(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


دوشنبه 22 تير 1388- شماره 19409
 

روبه يك اميد...!
نسيم
سرمشق
رنگ كبود تعلق
همدردي با همسر شهيده مروه الشربيني شهيد غيرت شيوه تازه حقوق بشر
نامها آن ماري شيمل در سايه سار «شكوه شمس»
مرامنامه!
نمونه اي از ترجمه فارسي به آلماني پروفسور شيمل
تاملاتي در باب اقتباس -بخش چهاردهم



روبه يك اميد...!

حبيب خراساني
«تنها صداست كه مي ماند»! جمله اي كه بارها و بارها شنيده ايد. اين را القا مي كند كه آنچه را كه شنيدني است مي ماند البته ترديدي دراين مساله وجود ندارد اما آنچه كه حائز اهميت است اين است كه هزاران مانده ماندگار بي صدا نيز جاودان شده است. اگر چه وقتي حنجره اي براي انعكاس آن باشد «ياد» به «بود» تبديل مي شود. آري درهنرهاي هفتگانه فلسفه، علم و ... ماندنيهاي بسياري را مي توان يافت و نكته دراينجاست كه همه اين ماندنيها صداهايي است كه به اشكال گوناگون انعكاس مي يابد و مهمتر اينكه صداهاي گوناگون با چهره هاي گوناگونشان اگرچه گاهي متضاد و مخالف يكديگرند اما هر يك به گونه اي ماندگار مي شوند. مقصود نگارنده از طرح اين بحث صداهايي است كه در قالبهاي گوناگون ادبي از قبيل شعر، رمان، داستان كوتاه نگاشته شده و ماندگار شده اند. اختلاف بهار و نيما كه تقابل سنت و مدرنيته را، البته درشعر آشكار مي كند، بيانگر دو سبك متفاوت درارايه انديشه اي گاه يكسان است، آنكه سبك شناسي اش بي نظيرترين ماخذ براي آشنايي و آگاهي از كلاسيك شعري است سبك جديد را برنمي تابد. ساختار شعر را در وزن و قافيه مي جويد و دراين هنگام خود گامي به جلو برمي دارد و تصنيفي مي سرايد كه وفادار به شعر كلاسيك نيست و شيوه بديعي درپيوند شعر و موسيقي بوجود مي آورد، يعني ملك الشعراي تاريخ معاصر نيز براي گذار از كليشه ها دنبال روشن كردن چراغي ديگر است نه شعله ور ساختن چراغ پيشينيان، از آموزه هاي ديگران پلي مي سازد تا صداي متفاوت آن هم از نوع شنيداري آن به مخاطب خود ارايه نمايد.
نيما نيز «افسانه» را ديگر گونه به همگان ارايه مي دهد و صدايي كه
فسانه وار درگوش مي پـيچد و دنيايي ديگر به روي مخاطبان شعر و ادب پارسي مي گشايد. البته درابتداي راه چرايي و چيستي اين گونه سرودن همگان را به واكنش واداشت اما نيما خود در شعرش با صداي بلند گفته بود «چيستي اي نهان از نظرها...» چيستي شعر نيمايي پرسشي است كه از زبان او نيز مطرح مي شود اما دو چيستي متفاوت نيمايي و بهاري يكي در ترانه هاي ايراني و ديگري در تصنيف هاي ايراني متبلور شد و صداهايي متفاوت و البته ماندگار ارايه كرد و آشكار ساخت كه ذائقه هاي متفاوت صداهاي متفاوت مي طلبد. اما بايد ظرف و مظروف را سنجيد و آنها كه مي انديشند و مي سرايند و مي نگارند بدانند كه هر صدايي ماندگار نيست و هر شعري شعر، و چه بسا بعد از نيما و بهار نيز آمده اند و رفته اند شاعران و نويسندگاني كه ذوق و قلمشان صداهاي متفاوتي را ارايه كرده اند، اما قابليت ماندگاري نداشته اند. به دليل نبود پشتوانه كافي درهياهوي صداها گمشده اند و اين معضلي است كه گريبانگير ادبيات مدرن ما را گرفته است و از حنجره ذوق اهل ادب صدايي متفاوت به گوش نمي رسد و به جاي آنها كه مي روند لاله اي نمي رويد. به اميد اينكه شعر و ادبيات ما صداهاي ماندگار و اگر چه متناقضي را درخود بپروراند.

 



نسيم

خوشا به حال مردم باصفا.
خوشا به حال آنان كه از مال فارغ اند، زيرا كه وارسته اند.
خوشا به حال آنان كه درد خويش را به ياد دارند، و در آن سرمستي خويش را مي جويند.
خوشا به حال آنان كه گرسنه حقيقت و زيبايي اند. زيرا گرسنگي شان نان مي آورد و تشنگي شان آب گوارا.
خوشا به حال آنان كه مهربانند، زيرا با همان مهرباني خويش تسلا مي يابند.
جبران خليل جبران

 



سرمشق

سوق/سوق
در تلفظ و معناي اين دو كلمه نبايد اشتباه كرد. سوق ]Sowg[، بر وزن «ذوق»، به معناي «راندن» است و بيشتر به صورت تركيب فعلي «سوق دادن» به كار مي رود، و سوق ]Sug[ بر وزن «دوغ»، به معناي بازار است.
سوك/سوگ
به معناي «عزا، ماتم»، املاي آن به هر دو صورت، يعني با «ك» يا «گ» پاياني، صحيح است.
سوم
در تداول معمولا اين واژه را سوم ]seuvom[، يعني به تشديد حرف «و»، ادا مي كنند. اما تلفظ آن در فارسي فصيح بدون تشديد است.
غلط ننويسيم / ابوالحسن نجفي

 



رنگ كبود تعلق

منصور ايماني
مطلب «ياران را چه شد» يادتان هست؟ همان رنج نامه اي كه برادرمان ايرج نظافتي، خطاب به آقاي شجريان در همين صفحه كار كرده بود! موضوع البته به نامه اي بر مي گشت كه اين هنرمند به آقاي مهندس ضرغامي نوشته بود و از ايشان خواسته بود تا صدايش را من بعد، از رسانه ملي پخش نكنند. راجع به علت خواسته اش آورده بود كه؛ «من با شنيدن صداي خودم از صداو سيما، خجالت زده مي شوم و تنم مي لرزد!» و البته اين درخواست را همزمان با BBC فارسي هم در ميان گذاشته بود تا عالم و آدم بدانند. كاري كه معمولاً سياست بازان وطني كرده و مي كنند و نامه ها و بيانيه هايشان به مقامات جمهوري اسلامي را قبلاً براي سايتها و شبكه هاي اجنبي مي فرستند و منتظر سيگنالهاي بعدي مي مانند. آن هم درست وقتي كه ارباب BBC، يعني بريتانياي مثلاً كبير، با ايادي صغير و كبيرش و با همپالكي، آمريكاي بي پيرش، برطبل تقلب در انتخابات مي كوبيدند تا يك مشت اغتشاشگر بزدل را گرم كنند و به قولي؛ براندازي نرم راه بيندازند. ضمناً آقاي شجريان در مصاحبه با BBC گفته بود كه؛ «مردم ايران- بخوانيد 40 ميليون رأي دهنده- از نتيجه اين انتخابات مات و مبهوت شده اند» و البته در لابلاي مصاحبه طوري وانمود كرده بود كه بر اين انتخابات اشكال وارد است. راجع به موضع سياسي اين خواننده عليه انتخابات چيزي نخواهم گفت، اما در قبال نامه اش به رئيس رسانه ملي چرا... بايد ناگفته هاي تلنبارشده را گفت. آخر ماجراي قهر و آشتي هاي اين آوازخوان، كهنه تر از آن است كه بخواهيم اين سريال كشدار را تنها به خرداد امسال ربط دهيم. اهل بخيه مي دانند كه اين كهنه داستان، به بيش از دو دهه قبل بر مي گردد و انتخابات اخير تنها مزيد بر علت شده است. راستش وقتي اين نامه نوميد كننده را سبك و سنگين مي كردم، به ياد قضاوتهاي خودم طي اين بيست و چند سال، درباره دعواي آقاي شجريان با رسانه ملي و مهمتر از آن، با متولي موسيقي اين مملكت افتادم و اينكه به واسطه نسبت پسرخاله گي ام با اين هنر و به اتكاء برهاني كه داشتم، غالباً حق را به اين هنرمند داده بودم. برهان من توليد و پخش آثار سبك، استفاده از صداهاي بي مايه با قيافه هاي آنچناني و شعرهايي آنچناني تر بود و نيز دخل و تصرف خود سرانه اي كه گاه در بافت بعضي از آهنگهاي آقاي شجريان اتفاق مي افتاد. گاهي كه مسئول يا از اهل فن، كسي را مي ديدم، سفره دل پردرد از اوضاع موسيقي را باز مي كردم و مي گفتم؛ برادرجان! اين آقا استاد مسلم اين رشته است، حيف است كه صدايش را اجنبي آن طرف آب داشته باشد، ولي ما كه صاحب اصلي اين صداييم، آن را نداشته باشيم. آقاجان! توي اين دعوا حق با اوست. تازه اگر ناز هم داشته باشد، به خاطر وضعيت نابسامان موسيقي و به دليل يگانه بودن شجريان در اين هنر، بايد نازش را بكشيم. مگر ما از اين ناز كشيدنها در ساير رشته هاي هنري كم داريم؟ غير از هنر، در رشته هاي ورزشي خصوصاً فوتبال الآن سالهاست كه ناز چند تا از ما بهتران را مي كشيم و تازه طلبكار هم تشريف دارند! البته قضاوتم در اين قضيه، اضلاع ديگري هم داشت كه متوجه آقاي شجريان بود. والا بي انصافي بود اگر فقط قصور يا تقصير مسئولين را مي ديديم و از كنار خطاهاي ايشان مي گذشتيم. به عبارت ديگر هر وقت كه خبر دار مي شديم جناب شجريان، صدايش را براي ساكنين ديار غريبان سوغات برده و از بلاد حبيبان - كه ما باشيم - دريغ مي كند، پيش خودم خطابشان مي كردم و به گلايه مي گفتم؛ مگر مي شود بدليل سوء تفاهم شما با چند مدير يا كج سليقه گي بعضي ها، براي صدايتان در ولايات غرب دنبال مشتري بگرديد و اين لطيفه خدادادي را با دلار و فرانك اجنبي معاوضه كنيد!؟ مگر مي شود با اين بهانه ها، مردمان گوهرشناس اين خاك را از سرمايه ملي خودشان محروم كرد؟ اين تنها گلايه من نيست، يار غار خودتان - استاد هوشنگ ابتهاج - هم از دست شما و آن سر به غربت گذاشتنهاي پي در پي تان شاكي است. ياد آن غزل هشدار دهنده نمي افتيد كه جناب سايه برايتان فرستاده بود؟ بگذاريد چند بيتش را براي شما بخوانم تا بلكه از اين قهر كردنهاي بي سرانجام دست بكشيد:
«رفتي اي جان و ندانيم كه جاي تو كجاست
مرغ شبخوان كجايي و نواي تو كجاست
چه شد آن مهر و وفايي كه من آموختمت
عهد ما با تو نه اين بود، وفاي تو كجاست
مردم ديده صاحب نظران جاي تو بود
اينك اي جان! نگران باش كه جاي تو كجاست
چه پريشانم ازين فكر پريشان شب و روز
كه شب و روز كجايي و كجاي تو كجاست
هنر خويش به دنيا نفروشي زينهار
گوهري در همه عالم به بهاي تو كجاست
چه كني بندگي دولت دنيا، اي كاش
به خود آيي و ببيني كه خداي تو كجاست
كوه ازين قصه پرغصه به فرياد آمد
آه و آه از دل سنگ تو، صداي تو كجاست
دل زغمهاي گلو گير گره درگره است
سايه! آن زمزمه گريه گشاي تو كجاست»
جناب شجريان! شما هرگز به اين گلايه ها جواب نداديد،ولي به اين پرسشها چه؟ آيا پاسخ خواهيد داد؟
آيا بجز شما بقيه هنرمندان شاخص اين سرزمين- هيچ اختلاف نظري با مديران حوزه هنر ندارند؟ يا از دست بعضي كج سليقه ها شاكي نيستند؟ مي دانيد كه جواب مثبت است، پس چرا اين هنرمندان شاكي، گوهر هنرشان را از اين آب و خاك دريغ نمي كنند و دم به ساعت، سر به ولايات غريب نمي گذارند؟ اگر داخل اين خاك و اين خانه، گلايه اي از كسي دارند، چرا سفره دلشان را پيش هر كس و ناكس، پيش BBC و اربابانشان پهن نمي كنند؟ اين بنده خود دهه شصت، چند سالي با يگانه غزلسراي معاصر- مرحوم استاد شهريار- مؤانست داشت و بارها ديده بود كه بعضي مديران كج سليقه، براي برنامه هاي دم دستي روزمره شان، به سراغ شهريار ملك سخن مي رفتند و آن نازنين تقريبا نودساله را، با همه كسالتش وارد همان برنامه هاي نازل مي كردند. ولي مگر شهريار بزرگ، شهريار صبور و شهريار نجيب با ديدن اين بي ذوقي ها، دل از مردم و نظام مقدس شان- برمي داشت؟ شهريار نجيب مگر گوهر شعرش را، به مكاره بازار بيگانه گان مي برد و فرياد هل من مزيد سرمي داد و آن را به دلارهاي اجنبي مي فروخت؟ هيهات من الذله. مرحوم مهرداد اوستا، سپيده كاشاني، سيدحسن حسيني و سيدشهيدان آل قلم- آويني عزيز- هم همين طور. مرحوم رسول ملاقلي پور را هيچ مي شناسيد كه چه اندازه از دست مديران و كارگزاران سينما شكايت داشت؟ و مگر سالي چند بار چمدانش را مي بست و راهي فرنگ مي شد؟ قيصر را كه بايد شنيده باشيد. منظورم دكتر قيصرامين پور است كه دو سال پيش، از پيش ما پركشيد و رفت؟ من و او نسبتي با هم داشتيم و خدا مي داند چه شكايتها كه از دست بعضي آدمها و سياستها نداشت. ولي مگر قيصر مي توانست به بهانه اين شكايتها، روي از مردمان و نظام شان كه ثمره خون شهيدان اين خاك بود، بگرداند؟ قيصر خاك پاي مردم بود و شعرش راوي مرام شهيدانشان بود و به همين خاطر، بزرگ بود و البته زيربار تعلق هنرش هم نبود و منتي بر سر مردم نداشت. آقاي شجريان! بگذاريد برايتان از زنده ها مثال بزنم. آيا تا حال به خودتان زحمت داده ايد كه سري به سلحشور، طالب زاده، حاتمي كيا و پرستويي بزنيد؟ آيا هيچ مي دانيد كه اينها دلشان از دست آدمهاي نپخته اي مثل من خون است؟ آيا باور مي كنيد كه همين خون به دلها حاضرند آخرين قطره خونشان را، خرج همين آب و خاك كنند و جواب تلفنهاي BBC را ندهند؟ اگر قرار باشد اينها با يك گلايه يا يك اختلاف نظر، دوربين و كتاب و قلم و دفترشان را بردارند و به سوداي دلار، سرسفره فرنگ بنشينند، ديگر چه كسي مي ماند تا سينه اش را سپر بلاي بيگانه كند و دم از هويت ملك فردوسي بزند. مگر براي اين نازنينان پشت كردن به سرزمين سعدي يا بريدن از ميراث ابونصر فارابي و نغمه هاي عبدالقادر مراغي كار مشكل و محالي است؟ اينها هنر ماندگارشان اين است كه از هنر فاخرشان هم رنگ تعلق نمي پذيرند و اگر تعلقي دارند، به مرام و مردم گوهرشناس همين سرزمين دارند. اين البته از توفيق و لطف الهي و كمي هم از هوشياري آنان است كه به هوس دانه، پاروي دام بيگانه نمي گذارند. بگذاريد حكايتي از خودم بگويم؛ اوائل انقلاب، فتنه گروهكها يادتان هست؟ در ولايت مادري ما، از قماش مثلا فدايي خلق و مجاهد خلق خيلي بودند و جوانهاي زيادي را هلاك كردند. از جمع همكلاسي و همسايه و فاميل و آشناي ما هم، چند تا قرباني گرفتند. الان من و رفيق سي ساله اي- كه در كنار هم با آن گروهكهاي كذايي ماجراها داشتيم- هر وقت كه همديگر را مي بينيم و صحبت آن سالها پيش مي آيد، به هم مي گوييم: «خداوند به ما رحم كرد كه گرفتار آن فتنه نشديم. والا مگر امكان اين نبود كه من و تو هم، يا فدايي خلق مي شديم يا مجاهد خلق؟» و بعد به خودمان جواب مي دهيم: «چرا، امكان بدتر از آن هم بود. ولي توفيق و لطف خدا بود و البته مختصري هم هوشياري خودمان كه به دامشان نيفتاديم.» امروز اين توفيق و لطف الهي را براي هنرمندان وطنم آرزو مي كنم و كلام آخر را به خواجه مي سپارم تا او بگويد و ما به گوش دل بشنويم:
«غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلق پذيرد، آزادست».

 



همدردي با همسر شهيده مروه الشربيني شهيد غيرت شيوه تازه حقوق بشر

امير عاملي
مادري در حضور فرزندش
هيجده بار تيغ چاقو خورد
هيجده بار زخم چاقو را
به گناه حجاب خود، او خورد
جرم همسر، كه تيرزد دژخيم
بود غيرت، چقدر غمگين است
سازمان ملل چرا كور است؟
گوش اين سازمان چه سنگين است
پيش قاضي و قتل، بايد ديد
شيوه تازه حقوق بشر
گر حقوق بشر چنين باشد
مي شود روزگار از اين بدتر
مادري پيش كود كش جان داد
قصه تلخ روزگار من است
آه از اين روزگار خون آلود
كه لباس حجاب ما كفن است
غيرتي هست با مسلمانان؟
كه چنين ظلم رابراندازند؟
آسمان را چو سقف بشكافند
بازهم طرح نو دراندازند

 



نامها آن ماري شيمل در سايه سار «شكوه شمس»

طيبه شيخ زاده
خانم پروفسور آن ماري شيمل شاعر و اسلام پژوه، هفت آوريل سال 1922 ميلادي، برابر با 1301 هجري شمسي در شهر «ارفورت» واقع در آلمان ديده به جهان گشود. خود مي گويد «من در يك خانواده متوسط بدنيا آمدم. پدرم در اداره پست كار مي كرد و مادرم خانه دار بود. هفت ساله بودم كه يك داستان زيباي عربي را خواندم. همين داستان باعث شد كه من تصميم گرفتم جهان عربي و اسلام و تمدن اسلامي را موضوع اختصاصي كار خود قرار دهم. از همان بچگي تصميم را گرفتم. 11 ساله بودم كه فراگيري زبان عربي را آغاز كردم و حتي در آن زمان يك جزء از قرآن كريم را هم حفظ كردم. »
از نشانه هاي نبوغ شيمل اين بود كه در 19سالگي در رشته مطالعات اسلامي، از دانشگاه «برلين» دكترا گرفت و در 23 سالگي به كرسي تدريس دانشگاه «ماربورگ» دست يافت. شيمل در سال 1951در همان دانشگاه در رشته تاريخ اديان نيز دكترا گرفت و پس از مدتي به دعوت دانشكده الهيات اسلامي روانه دانشگاه «آنكارا» در تركيه شد، در آنجا با متكلمان مسلمان آشنا شد و فرهنگ و روابط اسلامي مردم را از نزديك مشاهده كرد وي در سال 1958 براي سخنراني درباره «اقبال» به پاكستان دعوت شد و با پسر و دختر و همسر و ياران اقبال آشنا شد. او پاكستان را وطن دوم خود شمرد.
در سال 1961ترجمه آلماني و تركي «جاويدنامه» علامه اقبال لاهوري را چاپ و منتشر كرد.
خانم شيمل به اندازه اي به قرآن كريم علاقه داشت كه اين كتاب آسماني را كه «باكس هنينگ» به آلماني ترجمه كرده بود، ويرايش و تصحيح كرد و اضافه هايي به ترجمه آن افزود. از اين قرآن، چاپهاي متعددي عرضه شده است. وي پس از سالها تدريس و تحقيق و تأليف در 48 سالگي موفق به دريافت سمت پروفسوري شد. او در سالهاي 1990-1980 رياست «مجتمع بين المللي مطالعه تاريخ اديان تطبيقي» را عهده دار بود. (1)
¤¤¤
خانم شيمل در دفاع از اسلام و ارزشهاي قرآني و توجه دادن اروپائيان به سوءتفاهم هايي كه دربرداشت از اعتقادهاي ديني داشته اند، نقش مهمي را بر عهده گرفت و در اين راستا صداقت و شجاعت خود را بروز داد. ايشان در يكي از آثارش نوشت: «اسلام ديني است كه در غرب بسيار بد فهميده شده و حتي توسط عده اي از افراد ناوارد به نوعي بدويت و توحش متهم شده است. (2)
اين بانو با صراحت لهجه اي كه تنها از يك محقق بسيار مطلع و بي نياز به تعريف و تمجيد غرب برمي آيد، اعلام كرد:« قرآن تنها كتاب آسماني است كه به همان صورتي كه بر رسول اكرم(ص) وحي شده است، حفظ و نگهداري شده است.»
خانم شيمل در مصاحبه اي گفته است:«همواره دعاها، احاديث و اخبار اسلامي را از متون اصلي عربي آنان مي خوانم و به هيچ ترجمه اي در اين عرصه مراجعه نمي كنم. اما براي اينكه اين منابع ارزشمند معنوي براي جهان امروز موثر باشد به ترجمه بخشهايي از كتاب مبارك «صحيفه كامله سجاديه» امام سجاد (ع) پرداختم و آن را منتشر نمودم». (2)
خانم شيمل اضافه مي نمايد:«وقتي مشغول ترجمه اين ادعيه بودم مادرم در بيمارستان بستري بود و من كه به عيادتش مي رفتم بعد از آن كه به خواب مي رفت در گوشه اي از آن اتاق به كار تنظيم ترجمه ها مشغول مي شدم. اتاق مادرم دو تخته بود در تخت ديگري خانمي فاضل بستري بود كه به مذهب خود «كاتوليك» خيلي عقيده داشت و حتي تعصب نشان مي داد. وقتي متوجه شد من دعاهاي اسلامي را ترجمه مي كنم، دلگير شد كه مگر در مكتب مقدس مسيحيان كمبودي وجود دارد كه تو به دعاهاي اسلامي روي مي آوري؟ وقتي كتابم به چاپ رسيد نسخه اي از آن را برايش فرستادم، يك ماه ديگر، با تلفن با من تماس گرفت و گفت صميمانه از هديه اين كتاب متشكرم، زيرا هر روز به جاي دعاهاي مسيحي آن را مي خوانم.» (3)
پروفسور آن ماري شيمل نه تنها سخن شناس و طالب و خواهان شعر، كه خود سراينده شعر بوده است و صاحب دفتر شعر، از او ده دفتر از سروده هايش را با عنوان «نداي شرق» (1948) و «تكرار نقش آينه» (1998) به چاپ رساند. وي در دفتر خاطرات خود نوشته است كه خانه پدري او سرشار از شعر و شاعري بوده و در دوران دانشجويي اش به توصيه استادش «هانس هاينريش شدر»، به مطالعه گزيده ديوان غزليات شمس كه نيكلسون منتشر كرده بود، پرداخته است.
- بانو شيمل به پيروي از استاد معنوي خود «فردريش روكرت» دست به ترجمه شعرهاي شاعران شرق مي زند تا از اين طريق نزديكي و پيوندي را ميان فرهنگهاي گوناگون پديد آورد و بر اين سخن «روكرت» مهر تائيدي مي زند كه «جهان شعر» جهان آشتي است ، جهان دوستي فرهنگها و ملتها است.
پروفسور شيمل دو بار پيش از انقلاب اسلامي به صورت گردشگر به ايران آمد و دو تا سه روز در ايران بسر برد.
پس ازانقلاب و بعد از انتشار كتاب «شكوه شمس» كه از نوشته گرانسنگ اوست، با دعوت وزارت خارجه كشورمان به ايران سفر كرد. آخرين بار در مهر 1381 بود كه براي شركت در همايش «عرفان پلي ميان فرهنگها» و دريافت دكتراي افتخاري از دانشگاه الزهرا به ايران آمد و طي اقامت چند روزه خود در انجمن حكمت و فلسفه ايران و در جلسه »عرفان پلي ميان فرهنگها» به سخنراني پرداخت(5)
وي در 26 ژانويه سال 2003 درگذشت. يادش خوش و روانش شاد.

منابع:
1- داستان هاي كودكي بزرگان تاريخ جلد چهار، احمد صادقي اردستاني.
2- مقدمه كتاب تبيين آيات خداوند، آن ماري شيمل، ترجمه دكتر عبدالرحيم گرامي.
3- ملاقات رايزن فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در آلمان با شيمل مندرج در مجله «از ديگران»، مرداد .1380
4- كتابشناسي آثار پروفسور «آن ماري شيمل»، دكتر خسرو ناقد

 



مرامنامه!

پژمان كريمي
يومي از سنه 1309 هجري قمري، جناب مستطاب كامران ميرزا نائب السلطنه داخل به تالار آينه شدند. مشاراليه مضطرب بوده، اين پا و آن پا مي فرمودند كه حضرت ملك پاسبان، «ناصرالدين شاه» تشريف آورده، تالار به طرز غريبه اي منور گرديد.
ميرزا، من بعد تحيت فرمودند:
- حضرت اشرف مستحضرند في الماضي، معدودي از جوانان عوام، غلط زيادي كرده به فرنگ عزيمت و من بعد مراجعت، در دستخطي به جناب كنت دومونت فرت، رئيس نظميه، از پيشگاه همايوني اذن تأسيس دانشگاه طلبيدند.
حضرت شاهنشاه بر تخت طاووس جلوس كرده، فرمودند:
- خب ما هم كه فرموديم اگر همچو كاري كنند پدرشان را آتش مي زنيم»!¤
ميرزا مشوش فرمودند:
- فدايتان شوم في الحال معدودي از جوانان مذكور، پيدا شده اند، در خفا مصر به ايجاد تشكلي به نام «حزب» مي باشند پدرسوخته ها!
شاه منقلب و مشوه سؤال فرمودند:
-حزب ديگر چه آش و صيغه اي است؟
ميرزا دست به قبضه برده، جواب فرمودند:
- سوغات دموكراتيزاسيون و فقره اي اطوار پليتيكي به نيت تحصيل و تثبيت قدرت است.به جان منيرالسلطنه- مادر بهتر از جانم- امر شاهانه مقرر شود طالبان حزب را كه چشم به شمس قدرت و كيان ابوي دارند، به توپ مي بندم!
ليكن حضرت اجل تأمل مطولي كرده، فرمودند:
- اين حزب بايد خوش چيزكي باشد كه فرنگي ها نيز به آن متقيد آمده اند. في الحال توپي در نمي كنيم... خود نيز بايد متحزب شويم.
دير نشد كه در شوارع تهران خاصه لاله زار و گلوبندك و بازار امير از بابت اعلانيه ولادت قريب الوقوع حزب صاحب قران قماش الوان نمايش دادند.
خبر متحزب گشتن قريب الوقوع شاهنشاه ايران به محضر ناپلئون بناپارت و ريچارد هفتم پادشاه بريتانيا و الكساندر سوم تزار روسيه واصل، آنها از تظاهرات دموكراتيك شاه قجري منقلب شده، از جانب خود تلقي خواب و خيال فرمودند.
در اين بين، حضرت ميرزاعلي اصغرخان اتابك-صدراعظم- تلگرافا خبر ميل به تحزب شاهنشاه را مطلع گرديده، متعجب، تفرج در ولايات سراب را ناتمام گذاشته، عازم دارالحكومه شدند.
مشاراليه در باغ قصر گلستان، حضرت اشرف و توران السلطنه صبيه شاهنشاه را مشغول به بازي هفت سنگ ديده، مشرف به پابوسي شدند.
جناب «صاحب جمع» از محضر منير شاهانه سؤال نمودند:
- تحزب شاه ايران، ملتين عالم را غرقه در
بحر مسرت و در عين حال في الفور داخل در تعجب كرده! حضرت اشرف- كريتيك هاي جريده «قانون» را تحمل نفرمودند، حالا تحزب و اين قسم اطوارها از چه بابي است؟
شاه، توران السلطنه را به سمت اطعمه مرخص كرده، فرمودند:
- جناب اتابك! وقتي اراده كرديم معاهداتي چون پاريس يا واقعه اعطاي امتياز بانك شاهنشاهي به بارون رويترز جهود، منعقد شود، عوامي معلوم الحال ما را به استبداد متهم فرموده، جسارت كرده پروتست هم نمودند. حالا اگر متحزب شويم هر غلطي واقع شود مي گويند حزب و عقل جمعي نموده، استبداد عارض نگشته!
صدراعظم، متحير، درايت ذات شاهي را ستودند! هنوز از باغ گلستان خارج نشده، سفير كبير سفارتخانه بريتانيا را كه به طور سراسيمه بوده، رويت كرده، با وي مصافحه نمودند.
اتابك متهيج، سؤال فرمودند:
-جناب سفير از چه بابت مشوه اند؟
سفير كبير، دستخطي به نظر صدراعظم گرفته، و گفت:
- لندن مشعوف از خيالات مترقي حضرت سلطان، چشم روشني مرامنامه حزب عوام بريتانيا به نزد مشاراليه آورده، ايشان از روي آن مشق كرده، در امر خطير «تحزب»، مساعدت گردد.
وچنين، باب تحزب در صحنه تظاهرات پليتيكي اين مملكت مفتوح شده، ملت به فلاح واصل، دعاگو شدند. والسلام!
¤اين نقل ، سنديت تاريخي دارد .

 



نمونه اي از ترجمه فارسي به آلماني پروفسور شيمل

از جمادي مردم و نامي شدم
Siehe ich starb als Stein
وز نما مردم به حيوان برزدم
und ging als pflanze auf
پس چه ترسم؟ كي زمردن كم شدم؟
جمله ديگر بميرم از بشر
Starb als pflanze und
تا برآرم از ملائك پر و سر
darauf als tier den lauf
منبع: wwwnaghednet

 



تاملاتي در باب اقتباس -بخش چهاردهم

احمد شاكري
در يادداشت سيزدهم به ملاكهاي ارزش گذاري ايده اشاره شد. اين ملاكها دروني و فطري اند. به سختي مي توان براي آن استدلال آورد و قضاوت درباره آنها به ذوق سليم و تجربه نويسندگي سپرده مي شود. به نظر مي رسد در فرآيند كوچك سازي داستان و پاسخ گويي به اين سؤال كه داستان تا چه ميزان قابل كوچك شدن است، رفته رفته معيارهاي منطقي و استدلالات عقلي جاي خود را به امور فطري مي دهند. درحالي كه در نقد رمان يا فيلمنامه نقدهاي ساختارگرانه دقت علمي وافري در تشريح نقاط ضعف و قوت اثر دارند و با بيان و توضيح علمي از آن دفاع مي كنند، هنگامي كه متن روايي به ابتدايي ترين مراحل شكل گيري خود باز مي گردد كمتر مي توان درباره آن سخن گفت و براي ارزش گذاري آن استدلال نمود.
تشخيص ايده بديع، جذاب و محرك تا حدود زيادي از همين الگو پيروي مي كند.
براي نو بودن حافظه ذهني نويسنده راي نهايي را صادر خواهد كرد. ضمن آنكه نو بودن ايده به معناي منحصر به فرد بودن آن در اركان اساسي اش (شخصيت- مساله و موقعيت) نيست. داستان هاي بسياري بر اساس موقعيت هاي عشقي روايت شده اند و بسياري از آنها از الگوي ثابت مثلث عشقي بهره برده اند.
حتي در اين باره مي توان به فيلم ها و داستان هاي بسياري اشاره كرد كه در آنها دو سوي طرفين اين مثلث از طبقه مرفه و فقير انتخاب شده اند. اگر با چنين اسلوبي در صدد كشف موقعيت هاي نو براي رمان يا فيلمنامه باشيم قطعا به جايي نمي رسيم. زيرا موقعيت هاي دراماتيك در طول عمر ادبيات و سينما بارها استفاده شده اند. حتي تيپ هاي شناخته شده اي براي چنين موقعيت هايي در دسترس اند. با اين وجود چگونه مي توان به يافتن ايده اي نو اميدوار بود. در شرايطي كه هر ساله هزاران رمان و فيلم توليد مي شود، تلاش براي يافتن ايده اي نو چقدر واقع بينانه است؟
نويسنده در شكل دهي به ايده، از عناصري به عنوان ماده خام روايت استفاده مي كند. سپس زاويه ديد تصويري و تحليلي خاص خود را براساس اين مواد طرح ريزي مي كند. از ميان اركاني كه براي ايده فرض شد، شخصيت، مسئله، موقعيت و پايان بندي از جمله عناصري هستند كه بناي روايت را بنيان مي نهند. اين چهار عنصر محصول تلاش ذهني نويسنده در يافتن ما به ازاء خارجي براي جهان داستاني اش مي باشند. اما آنچه به جهان نويسنده زندگي داده و آن را منحصر به شخص نويسنده مي كند، رويكرد است. رويكرد نو مي تواند سوژه هاي تكراري را به آثار قابل خواندن و ديدن تبديل كند. برخي از نويسندگان صاحب سبك با رويكردهاي نوشان به جهانهاي عادت زده و تكراري شناخته مي شوند. اينها عناصر داستاني شان را از ميان همان موادي تامين مي كنند كه ديگر نويسندگان و فيلمسازان نيز از آنها بهره برده اند. با اين تفاوت كه گويا روايت آنان چشم نويي براي مخاطب در رويت جهان داستان گشوده است.
ايده هاي نو عموما از تمامي متغيرهاي موجود در ايده استفاده مي كنند. هريك از اين متغيرها (شخصيت، مسئله، موقعيت، رويكرد، پايان بندي) به تنهايي مي توانند به عنوان ايده اوليه رمان يا فيلمنامه مطرح شوند. تمركز ايده برهر يك از اين موارد عملا ايده را از جامعيت خود خارج مي كند. نويسنده دراين حالت، ايده شخصيت، ايده مسئله، ايده موقعيت، ايده رويكرد يا ايده پايان بندي را در اختيار دارد. اما بهترين حالت براي ايده استفاده از تجربه هاي بديع در مجموعه اين عناصر است.
البته معيار نو بودن در طول زمان ارزش خود را از دست مي دهد و تنها به عنوان مشخصه اي در كار نويسنده در مقطع حيات ادبي اش باقي مي ماند. ايده هاي نو به شدت در معرض تكراراند. افشا شدن يك ايده و نوشته شدن متني براساس آن تا زماني كه توجه نويسندگان ديگر را براي تكرار اين ايده به خود متوجه نكرده باشد امتيازي به حساب مي آيد. بنابراين در ارزش گذاري آثار داستاني كه در سده هاي گذشته نوشته شده اند توجه به اين معيار كه داستان مزبور از ايده اي نو به نسبت به زمان خود بهره برده است ضروري است.
كار در جذابيت ايده نيز به همين ترتيب است. جذابيت ويژگي اي است كه در عناصر پيش گفته موجود در ايده قابل شناسايي است. مفهوم جذابيت به وجود خصوصيتي در شخصيت، مسئله و موقعيت اشاره مي كند كه مخاطب را با خود درگير مي كند. شخصيت هاي فيلم هاي دنباله دار، يا مجموعه هاي چند قسمتي از پلنگ صورتي گرفته تا دراكولا مخاطب را با خود همراه مي كند. افشاي شخصيت در قسمت اول و تكرار حضور او در قسمت هاي بعد به معناي از دست رفتن قابليت هاي شخصيت و تكراري و خسته كننده بودن آن نيست.
دروني ترين معيار براي ارزش گذاري ايده قدرت تحريك آن است. در دو معيار گذشته (نو بودن و جذابيت) مخاطب يا نويسنده عملا بدون آنكه نيازمند مقدماتي براي قضاوت درباره ايده باشد تنها با توانايي هاي فطري خود- كه در عموم انسانها مشترك است- به ايده واكنش نشان مي دهد. براي ديدن فيلمي درباره شخصيتي كه تلاش مي كند پديده هاي ماورايي را با الگوهاي رياضي بيان كرده آنها را تحليل كند، آشنايي با مفاهيم پيچيده رياضي ضروري نيست. چنين موضوعي مي تواند هر بيننده اي را به خود جذب كند.
اما براي سنجش محرك بودن اين ايده برقراري نسبت ميان نويسنده و ايده ضروري است. هنگامي كه نويسنده با ايده اي مواجه مي شود، با مجموعه دانسته ها، تجربيات و احساسات خود با آن يگانه شده، تلاش مي كند افق ايده را براساس توانايي هاي خود ترسيم كند. بديهي است كه عمل تحريك نويسنده از سوي ايده يك طرفه نبوده نيازمند وجود شرايطي در دو سوي اين ارتباط است. از سويي ايده بايد قدرت تحريك داشته باشد و نويسنده را به فكر نوشتن درباره ايده بياندازد. از سوي ديگر، نويسنده بايد تحريك پذيري مناسبي در برابر ايده از خود نشان دهد.
براي نويسنده اي كه تصور روشني از مفاهيم رياضي ندارد و از رياضيات متنفر است اين ايده نمي تواند هيچ تحركي را ايجاد كند. در مقابل نويسنده اي ديگر كه اعتقاد راسخي به تسري مفاهيم رياضي در امور ماورايي داشته و تجربيات و مطالعاتي دراين زمينه دارد، ايده همانند جرقه اي خواهد بود كه لحظه اي او را آرام نمي گذارد و انرژي مضاعفي براي نوشتن اين ايده در اختيار او مي گذارد.
وجود اين معيار ارزش گذاري ايده ها را دشوار خواهد ساخت. زيرا بي رغبتي يك نويسنده در برابر ايده اي به معناي حكم قطعي مشابه ديگر نويسندگان درباره آن ايده نخواهد بود. به نظر مي رسد همواره نويسنده نيست كه به دنبال انتخاب ايده است. بلكه گويا اين ايده است كه ذهن مناسب را براي روايت خود انتخاب مي كند و نويسنده توسط ايده انتخاب مي شود.
در مقوله اقتباس نيز، همين رويه جاري است. توليد اقتباس هاي مختلف از يك اثر ادبي كه در مرتبه يكساني از كيفيت هنري برخوردار نيستند گوياي همين مهم است. تجربه يك يا چند اقتباس ناموفق از اثري ادبي به معناي حكم كلي درباره ايده آن اثر نيست. شايد نويسنده مناسب براي اقتباس آن اثر هنوز به انتخاب ايده نرسيده است.

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14