(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 6 مرداد 1388- شماره 19421
 

لبخند احمدي
خانم قد بلند عينكي
در باب اين روزها
پيشكشي براي روز جانبازبه پاس 25 سال صبر و تحمل جانبازي 70 درصد
 شأن شما بيش از اين حرفهاست؛ من شرمنده ام...
نقاب ها
آرزوهاي خفته
نامه اي به خدا



لبخند احمدي

عكس چاپ شده دست به دست مي چرخيد به دست من كه رسيد خيلي حسرت خوردم كه چرا من در آن ساعت خبردار نشدم.
«احمدپور پيرعلي» كه در محل به او «احمدي» مي گفتيم داشت به جبهه اعزام مي شد. مهدي پوراسد دوربين «ياشيكا»يش را برداشت و بچه ها دوراحمد جمع شدند. علي اخوت دوربين مهدي را توي دستش گرفت چندمتر عقب تر ايستاد و...
¤¤¤
در بهار سال 62 خبردادند كه احمدي زخمي شده است. روي يكي از تخت هاي بيمارستان «شهداي يافت آباد» احمدي را ديديم.
با بچه هاي محله مان به عيادتش رفتيم. احمد روي تخت دراز كشيده بود. روي انگشت ها و زير چانه اش يادگاري چند تركش ديده مي شد.
احمدي مي خنديد و ما شيريني مي خورديم و عكس مي انداختيم.
احمدي لاغر شده بود. تركش ها از آن «احمدي» چپ پا كه شوت و «يه پا، دوپا» هايش معروف بود يك احمدي لاغر درست كرده بودند كه روي تخت دراز كشيده بود ولي هرچه بود احمدي داشت لبخند مي زد.
او يكي از بهترين بازيكنان خط حمله تيم محله و تيم فوتبال وحدت مسجد امام رضا عليه السلام بود.
احمدي گوش راست حمله تيم وحدت بود و علت رفتنش به سمت راست اين بود كه نزديكي هاي كرنر سرتوپ بزند و با پاي چپش توپ را بفرستد روي دروازه حريف.
توي تيم محل احمدي به ما ياد داد كه چگونه «كات» بيرون پا بزنيم. حالا ما بوديم و دوستي كه در 16سالگي روي تخت دراز كشيده بود.
اول فكر كرديم احمدي فقط چند تا تركش خورده و فردا خوب مي شود و برمي گردد توي تيم اما وقتي شنيديم يكي از تركش هاي بدجنس به نخاع دوستمان خورده است درجا خشكمان زد.
- يعني پاهاي احمدي ...
يادم مي آيد چند بار خواب احمدي را ديدم كه پاهايش سالم شده و دارد با ما فوتبال بازي مي كند.
ادامه دارد

 



خانم قد بلند عينكي

آخرين روز شهريورماه بود ما تازه به محله جديد آمده بوديم و افراد محل را نمي شناختيم. روزي بود كه نه گرم بود و نه سرد. دلشوره روز اول مهر را داشتم كه فردا دانش آموزان جديدي را مي ديدم كه آن ها را نمي شناختم و نگران فردا بودم. قرار بود با پدر ومادر به سمت بازار رفته تا كيف و لوازم التحرير و خرده ريزهايم را بخريم. خانه جديد ما يك درب پاركينگي داشت. كه پدرم ماشين خود را گاهي جلوي درب و گاهي به داخل خانه مي آورد. آن روز جلوي درب خانه ما ماشيني پارك كرده بود و مانع خروج ماشين پدر از منزل شده بود. با اينكه روي درب خانه انواع شعارهاي: لطفا پارك نكنيد. پارك ممنوع و پارك=پنچر را با انواع ماژيك هاي رنگي و كلفت نوشته بوديم كه جلب توجه كند، اما انگار كسي اينها را نمي ديد. با لگد به لاستيك ماشين زديم اما صداي دزدگيرش درنيامد. هرچه زنگ اين خانه و آن آپارتمان را زديم، كسي اطلاعي از صاحب ماشين نداشت. دو سه ساعت گذشت و در اين فاصله گاه گاهي من و پدر به داخل كوچه مي رفتيم و مرتب سرك مي كشيديم تا صاحب اتومبيل مذكور را ببينيم تا بالاخره از دور خانمي قدبلند و عينكي پيدا شد كه آرام و آهسته به سمت اتومبيل مي آمد و من به خاطر عصبانيت زياد به سمت خانم قدبلند عينكي رفته و گفتم: خانم اين ماشين شماست؟ خانم نگاهي به سرتاپاي من انداخت و با خونسردي گفت: فرمايش؟ من عصباني تر گفتم: شما سواد داريد؟ خانم عينكش را برداشت و با جمله اي كوتاه و آرام گفت: منظور؟ گفتم: اگر سواد داشتيد حداقل روي درب منزل مردم را مي توانستيد بخوانيد و اينجا پارك نمي كرديد. خانم قد بلند عينكي با صورتي شرمنده گفت: ببخشيد توجه نكردم چون عجله داشتم كه اينجا پارك كنم نگاه نكردم. من گفتم: ما هم عجله داريم سه ساعت است معطل شما هستيم. پدر و مادرم هم به بيرون آمدند و مرا آرام كردند و گفتند: خب حالا برو سوار شو. اشكال نداره. آن خانم رفت ولي حس كردم از دست من ناراحت شده. خودم هم بعدش پشيمان شدم. چون اين رفتار با يك بزرگتر صحيح نبود و ما رفتيم و خريد كرديم و به خانه آمديم فردا روز اول مهر بود و هر لحظه دلشوره و اضطراب من بيشتر مي شد.
صبح زود برخاستم حاضر شدم و به مدرسه جديد رفتم. اما همين كه وارد مدرسه شدم يكي از دوستان قديمي خود را ديدم و خوشحال شدم كه او نيز به مدرسه ما آمده و من ديگر تنها نيستم. او را در آغوش گرفتم و اين لحظه را بهترين لحظه آن سال دانستم. اما هنوز دقايقي نگذشته بود كه بدترين خاطره آن سال برايم اتفاق افتاد و آن موقعي بود كه زنگ زده شد و همه به صف شديم و قرار شد معاون و مدير براي ما سخنراني كنند. معاون را ديده بودم هنگام ثبت نام كه با مادرم آمده بودم ديده بودمش واقعا جدي و بداخلاق بود. كمي صحبت كرد و بعد گفت: حالا از خانم مدير خواهش مي كنم كه بيايند و براي شما صحبت كنند. هنگامي كه مدير بالاي سكو آمد قلبم در سينه ايستاد و گويي از جا كنده شد.
چون مدير همان خانم قدبلند عينكي بود. در تمام سال مرتب از او خجالت مي كشيدم و خودم را از ديد او پنهان مي كردم آن موقع بود كه فهميدم انسان هميشه بايد حرف خود را بسنجد و بعد سخن به ميان بياورد. اما يكروز مرا در حياط ديد از پشت پنجره دفتر به من اشاره كرد كه پيش او بروم. به دفتر رفتم و سر را به زير انداختم. نگاهي به من كرد و گفت: دخترم هنوز از دست من دلخوري؟ از خجالت مردم. گفتم: خانم مارو ببخشيد. خانم مدير لبخندي زد و گفت: «خدا ببخشد دخترم اصلا ديگه به اون موضوع فكر نكن.» حرفهايش برايم درس خوبي بود و تا آخر عمر فراموش نمي كنم كه او هرگز رفتار زشتم را به رخ من نكشيد.
فاطمه كشراني- تهران
عضو تيم ادبي هنري مدرسه

 



در باب اين روزها

در شماره شنبه روزنامه مطلبي چاپ كرده بوديد از خانم زهره موحدي. از آن مطلب فوق العاده خوشم آمد. يك جورهايي اصلا دست مريزاد گفتم به ايشان. حرفي كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. بر دلم نشست جوري كه حالا هرچه مي گويم بلند شو بلند نمي شود. به خاطر همين جناب حرف دل هم كه در دلمان جا خوش كرده تحريك به نوشتن اين مقال در ادامه آن مقال شديم.
در باب اين روزها گفته بودند. بدجوري هم راست گفته بودند. در اين باب كه اين روزها گوش دادن موسيقي هاي وحشتناك و به هم ريزنده مغز بدجوري مد شده است. مغزمان را به هم بريزيم؛ به آن افتخار بكنيم؛ ديگران را هم تشويق كنيم.
اين روزها اگر شبانه روز آهنگ گوش ندهي احساس نداري.
اين روزها اگر براي خريد به پاساژهاي گران فروش نروي يعني بي كلاسي . اگر لباس هاي جلف و تنگ نپوشي يعني اصلا لباس پوشيدن بلد نيستي. اگر لباس نازك نپوشي يعني از دنيا عقب افتاده اي. اگر هميشه نصف موهايت بيرون نباشد يعني كچلي.
اگر به جاي تكه پراني هاي بي مورد حرف منطقي بزني يعني خيلي خشني. اگر حرف يكي را قبول نكني يعني خودخواه و ديكتاتور و خودرايي. اگر به حرف پدر و مادرت گوش كني تيتيش ماماني هستي و مامان ذليلي. اگر براي اثبات كارهايت آيه از قرآن و روايت از ائمه بياوري و به منابع بيگانه ارجاع ندهي يعني مستند نيستي. اگر قانون را رعايت كني بچه مثبتي.
اين روزها اگر ماهي يك مانتو نخري «بد» است. اگر همه لباس هايت پنجاه هزار تومان به بالا نباشد يعني گدايي. اگر زياد مطالعه كني يعني سرت توي كتاب است و از هيچ چيز خبر نداري. اگر گوشي نداشته باشي نصف عمرت بر فناست. اگر گوشي ات را هر 6ماه مدل جديد نكني قديمي هستي. اگر اس ام اس هاي بي خود نفرستي مغروري. اگر نخواهي وقت خود را پاي گوشي به هدر بدهي بي وفايي. اگر توي گوشي ات چيزهاي زشت نداشته باشي تو خط نيستي.
اين روزها نشانه روشن فكري اين است كه هيچ اعتقاد و ارزشي نداشته باشي. اگر از مظلوم تنها دفاع كني يعني رسوايي چرا كه خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو. اگر حق خود را بخواهي و نگذاري پايمالش كنند يعني زياده خواهي.
اگر در جشن هايت سر و صدا راه نيندازي و برنامه هاي عجق وجق اجرا نكني مي گويند بيچاره نمي تواند پول اركست بدهد. اگر حرام و حلال خدا را محترم بشماري يعني بي فكري. اگر به كسي براي غيبت يا دروغش تذكر بدهي مي گويد: برو بابا. كي جهنمو ديده تا حالا.
اين روزها روزهاي بدي شده است. اگر به داد خود نرسيم فرداست كه كساني بيايند و براي ما همين چيزها را بنويسند و از دستمان دلخور باشند...
خدايا به راهي هدايتمان كن كه آخرش تو باشي.
نجمه پرنيان/ جهرم

 



پيشكشي براي روز جانبازبه پاس 25 سال صبر و تحمل جانبازي
70 درصد¤ شأن شما بيش از اين حرفهاست؛ من شرمنده ام...

از همين اولين كلمه ي نوشته ام ترس همه وجودم را فرا گرفته. نمي دانم چطور شروع كنم .چه بگويم كه نقطه ي آغازي باشد.مثل هميشه حريم حيا مرا در بر گرفته.شايد به اندازه كودكي هايم به شما نزديك نباشم. شايد اين احساس از روزي به من دست داد كه به من گفتيد:«ديگر بزرگ شده اي...» نمي دانم چرا از روزي كه اين را شنيدم،وقت ورود به خانه تان لبخند بزرگانه زدم. مثل بزرگ ها پيشاني تان را بوسيدم .روبروي تختتان نشستم و فقط نگاهتان كردم.از آن روز حسرت همه ي روز هاي بچگي كه از دم تخت تا درخانه روي صندلي چرخدارتان مي ايستادم،پاهاي كوچكم را روي پاهاي بي حستان مي گذاشتم و كيف مي كردم ، بر دلم مانده است.آن روزها كه توي دعا هاي بچگي ام براي خوب شدنتان ،براي اينكه بايستيد و مثل همه ي دايي ها مرا در آغوش بكشيد، دعا مي كردم.ولي،از آن روز كه من در نگاه شما بزرگ شدم، همه چيز برايم تغيير كرد. دوست دارم يك بار به جاي پيشاني، دست هايتان را غرق در بوسه كنم. دوست دارم هر صبح و ظهر وشب پشت صندلي چرخدارتان را بگيرم،تا به تلافي همه ي حسرت هاي كودكي با افتخار با شما به مسجد بروم. دوست دارم هميشه كنارتان باشم ومهرباني ها و خنده هايتان را ببينم.
اما دايي خوبم ؛ نه در اين نوشته ونه در هيچ سخني، نه امروزونه در هيچ روز ديگري نتوانستم بگويم كه چقدر دوستتان دارم وشايد به همان اندازه در حسرت گذشته ها مانده ام. گذشته هايي كه كاش من نيز در آن سهمي داشتم.روزهايي كه درد ورنج ،بي خبر در خانه دلتان را زد و سلام كرد. ميهماني كه قراربود تاهمه ي عمر در كنارتان بماند؛ وچه استقبالي شيرين تر از لبخند عاشقانه...؟
روز هايي كه گذشت و شما براي هميشه روي تخت بودن را به عشق وصال تحمل كرديد.پاهايي كه خداوند،روحشان را به عنوان هديه قبول كرده بود و جسمشان را نشانه اي براي ما...
روز هاي درازي بود روز هاي درد شما. آنقدر كه خاطرات مبهم بچگي من آن را به يادگار نگاه داشته است: كپسول اكسيژن، صدايي پر ازسكوت ولب هايي كه به زحمت صداي خسته ي درون را به گوش من،فقط من مي رساندند. روز هاي ICU ونگراني هايي كه پايان نداشت.
گذشت...
من 10 ساله شدم و شماجانباز20 ساله بوديد؛ وكليه هايي كه پس از اينهمه سال ديگر توان كاركردن نداشتند.
آنها هم رفيق نيمه راه شدند و از راه بازماندند.هفته اي سه بار دياليزچقدر سخت بود.چهار ساعت تمام ،خون هايتان رابيرون مي كشيدند و دوباره توي رگها مي ريختند. گذشت...
روز پيوند فرارسيد .شما تهران بوديد . چقدر همه دعا كرديم وگريستيم كه: خدايا! افتخار ما را نگهدار.
شما آمديد... دارو ها شروع شد.روزي سي و چند قرص، ماهي 1000،سالي...
الان هم هستيد.همه ي دردهايتان يك سو و غصه هايتان سوي ديگر. مي دانم چقدر براي سيد علي نگرانيد. مي دانم براي غربتش چقدر غصه خورده ايد. مي دانم چقدر از بي عدالتي ها، فقرها و محروميت ها قلبتان به درد مي آيد ودم بر نمي آوريد. مي دانم وقتي به ياد عزت آن روزشهدا مي افتيد و بعد،آگهي شهادت دوستي را مي بينيد كه فقط كف دستي ازصفحه ي روزنامه را به روح بلندش هديه داده اند،براي غربت شهدا آرام مي گرييد و اشك هايتان راكسي جز خدا نمي بيند آري؛اين روز ها همه ي ماآدم ها چشم هايمان را به روي همه چيز بسته ايم وفقط زرق و برق هاي دنيا را مي بينيم. دريغ از يك لحظه توجه به شهيد زنده اي كه ديگر ناي نفس كشيدن ندارد.
...اما همه ي اينها در انتظار مهدي آسان مي شود؛ وچه انتظاري شيرين تر از انتظار روزي كه وصل را به دنبال دارد.
دعايمان كنيد و از خداوند بخواهيد كه همگي در حكومت عدل الهي حضور داشته و در ركاب مهدي صاحب الزمان (عج) بجنگيم تا شهيد شويم. اميد به آنكه همگي در روز حساب چون شما از دروازه مجاهد وارد بهشت شويم.
آمين
زهرا قدوسي زاده،14 ساله، قم
¤ جانباز اصغر عبداللهي

 



نقاب ها

جهان عوض شده است و مردم با نوسان هاي پيشرفت، هر روز متمدن تر مي شوند. اما پشت نقاب هايشان چه مي گذرد؟ از هم فاصله گرفتند؛ وقتي فهميدند بزرگ تر شده اند، با نواي نت هاي گوناگون قدم مي گذارند در مسير سعادتشان اما گاهي مي ترسم از اين همه نقاب، از اين همه رنگ، درست مثل تونل وحشت.
حتما مي گويي سياهي تونل كجا و رنگارنگي دنيا كجا؟ اما وقتي صورتك هاي رنگين و مانكن هاي متحرك را مي بينم، وقتي زناني را مي بينم كه ارزش زن بودن را به بهانه بن بست تحجر و كهنگي حجاب(!) كنار مي گذارند، پسراني كه مردانگي را در تنگي لباس هايشان خفه مي كنند... وقتي مدعياني را مي بينم كه غيرت را در نگاهشان غل و زنجير مي كنند، آيا حق ندارم به ياد سياهي بيفتم؟ حق ندارم بترسم... از اينكه به ارزش انسان بودنمان تجاوز مي شود؟ و ما مي ايستيم و مي پذيريم فقط به بهانه پيشرفت؟ فقط به بهانه باز شدن افكار آخر اين چه مدل تمدني است كه بهاي آن زير پا گذاشتن ارزش هاست؟ له كردن اعتقادات است، اعتقاداتي كه 30 سال به پايش ايستاده ايم، ارزش هايي كه در جهان تكثير شد و اكنون هزاران زن و مرد به پاي همين ارزش ها محاكمه مي شوند!
آيا رواست به بهاي زيبا بودن خودمان، هزار هزار ارزش زيبا را زشت جلوه دهيم؟ آيا رواست يادمان برود فاطمه چرا سيلي خورد؟ قرار است غيرتمان را ميان تفكرهاي به ظاهر مدرنيته پوشش دهيم؟ و تاريخ انقضا بزنيم بر خدا و قرآن و رسولش؟
تقصير غرب نيست ... چون او به وظيفه خود عمل مي كند، مبارزه با زيبايي اسلام، مبارزه با تكثير آزادي، مبارزه با من و تو، با ما، مي خواهد ما را ميان بن بست حقارت دفن كند ما را اسير تعلقات پوچ كند و خودش در بزرگ راه اسلام، بدون اسلام پيشرفت كند! ما مشغول نقاب دوختن مقابل آينه و او در پي راهي براي سرگرم تر كردن ما...
آري ان الله جميل و يحب جمال، ولي زيبايي عروسك كوكي بودن نيست، آزادي حيواني نيست، اين مدل حقارت نيست، خودفروشي نيست، آراستگي ظاهري نيست، بايد... بايد الگوهامان را عوض كنيم، نقابمان، عينكمان، مسيرمان و شايد هم خداي كاغذي و جعلي مان را...
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد...
سيده زهرا مهديان

 



آرزوهاي خفته

خداوندا! بر بلنداي بلندترين تپه هاي خاكي ايستاده ام و تو را صدا مي زنم.
خدايا! صدايم را مي شنوي؟ خواسته هايم فراوان است و به اندازه ستارگان آسمان نيازمندم به تو. حس مي كنم كه تنها تويي، تنها تو كه مي توان به او اعتماد كرد.
به اندازه تمام هفت آسمان به تو نيازمندم و به اندازه ستارگانت شرمنده از گناهان.
خدايا! انسان آفريدي مرا راه و روش من راه فرشتگان نيست گر چه مي دانم آدمي مي تواند برتر از فرشتگان باشد و آنان به حال ما غبطه بخورند حال با يك كوله پشتي از گناه بازگشتم به سويت، مرا بپذير، مگر خودت نگفتي صد بار اگر توبه شكستي باز آ؟ خب من هم بازآمدم آرام آرام به سويت مي آيم پس شتابان به سويم بيا.
خداوندا! با تمام وجود آمده ام تا مرا ببخشي و باز هم مثل هميشه نگاهي عنايت گونه به من بيندازي.
پشيمانم از كرده خود، از همه اعمالم.
خدايا! مرا به غايتي رسان تا اين حسي كه پيدا كردم ثابت و باقي در من بماند. و از بين نرود و اشتياقم هم چنان پايدار باشد. كاري كن تا بر اين بلندا كه هستم زير پايم خالي نشود، هوايم را داشته باش تا نه از عقب بيفتم و نه از جلو. مراقبم باش تا من كه حس خوبي دارم نسبت به تو اين حس در من باقي بماند. هر چند هميشه حس خوبي دارم به تو، به تو كه نزديكي...
زهرا كريمي/ 16 ساله/ تهران

 



نامه اي به خدا

خدا جون !سلام
بازم امروز دلم گرفته و ازت يك چيز مي خوام يك چراغ جادو كه غول اون آرزوهامو برآورده كنه. دلم مي خواست يك چراغ جادو داشتم و وقتي غول چراغ از توي اون بيرون مي اومد يكي يكي آرزوهامو بهش مي گفتم. اول آرزو مي كردم يه خونه بزرگ با اثاث هاي خوشگل داشته باشيم تا وقتي مهمون برامون مي ياد مجبور نباشيم بريم توي آشپزخونه. بعدش آرزو مي كردم اين قدر پول داشته باشيم كه ديگه مامانم براي دادن قسط ها و خرج خونمون مجبور نباشه بره خونه هاي مردم كار كنه از بس كار كرده دستهاش پير شده تازه پاهاش هم درد مي كنه. بعد مي برديمش دكتر و خوب مي شد و ديگه از درد آرتروز تا صبح ناله نمي كرد. بعد آرزو مي كردم برادرم رو خدا شفا بده و ديگه مواد مصرف نكنه و مثل اول ها خوشگل بشه و دندون داشته باشه و ما وقتي توي كوچه مي بينيمش خجالت نكشيم و مادرم به اون افتخار بكنه. برادرم يك زماني واسه خودش كسي بوده ولي حالا!... آرزو مي كردم برادر كوچكم سر كار بره و ديگه موتورش خراب نشه از بس موتورش خرابه نمي تونه بره سر كار آخه اون با موتور كار مي كنه آرزو مي كردم خواهرم يك خونه خوشگل بخره و ديگه توي خونه هاي زشت و قديمي زندگي نكنه از بس خونشون پله داره كمرش درد مي كنه. آرزو مي كردم بابام زنده مي شد و مثل قديم ها با عزت و افتخار سر يك سفره خوشبخت زندگي مي كرديم. ولي راستي اگر پدرم زنده بود من آرزويي هم داشتم. نمي دونم ولي خداجون اگه چراغ جادو بهم نمي دي مي دونم كه زياده آرزوهام، حداقل چند تاشو برآورده كن تا آرزو به دل نميرم.
جميله نورافشان يكتا از لب خط تهران

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14