(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 30 تير 1388- شماره 19415
 

سرود خياباني
يك روز ، يك خبر
دست چپ من
از اسارت تا رشادت
چند اصطلاح در بازي هاي ويدئويي بازي هاي امروز
... تا بيايي
باغ آلبالو



سرود خياباني

محمد عزيزي (نسيم)
يكي از روزهاي سال61 خبر زود توي محله پيچيد:
«قرار است از اين هفته هر سه شنبه شب در خيابان شهيد مسلم خاني دعاي توسل برگزار شود.»
همه منتظر سه شنبه بوديم. بزرگترها به فكر موكت، پرده، بلندگو، پذيرايي و... بودند، چند نفري هم كه خوش خط بودند ديوارهاي اتابك را با رنگ هايي كه به چشم مي آمد پر كرده بودند از خبر دعاي توسل.
ما هم داشتيم يك سرود حفظ مي كرديم براي آغاز مراسم:
- بچه ها وقت زيادي نداريم. سه شنبه داره مي رسه. اين شعر رو بايد سه شنبه شب از حفظ بخونيد.
در خانه دوستمان مهدي پوراسد كه هيئت برگزار مي شد، چند بار سرودمان را تمرين كرديم:
«هرگز نبايد تن به ذلت داد
هرگز نبايد ره به دشمن داد
بايد براي حفظ دين كوشيد
آيين انسان ساز اسلام اينچنين درسي به عالم داد...»
¤ ¤ ¤
سه شنبه رسيد. خيابانمان آماده مراسم اولين دعاي توسل بود. هر دو سر خيابان را بسته بودند. جلوي خانه پورپيرعلي و گوران زيراندازها را انداخته بودند.
پرده اي بخش مردانه و زنانه را جدا كرده بود. ما زودتر آمده بوديم براي كمك. همه كارهاي اوليه انجام شد و نوبت رسيد به راه اندازي بلندگو.
برق كاري كه داشت سيم ها را وصل مي كرد مرا ديد و گفت: «بيا ميكروفون را بگير و حرف بزن.» من اولش ترسيدم ولي بعد به خودم جرأت دادم و ميكروفون را محكم گرفتم و با صداي بلند گفتم: «الو... يك، دو، سه، چار... آزمايش مي كنيم...»
آن قدر بلند و تند گفتم كه ميكروفون را از دستم گرفتند و گفتند: «بسه ديگه!»
¤¤¤
شب خيابانمان پر از مهمان بود. قرآن، سرود و مراسم باصفاي دعاي توسل هفته هاي زيادي برگزار شد.
سال هاي بعد من به ياد آن سه شنبه هاي قشنگ سرودم:
«... هر سه شنبه شب توسل بود و اشك
گوشه ي چشم محل، گل بود و اشك...»
ادامه دارد

 



يك روز ، يك خبر

خوب مي دانم... خوب مي دانم اخبارهاي داغ را، اخبارهاي ولرم را، اخبارهاي سرد را. خيلي خوب باخبرم از تمام اخبارهاي گفته شده؛ از تمام اخبارهاي در حال گفته شدن و تمام خبرهاي ناگفته. اين بار مي خواهم يك خبر را خودم به گوشت برسانم. يك خبر كه نه داغ است، نه ولرم و نه سرد. يك خبر كه داغ است و ولرم و سرد. يك خبر كه بوي تازگي نمي دهد. اما تازه است. يك خبر هميشگي كه اصلا عادي نيست. اما از زور هر روز شنيدنش، برايمان عادي شده. يك خبر كه موقع شنيدنش، هر روز، هر بار و هر دفعه، بغض گلويت را مي گيرد؛ اشك در قاب چشمانت حلقه مي زند؛ گونه هايت سرخ مي شوند؛ اما تو همه اين ها را با هم فرو مي دهي. همه اين ها را در خودت مي ريزي و چشم مي دوزي و گوش فرا مي دهي به ادامه اخباري كه خودت حرف حرفش را از حفظي و كلمه كلمه اش را مي داني...
و من مي خواهم اين بار يكي از همين خبرهاي داغ سرد شده را برايت بگويم. مي خواهم بگويم از زني كه دو بچه داشت. يكي در اين دنيا و يكي ديگر در راه اين دنيا، كه هرگز به مقصدش نرسيد. مي خواهم بگويم از زني كه خدا را خوب مي شناخت. از زني كه واژه واژه قرآن برايش تقدس داشت. از زني كه پيامبر را پيروي مي كرد و به سمت حرم مقدس خدا- كعبه- سر به سجده مي نهاد. از زني كه مسلمان بود. از زني كه در يك گوشه دنيا، متولد شده بود، مثل همه. و اين گوشه دنيا مصر نام داشت. از زني كه در يك گوشه دنيا زندگي مي كرد؛ مثل همه. و اين گوشه دنيا آلمان نام داشت. از مادري كه بچه اش را دوست داشت و روزي او را به پارك برد و آن روز هم مثل خيلي از روزهاي خدا بود. يك مرد از كنارش رد شد. آن مرد مثل بقيه نبود. اما مثل خيلي ها بود. آن مرد نژاد خود را مي پرستيد. آن مرد خدا را نمي شناخت. براي آن مرد قرآن و قبله و پيامبر معني نداشت. آن مرد زن را تروريست خواند. آن مرد براي حجاب زن او را تروريست خواند. زن به رگ غيرتش برخورد. به عقايدش برخورد. به مقدساتش برخورد و به دادگاه رفت و از آن مرد شكايت كرد. دادگاه مرد را جريمه كرد. و زن از عقايد و مقدساتش دفاع كرد و رفت. روزي ديگر از همان روزهاي خدا دادستان دادگاه زن را احضار كرد. به عنوان شاهد، نه شاكي. دادستان اظهار داشت كه مجازات مرد كم است. دادستان راست مي گفت؟... و زن رفت. و زن به دادگاه رفت. اما اين بار به عنوان شاهد و به تقاضاي دادستان. آن مرد هم آن جا بود. مرد، مرد نبود. مرد، نامرد بود. در آستينش چاقو پنهان كرده بود. مرد در يك چشم به هم زدن چاقو را درآورد، به طرف زن حمله كرد و او را با 18 ضربه چاقو به شهادت رساند. بدن زن تكه تكه شده بود. و بدن بچه اي كه مسافر دنياي بي وفايي بود. و خوب شد كه بچه نيامد تا اين ظلم ها، اين نامردي ها و اين نژادپرستي ها را ببيند. زن غرق در خون شد و خون غرق در زن. شوهر زن فداكار بود. شوهر زن به طرفش رفت تا او را از دست آن مرد نامرد نجات دهد. ماموران دادگاه به شوهرش تير زدند و اين خيلي عجيب بود. شوهرش سخت زخمي شد. زن شهيد شد. فرزندش نيز. شوهرش به بيمارستان رفت. فرزند كوچك زن يتيم شد. فرزند كوچك زن بي مادر شد. او گريه كرد. او از زمانه و دنيا متنفر شد. او از ظلم متنفر شد. او سايه اش را از دست داد، و سايبانش را. او گريست...
اين خبر داغ بود. چون خون يك بي گناه معصوم در آن جريان داشت. اين خبر داغ بود چون اشك هاي گرم يك كودك يتيم در آن جريان داشت. و اين خبر داغ بود؛ چون خدا هم وقتي كه ديد آه عميقي كشيد.
و اما همه ساكت ماندند. هيچ كس لام تا كام حرفي نزد. حقوق بين الملل كنار كشيد. حقوق بشر جا زد. رسانه ها روزنامه ها به مرخصي رفتند. دولتمردان لال شدند. همه با هم عهد بستند كه داغي اين خبر را هر طور كه شده سرد جلوه دهند...
و اما... در گوشه هاي ديگر دنيا...
مردم تظاهرات كردند. مردم لباس هاي مشكي خود را به تن كرده و عزادار شدند. مردم براي شهادت يك بانوي مسلمان سياه پوشيدند. مردم براي اين همه ظلم فاحش، براي اين همه ستم هاي نژادپرستانه، براي اين همه سكوت هاي ناعادلانه و براي اين همه جورهاي نامنصفانه، ماتم گرفتند. مردم براي آن كودك بي گناه معصوم يتيم، براي آن شوهر فداكار كه به جاي آن مرد قاتل نژادپرست، به جرم دفاع از زنش و به جرم دفاع از حق، تير خورد، گريستند. مردم براي اين همه بي تفاوتي خون گريه كردند. مردم براي اين همه بي عدالتي به خيابان ها ريختند و به خشم آمدند. مردم براي دفاع از جايگاه انسان و انسانيت فرياد برآوردند...
و اين خبر داغ بود. يك خبر داغ كه بوي تازگي نمي داد. يك خبر كه هميشگي بود. يك خبر كه خدا هم وقتي شنيد، آه كشيد...
زهره موحدي، 15 ساله از قم

 



دست چپ من

دلم مي خواهد دوباره شروع كنم به نوشتن. مدتي است به دستم استراحت داده ام. ولي انگار اين فراغت بي وقت، بشتر شبيه خواب غفلت است؛ تا استراحت. دلم مي خواهد از دستم بگويم. او كه مرا ياري مي كند. دست چپ من كه وقت خستگي، گوشه چهارمين انگشتش سرخ مي شود و تاول مي زند. دستي كه توي مدرسه به خاطر چپ بودنش جاي آرام و قرار ندارد. صندلي ندارد؛ و هميشه بايد وجبي از ميز كناري را عاريت بگيرد. بيچاره براي نوشتن چقدركج مي شود! دستي كه به درد خطاطي و نقاشي مي خورد و من اصلاً دست حسابش نمي كنم. دستي كه اگر نباشد، قنوتم ناقص مي ماند و ساعتم بي كاشانه؛ و كتابم تخت گرم و نرم خود را از دست مي دهد.
دست چپ من، نماينده دل و عقل و زبان من است. هم نامه مي نويسد، هم خاطره و هم امروز دوباره به مدرسه سلام مي كند.
من، دستم را دوست دارم. با همه دردسرهايي كه برايش كشيده ام!
زهرا قدوسي زاده / 14 ساله / قم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



از اسارت تا رشادت

اگر شما هم پيگير اخبار و رخدادهاي جهان و كشور خودمان باشيد حتما مطلع هستيد كه در دي ماه سال 1385 پنج نفر از ديپلمات هاي كشورمان به دليل اتهامات ساختگي در بند اسارت غربي ها بوده اند كه به لطف خداوند و تلاش بي وقفه وزارت امورخارجه كشور اين پنج نفر پس از سه سال دوري از خانه پدري و مرز و بوم هميشه پيروز دوباره به آغوش گرم خانواده هايشان بازگشتند و اين حاصل سي ماه تلاش و كوشش وزارت امورخارجه است، كه يك خسته نباشيد گرم از طرف ملت به آن ها دل گرمي مي بخشد و يك تبريك غرورآفرين تقديم به ديپلمات هاي كشورمان عرض مي نماييم.
از اين هم غافل نباشيم كه اين بازگشت پرغرور در كارنامه سياسي آمريكا لكه اي تيره به چشم مي خورد چرا كه اين عمل آن ها يعني ساختن اتهامات و نسبت دادن آن ها به ديگر افراد و دستگيري آن ها به اتهام ساختگي، به منزله لغو مقررات سياسي بين المللي مي باشد.
حالا با اين اوضاع آمريكا چگونه مي خواهد كارنامه سياسي خود را در سازمان هاي مربوطه آشكار سازد؟
يلدا خداداد (فانوس)

 



چند اصطلاح در بازي هاي ويدئويي بازي هاي امروز

بازي اول شخص: اگر در بازي شما شديد آن كاركتر و اگر او ترسيد شما هم ترسيديد يعني بازي اول شخص است. مثال بازي هاي ماشيني كه با زدن دكمه شما مي شويد راننده و فرمان را مي بينيد.
بازي سوم شخص: اگر در بازي شما هدايت و رهبري را برعهده داشتيد يعني شما سوم شخص بازي مي كنيد مثل بازي هاي ماشيني آن هنگام كه شما فقط ماشين را مي بينيد.
بازي هاي آنلاين: بازي هايي كه گروهي در اينترنت انجام مي شود. و خود دستگاه هاي جديد مثل ايكس باكس 360 يا وي يا پلي استيشن 3 مجهز به وصل شدن به اينترنت اند.
EA : نام شركتي معروف كه بازي هاي رايانه اي را مي سازد.
E3: كنفرانسي است كه در آن ميان شركت هاي بازي سازي داد و ستد مالي و اطلاعاتي مي شود.
كاركتر: شخصيتي كه در بازي است و شما هدايت آن را برعهده داريد.
ماريو: نام كاركتر معروفي كه در بازي هاي آتاري در زمان هاي قديم بازي مي شد و همين بازي باعث شد شركت آتاري معروف بشود. الان هم جزء بازي هاي پر مخاطب كنسول وي مي باشد. ماريو در ايران به قارچ خور يا لوله كش سيبيلو معروف است. بازي جديدي كه از ماريو شركت نينتندو مي خواهد بسازد سوپر ماريو گالاكسي 2مي باشد.
ايكس باكس 360: نام دستگاهي كه بازي هاي ويدئويي را مي خواند و شركت مايكروسافت سازنده آن است.
پلي استيشن: كه به اختصار پي اس ناميده مي شود و 3 شماره آن ساخته شده است ، و بازي هاي ويدئويي را مي خواند. شركت سوني سازنده آن است.
وي: نام دستگاهي ديگر كه بازي هاي ويدئويي را مي خواند سازنده شركت نيتندو مي باشد.
پي اس پي: معروف به پلي استيشن همراه و سازنده آن شركت سوني مي باشد.
سگا: شركتي كه بازي هاي رايانه اي و سخت افزاري را توليد مي كند و بازي معروف سونيك از اين شركت مي باشد.
سونيك: نام جوجه تيغي كه شركت سگا را به معروفيت رساند. سونيك يك جوجه خاردار مي باشد. (براي بازي هاي المپيك بازي با همراهي سونيك و ماريو ساخته شد كه بازي هاي ورزشي بود و در المپيك 2008 مي گذشت.)
پي سي: همان كامپيوتر مي باشد. يعني اگر گفتند بازي براي پي سي مي باشد يعني بازي رايانه اي است.
دي اس: از شركت نينتندو مي باشد و در واقع نينتندو همراه مي باشد مانندپي اس پي.
كونامي: نام شركتي كه بازي رايانه اي مي سازد.
يوبي سافت: نام شركتي كه بازي هاي رايانه اي مي سازد.
ايسرا: نظام جديدي كه بنياد ملي بازي هاي رايانه اي ايران براي بازي هاي ويدئويي تنظيم كرده است.
اين نظام به صورت +3 +7، +12+15+18+25 سال تقسيم بندي مي شوند.
كپي رايت: متأسفانه اين قانون در كشور ما رعايت نمي شود اين قانون يعني اينكه اگر شركتي سي دي (مثلا سي دي بازي) توليد مي كند كسي حق ندارد بدون اجازه از آن رايت كند و استفاده كند. فتواهاي زيادي هم داده شده است و اين عمل را دزدي ناميده اند. اگر حق كپي رايت رعايت شود بازي هاي ايراني با رشد بيشتر و سريع تري به راه بازي سازي اسلامي و فرهنگي خود گام برمي دارند. در ضمن بعضي از بازي هاي ويدئويي روي دي وي دي و چيزي به نام بلوري ثبت شده اند كه كار رايت را سخت و غيرقابل انجام كرده است.
نكته1: وقتي بازي توليد مي شود مانده است كه شركت ناشر يا توليدكننده آن بازي را براي كدام كنسول درست كند مثلاً براي
پلي استيشن يا وي يا ايكس باكس 360 يا رايانه و يا سيستم عامل ويندوز يا دي اس يا پي اس پي يا سيستم عامل هاي ديگر يا براي گوشي هاي همراه يا حتي براي همه آنها.
نكته2: فرق بين كنسول ايكس باكس 360 و پلي استيشن و وي در تفاوت عددي گرافيك مي باشد. تقريباً گرافيك پلي استيشن و ايكس باكس به يكديگر نزديك است و اين يعني بازي هايي با گرافيك كاملاً عالي و همه پسند اما وي گرافيك پاييني دارد. خود اين شركت گفته است كه همه چيز گرافيك نيست و ما بيشتر روي بازي هاي خانوادگي فكر مي كنيم.
در واقع چنين نيز است بيشتر بازي هاي وي براي تمام سنين انتخاب شده است. اما بازي هاي پي اس يا ايكس باكس360 اين طوري نبوده و بازي هايي با محيط هاي ترسناك و تاريك و متأسفانه زننده بوده است.
وحيد بلندي روشن

 



... تا بيايي

از پشت تمام پنجره ها نگاه مي كنم ات. شبيه باران پر از غم مي شوم. بر شيشه سرد تمام پنجره ها«ها» مي كنم. خورشيد غروب مي كند و تو تنها عابر خيابان هاي خالي مي شوي. پر از بهت و تماشا مي شوم. تصوير خود را مي بازم و با باران يكي مي شوم. مي بارم آنقدر كه خيس شوي؛ خيس از نگاههاي پربغض من... مي بارم آنقدر كه بيايي!
بذار باور كنم هستي
نمي توني بفهمي
دلم اندازه عمق چشات تنگ و شكسته است
كه هر وقت خواستم از چشمات جوابي
تو گفتي بگذرم
حالا گرد و غبار بي صدايي
ميون حنجره ام آروم نشسته است
شبيه هر سه شنبه
پر از تكرار تلخي
دارم حس مي كنم بازم كه رفتي
من از شب هاي تاريك تو مي ترسم
بذار باور كنم هستي
اگر خسته، اگر تنها، اگر غمگين
هنوزم بين بغض اولين روزم نشستي....

ياسمن رضائيان
17 ساله از تهران
عضو تيم ادبي وهنري مدرسه

 



باغ آلبالو

اصلي ترين دليل من براي معرفي يك اثر كلاسيك علاقه زيادي است كه به اين گونه آثار دارم، بنابراين تصميم گرفتم تعدادي از داستان هاي مورد علاقه ام را، كه فكر مي كنم براي نويسندگان مدرسه نيز مفيد است، به دوستان عزيزم معرفي كنم، به هر حال يكي از دلايل خوب نوشتن، خوب خواندن است:
باغ آلبالو
نويسنده: آنتوان چخوف
باغ آلبالو از آثار ادبي بزرگ ادبيات كلاسيك و سبك ادبيات نمايشي است، كتابي كه شايد كمتر كسي به طنز تلخ نهفته در كلام چخوف و اين اثر پي مي برد، هر چند كه زيبايي ها و ظرافت هاي زبان روسي (و اصولاً هر زبان ديگري) چندان در ترجمه قابل انتقال به زبان فارسي نيست ولي با اين وجود باغ آلبالو اثري زيباست.
چخوف در جايي گفته است: «نمي فهمم چرا همگي برآنند كه نمايشنامه مرا اثري تراژدي بنامند، در حالي كه من يك كمدي نوشته ام. همه اصرار دارند مرا نويسنده اي غمگين و محزون بپندارند، حال آن كه من زندگي را به صورت واقعي آن وصف مي كنم، حاضرم شرط ببندم كه هيچ كس نمايشنامه هاي مرا با دقت نخوانده است.»
باغ آلبالو داستان زني متمول و بسيار ولخرج است كه بعد از چندين سال به باغ آلبالو، كه باغي موروثي و ارزشمند است كه حتي كودكي خود را نيز در آن به سر برده است، باز مي گردد، اين باغ به علت بدهي كه آنها به بانك دارند، در معرض حراج است، كه در پايان داستان، علي رغم سعي بعضي از شخصيت هاي داستان، اين باغ به حراج گذاشته مي شود.
دراين داستان با شخصيت هاي متعددي رو به رو هستيم كه هر يك خصوصيات متفاوت و گاه جالبي دارند، اين داستان پر از كش و قوس و تضاد و تعارض ميان شخصيت ها ست و البته در لابه لاي اثر جلوه هاي نامأنوسي از فرهنگ روسيه ديده مي شود. مطمئناً اگر اين اثر را با دقت بخوانيد، از آن لذت خواهيد برد.
كوتاه از زندگي چخوف:
آنتوان پاولويچ چخوف در سال 1860 در روسيه و در خانواده اي با چهار پسر ديگر به دنيا آمد. او در سال 1879 تحصيلات خود را در دانشكده پزشكي مسكو شروع كرد و در پايان تحصيلات خود به طور حرفه اي نويسنده شد. او در داستان هايش، در مواردي به ايران دوره قاجار اشاره كرده و در داستاني به نام «شير و خورشيد» كاملاً به ايران پرداخته است. چخوف سرانجام در چهل و چهارسالگي و در حالي كه يكي از مشهورترين پزشكان و نويسندگان روسيه بود، در آلمان براثر بيماري سل درگذشت.
فاطمه شهريور (باران)
عضو تيم ادبي
و هنري مدرسه

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14