(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


یکشنبه 28 تير 1388- شماره 19414
 

سينماي ايران و راه هاي پيش رو گذر از دوران گذار
نامه اي به محسن مخملباف در منجلاب اجانب
به مناسبت نخستين سال درگذشت خسرو شكيبايي مدرس سينماي ايران
حضور رئيس جمهور پاكستان در تشييع جنازه امام به روايت كاسبي
كوچكان
كودك و فرشته آبان اكران مي شود
انواع فيلم ديني سينماي ديني، ممكن يا غيرممكن؟ - 4



سينماي ايران و راه هاي پيش رو گذر از دوران گذار

آرش فهيم
سينماي ايران، در 4 سال اخير، داراي وضعيتي بوده است كه مي توان از آن به عنوان «دوران گذار» ياد كرد؛ «دوران گذار» معمولا به يك مقطع زماني اطلاق مي شود كه متصل كننده دو دوره متفاوت است؛ زماني كه در آن يك جامعه، يك ساختار يا يك شي ء خاص، به تدريج پوست مي اندازد و متحول مي شود. سينماي ايران هم از سال 84 تا همين امروز، به نوعي، در حال پوست انداختن بوده است و براي اينكه به جايگاه والاتري برسد، نيازمند به فعل و انفعالاتي است تا هر چه زودتر از اين دوره بگذرد. دولت نهم كه ترسيم كننده اين دوره سينماي ايران محسوب مي شود، ميراث دار يك دستگاه سينمايي رو به موت بود. بنابر اين مهم ترين رسالتي كه بر عهده مديران فرهنگي و سينمايي اين دولت قرار داشت، ابتدا ممانعت از مرگ و دفن آن و سپس احيا و زنده كردن آن بود. در اين راستا اقداماتي انجام شد: تلاش براي جلوگيري از تعطيلي سالن هاي سينما - كه در اثر دوري مردم بر سينما تحميل شده بود - و به جاي آن بازسازي و نوسازي سالن ها، احياي اقتصادي سينما، اقدام براي آشتي دادن مردم با سينما از طريق ايجاد امنيت اخلاقي و رواني براي خانواده ها، زنده كردن ژانرهاي فراموش شده و مظلوم كه مهم ترين آنها، سينماي دفاع مقدس است و سعي براي پاك كردن سينما از فيلم هاي ناسالم اخلاقي و سياسي كه البته توفيق نسبي داشت. اين كارها باعث شدند كه سينماي ايران هم اكنون در يك وضعيت برزخي قرار گيرد؛ نجات از جهنم، انتظار براي رسيدن به بهشت. به اين معني كه با اجراي سياست ها و برنامه هايي، كه برخي از آنها ذكر شد، سينماي كشورمان از خطر مرگ فاصله گرفته است، اما هنوز به آن پويايي و جريان سازي مورد انتظار نرسيده است. در 4 سال گذشته، سينماي ايران به نقاط قابل تقديري رسيده است، اما هنوز نقص ها و كمبودهايي هم وجود دارد. از جمله اين نقص ها عبارتند از: 1- غالب بودن سينماي تجاري: آنچه به عنوان سينماي تجاري يا اسامي مترادف ديگري چون گيشه اي، عامه پسند، سرگرم كننده و... شناخته مي شود هنوز هم جريان حاكم و غالب بر سينماي ايران است.
هر چند اين گروه از آثار، در طول 4 سال گذشته شرافتمندانه تر شده اند و رويكردي انساني و اخلاقي يافته اند و ضمن سرگرم كردن تماشاگر، پيام هايي را هم ارائه نموده اند.
2- سينماي ارزشي، با اينكه از انزوايي كه در دوران دولت اصلاحات دچار شده بود خارج شده ، اما آن طور كه بايسته و شايسته است، وارد ميدان نشده ، مثلا در نوبت اكران همين روزها، هيچ فيلم ارزشي ديده نمي شود. بايد طوري برنامه ريزي شود كه در هر نوبت اكران، حداقل يك فيلم كه از نظر فرهنگي و ارزشي قابل تأمل است ديده شود.
3- كمرنگ بودن مضامين آرمانگرا: مضاميني چون عدالتخواهي، نقد و اعتراض به سرمايه داري، به چالش كشيدن ساختارها و احزاب ناسالم سياسي، القاي تفكر ضد آمريكايي و استعمار ستيز، تقبيح اشرافيت و تجمل گرايي و بيان آمال و مطالبات طبقات محروم، مفاهيمي هستند كه مي توان از آنها به عنوان مضامين آرمانگرا ياد كرد. اين مضامين كه در پيام امام خميني (ره) به هنرمندان در سال 67 بر آن تاكيد شده است در دوران رياست جمهوري خاتمي، در سينماي ايران سركوب مي شد و مسئولان دولتي وقت، با مواجهه با چنين مضاميني لرزه بر اندامشان مي افتاد. در دوران گذار سينما، البته چنين برخورد نشده، اما براي پررنگ تر شدن اين مضامين در سينما، اقدام ايجابي چنداني صورت نگرفت.
4- انفعال سينماي ايران در عرصه بين الملل: خوشبختانه در 4 سال اخير، تعداد فيلم هايي كه به جشنواره هاي خارجي مي رفتند و تصويري غيرواقعي و سياه از كشور عزيزمان ارائه مي دادند بسيار اندك شد. اما آثاري هم كه بتوانند بيان كننده مواضع صلح طلبانه و عدالتخواهانه جمهوري اسلامي ايران در جهان باشند نيز بسيار كم بود؛ به جز يكي دو مورد. اين در حالي است كه در اطراف ما، طي سال هاي اخير اتفاقات فراواني رخ داده است كه جا دارد سينماي ما به آن بپردازد؛ حمله آمريكا به عراق، افغانستان و پاكستان و كشتار ميليوني انسان هاي غير نظامي در اين كشورها، جنگ 33 روزه رژيم صهيونيستي و لبنان، جنگ 22 روزه غزه و... همه حوادثي هستند كه سينماي ايران به عنوان يك دستگاه سينمايي مستقل، بايد به آنها بپردازد. در واقع، فيلم هايي كه از ايران، در كشورهاي ديگر حضور مي يابند، بايد سفير شايسته اي براي كشورمان باشند. علاوه بر اين، نمايش فيلم هاي ايراني، نبايد به جشنواره محدود شود، بلكه بايد در سينماهاي كشورهاي گوناگون به اكران عمومي در بيايند. با اين اوصاف سينماي ايران براي ارتقاي جايگاه خودش، ضمن حفظ و استمرار برنامه ها و اقدامات مثبت 4 سال گذشته - كه موجب احياي سينما شد - بايد براي رفع نقص هاي موجود - كه برخي از آنها تشريح شد- برنامه ريزي و تلاش كند. بدون شك براي دست يابي به اين مهم، به ساختار هاي جديدتر و سياستگذاري هاي پوياتر و موثرتري نياز است.

 



نامه اي به محسن مخملباف در منجلاب اجانب

اميرحسين فردي
پارسال وقتي همكارانم در تحريريه كيهان بچه ها، عكس تو را كه در جشنواره كن انداخته بودي نشانم دادند، اول نشناختمت، بعد هم كه شناختم، خنده ام گرفت و بي اختيار به پشتي صندلي تكيه دادم و بهشان گفتم: «ا... اين كه محسن خودمان است، چرا اين ريختي شده؟» پاپيوني به قاعده گندگي يك مشت چسبانده بودي بيخ سيبك گلويت! اول فكر كردم مي خواهي در يك فيلم كمدي فرانسوي بازي كني كه آن قدر خنده دار شدي، مثلاً مثل مرحوم لوئي دوفونس. اما ديدم، نه خيلي خودت را گرفته اي و اصلاً دوست نداري مضحك و خنده دار باشي، سخت به دنبال تشخص و ابهت هستي. راستش، آن كت و شلوار مشكي، پيراهن سفيد و پاپيون سياه، به تنت زار مي زدند، شده بودي عين آن داماد دهاتي هايي كه شب عروسي ناچار كراوات مي زنند و موقع راه رفتن دست راستشان با پاي راستشان بالا مي آيد و دست چپشان با پاي چپ و موجب خنده و انبساط خاطر خانم ها و آقايان مي شوند. تو هم يك همچين موجودي شده بودي، مضحك قلموي قابل ترحم!
ظاهراً در حاشيه آن جشنواره جسارت هايي عليه ملت ايران كرده بودي، مثلاً اين كه مردم ايران خواب هايشان هم ايدئولوژيك است، آنها عقب مانده هستند و از اين قسم پرت و پلاها كه به قول معروف مرغ پخته روي برنج هم از اين افاضات بامزه تو خنده اش مي گيرد. ياد حرفي افتادم كه پس از يك شب خوابيدن در خانه ما اين طرف و آن طرف گفته بودي كه تو خانه فلاني موقع خوابيدن بايد نوك دماغ آدم رو به سقف اتاق باشد. واقعاً اين جوري بود كه تو رفتي اين طرف و آن طرف چو انداختي و به گوش من هم رسيد؟ خوب است اين را هم بشنوي كه هنوز هم بوي گند آن كفش هاي پت و پهن كهنه و جوراب هاي پاره پوره و كثيفت كه ماه به ماه نمي شستي، توي خانه ما مانده است. مثل اين كه اصلاً مشرب تو اين است كه پشت سر ميزبان بروي حرف بزني و لودگي كني. كاري كه الان داري با ملت ايران مي كني و تصويري وارونه و مشوه، از اين ملت رشيد و نجيب به چپاولگران و آدم كشان غربي مي دهي. مگر نه اين كه تو با پول و امكانات همين مردمي كه حالا بدشان را مي گويي به همه چيز رسيدي؟ جوانمردي و لوطي گري هم خوب چيزي است كه تو خيلي از آنها بي بهره اي. شايد بگويي كه من به خاطر همين مردم دست به آژان كشي زدم و افتادم زندان شاه و لقب چريك نوجوان را بهم دادند، حالا اين حق من است كه از مردم طلب كار باشم. محسن، خودت را گول نزن، فريب حرف هاي بامزه خودت را نخور. يادت هست مي گفتي: من مثل يك اسب درشگه اي هستم كه از دو طرف بغل چشم هايش را گرفته اند تا فقط جلوي رويش را ببيند و راهش را برود. تو واقعاً همين طور شدي، افسارت را دادي به دست درشگه چي، تا شلاق به كپل هايت بزند و تو را هر جا خواست ببرد. مسافر كشي كند و تو دلت به اين خوش باشد كه بدون توجه به اطرافت داري مي تازي و به اهدافت نزديك مي شوي! كدام هدف؟ آخر سر كه كمرت تاب برداشت، درشگه چي بازت مي كند و مي اندازدت جلوي سگ ها.
بگذريم. خيلي حرف ها دارم كه اگر لازم شد مي زنم. گفتم كه همكارانم عكس پاپيون دارت را نشانم دادند تا من عصباني بشوم، امانه تنها عصباني نشدم، بلكه خنده ام هم گرفت. مي داني چرا؟ براي اين كه هيچ وقت نتوانستم تو را جدي بگيرم، چه آن زمان كه جماعتي پشت سرت راه مي افتادند و هي برادر مخملباف، برادر مخملباف بهت مي گفتند، و نه حالا كه شده اي موسيو مخملباف. تو هيچ كدام از اين ها نيستي، تو فقط محسني، محسن مخملباف. با تمام جيغ و دادهايت، اين در و آن در زدن هايت، آوارگي هايت، در به دري هايت، تو همان يهودي سرگرداني هستي كه ناگزير بايد به ارض موعودت بروي و كنار دست قصابان اسرائيلي پادويي كني و برايشان حرف هاي بامزه بزني و يا به تعبير ضد انقلابيون سلف، محمل ببافي، چيزي بالاتر اين نيستي. من نمي دانم تو اين همه كينه را از كجا آوردي، نه كه حالا اين طور باشي، اوائل دهه 60 هم، همين بودي. يادت هست آن خانواده باغبان را كه گوشه حياط حوزه هنري زندگي مي كردند، چه طور از آنجا بيرون ريختي و هيچ از خودت نپرسيدي كه آنها چه وضعي خواهند داشت، چه بر سرشان مي آيد؟ جرمشان چه بود؟ كجا رفتند، چه شدند؟ و يا با موتور تو خيابان هاي تهران راه مي افتادي تا عناصر فراري سازمان مجاهدين خلق را شناسايي و معرفي كني، مي گفتي من تو زندان با اين ها بودم و مي شناسمشان. شده بودي شكارچي گراز. دنبال مسعود رجوي مي گشتي، حالا خوب تو فرانسه به هم رسيديد! بازي روزگار را مي بيني؟ تو و مسعود رجوي، به هم پيوند خورديد! آن هم احتمالاً تو پاريس! فكرش را مي كردي؟ كارت به اينجاها بكشد؟ رجوي كه هيچ، تو حيثيتت را با سلطنت طلب ها، چريك هاي فدايي زهوار در رفته، همجنس بازها، قوادها، دزدهاي فراري از ايران، گره زدي، تو فكر مي كني مخالفان انقلاب اسلامي غير از اين ها هستند؟ تو وسط اين آدم هاي عوضي چه كار مي كني؟ جاي تو آنجاست؟ راستي از ابوالحسن خان بني صدر چه خبر، بد نيست با مسعود رجوي سري هم به آن رئيس جمهور سابق و ناكام بزنيد، عصرانه اي، شامي، چيزي، هر چه باشد هر سه نفر غريب هستيد و جيره خوار اجنبي و خائن به ملت خودتان. اگر چه تو حسابت از آن دو نفر جداست، تو بيشتر قابل ترحم هستي تا نفرت، آنها با هوش تر و خبيث تر از تو هستند، تو درصد بلاهتت از آنها بيشتر است. يك زماني پاريس پاتوق شخصيت هاي خوشنام و انقلابيون موجه، مثل فرانتس فانون و دكتر شريعتي و از اين دست آدم ها بود، حالا شده محل نگه داري حشرات موذي و بيماري زا. حواست باشد كه پرزيدنت زپرتي سابق يادش نيايد كه تو چه بلايي سر مشاورش، موسوي گرمارودي آوردي و آبرويش را در روزنامه ها بردي، جرمش هم فقط مشاور بودنش بود. همين! آخر تو آن موقع هنوز برادر مخملباف بودي و خانه تكاني روحي و از اين شامورتي بازي ها نكرده بودي. خلاصه حواست جمع باشد، تو پيش آنها هنوز چريك نوجواني.
چند هفته پيش، يكي از روزنامه ها عكس حسين قدياني را انداخته بودند كه سرش باندپيچي شده بود. حسين، پسر اكبر شهيد اكبر قدياني. تو او را خوب مي شناختي، بعد از شهادتش دوتايي برايش مطلبي در همين روزنامه كيهان نوشتيم.همان طور كه شهيد حسن جعفربيگلو و شهيد حبيب غني پور را مي شناختي. اگر يادت باشد وقتي حسين به دنيا آمد شهيد اكبر در حوزه چه قدر خوشحالي كرد. شيريني داد. بعد هم رفت جبهه و شهيد شد. حالا پسر او را طرفداران همان كسي كه نمايندگي اش را در فرانسه يدك مي كشي، مضروب كرده اند. البته مي دانم كه براي تو مهم نيست، براي اين كه از آن طرفي خانه تكاني روحي كرده اي. باز هم فرزندان اصيل اين ملت را مي كشند. خانه خدا را به آتش مي كشند، دروغ مي گويند گردن كلفتي مي كنند، قانون را قبول نمي كنند، در خيابان هاي تهران عربده كشي مي كنند و دقيقا مثل رفتار آن پرزيدنت ناكام و چريك هميشه در حجله! البته، خيلي مهم نيست. اين انقلاب از جنس اقيانوس است كه هراز چندگاهي اجساد متعفن، مردار و خس و خاشاك ها را به ساحل مي ريزد. اين انقلاب و اين ملت، نجاست و پلشتي را برنمي تابند، مدام درحال بازسازي و پاك سازي خود هستند.... و اما چند هفته پيش رفته بودي پارلمان اروپا و محمل بافته بودي. گفته اي كه تو نماينده ملت ايراني و از طرف آنها حرف مي زني، آقاپسر! اين نمايندگي را كي به تو داده؟ بازهم دستخوش توهم شده اي و ياوه مي بافي و به مردم ايران توهين مي كني. داري از آن حرف هاي بامزه مي زني. بله، بخشي از مردم به نتيجه انتخابات اعتراض داشتند، خواسته و يا ناخواسته در تهران پايشان به چند خيابان كشيده شد، نامزد ناكام با كمك رسانه هاي دشمن بر آتش كينه دميدند و برادركشي راه انداختند، اما همين كه درصد بالايي از همان جمعيت معترض، متوجه شدند كه پاي اجنبي در ميان است و بوي توطئه از ديگ پلو انگليسي ها بلند مي شود، هوشيارانه دست از اعتراض كشيدند و همه چيز را به قانون واگذار كردند. تو فكر كردي همه آن معترضين برانداز بودند! زبانت را گاز بگير بچه! آنها فقط فريب تبليغات شيطاني را خوردند. بسياري از آنها پاره تن اين ملت و عزيزان اين نظام هستند، جوانان پراحساسي اند كه داشتند اعتراض مي كردند، اما آنها وطن فروش نبودند و نيستند، حاضر نمي شوند نوكر بيگانه باشند. مرافعه اي بود كه پيش آمد و تمام شد تو ديگر نمي خواهد گلويت را جر بدهي. تو هنوز ملت ايران را نشناختي. چون فكر مي كني فاميلت مخملباف است، پس مي تواني انقلاب مخملي در ايران راه بياندازي! همان انقلاب مخملي كه در قالب خانه تكاني روحي در خودت راه انداختي آبرو را خوردي و غيرت را قي كردي! مي نشيني جلوي دوربين هاي تلويزيون، ادا در مي آوري، يك بار با دو دستت جلوي دهانت را مي گيري، بعد جلوي چشمهايت، بعد گوش هايت، بعد... اين مسخره بازي ها چي است كه مي كني، حركاتت من را ياد داستان عنتري كه لوطي اش مرد انداخت، چقدر بهت مي دهند كه آن طور روي دست هايت راه مي روي، پشتك مي زني وجاي دوست و دشمن را نشان مي دهي؟ بگذار آخر سر حرف دلم را بزنم، من نمي توانم از تو متنفر باشم، ما با هم رفيق بوديم، نان و نمك خورديم، به خودت دقت كن، به صورتت نگاه كن. هنوز اندوه لابه لاي خطوط چهره ات موج مي زند. تو غمگيني، هميشه غمگيني و من دوست ندارم تو را اين طور ببينم. اين دادوفريادها را هم به حساب برادر بزرگتري بگذار كه از رفتار برادر كوچك ترش دل شكسته و عصباني است. اين طور پل ها را پشت سرت خراب نكن، برگرد بيا و دلخوري هايت را هم با خودت بيار، تو فرزند اين ملتي، اگرچه لجوج و يكدنده اي. با اين حال دل به اجنبي نبند، بيا و به ملت خودت ملحق شو.

 



به مناسبت نخستين سال درگذشت خسرو شكيبايي مدرس سينماي ايران

مهدي نادري
يك سال از درگذشت خسرو شكيبايي گذشت . بازيگر محبوب و محجوبي كه رفتنش داغ سنگيني را بردل دوستداران سيينما و هنرمندان اين عرصه به جا گذاشت. به مناسبت سالگرد درگذشت اين بازيگر ارزنده خاطرات و نظرات برخي از هنرمندان و صاحب نظران اين عرصه تقديم مي شود.
الگو برداري از رهبر انقلاب
كارگردان مجموعه تلويزيوني شهيد مدرس هم سال گذشته پس از درگذشت شكيبايي خاطره جالبي از او روايت كرد . هوشنگ توكلي با حضور در برنامه اي تلويزيوني گفت: شكيبايي براي ايفاي نقش شهيد مدرس، الگوي يك روحاني خستگي ناپذير را در ذهن داشت و به من گفت كه با اين ديدگاه، مقام معظم رهبري كه رييس جمهور وقت بود را الگوي خود قرار داده است. شكيبايي نقش مدرس را 6 ماه تمرين كرد.
شكيبايي ، 15 خرداد ، انقلاب
يكي از خاطرات شكيبايي از دوران جواني اش حضور در قيام خونين 15 خرداد سال 1342 بود. آنچه در پي مي آيد روايت حضور شكيبايي در اين اتفاق تاريخي است:
شكيبايي قيام پانزدهم خرداد 1342 را به خوبي به ياد داشت كه اثر غريبي بر وي گذارد. او به خاطر مي آورد كه همراه مادرش به محله قديمي خودشان بازگشته بودند و درماه محرم و صفر به هيئت نوباوگان قنات آباد كمك مي كردند كه تمام دسته هاي عزاداري تهران آن روزگار را مي شناختند. روز عاشوراي آن سال ، دسته هاي بزرگي در بازار تهران به عزاداري مشغول بودند ، حاج سيد علي اكبر ناظم مداح كه از عاشقان امام حسين (ع) بود ، روي چارپايه اي ايستاده بود كه به انتهاي صف خبر رسيد، علم و كتل برروي زمين افتاده است. حاج علي اكبر ناظم را در بغل گرفته و برده بودند. هركس به طرفي مي دويد . خسرو به محلي كه حاج علي اكبر را برده بودند ، رفت و سر از سبزه ميدان درآورد. همه جا شلوغ بود و وحشت همه را فرا گرفته بود. مردم عزادار به سر و روي خود گل ماليده بودند. پدري بچه اش را گم كرده بود و بچه اي پدرش را . خسرو به طرف ميدان ارك دويد كه متوجه يك ريوي ارتشي شد كه به سرعت از بالاي ميدان ، سمت دادگستري جلو مي آمد. ساعت 2 بعد از ظهر بود و «ريو» درست جايي توقف كرد كه خسرو از سيزده تا هجده سالگي ، روزهاي بي كاري اش را آن جا مي ايستاد و به هنرمنداني كه از اداره راديو بيرون مي آمدند ، سلام و اظهار ادب مي كرد. اما آن روز نيمه خرداد به كلي با آن روزهاي ديگر تفاوت داشت و همين تفاوت بود كه به كلي خسرو را به هم ريخت.
شكيبايي حيران و سرگردان ، آن روزها را به ياد مي آورد كه جمعيتي با فرياد «يا مرگ يا خميني» از كنارش مي گذشتند . او خود را قاطي جمعيت كرد كه سربازان هجوم آوردند ، با مادر و دوستان هم محله اش به طرف خانه شتافتند، در راه جواد آقا(دوست ديرين خانوادگيشان) را ديد كه تير خورده بود و همان روز در بيمارستان سينا از شدت خونريزي فوت كرد. در مسيرش و در ايستگاه سيد نصرالدين ، پيش چشمان او ، به دو نفر شليك شد و ديد كه كلانتري را تخليه كرده و بر در دولته اي آن قفل زده اند. به بازارچه قنات آباد رسيد كه مردم مشغول شكستن تابلوي نئون بانك كارگشايي بودند. او هم سنگي برداشت و پرت كرد كه 5 متر آن طرفتر افتاد. او كه پدر فقيدش ، زماني سرگرد شهرباني بود ، باور نمي كرد كه ارتشي ها ، به طرف مردم شليك كنند. سربازها روبروي بازارچه رسيدند و اسلحه شان را به طرف مردم گرفتند . جمعيت به داخل بازارچه گريخت و پراكنده شد. خسرو داخل خرت و پرت هاي يك شعبه يخي پناه گرفت و اصابت چند گلوله را روي چوب هاي بالاي سرش احساس كرد. جواني از هم محله اي هايش به نام محمد دستش را كشيد تا به محل امن تري ببرد كه ناگهان احساس كرد دستش داغ شده است. بيرون كه دويدند ، محمد فرياد كشيد «محمود(اسم غير شناسنامه اي خسرو شكيبايي) سياه تير خورده»
احساس كرد كه آستينش عرق كرده و به دستش چسبيده است. نگاهي به دستش كرد ، اثري از گلوله نديد . فهميد وقتي محمد دستش را كشيده ، دستش به ميخي گير كرده و خراش برداشته است! قدري آن طرف تر ، دو خواهر پرستار را ديد كه به كمك مردم شتافته بودند و در وسط كوچه شنيد كه مهدي بادبادكي را كشته اند. مهدي بادبادكي ، مرد لاغر اندامي بود كه دكان رفوگري داشت و وقتي راه مي رفت ،
مي گفتند مواظب خودش است كه نشكند!! شايع شده بود كه او را در ميدان اعدام از داخل هليكوپتر با تير زده اند. جواني هم بود كه براي اثبات كشته شدن مهدي بادبادكي انگشتش را نشان مي داد و چيزي را كه روي آن بود ، فرياد مي زد « اين هم مغزش» . زن ها جيغ مي زدند و فريادشان به آسمان بود.
در آن ايام خسرو 18 سال داشت و در كلاس يازده شبانه درس مي خواند...
همه اينها را خسرو شكيبايي آنچنان با آب و تاب تعريف مي كند كه انگار خود آدم در آن صحنه ها حضور دارد و همه وقايع را با چشم خودش نظاره مي كند. ماجراي حضور خسرو شكيبايي در حوادث 15 خرداد 1342 به قول خودش ، پايه و بنياد بخشي از شخصيت و منش او را تشكيل مي داد و شايد هم ريشه هاي همان هويت مندي پايدار و اصيلش را.
شايد از همين رو بود كه علنا مي گفت :«...من بازيگر بعد از انقلابم و خودم را مديون اين مردم مي دانم. به اين مردم بدهكارم. هرجا كه ميدان براي عرضه كارم باز باشد ، برايم مقدس است...»
خاطرات كار با شكيبايي
پرويز پرستويي يكي از بازيگراني است كه پس از درگذشت شكيبايي به ذكر خاطراتي از او پرداخت.
وي در برنامه اي تلويزيوني تصريح كرد :حرمتي كه من براي بازيگري قائل هستم را از «خسرو» ياد گرفتم.
پرستويي كه در فيلم شكار با شكيبايي همبازي بود گفت: نمي خواهم به جماعت بازيگر توهين كنم، اما بايد بگويم بازيگري براي مرحوم شكيبايي خيلي جدي بود، در حالي كه امروز برخي بازيگران ما شب قبل خود را آماده نمي كنند و صبح سرگردان به صحنه وارد مي شوند و مي پرسند ما قرار است چه سكانسي را بگيريم!
او ادامه داد: وقتي بازيگري در يك سكانس با خسرو همبازي مي شد، همه چيز برايش جدي مي شد، چون شكيبايي بازيگري بود كه طي شبانه روز ارتباطش با همه جهان قطع مي شد تا طي يك سيروسلوك شخصيتي جديد را خلق كند.
ابوالقاسم طالبي كه شكيبايي در فيلم دست هاي خالي او بازي كرده بود نيز گفت: با رفتن شكيبايي، كمر يك نوع بازيگري استادانه در سينماي ايران شكست و با رفتن او انگار درخت پرباري در يك مرغزار از ريشه بيرون كشيده شد.
وي افزود: با رفتن او انگار درخت پرباري در يك مرغزار از ريشه بيرون كشيده شده و كساني كه عمري از سايه سار آن استفاده مي كردند، حال فقط جاي خالي او را مي بينند.
اصغر همت هم از دست دادن زنده ياد خسرو شكيبايي را مصيبتي براي اهالي سينما و تئاتر ايران دانست.
اين بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون در نخستين سالروز درگذشت مرحوم شكيبايي به مهر گفت: حرف ناگفته درباره زنده ياد شكيبايي وجود ندارد. 28 تيرماه براي هنرمندان به ويژه بازيگران سينما و تئاتر ايران روز خوبي نيست. در اين روز خسرو شكيبايي كه عام و خاص بر توانايي هايش در بازيگري متفق القول بودند از ميان ما رفت.
همت افزود: شايد نكته اي كه مي گويم كمتر به آن اشاره شده باشد و آن اينكه شكيبايي برخي توانايي هايش در بازيگري چنان بالا بود كه حتي به لحاظ تكنيكي برخي ضعف هاي خود را تبديل به قوت مي كرد. شايد ضعف بياني مشخص ترين ضعف شكيبايي بود ولي آنقدر حس و باورش قوي بود كه نه تنها آن را پوشاند بلكه تبديل به مشخصه معروف كرد. اين كار او درست مانند كار اسطوره بازيگري دنيا مارلون براندو بود كه ضعف بياني خود را تبديل به شاخصه اي از بازيگري خود كرد.
وي خاطرنشان كرد: ضايعه از دست دادن خسرو شكيبايي يك مصيبت بود. شايد شكيبايي با توجه بيشتر مي توانست بيشتر در ميان ما بماند ولي شرايط موجود اين اجازه را به وي نداد و باعث شد زودتر او را از دست بدهيم. متأسفانه ما وقتي عزيزي را از دست مي دهيم از فقدانش افسوس مي خوريم. اميدوارم اين شرايط كه براي خسرو پيش آمد براي استعدادهاي موجود بازيگري تكرار نشود.
حبيب كاووش ، كارگردان سينما نيز گفت: شكيبايي مرواريدي براي سينماي ايران بود كه اگرچه سينماي ايران او را دير كشف كرد اما سطح بازي او حتي از بازيگران هاليوودي نيز بالاتر بود.
كارگردان فيلم دادشاه به فارس گفت: در مورد خسرو صحبت كردن بسيار سهل و ممتنع است ، به دليل اين كه نكات زيادي از وجود شخصيتي او به ذهن خطور مي كند كه شايد ساعت ها براي گفتن آن زمان لازم باشد.
وي ادامه داد: حس انسان در مورد خسرو تمام ناشدني است و اين قدر احساس متفاوت با صحبت كردن در مورد خسرو به انسان منتقل مي شود كه شما نمي دانيد كداميك از آنها را بيان كنيد.
اين كارگردان افزود: اواسط كار در فيلم دادشاه بود كه متوجه شديم چه انسان شگفت انگيزي در ميان ما قرار دارد و هرجا كه بازيگران ديگر كم مي آوردند من انرژي صحنه را بر روي خسرو متمركز مي كردم و او بود كه جور بقيه را نيز مي كشيد.
كاوش تصريح كرد: خسرو انساني بسيار صبور بود كه سختي هاي كار به هيچ عنوان روي او تأثير منفي نمي گذاشت و حتي به جاي ديگران سختي ها را تحمل مي كرد و در يك جمله مي توان گفت براي سينما ايران و حتي در جهان يك استثنا بود.
شكيبايي به روايت منتقدان
منتقدان سينما هم نگاه ويژه اي به خسرو شكيبايي دارند. اين صنف از فعالان سينمايي كشور سال گذشته و چند روز قبل از در گذشت شكيبايي در جشن منتقدان شكيبايي را به عنوان يكي از سه بازيگر برتر سينماي پس از انقلاب معرفي كردند. خبرگزاري فارس ديدگاه هاي جمعي از منتقدان را منعكس كرده است كه برخي از آن ها در پي آمده است.
محمدتقي فهيم : خسرو شكيبايي تمام استعدادهاي خود را خرج كرد. وي از ابتدا شاگردي كرد و به تدريج به پختگي رسيد. شكيبايي يك بازيگر چند وجهي بود. هم اهل صداپيشگي بود، هم صاحب قلم و نوشتن. البته او داراي انديشه و تحليل هم بود چرا كه سواد اجتماعي فوق العاده اي داشت، به معنويات، دين و متافيزيك علاقه داشت و به جايگاه واقعي يك هنرمند رسيد. روحش شاد و يادش گرامي باد.
منوچهر اكبرلو: مرحوم خسرو شكيبايي نمونه اي خوب از بازيگران تئاتر است كه از تجربه غني خود در بازيگري تئاتر در عرصه سينما بهره برده است. سابقه طولاني كار جدي و اصولي تئاتر سبب شده بود كه وي به خوبي بتواند از فن بيان و ميميك، بهره ببرد و به همين سبب است كه لحن و بيان و حالت چهره او در بسياري از نقش هاي سينما به ياد تماشاگران مي ماند.
حسن معظمي : خسرو شكيبايي يكي از بازيگراني بود كه همراه با انقلاب شكوهمند اسلامي، شكوفا شد و توانست نقش هاي ماندگاري از خود به جاي بگذارد. او از جمله هنرمنداني بود كه صاحب سبك و كلاس خاصي بود و توانست يك شيوه ماندگار در اين حوزه با اسم و نشاني، يك شناسنامه به جاي بگذارد.روحش شاد و يادش گرامي باد.
طهماسب صلح جو: مرحوم خسرو شكيبايي از بازيگران خوب و توانايي بود كه من هميشه تماشاگر فيلم هايش بودم. او از بازيگران كارآزموده سينماي ايران بود كه بازي اش تاثيرگذار بود و فقدانش همچنان احساس مي شود. بازيگري كه ديگر مثل او در كهكشان بازيگري پيدا نمي شود. روحش شاد.

 



حضور رئيس جمهور پاكستان در تشييع جنازه امام به روايت كاسبي

فيلمنامه فيلم تلويزيوني «غلام اسحاق خان» توسط محمد كاسبي نوشته شد.
به گزارش فارس، فيلم تلويزيوني غلام اسحاق خان در انتظار دريافت كد توليد در مركز سيما فيلم است. اين فيلمنامه را محمد كاسبي نوشته است و قصه آن درباره غلام اسحاق خان، رئيس جمهور پاكستان است كه در تشييع پيكر امام خميني(ره) حضور پيدا كرده بود. او بر اثر هجوم جمعيت در مصلي از ديد محافظانش دور ماند و براي مدتي گم شد. اين فيلمنامه در ارتباط با گم شدن او و ماجراهايي است كه پيش مي آيد. كاسبي كه از او قاصد وشنا در زمستان را در سال هاي66و 68 به ياد داريم، اكنون بعد از مدت ها به نويسندگي روي آورده است. غلام اسحاق خان تركيبي از صحنه هاي مستند تشييع امام خميني(ره) است كه در فضاي بيروني آن قصه هم روايت مي شود. اين فيلمنامه در صورت دريافت كد در سيما فيلم توليد مي شود.

 



كوچكان

پژمان كريمي
فكر كنم سال 1374 بود كه انجمن سينماي جوان، جشنواره فيلم هاي كوتاه را در فرهنگسراي بهمن برگزار كرد؛ جشنواره اي كه نامش را به ياد ندارم. در يكي از روزهاي برپايي اين رويداد فرهنگي، فيلمي آماتوري از بهمن قبادي به نمايش درآمد. نخستين بار بود كه با نام و چهره او آشنا شدم. وي در نشست نقد و بررسي فيلمش، با اشاره به نام يكي از نابازيگران فيلم خود گفت كه اين پيرمرد را با وعده دادن يك سكه طلا به كار گرفتم و در پايان مرحله ساخت فيلم نيز سكه اي به او ندادم! البته قبادي در پاسخ به تماشاگري كه او را بي صداقت معرفي كرد، گفت: آن قدر در جشنواره ها شركت مي كنم تا بتوانم پول سكه پيرمرد را فراهم كنم.
سال 1375، بنياد مستضعفان و جانبازان، جشنواره فيلم كوتاه ]اگر اشتباه نكنم[ «ايثار» را با محوريت موضوعي «جانبازي و ايثار» در شهر تبريز برپا كرد. نگارنده نيز به عنوان خبرنگار در اين جشنواره شركت كردم. در يكي از روزهاي برپايي جشنواره، با بهمن قبادي كه او نيز با فيلمي به ميدان رقابت آمده بود، مشغول به گفت وگو شدم.
در ميان صحبتهايمان، قبادي با اشاره به فردي گفت:
- آن فرد، مرا چاپلوس نظام معرفي مي كند چرا كه ساخته هايم به طور عمده درباره موضوع «ايثار و جانبازي» است.
روزها، سپري شد تا اينكه خبر ساخت نخستين فيلم جديد قبادي نظرم را جلب كرد. خلاصه داستان فيلم را كه خواندم، ديدم موضوع فيلم نسبتي با موضوع فيلم هاي كوتاه فيلم ساز ندارد. موضوع را جدي نگرفتم. اما كم كم و با مواجهه با كارهاي بعدي قبادي، به يك واقعيت يقين يافتم: «آقاي فيلمساز اگر در فيلم هاي كوتاه خود به سراغ موضوع ها و مضمون هاي «ارزشي-الهي» مي رفت، تنها در پي فرصت تجربه و قدم گذاشتن در عرصه فيلم بلند، به يمن سرمايه گذاري نهادهاي انقلابي و دولتي بود. يعني احساس تعهد نسبت به ارزشها، رزمندگان، جانبازان و دفاع مقدس، انگيزه حضور او در ساحت هنر را تشكيل نمي داد! در واقع قبادي، سرمايه و موضوع ها و مضامين ارزشي- الهي را دستگيره اي براي رسيدن به تمنيات مادي و زميني خود قرار داده بود.
بنابراين، شگفت آور نيست كسي چون قبادي، كه نابلدي و سطحي نگري و كم سوادي و مردم گريزي وي در عرصه سينما، كوچكترين جايگاهي براي فيلم هايش در ميان ايرانيان دست و پا نكرده است، در فرصتهاي گوناگون سر از محافل و رسانه هاي بيگانه درآورد. سردرآورد تا عليه مباني انقلاب اسلامي و وجوه تفاوت و رويه اش با نظام جمهوري اسلامي سخن بگويد!اگر محسن استاد علي مخملباف به دليل تجديدنظر در باورهايش از آن سوي پشت بام افتاد و امروز دلال شبكه هاي مبتذل ماهواره اي و در جايگاه عمله گروهكها آشكار شده است. قبادي همواره به دور از بينش و باور، ايفاگر نقشي منافقانه بود!
بايد بگويم نه شخصيت بهمن قبادي و نه رفتار او و نه مثلا ساخته هاي سينمايي اش، اساسا بي ارزش اند. اما در اين مجال، نام او صرفا دستمايه اي براي بيان و اثبات اين واقعيت شد كه معاندان تا به چه اندازه در تقابل با نظام دستانشان خالي است و از هوش و خرد بي بهره اند كه براي آسيب رساني به جمهوري اسلامي متمسك به عناصر اپورتونيست و بي صداقت و كوچك اندام در ساحت فرهنگ و هنر مي شوند! همين!

 



كودك و فرشته آبان اكران مي شود

فيلم « كودك و فرشته» به كارگداني مسعود نقاش زاده آبان ماه اكران مي شود.
اين فيلم قرار بود كه با توجه به مضمون دفاع مقدسي آن در هفته دفاع مقدس اكران شود . اما به دليل تعداد زياد فيلم هاي نوبت اكران عيد فطر، آبان ماه اكران خواهد شد.
كودك و فرشته روايتي از اشغال خرمشهر توسط رژيم بعث عراق و نقش كودكان و نوجوانان در دفاع از اين شهر است.

 



انواع فيلم ديني سينماي ديني، ممكن يا غيرممكن؟ - 4

دكتر محمدمهدي بهداروند
اگر ما سينماي ديني را انكار كنيم، اين ساده انديشي است. اما از يك طرف هم اگر بگوييم كه سينماي ديني حقيقي وجود دارد، اين هم باز ساده انديشي است. بشر از روزگاري كه سينما پا به عرصه وجود گذاشته، تجربياتي در پرداختن به مضامين مختلف از جمله مضمون ديني به دست آورده است. ژانرهايي هم هست كه مي شود دسته بندي كرد. كاتوليك ها يك نوع گرايش به سينماي تاريخي، اخلاقي يا سينماي شرعي داشتند. پروتستان ها بيشتر به جنبه هاي رواني و روحي مضامين ديني توجه داشتند - به اقتضاي خود حالت پروتستانيزم و كاتوليكيسم. ارتودوكس ها چندان حضور جدي نداشتند - البته، آن گرايش هاي افراطي و تفريطي ارتودوكس ها در بعضي از سينماگران روسي يا اروپاي شرقي آشكار است. به ويژه در شروع سينماي ديني يا سينمايي كه با مضامين ديني است. بخش عظيمي هم از سينما، مثلا سينماي بونوئل و بعضي از آثار پازوليني؛ چه بسا كه مضمون به ظاهر ديني دارند، اما جوهرا و ماهيتا، اثري از تعالي ديني در اين آثار نيست.
سينماي ديني چيست؟ سينماي آينده و سينماي ديني آينده چه خواهد بود؟ پاسخ به اين پرسش ها غيرممكن است.
اگر يك رجوع تاريخي به آغاز دوره هاي تاريخ هنر بكنيم خواهيم ديد كه معمولا پرسش هاي فلسفي و پرسش هاي نظري در باب اثر هنري، بعد از پيدايش آثار هنري مطرح شده است. مانند تاخر دستور زبان در زبان. هيچ وقت دستور زبان وضع نشد كه براساس آن مردم سخن بگويند. اول سخناني گفته شد، بعد زماني كه احساس كردند، اين زبان از حالت عادي خودش خارج مي شود، منتقدان زبان، در واقع نحويان و صرفيان و كساني كه مي خواستند زبان در محل خودش به نحو صحيح اعمال بشود و شارح مراد هم باشد و منظور گوينده هم آشكار بشود، در دوراني كه زبان دچار بحران شد به ميدان آمدند. در اروپا و آمريكا سمينارهايي در باب سينماي ديني برگزار شده بود. سينماي ديني سينمايي است كه از يك طرف، يك جريان تاريخي - رواني مثل سينماي گريفيث، سيسيل ب. دوميل و هيوستون و ديگران كه يك نوع تجربه در واقع كاتوليكي و شبكه كاتوليكيست داشته اند و يك طرف هم سينماي پروتستان است كه به مسائل رواني وجدانيات مي پردازد. اما وقتي كه بخواهيم وارد عرصه تفكر ديني و سينماي ديني بشويم، با مشكلات اساسي برخورد مي كنيم؛ هم از نظر تكنيك، هم از نظر مضمون. اولا بزرگ ترين مشكل سينما اين است كه در زماني پا به عرصه وجود گذاشته كه اصلا اثري از دين اصيل و حقيقي وجود نداشته و در جهان يك نوع در واقع، تعهدات شرعي - اخلاقي وجود داشته و عده اي هم خلوت نشين و زاهد وارسته كه بعضا به ميدان هم آمده و حضور پيدا كرده و در جهان تصرف هم كرده اند از جمله از انقلاب اسلامي به بعد و عصر احياي دين. براين اساس، سينماي صدساله اي كه بخشي در آن با موضوعات و مضامين ديني است، در همين عصر غيبت آخر الزمان تجربه شده. قطعا در اين نگرش، سينماي هيوستون و سينماي تاركوفسكي ديني محسوب نمي شوند. از يك طرف، ديني اند؛ منتها ديني كه تاركوفسكي دارد يعني، دين شخصي، دين حجابي، ديني كه در واقع عين پرده است؛ نه اين كه پرده كنار رفته باشد، انسان ملكوت را ببيند. از نظر تكنولوژي هم، سينما هنوز به آن حد نرسيده كه بتواند حقايق ديني را آشكار بكند و از نظر مضموني هم هنوز انسان تجربه تفكر حقيقي ديني را ندارد. البته، راه مسدود نيست. ما با ديوار حجابي روبه رو هستيم، اما مي شود اين ديوار را شكست و فرو ريخت و به يك جاي ممكني رسيد. اين امر ممكن هست؛ مخصوصا در دين اسلام كه نسخ نشده است.
اما در حوزه اسلام، تجربه سينمايي و تجربه هنري - حتي در دوران هزار و چهارصدساله اسلامي هم، چيزي كه غربي ها تحت عنوان هنر اسلامي نام نهاده اند - با هزار مشكل روبه رو بوده و هست و صورت نگرفته است. در هنر اسلامي نيز جزيي و شاني و ساحتي از اسلام ظهور پيدا كرده است. همين طور در اين سينماي صدساله ديني در دنيا هم، باز دين حقيقي تحقق پيدا نكرده است.
بنابراين سينماي ديني سينماي ديگري است؛ كه اولا عالم ديني اش، عالم سينماي موجود اروپا و آمريكا نيست كه اغلب آثار موجود در ايران هم يك گرته برداري از همان سينما، يعني سينماي روايي است و مي تواند همان برداشتي از سينماي روايي اخلاقي و يك گرايش به سينماي كاتوليك يا پروتستان باشد. تحولات روحي بعضي از افراد هم كه گرايش به سينماي در واقع عرفاني غرب دارد و هويت بومي هم در آن كمتر لحاظ مي شود. چرا؟ زيرا كساني كه فيلم مي سازند، كمتر با فرهنگ گذشته ارتباط جدي و عميق دارند و اين ارتباط جدي و عميق با همت اين سينماگران و فيلم سازان ممكن هست.
ادامه دارد

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14