(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


شنبه 3 مرداد 1388- شماره 19418
 

بچه هاي محله
طلوع لبخندها
حقوق بشر يا منافع غرب؟كدام؟
خواهرم حجاب يادت نره!
اسكيت نقره اي
تقابل سنت و مدرنيته



بچه هاي محله

محمد عزيزي (نسيم)
خيلي دلم مي خواست بچه هاي كلاس قرآن به خانه ي ما بيايند. لبخند قشنگ آقاي احساني و حرف دلنشين او به همه آرامش مي داد. دلم مي خواست بچه ها بيايند و عطر قرائت قرآن فضاي خانه مان را خوش بو كند.
نمي دانستم با چه بهانه اي بچه هاي قرآني مكتب الرضا عليه السلام را به خانه مان دعوت كنيم.
چند بار ديده بودم كه وقتي يكي از بچه هاي كلاس مريض مي شوند، آقاي احساني و بچه ها به عيادتش مي روند و جلسه ي قرآن را در منزل شان برگزار مي كنند.
يك دفعه فكري به خاطرم رسيد. فكرم را با دوست صميمي ام احمدپور پيرعلي در ميان گذاشتم.
احمد هم از فكر من خوشش آمد. نقشه مان گرفت. من خودم را به مريضي زدم و به كلاس نرفتم.
احمد هم به مسجد رفت و به آقاي احساني خبر داد مهدي پوراسد به خاطر بيماري امروز نتوانسته به كلاس بيايد.
در خانه نشسته بودم كه صداي زنگ بلند شد. رفتم ديدم آقاي احساني و بچه هاي قرآني آمده اند.
با نقشه ي قبلي دوربين عكاسي ام را به احمد دادم و از او خواستم يك عكس يادگاري بگيرد.
بعدها آقاي احساني و بچه ها فهميدند كه من كلك زده بودم اما چون مي دانستند كه من به خاطر علاقه ام به كلاس قرآن اين كار را كرده ام چيزي نگفتند. اين عكس كم رنگ براي من خاطره ي زيباي آن روز را پررنگ مي كند.
خدا روح آقاي احساني را شاد كند كه از جبهه تا بهشت خدا پرواز كرد.
عكس و خاطره از: مهدي پوراسد
ادامه دارد

 



طلوع لبخندها

فرشته اي با چشماني درشت و زيبا، در جزيره اي دورافتاده، تك و تنها ساليان سال به عبادت خدا مشغول بود. چند پرنده اي كه گهگاهي به آنجا مي آمدند همدم او شده بودند، در يك روز آفتابي و آرام كه گويي بذر الماس روي آب هاي آن جزيره پاشيده بودند، زير درختي بلند كنار ساحل ايستاده بود و امواج زيبا و ملايم دريا را نگاه مي كرد. نسيم خنك همچنان صورتش را نوازش مي داد. افكار پريشانش، او را به سال هاي دور كه در آسمان مقام و جايگاهي والا داشت، برده بود، به زماني مي انديشيد كه در كنار ساير فرشتگان به عبادت خدا و انجام فرامين او مشغول بود. بغض راه گلويش را بست، مثل هميشه خود را سرزنش نمود؛ كه چرا به خود اجازه داد لحظه اي سستي و درنگ در اجراي يك فرمان الهي باعث شود تا بال هاي قوي و زيبايش را از او گرفته و مقامش را از دست بدهد؛ سپس به اين جزيره تبعيد گردد! ابراز ندامت و پشيماني مي كرد و در راز و نيازش با خدا مي گفت: «بارالها هفتصد سال تبعيد و دوري براي لحظه اي كوتاهي كافي نيست؟ مرا ببخش اي بخشنده مهربان هر چند خوب مي دانم در مقام فرشتگان چنين كوتاهي بخشودني نيست. با خود كلنجار مي رفت. چشمان درشت و اشك آلودش به آسمان زيبا افتاد. تعداد زيادي پرنده در حال پرواز بودند. آه سوزناكي كشيد. نزديكتر شدند، «فطرس» لبخندي زد. بله درست ديده بود؛ شوري تازه يافت، جاني دوباره در وجود خود احساس كرد. آنها هزاران فرشته بودند كه به آسمان آن جزيره نزديك مي شدند. پيش روي آنها جبرئيل، فرشته بزرگ بود. فطرس خوشحال شد و از شوق بالا و پايين پريد و با صداي بلند سلام كرد. او را ديدند. پائين آمدند. جبرئيل هم جواب داد: سلام. فطرس، بي تاب پرسيد: «اي جبرئيل، قصد داريد به كجا برويد؟» جبرئيل گفت: «خداوند امشب فرزندي پاك و پاكيزه به محمد خاتم الانبيا(ص) عنايت كرده و به ما مأموريت داده تا تبريك و شاد باش الهي را به ايشان برسانيم.» فطرس گفت: «بيشتر از اين عنايت پروردگار به محمد بگو. از همان فرزندي كه گفتي؟ مگر او كيست كه هزار فرشته براي تبريك گويي ولادتش به خدمت پيامبر خدا مي روند»؟! جبرئيل نگاهي به ديگر فرشتگان كه منتظر بودند؛ انداخت و بعد رو به فطرس كرد و پاسخ داد: «آرام بگير، مي گويم. شيرين و شنيدني است قصه تولد فرزند علي(ع)؛ او ميوه دل فاطمه(س) است، طلوع لبخندهاست. با وجود او همه غصه ها ذوب مي شوند. تمام گره ها گشوده و گم شده ها يافت مي شوند. جبرئيل ادامه داد: «از اين پس زمين و آسمان به خود مي بالند و خوشحال و مسرورند كه مي توانند شاهد رشد و تكاپوي حسين(ع) باشند». فطرس سر تا پا گوش شده و غرق در حرف هاي اين فرشته... زماني به خود آمد كه فرشته اي بسيار خوش صدا با سيمايي زيبا درحالي كه نگاهش را به زمين دوخته بود به جبرئيل گفت: «بايد برويم، دير مي شود، از آن گذشته براي ما ديگر تابي نمانده تا آن دردانه فاطمه(س) را ببينيم». فطرس، همان طور كه اشك مي ريخت با شوق و هيجان وصف ناپذيري زمزمه كرد: «آه چه فرزند عزيزي! چه كودك باعزتي كه تولدش اين همه بركت دارد.» گويي احساس نياز عجيبي وجود فطرس را گرفته بود، هفتصد سال تبعيد، دوري و گريه زاري در درگاه خدا براي بخشيده شدنش كافي نبود. او نيازمند يك شفاعت كننده بود، آري، شفاعت كننده اي كه نزد خدا جايگاه والايي داشته باشد. فطرس انديشيد. اين نوزاد، درست است، اين نوزاد...
سپس رو به جبرئيل كرد با صداي حزن انگيز و سرشار از نياز گفت: «تو را به خدايي كه همه چيز و همه كس را آفريده مرا هم، من بال و پر شكسته را هم، نزد پيامبر(ص) ببر تا شايد به بركت تولد اين نوزاد رسول خدا برايم دعايي بكند و پروردگار نيز از خطاي من بگذرد. اي جبرئيل، دوست مهربانم، مرا به محمد(ص) معرفي كن و به او بگو تو را به حق اين نوزاد سوگند مي دهم تا از خداي خود بخواهي از گناه فطرس بگذرد تا من هم در اين روز مبارك خشنود شوم. شايد بال هايم به حال اول برگردد و مقامم را در ميان فرشتگان به من ارزاني فرمايد». بعد از لحظه اي همه فرشتگان همراه، فطرس كه بر بال جبرئيل سوار بود. به حضور پيامبر(ص) نازل شدند. همه فرشتگان به پيامبر اكرم(ص) سلام دادند و تبريك گفتند. سپس جبرئيل عرض كرد: «اي محمد(ص)! پروردگار بر شما سلام فرستادند؛ همچنين به مناسبت اين مولود تبريك گفتند و فرمودند چون مقام علي(ع) نسبت به شما همانند منزلت هارون نسبت به موسي است. به همين خاطر نام اين كودك را همنام پسر هارون، شبير، بگذاريد كه در عربي، معناي آن حسين است، تا نام حسين(ع) را بر زبان آورد، اشك از چشمانش سرازير شد. پيامبر پرسيد: «چه شد؟» جبرئيل لحظه اي بعد كه آرامتر شد نفس عميقي كشيد و پيامبر(ص) را از سرنوشت حسين(ع) آگاه كرد. حضرت، نوزاد را در آغوشش گرفت، بوسيد و درحالي كه مي گريست فرمود: «فرزندم در آينده مصيبتي بزرگ بر تو خواهد رسيد. سپس رو به جبرئيل نمود و پرسيد: «اي جبرئيل آيا امت من حسين را خواهند كشت؟»
فرشتگان همه درحالي كه سر به زير داشتند و مي گريستند جبرئيل اشك هايش را پاك كرد و پاسخ داد: «بله»
مهيا فراهاني/ ملاير
(مربي فرهنگي كانون پرورش فكري شماره 3)

 



حقوق بشر يا منافع غرب؟كدام؟

مانده بودم كه براي شهادت مروه و خطاب به كساني كه باعث آن شدند چه بنويسم؟ مانده بودم براي كساني كه از حقوق بشر هيچ چيز نمي فهمند چه بنويسم؟ به كساني كه فقط هنگام به خطر افتادن منافع خود به فكر حقوق بشر مي افتند و ابراز نگراني مي كنند چه بنويسم؟ هيچ وقت فكر نمي كردم قلب هايي تا اين حد خشك و بي روح باشند. حتي هيچ وقت فكرش را هم نمي كردم كه مغزهايي چنين حسابگر در اين مورد بد حساب كنند و به اشتباه بيفتند و جنايت و جنايت كاران را سركوب نكنند. طبق حقوق بشري كه شما نوشته ايد بچه ها با هم مساوي اند. هر شكلي كه باشند. پس هيچ فرقي نمي كند كه يك بچه آمريكايي صحنه هاي قتل مادرش را ببيند يا يك بچه مصري. هيچ فرقي نمي كند كه يك بچه مسلمان مرگ مادرش را ببيند يا كسي ديگر. پس چرا ساكت نشستيد و فقط نگاه كرديد. كجاست بيانيه ها و تحريم ها و قطعنامه هاي حقوق بشري. كجاست عادلانه رفتار كردن و از حق دفاع كردن در هر جا و هر مكان. كجاست احساس خطرها و تهديدها و طرفداري ها كجا رفتند كساني كه دلشان حتي براي اراذل و اوباش اعدامي مي سوخت كجايند ببينند بچه معصومي را كه به چشمان خود قتل مادرش را ديد. كودكي كه ديد وقتي پدرش در حال دفاع از مادر خود است به شدت مضروب شد. به دست حاميان حقوق بشر!
به هر صورت ديگر ما مسلمان ها هيچ دليلي براي انجام حقوق بشر ساخته شما نداريم. شمايي كه در دادگاهتان، محل اجراي عدالتتان، به اصطلاح امن ترين جايتان- يك جنايت اتفاق مي افتد. قاضي كه در چنين حادثه اي دست روي دست بگذارد تا اين اتفاق بيفتد علاوه بر اين كه ديگر قضاوت هايش مورد اطمينان نيست بلكه مجرم است و خود محكوم به طور قطع در هر دادگاه نگهباناني هستند براي چنين مواقعي. پس چطور شد كه آن قاتل جاني توانست به اين راحتي خانم مروه شربيني را به قتل برساند. طرفداران صلح و حقوق بشر و زنان كجايند كه تا همين ديروز دلشان براي اغتشاشگران ايران مي سوخت؟ سر و صداها و دلسوزي ها و اشك ريختن ها كجا رفتند براي مرگ مشكوك ندا آغاسلطان. حالا كه ديگر مرگ مشكوكي در كار نيست. چيزي كاملا آشكار است مرگ خانم شربيني. در نتيجه هزار برابر بيشتر از مرگ خانم آغاسلطان بايد نگران مرگ خانم مروه باشيم. چه آنكه تروريست بودن قاتل خانم آغاسلطان كاملا مورد تاييد است بين همه. اما چرا همه بر محكوم كردن اين جنايت تأكيد نورزيدند. چرا مرگ او را به طور شبانه روزي انتشار ندادند و چرايي و چگونگي و زنان و مكان آن را شرح ندادند؟
يك سؤال: چرا هر وقت به گفته غرب حقوق بشر در ايران نقض مي شود به طور كاملا اتفاقي! منافع اروپا و آمريكا هم به خطر افتاد؟ چرا فقط زماني درباره حقوق بشر نگراني پيش مي آيد كه باز به طور اتفاقي منافعي از غرب زير سؤال رفته؟ دلسوزي ها و مهرباني ها و اشك ها فقط زماني به راه مي افتد كه به طور اتفاقي منفعتي از غرب همراه حقوق بشر! نقض شده. اين رفتار نشان از آن دارد كه يك حكومت سكولار و دولت هاي پول پرست كه منتهاي آرزوشان ثروت و قدرت بيش از حد است نمي توانند به طور واقعي عدالت را رعايت كنند. نمي توانند قوانيني براي تمام بشر وضع كنند. نمي توانند بر بشر حكومت كنند. چه آن كه اتفاق مي افتد زماني كه آدمي مجبور باشد به خاطر رعايت عدالت از قدرت و ثروت چشم بپوشد. كسي كه اساس عقيده و تفكرش بر پول پرستي است هرگز نمي تواند در اين موقع تصميم درست را بگيرد و امكان اين كه به خاطر قدرت و ثروت خويش از عدالت چشم بپوشد زياد است.
مروه شربيني همان طور كه گفتم يك نماد است. كسي كه در عصر معاصر مي تواند براي مسلمانان جهان الگو باشد. يادش را به هر وسيله اي كه شده بايد زنده نگه داشت. شهدا اگر مي روند نبايد بگذاريم كه خونشان پايمال شود. همچه كسي كه شهيد عفت و حجاب خود است، شهيد عقيده خود است يعني در زندگي اش چيزهاي بسيار بزرگتر از قدرت و ثروت زياد خواهان است. ما مي توانيم به جهانيان با شهدايمان بفهمانيم كه باور كنند كه همه چيز پول نيست... همه چيز مقام و منصب و قدرت و امكانات نيست... در زندگي چيزهايي هست ارزش هايي هست كه مي توان براي احياي آن ارزش ها از جان گذاشت...
نجمه پرنيان/ جهرم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



خواهرم حجاب يادت نره!

خواهرم قبل از هر حرفي يك خاطره برايت بگويم: يك روز صميمي ترين دوستم مرا به عروسي خواهرش دعوت كرد. من هم به دليل رفاقتمان به تالار و آن عروسي رفتم نيمه هاي شب در خانه مادرشوهر خواهر رفيقم خوابيديم. ظهر همان روز قرار بود كه بعد از ناهار خوردن در منزلشان سوار متروي كرج شوم و بيايم تهران.
آن ظهر با همه شلوغي اش برايم شد يك خاطره فراموش نشدني. زنگ خانه به صدا درآمد. دختري وارد خانه شد. من از خجالت و كم رويي در مبل گوشه مهمان خانه با سربه زيري نشسته بودم. آن دختر با چهره اي مملو از آرايش و لباس بدن نما با همه اهل خانه دست داد و آمد نزد من و با ادب دستش را دراز كرد تا با من هم دست بدهد اما من ممانعت كردم ناراحت شد و با غرولند گفت: اينو... شماها مارو كه بيرون مي بينيد كم مونده ما رو بخوريد... اصلاً ببين ما تو فاميل به هم دستم مي ديم و فرقي نمي ذاريم. اگرم دست مي ديم دليل نمي شه كه ما بي غيرتيم!
خواهرم نمي دانم خاطره ام چقدر رويت تأثير مثبت يا خداي نكرده منفي گذاشته، اما بدان وقتي با لباس هاي آن جوري و آرايش آن جوري بيرون مي آيي خيلي ناراحت مي شوم و غصه مي خورم كه نكند يكدفعه جوان پسر يا مردي فريب شيطان را بخورد و كاري كند كه پاداشش جهنم و عذاب باشد.
خواهرم ديروز كه چادر و مقنعه را پوشيدي نوراني شدي اصلاً خيلي خوشگل و قشنگ شدي يه جوري عروس شدي. ان شاءالله عروسيت را ببينم.
خواهرم گريه مي كني. مي دانم كه فهميده اي اشتباه كردي، ديگر ناراحت نباش مزاحم تلفني ات را با كمك بسيج گرفتيم. خواهرم نگاه كن! پيراهن سفيدم نوراني شده قربان اشكهايت بروم.
وحيد بلندي روشن
18تير سال88

 



اسكيت نقره اي

وحيد پسر درسخواني بود. او در خانواده پرجمعيت و فقيري زندگي مي كرد. آنها در محله اي شلوغ در جنوب شرق تهران زندگي مي كردند. وحيد تنها هدفش درس خواندن بود تا در آينده فرد تحصيلكرده و پولداري بشود. او دوست نداشت مثل پدرش كار سخت و مزد كم داشته باشد. او آرزوهايش بزرگ بود و براي رسيدن به آرزوهايش كوتاهي نمي كرد. پدر و مادرش هر وقت به مدرسه اش مي رفتند به او افتخار مي كردند چون همه معلمها و مدير و ناظم مدام از درس و ادب او تعريف مي كردند وحيد براي رفتن به مدرسه هر روز از ميدان خراسان رد مي شد كه سرتاسر بازار لباس و تره بار ولوكس فروشي و اسباب بازي فروشي و غيره بود. گرچه او سروصداي شلوغي فروشنده ها و مردمي را كه خريد مي كردند دوست مي داشت اما هر وقت به مردم نگاه مي كرد كه مثل ريگ پول خرج مي كنند و دسته دسته پول مي دادند و جنس هاي جورواجور مي خريدند آهي مي كشيد و دلش مي خواهد او هم پولدار بود و هر چيز كه دلش مي خواست بخرد. گاهي وسوسه مي شد پس اندازش را كه نزديك به 15 هزار تومان مي شد و همه را با 200 توماني هاي زنگ تفريحش جمع كرده بود را خرج كند و براي مادر و خواهرش كلي خريد كند اما پولش آن قدر كم بود كه به آرزوهايش قد نمي داد. تازه اين پس اندازها مال اسكيت نقره اي بود كه مي خواست بخرد. هر روز صبح و بعدازظهر كه از كنار آن مغازه رد مي شد اسكيت ها را وسط لوازم ورزشي ها مي ديد كه به او چشمك مي زند. او دلش نمي خواست كه به پدر بگويد تا اورا شرمنده كند. چون مي ديد هر روز كه پدر خسته از سر كار به خانه مي آمد 10 هزار تومان به مادر مي داد فقط براي اجاره خانه كه كنار بگذارد تا سربرج 300 هزارتومان را قلمبه تحويل صاحب خانه بي رحم بدهد. دلش براي پدر مي سوخت براي دستهاي پينه بسته و خسته پدر كه شبها از لابه لاي پولها يكي يكي 200 توماني ها را براي زنگ تفريح فردا به بچه ها مي داد و وحيد دلش نمي آمد همان 200 تومان را كه يك كيك بيشتر نمي شد را بگيرد. گاه گاهي خواهر كوچكش غر مي زد كه بابا اين پول كه براي يك زنگ تفريح هم نمي شه و مادر فوري به او چشم غره مي رفت و مي گفت: مگر هر روز برات نون و پنير و ميوه نمي گذارم مگه چه خبره؟ مي خواي اين 10هزارتومانو بديم به تو خوبه؟ خواهرش ساكت مي شد. حالا وحيد از وقتي كه كفش اسكيت را ديده بود تصميم گرفته بود كه همين 200 تومان را هم خرج نكند و اسكيت را با پس اندازهايش بخرد. قيمت اسكيت 65 هزار تومان بود و خيلي مانده بود تا پولش جمع شود. ناگهان فكري به ذهنش رسيد. نزديك امتحانات ترم بود و او نمره زبان و رياضي و عربي اش 20 بود و مي توانست با تدريس خصوصي و ارزان به بچه هاي ضعيف كلاس هم پولي براي خودش كسب كند و هم براي بچه هاي ضعيف خوب بود.با آقاي ناظم صحبت كرد او هم وحيد را تشويق كرد و قرار شد قبل از اين سه امتحان يك ساعت زودتر بچه هاي ضعيف به مدرسه بيايند و براي هر ساعت نفري 500 تومان بياورند. تعداد بچه هايي كه ثبت نام كردند 30نفر بود. عالي شده بود. يك كلاس كامل شده بود. هر جلسه كه تمام مي شد وحيد 000/15 تومان كسب مي كرد بعد از امتحان عربي پولهايش 45هزار تومان شده بود با آن 15 هزار تومان كه از قبل جمع كرده بود 60 هزار تومان مي شد. قيمت اسكيت 65هزار تومان بود كه صاحبش گفته بود 60 تومان هم مي دهم. خوشحال وخندان بود. پولهايش را در جيبش گذاشت و خوشحال به سمت مغازه لوازم ورزشي راه افتاد. طبق معمول هر روز از بازار ميدان خراسان رد مي شد ولي اين بار با دقت به مغازه ها نگاه مي كرد يكي دو تا مونده به مغازه لوازم ورزشي كه اسكيت را ديده بود. چشمش به مغازه لوازم خانگي افتاد از پشت ويترين چشمش به ماشين لباسشوئي ها افتاد. ياد مادرش افتاد و ياد ماشين لباسشوئي زنگ زده و خراب كه در گوشه حياط افتاده بود و فقط حكم سطل لباس چرك ها را داشت و كارآيي ديگري نداشت و مادر بعد از پر شدن ماشين از لباس چرك، آن ها را داخل تشت پلاستيكي مي ريخت و دانه دانه چنگ مي زد و با دست آن ها را مي شست. شبهايي كه با دست رخت مي شست بوي ويكس در خانه مي پيچيد و آن موقع بود كه وحيد متوجه مي شد كه مادر خيلي دست درد دارد. وگرنه هيچ وقت مادر ناله و شكايتي نمي كرد چقدر صبورانه همه چيز را تحمل مي كرد و دم بر نمي آورد. چقدر در سنين جواني دستهايش پير و چروكيده شده بود. پيش خود گفت: بدون اسكيت مي شود زندگي كرد. اما ديدن دستهاي دردناك مادر برايم غيرقابل تحمل است.
وارد مغازه شد نگاهي به ماشين لباسشوئي هاي دوقلو و قيمتهايش كرد. چقدر گران بودند. در ميان ماشين لباسشوئي هاي گران چشمش به يك ماشين لباسشوئي سطلي كه قيمتش را با برچسب كوچكي زده بودند. جلو رفت قيمتش چقدر مناسب بود 60هزار تومان چقدر خوشحال شد. پول را به فروشنده داد و 3000 تومان هم تخفيف گرفت و با 3000 تومان يك جعبه شيريني براي خانواده خريد. شيريني ماشين لباسشوئي بود. ماشين را برداشت و به خانه برد. خيلي خوشحال بود. اگر اسكيت رامي خريد هرگز اين قدر احساس خوشحالي نمي كرد...
فاطمه كشراني- 15ساله
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



تقابل سنت و مدرنيته

مي گن هر چيزي اومد نيومد داره از جمله تابستون كه به من يكي نيومده! اول تير، دوشنبه: «بيمارستان»
لنگ لنگان وارد اورژانس بيمارستان... شدم، حياط پر بود از چمن و گل و بلبل! و چند تا طاووس كه حس خوبي را به آدم القا مي كرد. اورژانس بيمارستان، شيك بود با كف سراميك، ديوارهاي سنگي، كاركنان اتو كشيده و تحصيل كرده و بافضايي مدرن، بادرهاي شيشه اي يا همان سكوريت كه يك جورهايي آدم را ياد سريال «پرستاران» مي انداخت، البته با كمي تفاوت! هر جا سر مي چرخوندم، كامپيوتر و مونيتور و تلفن هاي ديجيتالي و...
¤¤¤
سوم تير، چهارشنبه: «شكسته بندي»
به همراه پدرم از درچوبي و زهوار دررفته مطب شكسته بند! وارد شديم، كف مطب! را موزاييك هاي رنگ و رو رفته و قديمي پوشانده و ديوارهاي نم دار و ترك خورده مطب! پر بود از سيم، سيم هايي كه معلوم نبود از كجا مي آيند و به كجا مي روند!! يك كولر آبي مسن تر از موزاييك هاي كف مطب! هم مدام توي سروكله ي خودش مي زد تا بلكه كمي هواي خنك از خودش تراوش كند ولي دريغ از يك متر مكعب هواي خنك!
¤¤¤
درون اورژانس بيمارستان باجه اي بود كه به طور كامپيوتري (رايانه اي) به بيماران وقت مي داد و يك خانم منشي هم بود كه خيلي اهل حرف زدن و همدردي با بيماران نبود ولي با تلفن! هم خوب حرف مي زد و هم مشورت هاي تخصصي خوبي مي داد!
¤¤¤
مطب شكست بند! كه يك خانه كلنگي بود، داراي 3 اتاق بود، يك اتاق ورودي، يك اتاق انتظار و مطب اصلي هم درون آن قرار داشت. منشي انتهاي اتاق ورودي نشسته بود و بعد از درخواست پدرم روي يك تكه كاغذ كوچك كه ته مانده بسته هاي باند زخم بود، عدد «41» را نوشت و به پدرم داد، آره! شماره ما 41 بود و البته خودمنشي هم شماره ها را صدا مي كرد و در ضمن قبل از «دكتر!» نظر كارشناسي خود را به بيماران مي گفت: «پات شكسته، گچ مي خواد. بايد عكس بگيري رباط پات پيچ خورده بايد استراحت كني و...» و البته چاي هم مي برد، باند و پنبه هم مي فروخت، مسايل سياسي از جمله انتخابات رياست جمهوري را هم تحليل مي كرد، هواي همه بيماران و همراه هانشان را داشت و غم خواري مي كرد، خلاصه يك جورهايي آچار فرانسه بود!
بالاي سرمنشي (كه پسر شكسته بندهم بود و لابد دكتر» بعدي همين مطب، آخه پدرم قبلاً گفته بود كه شكسته بند فعلي جايگزين پدرش شده است، چون دكتري در اين مطب يك جورهايي موروثي است!) خطاب به بيماران با خط خوش نوشته بودند:
1- سكوت را رعايت كنيد.
2- هر وقت نوبت شما برسد، صدايتان مي كنيم، لطفاً سؤال نكنيد.
3- نوبت تلفني نداريم.
¤¤¤
براي پنجمين بار پاي من دررفته بود و خيلي درد داشتم، به همين دليل مجبور شدم به بيمارستان برم، ابتدا پيش دكتر عمومي و بعد عكس، پزشك متخصص ارتوپدي و باز هم عكس ديگري و منشي ديگري و تلفنهاي اوو... متخصص گفت: «شكسته، برات يك مچ بند فنري تجويز مي كنم،
دو ماه بايد مراعات كني، خودش به مرور زمان خوب مي شه.»
همراه پدرم به داروخانه
(كه در محوطه بيمارستان و كنار در خروجي آن بود) رفتيم و مچ بند خريدم، واي خداي من حتي اين همه دستگاه و مدرنيته و تكنولوژي هم نتوانست به من كمكي كند و من همچنان در حال تحمل دردپايم بودم كه از بيمارستان خارج شديم.
¤¤¤
شكسته بندي داروخانه هم داشت! البته اين داروخانه فقط يك كمد فلزي بود كه غير از باند، پنبه و روغن چيز ديگري نداشت. بالاخره نوبت به شماره 41 رسيد، با درد و كمك پدرم داخل اتاق شكسته بند شديم و روي تختي كه روبه روي آقاي دكتر! قرار داشت، نشستم، او بعد از معاينه هاي فني! به درستي تشخيص داد كه براي پاي من چه اتفاقي افتاده و بعد هم چشمتان روز بد نبيند، تنها جيغ من بود كه به هوا رفت و... بعد هم گفت: «هفته بعد خوب مي شي.»
درد پايم خيلي كمتر شده بود و خوشحال از در مطب شكسته بند! خارج شدم و خدا را شكر كردم.
¤¤¤
... و باز هم سنت در مقابل مدرنيته پيروز شد و در همين جا بايد از سنت عزيز تشكر كنم و بگم: «درود بر سنت!» بازهم سنت كه توانست درد مرا دوا كند! و احسنت به اين درد پا كه تقابل سنت و مدرنيته را برايم به نمايش گذاشت.
فاطمه شهريور (باران) 15 ساله - تهران

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14