(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


دوشنبه 5 مرداد 1388- شماره 19420
 

جايگاه و نقش اصلاح گران اجتماعي
نقش كليسا در پيدايش نهضت پروتستانتسيم زيربناي گفتمان اصلاح طلبي (2)



جايگاه و نقش اصلاح گران اجتماعي

علي اكبر حجتي
اصلاح در برابر افساد به معناي برطرف كردن فساد و تباهي است. اصلاح گر مي كوشد تا امور و يا كاري كه به فساد و تباهي گراييده و يا كشانده شده را، بازسازي و دگرگون سازد و آن را به سوي صحت و درستي بازگرداند.
بنابراين، اصلاح همواره نسبت به يك وضع موجودي است كه به تباهي و فساد كشيده شده است و هدف از اصلاح نيز تغيير براساس كمال چيزي است. به اين معنا هر امري داراي كمال و صحت خاص خود است كه مي بايست در آن حالت باشد، ولي به علل دروني و يا بيروني از حالت كمالي و صحت بيرون آمده و دچار نقص و فساد شده است. در اين جاست كه اصلاح گر تلاش مي كند تا جريان امور را به مسير اصلي خودش بازگرداند.
اصلاح گر با توجه به مطالب پيشين مي بايست وضعيت مطلوب و موجود هركاري را بشناسد و راه كارها و سازوكارهاي اصلاح و درمان فساد و تباهي را بداند. براين اساس هر كسي نمي تواند به عنوان اصلاح گر مطرح شود، زيرا بسياري از مردم نسبت به وضعيت امور و كارهاي موجود اطلاعات و آگاهي هاي ناقص و نارسايي دارند و از سويي ديگر، نسبت به وضعيت مطلوب مي توان گفت در نوعي جهل مطلق به سر مي برند. از اين روست كه تنها انسان هايي مي توانند در نقش مصلحان و اصلاح گران وارد شوند، كه داراي دانش و خرد خاصي باشند.
نويسنده با اين پيش فرض به سراغ قرآن رفته و بر آن شده تا نگاه قرآني را درباره جايگاه نقش و مسئوليت اصلاح گران اجتماعي استنطاق كند. اينك با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

اصلاح جامعه، رسالت پيامبران و عالمان
اصولا در تحليل قرآن، مخاطب اصلي وحي، جوامع بشري است و انسان ها هر چند كه به شكل فردي مورد خطاب قرار مي گيرند ولي آن چه در مخاطب وحي اصالت دارد، جامعه است؛ زيرا انسان ها به هر دليلي، موجوداتي هستند كه در شكل اجتماعي به سر مي برند و كمال ايشان جز به اجتماع تحقق نمي يابد. از اين روست كه ايمان و عمل صالح شخصي به تنهايي براي رهايي از خسران و زياني كه همگان گرفتار آن هستند، كفايت نمي كند، بلكه لازم است تا ديگران را نيز به حق سفارش و توصيه كرد و آنان را نيز به صبر و عمل نيك و صالح دعوت نمود.
پيامبران، از همان آغاز مأموريت داشتند تا توده هاي مردم را به سوي عدالت كه وضعيت كمالي فرد و جامعه است بكشانند و زمينه و فضاي آموزشي و پرورشي را به گونه اي فراهم آورند تا مردمان در يك فرآيند به درجه و سطحي از كمال برسند كه خودخواهان عدالت باشند و براي برپايي آن قيام كنند. (حديد آيه25)
تأكيد بر قيام توده وار مردم به عدالت، از آن رو انجام مي شود كه انسان تنها در اجتماع است كه به كمال مطلق مي رسد و هر انساني كه به تنهايي و دور از اجتماع رشد كرده و به كمالي رسيده است، از جهاتي داراي نقص مي باشد و به مقامات عالي انساني و ربوبيت طولي نمي رسد، زيرا ربوبيت طولي به معناي نقش آفرين بشر در صحنه هستي است. هر كسي حتي اگر زاهد و عابد باشد و يا عالم و دانشمند گردد، تا زماني كه به مسئوليت ربوبيت طولي خويش كه از خاستگاه عبوديت بيرون مي آيد، عمل نكند، هرگز نمي تواند مدعي دست يابي به كمال مطلق شود و در مقام متاله بنشيند.
بنابراين مي توان گفت كه اصلاح جامعه به رهايي آن از هر گونه فساد و تباهي، نقش پيامبران و مسئوليت و مأموريت پيامبري است. پيامبران اين راه را به حكم الهي رفته و تمام اهتمام و تلاش خويش را مصروف آن داشته اند كه اين مهم را به سرانجام و فرجام نيكي برسانند.
از آن جايي كه هر انساني مسئوليت دارد تا گام به گام در مسير الهي پيامبران حركت كند، همچنين مأموريت دارد تا اصلاح گري را به عنوان يك وظيفه و تكليف الهي براي خود تعريف كند؛ زيرا انسان براي متاله شدن نيازمند عبور از اين خاكريزهاي خطرناك و سنگرهاي پيچيده و راه هاي پرفراز و نشيب زندگي است. پس از آن كه متاله شد، نمي تواند مسئوليت فرهنگي و تربيتي خويش را نسبت به جامعه انساني دست كم، ناديده بگيرد.
خداوند با بخشيدن علم و آگاهي به دانشمندان از آن ها پيمان گرفته كه به ياري ستمديدگان و مستضعفان جامعه بپردازند و عليه هرگونه تجاوز و بدعت و گناه بپاخيزند و جامعه را از فساد و تباهي باز دارند و به اصلاح امور جامعه بپردازند. اين پيمان را اميرمؤمنان علي(ع) در ضمن توضيح دادن اين كه چرا پس ا ز عثمان، حكومت اسلامي را پذيرفت و اين مسئوليت بزرگ را عهده دار گرديد، بيان مي فرمايد و مي گويد: و ما اخذ الله علي العلماء ان لايقاروا علي كظه ظالم ولا سغب مظلوم؛ يكي از علت هايي كه موجب شد من امر حكومت را بپذيرم، اين بود كه خداوند از دانشمندان و آگاهان جامعه پيمان گرفته كه در برابر سيري ستمگر و گرسنگي ستمديده رضا ندهند و آرام و خاموش ننشينند. (نهج البلاغه، خطبه سوم؛ المقاره اقرار كل واحد صاحبه علي امر و تراضيهما به؛ شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج1، ص452).
بنابراين، از ديدگاه اسلام، كسي كه اين آيين را به عنوان مكتب و ايدئولوژي پذيرفته است، تنها مسئول اصلاح خود نيست، بلكه پس از ساختن خود، مسئول اصلاح ديگران و مبارزه براي ريشه كن كردن فساد، تباهي، جنايات و نيز كمك كردن به مستضعفان جامعه است و اصلاح امور فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي، سياسي و حتي محيط زيست از خشكي و دريايي است.
اين مسئوليت آن قدر از نظر اسلام با اهميت و عظيم است كه پيامبر اسلام كسي را كه به آن اهتمام نورزد و آن را مورد توجه قرار ندهد، مسلمان نمي داند، هرچند معتقد به عقايد اسلامي باشد و از عهده وظايف فردي خود برآمده باشد. آن حضرت(ص) مي فرمايد: من اصبح ولايهتم بامور المسلمين فليس بمسلم (اصول كافي)، ج2، ص361)
دانشمندان مسئول اصلاح امور
مسئوليت اصلاح امور و كارهاي جامعه، در درجه نخست بر عهده دانشمندان و آگاهان جامعه است؛ زيرا آنان همه نسبت به وضعيت مطلوب و كمالي كاري آگاهي و علم دارند و هم اين كه از وضعيت و موقعيت كنوني آگاه مي باشند و سازوكارهاي اصلاح امور را مي شناسند و مي دانند.
اصولا خداوند به هر گروه قومي و باشندگان در آبادي و شهري اين فرمان را مي دهد تا گروه هايي از ميان خويش برگزيند و آنان را با هزينه جامعه براي تحصيل علوم و دانش هاي اجتماعي و انساني به مراكز آموزشي پيشرفته بفرستند تا با بهره گيري از علوم و دانش هاي گوناگون نسبت به مسايل و كارهاي جامعه آگاهي يافته و سپس با علم و دانش كامل و كافي به سوي شهر و آبادي خود بازگردند و مسئوليت اصلاح امور اجتماعي را در اختيار گيرند. از اين روست كه در آيه 221 سوره توبه مي فرمايد: فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا في الدين ولينذروا قومهم؛ چرا از هرگروهي از مسلمانان، عده اي اين مسئوليت را به عهده نمي گيرند كه از شهرهاي خود به مراكز علمي اسلامي سفر كنند تا فقيه در دين و دين شناسي گردند و پس از شناخت صحيح اصول و فروع اسلام و بازگشت به جامعه خود، مردمان جامعه را به مسئوليت هاي خويش آگاه سازند و از ترك مسئوليت ها بيم دهند.
در حقيقت، تفقه در دين، به معناي شناخت درست و عالمانه از فلسفه و اهداف هستي و زندگي، روش هاي اجرايي رسيدن به اهداف و مديريت و نظارت بر آن مي باشد كه شامل همه مسايلي است كه انسان در زندگي خود براي رسيدن به سعادت و خوشبختي دنيوي و اخروي بدان نيازمند است.
از اين آيه مي توان، مسئوليت و نقش فقيهان و عالمان ديني را در همه سطوح زندگي بشر به خوبي به دست آورد؛ زيرا آيه بر اين نكته تأكيد دارد كه اين اشخاص مسئوليت انذاري را در جامعه خويش به عهده دارند كه شامل حكومت و قضاوت و نيز اعمال سياست هاي تشويقي و بازدارنده و اصلاحي مي باشد. بر اين اساس مي توان گفت كه فلسفه فقه و تفقه در دين و عالم اسلامي شدن، حكومت كردن است؛ زيرا بي حكومت نمي توان اصلاحاتي را انجام داد و مردمان را چنان كه بايد و شايد نسبت به اعمال فاسد برحذر داشت.
ناگفته نماند كه فقيه در عبارت قرآني، به معناي عالم اسلامي است كه فقه شريعت و آگاهي و فهم دقيق و عميق از قوانين و كتاب، بخشي از آن را تشكيل مي دهد. از اين روست كه بر حكومت عالم اسلامي در اين عبارت تأكيد مي شود كه فقه و اجتهاد در آن تنها بخشي از موضوع را تشكيل مي دهد. بنابراين نمي توان مسئوليت حكومت را تنها به كساني سپرد كه فقه شريعت را مي دانند بلكه مي بايست عالم اسلامي باشند و در همه حوزه هاي ديني از اجتهاد برخوردار باشند.
در اين آيه بر نكته ديگري نيز تأكيد شده است و آن شجاعت از اعلان و عمل است. به اين كه شخص از كساني باشد كه قدرت انذار و بازداشت مردم از كارهاي فساد و نادرست را داشته و از شجاعت لازم براي اعلان و اجراي حدود و قوانين ديني كه آموخته برخوردار باشد. بنابراين كساني كه از اين ويژگي ها برخوردار نمي باشند نمي توانند اين مسئوليت خطير اجتماعي الهي را به عهده گيرند.
نقش اصلاحات در جامعه
اصلاح به معناي بازسازي امور و حركت در مسير تعالي و كمالي در هر چيزي، مسئوليتي بزرگ، خطير و سخت است و نيازمند دانش هاي بسيار و قدرت و توانايي هاي بالفعل شخص در بخش ها و حوزه هاي مختلف مي باشد. از اين روست كه آن را ويژه كساني دانسته است كه از اين توانايي و علم و قدرت برخوردار باشند.
البته از آن جايي كه اصلاحات داراي سطوح مختلف است، هركسي در سطحي كه از دانايي و علم و قدرت آن برخوردار مي باشد، لازم است كه به آن اقدام كند. از اين روست كه اصلاح گري را وظيفه و مسئوليت عمومي مسلمانان دانسته اند. هر كسي در هر سطحي كه قرار دارد مي بايد اين مأموريت و مسئوليت را به انجام برساند.
اما در سطوح عالي تنها شماري مي توانند به اين كار اقدام كنند و از عهده آن برآيند. از اين روست كه مسئوليت اصلاحات بر عهده نخبگان جامعه قرار داده شده است.
هركسي در هر پست و مسئوليتي كه قرار مي گيرد مي بايست نقش اصلاح گري خويش را فراموش نكند و با شناخت مطلوب و وضعيت كنوني، اقدامات اصلاحي را انجام دهد؛ زيرا انسان مسلمان، انساني حقيقت گرا و كمال گرا و درعين حال واقع بين است. با شناخت از واقعيت و آگاهي از آرمان هاي بلند انساني در همان حوزه عمل مي كند و گام برمي دارد.
هركسي اگر به مسئوليت تكيه مي زند و يا از سوي مسئولان بالاتر مأموريتي مي يابد مي بايست نسبت به بازسازي امور و اصلاح آن مورد بازخواست قرار گيرد. از اين روست كه حضرت موسي(ع) هنگامي كه به كوه طور مي رود، برادر خويش را به جانشيني مي گذارد و به او يادآور مي شود تا امور را در مسير اصلاحي آن قرار دهد و در اصلاح آن بكوشد و از روش هاي مفسدان و كارهاي آنان پيروي نكند.(اعراف آيه 241)
اصولاً انجام اصلاحات، امري لازم و هميشگي است، زيرا هرچيزي در يك فرآيند نيازمند تغيير مي باشد و امور اجتماعي و انساني به شدت تحت تأثير وسوسه هاي شيطاني و هواهاي نفساني قرار مي گيرند و از مسير اصلي و كمالي خود دور مي شوند؛ از اين روست كه اصلاحات دايمي مسأله همه جوامع بشري است.
اصلاحات در جامعه افزون بر اين كه جامعه را به سوي كمال سوق مي دهد و از تباهي فرصت ها و ظرفيت ها رهايي مي بخشد موجب مي شود تا از عذاب هاي استيصال و بلاهاي دنيوي جامعه در امنيت قرار گيرد. از اين روست خداوند هماره بر اصلاح گري توجه مي دهد؛ زيرا انجام اقدامات اصلاحي از سوي مصلحان جامعه و با كمك مردم موجب مي شود تا خشم خداوند در دنيا گريبانگير جامعه اي نشود. (هود آيات116و 711)
خداوند در آيه65 سوره اعراف مردمان را از افساد در زمين پس از اصلاح آن نهي مي كند و در آيه 422 سوره بقره تظاهر به اصلاح امور مردم با دستاويز قرار دادن اموري نادرست و باطل چون سوگند خوردن هاي دروغين، باز مي دارد و آن را عاملي براي خشم و غضب الهي و نزول عذاب برمي شمارد.گزارش هاي قرآني از اقوامي چون قوم ثمود كه به عذاب و خشم الهي دچار شده اند، بيانگر اين مطلب است كه آنان نسبت به اصلاح امور جامعه كوتاهي مي ورزيدند و با هرگونه حركت اصلاحي مخالفت مي كردند. (شعراء آيات 114تا 251 و نمل آيات 45و 84)
علت اين كه جامعه مدين و قوم شعيب گرفتار، عذاب الهي شدند، ترك اصلاحات اقتصادي بود كه از سوي حضرت شعيب به آنان گفته مي شد. آنان از هرگونه اصلاح اقتصادي سر باز مي زدند و با كم فروشي و گران فروشي و عدم به كارگيري ترازو وكيل (پيمانه) در حق مردمان ظلم و ستم روا مي داشتند. اين گونه بود كه خشم الهي را سبب شدند و گرفتار عذاب الهي شدند. (اعراف آيه58)
به هرحال ترك هر گونه اصلاحاتي يا خودداري از انجام آن يا حتي تظاهر با اصلاحات خود از مهم ترين علل و عواملي است كه جامعه را به تباهي مي كشاند و خشم الهي را سبب مي شود.
اصلاح طلبان دروغين
در عصر پيامبر(ص) گروهي منافق وجود داشتند كه ادعاي دروغين اصلاح طلبي داشتند. (بقره آيات 8و 10و 11) علت اين گرايش به اصلاح طلبي از سوي گروه هاي نفاق از آن رو بوده است كه جامعه اسلامي در مدينه به شدت متأثر از آموزش هاي اسلامي پيامبر(ص) و قرآن، گرايش به اصلاح طلبي داشت. منافقان با بهره گيري از جو و فضاي موجود، مي كوشيدند تا سوار بر موج اصلاحات شوند و با اين شيوه به دو هدف اصلي خويش برسند: نخست آن كه اصلاحات را لوث كنند و آن را به مفهومي بي ارزش و سخنان ياوه و بيهوده تبديل كنند و دوم آن كه سد راه اصلاحات واقعي پيامبر(ص) شوند.
اصولا درهر جايي كه توده هاي مردم به چيزي گرايش مي يابند، كساني هستند كه متاع باطل و بي ارزش خويش را به عنوان آن مي فروشند. اين گونه است كه زماني بي عدالتي را درجامه عدالت به تن جامعه مي كنند و زماني ديگر به نام آزادي، مردمان را به بند هواهاي نفساني و اطماع شيطاني خويش مي كشند.
قرآن ادعاي دروغين منافقان در اصلاح طلبي را ناشي از بيماردلي آنان مي داند (همان) و به آنان هشدار مي دهد كه اين گونه بهره گيري از ارزش هاي انساني و الهي مي تواند سرانجام شومي را براي آنان رقم زند.
خداوند درآيه 611 سوره هود به مساله اندك بودن اصلاح گران اجتماعي درميان امت ها اشاره مي كند تا اين گونه اين مفهوم را منتقل كند كه بسياري از مدعيان اصلاح طلبي بيمار دلاني هستند كه تنها از ارزش هاي انساني سوء استفاده مي كنند.
همين آيه تبيين مي كند كه اصلاح گران اجتماعي، نمي توانند شمار بسياري را شامل شوند، زيرا اصلاح گري نيازمند انديشه هاي بلند و بصيرت درامور است. اين كه خداوند اصلاح گران اجتماعي را صاحبان عقل وانديشه و بصيرت مي شمارد و از آنان به عنوان «اولو بقيه» ياد مي كند خود گواه اين مطلب است كه خردورزي و آگاهي به چند و چون امور اجتماعي و واقعيت هاي موضوع، از ويژگي هايي است كه شخص اصلاح طلب مي بايست از آن برخوردار باشد.براين اساس كساني كه مدعي اصلاح طلبي هستند ولي از خرد و عقل و دانش خوبي برخوردار نمي باشند و يا نسبت به واقعيت هاي جامعه و حقايق آن آگاهي ندارند، نمي توانند اصلاح طلب باشند. پس تنها كساني مي توانند اين ادعا را داشته و درآن صادق باشند كه به حقايق هستي و آفرينش و اهداف آن آگاهي داشته باشند و درآن مسير گام بردارند.
بنابر اين منافقان، يعني كساني كه براي هستي هدف و غايتي درنظر نمي گيرند و ربوبيت الهي را نمي شناسند و از آن غافل مي باشند، نمي توانند اصلاح گران واقعي جامعه باشند و تنها انسان هاي دروغگويي هستند كه جامه اصلاح طلبي برتن كرده اند. (بقره آيات 11و 21) از اين روست كه خداوند درهمين آيات به انسان ها و مومنان هشدار مي دهد كه مواظب اصلاح طلبان دروغين باشند. آناني كه خداوند و ربوبيت وي را قبول ندارند و با مشركان و كافران هم پيمان و هم سفره و همراه هستند و مومنان را به اطاعت از ولايت تمسخر و استهزا مي كنند (همان)
خداوند درهمين آيات به مومنان هشدار مي دهد كه از خطر اصلاح گران دروغين آگاه باشند؛ زيرا آنان با رفتارهاي فسادآميز خويش جامعه را به سوي تباهي مي برند و مردمان را از هر گونه ارزش ها و اصول اساسي انسانيت دور مي سازند؛ چون فساد و تباهكاري آنان به نام اصلاح طلبي مي تواند جامعه را نسبت به هرگونه اصلاحات دلسرد كند و زمينه رواني براي افزايش فساد و تباهي را درجامعه فراهم آورد.
بر مصلحان واقعي جامعه است كه اين گونه مدعيان اصلاح طلبي را كه جز فساد و رفتارهاي ضد ارزشي كاري انجام نمي دهند، رسوا سازند تا زمينه براي سوء استفاده آنان از ميان رود.
خداوند خود در سوره منافقان و آيات بسياري به افشاگري نسبت به آنان پرداخته و مردم را به اين نكته توجه داده است كه افشاگري مدعيان دروغين به معناي تهمت و گناه نيست بلكه آشكارسازي حق و حقيقت است.
خداوند درآيات 116 و 117 سوره هود بر ضرورت وجود اصلاح گران درهر جامعه براي جلوگيري از فساد در اجتماع تاكيد مي كند به معناي ايجاد فرصت هاي لازم اجتماعي براي ايجاد و حضور چنين افرادي درجامعه از سوي مردم و مسئولان مي باشند. بنابر اين بر مسئولان و مومنان هر جامعه است تا درهاي انتقاد سازنده و نظارت دايمي را به سوي نخبگان بازگشايند و اجازه دهند تا ايشان در مسائل اجتماعي نقش و حضور جدي داشته باشند.
اصولا تنها جامعه اي نجات مي يابد كه به اصلاح گران خويش توجه داشته و با ايشان همگام و همراه باشد. در صورت عدم همكاري تنها اين مصلحان جامعه هستند از عذاب ها و خشم الهي در امان مي باشند. (هود آيه 116)
باشد با تقويت حضور اصلاح طلبان واقعي و افشاگري نسبت به بيمار دلان و منافقان مدعي اصلاح طلبي زمينه رشد وتعالي جامعه را براي خود و نسل هاي آينده فراهم آوريم.

 



نقش كليسا در پيدايش نهضت پروتستانتسيم زيربناي گفتمان اصلاح طلبي (2)

دكتر محسن حيدري
در بخش نخست اين نوشتار، به مباحثي همچون: ضرورت بحث پيرامون پروتستانتسيم اسلامي، تعريف پروتستانتسيم، خاستگاه پروتستانتسيم در غرب، عوامل نهضت پروتستانتسيم و قيام عليه كليساهاي كاتوليك شامل عوامل بروني: 1-تأثير اسلام (از طريق جنگ هاي صليبي، سياحان و تاجران مسلمان) 2-آزاد شدن فلسفه از علم كلام مسيحيت 3-گسترش سفرهاي اكتشافي به شرق و آمريكا 4-احساسات ناسيوناليستي ضدرومي 5-رنسانس 6-اقتصاد، و عوامل دروني: شامل: 1-نارسايي مفاهيم ديني عرضه شده توسط كليسا 2-اعمال خشونت كليسايي در مقابل مخالفان 3-فساد اخلاقي كشيش ها پرداخته شد، اينك در ادامه قسمت دوم اين مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:
4- فساد مالي كليسا
يكي از دردناكترين صفات كليسا پول دوستي و مال اندوزي بيش از حد بود. درباره ميزان اموال كليسا گزارشهاي حيرت انگيزي رسيده است مثلا، تصاحب نيمي از دارايي آلماني و يك پنجم ثروت فرانسه، و بلكه سه چهارم ثروت همه فرانسه، تعلق يك سوم اراضي ايتاليا به كليسا، داشتن املاك پردرآمد در بقيه نقاط.
منابع مالي كليسا هم مختلف بود ازجمله:
الف) قراردادن مقداري از ميراث همه متوفيان به عنوان بيمه آتش سوزي در اثر تشويق كشيشها به نوشتن وصيت نامه توسط افراد
ب) دادن بخشي از اموال افراد به كليسا در ازاي حفاظت از اموال آنها بخصوص در زمان كهولت
ج) جمع آوري اموال از مسيحيان به بهانه جنگهاي صليبي
د) زمين هاي آبادشده توسط فرقه هاي رهباني
هـ) غيرقابل انتقال بودن زمينهاي اعطايي به كليسا
و) معاف بودن اموال كليسا از ماليات
ز) وضع ماليات ويژه كليسا بر مردم
ح) گرفتن ماليات و بخششهاي ويژه از كليساهاي فرعي توسط كليساي كاتوليك رم
ط) گرفتن پول از مردم در مقابل آمرزش نامه ها
ي) فروش اقرارات وابسته به كليسا و گرفتن پول از اشخاص در ازاي نصب آنها در آن اقرارات
اموال بي حد و حصر كليسا براي كشيشها و متصديان كليساها وسوسه انگيز بود لذا دست به زندگي تجملاتي مثل پادشاهان مي زدند.
و سورهاي مسرفانه تر از شهرياران به راه مي انداختند.
علاوه بر اين راهبان ومتصديان كليسا از گرفتن رشوه هاي علني و بسيار زشت ابا نمي كردند. خدام كليسا چون به امور دنيوي آلوده گشتند، اغلب مانند عمال حكومتهاي معاصر، پست و پولكي شدند. همين فسادهاي مالي از عوامل اعراض مردم به كليسا بود. و يك فون پاستور مي نويسد:
فساد عميقي بر تمامي كارمندان دستگاه پاپي حكمفرما بود. مقدار غيرمتعارف آنها و رشوه هايي كه مطالبه مي شد، از اندازه بيرون بود. به علاوه مأموران از هر جانب به تحريف و حتي جعل اسناد مي پرداختند. از اين روي شگفت نيست اگر از تمام نقاط دنياي مسيحيت فرياد اعتراض نسبت به فساد و رشوه ستاني كارمندان دستگاه پاپي به آسمان بلند است. (همان، ص20)
5- فساد سياسي كليسا
فساد سياسي حاكم بر كليسا داراي نمودهاي مختلفي بود از جمله:
الف: فروافتادن حاكمان كليسا به مفاسد اخلاقي و مالي
ب: نفوذ شاهزاده ها و اشراف به مناصب كليسايي
ج: پذيرش افراد فساد و نابكار در امور كليسا
د: تعدد مناصب و مشاغل متنفذين كليسا
هـ: معاف بودن حاكمان كليسا از ماليات
و: پارتي بازي و مصونيت حاكمان كليسا از الزامات قانوني
ز: مسامحه محاكم كليسا نسبت به تخلفات كشيشها و ناديده گرفتن شكايات مردمي (همان،ص7-23-29)
ح: اعمال خشونت غيرانساني درمقابل مخالفان
ط) ايجاد سانسور شديد برنظريه هاي مخالف و تشكيل محاكم انگيزسيون.
آن ظلمها و تبعيضها اثر ناخوشايندي در بين عامه مردم گذاشت و از عوامل انفجار اعتراض برعليه كليسا بود.
6- ابتذال مذهبي كليسا (فروش آمرزش نامه)
كليسا به شكل هاي مختلف به گرداب ابتذال مذهبي افتاده بود. از جمله:
الف- دوركردن مذهب از اخلاق با اينكه اخلاق روح مذاهب آسماني است.
ب: غرق شدن مذهب در مراسم و آداب ظاهري و تشريفاتي
ج: فريفتن مردم ساده لوح از راه معجزات و آثار متبرك دروغين
د: سوءاستفاده از اختيار تكفير و طرد
چون اين بدعت آخر هم بسيار زشت بود، و نارضايتي حاصل از آن چون جرقه اي آتش انقلاب اصلاح ديني را برافروخت لازم است قدري توضيح داده شود.
براساس تعاليم مسيحيت به واسطه قدرتي كه ظاهرا مسيح به پطرس حواري (انجيل متي، 1906)، و پطرس حواري به اسقفان، و اسقفان به كشيشان داده بودند، روحانيان صلاحيت داشتند كه اشخاص تائبي را كه به گناه خود اعتراف مي كردند، با تعيين كفاره اي براي جرايم، آن گناهان و مكافاتشان را در دوزخ، ببخشايند ولي نمي توانستند آنها را از اين كفاره معاف دارند... ازسوي ديگر، بسياري از قديسان از راه تقدس و پارسايي و شهادت به ثوابهايي نايل آمده بودند كه براي جبران لغزشها و خطاهايشان بسيار زيادبود، و مسيح با مرگ خود، ثواب بي پاياني بر گنجينه ثوابهاي قديسان افزوده بود. به موجب نظريه كليسا، مي شد اين ثوابها را به منزله گنجينه اي دانست كه كليدش را پاپ در اختيار داشت، و او مي توانست تمام يا قسمتي از كفاره گناهكار تائب و معترف را از اين گنج جبران كند. كفاره اي كه كليسا براي جبران گناه مقرر مي داشت معمولا خواندن دعا و نماز بسيار، دادن صدقه، رفتن به زيارت، شركت در جنگهاي صليبي عليه تركان (مسلمانان) يا ديگر بي دينان (از نظر كليسا) وقف پول و انجام كارهايي عمراني و اجتماعي چون خشكانيدن باتلاق و ساختن جاده و پل و بيمارستان يا كليسا بود.
پرداخت جريمه نقدي (غرامت) به جاي كيفر، در دادگاههاي كشوري سنتي ديرين بود. از اين روي هنگامي كه كليسا نيز به جاي كفاره گناهان اين رسم (فروش آمرزش نامه) را معمول دانست، خشم و اعتراض را برنيانگيخت.
شخصي كه اعتراف مي كرد و بخشيده مي شود، با پرداخت اين جريمه يعني دادن پول براي هزينه هاي كليسا معافيتي جزئي يا كلي تحصيل مي كرد، و اين معافيت نه براي ارتكاب گناهان بعدي بلكه براي آن بود كه روحش روز، ماه، يا سالي از عذاب برزخ برهد...
ديري نگذشت كه اين فرضيه زيركانه و بغرنج، بر اثر ساده لوحي مردم و طماعي در بخشايش دهندگان: يعني كساني كه مأمور توزيع آمرزش نامه ها بودند، صورت ديگري به خود گرفت. از آنجا كه به اين« كارچاق كنها» اجازه داده شده بود كه چند درصدي از وجوه دريافتي را خود برداشت كنند، بعضي از آنها درباب توبه و اعتراف و نماز تأكيدي نمي ورزيدند و خريدار را آزاد مي گذاشتند تا آمرزش نامه را برگ معافيت از همه چيز، از توبه، اعتراف، آمرزش طلبي و كفاره گناه تعبير كند و آن را كلاً منوط و مربوط به پولي كه مي دهد بداند.
تأثير عوامل فوق درايجاد نهضت اصلاحات ديني
همه عوامل فوق به احساسات ضد روحاني اروپايي كاتوليك در آغاز قرن شانزدهم دامن زد. لودويگ فون پاستور مي گويد: نفرت و تحقير مردم نسبت به روحانيان فاسد، دراين ارتداد و از دين برگشتگي بزرگ، عامل كوچكي نبود.
بنابر قول اسقفي: مردم خود را چنان از روي كينه توزي در بدبيني غرق كرده اند كه هر روحاني را، حتي اگر در معصوميت و پاكي چون هابيل باشد، ملعون خواهند شمرد.
وارسموس مي گويد كه درميان عوام لفظ كشيش، راهب و روحاني از بدترين فحشها و ناسزاها بوده است.« و اين شغل كشيشي، كه زماني پرخواهانترين شغلها بود، در بيست سال پيش از جنبش اصلاح ديني، متقاضي و داوطلبي پيدا نكرد. در سراسر دنياي مسيحيت فرياد مردم براي اصلاح كليسا از رئيس تا مرئوس بلند بود...
دراين راستا اصلاحاتي در بعضي كليساها به صورت محلي پديدار شد اما اين اصلاحات عمري زودگذر داشت.
جملاتي كه از جانب دوست و دشمن به قصور و كوتاهي هاي كليسا مي شد، مدارس را به هيجان آورد، كرسيهاي خطابه را متشنج ساخت و چون سيلي در دنياي ادبيات جريان يافت.
روز به روز و سال به سال، انديشه و خشم مردم بالا گرفت تا اينكه سد احترام و سنن را شكست و انقلابي ديني كه عظيم تر و عميق تر و پهناورتر از تمام دگرگونيها و تبدلات سياسي دنياي جديد بوده اروپا را در برگرفت.(همان، ص 29-30)
مراحل و نقاط برجسته نهضت اصلاحات ديني در اروپا
نهضت اصلاحات ديني اروپا به پروتستانتيسم معروف است. وقتي اين واژه بر زبان جاري شود، ذهنها به مارتين لوتر منحرف مي گردد. در حاليكه مارتين لوتر يكي از عناصر برجسته اين نهضت بود، و قبل و بعد از او، از قرن چهاردهم تا شانزدهم عناصر ديگري بودند. در واقع نهضت اصلاحات ديني يك مرحله و مربوط به يك شخص و يا يك كشور نبود بلكه داراي مراحل متعدد بود، و در كشورهاي مختلف توسط عناصر زيادي صورت گرفت.
در اين راستا، لازم است به چهار مرحله در نهضت مذكور كه هر كدام در كشوري خاص بود، اشاره مي شود.
1 - نهضت جان و يكليف انگليسي (1320-1384م)
وي نخستين مصلح انگليسي بود كه در آكسفورد تحصيل كرده و به مقام استادي الهيات در همان دانشگاه رسيد. در حدود سال 1360 يك سال رئيس كالج بيليل بود. بعدها به مقام كشيش رسيد. و از طرف پاپها در كليساهاي بخشها به مناصب و مقاماتي كه داراي وظيفه و مستمري بودند، گمارده شد. در همان حال به تدريس در دانشگاه ادامه داد. وي رسالات بسياري به روش فلسفه مدرسي درباره مابعدالطبيعه، الهيات و منطق و نيز رساله اي درباره حكومت مدني نوشت.
وي كه افكار ضد كليسا داشت، به قيامي عليه پاپ دست زد، وبه جدايي كليساهاي انگلستان از كليساي كاتوليك رومي منتهي شد.
نمونه هايي از عقايد او از اين قرار است:
1 - اعتقاد به اصل تقدير ازلي (خمير مايه اصلي آيين پروتستان).
2 - لطف و عنايت خدا شامل حال آن كس كه بخواهد مي كند و سعادت و شقاوت هر فردي را از روز ازل معلوم كرده است.
3 - حسن عمل سبب رستگاري نيست. بلكه نشانه آن است كه كننده آن مورد لطف الهي است.
4 - تنها آدم و حوا داراي اختيار و آزادي اراده بودند كه بر اثر نافرماني نه تنها خود آن را از دست دادند بلكه ذريه آنها نيز از آن محروم شدند.
5 - خداوند فرمانرواي جهان مطاع همه ما است. و وفاداري ما نسبت به وي مستقيم و بلاواسطه است. و مستلزم ميانجي نيست، پس ادعاي كليسا وكشيشان مبني بر اينكه آنها رابط لازم ميان خداوند و مردم هستند مردود است. بدين منوال همه مسيحيان خود كشيشند و نيازي به تعيين شخصي به نام كشيش نيست.
6 - خداوند مالك كل زمين و آسمان و ما فيهاست و آدمي تنها به عنوان رعيت مطيع مي تواند بر چيزي از چيزهاي اين جهان تملك داشته باشد و كسي كه گناه مي كند حق تملك را از دست مي دهد. چه مالكيت برحق مستلزم معصوميت است.
7 - نظر مسيح اين بود كه حواريون و جانشينان آنها صاحبان مال و منالي نباشند. پس كليسا يا كشيشي كه داراي ثروت است چون از فرمان مسيح تجاوز كرده گناهكارست. در نتيجه انجام شعاير مذهبي از جانب وي فاقد اعتبار مي باشد. ضروري ترين اصلاح براي كليسا سلب كامل مالكيت آنها از متاع دنيوي است
8- از عقايد ويكليف روش كمونيسم و آنارشيسم نظري استنتاج شده است اين عقيده براي پشتيبانان او از ملاكين و پادشاهان در مقابل روحانيان خوشگوار نبود. زيرا براي توده مردم فقير تحريك آميز بود.
9- اگر روحانيان با بازگشت به فقر انجيلي، از املاك خويش دست بر ندارند برعهده دولت است كه پا پيش بگذارد و اموال آنها را ضبط و مصادره كند. حكمرانان و شاهان بايد به اصلاح كشيشان همت گمارند و آنها را به پذيرفتن فقري كه مسيح دستور داده است مجبور كنند ...
دولت بايد امور دنيوي خود را برتر از همه بداند و بايد بر تمام اموال كليسا نظارت كند، كشيشان بايد بوسيله شخص پادشاه تعيين شوند.
10- اعتراف محرمانه در نزد كشيش ضروري نيست و از ساخته هاي اخير جناب شيطان (پاپ) است، زيرا نه مسيح و نه پس از وي شاگردانش به چنين كاري اقدام نكرده اند.
2- يان هوس (1369-1415 م)
وي از بوهم چكسلواكي بود. در سال 1390 براي تحصيل به پراگ آمد و چون بضاعتي نداشت از راه خدمت به كليساها معيشت خود را مي گذرانيد. قصدش آن بود كه كشيش شود. در سال 1396 با درجه فوق ليسانس در دانشگاه مشغول تدريس شد. در سال 1401 به مديريت داخلي دانشكده هنرها و فنون برگزيده شد. در همان سال هم به مقام كشيشي رسيد.وي تحت تاثير آثار ويكليف قرار گرفت، و عقايد او را ترويج مي نمود. لذا توسط اسقف اعظم تكفير شد. و در مقابل فروش آمرزش نامه هايي پاي ايستاد، و به تفكير وي توسط پاپ انجاميد. هوس پرستش شمايل و مجسمه، اعتراف سرگوشي، و آب و تاب بيش از اندازه مراسم ديني را مردود شمرد. تهديد و ملامت آلمانها و طرفداري از اسلاوها به نهضت خويش رنگ قومي و مردم پسندانه اي داد. در رساله اي به نام خريد و فروش اشياي متبرك روحانيوني را كه به خريد و فروش اشياي مقدس كليسايي مشغول بودند مورد حمله قرار داد.

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14