(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


شنبه 27 تير 1388- شماره 19413
 

زمستان ما
گپي كوتاه با نفر اول جشنواره هنرهاي تجسمي شهر تهران همه افراد اطرافم سوژه كاريكاتور مي شوند!
اين روزها...
تو هميشه عاشق، من هميشه...
اين جا دادگاه است يا...؟
يك روز، يك دنيا فاصله
علت آلودگي هاي اخير كشف شد



زمستان ما

در زمستان فصل برف و سرسره
صبح زود اخبار بود و دلهره
توي گرماگرم بازي لاي برف
دست مان يخ مي زد از سرماي برف
درخيابان سنگري مي ساختيم
برسپاه دشمنان مي تاختيم
پاتوق ما پاي تير برق بود
قلب مان در شادماني غرق بود
«كرسي» ما در محل يك پيت بود
گرمي اش از كاغذ و كبريت بود...
شب كه برف مي باريد از خوشحالي تا نيمه شب خوابم نمي برد. از پنجره پرواز دانه هاي برف جلوي لامپ تير برق چشمانم را غرق تماشا مي كرد.
مي آمدم توي حياط و راه مي رفتم روي برف.
برف تازه مي رسد
مي دوم به سوي برف
راه مي روم كمي
روي بال قوي برف...
صبح زود مي دويديم راديو را روشن مي كرديم.
به اطلاعيه اي كه از سوي آموزش و پرورش شهر تهران به دستمان رسيده توجه بفرماييد.
به دليل بارش برف سنگين و لغزندگي سطح خيابانها كليه مدارس شهر تهران در مقاطع ابتدايي، راهنمايي و متوسطه امروز تعطيل مي باشد.
اين خبر محبوب ترين خبر اخبار براي من و بچه هاي محله مان بود. مي دويديم توي محل ياركشي مي كرديم و بعد از برف بازي مي رفتيم سراغ سرسره بازي.
ياد گرفته بوديم چه جوري سرسره مان را ليزترين سرسره كنيم. وقتي چرخ دستي نفتي مي آمد و از روي خيابان يخ زده ما مي گذشت چكيدن چند قطره از نفت دان هاي توي چرخ روي زمين كافي بود كه سطح خيابان ما مثل شيشه شود.
بعضي وقتها طول سرسره مان به 15 و 20 متر هم مي رسيد.
بعضي از بچه هاي محله كه حرفه اي تر بودند هم ايستاده ليز مي خورند و هم نشسته هم با چوب دستي هاي كوچك به جاي فرمان و هم بدون چوب دستي.
بعضي ها هم كه زياد وارد نبودند هم ايستاده زمين مي خوردند و هم نشسته. تا نزديكي ظهر در محل، توي پارك ولي عصر(ع) و امامزاده سيد ملك خاتون برف بازي مي كرديم.
بعضي وقت ها هم بازي ما گره مي خورد با برف بازي بچه هاي محله هاي ديگر. آن وقت بود كه براي جنگ متحد مي شديم و با دست و صورت سرخ به خانه برمي گشتيم. كرسي داغ، ذوق ذوق كردن نوك انگشتان و آش ساده مادر عجيب مي چسبيد.
ادامه دارد

 



گپي كوتاه با نفر اول جشنواره هنرهاي تجسمي شهر تهران همه افراد اطرافم سوژه كاريكاتور مي شوند!

گاليا توانگر
طرح لبخندها را روي كاغذ هميشگي مي كند و آنقدر انگيزه دارد كه با امكانات دانشجويي نمايشگاه كاريكاتور برگزار كند. متولد 1366 و دانشجوي رشته حفاظت و مرمت آثار تاريخي در دانشگاه ميراث فرهنگي تا به حال توانسته مقام هايي در جشنواره هاي كاريكاتور دانش آموزي و دانشجويي به دست آورد.
مقام اول رشته كاريكاتور در جشنواره هنرهاي تجسمي شهر تهران تازه ترين موفقيت اوست. اين هنر، كار هديه دادن را براي او راحت كرده و دوستانش هم به چيزي جز كاريكاتور چهره شان رضايت نمي دهند. مي گويد: «خودشان هم انتظار دارند يك روز سوژه باشند! اتفاقا از ديدن كار لبخندي مي زنند و اظهار رضايت مي كنند. لبخند آنها شيرين ترين خاطره اهداي اين هديه است.»
گپ كوتاه، با فاطمه ناصري نژاد را بخوانيد!
¤ با توجه به اين كه رشته شما در دبيرستان رياضي بود، چگونه به ادامه تحصيل در هنر علاقمند شدي؟
(با كمي مكث و خنده) راستش را بخواهي من يواشكي كنكور هنر دادم! ترم دوم پيش دانشگاهي رشته رياضي بودم كه كتاب هاي هنر را از دوستي به امانت گرفتم. براي اين كه خانواده ام متوجه نشوند، كتاب ها را لاي كتاب هاي خودم مي گذاشتم و يواشكي مي خواندم. آن روزها واقعا هدفم شركت در كنكور هنر بود و تمام تلاش خانواده ام اين بود كه در شاخه مهندسي درس بخوانم.
¤ چرا در ميان همه رشته هاي هنر مرمت آثار را انتخاب كردي؟
اولين رشته اي كه دوست داشتم طراحي صنعتي بود. چند طرح در ذهنم بود كه مي خواستم به اجرا بگذارم و اختراعاتي داشته باشم، ولي با توجه به رتبه 667 هنر بالاخره رشته دومي را كه راغب بودم، انتخاب كردم.
¤ آن وقت رابطه ميان مرمت آثار با كاريكاتور چيست؟
در رشته مرمت آثار تاريخي كتاب هاي زيادي در ايران نيست و بيشتر وقت من آزاد بود. مي توانستم از اين فرصت به كاريكاتور كه خيلي قبل تر از دبيرستان مشغول بودم، بپردازم. ازسويي رشته كاريكاتور نيز در ايران به عنوان يك رشته تحصيلي دانشگاهي وجود ندارد و علاقمندان صرفا بايد با دغدغه هاي شخصي خود دراين گرايش فعاليت كنند.
¤ چندي قبل در دانشگاه ميراث فرهنگي نمايشگاه كوچكي از كاريكاتورهاي تو را ديدم. داستان چه بود؟
محيط خيلي از دانشگاهها متاسفانه به گونه اي است كه اغلب بچه ها به ويژه در سال هاي ابتدايي مشغول حواشي شده و انگيزه اي براي كار سازنده و تاثيرگذار ندارند. در حالي كه اين كارها مي تواند زمينه اي از تجربه برايشان فراهم كند. اين فرصت سبز شايد در مراحل بعدي هيچ گاه دست ندهد، پس بايد نهايت استفاده را برد.
من در اين فكر بودم كه با كمترين امكانات شخصي يك حركت فرهنگي- هنري را بين دوستانم پايه گذاري كنم. اين نمايشگاه اولين نمايشگاه تخصصي خودجوش دانشجويي بين ورودي هاي 85 بود. حدوداً 20 اثر در ابعاد 3A و در موضوعات اجتماعي و كاريكاتور چهره اساتيد دانشگاه و... به معرض ديد عموم گذاشته شد.
براي آماده سازي فضاي دانشگاه هم طرح هاي زيادي در ذهنم بود، تمام ديوارها را با كاغذ گراف پوشانديم، قاب ها را كه با هزينه شخصي تهيه شده بود، روي ديوارهاي مرمت شده نصب كرديم و محيطي مهيا شد كه حتي استادان دانشگاهمان نيز تعجب كردند و استقبال.
¤از جشنواره هم بگوييد.
در حال حاضر با برخي مطبوعات سراسري همكاري دارم و كاريكاتوريستي حرفه اي را تجربه مي كنم. در اين فضا يكي از همكاران مطبوعاتي توصيه كرد در جشنواره شركت كنم كه به لطف خدا توانستم مقام اول بخش كاريكاتور در هنرهاي تجسمي شهر را به دست بياورم. پاييز 86 هم در جشنواره هنر و امنيت بين بيست طرح اول از 1200 طرح شركت داده شده، قرار گرفتم كه هنوز منتظر دريافت لوح تقدير اين جشنواره هستم!
¤ آخرين كتابي كه خوانده اي؟
تكنيك هاي راندو (طرح هاي سريع ساختماني)، چون فوق العاده به معماري دكوراسيون داخلي علاقه دارم. البته همان طور كه گفتم كتاب هاي بومي در رشته مرمت آثار بسيار كم است.
¤با توجه به رشته تحصيلي ات، چقدر سفر مي كني؟
سفرهاي دانشجويي كه در حد كارآموزي است، متأسفانه به خاطر وضعيت سازمان ميراث فرهنگي تعداد سفرها خيلي كم شده است. در كل بايد موقعيتش فراهم شود تا بتوانم به همراه خانواده ام از اين قبيل سفرها داشته باشم.
¤بيشتر چه موضوعاتي را دستمايه كاريكاتورهايت قرار مي دهي؟
همان طور كه گفتم كارهاي من درونمايه اجتماعي دارند و يا كاريكاتور چهره هستند. در زمينه اجتماعي موضوعاتي چون جواني، ترافيك، محيط آموزشي و... را سوژه قرارداده ام.
مثلا در يكي از كارهايم پسر نوجواني را ترسيم كرده بودم كه به يك كوسه لبخند مي زند و كوسه متعجبانه به نوجوان نگاه مي كرد. در نگاه نوجوان شيطنت خاص و كنجكاوي ويژه اي وجود داشت كه هر بيننده اي را به تأمل وا مي داشت. اين كاريكاتور نشان مي داد كه سن نوجواني زمان آموزش و ارتباط با محيط اطرافش است.
¤ در رشته كاريكاتور ارتباط هنرمندان ايراني با هنرمندان ساير كشورها چگونه است؟
در سايت تبريز كارتون، فراخواني براي خانم هاي كاريكاتوريست درج شده بود كه من هم در اين جشنواره شركت كردم. از ميان آثار ارسالي نهايتا كار 22هنرمند برگزيده شد كه يكي از آنها، من بودم. ملاك انتخاب اين بود كه كارها مخاطب بين المللي داشته باشند تا پس از انتخاب در تركيه به نمايش درآيند. موضوعات عمده كارهايم در اين جشنواره مسائل شهري بود از قبيل ساخت و ساز بي رويه، ترافيك، فضاي سبز و... زمينه اين حركت هاي بين المللي را خانه كاريكاتور ايران فراهم مي كند كه جاي تشكر دارد!
¤هديه اي كه معمولا براي دوستانت انتخاب مي كني؟
عروسك مي خرم و گاهي همراه آن كاريكاتور چهره شان را هم يادگاري مي دهم.
¤عكس العمل آنها؟
من به چهره هاي اطرافم دقت دارم و اكثر كساني كه با من دوست اند متوجه اين حساسيت هنري ام هستند، پس خودشان هم انتظار دارند يك روز سوژه من باشند. اتفاقا با ديدن كار لبخندي مي زنند و اظهار رضايت مي كنند.
¤دوست داري در رشته كاريكاتور تا كجا پيشرفت كني؟
دوست دارم هميشه آموزش ببينم و چيزي براي آموزش دادن داشته باشم.
¤و سخن آخر...
مطمئناً اگر همراهي خانواده نبود هيچ كدام از اين گام هاي هنري برداشته نمي شد.
شايد در ابتدا اختلاف سليقه اي بود، اما وقتي عزم راسخم را اثبات كردم، همراهي ها جريان گرفت.
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

 



اين روزها...

اين روزها كه كارشناسان هواشناسي مي گويند: موج گرد و غبار از ناحيه صحراي آفريقا و سپس عراق به كشور ما نفوذ پيدا كرده، وقتي روي زندگي هم دست مي كشي، مي بيني كه چه گرد و غباري است!
گرد و غباري كه اين روزها شايد محسوس تر باشد، باز هم تازگي ندارد. ديري است كه خوب مي دانم ديگر براي قدم زدن در كوچه دل هم بايد كفش پوشيد. اگر بخواهي مثل بچگي هايت پابرهنه به كوچه بروي و بدوي و بازي كني پايت خاكي مي شود... اين روزها همه چيز قانون مند شده است. اين روزها بايد در صف طولاني محبت بايستي، لبخند سفارش بدهي؛ براي بهانه دست در جيب خود بكني و بهانه بخري و بروي سر فرصت منتظر خالي شدن جا براي نشستن در يك گوشه و گريستن باشي. بايد هر شب ده بار از روي خنده سرمشق بدهي به خودت تا يادت نرود خاطرات پر از خنده را. اين روزها بايد نگران باشي كه كسي فكر نكند امروز زيادي عادي هستي. اين روزها بايد نگران ديوانه نبودن باشي. اين روزها بايد هر روز قد و وزن خود را اندازه بگيري و بسنجي با بانوي نحيف باربي نامي كه دختران همگي از بدو تولد ايشان را مي پرستند. اين روزها بايد براي اثبات مردانگي تفنگ به دست بگيري و براي اظهار وجود تيرهايش را خالي كني. اين روزها بايد همپاي سوسك قدم برداري تا ثابت كني ديگر بزرگ شده اي و از چيزي نمي ترسي. بايد كتاب هاي فرنگي بخواني تا به اثبات برساني فهم و شعورت چقدر لبريز است. اين روزها بايد به دنبال زمان بدوي و در انتظار تابستان پير شوي و تابستان كه شد نگران پاييز باشي. اين روزها بايد چرت و پرت بگويي تا نشان دهي چقدر حرف با مسمي بلدي. بايد درس بخواني تا وقتي نشان آدميت را خواستند، مهر و امضاي مدركت را در چشمشان فرو كني. اين روزها بايد تظاهر كني كه خيلي حالت خوب است. بايد لباس طراحي شده طراحان لباس خوش نامي را بپوشي كه پيشتر براي حيوانات طراحي لباس مي كردند. بايد با افتخار خودت را رنگ بزني و ماهرانه نقاشي كني تا تحسين آميز نگاهت كنند و به زيبايي ات آفرين بگويند. بايد دروغ بگويي، غيبت بكني، تهمت بزني و هزاران عمل شيطان پسندانه انجام دهي تا مبادا بگويند: تظاهر به خوبي مي كني. بايد هر روز كه از خانه بيرون مي روي، در را قفل كني تا از خودت مطمئن باشي. بايد كاري كني كه خدايي نكرده نگويند املي و عصر حجري. اين روزها براي اثبات مادر بودنت بايد كهنه بچه بشويي و براي اثبات پدر بودنت عرق كني. بايد پرنده را در قفس خانه ات زنداني كني براي رفع بلا، و صبح زود بروي كميته حمايت از آزادي حيوانات. بايد قلبت را در گاوصندوق شش قفله كني تا مطمئن شوي در اين روزگار گول حرف هاي دروغ انسان نماها را نمي خوري. بايد چادرت را برداري و ريش هايت را كوتاه كني تا نگويند حزب اللهي هستي. بايد هر روز نيمي از غذايت را در بشقاب دست خورده بگذاري و بعد دور بريزي، براي حفظ شخصيت. بايد يا منطق را بكشي يا احساس را، كه نشان دهي خيلي عاقل و فهميده اي. بايد چند وقت يك بار بروي و در گورت بخوابي تا بداني كه روزي خواهي خفت؛ همين جا، زير همين خاك. و با همه ابهتت تجزيه مي شوي؛ خاك مي شوي و بر مي گردي به همان جايي كه پيشتر آمده اي از آن جا. اين روزها بايد از پشت پنجره براي مرگ دست تكان داد.
زهره موحدي، 15 ساله از قم

 



تو هميشه عاشق، من هميشه...

سلام جميله نورافشان از تهران
نمي دونم چند سالته، نمي دونم پدرت چه شكلي بوده؛ چه شكلي بوده كه از غروب مي گي... چي شده كه ديگه نيست... كه از آسمون مي گي...
وقتي خوندم نوشته تو دلم لرزيد، لرزيد چون سوخت؛ سوخت هم براي دل تو، هم براي دل خودم.
نمي دونم چند سالته، چقدر زندگيا رو ديدي و چقدر تجربه داري...
ولي مي دونم:
تو هميشه منتظر اومدن بودي و من هميشه منتظر نيومدن...
تو هميشه عاشق، من هميشه...
تو تا وقتي توي دنيا بود، خوشحال بودي و حالا كه نيست...
من تا وقتي توي زندگيم بود، غمگين بودم و حالا كه نيست...
نمي دونم خوندي مدرسه 13تير رو يا نه، خوندي مطلب «پدر كدام «ترين» زندگي من است؟» رو يا نه.
نمي دونم دلت لرزيد مثل دل امروز من بعد از خوندن مطلب تو يا نه.
فقط مي دونم...
مي دونم كه اگر خدا رو شكر نكني به خاطر نام نيكي كه از پدرت مي بري، بنده خوبي نيستي.
خدا رو شاكر باش براي اينكه «پدري به تو داد كه با او «دختر بودن» را فهميدي»
«پدري به تو داد كه با نديدنش دلتنگ شدي»
شاكر باش براي اينكه وقتي از پدرت ميگي و حس خوبت، با افتخار اسمت رو مي نويسي پايين نوشته ات.
برام مهم نيست كه جوابم به نوشته ات چاپ بشه يا نه، چون مطلب نغز و قشنگي نيست اين نامه من، فقط دوست دارم كه به دستت برسه و بخونيش تا از اين به بعد به جاي غصه خوردن فقط شاكر باشي.
شاكر لحظه هاي دلتنگيت،
شاكر اشكاي از سر عشقت،
شاكر مهر يتيمي كه روي پيشونيت خورده، به خاطر داغي كه ديدي.
من هم شاكرم با وجود اينكه حس و داغ يتيمي رو دارم، اما مهرش رو نه.
شاكر باش دختر بابايي.
ر.ح 23ساله از تهران

 



اين جا دادگاه است يا...؟

شما با شنيدن واژه دادگاه يا قاضي به ياد چه واژه هاي ديگري در فكر فرو مي رويد؟ غالباً به ياد امنيت، عدالت، برابري انسان ها با هم و فضايي براي دفاع از حقوق خود مي افتيد.
درست است تمام اين واژه ها برخاسته از دادگاه و قاضي به فكر ها خطور مي كند. اما انگار در مكان هايي ديگر دادگاه را به شكلي ديگر تعبير مي كنند.
تعبير دادگاه اين گونه تغيير كرده كه وقتي واژه دادگاه به گوش مي رسد به ياد «مروه الشربيني» و شهادت او به فكر فرو مي رويم و مي گوييم در دادگاهي كه مروه، شهيده حجاب در آن حضور داشته بود فضاي بازنژادپرستي، خفقان عدالت، مرگ هم نوع دوستي، و منهدم كردن روح آزادي موج مي زد.
در پي شهادت «مروه الشربيني» زن بارداري كه همراه شوهر و فرزند خردسالش در دادگاه حضور داشت بار ديگر پنجه غرب بر تن قرباني ديگر خراش نژادپرستي بر جاي گذاشت.
اين زن با حجاب كه با حفظ پوشش خود در دادگاه حضور يافته بود توسط يك مرد آلماني به شهادت رسيد.
اين آلماني نژادپرست كه يكي از وسيله هاي غربي براي اعمال تبعيض بوده، با هجده ضربه چاقو وي را به قتل رسانيد.
حالا شما خود تصور كنيد هجده ضربه چاقو نسبتاً وقت زيادي مي خواهد كه در بين آن همه پليس و سرباز و ديگر مردمي كه در دادگاه حضور داشتند پيكر آن زن را خونين كند.
حتي زماني كه شوهر وي پس از اصابت اولين ضربه چاقو به همسرش از جاي برخاست تا از ضربات ديگر جلوگيري كند مانع او شدند و بعد فرصت كافي را براي به شهادت رساندن مروه به آن آلماني دادند و سپس پليس وارد صحنه شد و به جاي اين كه مرد مهاجم را دستگير كند به سوي شوهر «مروه الشربيني» گلوله اي شليك كرد و موجب زخمي شدن وي گرديد. كه البته بيان شده اين امر اتفاقي بوده و خطاي پليس بوده است و نه چيز ديگر.
در اين ميان به نظر شما حال فرزند خردسال آن ها چگونه است؟ كودكي كه شاهد به خون غلتيدن مادرش بوده و زخمي شدن پدر را مي نگرد چه حالي دارد وچه كساني باعث اين ماجرا بودند چه گروه و حزبي مادر و فرزند را از هم جدا كرد و امروز همه ملت ها مي دانند جواب اين سؤال همان گروه نژادپرست بوده و همه مي دانند كه كانون نژادپرستي كجا شكل گرفته است.
اين ماجرا بار ديگر اسلام ستيزي غرب را به طور آشكاري نشان داده و باز هم سكوت غرب اين مسئله را تأييد مي كند.
واكنش جوامع مسلمان به اين مسئله به حد گسترده اي انجام شده است و تمامي شبكه هاي اطلاع رساني اسلامي اين خبر را پوشش داده اند و برخي از سران اين كشورهاي اسلامي درپي يافتن تدابير امنيتي كوشش مي كنند.
درهرحال چيزي كه بر همگان آشكار است مسلمان ستيزي و نژادپرستي غرب است.
ما ديگر نمي خواهيم شاهد اين گونه خبرها باشيم و همچنان شاهد جنايات باشيم و دست روي دست گذاريم.
اما سؤال اين جاست كه چه كسي مي خواهد مقابل اين همه استكبار غرب قدي بلند كند؟ اين خواسته آنقدر هم دور نيست اگر به خود بازگرديم و خودسازي را شروع كنيم و با هدايت رهبر دست به كار شويم.
يلدا خداداد (فانوس)

 



يك روز، يك دنيا فاصله

از 23تير تا 24تير طبق تقويم جلالي فاصله اي نيست، فقط يك روز. طبق تقويم دل من اما بين اين يك روز يك دنيا فاصله است.
24تير سال روز است و 23تير هم. 23تير آدم هايي به دنيا آمده اند و 24تير هم. اما مهم روزها نيست. مهم آدم هايند. آدم ها روزها را مي سازند و نقش روزها با نام آدم ها ماندگار مي شود. مثل عاشورا و 22بهمن و 12فروردين و...بين آدم هاي روزها هم دعواست، كه كدام يك بشوند نماد آن روز و براي همين است كه خيلي از روزها بدون صاحب مانده.
برگرديم سر همان 23 و 24تير. 23تيري ها هنوز به اجماع نرسيده اند سر معرفي چهره شان. هنوز دعوا دارند سر انتخاب و هنوز دارند آدم هايش مسابقه مي دهند براي نماينده شدن و خب، البته يكي از اين آدم ها هم من! گيرم به نمايندگي از همه 23تيري ها آمدم بالا و شدم مثلاً زنده كننده 23تير... فرض محال كه محال نيست.
يك بحث ديگر هم هست بين خود روزها، اصلاً اگر اين نبود معرفي شخصيت برتر اين قدر به تعويق نمي افتاد. روزها بين خودشان دعوا دارند و مي خواهند بهترين را معرفي كنند تا بهترين باشند و البته ناگفته نماند كه همه شان لنگ انداخته اند پيش 10محرم و 28صفر و 21رمضان و... اما خب، ديوار حاشا كه بلند است؛ مي گويند قمري حساب نيست، فقط شمسي!
برويم سر همان 23 و 24تير. گفتم كه مثلاً من شدم نماينده 23تير. اما امان از 24تير، نماينده اي معرفي كرده كه اگر كل 23تيري ها جمع بشويم باز به خودش كه هيچ، به گرد پايش هم نمي رسيم. بين من 23تيري با اوي 24تيري نه يك روز، كه يك دنيا فاصله است.
و حالا اگر كساني 23 تير را هم مي شناسند نه به واسطه نمايندگانش كه به واسطه كاري است كه مردمان 78 بنا به فرمان همان 24 تيري انجام دادند. 24تير، تولد مقام معظم رهبري مبارك و سايه شان مستدام باد.
يك 23تيري

 



علت آلودگي هاي اخير كشف شد

بنابه گزارش ديب دميني نيوز، روز گذشته غضنفر كه همراه گوسفندانش در حال بازگشت از چراگاه بود؛ با عبدلي برخورد نمود و به او سلام داد. عبدلي نيز كه از سرزمين مي آمد و در حال و هواي ديگري بود متوجه سلام غضنفر نشد. غضنفر كه چندين بار سلام داد اما جوابي دريافت ننمود، گوسفندانش را رها نمود و به سمت عبدلي رفت. غضنفر كه در چند متري عبدلي رسيد با فرياد «هووووووووي با توام» عبدلي را از حضور خود با خبر نمود. عبدلي كه ذوق زده شده بود از فكر بيرون آمد و گفت: سلامت كو بچه. ناسلامتي وقتي كه ما با هم به دنيا اومديم ماشين بابام يك متر جلوتر از ماشين باباي تو به سر ده رسيدها. غضنفر كه عصاب مصاب نداشت نيز گفت: چطور سلامم رو نمي شنوي اما تا هوووووووي مي كشم بر مي گردي.
براين اساس با وقوع اين جر و بحث كار به جاي باريك كشيده شد و عبدلي و غضنفر به همراه گوسفندانش پس از عبور از اين راه باريك دوباره شروع به جر و بحث نمودند.
نامبردگان پس از عبور از اين راه باريك به كشيدن خط و نشان براي يكديگر مبادرت نمودند. غضنفر با چوب دستي چوپانيش سعي در كشيدن شمايل عبدلي داشت كه با واكنش عبدلي مواجه گرديد. عبدلي نيز در پاسخ كله غضنفر را در پشت كوهي كشيد و دور آن را خط كشيد. غضنفر كه اين كار عبدلي را ديد خم شد و يك مشت خاك برداشت و روي خط و نشانهاي عبدلي كشيد. عبدلي هم نگاهي كرد و گفت: ديدي حالا خاك به سرت شد!
غضنفر نيز با عصبانيت كلاهش را از سرش درآورد و با دست موهايش را تكان داد.
اما غضنفر به اين كار اكتفا ننمود و يك دايره دور شكل عبدلي كشيد و گفت: اگر راست مي گي يه گوشه رو پيدا كن و بشين. عبدلي نيز روي خط دايره به راه افتاد و به دنبال گوشه اي براي نشستن مي گشت.
طرفين كه هيچ كدام خود را مغلوب ديگري نمي ديدند تصميم گرفتند تا با اجراي يك مسابقه دو برتري خود را به ديگري ثابت كنند. بنا به گزارش منابع موثق و معتبر ديگري كه خبر اين اتفاق را منعكس نموده اند، غضنفر قبل از اجراي اين مسابقه گوسفندان خود را به طويله مي برد تا از آسيب احتمالي در امان باشند.
طرفين به اين توافق رسيدند تا به دنبال خود يك چوب روي زمين بكشند تا اگر هر كدام جر زد مشخص گردد و به يكديگر قول دادند هر كدامشان كه دغل بازي نمايد يا جر بزند بايد طرف مقابل را تا ده بالايي كولي بدهد و غذاي شبش را نيز به طرف مقابل بدهد.
غضنفر و عبدلي پس از تهيه چوب به سر ده رفته و منتظر شدند تا لاك پشتي كه در راه آنها بود از جاده عبور كند. پس از اينكه لاك پشت از جاده گذشت دو نفر با هم تا صد شمردند و شروع به دويدن نمودند.
غضنفر چوبي كوچك و سنگين را به دنبال خود مي كشيد و عبدلي نيز چوبي بلند و سبك را. دو طرف از سر ده تا انتهاي ده را دويدند. گاه غضنفر جلو مي زند و هوار مي كشيد «هااااااان... خاك خوردن خوبه» و گاه عبدلي جلو مي زد و مي گفت «زدي ضربتي ضربتي نوش كن». اما در انتها عبدلي با فاصله يك قدم، جلوتر از غضنفر به انتهاي ده رسيد. البته بنا به نظر كارشناسان و كارشكنان وزن دو چوب تقريبا يكي بوده و برنده شدن عبدلي در انتهاي مسابقه ربطي به وزن چوبش ندارد.
در انتهاي مسابقه كه دو طرف يكديگر را خاك داده بودند، اقدام به خاك روبي از تن كردند. به همين دليل گرد و خاك بسياري بلند شد و طرفين به زور انگشتان خود در توليد گرد و خاك مي نازيدند. متعاقب اين عمل مردم روستا كه محيط زندگي آنها آلوده شده بود با فوريت هاي سازمان هاي مربوطه تماس حاصل نموده و همه را آگاه نمودند.
غضنفر و عبدلي نيز كه از اين اقدام اهالي كپ كرده و قرخيده¤ بودند، با ديدن مامورين پا به فرار گذاشتند و دوباره شروع به دويدن نمودند.
بنا به گزارش هاي واسطه اين دو نفر از شدت ترس و بالا بودن دز قرخش(!) يادشان نبود كه چوب هايشان را به زمين بيندازند و نمي دانستند كه مدام به جرم خود اضافه مي نمايند.
آخرين اخبار حاكي از آن است كه اين دو نفر تقريبا پس از دويدن سه شبانه روز متوجه حضور چوبدستي شده و آن را رها كرده اند تا ردي از خود به جا نگذارند.
لازم به ذكر است كه سازمانهاي مربوطه و غيرمربوطه با اعلام شماره حسابهاي شخصي خود و همچنين شماره عينك كارمندان خود از همه كساني كه اين دو شخص را ديده اند تقاضاي «هر كار كه مي تونن» را كرده اند.
جلال فيروزي/ شهرستان ساوه
¤قرخيده: ترسيده

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14