه اي شروع مي شود و به نقطه اي ختم مي شود. مسأله اين است كه هجرت را در هر زمان با توجه به مقتضياتش درك كنيم. هجرت زمان ما اين بود كه بايد از درس و كلاس مي زديم و از كيان مملكت دفاع مي كرديم. اين ها در بستر و ذاتش نياز به يك معرفت، آگاهي، زمان شناسي، ابزارشناسي و روش شناسي دارد. امروز هم اين حرف به نوعي ديگر است. آنهايي كه با اساس دين مشكل دارند كه از حرفشان برنگشته اند، كساني كه اعتقادات خاصي داشتند و پايبند بودند هم كه علي القاعده نبايد تغيير كرده باشند. اگر هم تغيير كرده باشند بايد شناسايي شوند. گاهي البته افرادي هستند كه از آن طرف به اين طرف مي آيند و بالعكس. اين در هر زمان بايد شناخته شود. الان هم اين حرف ادامه دارد. دشمن دارد به نوعي ديگر كار مي كند. آن روز آمريكا مستقيماً داخل عراق و افغانستان نبود، امروز آمده مستقيماً وارد شده. آن روز ما بايد در چارچوب مرزي مان با آمريكا مي جنگيديم امروز جنگ هاي ما طور ديگري شده. امروز اگر ما واقعاً به مباني نظام اعتقاد داريم، مثلاً مي بينيد بچه هايي كه ماهواره فرستادند چه شور و شعفي در ملت ايجاد كردند يا آنهايي كه در بحث سلول هاي بنيادين بودند و در مباحث انرژي هسته اي و عرصه هاي ديگر افتخار آفريدند، اين افتخار براي دين است. فردي كه مي توانست مثل خيلي هايي كه خارج رفتند و دنبال اسم و عنوان و درآمد و زندگي راحت و... بودند برود، از آنها گذشت و ايستاد و با همه نامرادي ها جنگيد و اين افتخارات را آفريد. اين هم يك جهاد است. اتفاقاً اين جهاد از جهاد ما سخت تر است. آن موقع همه چيز واضح بود. صدام روبه رويت معلوم بود، منافقين معلوم بودند، امام خميني هم معلوم بود. امروز بعضي چيزها گاهي به هم مي ريزد. جهاد امروز هم تزكيه نفس هايمان است هم تعليم هايي است كه چه در امر دين بايد ببينيم چه در امر فني و مهندسي و علوم ديگر. اين آمادگي ها بايد ايجاد شود تا در رشد و توسعه دين و معرفت ديني ان شاء الله تكليف الهي مان را ادا كنيم.
¤ توصيه به دانشجويان.
دانشجويان نخبگان جوان اين مملكت اند. گفت:
شير را بچه همي ماند بدو
تو به پيغمبر چه مي ماني؟ بگو
نسل اول انقلاب با همه نقد و ايراداتي كه گاهي به آنها گرفته مي شود، يك نمره قبولي قابل احترامي آوردند. نمي خواهم بگويم بيست است اما اينها آمدند كشور را از دست يك رژيم فاسد نجات دادند به رهبري مولايشان. اينها آمدندكشور را از دست منافقين و ... نجات دادند. اينها يك باور و فرهنگ عميق نسبت به ارزش هاي ديني و ملي شان ايجاد كردند و توسعه دادند. آمدند مقابل متجاوزان اعم از صدام و تجزيه طلب ها و... مملكت را حفظ كردند. اينها در عرصه سازندگي، سدها را ساختند، پالايشگاه ها را ساختند، در صنايع دفاعي و موشكي زحمات بسياري كشيدند. براي دوستان دانشجو مثال مي زنم كه اينها مثل دوي امدادي است. به قسمتي كه رسيد، آن چوب را تحويل بعدي مي دهند و او بايد بقيه راه را برود.
¤ ممنون. برايمان خيلي دعا كنيد.

 



عصر مدرنيته پايان يافته است پايان ايدئولوژي «مدرنيته»

متن پيش رو متن پياده شده سخنراني استاد رحيم پور ازغدي است كه در سال 1381 و در دانشگاه تورنتوي آمريكا ايراد گرديده است.
شايد جنبش «پسا ساختارگرايي» كه حدود 40 سال قبل در فرانسه اعلام موجوديت كرد تنها يكي از علايم پايان ايدئولوژي مدرنيته بود، و فعاليت هاي پلوراليستي، نسبي گرا، فمينيستي و نقد مدرنيسم ادبي، جنبش محيط زيستي و... علايم ديگر آن بود كه در جهت شالوده شكني مدرنيته و برخورد با جزميت مدرنيستي درگرفت و مدرنيزم را نوعي فوندامنتاليزم و بنيادگرايي و ناكجاآباد گرايي بربادرفته و افشاشده ناميد. مسأله به نقدهاي ادبي، محدود نماند بلكه نيهيليزم، از شكم مدرنيزم، بيرون آمد و مدرنيته و مدرنيزم، پروژه پايان يافته اي دانسته شد كه صدمات غيرقابل جبراني به غرب و بشريت وارد كرده است و غرب از چاه قرون وسطي و سنت مسيحي كاتوليك به چاله مدرنيزم دنيازده و شهوتران در غلتيده است و حال بايد اين راه حل جديد نيز نفي شود. سلطه طبقاتي سرمايه داران كه از نتايج مدرنيزم صنعتي بود و به كالاپرستي، از خودبيگانگي، سلطه پول، شيئي گشتگي انسان و فاصله هاي طبقاتي شديد و تبعيض انجاميده بود، يكي از نقاط مورد حمله در گفتمان مدرنيته ليبرالي و سرمايه داري بود كه از سوي گرايشات چپ و به ويژه ماركس طرح شد. تبديل جامعه عقلاني مدرن به قفس آهنين و بوروكراتيزه شدن سلطه سرمايه داري، و ابزار شدن انسان و له شدن او زير چرخ هاي ترقي و توسعه و اسارت جديد انسان، نقد ديگري بود كه ابتدا از سوي ماركس سرمايه داري (ماكس وبر) و پاره تو و موسكا به عنوان «اعترافات»، طرح شد و سپس حلقه فرانكفورت و ديگران به نحو دقيق تر و شجاعانه تري آن را ادامه دادند. پيدايش «جامعه مدرن آنومي»، سرگشتگي اخلاقي، درهم شكستن ارزش ها و فقر اخلاقي و معنوي نيز جزء عوارض مدرنيسم بود كه توسط جامعه شناساني چون دوركهايم مطرح مي شود و البته اين مشكلات با پيشنهادات او چون تشكيل گروههاي مدني و تقسيم كار اجتماعي و... نيز حل نشد بلكه بغرنج تر شد.
فروپاشي يوتوپياي مدرن
نقدهاي هگلي چه از سوي هگليان جوان، و حتي هگلي هاي راست به جامعه مدرن سرمايه داري و انحطاط هاي بزرگي كه پتانسيل عقل مدرن را تمام شده، اعلام كردند، نقاط ديگري از آسيب پديري مدرنيته را نشان داد و امروز، اساساً معرفت شناسي مدرنيته كه نقطه شروع مدرنيزم است، اساساً زير سؤال رفته است و پست مدرنيستها، از چيزهايي سخن مي گويند كه هر يك براي تخريب مباني فكري ايدئولوژي مدرنيته، كافي است؛ از تلقي علم به عنوان جزئي از فرهنگ، نفي مفاهيم كليدي، وابستگي علوم اجتماعي و انسان شناسي به متن، مركز زدائي از علم، نفي پارادايم علمي واحد و قواعد عام، پايان يوتوپياي مدرنيته، نفي امكان استقلال فرد و فردگرايي قرن هفدهمي، نفي فهم پذيري كل جهان اجتماعي، نفي عقلانيت رفتارها و نفي «سوژه» به عنوان پايه فلسفي ايدئولوژي مدرنيته و پايان فراروايت ها، فلسفه اروپايي بعد از هايدگر و بعد از فلسفه تحليلي ويتگنشاين و ابرهاي پراكنده ديگري به تدريج به يكديگر متصل شدند و عقلانيت ابزاري سرمايه داري و فردگرايي ليبرال را مخدوش كردند، امكان ادراك، حتي ادراك «خود»، گرچه از نوع مدرن آن، زير سؤال مي رفت و داوري جزمي له يا عليه هر ارزشي ناممكن شده است. پست مدرنيزم تاريخي از تغيير بنيادين سازمان هاي اجتماعي، سياسي مدرنيته و فرهنگ آن خبر مي دهد، پست مدرنيزم روشن شناختي، بنيادهاي معرفت مدرن غربي را متزلزل مي خواند و ديگر هيچ وحدت و غايتي در عالم و آدم نمي بيند، نه از نوع مادي و كور و نه از نوع الاهي و ديني آن. متلاشي شدن خانواده، ترويج مفاسد اخلاقي، سقط جنين، همجنس بازي، شهوت پرستي درمحراب نفس و نفي همه اصول اخلاقي و ارزش هاي ديني اجتماعي نيز جزء فرآورده هاي مدرنيته، خوانده شده است. برخي معتقدند كه مدرنيزم،جنبشي عليه اروپاي مسيحي و فئودالي بود و پست مدرنيزم، مرحله انكار مدرنيزم و اعلام پايان پروژه و بن بست انساني است. اما من در اينجا تنها از خود متفكران غرب، نقل قول كردم و هنوز نمي خواهم قضاوت ارزشي و داوري اخلاقي يا... در باب سنت هاي مسيحي، مدرنيزم يا پست مدرنيزم كرده باشم كه آيا هريك نسبت به قبلي، پديده اي لزوماً متعالي تر و متكامل تر است يا نازل تر و يا هيچ.
«مدرنيته»، محلي يا جهاني؟
نخستين سؤالي كه اينك بدان مي پردازم آن است كه آيا «مدرن» در قياس با سنت هاي اروپايي و مسيحي، مدرن است يا كليشه اي عام و بشري است كه نسبت به همه فرهنگ ها و اديان- و دراينجا به ويژه «اسلام»- مضمون غربي مدرنيته، لزوما مدرن و مترقي و تازه است؟!
بي شك علي رغم همه ابهامات و تشتت درتعريف مدرنيته، مي توان به برخي از مهمترين شاخص هاي آن در آثار كلاسيك مدرنيته اشاره كرد كه در ذيل عناويني چون رنسانس، انقلاب صنعتي، اومانيزم، رفورميزم مذهبي و پروتستانتيزم، ليبراليزم، روشنگري و نقد سنت هاي محافظه كار كليسايي ذكر شده اند. من اين اشخاص ها را علي الاصول در دو دسته معرفتي و عملي دسته بندي كرده ام. مفاهيمي چون عقلگرايي، علم گرايي و استقرأ و تجربه، شكاكيت در الهيات مسيحي، عقل ابزاري، تكنولوژي و ماشينيزم، شهرنشيني و تقسيم كار و تفكيك نهادها و بوروكراسي، فردگرايي، اومانيزم، آزادي، سكولاريزم، دموكراسي ليبرال، سرمايه داري و بازار آزاد، مصرف گرايي، ترقي و توسعه مادي، تقريبا همه اين مفاهيم در اروپا براي نخستين بار درتعارض صريح فرهنگ مسيحي و ساختار معيشتي و اقتصادي قرن هاي پيشين اروپا وارد عرصه فرهنگ و تمدن غرب شده و آن را متحول كرده اند. همه اين مولفه ها را شايد بتوان در دو نقطه كانوني، متمركز كرد كه يكي تعريف عقل (توانايي و حدود معرفت انساني) و ديگري تعريف انسان (حقوق و كرامت انسان) است و نظريه پردازان برجسته غرب كه بدون آنكه خود در قرن هاي قبل بدانند، ما امروز آنان را تئوريسين هاي مدرنيته مي خوانيم، مدعي كشف دوباره قدرت عقل انسان و نيز حقوق او بوده اند.
اپيستمولوژي «مدرنيته»
درباب شناخت، دو جريان بيكني و دكارتي را بديلهاي اپيستمولوژي قرون وسطي دانسته اند كه عاقبت بنحوي در پروژه كانت، به يكديگر رسيدند و لذا «كانت» را «فيلسوف مدرنيته» خوانده اند. اسلام، سه سطح از «شناخت» يعني معرفت حسي، معرفت عقلي، معرفت شهودي را به رسميت مي شناسد و معرفت وحياني را با مضاميني از سنخ هرسه حوزه معرفت (حسي، عقلي، شهودي) و حوزه هاي فراتر از آن، منبع مستقل معرفت مي داند. بخشي از حقايق عالم، از نوع محسوسات، معقولات، مشاهدات و... كمابيش دردسترس افراد بشر است كه در صورت تعليم و تربيت، اين ادراكات، افزايش مي يابند، همچنين انضمام اين ادراكات به يكديگر، ادراكات مركب و پيچيده تري پديد مي آورد و درهرحال، افزايش هيچيك از علوم تجربي، عقلي و تجربيات باطني، اگر با متد صحيح، صورت گيرد تعارضي با وحي ندارد و درعين حال، برخي گزاره هاي معرفتي و ضرورتهاي عملي متعالي تر وجود دارند كه جز از طريق «وحي» قابل كسب نيستند. ادراك حسي، ابتدايي ترين نوع درك بوده و در حوزه خود، معتبر است و فقدان هر حس به فقدان بخشي از آگاهي ها مي انجامد زيرا محسوسات را بدون وساطت حس، عقل به تنهايي نمي تواند درك كند. اما بدون عقل نيز، ادراك حسي، بي فايده و بي سرانجام خواهدبود. نه از خطاي حواس، بي اعتباري درك حسي را مي توان نتيجه گرفت و نه بدون كمك عقل، اعتبارات ادراك حسي، قابل اثبات خواهدبود. بنابراين بايد نه چون آمپريستها و به ويژه پوزيتويستها، شناخت حسي را مطلق كرد و نه چون دكارت، منكر اعتبار شناخت حسي شد. شناخت حسي، معتبر است اما اگر منكر شناخت حضوري و بديهيات شديم، هيچ تجربه و احساسي، منشأ علم نمي شود و كل علوم تجربي، غيرقابل توجيه شده و منطقا فرو مي پاشند و هيچ قانون علمي نخواهيم داشت بعلاوه خطاپذيري حس، امر تجربه شده اي است و علوم غيرتجربي هم اعتبار خود را از شناخت حسي نمي گيرند. تجربه و استقرا در حوزه محسوسات، مفيدند اما مستغني از عقل نيستند. خطاپذيرند، محدود به زمان و مكان خاص اند، جزيي اند، ظاهربين اند، متاثر از شرايط بدني و نفساني انسانند و درعين حال، با رعايت همه شرايط و درحوزه خود و حدود خود، محترمند. ادراك عقلي، منشأ اساسي ترين معرفتهاي بشري است. بدون عقل، دين نيز نه قابل اثبات و نه قابل درك است. عقل، يك ارزش بنيادين است و حتي امور تعبدي اسلام، مبناي عقلي دارند. ما به صدق گزاره هاي اسلامي معتقديم و «حقانيت» را در گزاره هاي خبري، مترادف با «صدق» مي دانيم و «صدق» را علاوه بر «صدق اخلاقي» به مفهوم «صدق منطقي و فلسفي» مي دانيم كه البته اعم از «صدق تجربي» است و به مفهوم صرفا «انسجام دروني گزاره ها» براي توجيه باور نيز نيست تا يك «افسانه منسجم» را نيز صادق بدانيم.

 



ماجراي بادكنك «سبزي» كه تركيد

مهدي عرفاتي- وبلاگ «كوچه صداقت
ديروز تو خيابون «جمهوري اسلامي» سوار تاكسي شدم. جلو، يه خانم با يه پسربچه 6-5ساله نشسته بودن و عقب هم من و يه آقاي نسبتاً مسن كه دائماً تو طول مسير خواب بود و يه آقاي جنتلمن شيك پوش كه يه مجله «انگليسي» ميخوند و البته آقاي راننده كه يه پيرمرد70-60ساله با ريشاي سفيد بود.
درحاليكه تو فكر انتخاب چند تا سوژه «غيرسياسي» براي خبرگزاري بودم، يه اتفاق كاملاً غيرسياسي، رشته افكارمو پاره كرد.
اون خانم محترمي كه به همراه فرزندش روي صندلي جلو نشسته بود، يه «بادكنك سبز رنگ» از كيفش درآورد و بعد از اينكه با چند تا فوت محكم، بادكنك رو كمي باد كرد، اونو به فرزند دلبندش داد.
اينكه چرا اون خانم محترم بدون مقدمه و بدون اينكه اون بچه گوگولي مگولي بهانه اي گرفته باشه، اون بادكنك رو بهش داد و باعث اتفاقات بعدي شد، هنوز براي من مبهمه، ولي چون معتقدم هميشه اصل بر برائته، فرض رو بر اين ميگيرم كه ايشالا نيت درستي داشته.
ماجرا درست از همين جا شروع شد؛ پسربچه كه تا پيش از اين آروم و سر به زير بود، پس از ماجراي بادكنك، به تقلا و تكاپو افتاد و شروع كرد به باد كردن بادكنك سبز.
من از پشت، ماجرا رو به دقت و البته با نگاهي كاملاً غيرسياسي رصد مي كردم؛ بادكنك كه قبل از اين توسط اون خانم محترم تا نيمي از ظرفيتش باد شده بود، الان دست اون آقاپسره بود و هر لحظه بزرگتر و بزرگتر مي شد و البته من كه در بادكنك بازي و بادبادك پروازي سررشته داشته و دارم، ميدونستم كه آخر اين ماجرا به كجا ميكشه!
بادكنك، هر لحظه بزرگتر مي شد و البته رنگ سبزش كم رنگ تر و اين ازنظر قوانين فيزيكي يعني اينكه بيش از حد ظرفيتش داره بهش باد اضافه ميشه و اين يعني اينكه ضخامت پوسته بادكنك نازكتر ميشه و نهايتاً انفجار نزديكه و باقي ماجرا...
آقاي راننده كه معلوم بود همه ماجرا رو زيرنظر داره، نگاهي همراه با لبخند به بچه كرد و گفت: «باباجون زياد باد نكن، يهو ميتركه ها!»
بچه آروم سابق و شر فعلي، بدون اينكه توجهي به راننده بكنه، نگاهي به مادرش كرد و به كارش ادامه داد. راننده ريش سفيد از توي آئينه به من نگاهي كرد و بدون اينكه چيزي بين ما رد و بدل بشه، هر دو ادامه ماجرا رو حدس زديم.
البته بجز ما (من و راننده) اون آقاهه كه اول مطلب گفتم، همش خواب بود و اون يكي جنتلمنه هم دائم سرش تو اون مجله اينگليسيه بود، البته گهگاهي از بالاي عينك مطالعه ش ماجراها رو دنبال مي كرد.
تو همين گير و دارها، يهو صدا بلند تركيدن بادكنك همه رو از جا كند؛ صداي تركيدن بادكنك از يه طرف و صداي جيغ و فرياد و گريه بچه از طرف ديگه، فضاي تاكسي رو «متشنج» كرد.
اون آقا مسنه كه خواب بود، فكر كنم از همه بيشتر جا خورد و كم مونده بود سرش بخوره به سقف تاكسي. مادر بچه هم كه از همه بيشتر به صحنه انفجار نزديك بود، به دليل موج انفجار، حسابي جا خورد. اون آقا خوش تيپه هم خيلي ترسيد اما زودي خودشو جمع و جور كرد كه كلاس كار حفظ بشه. مونديم من و آقاي راننده كه چون اين اتفاق رو از قبل پيش بيني مي كرديم، اصلاً جا نخورديم.
يواش يواش داشتيم به ميدون «حر» ميرسيديم كه صداي جيغ مادر بچه بلند شد و فرزند دلبند رو از بغلش پرت كرد سمت داشبورد و كلي داد و بيداد كه: «آقا لطفاً نگاه داريد ما همينجا پياده مي شيم، اين بچه گند خودشو خيس كرده...»
راننده لبخند دلنشيني زد و دستي به سر بچه كشيد و گفت: خواهرم من عادت ندارم مسافرمو قبل از رسيدن به مقصد پياده كنم، ماجراي خيس كردن بچه هم عيبي نداره شما خودتو ناراحت نكن...»
از تاكسي كه پياده شدم، با خودم گفتم: «زنده باد سوژه هاي غيرسياسي»

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14