(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


یکشنبه 28 تير 1388- شماره 19414
 

حق گويي
صداقت كليد نجات
شكل گيري عرفان كاذب
تأثيرات بعثت نبي اكرم (ص)بر تمدن و فرهنگ بشر
ارتباط رسالت محمدي و ولايت علوي
تپش قلم



حق گويي

قال النبي (ص): اتقي الناس من قال الحق فيماله و عليه
پيامبر اعظم فرمود: پرهيزكارترين مردم كسي است كه حق بگويد، چه به سودش باشد چه به زيانش.
ــــــــــــــــــــــــــ
1- ميزان الحكمه، ح 22483

 



صداقت كليد نجات

مردي خدمت پيامبر اعظم(ص) آمد و عرض كرد مرا راهنمايي كن به نافع ترين كارها، حضرت فرمود: اصدق ولاتكذب و اذنب من المعاصي ماشئت.
راستگويي را پيشه كن و از دروغ بپرهيز، هرگناه ديگري مي خواهي انجام ده، از اين سخن مرد در شگفت شد و فرمايش آن جناب را پذيرفته و مرخص گرديد. با خود گفت پيغمبر(ص) مرا از غير دروغگويي نهي نكرده، پس اكنون به خانه فلان زن زيبا مي روم و با او زنا مي كنم. همينكه به طرف خانه او رفت فكر كرد اگر اين عمل را انجام دهد و كسي از او بپرسد از كجا مي آيي نمي توانم دروغ بگويم. و بر فرض راست گفتن به كيفر شديد و بدبختي بزرگ مبتلا مي شوم. باز فكر كرد گناه ديگري انجام دهد. همين انديشه و خيال را نمود. در نتيجه از همه گناهان به واسطه ترك دروغ دوري جست.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
1- انوار نعمانيه، ص274

 



شكل گيري عرفان كاذب

پرسش:
چه زمينه ها و عواملي موجبات پيدايش جريان صوفي گري گرديد و آيا آموزه هاي اسلامي با رويكرد تصوف تطابق دارد يا خير؟
پاسخ:
در بخش هاي قبلي در زمينه عرفان حقيقي به مطالبي از قبيل: مفهوم عرفان، تاريخچه عرفان، ابعاد عرفان و عرفان اسلامي پرداختيم. اينك در بخش پاياني، دنباله مطالب را پي مي گيريم.
در قرن هفتم هجري، تصور خاصي در ميان عده اي از اهل تصوف به وجود آمد. اين گروه، فرد را بر جمع برتري داده، او را از جمع جدا مي كردند و به خود مشغول مي داشتند و مي گفتند: شخص به اطراف خويش نگاه نكند؛ چون تمركزش را از انديشيدن درباره خدا، از دست مي دهد.
اين گروه با برداشت افراطي از آيات «مذمت دنيا» و نيز آياتي كه دعوت بر زهد و تقوا مي كند؛ بخش عمده اي از فقه اسلامي را- كه دانش زندگي اجتماعي در اسلام است- بي اعتبار ساختند! بريدن از خلق خدا، گريز از مسئوليت هاي اجتماعي، فاصله گرفتن از قدرت سياسي جامعه و فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، كمترين آموزه هايي بودند كه اين طيف بر آنها پاي مي فشردند. اين جريان، بستر را براي پديد آمدن «تصوف دروغين» و «خانقاه سازي» و فاصله گرفتن از مسجد، فراهم ساختند.
برخي از اين گروه ها، پيامبر(ص) و مردم عصر بعثت را چنان نشان داده اند كه گويي آن حضرت، درويشي بوده است كه در خانقاهي در مكه مي نشست و به درويش هاي ديگر، درس تصوف مي داد! تصويري كه اينان از قرآن و شخصيت پيامبر(ص) و امام علي(ع) عرضه كرده اند، ريشه در نگرش يك سويه به دين و آموزه هاي آن داشت. چنين نگاهي به دين، بي اعتنايي مطلق به دنيا و به فكر خود بودن را تقويت مي كرد و بي اعتنايي همراه با ترحم را نسبت به مردم افتاده در چاه طبيعت، به دنبال مي آورد!
با اين حال، در ميان متصوفان، شخصيت هاي نامدار و برجسته و داراي ارزش هاي علمي، معنوي و فرهنگي در خور توجهي نيز رخ نموده كه با پاره اي از اين رويكردها، معارضه كرده اند؛ مثلا ابوالقاسم قشيري در آغازكتاب معروف خود از پاره اي نابساماني ها، شكايت مي كند. ناصرخسرو از تظاهر به صوفي گري، انتقاد مي كند و در قصيده اي، صوفي را به صفاي باطن مي داند؛ نه به ظاهر صوفيانه؛
از قرن دهم به بعد، همه يا اغلب قطب هاي صوفيه، آن برجستگي علمي و فرهنگي پيشينيان را نداشته اند و تصوف رسمي از اين به بعد، غرق در آداب و ظواهر و بدعت هاي گوناگون شد. عده اي ديگر نيز كه داخل در هيچ يك از سلسله هاي تصوف و عرفان نيستند، در عرفان نظري محي الدين عربي، متخصص شدند؛ مانند صدرالمتألهين شيرازي، ملامحسن فيض كاشاني و قاضي سعيد قمي.
مخالفت اسلام
آموزه هاي اسلامي، با تصوف، با رويكردي كه بيان شد، به شدت مخالف است؛ ولي با عرفان و تصوف پيراسته از كژي ها و انحرافات، موافق است.
علامه طباطبايي (ره) در اين باره مي نويسد: «مي بينيم كه قرآن كريم، با بياني جالب، روشن مي سازد كه همه معارف حقيقي، از توحيد و خداشناسي واقعي سرچشمه مي گيرد و استنتاج مي شود و كمال خداشناسي، از آن كساني است كه خداوند، آنان را از هر جا جمع آوري كرده و براي خود، اختصاص داده است. آنان هستند كه خود را از همه كنار كشيده و همه چيز را فرموش كرده اند و در اثر اخلاص و بندگي، همه قواي خود را متوجه عالم بالا نموده، ديده به نور پروردگار پاك، روشن ساخته اند و با چشم واقع بين، حقايق اشيا و ملكوت آسمان و زمين را ديده اند؛ زيرا در اثر اخلاص و بندگي، به يقين رسيده اند و در اثر يقين، ملكوت آسمان و زمين و زندگي جاوداني جهان ابديت، برايشات مكشوف شده است.»

 



تأثيرات بعثت نبي اكرم (ص)بر تمدن و فرهنگ بشر

¤ آيت الله جوادي آملي
¤¤¤
حمد سرمدي، صمدي را سزاست كه فيض أقدس و مقدس او علم و عين را به بار آورد.تحيت ابدي، پيامبران به ويژه حضرت ختمي نبوت را رواست كه پيام دانائي و دارائي را به گوش و هوش رساند. درود بيكران اهل بيت عصمت و طهارت را به جاست كه صلاي ولايي را به سالكان مجذوب ابلاغ نموده اند؛ مخصوصاً حضرت ختمي امامت، مهدي موجود موعود كه نداي: ارجعي الي ربك را به مجذوبان سالك منتقل كرده است. به اين ذوات قدسي تولي داريم و از معاندان لدود آنان تبري مي نمائيم.
عنصر محوري اين گردهمايي وزين، ارزيابي ره آورد وحي و نبوت از يك سو، بررسي يافته هاي بشري از سوي ديگر و مقدار و كيفيت تاثير داده هاي آسماني در داشته هاي زميني از سوي سوم است تا در تلو اين تحقيق مضلع، نوآوري و شكوفائي تمدن انساني كه عصاره تلفيق عقل ونقل است، روشن شود.
بنابر اين اهتمام به چند اصل لازم است تا آنچه بيگانه تلقي مي شد، آشنا شود و آنچه دور انگاشته مي شد، نزديك آيد و تار و پود كثرت به ديباي منسوج وحدت مبدل شود و نسيم دل انگيز توحيد، مشام شيرازيان شهدنوش را معطر كند و ارج اين همايش در اوج اسلامي شدن دانشگاه ها مشهود گردد تا دماي شهداي ايران عموماً و نثاركنندگان نفس و ايثارگران نفيس فارس خصوصا، تأثير همه جانبه خود را بخشيده باشد.
نوراني شدن فضاي زندگي جوامع بشري در پرتو وحي و نبوت
اصل يكم؛ آفرينش، تجلي خداست: الحمدلله المتجلي لخلقه بخلقه (1). قرآن حكيم تجلي ويژه الهي است: فتجلي لهم سبحانه في كتابه من غير آن يكونوا راوه (2). تجلي خداوند درهر موجود خاصي با اسمي مخصوص ازاسماي حسناي الهي است وگرنه ويژگي نمي يافت. يكي از اسماي بزرگ خداوند همانا «نور» است. الله نور السماوات و الارض (3)
خداوند در قرآن كريم كه عصار وحي و نبوت است، از منظر اسم شريف «نور» تجلي فرمود، لذا اين آخرين كتاب الهي به سمه «نور» موسوم است. قدجا كم من الله نور و كتاب مبين (4)؛ فامئوا بالله و رسوله. و النور الذي انزلنا و الله يما تعملون خبير (5). هدف والاي تجلي خداوند در مهم ترين كتاب آسماني به اسم برين «نور» آن است كه فضاي زندگي جوامع انساني نوراني گردد. چنانكه به اين مقصد سامي صريحا عنايت شد: كتاب انزلنا اليك لتخرج الناس من الظلمات الي النور (6). چنانكه خداوند نيز بر بندگان صالح سالك درود مي فرستد تا آنها را نوراني كند: هو الذي يصلي عليكم و ملائكه ليخرجكم من الظلمات الي النور(7).
تفسير جهان، انسان و ارتباط اين دو
برجسته ترين تأثير وحي به نبوت كه نور معقول الهي است، تفسير جهان و تبيين انسان و شرح پيوند عريق عالم و آدم با هم است. آن گاه به تغيير و تكميل و بالندگي هرچه درمعرض اناره او قرار گرفت، مي پردازد. بعثت نبوي وقتي برصحنه گيتي و مينو تابيد، عناصر محوري علم را كه مجموع مسائل به هم پيوسته است. و اسرار معلوم را براي عالم، آشكار و روشن مي نمايد. به طوري كه 1- معلوم مانند زمين و موجودات ارضي و آسماني و موجودهاي سپهري، خلقت اند نه طبيعت، 2- و علم مانند آگاه شدن از راز و رمز هر كدام از جماد، نبات، حيوان، انسان وفرشته الهام الهي است نه داده بشري؛ 3- و عالم مانند انديشور حوزوي يا دانشور دانشگاهي بند 4- خدا و خليفه او و متغدي مائده و متنعم از مأدبه وي است.
اين نور افكني همه جانبه، تاثير آغازين نور بعثت نبوي است كه اين مثلث مبارك را به خوبي تفسير كرد تا عالم حوزه و دانشمند دانشگاه، قبل از هر پژوهش بيابد كه در هواي تنفس مي كند و در فضاي بي هوسي پرواز مي نمايد و هرگز دانش را كه موهبت الهي است سكولار نمي پندارد و علم را فقط در مدار دين مي داند و لاغير. زيرا خلقت شناسي -نه طبيعت داني - اسلامي است و علم كه سير از معلوم به مجهول است الهام خداست و اسلامي مي باشد و عالم كه خليفه خداست و درپي راز گشايي اسرار كار اوست، بنده خداست و چنين معرفتي فقط اسلامي است وهيچ مجالي براي سكولار در اين تثبيت توحيدي نخواهد بود. زيرا صدر و ساقه اين مضلع ميمون را نام خدا و ياد او تامين مي نمايد.
آزادسازي از هر نوع بردگي
اصل دوم:مهم ترين تأثير بعثت نبوي كه نور ويژه خداست. آزاد سازي از ثوب بردگي است. هرچه آلوده باشد در گروه همان مشوبيت است و هرچه در رهن ديگري باشد، چون آزاد نيست توان حريت بخشي را ندارد. همان طوري كه انسان عالم بنده خداست و اين عبوديت، آزادي از هرچه رنگ تعلق بلكه لون تعين پـذيرد را به همراه دارد و اين حريت محصول بعثت نبوي است؛علم و معلوم نيز درپرتو اناره آن، آزاد مي شوند. با آزاد شدن عالم از گروي آز و رهن آرزوي زيانبار، علم از قيد بشري بودن و بند مصادره مشئوم رها مي شود.
زيرا دانشمندي كه علم را دستاورد خود مي پندارد (و آن را به نام خويش ضبط مي كند) و همانند قارون چنين نساجي مي كند: انما أوتيئه علي علم عندي (8)؛ هرچند اسلامي سخن مي گويد؛ ولي قاروني فكر مي كند و دانشي كه موهبت الهي است وقتي به نام بشر مصادره شد. عنان گشاده عمل مي كند. ظهر الفساد في البر و البحربما كسبت ايدي الناس (9). و ادعاي استقلال داشته، در برابر دين قرار مي گيرد و اگر منت نهاده بخواهد فروتنانه سخن بگويد، چنين مي بافد: علم بدون دين لنگ است و دين بدون علم كور. درحالي كه كه دين از منظر هستي شناسي هيچ مقابل ندارد.
زيرا منبع تحقق دين- يعني مجموع عقائد، اخلاق، فقه، حقوق و علوم-همانا اراده و علم ازلي خداست و منبع معرفت شناختي دين عقل برهاني و نقل معتبر است. آنچه دربرابر عقل قراردارد. نقل است نه دين. و آنچه لنگي و كوري را توزيع مي نمايد، تفكيك عقل از نقل و دور نگه داشته متن منقول از استنباط معقول است و اين دو نيرو به منزله سراج اند و دين مكشوف به وسيله آنها به مثابه صراط، هرگز چراغ كار راه را نمي كند، چنانچه راه بدون چراغ فهميده نمي شود.
هماهنگي (علم) و (دين) درساحت بعثت نبوي
علم عطيه الهي ندانستن و آن را حجت شرعي به حساب نياوردن و دين را مكشوف نقل صحن انگاشتن و اين دو چراغ شرع ياب را از هم جدا كردن، قسمت ضيزايي است كه بعثت حق مدار و عدل گستر نبوي به چنين جاهليت مدرن پايان بخشيده و مي بخشد و آيه مباركه (... يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي كانت عليهم) (10) همان طوري كه بار بردگي غير خدا را از دوش و بند بندگي غير او را از پا مي دارد، تهمت طبيعت را از ساحت خلقت مي زدايد و اتهام سكولار را از عرصه علم بدور مي دارد و ظلم تقابل علم و دين را به عدل تعامل عقل و نقل تبديل مي كند و عقل آرميده در دامن نقل و نقل مطمئن شده در دامن عقل راهماهنگ كرده و همانند دو چشم به دين مي نگرند و مشابه دو گوش، از دين كه مجموع كار خدا، كلام خدا و كتاب تكويني اوست معارفي را استخراج نموده و با هم آوائي بدون همآوردي و با مصافحه بدون مصاف و با گزارشگري صادقانه و امينانه از اراده و علم خدا دين را مي شناسند و آن را باور مي كنند و به آن متخلق شده و عمل مي نمايند و اين اصرگشائي از گردن علم و عالم و معلوم، اثر سحري بعثت نبوي است؛ «باش تا صبح دولتش بدمد».
گسترش دانش در جوامع بشري
اصل سوم؛ از بارزترين تأثير بعثت نبوي بر فرهنگ و تمدن، گسترش دانش در جوامع بشري است. خداوند سبحان، رسول اعظم (ص) خود را معلم كتاب و حكمت معرفي فرمود. (... و يعلمهم الكتاب و الحكمه) (11). و حضرت رسول (ص) فراگيري علم را لازم دانست و فنون گوناگون دانش لازم را بيان نمود. انما ا لعلم ثلاثه: آيه محكمه و فريضه عادله و سنه قائمه (12)، و تمام علوم؛ از عقائد، اخلاق، فقه، حقوق و فنون ضروري و سودمند جامعه را در اين مثلث به صورت مستقيم يا غير مستقيم تعبيه فرمود و خود را به عنوان مدينه علم معرفي كرد. آنا مدينه العلم و علي بابها. با چنين تعريفي مي توان از آن حضرت به مدائن العلوم ياد كرد؛ چنانكه قرآن حكيم كه برنامه تعليمي رسول گرامي است، جهان، انسان و پيوند عميق آنها را تبيين نمود و حضرت رسول (ص) با تعليم عيني و شهودي خداوند و عروج به پهنه سپهر و بازديد از ملك و ملكوت آسمانها از راز فراز و رمز فرود آگاه شد و به غمزه اي نجوم آموز صدها بطليموس شد و هرگز مدار ستارگان را كه مطلب رياضي است با جرم موهوم و بي پايه فلكي كه مطلب طبيعي است يكي ندانسته و كواكب سابح و شناور را راكد تلقي نكرده و چنان مدينه فاضله اي را، با چنين پندارهايي ويران نفرموده است.
شكوفا نمودن عقل بشر
تأثير عميق بعثت بر فرهنگ بشري بعد از شفاف نمودن نظام خلقت، در اثاره و شكوفا كردن دفائن عقلي بشر است. و يثيروا لهم دفائن العقول (13). و با بروز دفينه هاي فكري، سرمايه تدبر در متون نقلي بيشتر مي شود و در پرتو افزايش چنين رأس المالي، دفائن نقول بهتر اثاره مي گردد و هماره بين صفاي عقل و مروه نقل، اثاره متقابل سامان مي پذيرد و نوآوري به اوج عروج خود نائل مي شود و با تعاضد متعادل اين دو بال يك مرغ باغ ملكوت، مجالي براي جدال بدفرجام گاليله و كليسا نبوده و جائي براي پندار جدائي علم و دين نمي ماند.
زيرا علم عقلي همانند دانش نقلي، كاشف دين است، نه در برابر دين. و نيز بهانه اي براي تفكيك عقل برهاني- كه به صورت فلسفه الهي متبلور است - ازنقل معتبر - كه به صورت برداشت هاي متنوع مخاطبان از علوم وحياني است - نخواهد بود. زيرا همه علوم عقلي و نقلي تحت اشراف سلطان معارف كه مشهودات حضرت ختمي نبوت (ص) و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) او است، قرار دارند و هيچ دانشي همتاي وحي نبوده و هيچ دانشمندي در برابر پيامبر قرار ندارد و به سروده حكيم سنايي:
مصطفي آندر جهان، آنگه كسي گويد كه عقل
آفتاب آندر سما، آنگه كسي گويد سها
نه شمس نبوت مقابل دارد و نه سهاي دانش بشري را ياراي تقابل با اوست؛ زيرا تمام هويت سها يارانه شمس است.
همه بت ها چو ابراهيم بشكن
هم از آذر هم از آزر مينديش
مشو اينجا حلولي ليكن اين رمز
جز استغراق در دلبر مينديش (41)
احياي تمدن بشري بر محور معنويت و عبوديت
اصل چهارم؛ شاخص ترين تأثير بعثت نبوي بر تمدن بشري، همانا احياي آن به نفخ روح معنويت و پرستش خدا و پرهيز از بت هوا و صنم سياست باطل و وثن تكاثر است. عدل و آزادي و امنيت كه اصلي ترين حقوق بشر است در حراج زورمداران و تاراج زر اندوزان بوده و هست. هر جا پيام آسماني توحيد و صلاي الهي كوثر خواهي، رسيد مهر و صلح حاكم شد و هر جا محروم از بلوغ فروغ هدايت نبوي شد، قهر و جنگ، سيطره پيدا كرد. در فضاي وحي نبوي، وثوق و آرامش مشهود است و در محيط محروم از رهنمود رسالت، نيرنگ و اضطراب محسوس، راز چنان موفقيتي كه براي بعثت مطرح است اين است كه در مكتب وحي، انسان در تمام شئون علمي وعملي، فردي و جمعي خود مسئول است و تمام اعمال وي محفوظ و محسوب مي شود و تنها چيزي كه بشر با آن درگير است، رخداد سهمگين مرگ است و در آموزه هاي ديني كاملاً ثابت شده كه انسان در مصاف با موت پيروز است، زيرا وي مرگ را مي ميراند و از بين مي برد و براي ابد زنده مي ماند. زيرا تعبير لطيف قرآن كريم اين است: كل نفس ذائقه الموت (51). هر كسي مرگ را مي چشد، نه آنكه هر كسي را مرگ بچشد و چون هر ذائق، مذوق خود را هضم نموده و آن را از بين مي برد، پس انسان، مرگ را تبديل به زندگي كرده و نابودي را نابود مي نمايد و هميشگي خواهد شد.
بنابر اين مرگ، از پوست دنيا به درآمدن است؛ نه پوسيدن و هجرت است، نه رخوت و افسردگي، وقتي موت به صورت هجرت و ميلاد جديد تفسير شد، هر خردمندي به فكر تحصيل ره توشه جهان ابد خود خواهد بود. جان جامد را روان نمي نامند، بلكه روح پـويا و رونده را روان نامند.
بهترين زاد راهي كه فراهم مي شود، تقواست؛ (تزودوا فان خير الزاد التقوي) (61).
در پايان اين پيام، مجددا تأثير مأثر بعثت نبوي بر فرهنگ و تمدن بشري را از زبان يكي از تربيت شدگان مكتب وحياني مي شنويم:
گر نبودي كوشش احمد تو هم
مي پرستيدي چو اجدادت صنم
چند بت بشكست احمد در جهان
تا كه يا رب گوي گشتند امتان
اين سرت وارست از سجده صنم
تا بداني حق او را بر أمم
گر تواني شكر اين رستن بگو
كز بت باطن همت برهاند او
مر سرت را چون رهانيد از بتان
هم بدان قوت تو دل را وارهان
سر ز شكر دين از آن بر تافتي
كز پدر ميراث ارزان يافتي
مرد ميراني چه داند قدر مال
رستمي جان كند و مجان يافت زال (71)
هر چند تمام درجه دين باوري سودمند است، ليكن منزلت برين دينداري عاشقانه كه فارس از آن تهي نبوده و هماره عده اي را از عهد مهد براي چنان تعالي ممهد مي نمود، ستودني و كمياب است.
عقل كجا پي برد، شيوه سوداي عشق
باز نيابي به عقل سر معماي عشق
خاطر خياط عقل گرچه بسي بخيه زد
هيچ قبائي ندوخت لايق بالاي عشق
گر ز خود و هردو كون پاك تبرا كني
راست بود آن زمان از تو تولاي عشق (81)
«سعدي اگر عاشقي كني و جواني
عشق محمد بس است و آل محمد»
پيام معظم له به همايش تأثير بعثت نبوي بر فرهنگ و تمدن بشري در شيراز؛
ارديبهشت 1387
ــــــــــــــــــــــــ
1)نهج البلاغه/ خ 107 2) نهج البلاغه/ 146
3) نور/ 35 4)مائده/ 15
5) تغابن/ 81 6) ابراهيم/ 1
7-احزاب/ 34 8-قصص/ 87
9) روم/ 14 01) اعراف/ 751
(11) جمعه/ 2 (21) كافي / 1/ 23
(31) نهج البلاغه / خ 1 (41) ديوان عطار / 104
(51) آل عمران / 581 (61) بقره / 791
(71) مثنوي 58 (81) ديوان عطار / 504

 



ارتباط رسالت محمدي و ولايت علوي

كاظم شريفي
آيات قرآني هنگامي كه به نام محمد(ص) مي رسد در عظمت و شرافت وي سر تعظيم خم مي كند، زيرا وي را باطن مسجود فرشتگان و هستي مي داند و بر حقيقت صادر نخست آگاه است. از اين رو وجود خاكي و حضور دنيايي وي را رحمت مطلق براي جهانيان بر مي شمارد و به مقام رحمه للعالمين مي ستايد.
براين اساس سخن گفتن از چون محمدي(ص) براي هركسي بسيار دشوار است و هرگز پندار كسي را نرسد تا به چكاد عظمت وي دست يابد و حق وي را چنان كه بايسته و شايسته است ادا نمايد براين پايه نويسنده براي اين كه جلوه اي از جمال محمد(ص) را به نمايش گذارد از خداي محمد(ص) ياري جسته است تا گوشه اي از همه هست را در واژگان بريزد و اندامي از حقيقت به نمايش گذارد با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.
خاندان پيامبر(ص) مظاهر رحمت الهي بر هستي
رحمت، واژه اي از واژگان نور است كه مي تواند گوشه اي از بزرگي و عظمت انسان بزرگي را بنماياند و با رسالتش پيوند زند.
اگر خلافت براي اين كالبد خاكي اثبات شد به سبب اين روح دميده الهي بود.
و چون فرشتگان دريافتند كه كالبد خاكي آدم(ع) حامل مقام روح محمدي است بر او سجده بردند؛ زيرا از حقيقت روح آگاه بودند و عظمت و شرافت وي را مي دانستند كه صادر نخست است كه به كالبدي خاكي دميده شده است.
از آن زمان، هستي در انتظار لحظه اي بود تا به كمال اعتدالي خويش برسد و فرصت آن فراهم آيد تا نور محمدي كه از پشتي به پشتي منتقل شده بود بيرون آيد و هستي را به رحمت مطلق خود نوراني كند. اين انتظار در نهايت برآمد و فرشتگان در هفدهم ربيع الاول، بهار نوراني هستي را جشن گرفتند و مظهريت كامل در طبيعت عنصري تجلي كرد.
از آن روز چهل سال به درازا كشيد تا اين رحمت برهمگان روشن شود و به شكل رسالت محمدي(ص)، هستي را مهمان سفره رحمت الهي كند. از اين رو مبعث را روز كمال جلوه گيري خداوندي در هستي دانسته اند و روز غدير را روز اكمال آن بر شمرده اند، زيرا باطن رسالت محمدي به ولايت علوي خوش درخشيد و هستي را به رحمت مطلق گرفت و در دوزخ به ولايت وي بسته و خشم و غضب از ولايت مداران رخت بربست.
به سخن ديگر، نورمحمدي و نورعلوي كه در اصل، يكتا و يگانه بودند، در جهان زوجيت دوگانه شدند و از مقام نوري تا روحي تا نفسي، جلوه هاي بسيار كردند تا آن كه در دو كالبد قرار گرفتند و در نهايت در بطن فاطمي به مقام يكتايي و يگانگي عودت كردند. اين گونه است كه فاطمه را ليله القدر هستي دانسته اند، زيرا باطن را در جلوه اي، آشكار و نهان ساخت و مظهريت اول و آخر و ظاهر و باطن يافت.
پس اگر فاطمه اي نبود، هرگز خلقت و آفرينشي نبود، زيرا در مقام فاطمه است كه صادر نخست، مي توانست به مقام نوري خويش بازگردد و در دايره نزول و صعود درمركز هستي و وجود، اتصال كمالي كامل، تحقق يابد و فرصت بازگشت و رجعت براي نورالهي فراهم آيد و بازگشت براي همگان از راه رجعت به سوي نور تحقق يابد. در حقيقت مقام فاطمي مقام فرصت هاست و چون فاطمه آفريده شد، اين فرصت فراهم آمد كه هستي، آفريده شود، زيرا نورالهي نيازمند مقام اتصالي بود تا اول را به آخر و ظاهر را به باطن پيوند زند و نور ولايت علوي را به نور رسالت محمدي متصل كند و يكتايي را در دايره صعود فراهم آورد تا در نهايت، هستي در رجعت كامل خويش در فناي نوري محمدي بازگردد و از راه ربوبيت كامل محمدي به فناي ذاتي الهي برسد.
اين گونه است كه رسالت در مبعث و ولايت در غدير در انتظار بود تا مسير صعود همگان را به عشق فاطمي و ليله القدر وي رقم زند. براين اساس روز مبعث را روز رحمت كامل و روز غدير را روز اكمال رحمت بر جهانيان شمرده اند و زمان پيوند اخوت علوي و محمدي به عشق سرمدي و ازلي فاطمي را زمان كمال مطلق دانسته اند؛ زيرا اين گونه است كه راه رجعت كمالي براي همه هستي فراهم آمد. پس اگر وجود فاطمي نبود، چنين امكان بازگشت به فناي مطلق فراهم نمي آمد و چون بي چنين امكاني، آفرينش هستي از مدار هدفمندي خارج مي شد، بر كلام رسول رفت: لولاك لما خلقت الافلاك يا فاطمه.
البته از آن جايي كه وجود نوري و روحي و نفسي همه خاندان عصمت و طهارت(ع) يكتا و يگانه است اين معنا در حق هريك به تمام و كمال است و مي توان درباره هريك از آن خاندان اين معنا را سرود كه لولاك لما خلقت الافلاك. با اين همه سه وجود شريف محمدي و علوي و فاطمي، وجوداتي هستند كه براي اين سير هستي، نياز تمامي است؛ زيرا بي آن، اين سير و حركت آفرينش تحقق نمي يافت و فرصت رجعت و فنا، از هستي برداشته مي شد و چون دايره «انالله و انااليه راجعون» نيازمند اينان بود هرگز خلقت و آفرينش نمي بود.
آفرينش هستي مظهر رحمت رحماني
براين اساس مي توان گفت كه آفرينش هستي بر پايه رحمت الهي بوده و خداوند به سبب صفت رحمانيت خويش است كه هستي را آفريده است. در حقيقت خداوند به رحمت رحماني خويش دنيا را آفريد و به رحمت رحيمي خويش آخرت را پديد آورد. از اين رو خداوند در آيات بسياري هرچيز هستي را منسوب به رحمت خويش مي داند و براين صفت در تحقق آفرينش تاكيد مي كند.
خداوند در آيه 45 سوره انعام مي فرمايد: كتب ربكم علي نفسه الرحمه، خداوند بر خويشتن رحمت را فرض و واجب دانست؛ زيرا اگر رحمتي نبود هستي وجود نمي يافت و لذا همه هستي بر مدار رحمت مي چرخد.
بنابراين هركسي اگر در هستي و آيات آن نظر كند به سادگي به حقيقت رحمت مي رسد و در مي يابد كه همه هستي جلوه اي از رحمت رحماني خداوندي است. از اين رو خداوند در آياتي چند از جمله در آيه 05 سوره روم از انسان ها خواسته تا در آيات هستي دقت و نظر كنند و جلوه هاي رحمت را درهر چيزي بيابند.
انسان مانند ماهي است كه در آب مي باشد و از عنصر آن آگاه نيست. رحمت رحماني خداوند هم چون آب همه ما را دربرگرفته است ولي ما با آن كه غرق در نعمت و رحمت الهي هستيم از آن غافل و بي خبر مي باشيم تنها اگر دمي سر از آب در آوريم وبه ساحل رحمت برسيم آن گاه است كه درمي يابيم كه غرق در رحمت رحماني الهي هستيم و قدر اين همه عنايت و فضل الهي را نمي دانيم.
اگر كسي توجه يابد و از دام غفلت بيرون آيد در مي يابد كه چه بايد بكند و چه راهي را مي بايست طي كند تا رضايت آفريدگاري كه پروردگار هستي است را به دست آورد و جز به رضا و خشنودي او نيانديشند.
خداوند در آيه 147 سوره انعام و نيز 94 و 05 سوره حجر و 75 سوره اسراء به اين نكته لطيف توجه مي دهد كه رحمت الهي بر غضب او پيشي گرفته است؛ زيرا اگر خوب دقت و توجه شود دانسته مي شود كه دنيا مظهر رحمت عمومي و فراگير خداوند است و كافر و مومن از روزي وجود و ديگر روزي هاي الهي برخوردار مي باشند. اگر همه هستي بر مدار ايمان حركت كند هرگز رنگ غضب و خشم الهي را نمي بيند.
شگفت اين كه خداوند تنها زماني خشم خود را آشكار مي كند كه مردم راه بر رحمت بسته باشند و خود را گرفتار غضب الهي كنند. جلوه خشم كامل الهي همانند جلوه رحمت كامل الهي در آخرت است. از اين رو دوزخ و بهشت آفريده شده است و بر خلاف دنيا دو جلوه كامل خشم و رحمت خاص، خودنمايي مي كند. پس تنها خود موجود است كه خشم و غضب عام و خاص را انتخاب مي كند.
رسالت و ولايت، مظهر رحمت رحيمي
از آن جايي كه دست يابي به هستي كامل و رستگاري مطلق در جهان آخرت تنها زماني رخ مي دهد كه انسان از مسير صراط مستقيم هدايت نوري محمدي حركت كند، رسالت پيامبران را رحمت خاص برمي شمارد و رسالت محمدي را كمال آن مي داند. از اين رو نام محمد نام جميع انبياست و رسالت اسلام، رسالت همه پيامبران مي باشد.
بنابراين، همه هستي چه دنيا و چه آخرت با تمام نعمت ها و بركاتش، جلوه اي از رحمت رحماني خداوند است و رسالت محمدي كه در شكل اسلام از آغاز تا زمان بعثت آن حضرت وجود يافته، مصداق كامل رحمت رحيمي خداوند است، زيرا تنها از اين راه است كه مي توان به رستگاري اخروي دست يافت و از نعمت هاي خاص الهي در بهشت رضوان بهره برد.
از آن جايي كه ولايت، باطن رسالت است، دست يابي به رحمت رحيمي، زماني شدني است كه انسان، ولايت علوي را بپذيرد. لذا گفته شده بهشت و دوزخ، جلوه هايي از حب و بغض علي(ع) است.
بنابراين هر كسي نسبت به علي(ع) حب و عشق داشته باشد از ولايت وي بهره مند مي شود و هر كسي نسبت به وي بغض داشته باشد از ولايت وي بي بهره مي باشد. از آن جايي كه باطن رسالت، ولايت علوي است، پس هر كسي ولايت نداشته باشد پذيراي واقعي رسالت نبوده است و هركسي چنين باشد از رحمت خاص بهره مند نخواهد شد. اين گونه است كه ولايت علوي را قسيم النار و الجنه شمرده اند و علي را مدار و محور حق ناميده اند. مؤمن و منافق به ولايت علوي شناخته مي شود چنان كه مؤمن از كافر به رسالت دانسته مي شود. در حقيقت، رسالت محمدي كه در حكم ظاهر است، مؤمن را از كافر جدا مي كند و ولايت علوي كه در حكم باطن است مؤمن واقعي را از منافق آشكار مي سازد.
جلوه هاي رحمت رحماني و رحيمي
همان گونه كه رحمت رحماني و رحيمي خداوند جلوه هايي دارد كه از آن جمله در رحمت رحيمي مي توان به بهشت اشاره كرد، هم چنين رسالت كه خود مظهر رحمانيت الهي است جلوه هايي دارد. البته ناگفته نماند كه ولايت، مظهر رحمت رحيمي است كه اختصاص به برخي پيدا مي كند كه همان مؤمنان واقعي مي باشد. براي اين رحمت رحيمي ولايت نيز، جلوه هايي است كه در اين نوشتار نمي توان به آن ها پرداخت. بنابراين در اين جا تنها به رحمت رحماني رسالت و جلوه هايي از آن پرداخته مي شود.
رسالت از آدم تا خاتم(ص) جلوه اي از رحمت رحماني الهي است كه همگان مي توانند از آن بهره گيرند. اين رحمت الهي خود جلوه هايي در زندگي بشر پيدا مي كنند كه مي توان به اعتدال در امت (بقره آيه123) اخراج از ظلمت به سوي نور (حديد آيه9) آساني در احكام (بقره آيه173و آيات ديگر) بهره مندي از اتحاد و فوايد آن (هود آيات 118و 119) اجابت دعا (كهف آيه 01و 61) پاداش هاي دنيوي و اخروي (نساء آيه154) و نزول بركات و دفع نقمات و مانند آن اشاره كرد.
براين اساس كسي كه از رحمت رحماني رسالت بهره مي گيرد، در زندگي دنيوي از بسياري از امكانات بهره مند مي شود كه در صورت عدم پذيرش رسالت براي وي شدني نبود.
از اين رو اهل اسلام در هر مقامي كه هستند از برخي از امور كه از آن به جلوه هاي رحمت رحماني ياد مي شود بهره مي گيرند كه از جمله حفظ خون و مال و عرض است.
هم چنين اگر كسي افزون بر پذيرش رسالت رحماني به رسالت رحيمي كه همان ولايت است باور داشته باشد و از ولايت علوي بهره مند گردد، در دنيا و آخرت افزون بر رحمت رحماني از رحمت رحيمي چون فضل و عنايت خاص خداوندي و بهشت رضوان سود مي برد و از هر گونه حزن و اندوه و ترس و خوفي در دنيا و آخرت دور مي شود.
ولايت علوي، پيام رسالت نبوي
در حقيقت بايد گفت كه پيام رسالت نبوي چيزي جز ولايت علوي نيست؛ زيرا تنها راه بهره مندي از رسالت و جلوه هاي رحمت رحيمي خداوند آن است كه شخص افزون بر رسالت به ولايت باور داشته باشد. از اين رو در برخي از روايات به اين معنا توجه داده شده است كه هيچ عمل عبادي از مسلماني پذيرفته نمي شود مگر آن كه ولايت را پذيرا باشد. به سخن ديگر بي ولايت علوي هر نمازي در حكم نماز بي وضو و ناقص مي باشد و عمل ناقص هرگز پذيرفته و مقبول نمي افتد.
در روايات و احاديث آمده است كه باطن حج و مقصود و مقصد آن، لقاي ولي الله است؛ زيرا براي حج ظاهري است كه همان مناسك و اعمال است و باطني است كه همان ولايت مي باشد. چنان كه ظاهر خانه خدا، چيزي جز سنگ و چوبي نيست ولي باطن آن ولايت علوي است. از اين رو هر كه قصد خانه خدا كند و قصد ولي الله نكند كه باطن خانه خداست، در حقيقت حج نگزارده است و حج وي ناقص است و چنين شخصي تنها از رحمت ظاهري و رحماني خداوند در دنيا بهره مند مي شود ولي از رحمت باطني و رحيمي خداوند در دنيا و آخرت بهره اي نمي برد.
به هرحال روز مبعث هر چند كه روز رسالت ظاهري است ولي در باطن آن، روز ولايت علوي نيز مي باشد. لذا بايسته است در اين روز به زيارت علوي شتافت و به عشق باطن رسالت، ولايتمداري را آشكار ساخت.
آيات قرآني اكمال رسالت را منوط به ولايت علوي دانسته است تا همگان دريابند كه آن چه موجب اتمام نعمت الهي بوده، ولايت وي بوده است. بنابراين پيام مطلق و خاص رسالت چيزي جز ولايت نيست و اگر كسي ولايت را نپذيرد در حقيقت رسالت را نپذيرفته است و در دين خويش ناقص است و در عمل خود به اتمام و اكمال نرفته است.

 



تپش قلم

عباسعلي كامرانيان
ماداميكه با «حوادث آسماني»برخوردهاي زميني انگارانه شود درجه غفلت فردي و اجتماعي زياد مي شود.
¤¤¤
كسي كه مسئول است و قدرت دارد نمي تواند منتقد خويش باشد، بلكه او بايد مدافع سياستهايش بوده و از تعداد منتقدينش بكاهد!
¤¤¤
وقتي كساني كه بايد الگو باشند وارد دايره «تنازع قدرت» شوند، مردم از سينه دنيا، خون مي خورند!
¤¤¤
بشر زيباترين كلمه خداست اگر خود را به زشت ترين حقه هاي شيطاني نيالايد.
¤¤¤
دست قدرتمندي كه «ماسه هاي حجاز» را از وراي هزاران كيلومتر در هوا مي چرخاند به راحتي قادر است بيصدا گلوي ستمكاران را نيز بفشارد!
¤¤¤
ماداميكه درپوسته عبادات سكني گزيده ايم، شيطان گزيده ايم!
¤¤¤
¤ متملقان و چاپلوسان اگر سگ شوند، سگان معترضانه از دايره حيوانات بيرون مي زنند!
¤¤¤
ترس از شكست، بيش از شكست انسانها را از هستي ساقط كرده است، درراه حق، ترس هموزن باطل است!
¤¤¤
دانا با منطق به پيروزي مي رسد و با قدرت از موفقيت خويش حراست مي كند.
¤¤¤
دانا «بهترين راه» و نادان «آسان ترين راه» را انتخاب مي كند و جز دانا كسي سالم به مقصد نمي رسد!
¤¤¤
خيلي از پهلوانها، درخانه خاك شده اند!

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14