دوشنبه 22 تير 1388- شماره 19409
زيربناي گفتمان اصلاح طلبي
نسبت سنجي اسلام و مدرنيته
زيربناي گفتمان اصلاح طلبي
دكتر محسن حيدري
گفتمان اصلاح طلبي در ايران به مدت حداقل هشت سال گفتمان مسلط جامعه بود و جرياني موسوم به اصلاح طلبان دو قوه مجريه و مقننه كشور را دردست داشتند. نويسنده كه خود نماينده خوزستان در مجلس خبرگان رهبري و امام جمعه موقت اهواز مي باشد در مطالب حاضر كوشيده است تا اين جريان فكري و سياسي را بررسي و واكاوي بيشتري نموده و زمينه ها و ريشه هاي اين نوع ادبيات و گفتمان را در تغيير و تحولات دنياي غرب و الهام گرفته از آن مورد بازخواني قراردهد. اينك با هم بخش اول آن را از نظر مي گذرانيم.
ضرورت بحث پيرامون پروتستانتيسم اسلامي
اولين سئوالي كه ممكن است در ذهن خواننده شكل بگيرد، اين است كه در حال حاضر بحث پيرامون پروتستانتيسم چه ضرورتي دارد؟ با توجه به اينكه اين مقوله يك گفتمان روشنفكري بود كه بين غربزدگان دوره قاجار و برخي از محافل روشنفكري دوره پهلوي رواج داشت. قبل از آنها غربزدگاني همچون سرسيد احمدخان هندي و برخي از متفكران تجددخواه دنياي عرب به نوعي آن را مطرح ساخته بودند.
اما با اندكي تأمل پيرامون گفتمان رايج بين مدعيان اصلاح طلبي كه در يكي دو دهه اخير در كشورمان مطرح شده است، پاسخ آن پرسش روشن مي شود.
چرا كه عناويني مانند: عرفي كردن دين، سكولاريزه نمودن حاكميت دين، انتظار حداقلي از دين، تساهل و تسامح مذهبي تضعيف غيرت ورزي ديني و اجنبي ستيزي و دفاع مقدس، پلوراليسم ديني، كلام بشري دانستن قرآن، احتمال نفوذ خطا در متون ديني حتي در قرآن، اكتفا نمودن به ايمان و عدم حساسيت نسبت به عمل به احكام، احكام ديني را كهنه دانستن و تأكيد بر ناسازگاري آنها با عصر جديد، قداست زدايي از سمبلها و شعائر مذهبي و بالاخره تأكيد بر جامعه مدني و پيرايش عقايد ديني تحت عنوان مبارزه با خرافات و ديگر عناوين مشابه، به همان جريان پروتستانتيسم اسلامي برمي گردد. غربزدگاني چون ميرزا ملكم خان، طالبوف، آخوندوف، كسروي، شريعت سنگلجي و شريعتي عناوين مذكور و موارد مشابه آنها را در گفتارها و آثار مكتوب خود از رهگذر پروتستانتيسم اسلامي و اصلاحات ديني مورد تأكيد قرارداده بودند. بنابراين اگر بخواهيم ماهيت مقوله اصلاح طلبي را دقيقا بشناسيم بايد به آن ريشه ها برگرديم، و از نو زيربناي فكري آنها را مورد كاوش قراردهيم.
تعريف پروتستانتيسم
اين كلمه از واژه فرانسوي پروتست گرفته شده است. پروتست به معني واخواست و اعتراض است.
و عنوان پروتستان نام پيروان لوتر و تمام كساني كه بعد از لوتر مانند او از كليساي رومي (مذهب كاتوليك) جدا شدند.
و پروتستاني يا پروتستانتيسم مجموعه عقد مذهبي منتخب از اصلاحات ديني قرن شانزدهم ميلادي است.(1)
بنابراين پروتستانتيسم از نظر لغت به معني اعتراض و در اصطلاح به معني مكتب اعتراض و به عبارت ديگر اصلاحات ديني است.
خاستگاه پروتستانتيسم در غرب
براي شناخت دقيق خاستگاه پروتستانتيسم در غرب، بايد نخست به ريشه ها و عوامل پديد آمدن آن توجه نمود. پس از آن عناصر اصلي پديد آورنده آن جريان را شناخت و آنگاه نتايج حاصله آن را مورد ارزيابي قرارداد.
ريشه پروتستانتيسم به پيشينه هاي حاكميت مطلق كليساي كاتوليك در غرب برمي گردد. از آن زمان كه مسيحيت در دنيا گسترش پيدا كرده، رم پايتخت ايتاليا با آن پشتوانه هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي امپراتوري، به عنوان مركزيت كليسا و مسيحيت مطرح گرديد. كليساهاي ديگر به عنوان شاخه ها و فروعي از آن اصل و مركزيت فعاليت مي كردند. رياست كليساي كاتوليك به عهده پاپ بوده كه بنا بر اعتقاد آنان خليفه شرعي قديس بزرگ پطروس رسول مي باشد، كه از همان قرون اول آغاز شده بود اگر چه طبق عقيده مورخين پروتستان از قرن چهارم ميلادي بوده است.(2)
كليساي كاتوليك به رهبري پاپ نه تنها از نظر مذهبي براي همه كليساهاي غرب و كل دنيا مرجعيت داشت، و نصب و عزل كاردينالها و اسقفها و رهبري آنها را عهده دار بود، بلكه از نظر سياسي هم بر همه كشورهاي اروپايي سلطه داشت.
ويل دورانت مي نويسد: «قدرت پاپ از جانب خداوند است. زيرا خليفه و قائم مقام او بر زمين است و اطاعت پاپ حتي اگر مستغرق در گناه باشد واجب است. شوراي عمومي كليسا تنها به جرم الحاد و بدعت آشكار مي تواند وي را معزول كند. اما غير از اين، هيچ قدرتي جز قدرت خداوند فوق قدرت او نيست و قدرت او از قدرت تمام سلاطين برتر است. وي مي تواند شهرياران و امپراتوران را به دلخواه خود عزل كند. حتي اگر خلع آنها موافق ميل رعايا و انتخاب كنندگان نباشد، مي تواند احكام فرمانروايان را باطل، و قوانين كشوري آنها را لغو كند. فرمان هيچ پادشاهي بدون موافقت و تأييد پاپ معتبر نيست.
مقام پاپ برتر از مقام فرشتگان و در خور همان ستايش و تقديسي است كه به مريم عذراء و ديگر قديسان گزارده مي شود...»(3)
پشتوانه مالي دستگاه كليسا علاوه بر منافع مختلف اقتصادي، از مالياتي است كه همه كليساها و پادشاهان كشورهاي اروپايي ملزم به دادن آن بودند.
اين وضع در تمام قرون وسطي ادامه داشت، تا اينكه به دنبال رنسانس و نهضت پروتستانتيسم، انقلابي برعليه كليساي كاتوليك پديدار گشت.
عوامل نهضت پروتستانتيسم و قيام بر عليه كليساهاي كاتوليك
عوامل قيام عليه سلطه كاتوليك و به عبارت ديگر نهضت پروتستانتيسم (اصلاح ديني) را مي توان به دو دسته درون كليسا و برون از كليسا تقسيم نمود.
الف) عوال بروني
عوامل برون از كليسا عمدتاً از اين قرار است:
1-تأثير اسلام
يقيناً اسلام در ايجاد زمينه هاي فكري اصلاحات ديني در كليسا مؤثر بوده است. تأثير اسلام ازطرق مختلفي حاصل گرديد.
الف) فتح اندلس (اسپانياي فعلي) توسط مسلمانان در سال 92 قمري و تشكيل حكومت هاي اسلامي در آنجا از آن تاريخ تا سقوط امارات اسلامي در غرناطيه در سال 898 قمري (1492م) كه از اين رهگذر، فرهنگ و تمدن به اروپاي منحط قرون وسطي راه پيدا كرد، و زمينه تأسيس دانشگاه ها و كتابخانه ها و گرايش اروپا به صنعت و تكنولوژي مهيا گرديد.(4)
ب) جنگ هاي صليبي
جنگ هاي صليبي، جنگ هايي است كه اروپاييان در قرون يازدهم تا سيزدهم (1270 تا 1096م) عليه مسلمانان به منظور اشغال بيت المقدس به راه انداختند. از آن رهگذر مسيحيان با اخلاق و فرهنگ و تمدن مسلمانان آشنا شدند. اين شناخت تأثير شگرفي بر زندگي و انديشه هاي اروپاييان گذاشت.
ج) سياحان و تاجران مسلمان
ارتباط مسيحيان و مسلمانان ازطرق فوق تأثير زيادي بر شك و ترديد مسيحيان نسبت به تعاليم مسيحيت به خصوص آداب و مقررات كاتوليكي داشت.(6) همانگونه كه نفوذ اسلام در اروپا تأثير بسزايي بر اصل رنسانس در غرب داشت است.
2-آزاد شدن فلسفه از علم كلام مسيحيت
كليسا براي توجيه علم كلام مسيحيت كه مشحون از خرافات و مسائل ضدعلم و عقل است، فلسفه را استخدام كرده بود، كه به آن فلسفه اسكولاستيك گفته مي شود. وقتي انديشمنداني در غرب مستقل از دستگاه كليسا مباني فكري جديدي را مطرح كردند، به تدريج فلسفه از آن حصار آزاد گرديد، و بذر شكاكيت و ترديد را در زمينه اذهان بسياري از مسيحيان پاشيد.
ويل دورانت مي نويسد: «فلسفه، كه در قرن سيزدهم كنيزك مطبخي علم كلام به شمار مي رفت، و هم خود را صرف پيداكردن بنيان هاي عقلاني براي دين مي كرد، در قرن چهاردهم، با ظهور ويليام آكمي و مارسيلوس پادوايي، آزادي خود را به دست آورد و در قرن شانزدهم با روي كار آمدن پومپوناتتسي، ماكياولي، و گويتچارديني رنگ تهورآميز و پرشور مادي و شكاكيت به خود گرفت. در حدود چهارسالي، پيش از آنكه لوتر ايرادات خود راعليه كليسا اعلام دارد، ماكياولي پيشگويي شگفت انگيزي كرد:
اگر دين مسيحيت را مطابق احكام باني آن حفظ مي كردند، جهان مسيحيت از نظر حكومت و اشتراك منافع، متحدتر و سعادتمندتر ازاين مي بود. دليلي بزرگتر از اين حقيقت براي فساد كليساي رم نمي توان يافت كه آنان كه بدان نزديك ترند فاسدترند. و هركس اصولي را كه مبناي اين مذهب است بررسي مي كند و اختلاف عظيم آنها را با شعاير و آداب و اعمال فعلي مي بيند، معتقد مي شود كه نابودي يا تنبيه آن نزديك است.»(7)
3-گسترش سفرهاي اكتشافي به شرق و آمريكا
سفرهاي بعضي از اروپاييان به شرق و نيز آمريكا باعث شد با مردمان جديد و فرهنگ هاي جديد آشنايي پيدا كنند. طبيعي است كه اين تلاقي فرهنگ ها تأثير متقابل بر يكديگر دارند.
اروپاييان نيز از اين طريق نسبت به مباني مذهبي خودشان دچار ترديد شدند و جزميت و يقين را نسبت به مسيحيت ازدست دادند.
4-احساسات ناسيوناليستي ضدرومي
تسلط روميان بر مردم كشورهاي ديگر اروپايي ازقبيل انگلستان، آلمان، فرانسه و غيره به واسطه مركزيت كليسا در رم، احساسات ناسيوناليستي ضدرومي را به تدريج برانگيخت. هنگامي كه اشخاصي چون جان ويكليف انگليسي و مارتين لوتر آلماني و كالون فرانسوي شعار استقلال آن كشورها ازيوغ روم و كليساي روم را بلند كردند، با پشتيباني مردماني كه قرن ها احساسات قومي خود را فرو خورده بودند، مواجه شدند و پروتستانتيسم به تدريج نضج گرفت.
5-رنسانس
نهضت علمي و هنري و صنعتي كه از قرن چهاردهم تحت عنوان رنسانس مطرح شد، و فلسفه امانيستي (انسان محوري) به تدريج جاي فلسفه خداي محوري را گرفت، و پيشرفت هاي علمي و صنعتي شگرفي به منصه ظهور رسيد، از عوامل مهم گرايش پروتستان ها به اين نهضت اصلاحات ديني بود.
6-اقتصاد
عامل اقتصادي اگرچه به عنوان زيربناي تحولات در هيچ مسأله اي قابل پذيرش نيست ولي به عنوان يكي از عوامل مؤثر در جريان پروتستانتيسم قابل انكار نيست.
ب) عوامل دروني
عمده عوامل درون كليسا كه زمينه ساز نهضت پروتستانتيسم بود از اين قرار است:
1-نارسايي مفاهيم ديني عرضه شده توسط كليسا
كليسا در زمينه مفاهيم ديني به خصوص درمورد خدا، نارسايي هاي زيادي داشت. آن مفاهيم با هيچگونه موازين عقلي و علمي سازگار نيست. لذا دو نوع عكس العمل را در بين انديشمندان ايجاد نمود. يكي گرايش به ماترياليسم بود، و انكار وجود خدا و ديگري پروتستانتيسم و انديشه اصلاحات ديني كليسا.
شهيد مطهري درباره تأثير نارسايي مفاهيم كليسايي درگرايش به ماديگري چنين مي نويسد:«در قرون وسطي كه به مسأله خدا به دست كشيشها افتاد، يك سلسله مفاهيم كودكانه و نارسا درباره خدا به وجود آمد كه به هيچ وجه با حقيقت وفق نمي داد. و طبعاً افراد هوشمند و روشنفكر را نه تنها قانع نمي كرد، بلكه متنفر مي ساخت و بر ضد مكتب الهي بر مي انگيخت. كليسا به خدا تصوير انساني داد و خدا را در قالب بشري به افراد معرفي نمود. افراد تحت تأثير نفوذ مذهبي كليسا از كودكي خدا را، با همين قالبهاي انساني و مادي تلقي كردند و پس از رشد علمي دريافتند كه اين مطلب با موازين علمي و واقعي و عقلي صحيح سازگار نيست. و از طرف ديگر، توده مردم طبعاً اين مقدار قدرت نقادي ندارند كه فكر كنند ممكن است مسائل مربوط به ماوراي طبيعت، مفاهيم معقولي داشته باشد و كليسا اشتباه كرده باشد. مطلب را از اساس انكار كردند.» (8)
همانطور كه گذشت غير از ماترياليسم عكس العمل ديگري در مقابل اين پديدار شد، و آن موضع كساني بود كه رويارويي با خدا را با توجه به تعصب عامه مردم نسبت به مفاهيم الهي و ديني صلاح ندانستند، يا حقيقتاً خودشان معتقد به خدا و متعصب بودند، اما درعين حال فلسفه الهيات كليسايي را قبول نداشتند، اقدام به نهضت اصلاحات ديني كردند كه درعين پذيرش اصل دين و وجود خدا، كليسا را از آن خرافات برهانند اما اينكه اينان چقدر در مرام و شعار خود موفق بودند بحث ديگري است كه در مجال خود بايد بررسي شود.
2- اعمال خشونت كليسايي درمقابل مخالفان.
كليسا درمقابل مخالفان با تمام قساوت و خشونت برخورد مي كرد.
افكار و عقايد آنها را تفتيش، و نشر آنها را سانسور مي نمود و براي متخلفين دادگاههاي انگيزيسيون تشكيل مي داد و محكومين را به مجازاتهاي سختي مي رساند.
اين اعمال خشونتهاي غيرمعقول و غير مشروع يك حالت تنفر عمومي در بين مردم و روشن انديشان ايجاد كرد و منتهي به گرايشهايي از قبيل پروتستانتيسم و ماترياليسم گرديد.
استاد شهيد مطهري دراين زمينه چنين مي نويسد:
«كليسا از نظر ديگر نيز نقش مهمي درسوق دادن مردم به ضد خدايي دارد، كه در نارسايي مفاهيم الهي كليسايي بسي مؤثربوده است، و آن تحميل عقايد و نظريات خاص مذهبي و علمي كليسا به صورت اجبار و سلب هرگونه آزادي عقيده دراين دو قسمت است.
كليسا علاوه بر عقايد خاص مذهبي، يك سلسله اصول علمي مربوط به جهان و انسان را كه غالباً ريشه هاي يوناني و غير يوناني داشت. و تدريجاً مورد قبول علماي بزرگ مذهب مسيح قرار گرفته بود، در رديف اصول عقايد مذهبي قرار داد و مخالفت با آن «علوم رسمي» را جايز نمي شمرد، بلكه به شدت با مخالفان آن عقايد مبارزه مي كرد.
... كليسا محاكمي به نام «انگيزيسيون» يا «تفتيش عقايد» به وجود آورد كه نام اين محاكم از وظيفه اي كه به عهده آنها گذاشته شده بود، حكايت مي كند.
ويل دورانت مي نويسد... شماره قربانيان... از سال 1480تا 1488(يعني درمدت 8 سال) بالغ بر 8800 تن سوخته و 96494 تن محكوم به مجازاتهاي ديگر، و از سال 1480 تا 1808بالغ بر 31912 تن سوخته و 291450 تن محكوم به مجازاتهاي سنگيني تخمين زده شده است.
... مذهب كه مي بايست دليل هدايت و پيام آور محبت باشد، در اروپا به اين صورت آمد كه مشاهده مي كنيم. تصور هر كس از دين و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبداد. بديهي است كه عكس العمل مردم درمقابل چنين روش جز نفي مذهب از اساس و نفي آن چيزي كه پايه اولي مذهب است، يعني خدا، نمي توانست باشد. هر وقت و هر زمان كه پيشوايان مذهبي مردم - كه مردم درهرحال آنها را نماينده واقعي مذهب تصور مي كنند- پوست پلنگ مي پوشند و دندان ببر نشان مي دهند و متوسل به تكفير و تفسيق مي شوند، مخصوصاً هنگامي كه اغراض خصوصي به اين صورت درمي آيد بزرگترين ضربت بر پيكر دين و مذهب به سود ماديگري وارد مي شود.» (9)
3-فساد اخلاقي كشيشها
گزارشهايي كه مورخين درباره ابتذال و فساد اخلاقي كشيشها، راهبان و راهبه هاي كليساها ارائه داده اند بسيار شرم انگيز است.
آنان خدمات مذهبي را به غفلت سپردند. از چهار ديواري ديرهايشان قدم به بيرون نهادند. به ولگردي پرداختند. درميخانه ها به باده نوشي نشستند و به دنبال عشق ورزي سرگردان ديارها شدند.
آنان كه بايستي بينوايان و فقرا را پدر باشند بر غذاهاي لذيذ حريصتر شده اند، و از خواب نوشين تلذذ مي جويند. عده بسيار معدودي با منت فراوان درسر نماز صبحگاهي و يا مراسم قداس حاضر مي شدند. همه شان درشكمبارگي و باده خواري و ناپاكي غرق شده اند. از اين روي مجامع راهبان را فاحشه خانه مردمان هرزه و محل بازيگران مي ناميدند.
بسياري از صومعه هاي مردانه و زنانه تفاوت چنداني با فاحشه خانه هاي عمومي نداشتند.
درنورفك انگلستان، از 73 مورد اتهام بي عفتي كه در 1499م ضبط شده 15مورد درباره كشيشان است. به همين طريق در اين بين از 126 مورد 24مورد و در لمث از 58 مورد 9 تا، يعني بر روي هم كشيشان 29 درصد كل مجرمين را تشكيل مي داده اند درحاليكه شمارشان كمتر از 2 درصد كل جمعيت بوده است.
ظاهراً انگيزه اصلي افزايش فساد اخلاقي در بين كشيشان بدعتي بود كه در بين مسيحيت تحت عنوان رهبانيت و قانون تجرد راهبان گذاشته شد. ويل دورانت در اين مورد مي نويسد:«به طرفداري از اين كشيشان شهوتران، بايد بگوييم كه صيغه گيري آنها را نبايد هرزگي پنداشت بلكه بايد به آن به چشم يك قيام عمومي عليه قانون تجرد نگريست كه پاپ گرگوريوس هفتم در 1074 به روحانيان، بي آنكه خود مايل باشند، تحميل كرده بود.» (10)
علي اي حال انتشار فساد كشيشان و بدنام-شدن آنان در بين مردم تاثير زيادي بر تنفر عمومي نسبت به كليسا و نضج انديشه لزوم اصلاح گري آن داشت.
ادامه دارد
نسبت سنجي اسلام و مدرنيته
دكتر محمد مهدي بهداروند
اين نوشتار، از مباحث بسيار جدي جامعه و تأثيرگذار بر سياست هاي داخلي و خارجي است، كه بر بحث اصلاح طلبي ديني تأثير بسيار فراواني مي گذارد. موضعي كه در اين بحث اتخاذ مي گردد بر ساير مواضع تأثيرگذار است. اگر مدرنيته را پذيرفته و آن را مثبت بدانيم، طبيعي است كه تعريف اصلاحات، تعريف خاصي خواهد بود. در مقابل، اگر خط بطلان بر مدرنيته كشيده و آن را نقد نمائيم، طبيعي است كه اصلاحات تعريف جديدي پيدا مي كند.
البته بيشتر اين بحث، تحت عنوان «سنت و مدرنيته» تعريف مي شود، منتهي چون انگيزه و رسالت خود را نه دفاع از سنت، بلكه دفاع از دين مي دانيم، بنابراين بحث را در ارتباط بين دين و مدرنيته لازم مي دانيم.
مقصود از دين، آن مفاهيم عام
جامعه شناختي كه برخي از غربي ها مطرح كردند نيست كه حتي مبارزات سياسي براي دفاع از حقوق بشر يا مدارا، يا عناويني از اين پايين تر را در بر مي گيرد. مقصود ما از دين بسيار روشن است؛ موضوع بحث، دين اسلام است كه چه نسبتي با تجدد و مدرنيته دارد؟ آيا مي توان مسلمان بود و مسلمان زيست و متجددانه هم زيست؟ آيا مي شود شيوه و روش زندگي نوين مغرب زمين را پذيرفته و مسلمان هم بود، و يا اين كه اين دو مقوله قابل جمع نيستند؟ اينك با هم آن را از نظر مي گذرانيم.
مفهوم دين
براي اين كه پاسخ اين سؤال ها بيشتر مشخص شود، تعريف بسيار گذرايي از نگاه مختار نسبت به دين و تجدد بيان مي شود، آن گاه سؤال ها را طرح نموده و سپس نظريات را مورد بحث و بررسي قرار مي دهيم.
تاكنون تعاريف متفاوتي از دين نموده اند. شايد بتوان ادعا كرد كه دين مجموعه اي از هدايت هاست كه از جانب پروردگار آغاز مي شود و تمام ابعاد و زواياي وجودي انسان را در بر مي گيرد (هدايت حس و عقل، قلب و حتي خيال انسان) پس دين مجموعه اي از هدايت هاي الهي است كه بر بينش ها و گرايش هاي انسان تأثير مي گذارد، نيت ها، انگيزه ها، اهداف، روابط و كيفيت ارتباط انسان را با ديگران، تحت تأثير قرار داده و مجموعه وجودي انسان را به گونه اي هماهنگ به سوي خداي متعال هدايت مي نمايد. البته اين هدايت از طرف خداي متعال با وحي آغاز شده و با ولايت الهي به كمال مي رسد، چرا كه دين بدون وحي و ولايت الهي وجود ندارد.
دين در نگاه حداكثري، رهبري همه شئون حيات انسان (حيات جمعي و فردي) را عهده دار است و مي خواهدانسان را به گونه اي هدايت نمايد تا تمام رفتار، افكار و روحيات او خدايي گردد. حتي تكون اعمالي و اورادي كلها وردا واحدا (دعاي كميل) دين درصدد است تا انسان و جامعه اي را بنا نمايد كه همه شئون او آزاد از تمنيات و هواها بوده و در خدمت معبود و محبوب حقيقي، يعني خداي متعال باشد.
مفهوم تجدد و مدرنيته
بهتر است مدرنيته را به همان واقعيتي كه در عينيت خارج وجود دارد تعريف نماييم. مدرنيته يك نوع زيست و معيشت است. كه در مغرب زمين، به ويژه بعد از دوره رنسانس و نوزايي، شكل گرفت تجدد يك مفهوم ارزشي است كه براي نوگرايي وجود دارد و هر مفهومي كه در آن نوگرايي وجود داشته باشد جزو همين مفهوم ارزشي است. يكي از ابعاد مدرنيته و تجدد، جلوه كمي آن است كه قابل اندازه گيري است كه بيشتر افرادي كه ظاهربين هستند، به ويژه طرفداران مدرنيته به آن تأكيد مي كنند. از زندگي صنعتي و ماشيني و افزايش كالاهاي صنعتي و مصرفي گرفت، تا شيوه زندگي اجتماعي، مهندسي اجتماع، مانند نظام هاي پارلماني، اين ها همه مظاهر كمي مدرنيته هستند.
اما حقيقت اين است كه غير از اين جنبه هاي ظاهري، كمي و قابل اندازه گيري و ملموس، و غير از فن آوري و همچنين مهندسي اجتماعي، جنبه كيفي و غيرملموسي هم در مدرنيته وجود دارد. درواقع، تجدد و مدرنيته داراي يك زيربنا نيز مي باشد. به عبارت ديگر، بنياني كه اساس و شالوده مدرنيته و زندگي جديد بر آن قرار دارد براي دست يابي به مقوله تجدد و مدرنيته بايستي از اين نقطه، يعني از زيرساخت ها و زيربناها شروع كرد. اين مسئله براي كساني كه كاملاً عميق فكر مي كنند، ملموس و محسوس بوده و برآن وافق اند كه مدرنيته از تحولات اقتصادي شروع نمي شود.
ابعاد مدرنيته
برخي معتقدند كه مدرنيته به معناي توسعه اقتصادي و زندگي اقتصادي به شكل غربي ها است. اما حقيقت اين است كه تجدد داراي يك زيربنا و يك روبنا مي باشد. روبناي آن، به معناي استفاده از ماشين، برق، ماهواره، ابزار ارتباط جمعي و اينترنت است. به راستي چه تحول كيفي و بنياديني در مغرب زمين اتفاق افتاده تا به اين شيوه جديد از زندگي ختم شده است؟ آن تحول بنيادين و كيفي اي كه ملموس نيست و اساس و شالوده مدرنيته نيز مي باشد، تحول در بافت انساني است؛ تحول در اعتقاد، فرهنگ و اخلاق انسان ها و جامعه است. امروزه فيلسوفان در مباحث توسعه معتقدند كه اساس توسعه، توسعه انساني است. تا وقتي كه بافت نيروي انساني تغيير نكند، با آوردن فن آوري جديد توسعه رخ نخواهد داد. به عنوان مثال اگر صنايع يك كشور به اصطلاح پيشرفته، به يك كشور عقب افتاده برده شود بدون اين كه در باب نيروي انساني تصرف شود و اين بافت تغيير يابد، هرگز توسعه ايجاد نخواهد شد. در قدم اول بايد بافت انساني را تغيير داد و متناسب با صنعت زندگي جديد و ماشيني ساخت. وقتي انسان ها تفكر، ايده، اخلاق و اعتقادشان هماهنگ با ماشين گرديد، آن گاه امكان پيدايش توسعه وجود دارد، والا توسعه ممكن نيست.
عده اي از ساده انديشان گمان مي كنند كه در تعريف توسعه، مدرنيته به معناي بالارفتن سطح بهداشت و سواد و چيزهايي است كه به عنوان شاخصه مدرنيته ارائه مي شود. بادقت در تاريخ، به خوبي اين حقيقت هويدا مي شود كه براي پيدايش اين تحول در مغرب زمين، تحولات كيفي و بنيادي اتفاق افتاد كه آن ها شالوده و زيرساخت هاي مدرنيته بودند. آري مدرنيته به منزله نسيمي است كه متغير اصلي و محوري آن تحولات بنيادي و كيفي اند.
انسان محوري اساس مدرنيته
يكي از مهم ترين تحولاتي كه شالوده و اساس مدرنيته را تشكيل مي دهد، انسان محوري است. اومانيزم، زيرساخت، اساس و بنياد زندگي جديد غربي است. اومانيزم يا انسان مداري، يك سري بحث هاي نظري طولاني دارد. اگر از زاويه اجتماعي به اين موضوع نگاه شود و اومانيزم به عنوان يك فلسفه اجتماعي موردبررسي قرار گيرد، معناي آن اين است كه اساس بايسته ها و نبايسته ها، شايسته و ناشايسته، و بنيان حق و باطل به خود انسان برمي گردد. در زندگي انسان، حق و باطل با خود او تعريف مي شود و غير از او هيچ پايگاه ديگري وجود ندارد. اين كه چه چيزي و چه شيوه زندگي خوب است، چه نوع مهندسي اجتماعي موردتأييد است و انسان بايد چگونه زندگي بكند، پاسخ هاي متفاوتي دارد، اما براساس اين نگاه، پاسخ همه اين سؤالات روشن است؛ زيرا از نقطه نظر اومانيزم آن چيزي كه خود انسان مي داند اين است كه بيرون از او براي تعيين حق و باطل، شايسته و ناشايسته، و بايدها و نبايدهاي در زندگي فردي و جمعي انسان ها چيزي وجود ندارد. انسان خود، محور تعيين بايد و نبايد است، منتهي در زندگي فردي تمايلات فردي مبنا است. اين كه انسان چگونه در زندگي فردي اش رفتار كند، به خودش بستگي دارد. اين كه چه چيزي حق است، چيزي است كه خودش مي داند و يا اين كه چه نوع زندگي ناشايست است، همان زندگي اي است كه او خود نمي پسندد.
اما در مواجهه با زندگي جمعي، چون خواست همه افراد دست يافتني و قابل دسترسي نيست، قرارداد اجتماعي و نظريه اكثريت مبنا مي شود. اين كه زندگي اجتماعي چگونه بايد باشد، مبتني بر خواست اكثريت است و اين كه آيا تقيد به دين و معنويت و قدسيت و شريعت هم لازم است، بنابر اين ديدگاه نيازي نيست. در بحث حقوق طبيعي كه در غرب مطرح شده و حتي حق نسبت به خداي متعال، متألهين آن ها معتقدند كه انسان در برابر خداي متعال مكلف نيست، بخصوص در زيست جمعي و زندگي دنيايي هيچ تكليفي ندارد و هرگونه انتخاب كند، همان صحيح است. اين گوهر اومانيزم است كه در آن، حق و باطل در زندگي اجتماعي انسان به خود انسان برگردانده شده و براو تعريف مي شود. انسان محوري، اولين گوهر وباطن مدرنيته است. براي اين كه تمدن جديد غربي را با شاخصه اصلي آن تعريف كرد، بايد گفت كه شاخصه اصلي آن، انسان محوري است. به تعبير غربي ها، پس از دوره اي كه كليسا بر زندگي مردم حكومت مي كرد و اديان، حق و باطل را در زندگي انسان برپايه حق و تكليف تعريف مي نمودند، ناگهان تحول بنياديني در مغرب زمين با نام رنسانس (نوزايي) و گرايش جديد فرهنگ به يونان قديم پديدار شد كه نتيجه آن، انسان مداري است. در اين تحول، حق و باطل توسط خود انسان تعريف مي شود. طبيعي است به دنبال آن، مسئله آزادي فردي مطرح مي شود كه ليبراليسم لازمه ضروري اين تفكر است. بنابراين، انسان در زيست فردي خود از هر تقيدي، و حتي تقيد به قدسيات و معنويات آزاد بوده و هيچ قيد و بندي نبايد داشته باشد. به اين انسان بايد گفت كه هرگونه كه خود مي خواهد زندگي كند. نهادينه شدن احساس آزادي، نسبت به دين و تقيدات معنوي در التذاذ و بهره جويي از طبيعت، خصيصه مدرنيته است.
بنابراين، جامعه مدرن، جامعه اي است كه انسان ها در آن احساس آزادي از تقيدات معنوي دارند. آنان به مرزي رسيده اند كه خود را مقيد به قدسيات، معنويات، دين، شريعت، وحي و دستورهاي آسماني نمي بينند (حداقل در زندگي اجتماعي و دنيايي) و معيشت شان بر پايه ميل و پسندشان است.
پس دومين تحول كيفي اي كه در مغرب زمين اتفاق افتاد، اعتقاد به آزادي از تقيدات مذهب است (ليبراليسم و آزادي انسان) و طبيعي است كه به دنبال اين دو، يكي از اصلي ترين عناصر مدرنيته براي رسيدن به مطلوبيت هايي كه انسان تعريف مي كند و اهدافي كه خود براي خود بنا مي گذارد (بدون تقيد به حق و خداي متعال) و اهدافي كه براساس انسان محوري براي فرد و جامعه مطرح مي شوند، «عقل مستقل خود بنياد» است كه خود را در جايگاه وحي قرار داده و تمام هدايت ها بايد با آن سنجيده شود. اين يكي از خصيصه هاي كيفي است كه در مغرب زمين اتفاق افتادو سپس به دنبالش تحول در روش علوم، و مطلق گرايي حسي در تحقيقات، ناديده انگاشتن عوامل حسي و بعد انكار آن چه محدود نيست را به دنبال داشت. در يك دوره اي در مغرب زمين، تأكيد بسياري به اين مسايل مي شد، آن هم با همين شكل هاي قديمي، كه آن چه محدود نيست، قابل پذيرش نيست.
تحولات مذكور، منتهي به تحولاتي در پيدايش نرم افزارها و سخت افزارهاي جديد و زندگي نوين غربي گرديد. عوامل كيفي و زيربنايي و بنيادين، تحولات مذكور مي باشند. اگر تحولي در علوم پيدا شده و فن آوري و محصولات صنعتي و توقعات بيشتر مادي در مغرب زمين شكل گرفته، تماماً بر پايه اين تحولات فكري است و تا وقتي كه اين تحولات كيفي اتفاق نيافتد، مدرنيته به مفهوم عامش موفق نخواهد شد. شيوه جديد زيست به آن گونه كه در مغرب زمين است، بر اين شالوده ها بنا گذاشته شده است. انساني كه مؤمنانه زيست مي كند، نمي تواند آن لوازم و ملزومات غربي را اجرا و عمل نمايد. كساني كه غرب را به خوبي مي شناسند، چه طرف داران و چه مخاطبان غرب، بر اين نكته صحه نهاده اند كه اساس و گوهر تجدد و زندگي جديد غربي، اين تحولات است. نبايد غرب را به آن مظاهر غربي و روبناهاي تجدد و مدرنيته شناخت، بلكه يك سيستم و يك مجموعه است.
در حال حاضر كساني كه در برنامه ريزي كشور دستي دارند، بسيار تأكيد دارند كه زيرساخت هاي جامعه را مطرح كنند و در مقام نقد، ده سال بازسازي را به عنوان شاهد مي آورند كه جمهوري اسلامي برج توسعه را از طبقه دوم و سوم ساخت. آنان معتقدند كه ما به سراغ توسعه رفتيم بدون اين كه زيرساخت هاي توسعه فراهم شود. اين كه اين گروه به بحث بازسازي تأكيد و تكيه بر توسعه سياسي مي كنند و اصل را بر توسعه سياسي قرار مي دهند، بدين دليل است كه مقصودشان از توسعه سياسي، پيدايش اين تحولات است؛ يعني عقل مداري به جاي وحي مداري، و انسان مداري به جاي خدامحوري در زندگي اجتماعي (راسيوناليسم، ليبراليسم، اومانيسم). اين ها زيرساخت هايي هستند كه اساس مدرنيته بر آن ها نهاده شده است. البته پيداست كه اگر كسي پذيرفت حق و باطل به خود انسان تعريف مي شود، طبيعتاً بايد بپذيرد كه حق و باطل نسبي اند. اگر حق، بيرون از انسان پايگاهي ندارد و تمام حق و باطل به خود انسان تعريف مي شود، پيداست كه حق به تعداد انسان ها تعريف مي شود. براي هركس، حق همان چيزي است كه او انتخاب مي كند، كه براي ديگري هم، همان چيزي است كه او انتخاب مي كند. بنابراين، پلوراليسم و تكثر در حق از اين جا ظهور پيدا مي كند و به دنبال آن تسامح و تساهل نسبت به قدسيات و معنويات و حقايق عالم، برهمين پايه استوار مي گردد .اگر فرد مبناي حقانيت نيست و حق به وسيله او تعريف نمي شود، طبيعتاً معنا ندارد كه خود را محور عالم بداند و ديگران را تحمل نكند زيرا هيچ تفكري حق مطلق نيست و وقتي هيچ تفكري حق مطلق نبود، طبيعي است كه مدارا و تساهل و تسامح پديدار مي شود. لكن اگر پايگاهي براي حق در بيرون از انسان تعريف شد و حق و باطل در پايگاه خودش مطلق دانسته شد، آن جاست كه درگيري بين حق و باطل معني دارد و جنگ حق و باطل در عالم معني دار مي شود. در غيراين صورت، اگر حق و باطل به خود انسان برگردانيده شد، تكثر در حق مطرح شد، نسبيت در حق پذيرفته شد و حق مطلقاً نسبي گرديد، پيداست كه تساهل و مدارا در مقابل حق و باطل يك ضرورت است.
اين يك نگاه اجمالي به دين و مدرنيته بود. بنابراين، دين برنامه جامع هدايت انسان است كه بر همه شئون حيات، از حركت، انگيزه حركات، كيفيت حركت و اهداف حركت گرفته، تا نوع روابط انسان در حركت فردي و جمعي، تأثيرگذار است و درصدد آن است كه همه را به سوي خداي متعال ببرد. مدرنيته و شيوه جديد زندگي هم، بر اين اصول بنيان نهاده شده ودر مبنايش همين آثار كمي موجود بوده و مدعي است كه افزايش رفاه و بهداشت را براي بشر به ارمغان آورده و آزادي بشر، و امنيت جمعي و فردي را توسعه داده است. در اين نگاه، كرامت انساني را با طرح اومانيسم تعريف نموده اند و ادعاي دفاع از كرامت، آزادي، رفاه، سلامتي و امنيت انسان را دارند.
رابطه اسلام با مدرنيته
اكنون بحث بر سر اين است كه آيا اين دو مقوله با هم قابل جمع اند؟ در پاسخ به اين دو سؤال، دو پرسش اساسي ديگر هم مطرح است:
1-آيا مي توان زيست اسلامي و زندگي متجددانه را با هم جمع كرد؟
2-برفرض هر قضاوتي كه نسبت به مدرنيته داشته باشيم، آيا چاره اي جز مدرنيته داريم؟ بر فرض كه رأي مان بر اين قرار گرفت كه مدرنيته پديده اي است كه هيچ نقطه مثبتي ندارد و هيچ برگ زريني در كارنامه صدساله اش نيست و تمام شاخصه هايي كه براي بهبود وضعيت بشر در مدرنيته ادعا مي شود، لاف و گزافي بيش نيست، براين اساس آيا مجبور به پذيرش آن هستيم يا چاره و گريزي وجود دارد؟
به نظر مي رسد جامعه ما براي حل بحران هايش راهي به جز پناه آوردن به مدرنيته دارد. گاهي اين دو سؤال با هم آميخته شده و پاسخ گويي مشكل مي شود. بنابراين بايد ديد كه چه نسبتي مي توان بين دين و تجدد برقرار كرد؟ آيا اين دو مي توانند در يك مجموعه در كنار هم بنشينند و ما در بازسازي و اصلاحات كشور از يك سو بر ارزش هاي ديني تكيه كنيم و از يك سو بر ره آوردهاي مدرنيته؟ يعني مي شود درواقع به دنبال تجددي بود كه آهنگ اسلام را هم در خود دارد؟ آيا مي توان زندگي متجددانه مردم مغرب زمين را با آهنگ اسلامي به هم آميخت؟ آيا اين ادغام و آميختگي، فرض وقوع دارد؟ اگر فرض وقوع دارد آيا به ناچار بايد به سمت مدرنيته رفت و برنامه ريزي براي كشور مي تواند بر محور نفي ديانت باشد؟ يا اين كه راه سومي وجود دارد؟ پاسخ دهندگان به اين مسئله در يك تقسيم بندي كلان چندگروه مي باشند كه عبارت اند از:
ديدگاه اول: تفكيك عناصر مثبت و منفي
و استقبال از مثبتات
يك نظريه اين است كه وقتي مدرنيته و تمدن جديد غربي را مورد توجه قرار مي دهيم، نبايد آن را يك امر يك پارچه و تكفيك ناپذير به حساب آورده و بگوييم: يا همه، يا هيچ. اين قضاوت غلطي است؛ زيرا تجدد غربي و مدرنيته داراي عناصري مثبت و منفي است، كه بايد با نگاه نقادانه، مسئله را بررسي كنيم و تسليم مدرنيته نباشيم. البته بايد از تحولات مثبتي كه در مغرب زمين اتفاق افتاده استقبال نمود و به استقبال آن ها رفته و از تجارب چندصدساله جامعه انساني استفاده كرد. به ويژه وقتي بحث علم و صنعت پيش مي آيد، بيشتر بر اين امر تأكيد مي كنند كه علم در انحصار يك جامعه خاص نيست و در هر جايي كشف و يا توليد مي شود. علم همه جايي و جهاني است و به درد همه مي خورد. معني ندارد كه ادعا شود قواعد جديد رياضي چون در مغرب زمين به دست آمده است، نبايد از آن استفاده كرد، يا صنايع پيشرفته را چون در مغرب زمين به دست آمده، نبايد استفاده كرد.
پس بايد بين اجزاي تجدد تفكيك قائل شد. رفاه، رشد توان علمي، افزايش حضور انسان ها در مشاركت هاي توليدي، اين ها چيزهاي مطلوبي است كه در مغرب زمين محقق شده و بايد از آن ها استفاده كرد. به عنوان مثال، طبيعي است كه نظام پارلماني از نظام پادشاهي و استبدادي بهتر است. پس دليلي ندارد كه چون در مغرب زمين نظام پارلماني شكل گرفته است، بگوييم نظام پادشاهي بهتر است؛ زيرا در مشرق زمين وجود داشته است.
اين نگاه معتقد است كه بايد عناصري را كه مثبت هستند پذيرفت و به استقبال آن ها رفت، اگر چنين كاري صورت نگيرد، قطعاً از توسعه و تمدن و پيشرفت عقب خواهيم افتاد. لازم است از تجارب مثبت شكل گرفته در مدرنيته استفاده كرد و سعي نمود تا جنبه هاي منفي آن را پالايش كرده و نگذاشت جنبه هاي منفي در برنامه ريزي رسوخ پيدا كند. طبيعي است براساس اين انديشه، مدرنيته مي تواند اسلامي بشود و ما بايد در برنامه ريزي مان مدرنيته را اسلامي نماييم؛ يعني بياييم به مدنيته و تجدد و به زندگي نوين غربي كه نوع جديدي از زيست در مغرب زمين مي باشد، آهنگ ديني دهيم و چنين چيزي شدني است. روند حاكم بر برنامه ريزي در كشور ما در دوره بازسازي، در دهه اول و بعد از قبول قطعنامه 598 تبعيت از همين طريق بوده، كه اين آهنگ نه كندتر و نه متوقف گرديده است.
ديدگاه دوم: نگاه مثبت به مدرنيته و تفكيك ناپذيري آن
نگاه دوم، ديدگاه كساني است كه رويكردشان به تجدد، رويكردي مثبت است. آنان مدرنيته را يك مجموعه تفكيك ناپذير مي دانند كه به منزله يك سيستم بوده به راحتي نمي توان آن را تجزيه كرد و اجزا و عناصر آن را در سيستم ديگري به كار برد. اگر دو سيستم مكانيكي بسيار ساده با هم مقايسه شوند، ملاحظه مي شود كه اجزاي اين دو سيستم مكانيكي به راحتي جابه جا نمي شوند. نمي توان اجزاي يك اتومبيل را با اتومبيلي كه از همان مدل نيست جابه جا كرد؛ زيرا سيستم، مجموعه اي هماهنگ است كه همه مؤلفه هاي آن به صورت هماهنگ و با تناسبات كمي خاصي در اختيار آن هدف قرار مي گيرد و به راحتي نمي توان مؤلفه ها و تناسبات كمي و كيفي را ناديده گرفت و ادعا كرد كه مي توان عناصر يك سيستم را در سيستم ديگري به كار گرفت؛ بخصوص اگر سيستم ها از هم فاصله بگيرند. به عنوان مثال، اگر اتومبيلي با سوخت بنزين كار مي كند و اتومبيلي ديگر با برق كار مي كند، آيا مي شود اجزاي اين دو دستگاه را به راحتي جابه جا كرد؟ درست است كه نتيجه اين دو كار ممكن است با هم مشابه باشد، ولي به راحتي نمي توان ويژگي هاي يك سيستم را ناديده گرفت.
بنابراين، مدرنيته و شيوه جديد زندگي در مغرب زمين، يك مجموعه و سيستم است. حال آيا مي شود آن را تجزيه كرد كه اين تجزيه هيچ اقتضايي نداشته باشد؟ آيا صنعت اقتضا ندارد؟ علم اقتضا ندارد؟ مهندسي اجتماعي كه در مغرب زمين شكل گرفته هم اقتضا ندارد؟ اگر قرار است فن آوري، محصولات صنعتي و شيوه مهندسي- اجتماعي غرب آورده شود و سپس از ملزومات و لوازمات آن پرهيز و اجتماب گردد، اين كار درواقع حاصل عدم شناخت و غفلت از سيستم و اقتضائات و لوازم و ملزوات آن است، كه به راحتي نمي توان خود را از اقتضائات صنعت، فن آوري و حتي علم غرب آزاد نمود.
پس گروه دوم معتقدند كه مدرنيته يك مجموعه است، منتهي نگاهشان به اين مجموعه مثبت است و براين باوراند كه چاره اي جز اين نيست كه به طرف تجدد حركت نمود و بايد اين راه را رفت؛ هم بنيان ها و شالوده هاي آن را در جامعه پي ريزي كرد و هم نظام كمي آن را پذيرفت و اگر بنا است كه به سمت مدرنيته حركتي صورت گيرد، راه صحيح اين است كه به همين سمت حركت شود.
قابل توجه است كه برخي از روشن فكران مسلمان، چه در گذشته و چه در حال، براين باوراند كه بايد از تماميت اين مجموعه (مدرنيته) و حتي از زيربناهايش دفاع كرد. اگر مباحثي مانند ليبراليزم، سكولاريزم و تقدس زدايي از زندگي بشر، و تساهل و تسامح، و پلوراليزم در جامعه مطرح مي گردد، از آن ها دفاع شود و حتي آن ها را با ادبيات ديني توجيه مي نمايند. آنان از مباحث انسان محوري در ارزش يابي و تشخيص حق و باطل در اجتماع، جانانه دفاع نموده و آن ها را مباحث خوبي تلقي مي كنند و حتي گاهي در قالب دفاع از دين هم اين مباحث را طرح مي نمايند؛ مثلاً اگر قرار است به دين خدمتي شود، بايستي رابطه دين و معيشت بشر را از هم جدا نمود، زيرا دين براي اين كار نيامده و يك ايدئولوژي نيست. دين فربه تر از ايدئولوژي است و ايدئولوژيك كردن دين، خيانت به دين است.
بنابر اين، طرف داران اين ديدگاه بر اين باورند كه مدرنيته، مجموعه اي به هم پيوسته و قابل دفاع است. آنان از زيربنا و روي بناي آن و حتي از زيربناهاي كيفي آن دفاع كرده و درصدد توجيه و تفسير و تحليل آن بر پايه اعتقادات اسلامي هستند. نظير اين كار در
مغرب زمين نيز اتفاق افتاده، كه در حقيقت، كلام جديد، شكل گرفته از زيرساخت هاي مدرنيته است. اگر بخواهيم مردمي كه متدين اند ومتدينانه زندگي مي كنند، سوي تجدد برده شوند، بايد اعتقادات آن ها را دستخوش تحولات نماييم. و كلام جديد در غرب براي هم ساخت كردن مردم مغرب زمين با ره آورد مدرنيته است. البته در حال حاضر اين كار را در دنياي اسلام هم انجام مي دهند و در صددند كه نوعي «پروتستان اسلامي» راه اندازي كنند و قرائت مسلمانان از دين را تغيير داده و معرفت ديني را به گونه ديگري شكل دهند كه تفكرات و اعتقادات ديني، مدرنيته را متحول كرده و بتواند با آن كنار بيايد. اين پديده، بخصوص در ميان پاره اي از روشن فكران يا مدعيان روشن فكري ديده مي شود كه به شدت از مدرنيته و مباني اش دفاع كرده و معتقد ند: اگر هم اين مجموعه بايد نقد بشود، در درون خود در حال نقد شدن است؛ يعني پست مدرن، ادامه اين پروژه است و اگر نقدي در اين پروژه است از طريق پست مدرن كه يك نقد معروف است، اين نقايص مرتفع خواهد شد. «فوكوياما» يكي از انديشمندان غربي است كه با ارائه نظريه پايان تاريخ، معتقد است كه با پيروزي ليبرال دموكراسي در غرب، بشر به نقطه پايان تاريخ رسيده و بالاتر از آن ديگر ايده آلي براي بشر وجود ندارد كه در معرض دست يابي او قرار گيرد.
بنابر اين نگاه، مدرنيته مجموعه اي مطلوب، بايسته و شايسته است كه بايستي زيربنا و روبنايش را پذيرفت و تفكيك پذير هم نيست كه بتوان آن را تجزيه كرد. اشكالي كه اين گروه به روند بازسازي در سال هاي گذشته دارند اين است كه در ايران، توسعه و تجدد و مدرنيته بدون پي ريزي اجتماعي صورت گرفت و به همين خاطر به نتيجه مطلوب اجتماعي نخواهد رسيد و در جامعه بحران اجتماعي توليد خواهد كرد. براي رفع اين بحران، بايد از زيرساخت ها شروع كرد و در قدم بعد، در نظام سياسي كشور تجديد نظر كرد و از نظام ديني فاصله گرفت.
آموزگار (يكي از افراد متبحر در تحليل هاي اقتصادي) در سال 1272 يا 1373، تحليلي راجع به اوضاع اقتصادي ايران نگاشت كه مبناي تحليل به اين نكته بر مي گشت كه در ايران همه چيز آماده است و تنها مانع رسيدن به توسعه اقتصادي، نظام ديني است. اگر ولايت فقيه را كنار بگذاريد، و اگر ارگان ها و ارزش هايي كه از دين دفاع مي كنند را از ساختار جامعه و قانون اساسي شان حذف نماييد، مي توانيد به طرف اصلاحات حركت كنيد و هيچ مانعي بر سر توسعه اقتصادي ايران وجود ندارد؛ نه از نظر نيروهاي انساني و نه از نظر محصولات و منابع طبيعي.
ديدگاه سوم: تفكيك ناپذيري مدرنيته
با رويكرد منفي
نظريه سومي كه وجود دارد اين است كه اين مجموعه (مدرنيته)، يك مجموعه به هم پيوسته است و به راحتي قابل تجزيه و تفكيك نيست. هيچ نقطه مثبت و هيچ برگه زريني در كارنامه چند صد ساله اين مجموعه وجود ندارد. تمام آرمان شهرهايي كه مدرنيته وعده مي داده، دروغ از آب درآمده است. برفرض كه ما به آن آرمان شهرها مي رسيديم، باز چيز مطلوبي نبود، ولي هيچ يك از آن آرمان شهرها و جامعه هاي آرماني اي كه مدرنيته در آغاز راه وعده مي داد، چه درشكل جامعه هاي سوسياليستي و چه در شكل جامعه هاي ليبراليستي، هيچ كدام تحقق نيافتند. اگر ادعا شود وفاق افزايش پيدا كرده، امنيت اجتماعي بالا رفته و كرامت انسان افزايش يافته است، دروغي بيش نيست؛ زيرا در طول حيات مدرنيته، نه از كرامت انساني دفاع شده و نه از آزادي و رفاه انسان، بلكه يك جامعه طبقاتي و پيچيده كه همان رنج هاي كهن بشريت در شكل هاي پيچيده تر و در فرآيند هاي مخفي تري انجام مي گيرد به وجود آمده است.
اين نظريه كم كم در حال پيدا كردن طرف داران جدي در بين روشنفكران مسلمان، چه در حوزه هاي علميه و چه در دانشگاه ها مي باشد و در حال حاضر مدافعان اهل فن و صاحب نظر در حال دفاع از اين نظريه هستند.