(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


چهارشنبه 24 تير 1388- شماره 19411
 

با كودك درونش به ديار باقي شتافت
پيرمرد آيا پشيمان بود؟
به مناسبت درگذشت مهدي آذريزدي، پدر ادبيات كودك و نوجوان حال و هواي يك روز فيروزه اي
از سخاوت سيال باغ
خاطره اي از زبان آذر يزدي مسأله كتاب
قصه گوي خوب، قصه آخرش را گفت و رفت
«مويه هاي پامير» از زبان شاعر افغان



با كودك درونش به ديار باقي شتافت

جعفر ابراهيمي( شاهد)
مهدي آذريزدي از پيشگامان ادبيات كودك و نوجوان بود كه در بخش بازنويسي متون كهن و قصه هاي مذهبي و قرآني آثار ارزنده اي از خود به يادگار گذاشته اند. يكي از ويژگي هاي آثار او اين بود كه به روايت ها و حكايت هاي قديمي خيلي نزديك بود و از اين نظر آثارش مخاطبان بسياري را دربرمي گرفت.
سبك نوشتن آذر يزدي متفاوت بود و همين نوع نوشتن، سبك وي را مستقل كرده بود و مي توان گفت در نوع خودش نويسنده مطرحي بود؛ شايد در آينده افراد بسياري در اين زمينه آثار ارزنده اي به وجود آورند اما باز هم جاي خالي آثار آذريزدي هست.
تمام زندگي اش معطوف به خلق آثارش بود و به دليل نوع زندگي اش بود كه آثارش را چشم گيرتر كرده است.
آذريزدي از معدود كساني بود كه در زمانه اي كه به ادبيات كودك و دنياي كودك اهميتي داده نمي شد؛ آستين بالا زد و ادبيات كودك را تجربه كرد و زندگي اش را در اين راه صرف كرد؛ به طوريكه او ازدواج نكرد و تا پايان عمر در تنهايي به سر برد.
به اعتقاد من، ايشان تا آخر عمر اسير كودك درونش بود و او را هيچ گاه رها نكرد تا با خودش برد.
به عنوان يكي از نويسندگان و شاعران كودك و نوجوان نبود آذر يزدي را ضايعه اي بزرگ براي ادبيات كودك مي دانم و از او به عنوان يكي از استادان خودم نام مي برم و تقريباً مي توان گفت؛ ايشان به طور غيرمستقيم سمت استادي براي همه كساني كه در ادبيات كودك و نوجوان كار كرده اند، دارند.
از ديگر ويژگي هاي آثار آذريزدي مي توان به سفارشي نبودن آثارش اشاره كرد. آثار مذهبي كه در قبل از انقلاب از وي به يادگار مانده است؛ با انتخاب خودشان بوده است و اين نشان مي دهد كه توجه بسياري به مسائل اجتماعي و ادبي داشته و به آثار كودكان متعهدانه نگاه مي كرده است. انشاءالله روحش قرين رحمت و يادش گرامي باد.

 



پيرمرد آيا پشيمان بود؟

مسعود بهارلو
نويسنده قصه هاي خوب، اتاق كاهگلي اش را خلوت كرد و كتاب را زمين گذاشت. مهدي آذريزدي كه حتي در دهه نهم زندگي اش هم شوق و به تعبير خودش، «حرص» خواندن داشت، كتاب زندگي اش را تمام كرد و دفتر عمرش بسته شد.
پيرمرد، چنان با انزواي غريبش انس گرفته بود كه وقتي بعد از 12 سال به مهماني فرزندخوانده اش رفت، همه فهميدند كه او پس از اين سال ها يك وعده غذاي خوب خورده و نوه اش را روي پاي خسته اش نشانده است.
آذريزدي، هيچ وقت در عمرش قيافه نگرفت. هيچ وقت سعي نكرد ادا در بياورد. هيچ وقت جلوي دوربين عكاسان پيپ دستش نگرفت. هيچ وقت لباس رسمي نپوشيد و هيچ وقت حتي عينك قديمي اش را كه يار او در خواندن بود، كنار نگذاشت. ساده بود و براي همين، عكس هايش همه مثل هم اند و پز ثابتي دارند. همين سادگي و صميميت بود كه در قلمش هم جاري شد و كتاب هايش را خواندني كرد. بچه هاي خوب زيادي با كتاب هاي او بار آمدند؛ چون هيچ وقت ادا در نياورد و ساده بود.
اما براي يك نويسنده، پرفروش شدن كتابي كه امتيازش بعد از نوشتن به او تعلق ندارد، بي ارزش و بي اهميت است و تنها آوازه او را اضافه مي كند. «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» آذريزدي در دهه 40 از سوي انتشارات اميركبير به چاپ رسيده و تازه بعد از اين همه سال، قرارداد چاپ نهم و دهم آن در سال گذشته بين او و ناشر منعقد شد. چه اينكه در سال هاي دور، به جاي آنكه نسخه هاي زيادي از يك اثر به فروش برسد، بين افراد دست به دست مي شد و امانت مي رفت. در حالي كه امروز، كتابي مثل «دا» چاپ شصت و پنجم خود را پشت سر گذاشته و به تيراژ ميليوني دست يافته است.
مهدي آذريزدي كه نسل هاي مختلفي كتاب هاي او را خوانده اند و «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب»اش را به خوبي به ياد دارند، تا سال هاي پسين عمرش در ميان مردم شهر خود گمنام بود. تنها در اتاقي كاهگلي زندگي مي كرد و از زندگي، تنها به لذت خواندن و نوشتن اكتفا مي كرد. نه زني داشت و نه فرزندي؛ هرچند كه براي بچه ها مي نوشت، هرچند كه مادران زيادي قصه هاي او را براي كودكان خود خوانده بودند.
انزواطلبي او به معني بريدن از متن جامعه نبود. مردم محله او در شهر يزد، هر روز آذريزدي را مي ديدند كه پياده به نانوايي مي رود، جلوي روزنامه فروشي
مي ايستد و به صفحات اول روزنامه ها و مجلات نگاه مي كند و برمي گردد خانه اش. گوشه گيري او براي جبران فرصت هايي بود كه تا جواني از دست داد و نتوانست كتاب بخواند. تا اينكه سواد آموخت، كتابخوان شد، كار در چاپخانه را تجربه كرد و بعد، كتابفروشي راه انداخت كه در آن هم ماندگار نشد و نشست به نوشتن.
مهدي آذريزدي، پس از نيم قرن زندگي در يك اتاق كوچك در تهران راهي شهرش شده بود. آنجا هم چيزي بيش از اين نداشت. اتاقي كه هم در آن مي خوابيد، هم در آن نان و پنيرش را مي خورد و هم بيشتر ساعات شبانه روزش را به خواندن مي گذراند و كمتر از آن مي نوشت.
او با يك كوه كتاب دور و برش تنها بود. با
87 سال عمر، تن رنجور و خسته اي داشت و چشم هايش ياري نمي كردند تا آنچه را مي خواهد در زمان دلخواه بخواند. پولي نداشت تا زندگي بهتري براي خود دست و پا كند و يك سال مانده به آخرين روزهاي عمرش، بالاخره لب به شكوه گشود و گفت: الآن زندگي من نبايد اين طور باشد كه پول دوا و درمان نداشته باشم. در اين سن و سال و با اين وضع بايد پرستار داشته باشم. از زندگي طلب كارم و به هيچ كس بدهي ندارم. همه اش خدمت كرده ام، هميشه صرفه جويي كرده ام و سوخته ام. هرگز جز در مهماني غذاي خوب نخوردم، لباس خوب نپوشيدم و بعضي ها به خاطر صرفه جويي مي گويند خسيس هستم؛ اما وقتي درآمد ندارم، صرفه جويي مي كنم.
او بارها به دعوت مديران مدارس براي مخاطبان نوجوان و جوان خود سخن گفته بود. به همه گفته بود كه كتاب بخوانند، اما اين اواخر مي گفت كه كتاب خواندن براي او لااقل چيزي جز سرگرداني نداشته است: «اگر به جاي نويسنده شدن، سبزي فروش مي شدم، الآن آرامش و آسايش داشتم!»
بعد از اين همه عمر و اين همه سفارش به كتابخواني، شنيدن اين جملات از مهدي آذريزدي كه وقتي 500 هزار تومان بن كتاب هديه گرفت، 6 هزار تومان هم از جيب گذاشت و همه را كتاب خريد، حيرت انگيز است. آيا اگر او يك بار ديگر در موقعيت جواني قرار مي گرفت، همان راهي را برمي گزيد كه امروز به پايانش برد؟
به گمان من او از راهي كه تا 87 سالگي پيموده بود، احساس پشيماني نمي كرد. گفته هاي او در روزهاي واپسين عمرش، فرياد نويسنده اي بود كه به اعتراض برخاست. اعتراض به يادآوري تلاش هاي يك نويسنده بعد از آنكه به گور رفت؛ اعتراض به لابي ها و گروه گرايي هايي كه فارق از قوت و ضعف آثار يك نويسنده، او را به اوج مي رساند يا به قهقرا مي برد.

 



به مناسبت درگذشت مهدي آذريزدي، پدر ادبيات كودك و نوجوان حال و هواي يك روز فيروزه اي

اميرحسين فردي
اين گزارش يك بار در همين صفحه به چاپ رسيده است؛ حال به بهانه درگذشت مهدي آذر يزدي و به احترام او با اندكي تغيير تقديم حضور مي شود.
در واپسين روزهاي بهمن 80 براي شركت در بزرگداشت آذر يزدي به آن شهر مي روم. شنيده بودم چند سالي است كه آذر به زادگاهش برگشته و هشتاد سالگي را به شيوه خود روايت مي كند. از قديم به او ارادت داشتم. آذر، زبان فرهنگ كهن اين سرزمين براي كودكان و نوجوانان ايراني بود، آن هم در زمانه اي كه مدرنيسم وارونه غربي در مقام ايلغار سنتها، آداب، انديشه و باورهاي ما قامت بسته بود. در آن ميان ناگهان مردي به نام آذر، بدون آنكه به مدرسه رفته و با «داراها» و «آذرها» آشنا شده باشد، قلم به دست مي گيرد و «قصه هاي خوب» را براي «بچه هاي خوب» مي نويسد. آذر براي نوشتن اين قصه ها به هزار توي شگفت تاريخ، انديشه و عرفان اين فرهنگ كهن رجعت مي كند و مضامين سترگ، درخشان و متعالي آن را از دل متون استخراج و همچون قناتهاي جاري در اعماق زادگاه كويري اش، زيبا و زلال، روايت مي كند. اين كار در اصطلاح اهل ادبيات داستاني به «بازنويسي» و يا دست بالا، به «بازآفريني» مشهور است؛ اما به نظر من، سواي شكل و گونه كار، آذر از خود چيزي بر آن متون افزوده است، چيزي از جنس اشتياق، از قماش عشق، روشن و تابناك، همچون پرتوهاي آذر، بر آن دميده و بر غناي فرامتني اثر افزوده است، وگرنه چه بسيارند «بازنويسان» و «بازآفرينان» متون كهن كه حاصل كارشان گاه بسيار سرد و خاكستري است و به دل نمي نشيند، به گمانم اواخر دهه شصت بود كه آذر را در تحريريه كيهان بچه ها زيارت كردم. براي پيدا كردنش خيلي جاها زنگ زديم. تنها مي دانستيم كه در اتاق كوچك زير شيرواني ناشر و يا كتابفروشي زندگي مي كند، بي سر و همسر. كار اصلي اش تصحيح است. يك عمر «تصحيح» كرده و البته بعد از تصحيح، گاهي هم نوشته! عاقبت پيدايش كرديم و آمد. بلندقامت بود و تكيده همچون قناعت، با دستهاي بزرگ، به قاعده دست روستائيان كويري، همان دستهايي كه قصه هاي خوب را براي بچه هاي خوب مي نوشت. ياد آلكس گورگيز، تصويرگر پير كيهان بچه ها افتادم كه او هم رفتاري سخت روستايي داشت و با دستهايي كه انگار تازه بيل را بر زمين گذاشته و قلم مو را برداشته، به زيبايي و لطافت تمام رنگها را كنار هم مي گذاشت و مضامين مذهبي را به تصوير مي كشيد. سالها بود كه نمي دانستم كجاست. و هنوز هم نمي دانم.
آذر آن روز زياد نماند و زود رفت. اين اولين بار بود كه بعد از انقلاب نشريه اي با او مصاحبه مي كرد و عكسش چاپ مي شد. نگران بود.
بيش از ده سال از آن روز مي گذشت، حالا بعد از آن همه سال اولين بار بود كه مي خواستم آذر را در روزي كه آسمان يزد فيروزه اي بود، ببينم و تنها به احترام او بود كه آمده بودم.
مي رويم در خانه اش تا به اتفاق راهي محل بزرگداشت شويم. خانه اش در كوچه باريكي است كه هنوز بقاياي خانه هاي كاهگلي قديمي در آن به چشم مي خورد. در جايي، كوچه مسقف مي شود و حالت زيرگذرهاي تهران را پيدا مي كند كه هر كدام براي خودشان اسم و رسمي داشتند و دارند. خانه آذر آنجاست، زير گذر. تو دلم مي گويم لابد اسم اينجا هم بايد گذر آذر باشد. منتظرمان است.
شال و كلاه كرده، حتي پاشنه كفش ها را هم كشيده. شنيده ام كه چندان ميلي به پذيرايي آدم ها در خانه محقرش ندارد. خلوتي كه با كتاب هايش دارد، رازآلود و افسانه وار است. به گونه اي كه انس با كتاب جاي خالي زن و فرزند را برايش پركرده است. به همين دليل هم مايل نيست، كسي خلوت انس او را برهم بزند. حال، اين هر كس، هر منصبي كه مي خواهد داشته باشد، براي آذر مهم نيست.
از در بيرون مي آيد، او را هماني مي بينم كه
ده- پانزده سال پيشتر ديده بودم. لاغر و تكيده، بدون گرمي اضافه وزن. اما آذري كه اين بار ديدم، با آذر آن سال ها فرق كرده است. گذر زمان قامتش را اندكي تابانده و عينك ته استكاني بزرگي بالاي بيني اش ديده مي شود كه چشم هاي كنجكاوش از پس آن شيشه هاي ذره بيني به اين سو مي نگرد.
كلاه سياه كهنه اي كه بي شباهت به عرقچين نبود بر سر دارد كه با كمي دقت سوراخ هاي ريز و درشتي در اطراف كلاه ديده مي شود. كت قهوه اي مستعمل اما پاكيزه با كفش و شلواري مشكي پوشيده است كه همگي تميز، مرتب و دوست داشتني هستند. به يكديگر كه معرفي مي شويم، خيلي زود به حضور شتابناك خودش در تحريريه كيهان بچه ها اشاره مي كند و آن حرف هايي كه ميان ما جاري شده بود. جمله هاي آن سال را عينا به ياد دارد و نقل مي كند، البته با خنده، خنده اي نمكين، دلنشين و معصومانه.
همراه هم به سوي سالن برپايي مراسم مي رويم. در ميادين و خيابان ها، بر روي پارچه هاي بزرگ، خبر نكوداشت آذر را نوشته اند و بر تيرهاي
چراغ برق و يا سينه ديوارها آويخته اند. معلوم است كه مسئولان استان دست به دست هم داده و براي آذرسنگ تمام گذاشته اند. قلباً خوشحال مي شوم، چرا كه نكوداشت آذر، يعني تكريم ادبيات كودكان و نوجوانان اين آب و خاك، يعني توجه به كودكان و نوجوانان، يعني يادآوري معصوميت، يعني پاسداشت صداقت و پشت پا زدن به زد و بندهاي مهلك دنيوي و دوري از درشت خويي و تفرعن و تكبر مضحك. در دل به همه مسئولين با صفاي استان دست مريزاد مي گويم.
مراسم آغاز مي شود. جناب آقاي خاتمي رئيس جمهور پيامي به اين مناسب ارسال كرده اند، و همين طور آقاي مسجد جامعي وزير فرهنگ ايشان. بعد از قرائت پيام ها، دكتر حسن حبيبي پشت ميز مي رود و با تواضعي عالمانه، مقاله محققانه و جالب توجه خود را كه پيرامون ادبيات كودكان و نوجوانان نوشته است، از روي متن مي خواند. به نظرم مي آيد كه حضور در فضاي فكري و فرهنگي، چقدر برازنده اوست. نوبت به اسلامي ندوشن، مشتري كتابفروشي دوران جواني آذر و دوست روزگار گذشته ايشان مي رسد كه با تكيه بر حافظه خود به ذكر چند خاطره از آن زمان مي پردازد. پايان برنامه، يكي از ماندگارترين صحنه هاي آن روز بود. وقتي آذر را براي مراسم گلباران به روي صحنه دعوت كردند، و او با كمك ديگري پله ها را يك به يك بالا رفت و با آن قامت افراشته روي سن ايستاد، سالن يكپارچه تشويق شد. آذر بلاتكليف ايستاده بود، براي او اين صحنه ها تازگي داشت، او اهل اين همه چراغ و جمعيت و كف و تشويق نبود. اما حالا پير قصه نويسي ما ايستاده بود و نمي دانست چه بكند. كمكش كردند تا روي صندلي بنشيند و بعد دختر بچه هاي يزدي روي سرش گل ريختند، گل بارانش كردند. آذر دست برد و دستمال يزدي را از جيبش بيرون كشيد، پير ما داشت اشك مي ريخت و همزمان مي خنديد. ما هم همراه آذر گريستيم. اگر از ما مي پرسيدند براي چه اشك مي ريزيد، چرا مي خنديد، چرا دست مي زنيد؟ نمي دانستيم چه بايد بگوييم. صداقت و صفاي كودكانه آذر دل ها را تسخير كرده بود. احساس مي كردم آذر در همان حال در دل خطاب به جمعيت مي گفت: «حالا راحت شديد؟ دلتان خنك شد كه من را كشيديد اين بالا و برايم دست زديد، به احترامم بلند شديد و گريه ام را درآورديد؟ من كه همه شما را دوست دارم، اين كارها يعني چه، مرحمت همه شما زياد من مي خواهم بروم خانه.»
در پايان هدايايي توسط آقاي صدوقي، نماينده محترم ولي فقيه در استان، دكتر حبيبي، و ساير مسئولان استان به آذر داده مي شود.
عصر در حوزه هنري استان، جلسه قصه تشكيل مي شود. نويسندگان جوان يزدي قصه هايشان را مي خوانند، آذر هم آنجاست. با دقت گوش مي كند و نظرش را مي گويد. نزديك غروب ما هم به ساعت پروازمان نزديك مي شويم. با عجله سوار ماشينمان مي كنند كه بشتابيد از پرواز جا نمانيد و من براي جا نماندن از پرواز، آن قدر عجله مي كنم كه به خداحافظي از آذر نمي رسم، غروب آن روز از پرواز جا نمي مانم، اما دلم را پيش آذر جا مي گذارم. آرزو مي كنم باز هم فرصتي دست بدهد و گذرم به شهر يزد بيافتد. به گذر آذر بروم، در بزنم، صدايش بكنم تا آذر سرش را به قاعده كفايت بيرون بياورد، همانجا گونه هايش را ببوسم و دلم را پس بگيرم و برگردم.

 



از سخاوت سيال باغ

سلمان هراتي
تو از سخاوت سيال باغ مي آيي
تو از وسيع گلستان داغ مي آيي
تو آن پرنده اين آسمان سرسبزي
كه با بهار به ترميم باغ مي آيي
شب غليظ در اين كوچه ها نمي پايد
در آن دمي كه تو با چلچراغ مي آيي
تو مشكل دل ما را به آبها گفتي
تو مثل نور به نشر چراغ مي آيي
تو داغدارترين لاله شب پيري
كه از وسيع گلستان داغ مي آيي

 



خاطره اي از زبان آذر يزدي مسأله كتاب

من اصلا متوجه نبودم كه ما مردم فقيري هستيم. از همان زندگي كه به آن عادت كرده بوديم راضي بودم. و اگر چه از بچه هاي صاحب باغ اربابي - كه مرا دهاتي حساب مي كردند - دلخور مي شدم، ولي آنها را خطاكار حساب مي كردم و حسادتي نسبت به آنها نداشتم.
اولين بار كه «حسرت» را تجربه كردم موقعي بود كه ديدم پسرخاله پدرم - كه روي پشت بام با هم بازي مي كرديم و هر دو هشت ساله بوديم - چند تا كتاب دارد كه من هم مي خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمي از اين بزرگتر نمي آمد كه آن بچه كه سواد نداشت آن كتابها را داشته باشد و من كه سواد داشتم نداشته باشم. كتابها، «گلستان» و «بوستان» سعدي، «سيدالانشاء» «نوظهور» و «تاريخ معجم» چاپ بمبئي بود؛ كه پدرش، از زرتشتيهاي مقيم بمبئي هديه گرفته بود.
شب، قضيه را به پدرم گفتم.
پدرم گفت: اينها به درد ما نمي خورد: «گلستان» و «بوستان» و «تاريخ معجم» كتابهاي «دنيايي» اند ما بايد به فكرآخرتمان باشيم.
شب رفتم توي زيرزمين و ساعتها گريه كردم؛ و از همان زمان عقده كتاب پيدا كردم؛ كه هنوز هم دارم: از خوراك و لباس و همه چيز زندگي ام صرفه جويي مي كنم و كتاب مي خرم، و از هر تفريحي پرهيز مي كنم و به جاي آن كتاب مي خوانم.

 



قصه گوي خوب، قصه آخرش را گفت و رفت

محسن راستين
پنجشنبه 18 تير 1388 براي همه بچه هاي ديروز و امروز ايران فراموش شدني نيست. در اين روز خالق «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» قصه اي بد براي همه بچه هاي ديروز و امروز روايت كرد. بچه ها كه همواره قصه هاي خوب را از او شنيده بودند بهت زده شدند كه باباي قصه ها امروز چقدر تلخ قصه مي گويد...
تلخ تلخ، تلخ به اندازه تمام تاريخ باقي مانده از زندگي قصه ها. قصه هايي كه هنوز گفته نشده بودند و همه بچه هاي ايراني گوش به شنيدن آن از باباي قصه ها بودند. قصه هايي كه باباي قصه گو هرگز نگفت و به جاي همه آن ها، آن روز براي همه بچه ها آخرين قصه اش را گفت. اما اين همان قصه اي بود كه هيچ كس باورش نكرد. تا آن روز همه قصه هاي مهدي آذر يزدي بوي زندگي مي داد و از آن ها به عنوان قصه اي خوب ياد مي شد اما در آن روز او قصه اي بد را براي بچه هايي كه حالا حالشان بد بود گفت. اما او خود هم چندان خوشايند از روايت اين قصه نبود و چه مي كرد كه اين قصه هم چونان قصه هاي پيشين او واقعي بود، اما واقعيتي تلخ. به تلخي جدايي و مرگ. اما گفتن از قصه مرگ براي آذر يزدي چندان آسان نبود، چه اينكه او خود در پايان فصل مرگ؛ زمستان، متولد شده بود تا از زندگي بگويد. زندگي كه اگر چه چندان به او رخ خوش نشان نداد اما اين ظاهر قصه بود، كه او اصل قصه را در جاي ديگري مي ديد و از همين رو بود كه هيچگاه از زندگي در طبقه دوم يك كتابفروشي گلايه نكرد كه حتي شايد زندگي در كنار كتاب برايش لذت بخش تر از سكونت در ويلاهاي شمال شهر بود. شايد همين سادگي و صداقت او در روايت قصه ها، به جاي قصه سازي، بود كه چنان محبوبش كرد تا هيچ كس قصه آخرش را باور نكند. صداقتي در آغاز حتي خودش هم از آن بي خبر بود و به همين دليل بود كه وقتي جلد اول «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» را شب ها در يك اتاق 6 متري زير شيرواني مي نوشت، نگران بود كه او را براي نوشتن اين كتاب مسخره كنند؛ اما آن روز، درست زماني كه قصه آخرش را روايت مي كرد، فهميد نه تنها قصه هاي او را مسخره نكردند، بلكه سال ها سينه به سينه نقل كردند. قصه هايي كه آنقدر نقل محافل شد تا شدند خود مهدي آذر يزدي و همه او را با اين قصه ها و قصه ها را با او شناختند تا آنجا كه حتي بسياري خبردار نشدند كه مهدي آذر يزدي، يك بار جايزه اي از يونسكو گرفته و يك بار ديگر، برنده عنوان كتاب برگزيده سال از طرف شوراي كتاب كودك شده است، چه اينكه همه؛ بچه ها و بزرگترها، او را به خاطر خودش و قصه هايش دوست داشتند و دارند نه به خاطر عناوين و جوايزش. تلاش هايش براي زنده
نگه داشتن قصه هاي كهن ايران زمين براي بچه هاي ايراني كه مانده بودند بدون قصه و مدام قصه هاي تكراري را مي شنيدند، و به راستي كه «موي در اين راه سپيد كرد تا ادبيات كودك ايران سپيد روي و سر بلند باشد.» او با بازنگاري خلاق آثار متعدد، بيش از چهار دهه لذت خواندن را به كودكان ايران چشاند. و چه خوب است كه او خود هم با همه تواضعي كه داشت نتيجه كارش را مثبت مي دانست و بر درست بودن كارش تاكيد مي كرد. باباي قصه ها درباره نتيجه كار خود گفته بود: «فكرم خوب بود، اخلاص هم داشتم. نه شهرت مي خواستم، نه پول. فقط مي خواستم براي بچه هايي كه كتاب ندارند بنويسم و بركتي كه اين كار داشته به خاطر اخلاصي است كه داشتم». و همين بود كه مجموعه «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» او كه خيلي ها روزگار كودكي شان را با آن سپري كرده اند با استقبال خوبي مواجه شد. قصه هايي كه كتابخواني را تشويق كرد و ترويج داد، آنچنان كه كمتر كسي هست كه در دوران كودكي خود «قصه هاي خوب» او را نخوانده باشد. شايد حتي بتوان گفت آذر يزدي اين مجموعه را نوشت تا كتاب را لذت بخش تر نشان دهد و كمك كند به كتاب نخواني مردم جامعه اش، چرا كه او خود در اين باره گفته بود: «بچه كه بودم كتاب نداشتم، پاي منبرهاي مذهبي بزرگ مي شدم و هر چه مي شنيدم قصه هايي تكراري بود. كليله و دمنه را كه براي انتشارات اميركبير تصحيح مي كردم ديدم چه قصه هاي خوبي. كار بازنويسي را براي بچه ها شروع كردم تا كتاب و قصه داشته باشند.» و همين شد كه او «قصه هاي خوب» را براي بچه هاي خوب نوشت اگر چه خود فرزند و همسر نداشت و به گفته خودش، هميشه از تنهايي رنج مي برد. اما درست در روزي كه قصه آخرش را مي گفت متوجه شد كه چندين هزار كه نه چندين ميليون آدم، با قصه هاي او همراه شده اند و او هرگز تنها نيست كه به واسطه خودش و قصه هايش همه اين آدم ها به همراهي با او افتخار مي كنند. اما كاش اين قصه آخر را نمي گفت، حتي اگر به قيمت آن تمام مي شد كه همچنان احساس تنهايي مي كرد.

 



«مويه هاي پامير» از زبان شاعر افغان

محمد كاظم كاظمي
مويه هاي پامير (شعر فارسي در افغانستان امروز)
بهروز ثروتي
انتشارات بين المللي الهدي
چاپ اول، 1386 ش
2000 نسخه، 398 صفحه، وزيري
«مويه هاي پامير» كتابي است از پژوهشگر جوان ايراني، بهروز ثروتي؛ موضوع اين كتاب، شعر فارسي در افغانستان امروز است و مؤلف در آن در كنار بحثي مفصل درباره تاريخچه و ويژگي هاي اين شعر، گزينه اي از آثار شاعران معاصر اين كشور را همراه با زندگي نامه هايي از آنان، آورده است.
تا جايي كه اطلاعات نويسنده اين سطور ياري مي كند، پيش از اين نيز دو كتاب ديگر با ساختاري تقريبا مشابه و توسط پژوهشگران ايراني درباره شعر امروز افغانستان چاپ شده است، يعني «نمونه هاي شعر امروز افغانستان» به كوشش دكتر چنگيز پهلوان و «شعر زنان افغانستان» به كوشش مسعود ميرشاهي.
ولي كتاب حاضر، برتري هاي خاص خود را دارد كه از آن ميان، مي توان به مباحث كارآمد تحليلي درباره شعر افغانستان و ويژگي هاي آن اشاره كرد. مؤلف طي هفت گفتار، به تاريخچه شعر امروز افغانستان، شعر مهاجرت، درونمايه ها و قالب هاي شعر معاصر افغانستان، تأثيرپذيري شعر مهاجرت از شعر پس از انقلاب ايران، مقايسه شعر مهاجرت و شعر داخل افغانستان و تعهد در شعر مهاجرت پرداخته است و اين مباحث، غالبا به شكلي تحليلي است، همراه با بيان دلايل و عوامل.
ديگر ويژگي مهم كتاب، اطلاعات مفيدي است كه درباره جريان هاي سال هاي اخير شعر معاصر افغانستان به ويژه در محيط مهاجرت در آن آمده است، درحالي كه در بسياري از منابع موجود، درباره شعر سال هاي اخير چيز بسياري نمي توان يافت.
در همين راستا، مي توان خوش بيني و نگاه مثبت مؤلف نسبت به جامعه مهاجر و اهل قلم آن را ستود. او ضمن برشمردن قابليت ها و در عين حال محروميت هاي مردم مهاجر، به كم كاري بعضي نهادهاي رسمي ايران در اين زمينه اشاره كرده است.
اما مؤلف با اين كه در مورد شعر سال هاي پس از كودتاي هفت ثور، به ويژه در محيط ايران اطلاعات نسبتا دقيقي آورده است، از جريان هاي شعري سال هاي پيش در داخل كشور، غالبا با اجمال ياد كرده است. او مثلا در گزارشي كه از تحولات شعر مهاجرت داده است، حتي شب شعرهاي مهاجران را با نام شركت كنندگان آنها ذكر كرده است، ولي از كانون مهمي همچون انجمن نويسندگان افغانستان و فعاليت هاي آن در داخل كشور، چندان سخني به ميان نياورده است. اين عدم توازن، شايد به سبب ارتباط بيشتر مؤلف با جريان هاي ادبي مهاجران در ايران بوده است.
موضوع ديگر قابل يادآوري، اين است كه مؤلف كوشيده است غالب جريان هاي شعري و تحولات شعر افغانستان را به نحوي به جريان هاي شعري ايران مرتبط بداند. البته اين ارتباط در همه زمانه ها در حد چشمگيري وجود داشته است، اما به نظر مي رسد در اين كتاب، به اين موضوع بيش از حد پرداخته شده و در عوض از تأثيرات تحولات اجتماعي و سياسي افغانستان بر شعر اين كشور كمتر سخن گفته شده است.
كتاب «مويه هاي پامير» با همه ارزشمندي هايش، از بعضي لغزش ها نيز به دور نيست كه از اين ميان، به چند مورد اشاره مي كنم.
در صفحه 7، واصف باختري از شاعران دوره استقلال افغانستان به حساب آمده است و گمان مي رود كه نويسنده او را با محمد سرور واصف شاعر مشروطه خواه اشتباه كرده است.
در صفحه 8، استاد خليل الله خليلي، سراينده اولين شعر نيمايي در افغانستان دانسته شده است كه اين دقيق نيست. آن شعر خليلي به واقع يك اثر كلاسيك مستزاد مانند است.
در صفحه 12، استاد خليلي از شاعران درون مرزي بعد از كودتاي كمونيستي دانسته شده است كه درست نيست.
به اينها بايد افزود اشتباههايي را كه در مورد نام افراد رخ داده است، مثل «ابوالمعالي بيدل» (ص322)، «فتيح محمد منتظر»(ص9) و «نورالدين تره كي» (ص282) كه به ترتيب بايد «ابوالمعاني بيدل»، «فتح محمد منتظر» و «نور محمد تره كي» مي بودند.
به گمان من اگر مؤلفان ايراني كه به تأليف و ترجمه آثاري در مورد افغانستان مي پردازند، كتاب هايشان را پيش از چاپ به ملاحظه بعضي از اهل تحقيق افغانستان برسانند، اين خطاها به ميزان قابل توجهي كاهش مي يابد.
چنان كه گفته شد، بخش مهمي از كتاب، به گزينه اي از شعر امروز افغانستان اختصاص دارد. اين گزينه نسبت به گزينه هاي مشابه، برتري هايي دارد، ولي با اين هم بعضي اسامي مهم را در آن نمي توان يافت و برعكس بعضي شاعراني كه كمتر مجال طرح داشتند، در آن ديده مي شوند. مثلا از نسل پيشين، يوسف آيينه (از پيشگامان شعر نو افغانستان) و از نسل جوان كساني چون حسين حيدربيگي و محسن سعيدي در كتاب غايب اند و اينان مي توانستند جايگزين بعضي اسامي موجود شوند.
همچنين در اطلاعاتي كه از زندگي و آثار شاعران آمده است، بعضي اشتباه ها مي توان يافت كه مهم ترين آن، يكي دانستن علامه سيداسماعيل بلخي و حاجي محمد اسماعيل و آميختگي زندگي و شعر اين دو تن است.
از اين گذشته، به نظر مي رسد كه زندگي نامه هاي بعضي شاعران به اجمال و از بعضي ديگر، به تفصيل آمده است و اين، نوعي عدم توازن در كتاب ايجاد كرده است.
با اين همه، نبايد ارزش مباحث تحليلي اين كتاب درباره جوانب صوري و محتوايي شعر امروز افغانستان، به ويژه در حوزه شعر مهاجرت را از نظر دور داشت. به اينها مي افزاييم نگاه نو و جوان گرايانه مؤلف را كه سبب شده است شعر جوان افغانستان به صورت شايسته تري در اين كتاب مطرح شود.
¤ ¤ ¤
در پايان اين سخن چهار شعر از اين كتاب نقل مي كنيم از چهار نسل شاعران امروز افغانستان، نسل واپسين شعر سنتي؛ نسل اول نوگرايان، نسل اول انقلاب و نسل دوم آن، البته با اين يادكرد بديهي كه اين مرور اجمالي نمي تواند نمايانگر شاخه ها و گرايش هاي مختلف شعر افغانستان در اين دهه ها باشد.
غلام نبي عشقري (1271-1358 ش)
جانانه
به اين تمكين كه ساقي باده در پيمانه مي ريزد،
رسد تا دور ما، ديوار اين ميخانه مي ريزد
گرفتي چون پي مجنون، ز رسوايي مرنج اي دل!
كه دايم سنگ طفلان بر سر ديوانه مي ريزد
به ياد شمع رخسار كه مي سوزد دل زارم؟
كه امشب بر سرم از هر طرف پروانه مي ريزد
زليخاگر برون آرد ز دل آه پشيماني
زپاي يوسف زنداني اش زولانه مي ريزد
شود هر كس به كوه عشقبازي پيرو فرهاد
به روز جانفشاني خون خود مردانه مي ريزد
رساني بر من اي مشاط، تا زنار خود سازم
ز زلف يار، هر تاري كه وقت شانه مي ريزد
اگر سيم و زر عالم به دست عشقري افتد
شب دعوت به پيش پاي آن جانانه مي ريزد
واصف باختري (1321-)
صله
ايا هزار هزاران
درخت بيشه ابريشمين آواها!
ايا حروف الفبا!
نهال باور من تا هميشه، تا هرگاه
تهي مبادا از برگ هاي سبز شما
چه سال هاي دراز
كه با خضوع گياهان در آستانه باد
مديحه خوان شما بودم
مديحه خوان صله خواهد كنون ز درگه تان
ايا هزار هزاران
درخت بيشه ابريشمين آواها!
ايا حروف الفبا!
من از شما نه زر پيلوار مي خواهم
من از شما دو هجا، چار حرف
من از شما دو هجا، چار حرف «ميهن» را
چه غمگنانه، چه نوميدوار مي خواهم
سيد ابوطالب مظفري (1344-)
دستمال
نشسته است و به سرفكرهاي بسيارش
كه روزگار چه بازي نموده در كارش
هنوز كودك شوخي ميان دهكده بود
كه مرغ جنگ، برآورد چنگ و منقارش
به گردبار نشست و دويد دشت به دشت
نه خانه، نه سرو سامان، نه پاي و پيزارش
به يك حساب سرانگشتي اش عيان مي ديد
جهان به شكل عجيبي نموده انكارش
دگر نه شوق پريدن به آسمان دگر
نه تاب ماندن و مردن به دام تكرارش
دلش گرفت، پـكي زد به آخرين سيگار
كه تف به جنگ و تفنگ و تمام اقمارش
پر از دريغ، پر از درد، مرد زل زده است
به دستمال سفيدي كه داشت از يارش
نه دستمال كه يك باغ پر زخاطره بود
نشان دست كسي لابه لاي هر تارش
هزار آيت روشن در آن نشسته به ناز
ز معجزات شگفتي دو چشم بيمارش
و مرغ بر سر يك شاخه منتظر مانده است
كه دام عشق تو كي مي كند گرفتارش
دوباره مي شود آيا پرنده برگشت
به سال عشق، به آن لحظه هاي دشوارش
زهرا حسين زاده (1358-)
شب جادو
بگير اسطوره شعرم! شب جادو سراغم را
گرفتارم، بيا بشكن طلسم ذهن باغم را
مبادا بي تفاوت بگذري از كوچه پاييز
بسازي تك سنگي برگ حس داغ داغم را
خطوط سبز جنگل را سياه و سرخ مي بينم
شهيد ماه چشمت كن نگاه بي چراغم را
زمستان مي چكاند ورد نامفهوم لبهايت
ميان برف و تب كوچانده اي ايمان باغم را
ببين پيشانيم پرچين، رمان بيكسي ها شد
بخوان در فصل فصلش سال هاي ابر و زاغم را
به شولاي پر از رنگين كمانت دختر نقاش!
بزن با روشنايي رنگ شبهاي كلاغم را
گلا قديس من اي مريم آبي! شود آيا
رفيق باورم باشي بگيري دست داغم را؟

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14