(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


یکشنبه 4 مرداد 1388- شماره 19419
 

«غروب جاويدان» در يك نگاه
مرصاد به روايت صياد
سرانجام ايستادن در برابر ولايت فقيه
قتل عام كنيد تا فرمان عفو عمومي بدهم
رسانه هاي خارجي و عمليات مرصاد منافقين؛ دست آموز صدام و منفور مردم ايران



«غروب جاويدان» در يك نگاه

پذيرش قطعنامه 598 از سوي ايران، همان گونه كه عراق را در بن بست سياسي و نظامي شديدي قرار داد و توطئه هاي وسيعي را كه از جانب استكبار جهاني عليه انقلاب اسلامي تدارك ديده شده بود، نقش بر آب كرد، بر گروه ها و عناصر به اصطلاح «اپوزيسيون» نيز شوك شديدي وارد كرد. در اين ميان، منافقين به عنوان تنها گروهي كه همه حيثيت(!) و هستي سازمان خود را در گرو جنگ نهاده بودند، بيشترين صدمه و لطمه را از پذيرش قطعنامه توسط ايران متحمل شدند. بنابراين، براي خارج شدن از اين بن بست، توطئه مزبور كه ماموريت انجام آن به عهده سازمان محول شده بود، توسط اين گروه به مرحله اجرا درآمد.
منافقين سابقا در تحليل هاي درون گروهي خويش، امكان قبول آتش بس از سوي ايران را غيرممكن دانسته و به صراحت ادعا كرده بودند جمهوري اسلامي تنها در صورتي كه به لحاظ سياسي، نظامي و اقتصادي به بن بست كامل برسد، به صلح رضايت خواهد داد و در آن شرايط، ضمن تحقق كامل و قطعي سقوط، قدرت به سازمان منتقل خواهد شد(!) به اين ترتيب، با توجه به شرايط جديد پيش آمده در جنگ، اين زمان را بهترين فرصت براي دستيابي به اهداف پليد خود دانسته و به رغم آن كه طرح حمله به ايران، براي سالگرد جنگ تدارك ديده شده بود، به دنبال پذيرش قطعنامه 598 از سوي جمهوري اسلامي، زمان آن 2 ماه جلو انداخته شد.
پيش از اين، اطلاعاتي به دست آمده بود حاكي از آن كه رژيم عراق درصدد است در فاز جديد جنگ، با استفاده از ضدانقلابيون، اقداماتي شبيه آنچه كه قرارگاه رمضان در داخل عراق انجام مي داد، صورت دهد. در اين ميان، منافقين طي دو عمليات تحت عناوين «آفتاب» در فكه و چلچراغ در مهران، تا حدودي آمادگي خود را براي محوريت كار در داخل كشور، نزد حاكمان بعثي به اثبات رسانده بودند. از آن جا كه عراق به دليل پذيرش قطعنامه بهانه اي براي تجاوز جدي به ايران نداشت، با حمايت و پشتيباني تسليحاتي و هوايي از منافقين، نيروهاي خود را از انجام دخالت مستقيم در ورود به عمق خاك ايران برحذر داشت و به همين منظور، ابتدا براي كاستن از حجم نيروهاي خودي در غرب، اقدام به تك وسيعي در خرمشهر كرد و سپس با هجوم و اجراي آتش سنگين در منطقه سر پل ذهاب و صالح آباد، اين مناطق را به تصرف درآورد. با اين اقدام خود، راه ورود منافقين را به داخل، هموار نمود و براي پشتيباني، در چندين نوبت، اقدام به بمباران هوايي خطوط و نيروهاي ايران كرد و هلي كوپترهاي نيروبر دشمن نيز طي اين مدت، به طور مرتب به پشتيباني منافقين مشغول بودند.
هدف عملياتي منافقين از حركت سريعي كه در عمق خاك ايران و با تانك هاي برزيلي دجله (داراي چرخ هاي لاستيكي و سرعتي معادل 120كيلومتر در ساعت) انجام مي شد، تسخير چندين شهر و در نهايت، رسيدن به تهران بود. آنان در نظر داشتند با وارد كردن 13 تيپ نيروي رزمي به تهران، ضمن تسخير و اشغال مراكز مهم، به خيال خود قدرت را به دست گيرند. طبق زمانبندي اين طرح، نيروهاي منافق بايد ساعت 6بعدازظهر روز دوشنبه 3مردادماه به «كرند» و ساعت 8شب به «اسلام آباد» و 10شب به «باختران» رسيده و در اين شهر، دولت خويش را اعلام مي كردند و اگرچه در ساعت هاي مقرر به كرند و اسلام آباد رسيدند، اما در مسير اسلام آباد- باختران در گردنه حسن آباد، از پيشروي آنها جلوگيري شد.
در اين عمليات كه نام آن «فروغ جاويدان» بود، به اصطلاح 25 تيپ از منافقين كه هر تيپ به طور متوسط شامل 200 نفر بود، شركت داشتند و به اين ترتيب، مجموعا بين 4000 تا 5000 نيروي عملياتي وارد خاك ايران شدند.
در چارت مربوط به اين عمليات كه از منافقين به دست آمده، فرماندهي كل در راس آن قرار داشته و از طريق مسئولان محورها، عمليات را هدايت مي كرد. براي هر محور به تناسب اهميت ماموريت، دو يا چند تيپ در نظر گرفته شده بود. فرماندهان محورها و ماموريت آنها عبارت بودند از:
1-مهدي براتي، فرمانده محور اول و مسوول تسخير اسلام آباد
2-ابراهيم ذاكري، فرمانده محور و مسوول تسخير باختران
3-محمود مهدوي، فرمانده محور سوم و مسوول تسخير همدان
4-مهدي افتخاري، فرمانده محور چهارم و مسوول تسخير قزوين
5-محمود عطايي با معاونت مهدي ابريشم چي، فرمانده محور پنج و مسوول تسخير تهران.
علاوه بر محورهاي فوق، ثريا شهري مسوول كل تداركات، محمدعلي جابرزاده انصاري مسوول تبليغات، محمدسيدالمحدثين مسوول كل سياسي و شهرزاد حاج سيد جوادي به عنوان مسوول دفتر انتخاب شده بودند.
نتيجه عمليات براي منافقين «غروب جاويدان» بود.

 



مرصاد به روايت صياد

پنج شنبه ششم مرداد سال 67 عمليات مرصاد با رمز «ياعلي ابن ابي طالب(ع)» آغاز شد.
شهيد سپهبد علي صياد شيرازي كه در زمان جنگ فرماندهي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران را برعهده داشت در جريان حمله منافقين نيز نقش اساسي ايفا كرد و به عنوان فرمانده عمليات مرصاد در برابر تجاوز منافقين به ميهن اسلامي ايستاد.
آنچه مي خوانيد شرح اين عمليات از زبان اين فرمانده نستوه سپاه اسلام است.
¤ ¤ ¤
ديگر نجنگيد
دو سه روز قبل از عمليات «مرصاد» و يا چهار، پنج روز قبل از آن، دشمن (عراقي ها) سوءاستفاده كرد وقتي كه قطعنامه پذيرفته شد. كدام قطعنامه؟ قطعنامه 598 شوراي امنيت تازه داشت جمهوري اسلامي قطعنامه را مي پذيرفت كه عراقيها سوءاستفاده كردند. فكر كردند جنگ تمام شد و ما هيچ آمادگي نداريم، آمدند از 14 محور در غرب كشور، هجوم آوردند. آنهايي كه با جغرافياي منطقه آشنا هستند، از آن بالا گرفته تنگه با وسيي، تنگه هوران، تنگه ترشابه، بعد هم پاسگاه هدايت، پاسگاه خسروي، تنگاب نو، تنگاب كهنه، نفت شهر، سومار، سرني تا مهران حدود 14 محور، دشمن آمد داخل، رزمندگان ما را دور زد. ما تا آن روز، 40 تا 50 هزار اسير از آنها داشتيم و آنها اسير از ما كمتر داشتند. اين عمليات، خيلي وحشتناك بود! دلهايمان را غم فرا گرفت تا آنجا كه امام فرموده بود: «ديگر نجنگيد». من توي خانه بودم؛ يك دفعه ساعت 30/8 شب از ستاد كل (كه من الان در آنجا كار مي كنم كه در آن موقع معاون عملياتش يكي از برادران سپاه بود.) به من زنگ زد و گفت: فلان كس! دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت به جلو مي آيد.
همين جوري سرش را انداخته پائين مي آيد. من گفتم: كدام دشمن؟! اگر تنها از يك محور سرش انداخته، پس چه جور دشمن است؟! گفت: نمي دانيم گفت: همين طور آمده الان به كرند هم رسيد و كرند را هم گرفتند. چون بعد از پاتاق، مي شود كرند، بعد از كرند، مي شود اسلام آباد غرب و سپس نيز مي آيد به كرمانشاه. گفت: همين جور دارد جلو مي آيد. گفتم: اين چه جور دشمني است؟ گفت: ما هيچي نمي دانيم. گفتم: حالا از ما چه مي خواهيد؟ گفتند: شما بيائيد برويد منطقه. خلاصه گفتم: اول يك حكمي بنويسد كه من رفتم آنجا، نگويند تو چه كاره اي؟ درست است نماينده حضرت امام هستم ولي نمايندگان حضرت امام از نظر فرماندهي، نقشي ندارد. او گفت: هر حكمي مي خواهي، بگو ما مي نويسيم. ما هر چه فكر كرديم، ديديم مغزمان كار نمي كند. حواسمان پرت شد كه اين دشمن، چه كسي است. آخر گفتم: فقط به هواپيما بگوييد كه ساعت
30/10 آماده بشود ما با هواپيما برويم به كرمانشاه. هواپيما آماده كردند. ساعت 30/10 رفتيم كرمانشاه.
مردم اولين مدافعان
رسيديم كرمانشاه، ديديم اصلا يك محشري است. مردم ريختند بيرون شهر از شدت وحشت. اين جاده بين كرمانشاه بيستون تقريبا حالت بلواري دارد. تمام پر آدم، يعني اصلا هيچ كس نمي تواند حركت كند. طاق بستان محل قرارگاه بود. مجبور شديم پياده شويم، ماشين گرفتيم، رفتيم تا رسيديم تا ساعت 30/1 شب ما دنبال اين بوديم، اين دشمني كه دارد مي آيد، كيه؟ ساعت 30/1شب يك پاسداري سراسيمه و ناراحت آمد، گفت: من اسلام آباد بودم، ديدم منافقين آمدند، ريختند توي شهر (تازه فهميدم منافقين هستند ريختند توي شهر.) شهر را گرفتند آمدند پادگان ارتش را (كه آن موقع ارتش آنجا نبود ارتش همه توي جبهه ها بودند فقط باقي مانده آنها بودند.) گرفتند. فرمانده، سرهنگي بود. حرفشان را گوش نمي كرد. همان جا اعدامش كردند و مي خواستند بيايند به طرف كرمانشاه. توي مردم گير كردند، چون مردم بين اسلام آباد تا كرمانشاه با تراكتور، ماشين و هر چي داشتند، ريختند توي جاده. پس اولين كسي كه جلوي آنها را گرفته بود خود مردم بودند. به آقاي «شمخاني» كه الان وزير دفاع است و آن وقت معاون عملياتي در ستاد كل بود گفتم: فلان كس! ما كه الان كسي را نداريم، با كدام نيرو دفاع كنيم، نيروهامون هم توي جبهه مانده اند. اينجا كسي را نداريم؛ هوانيروز همين نزديك است، زنگ بزن به فرمانده آنها، خلبانها ساعت 5 صبح آماده شوند، من مي روم توجيه شان مي كنم. (از زمين كه كسي را نداريم.) با خلبانان حمله مي كنيم. ايشان زنگ به فرمانده هوانيروز مي زند، مي گويد: من شمخاني هستم. فرمانده هوانيروز مي گويد: من به آقاي شمخاني ارادت دارم، ولي از كجا بفهمم كه پشت تلفن، شمخاني باشد، منافق نباشد؟ تلفن را من گرفتم. من اكثر خلبانها را مي شناختم، چون با اكثر آنها خيلي به ماموريت رفته بودم. همه آنها آشنا هستند. همين طور زنگ زدم اسمش «انصاري» بود. گفتم: صداي مرا مي شناسي؟ تا صداي ما را شنيد، گفت: سلام عليكم. و احوال پرسي كرد. فهميد. گفتم: همين كه مي گوييد، درست است. ساعت 5 صبح خلبانها آماده باشند تا من توجيه شان كنم. صبح تا هوا روشن شد شروع كنيم وگرنه، ديگه منافقين بريزند، اوضاع خراب مي شود؛ 5 صبح، ما رفته بوديم؛ همه خلبانها توي پناهگاه آماده بودند، توجيه شان كرديم كه اوضاع خراب است، دو تا هلي كوپتر جنگي كبري، يك 214 آماده بشوند و با من بيايند. اول ببينم كار را از كجا شروع كنيم؟ بعد، بقيه آماده باشند تا گفتيم، بيايند. اين دو تا كبري را داشتيم؛ خودمان توي هلي كوپتر 214 جلو نشستيم. گفتم: همين جور سر پائين برو جلو ببينيم، اين منافقين كجايند. همين طور از روي جاده مي رفتيم نگاه مي كرديم، مردم سرگردان را مي ديديم.
25 كيلومتر كه گذشتيم، رسيديم به گردنه «چهار زبر» كه الان، اسمش را گذاشته اند «گردنه مرصاد». من يك دفعه ديدم، وضعيت غيرعادي است، با خاك ريز جاده را بستند يك عده پشتش دارند با تفنگ دفاع مي كنند. ملائكه و فرشتگان بودند! از كجا آمده بودند؟ كي به آنها ماموريت داده بود؟! معلوم نبود. هلي كوپتر داشت مي رفت. يك دفعه نگاه كردم، مقابل اون ور خاك ريز، پشت سر هم تانك، خودرو و نفربر همين جور چسبيده و همه معلوم بود مربوط به منافقين است و فشار مي آورند تا از اين خاك ريز رد بشوند.
- بزن!
- نمي زنم!
به خلبانها گفتم: دور بزنيد وگرنه ما را مي زنند. به اينها گفتم: برويد از توي دشت. يعني از بغل برويم؛ رفتيم از توي دشت از بغل، معلوم شد كه حدود 3 تا 4 كيلومتر طول اين ستون است. من كلاه گوشي داشتم. مي توانستم صحبت كنم: به خلبان گفتم: اينها را مي بينيد؟ اينها دشمنند برويد شروع كنيد به زدن تا بقيه هم برسند. خلبانهاي دو تا كبري ها رفتند به طرف ستون، ديدم هر دويشان برگشتند. من يك دفعه داد و بيدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتيد؟ گفت: بابا! ما رفتيم جلو، ديديم اينها هم خودي اند. چي چي بزنيم اينهارو؟! خوب اينها ايراني بودند، ديگه مشخص بود كه ظاهراً مثل خودي ها بودند و من هر چه سعي داشتم به آنها بفهمانم كه بابا! اينها منافقند. گفتند: نه بابا! خودي را بزنيم! براي ما مسئله دارد؛ فردا دادگاه انقلاب، فلان.
آخر عصباني شدم، گفتم بنشين زمين. او هم نشست زمين. ديديم حدوداً 500 متري ستون زرهي نشسته ايم و ما هم پياده شديم و من هم به خاطر اينكه درجه هايم مشخص نشود، از اين بادگيرها پوشيده بودم، كلاهم را هم انداخته بودم توي هلي كوپتر. عصباني بودم، ناراحت كه چه جوري به اينها بفهمونم كه اين دشمن است؟! گفتم: بابا! من با اين درجه ام مسئولم. آمدم كه تو راحت بزني؛ مسئوليت با منه. گفت: به خدا من مي ترسم؛من اگربزنم، اينها خودي اند، ما را مي برند دادگاه انقلاب.
ديدي گفتم: بزن!
حالا كار خدا را ببينيد! منافقين مثل اينكه متوجه بودند كه ما داريم بحث مي كنيم راجع به اينكه مي خواهيم بزنيم آنها را منافقين سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند.حالا من خودم توپچي بودم. اگر من مي خواستم بزنم با اولين گلوله، مغز هلي كوپتر را مي زدم. چون با توپ خيلي راحت مي شود زد. فاصله يا برد 20 كيلومتر مي زنيم، حالا كه فاصله 500 متري، خيلي راحت مي شود زد. اينها مثل اينكه وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 متري ما كه به زمين خورد، من خوشحال شدم، چون دليلي آمد كه اينها خودي نيستند. گفتم: ديدي خودي ها را ؟ اينها بچه كرمانشاه بودند، با لهجه كرمانشاهي گفتند: به علي قسم الان حسابش را مي رسيم. سوار هلي كوپتر شدند و رفتند. جايتون خالي.اولين راكتي كه زد، كار خدا بود، اولين راكت خورد به ماشين مهمات شان خود ماشين منفجر شد. بعدهم اين گلوله ها كه داخل بود، مثل آتشفشان مي رفت بالا. بعد هم اينها را هر چه مي زدند، از اين طرف، جايشان سبز مي شدند، باز مي آمدند. من ديگه به هلي كوپتر كبري گفتم: بچه ها! شماها بزنيد؛ ما بريم به دنبال راه ديگه. چون فقط كافي نبود كه از هوا بزنيم، بايد كسي را از زمين گير مي آورديم.
زري، زري! بگوشم
ما ديگه رفتيم شناسايي كرديم؛ يك عده توي سه راهي روانسر، يك عده توي بيستون، فلاكپ، هرچه گردان بود، اينها را با هلي كوپتر سوار مي كرديم، دور اينها مي چيديم. مثل كسي كه با چكش مي خواهد روي سندان بزند اول آزمايش مي كند بعد مي زند كه درست بخورد. ما ديگه با خيال راحت دور آنها را گرفتيم. محاصره درست كرديم؛ نيروهاي سپاه هم از خوزستان بعد از 24 ساعت، رسيد. نيروهاي ارتش هم از محور ايلام آمد. حال بايد حساب كنيد از گردنه «چهار زبر» تا گردنه حسن آباد، 5كيلومتر طولش است. همه اينها محاصره شدند ولي هرچي زده بوديم، باز جايش سبز شده بود. بعد از 24 ساعت با لطف خداوند، اينان چه عذابي ديدند... بعضي از آنها فراري مي شدند توي اين شيارهاي ارتفاعات، كه شيارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار مي كشيديم، نمي آمدند. مي رفتيم دنبال آنها، مي ديديم مردند. اينها همه سيانور خوردند، خودشان را كشتند. توي اينها، دخترها مثلاً فرماندهي مي كردند. از بيسيم ها شنيده مي شد: زري، زري! من بگوشم. التماس، درخواست چه بكنند؟ اوضاع براي آنها خراب بود. ما ديديم اينها هم منهدم شدند...
كاش نگفته بودم
بعد گفتيم، برويم دنباله اينها را ببنديم كه فرار نكنند. باز دوباره دو تا هلي كوپتر كبري گير آورديم و يك هلي كوپتر 214، كه رفتم به طرف گردنه پاتاق. ازاسلام آباد رد مي شدم، جاده را نگاه مي كردم كه ببينم منافقين چگونه رفت و آمد مي كنند. ديديم يك وانتي با سرعت دارد مي رود. حقيقتش دلمون نيامد كه اين يكي از دستمون در بروند؛ به خلبان كبري گفتم: از بغل با اون توپت - توپ 20ميلي متري خوبي دارند. از 2- 3كيلومتري خوب مي زند- يك رگباري بزن، ترتيبش را بده. گفت: اطاعت مي شه. تا آمدم بجنبم، ديدم هلي كوپتر رفته بالاي سرش، مثل اينكه مي خواهد اينها را بگيرد، من گفتم: «جلو نرو زيرا اگر بروي جلو، مي زنندت.» يك دفعه هلي كوپتر را زدند، ديدم هلي كوپتر رفت، خورد به زمين شخم زده. يك دود غليظي مثل قارچ، بلند شد؛ مثل اينكه دود از كله ما بلند شد كه اي كاش نگفته بوديم: برو! اشتباه كردم. حالا چكار كنيم؟ خلبان را نجات بدهم، ما را هم مي زدند؛ آنجا پر منافق بود به هرصورت، خلبان ها را راضي كردم كه برويم يك آزمايش كنيم، ببينيم مي توانيم كه خلبان را نجات بدهيم. ديديم هلي كوپتر دومي گفت: من توپم كار نمي كند، نمي توانم پشتيباني كنم؛ برويم آنجا، مي زنند. گفتم: هيچي، اينها كه شهيد شدند، برويم به طرف ادامه هدف. رفتيم محل را شناسائي كرديم. حدود يكي دو گردان نيرو را من توي گردنه پاتاق پياده كردم و راه را بر آنها بستم كه فرار نكنند. برگشتيم، شب شد.
امداد غيبي
صبح ساعت 8 بود كه من توي طاق بستان بودم. يك دفعه، تلفن زنگ زد؛ فرماندهي هوانيروز گفت: فلان كس! دو تا خلبان پيش من هستند، دو تا خلباني كه ديروز گفتي شهيد شدند. گفتم: چي؟ من خودم ديدم شهيد شدند! گفت: آنها آمدند. بعد، خودمان را به خلبان ها رسانديم. تعريف كردند و گفتند: ما رفتيم آنها را از نزديك كنترل كنيم، ما را زدند؛ سيستم هاي فرمان هلي كوپتر، قفل شد. يعني ديگه كنترل نبود. ما فقط با هنر خودمان، زديم به خاك به صورت سينمال، كه سقوط نكنيم. وقتي زديم، يك دفعه ديديم موتور دارد آتش مي گيرد ولي ما زنده ايم. هنوز يكي از كابين ها باز مي شد. لكن كابين ديگري باز نمي شد، قفل شده بود.
شيشه اش را با سنگ شكستيم، آمديم بيرون، دوتايي از اين دود استفاده كرديم و به طرف تپه مقابل فرار كرديم. بعد، منافقين كه آمدند، ديدند جايمان خالي است، رد پايمان را ديدند و ديدند كه ما داريم پاي تپه مي رويم. افتادند دنبال ما. بالاي تپه رسيدم. نه اسلحه اي داريم نه چيزي. خدايا! (شهادتين را مي گفتيم). كار خدا، يك دفعه ديديم از طرف ايلام دو تا كبري اصلاً چه جوري شد كه يك دفعه اونجا پيدا شدند؟! آمدند به طرف جاده، شروع كردند به زدن اينها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اينها از اين ور فرار مي كنند، ما از اون ور فرار مي كنيم. ما هم از فرصت استفاده كرديم به طرف روستاهايي كه فكر كرديم داخل آنها، ديگه منافق نيست، رفتيم. بعد، رسيديم به روستا، و خيالمان راحت شد كه ديگر نجات پيدا كرديم.
تا رفتيم توي روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقين! منافقين! گفتيم: بابا! ما خودي هستيم؛ ما خلبانيم. گفتند: نه، شما لباس خلباني پوشيديد. و شروع كردند به كتك زدن ما. كار خدا يكي از برادرهاي سپاه اونجا پيدا شده، گفته: شما كي را داريد مي زنيد؟ كارتشان را ببينيد. كارتمان را ديدند، گفتند: نه بابا! اينها خلبانند. شروع كردند روبوسي با اينها يك پذيرائي گرم. صبح هم هلي كوپتر كبري آنجا پيدا شده بود.
هلي كوپتر كميته، ساعت 8 آنها را رسانده بود به محل پايگاه، كه آنها را ما حالا ديديم. به هرحال خداوند متعال در آخر اين روز جنگ يا عمليات «مرصاد» به آن آيه شريفه، عمل كرد. كه خداوند در آيه شريفه مي فرمايد: «با اينها بجنگيد، من اينها را به دست شما عذاب مي كنم و دل هاي مؤمن را شفا مي دهم و به شما پيروزي مي دهيم.» (توبه-14) و نقطه آخر جنگ با پيروزي تمام شد. كه كثيف ترين و خبيث ترين دشمنان ما (منافقين) در اينجا به درك واصل شدند و پيروزي نهايي ما، يك پيروزي عظيمي بود.



 



سرانجام ايستادن در برابر ولايت فقيه

عملكرد سازمان مجاهدين خلق به منزله يك نيروي مخالف، در حد و اندازه اي بود كه پيش از آغاز جنگ تحميلي، رژيم بعثي عراق از تحليل ها، مواضع ونشريات سازمان بهره برداري مي كرد؛ اقدامي كه موجب شد تا منافقين براساس تاكتيكشان در دوره مزبور، در مقابل آن واكنش نشان دهند و سخنگوي آنان به عراق هشدار دهد كه «مجاهدين را سبب ترفندها و معامله گري هاي سياسي خود قرار ندهد»؛ چرا كه به قول سازمان، آنان قبلا رژيم عراق را آزموده بودند و «وقتي با شاه... به توافق رسيدند، انقلابيون وترقي خواهان ايراني را از عراق اخراج كردند و راديويشان نيز يكباره چنان موضعي را اتخاذ كرد كه گويي در ايران هيچ خبري نيست.»
سازمان با آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران، موضع فريبكارانه اي را اتخاذ كرد؛ به اين ترتيب كه در اعلاميه هاي آغازين خود، ضمن محكوم كردن تجاوز عراق، حضور نيروهاي خود را در جبهه ها، به تجويز مقامات كشور منوط دانست.
با اين همه، 7روز پس از آن، در اطلاعيه ديگري، از حضور نيروهاي خود در جبهه هاي جنگ خبر داد. كمتر از يك ماه از آغاز جنگ نگذشته بود كه دادستان انقلاب اسلامي آبادان 41نفر از اعضاي مجاهدين خلق را به اتهام جاسوسي بازداشت كرد. سازمان در اطلاعيه خود در تاريخ 27/8/1359، اين اقدام را ادامه فشارهاي وارده بر اين تشكيلات دانست و اعلام كرد: «دادستاني انقلاب آبادان، حكمي در مورد خروج گروه هاي سياسي، از جمله مجاهدين خلق را از اين شهر صادر كرده و براي اين كار 24ساعت مهلت داده است. تا آن جا كه به مجاهدين خلق مربوط است، در واقع، اين حكم آخرين حلقه از سلسله فشارهاي مستمري است كه از اولين روزهاي آغاز نبرد مقاومت در مقابل عراق، بر نيروهاي ما كه در سنگرهاي مقدم نبرد در كنار مردم بوده اند، وارد مي شود.» آنان در حالي مدعي حضور در جبهه ها بودند كه اساساً در تحليل هايشان اين جنگ را جنگ ارتجاعي و ناعادلانه اي مي دانستند. از نظر آنها، انگيزه ايران از اين جنگ، صدور انقلاب و انگيزه عراق، قطب شدن در منطقه و ادعاهاي مرزي است. به اعتقاد رهبران مجاهدين، چون مسائل داخلي ايران بيشتر است، اگر جنگ دراز مدت شود، باعث سقوط رژيم ايران خواهد شد؛ عراق به رغم داشتن يكسري مسائل داخلي، چون قدرت سازماندهي دارد، قادر است كه مسائلش را حل كند.
آنان پس از شكست در انتخابات مجلس شوراي اسلامي، به بني صدر كه طرفدارانش سرنوشتي همچون مجاهدين يافته بودند، نزديك شدند و با فريبكاري، خود را آماده حضور در جبهه ها معرفي كردند و اجازه حضور يا عدم حضور را در صلاحيت بني صدر (فرمانده كل قوا) دانستند، نه دادستاني انقلاب آبادان. سلسله حوادث داخلي كه به غائله 14/12/1359 منجر شد، چهره واقعي مجاهدين خلق را آشكار كرد. در اين روز، طي سخنراني بني صدر به مناسبت گراميداشت درگذشت دكتر محمد مصدق آنان به همراه ديگر طرفداران رئيس جمهور، هواداران حزب جمهوري اسلامي حاضر در مراسم را مورد ضرب و شتم قرار دادند. پس از اين واقعه، مجاهدين خلق جمهوري اسلامي را به خشونت هاي تروريستي و تحميل جنگ فراگير داخلي تهديد كردند. 12روز بعد از واقعه 14اسفندماه، مسعود رجوي در پيام زودهنگام نوروزي خود، رهبر انقلاب را به آغاز جنگ تحميلي متهم كرد: «در سالي كه گذشت، ندانم كاري هاي مفرط سياسي، بي كفايتي در برخورد با مسائل بين المللي، دخالت در امور ديگران به بهانه صدور مكانيكي انقلاب (كه گويي انقلاب هم يك كالاست) مضاف بر همه شقه سازي هاي نفاق افكنانه در صفوف خلق، كار را به آن جا رساند تا حكام مستبد عراق به فكر ارضاي هوس هاي جاه طلبانه خود در خاك ميهن ما بيفتد.» در اين پيام، رهبر سازمان، ادعاهاي دروغين سازمان متبوع خود را مبني بر شركت در جنگ برملا كرد؛ زيرا به اعتقاد آنان، ايران جنگ را آغاز كرده بود. به اين ترتيب، موضع گيري هاي بعدي مجاهدين، عمق رويارويي آنان با جمهوري اسلامي و حتي مقدسات و چهارچوب هاي ملي را نشان داد.
پس از جريان 14اسفندماه، امام خميني(س) در تاريخ 26 اسفندماه، هياتي را مأمور رسيدگي به اختلافات رئيس جمهور و دولت و مجلس كرد؛ اما بني صدر و موتلفانش از جمله مجاهدين، در صدد بودند تا همچون 14اسفندماه، غائله ديگري را بيافرينند. از همين رو، تصويب قانون قصاص، بهانه اي شد تا جبهه ملي، هواداران خود را براي راه پيمايي اعتراض آميز فرا خواند و ديگر گروه هاي مخالف، از جمله مجاهدين آن را فرصت مهمي بدانند. در مقابل اين فراخواني، رهبركبير انقلاب، طي پيامي در تاريخ 25/3/1360 اعلام كردند؛ «واجب است مردم به بيرون بيايند و نگذارند كه ضداسلام راه پيمايي نمايند.»
به اين ترتيب، روز 25خردادماه به رفراندمي مردمي تبديل شد كه مجاهدين خلق همواره خواهان آن بودند؛ اما نتيجه آن، مورد رضايت آنان نبود، زيرا اين رفراندم، در ادامه رفراندم جمهوري اسلامي و قانون اساسي آن بود. از همين رو، سازمان از 30/3/1360 وارد فاز عمليات مسلحانه عليه جمهوري اسلامي شد.
بني صدر پيش از فرار، به خيال آن كه مجاهدين نيروي قابل توجهي را در اختيار دارند، از آنان خواست تا همه را بسيج كرده و با آزاد كردن منطقه اي از تهران و مستقر شدن در آن، با راديوي موج اف.ام پيام هاي خود را به مردم برسانند. پاسخ رجوي مبني بر اين كه نيروي 10هزار نفري در كار نيست، در واقع، حكايت از آگاهي مجاهدين از عمق نفوذشان در جامعه داشت. به اين ترتيب، بني صدر مجبور شد راه باطلي كه با مجاهدين آغاز كرده بود، با اقامت در خاك بيگانه، ادامه دهد.

 



قتل عام كنيد تا فرمان عفو عمومي بدهم

متن زير قسمتي از گفتگوي مفصل فارس با هادي شعباني راننده رئيس وقت گروهك منافقين (مژگان پارسايي) و از نيروهاي حاضر در عمليات مرصاد (فروغ جاويدان) است كه حدود 20 سال از زندگي پنجاه ساله خود را در اين گروهك سپري كرد تا اينكه درسال 1383 توانست از مقر منافقين گريخته و به ايران بازگردد.
¤¤¤
«بعداز ورود به تهران تا 48 ساعت هركاري خواستيد بكنيد و هركسي را كه خواستيد، بكشيد تا اينكه من فرمان عفو عمومي بدهم!» اين سخنان از اولين جمله هاي مسعود رجوي در شب عمليات فروغ جاويدان بود.
آموزش ها بسيار مختصر بود و آن هم براي كساني كه 2، 3 روز قبل از اروپا براي شركت در عمليات آمده بودند. فقط هم آموزش تيراندازي با كلاش و كلت بود. كساني كه حين عمليات مي رسيدند كه اصلا همين آموزش مختصر را هم نمي ديدند فقط سلاحشان را مي گرفتند و به ميدان جنگ فرستاده مي شدند. سازمان به دروغ به آنها مي گفت مثلا الان در كرمانشاه هستيم شما هم به آنجا برويد. افرادي در اروپا بودند كه بچه خود را تحويل همسايه شان داده بودند تا به عمليات برسند. كساني كه حتي دست چپ و راست خود را نمي دانستند، چه برسد به استفاده از سلاح!
استراتژي سازمان در عمليات فروغ استراتژي «پرچم نظامي» بود. يعني هركس كه جلوي شما را گرفت او را بكشيد و اين «هركس» يعني پاسدار.
يكي از دوستان تعريف مي كرد كه تعدادي از نيروهاي پاسدار را در عمليات فروغ اسير كرديم و آنها را با دست بسته در گوشه اي نگه داشتيم. هوا خيلي گرم بود و آنها بسيار تشنه بودند. يكي از افراد پيش فرمانده گردان «عبدالوهاب فرجي» (افشين) رفت و از او پرسيد با اين اسرا چه كار كنيم؟ افشين كه علاقه زيادي به كلت داشت اسلحه اش را بيرون آورد و با اشاره گفت همه آنها را اين طور آب بديد.
با اشاره افشين همه اسرا تيرباران شدند و اجساد آنها روي هم ريخته شد و از آن عكس گرفتند. اين عكس تا مدتها به عنوان يكي از مهمترين دستاوردهاي عمليات فروغ جاويدان در جلسات معرفي مي شد.
اصولا هر عمليات موفقي كه در داخل ايران انجام مي شد سازمان جشن مختصري مي گرفت ولي ترور صياد يك اتفاق ويژه بود و سازمان هم سنگ تمام گذاشت. آن روز جشن عمومي اعلام شد و تيرهوايي و شيريني و شام جمعي هم دادند. اتفاقي كه به ندرت مي افتاد. مسعود هم در يك نشست عمومي اين ترور را تبريك گفت. بالاخره شهيد صياد يكي از فرماندهان بزرگ عمليات مرصاد بود كه ضربه سختي به پيكر سازمان وارد كرد.

 



رسانه هاي خارجي و عمليات مرصاد منافقين؛ دست آموز صدام و منفور مردم ايران

اقدام مشترك عراق و منافقين در پيشروي به عمق خاك ايران، بازتاب گسترده اي يافت و حساسيت هاي زيادي را برانگيخت، زيرا اين تحركات پس از موافقت ايران با قطعنامه شوراي امنيت، در حالي انجام گرفت كه اراده بين المللي بر پايان جنگ مصمم شده بود، ولي اقدام عراق و منافقين عملاً به معناي ادامه جنگ بود.
«هاروي موريس از روزنامه» «اينديپندنت» طي تحليلي در مورد اهداف و استراتژي منافقين نوشت:
«استراتژي فعلي مجاهدين و عراق، ظاهراً ايجاد يك منطقه آزاد شده در دست مجاهدين است تا از اين طريق، سازمان مخالف رژيم ايران، نقشي در توافق نهايي صلح داشته باشد.»
يك نشريه ديگر نيز اقدام منافقين را، به دليل نگراني آنها از سرنوشت خود در صورت موافقت عراق با آتش بس دانست.
پشتيباني عراق از منافقين و پيوستگي آنها در انجام اين عمليات مخالف جمهوري اسلامي مورد بحث محافل خبري قرار گرفت؛ آن چنان كه خبرگزاري رويتر در اين باره به نقل از يك ديپلمات گزارش داد:
«تحليل گران معتقدند، اين عمليات نمي توانسته بدون پشتيباني قوي ارتش عراق، به ويژه پوشش آتش توپخانه صورت گرفته باشد.»
خبرنگار راديو لندن نيز در اين باره گفت:
«كمتر كسي معتقد است كه مجاهدين به تنهايي داراي تجهيزات زرهي، افراد كافي ياحتي نيروي آتش باري باشند كه بتوانند بدون پشتيباني يك ارتش منظم، تا اين اندازه در داخل خاك ايران مقاومت نشان دهند.»
روزنامه «لوموند» حدود يك ماه پيش از عمليات مشترك عراق و منافقين، تصريح كرده بود كه «ارتش آزاديبخش ملي ايران» به عنوان جزيي لاينفك از آرايش نظامي ارتش عراق است و هرگونه فعاليت نظامي آن، بدون اجازه فرماندهي عالي عراق قابل تصور است. در همين راستا، خبرگزاري رويتر به نقل از ديپلمات ها اعلام كرد، با توجه به گفتگوهاي صلح كه در مقر سازمان ملل در نيويورك ادامه دارد، ديپلمات ها گمان مي كنند كه بغداد از ارتش آزاديبخش ملي براي حفظ فشار نظامي بر تهران استفاده مي كند.
در اين حال، تاثير و پيامدهاي استقرار منافقين در داخل عراق و همكاري آنها با ارتش عراق براي حمله به خاك ايران، مورد توجه تحليل گران قرار گرفت، راديو لندن در تحليلي گفت:
«حمله مجاهدين به هر منظوري كه انجام گرفته باشد، در ظاهر، تاثير مطلوبي در داخل ايران نداشته است.»
در اين تفسير همچنين تاكيد شده است:
«درباره مقاصد عراق براي حمايت از مجاهدين و حملات آنها به داخل ايران، نظريه هاي مختلفي وجود دارد كه قدرت نمايي در مقابل مجاهدان عراقي طرفدار ايران و نيز ايجاد پايگاهي براي نيروهاي مسعود رجوي در داخل ايران، از آن جمله است. به عقيده ناظران، اگر رسيدن به اهداف بالا در نظر بوده، توفيقي حاصل نشده است، زير شمار زيادي از مجاهدين در اين نبردكشته شده اند.»
مفسر نشريه گاردين لندن نيز نوشت:
«طرفداران رجوي قادر نيستند احساس واقعي مردم ايران را درك كنند و نمي دانند كه ايرانيان باهرگونه افراطي گري از جمله از نوع منافقين، بيزارند، بزرگترين اشتباه رجوي، اين بوده است كه تشكيلاتش را كاملاً به دامان صدام انداخته و اكثر منتقدان رجوي مي گويند اين كار خودكشي سياسي است.»
«ديويد هرست» در پايان مقاله خودآورده است: «با اين اقدام، روحيه ايران دوباره زنده شد و به جاي اين كه باعث از هم پاشيدگي دروني ايران شود، به تحكيم آن كمك كرد.»
تايمز مالي نيز نوشت:
«مجاهدين در داخل ايران، از حمايت گسترده اي برخوردار نيستند.»

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14