(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


یکشنبه 21 تير 1388- شماره 19408
 

اعتدال در دوستي و دشمني
شيوه كمك رساني
عرفان حقيقي
امير مؤمنان صاحب «جوامع الكلم »
لزوم رعايت عهد و پيمان



اعتدال در دوستي و دشمني

قال الامام علي(ع): احبب حبيبك هوناًما، عسي ان يكون بغيضك يوماًما و ابغض بغيضك هوناًما، عسي ان يكون حبيبك يوماما.
امام علي(ع) فرمود: با دوست خود در حد اعتدال دوستي كن، چرا كه ممكن است روزي دشمن تو گردد و در دشمني با دشمن نيز معتدل باش، كه ممكن است روزي دوست تو گردد.(1)
ـــــــــــــــــــــــــــــــ

1- نهج البلاغه فيض حكمت 260

 



شيوه كمك رساني

مرد براي انجام فرمان خدا و بجا آوردن حج، به مكه رفته بود. در بازگشت خسته و كوفته بود، و هنوز به ديار خويش نرسيده بود كه توشه راهش به اتمام رسيد و خرجي سفرش پايان پذيرفت. درمانده و حيران بود. نمي دانست چه بايد بكند. ناگهان فكري مثل برق به ذهنش پديد آمد! مرد با خود انديشيد:
- چه كسي برتر از او؟ كجا بهتر از منزل او؟ در اين شهر از او بخشنده تر چه كسي را مي توانم بيابم؟ چرا زودتر به فكرم نرسيد؟ همين الان به ديدار او مي روم. هم از محضرش استفاده مي كنم و هم عرض حاجت مي نمايم. راستي هم چه كسي بهتر از مولايمان علي بن موسي الرضا(ع)؟ بزرگواري كه هيچ نيازمندي را از در خانه خويش نمي راند... به راه افتاد و به خدمت امام رسيد و گفت:
- آقاجان! من از دوستداران شما و دوستداران پدران و اجدادتان هستم. اگر خدا قبول كند به مكه رفته بودم. متأسفانه در بين راه پولم به اتمام رسيده و هنوز تا وطن من راهي باقي مانده است. با خود گفتم بيايم خدمت شما و مبلغي بستانم، و سپس معادل آن را بعد از آنكه به وطنم رسيدم از جانب شما، به مستمندان صدقه بدهم. چه آنكه در شهر و ديار خويش نادار و فقير نيستم، اما حالا در سفر، درمانده ام. امام هشتم(ع) كه حرف هاي مرد را با دقت شنيده بود، برخاستند و به اتاق ديگري رفتند، لحظاتي بعد در حالي كه دست خود را از فراز در، دراز كرده بودند، فرمودند:
- بيا بگير برادر، اين دويست دينار را توشه راه و با آن نيازهايت را برطرف كن. اما هيچ لازم نيست كه معادل آن را از جانب من صدقه بدهي. مرد غريب، پول را گرفت و تشكركنان رفت. زماني كه امام(ع) به اتاق اول بازگشتند. شخصي كه در آنجا حضور داشت، پرسيد: - آقا! چرا اين گونه به او كمك كرديد، يعني نگذاشتيد به هنگام كمك كردن به او، صورتتان ديده شود؟ امام به آرامي فرمودند: نخواستم شرمندگي نياز و سؤال را در سيماي او ببينم؟(1)
ــــــــــــــــــــــــــ
1- بحارالانوار، ج 12، ص .29

 



عرفان حقيقي

پرسش:
عرفان چه جايگاهي درنظام ارزشي يك مسلمان دارد؟ آيا مي توان گفت عرفان هايي كه با فرهنگ قرآن و اهل بيت(ع) منافات دارند مي تواند انسان را به سرمنزل مقصود و سعادت دنيا و آخرت برساند ؟
پاسخ:
عرفان در واقع پاسخ به يك نياز واقعي انسان يعني گرايش به معنويت است. اينكه هركسي گمشده معنوي خود را كجا و چگونه بيابد، جاي بحث و تامل فراوان دارد و تفكيك و تمايز بين عرفان حقيقي و عرفان هاي كاذب يكي از مهمترين نيازهاي امروز نسل جوان است تا بتوانند در پرتو شناخت عرفان حقيقي، خود را از افتادن در وادي عرفان هاي كاذب نجات دهند.
مفهوم عرفان
«عرفان» در لغت به معناي «شناخت و شناسايي» است و دراصطلاح «روش و طريقه ويژه اي است كه براي دستيابي و شناسايي حقايق هستي و پيوند و ارتباط كامل با حقيقت، بر شهود، اشراق و وصول و اتحاد با حقيقت، تكيه مي كند و نيل به اين مرتبه را از راه تهذيب نفس و قطع علايق از دنيا و امور دنيوي و توجه تام به امور روحاني و معنوي- و در رأس همه، مبدأ و حقيقت هستي- مي داند».
تكيه گاه عرفان «علم حضوري» است. از اين رو، از دانش شهودي مدد مي جويد و بر آن اعتماد و به آن استناد مي كند.
ابعاد عرفان
الف) عرفان عملي؛ يعني سير و سلوك و وصول و فنا.
ب) عرفان نظري؛ يعني ضوابط و روش هاي كشف و شهود.
تاريخچه عرفان
اصطلاح «عارف» و «عرفان» - كه ناظر به رويكردي خاص و داراي مسائلي ويژه است- در قرن سوم هجري معمول شد و در كلمات عارفان برجسته قرن سوم، مطرح شده است. احتمال دارد كه ريشه اين كلمه، در قرن دوم هجري پاگرفته باشد.
نخستين شخص از حكيمان اسلامي كه عرفان را به معناي مصطلح، داخل حكمت و فلسفه كرد، شيخ الرئيس ابوعلي سينا بود. وي دوفصل مهم از كتاب اشارات خود (نمط نهم و دهم) را به شرح مقامات عارفان و اسرار و كرامات آنان اختصاص داده است.
ادامه دارد

 



امير مؤمنان صاحب «جوامع الكلم »

آيت الله جوادي آملي
آفتاب بي مثال جمال و جلال حضرت مولي الموالي، علي بن أبيطالب (ع) نه تنها دوستداران و وفاداران خويش، بلكه ناشناختگان و حتّي دشمنان را به كرنش و تسليم وا مي دارد.
شمس مشعشعي كه در دوران حيات و پس از شهادت تا ابد ابديّت بر سيماي عدالت و انصاف، در عرصه سياست و اقتصاد، بر محراب عبوديت و اخلاص،در عرضه دين و عرفان و بر كرسي تعليم و تعلّم در ساحت علم و تحقيق خواهد درخشيد.
به منظور ادب به پيشگاه آن اسوه ممتاز بشريت، ماه شريف رجب به تيمّن ميلاد فرخنده اش به ( شهر الولايه ) شهرت يافت تا سند روشني بر حقانيّت ولايت معصومانه انسان هاي كامل بشريت و نماد اقتدار و مظلوميّت حضرتش باشد.
دانشمند ولايتمدار و وامدار حضرت حيدر، » استاد علامه
آيت الله جوادي آملي (دام ظلّه) » به اين مناسبت فرخنده پيامي به كنفرانس سالانه انجمن مسلمانان آمريكا در ديريورن ايالت ميشيگان با موضوع ( امام علي (ع)؛ شخصيّت برجسته، اختر تابناك بشريت و فاتح نامي اسلام ) ارسال كرده است كه آن را با هم از نظر مي گذرانيم.
علي بن أبيطالب (ع) طبق بيان نوراني خاتم انبياء (ص) از «جوامع الكلم » برخوردار بود. زيرا پيامبر درباره حضرت علي (ع) فرمود : اؤتيت جوام ع الكل م و أنت يا عليّ قد اعطيت جوام ع الكل م (1). خداي سبحان به من كلمات جامعه عطاء كرد، به توي علي بن أبيطالب هم كلمات جامعه مرحمت كرد.
( كلمات جامعه ) در بردارنده تمامي شئون دنيوي و اخروي
كلمات جامعه،آن معارف برين و برتريني است كه وظائف فرد و جامعه را از يك سو؛ وظائف دنيا و آخرت را از سوي ديگر؛ وظائف دولت و ملّت را از سوي سوّم؛ روابط محلّي، منطقه اي و بين المللي را از سوي چهارم؛ بالأخره وظائف ملك و ملكوت را از سوي پنجم در نظر گرفته و تبيين كرده. يك انسان تك بعدي فقط دنيا را مي بيند، يا وظائف فردي را؛ و اگر گاهي از جمع سخن مي گويد، جمع اعتباري و جمع دنيايي در حوزه انديشه اوست. يك انساني كه مرگ را پوسيدن مي داند و نه از پوست بر آمدن، او هرگز به فكر برنامه هاي ميان مدت، يعني برزخ نيست؛ چه رسد به برنامه هاي دراز مدت، يعني ابد.
كسي كه از جوامع الكلم برخوردار است، مثل علي بن أبيطالب (ع)؛ هم برنامه كوتاه مدت را در نظر دارد، يعني وظائف ( دنيا )؛ و هم برنامه هاي ميان مدت را از نظر دور ندارد، يعني جريان ( برزخ )؛ و هم برنامه
دراز مدت را در نظر دارد، يعني ( ابديت انسان ). چنين آدمي كه از كلمه جامعه الهي برخوردار است، ما را به همه اين شئون ياد شده ارشاد مي كند.
تبيين حكومت علوي (ع) در دعوت به عقل و عدل
و مهم ترين دستورات وجود مبارك امير مؤمنان آن است كه ما اين راه را با ره توشه الهي تأمين بكنيم. يعني اگر در دنيا زندگي مي كنيم، دنيا را به دستور دنيا آفرين ببينيم و اداره كنيم؛ آن تقواي خداست. جريان ( حكومت ) را خود امير مؤمنان فرمود : خدايا ! تو مي داني كه من حكومت را براي كشور گشائي و كشور داري نخواسته ام و به سراغ آن نرفته ام؛ فقط براي اينكه مردم را به عقل و عدل دعوت كنم، اين حكومت را پذيرفتم.
آزاد سازي دين و اقامه آن توسط امير مؤمنان (ع)
مهم ترين رسالت علي بن أبيطالب و برنامه الهي آن حضرت، همان بود كه در نامه معروفش براي مالك اشتر مرقوم داشت؛ براي مالك اشتر چنين مرقوم فرمود : مالك ! نّ هذا الدّين كان اسيراً ف ي ايد ي الأشرار، يعمل ف يه ب الهوي و يطلب ب ه الدّنيا (2). فرمود : مالك ! قيام من و مقاومت من و مبارزه من براي آزادي فرد يا جامعه نبود؛ فرد يا جامعه را ( دين ) آزاد مي كند. اگر اين دين در اسارت دولتمردان باشد، در اسارت طاغيان باشد؛ ديني كه خود اسير است، امير كسي نخواهد شد ! من قيام كرده ام، اين قرآن را از اسارت بيگانگان در آورده ام.
قرآن بود، ولي برده كساني بود كه آن را به رأي خود تفسير مي كردند. سنّت پيامبر (ص) بود، ولي در اسارت كساني بود كه سيرت و سنّت آن حضرت را مصادره كردند. اگر سنّت،مصادره شده باشد، و اگر قرآن، اسير باشد؛ هرگز توان آن را ندارد كه فرد و جامعه را آزاد كند. حرّيت يك امت در سايه آزاد بودن دين است؛ اين بيان نوراني امير مؤمنان، علي بن أبيطالب است. وقتي دين از مصادره اميران طغيانگر آزاد شد، جامعه را آزاد مي كند و انسان را به انسانيّتش آشنا مي كند.
نتيجه آزادي دين به رهبري معصومان (ع)
وقتي انسان به وظائفش آشنا شد، از بردگي دنيا به در مي آيد، از بردگي زر و زيور و مال و فرزند و دام و مرتع به در مي آيد؛ اين 4 محبوب كاذب را قرآن كريم در اوائل سوره مباركه آل عمران تشريح كرد كه : زيّ ن ل لنّاس حبّ الشّهوات م ن النّ ساء و البنين و القناط ير المقنطره م ن الذّهب و الف ضّه(3)؛ انسان 4 محبوب كاذب دارد. اين محبوب هاي كاذب را قرآن كريم به رهبري اهل بيت از ما گرفته است.
فرمود : انساني كه خود را نشناخت، جهان را نشناخت، جهان آفرين را نشناخت؛ گاهي دل به جماد مي بندد، م ن القناط ير المقنطره م ن الذّهب و الف ضّه؛ شيفته اعتبارات بانكي خودش است كه همه اينها جماد و جامدند؛ يا شيفته دامداري است، يا شيفته كشاورزي، يا دلباخته زن و فرزند. محبوب مجازي انسان از اين 4 قسم بيرون نيست؛ يا ( جماد ) است، يا ( نبات ) است، يا ( حيوان ) است، يا ( انسان ). فرمود : اينها، حبّ الشّهوات است. اوّل زن و فرزند، بعد طلا و نقره، بعد كشاورزي، بعد دامداري؛ اينها همه ابزارند. كسي كه دلبسته ابزار باشد، توان سفر ملكوتي نخواهد داشت. اين 4 محبوب كاذب را در سوره مباركه آل عمران از ما گرفتند و ما را آزاد كردند.
سرمايه داران كنوني، ميراث داران گذشتگان
بيان نوراني امير مؤمنان (عليه السّلام) اين است : الا حرأ يدع هذ ه اللّماظه (4). » لماظه » آن غذاي مانده لاي دندان است. اگر كسي غذائي خورد، در لاي دندانش چيزي ماند كه با خلال،آن را بيرون مي آورد؛ آن مانده لاي دندان را مي گويند : « لماظه ».
وجود مبارك امير مؤمنان (ع) فرمود : آنچه كه الآن در دست سرمايه داران شرق و غرب است، اين مانده لاي دندان نسل گذشته است. نسل گذشته از اين مال استفاده كرده اند، و رخت بر بسته اند؛ و آنچه در لاي دندانشان ماند، تف كرده اند، و سرمايه داران كنوني گرفتند. اينچنين نيست كه اين زمين يا اين قناطير مقنطره يا اين دام ها، اين زن و فرزند،تازه خلق شده باشند ! اينها لماظه دندان نسل گذشته است. سخنان نوراني امير بيان (ع) اين است : يك مرد آزاد، يك زن آزاد،لازم است تا از مانده لاي دندان نسل گذشته،خود را آزاد كند. اوّل دين بايد آزاد بشود، تا دين،انسان را آزاد كند؛ آزاد پروري در مكتب قرآن و عترت است. وقتي انسان آزاد شد؛ نه بيراهه مي رود، نه راه كسي را مي بندد، نه با روي سياه و دست تهي سفر مي كند.
برخورد شديد فرشتگان با انسان هاي تبهكار در هنگام ورود به عالم برزخ
در قرآن كريم، در 2 جا فرمود : عدّه اي كه رخت بر مي بندند و مي ميرند، فرشتگان الهي پشت و صورت اينها را سيلي مي زنند؛ يضر بون وجوههم و ادبارهم (5). بزرگان اهل معرفت گفتند : راز اينكه فرشتگان هنگام مرگ تبهكاران، سيلي به صورت و مشت به پشت آنها مي زنند اين است كه : فرشتگاني كه مأمور امور دنيايند، مشت به پشت اين شخص مي زنند، او را با فشار از دنيا وارد برزخ مي كنند؛ مي گويند : عمري را تباه كردي، كاري نكردي ! فرشتگاني كه مسئول امور بزرخند، مي بينند اين شخص با روي سياه و دست تهي مي آيد؛ سيلي به صورت او مي زنند كه عمر را تباه كرده اي.
الگو پذيري همه اقشار جامعه از سيره و سنّت جامع علوي
بيان نوراني كسي كه از جوامع الكلم برخوردار است؛ هم درباره دنيا مطلب دارد، هم درباره برزخ. هم مي داند دنيا چه مي كند، موكلان دنيا با او چه مي كنند؛ هم موكلان آخرت با او چه مي كنند. وقتي امير مؤمنان كلّ خاورميانه را به عنوان حوزه حكومت اداره مي كرد؛ آن روز امپراطوري ايران تسليم شده بود، امپراطوري روم تسليم شده بود، حجاز، بين اين دو امپراطوري بزرگ بود. خاورميانه غير از اين دو بلوك بزرگ كشوري نداشت ! در همان عصر، وجود مبارك امير مؤمنان رو به عسل كرد، فرمود : بسيار خوشرنگي، ولي من نمي دانم طعم و مزه ات چيست !!
اين علي توانست كلّ دنيا را هدايت كند؛ و با بيان ابدي اش هم از فقرا حمايت كند، هم آن جوانهاي بيراهه را به راه بياورد، هم سالمندان را متنبّه كند؛ هم در دوران جواني اسوه جوانان باشد، هم در دوران ميانسالي اسوه ميانسالان باشد، هم در دوران سالمندي، الگوي سالمندان باشد؛ هم الگوي عالمان باشد، هم الگوي مجاهدان باشد، هم الگوي سياستمداران باشد، هم الگوي حاكمان باشد، هم الگوي مفسّران باشد، هم الگوي ساير خردمندان. بنابراين وجود مبارك امير مؤمنان چون جامع الكلم است، يك انسان جامعي است و همه جوانب را در نظر دارد.
تجهيز در برابر وسوسه ها، موعظه همگاني
و هميشگي حضرت امير (ع)
وجود مبارك امير مؤمنان (ع) مطلبي راكه براي عموم نافع است، بيش و پيش از هر چيزي مطرح مي كرد. گاهي مطالب عميق علمي مربوط به خطبه هاي آن حضرت است، اين در جمع خواص مطرح است؛ امّا آنچه كه وظيفه همگاني و هميشگي است، يعني كلّي است و دائم؛ همه و هميشه بايد در نظر بگيرند، آن را وجود مبارك حضرت هر شب و در هر فرصت مطرح مي كرد و آن اينكه هر شب بعد از نماز عشاء، وقتي نماز گزاران مي خواستند از مسجد متفرّق بشوند، مي فرمود : تجهّزوا رح مكم الله (6). آقايان ! بارها را ببنديد. نه يك شب، نه ده شب، نه صد شب؛ هر شب مي فرمود : بارها را ببنديد. راز تكرار اين آن است كه وسوسه شيطان هم تكراري است. او هر روز و هر شب ما را به دنيا مداري دعوت مي كند، تحريض مي كند، تشويق مي كند. اگر بيماري هر روز است، اگر خطر هر لحظه است، اگر آسيب هر دم است، اگر آفت، هر آن است؛ ياداوري هم بايد، هر آن باشد ! هر شب مي فرمود : تجهّزوا رح مكم الله؛ يعني جهازها را ببنديد.
تكرار مواعظ اخلاقي، لازم و سودمند
هر وقتي كه به منبر تشريف مي بردند، بعد از توحيد و حمد و ثناي الهي؛ به مردم مي فرمود : ا تّقوا الله، پرهيزكار باشيد. تكرار اين براي آن است كه وسوسه هر لحظه است. مطالب علمي را انسان يك بار كه شنيد و گفت و فهميد، تكرارش سودمند نيست؛ امّا مسائل اخلاقي، مسائلي كه به نزاهت روح بر مي گردد، اين : هو الم سك ما كرّرته يتضوّع (7). نظير عطر است، نظير مشك است؛ هيچ وقت انسان از هواي سالم، از مشك و از عطر خسته نمي شود. وجود مبارك امير مؤمنان در همه بخش ها اينطور بود؛ چه در حكومتش، چه در رعايت بيت المال.
جناب ابن أبي الحديد معتزلي از نظر ادب و تاريخ بهره وافي دارد. ايشان در شرح نهج البلاغه حضرت امير (ع) مي گويد : من فكر نمي كردم كمتر از 14 سال طول مي كشد؛ امّا به شكرانه اينكه در طي 10 سال تلاش و كوشش مستمر من موفق شدم نهج البلاغه را شرح كنم، خدا را شاكرم.
شكر گزاري هفتگي امير مؤمنان (ع) از توزيع عادلانه بيت المال
وي در ذيل يكي از خطبه ها مي گويد: علي بن أبيطالب (ع) هر هفته يك بار بعد از اينكه اموال بيت المال را به مستمندان و افرادي كه ذي حقّند عطا كرد و عادلانه توزيع كرد، كان يكن س ب يت المال (8)؛ جارو مي كرد، خدا را شكر مي كرد كه چيزي از اموال مسلمين در اختيار او نيست، بعد 2 ركعت نماز شكر به جا مي آورد؛ خدا را شكر كه پاك زندگي كرده ام، پاك توزيع كرده ام، پاك امانت داري كرده ام؛ دستم به بيت المال آلوده نشد. هر هفته اين كار را مي كرد. اين قدرت چون فطرت پذير است و دلمايه همه ما با او هماهنگ است، در پيشگاهش خاضعيم و در پيشگاهش اظهار ادب و احترام مي كنيم.
سرآمدي حضرت علي (ع) در بين رجال تمامي اقوام و مذاهب از نگاه ابن أبي الحديد
ابن أبي الحديد مي گويد : من از ما قبل تاريخ بي خبرم؛ قبل از جريان نوح هر چه بود، مدوّن نيست تا من رجال قبل از طوفان نوح را بشناسم، ولي آنچه كه از رجال بعد از طوفان نوح؛ چه در بين مسيحي ها، چه در بين يهودي ها، چه در بين اهل ملّت و ن حلت ديگر من شنيدم و بررسي كردم؛ هيچ مذهبي، هيچ اهل ن حله اي، هيچ اهل ملّتي مردي به عظمت « علي بن أبيطالب » ندارد !! بالأخره هر كسي در مذهب خود يك مرد بزرگواري دارد. يا در ادبيات است، يا در حماسه است، يا در سخاوت است، يا در شجاعت است، يا در غيرت است، يا در حكومت است، يا در سياست است، يا در فضيلت ديگر است؛ هر ملّتي يك فرد ممتازي را در درون خود دارد. مي گويد : من هيچ مردي از هيچ ملّت و نحلتي به عظمت
( علي بن أبيطالب ) ندارم.
وظائف پويندگان راه تابناك امير مؤمنان (ع)
شما بزرگواران عموماً، و برگزار كنندگان اين همايش و گردهمائي وزين خصوصاً،شاكر باشيد كه به نام مبارك علي بن أبيطالب، قرآن و عترت را از مصادره بيگانگان بيرون مي آوريد؛ يك. آزاد انديش باشيد و هيچ كسي را طرد نكنيد، دو. همگان را به قرآن و عترت دعوت كنيد، سه. در اين وحدت خيلي عاقل و عادل باشيد، چهار. و همانطوري كه خود علي بن أبيطالب با شرح صدر، مهمانانش را پذيرائي مي كرد، باآنان محاجه و مناظره مي كرد، دعوت مي كرد، هدايت وراهنمائي مي كرد؛
ن شآء الله اينچنين باشيد كه بتوانيد غرب و شرق را در سايه ولايت علي و اولاد علي (ع) با اين معارف برين اسلامي و الهي آشنا كنيد تا نام امام و رهبر، نام انقلاب اسلامي، نام شهداء، نام علي و اولاد علي (ع) ن شآء الله در دلهاي همه انسانها، مخصوصاً مسلمانها، بالأخص شيعيان نهادينه بشود.
¤ ازپيام گفتاري معظم له به پنجمين كنگره سالانه انجمن مسلمانان آمريكا؛ قم ـ تير 1388
ـــــــــــــــــــــــــــ
(1) برداشت از : بحار الأنوار / 39 / 76
(2) نهج البلاغه / نامه 53
(3) آل عمران / 14
(4) نهج البلاغه / كلمات قصار / 456
(5) انفال / 50
(6) نهج البلاغه / خطبه 204
(7) بحار الأنوار / 17 / 166
(8) شرح نهج البلاغه ـ ابن أبي الحديد / 2 / 199

 



لزوم رعايت عهد و پيمان

& آيت الله محمدتقي مصباح يزدي
¤ براي امانات و عهدها در روايات، مصاديق خاصي ذكر شده است كه البته اينها مي تواند به عنوان نمونه مطرح باشد، وگرنه آيات اطلاق دارد. ارزش هاي اخلاقي و عرفي و عقلايي هم مطلق است، اختصاص به امور خاصي ندارد. گاهي بر بعضي امانت ها بخصوص تأكيد شده، يا چيزهايي است كه حتي شايد ما آنها را امانت به حساب نمي آوريم؛ مثلا حكومت بر مردم، حق حاكميت بر جامعه و امامت، در بعضي از روايات به عنوان امانت الهي تلقي شده است.
استواري بناي هر جامعه، و استحكام روابط اجتماعي انسان براساس رعايت عهد و پيمان افراد جامعه است.
به همين دليل مي توان گفت يكي از عام ترين ارزشهاي اخلاقي- انساني صرفنظر از اعمال تعهد شرعي «وفاي به عهد» است.
در نوشتار حاضر استاد محمدتقي مصباح به بررسي لزوم رعايت عهد و پيمان پرداخته است. مطلب را كه از شماره 110 ماهنامه معرفت انتخاب شده با هم از نظر مي گذرانيم:
هواپرستي: علت اصلي انكار خدا و معاد
(والذين هم لأماناتهم و عهدهم راعون.) (مؤمنون:8)
ترجمه تحت اللفظي آيه روشن است. «مفلحون» كساني هستند كه نسبت به امانت ها و نسبت به تعهداتشان رعايت مي كنند؛ يعني امانات را به صاحبش بر مي گردانند و به عهد و پيمانشان هم وفادارند.
براي توضيح اين آيه شريفه، مقدمه اي عرض كنم:
انسان به حسب طبع حيواني اش، دوست دارد كاملا آزاد باشد -آزاد نه به معناي حريتي كه مطلوب است- يعني: هيچ تقيدي نداشته باشد؛ هر وقت هر چه دلش مي خواهد عمل كند و چيزي مانع انجام خواستش نباشد. اين خواسته را حيواني يا شيطاني يا نفساني بگوييم فرقي نمي كند؛ چون به همه اينها انتساب دارد. اصلش طبيعت حيواني است كه اين گونه اقتضا مي كند. به حسب اصطلاح اخلاقي، اينها را مي گوييم: «هواهاي نفساني». شيطان هم از همين ها استفاده مي كند و اين خواست را تقويت مي كند و در حالت افراطي اش باعث مي شود كه حتي در شناخت انسان نسبت به عقايد انسان هم اثر بگذارد؛ يعني وقتي آدم دلش مي خواهد بي بند و بار باشد، مقيد به هيچ چيز نباشد، اگر در يك موضوعي فكر مي كند، بعد ناخودآگاه تصور مي كند كه اين فكر بناست به جايي منتهي شود، تقيدي براي آدم بياورد، اصلا حاضر نمي شود فكر كند. اگر به حسب شرايطي كساني اين فكر را به آدم القا كرده باشند و مجبور شود درباره اش فكر كند، بحثي پيش بيايد و كسي موعظه اي كند و او را به اين وادي بكشاند كه در آن زمينه فكر كند، سعي مي كند جوري مقدمات فكري را تنظيم نمايد كه نتيجه اش دلخواه خودش باشد. كسي نمي نشيند درباره اين مطالب فكر كند، همه اينها به صورت ناخودآگاه در نفس انسان انجام مي گيرد. اسمش «حيله هاي نفساني» است، مكر نفساني است، كيد نفساني است. عموما اين گونه فعاليت هاي نفساني زير پرده و در لايه هايي از ابهام انجام مي شود كه آدم خودش هم متوجه نيست. اگر هم در نهايت، مجبور شد و به جايي رسيد كه دليل واضحي داشت و كسي آن را برايش تبيين كرد، با اينكه نمي خواست بشنود، يا شنيد و نتيجه ذهني گرفت و يقين پيدا كرد كه واقع چيست، تازه نوبت مي رسد به اينكه دلش آن را نمي پذيرد. در اين مواقع، ايمان نمي آورد. مي داند ذهن پذيرفته، ولي به اصطلاح اخلاقي -قلب او نپذيرفته و به اصطلاح شرعي اش ايمان نياورده است؛ (و لما يدخل الايمان في قلوبكم.) (حجرات:14)
شايد اين آيه را بارها خوانده ايم كه قرآن مي فرمايد: علت اينكه كساني معاد را انكار مي كنند به خاطر آن نيست كه دليل عقلي براي نفي معاد دارند و فكر مي كنند خدا نمي تواند دوباره آدم را زنده كند، خداوند مي فرمايد: (أيحسب الانسان الن نجمع عظامه بلي قادرين علي أن نسوي بنانه بل يريد الانسان ليفجر أمامه) (قيامت: 3-5) كساني كه معاد را انكار مي كنند به خاطر آن نيست كه فكر مي كنند خدا نمي تواند آدم را زنده كند؛ نه، مي دانند كه خدا مي تواند دوباره آنها را زنده كند، بلكه حتي مي تواند خطوط سرانگشتانشان را هم دوباره تنظيم كند؛ همان گونه كه در اول بود. آنها مي دانند اين مي شود؛ پس چرا انكار مي كنند؟ به خاطر اينكه پذيرش معاد، تعهد مي آورد؛ وقتي قبول كردند كه معادي هست بايد مواظب خودشان باشند كه كار بدي نكنند كه مؤاخذه شوند، عذاب داشته باشند. به همين دليل، اول مي گويند: نيست تا خيالشان راحت شود: (بل يريد الانسان ليفجر أمامه.) (قيامت: 5) اين همان جهتي است كه عرض كردم كه اگر خودخواهي و علاقه به آزادي و بي بند و باري شديد باشد، حتي در اعتقاد آدم هم اثر مي گذارد، خدا را هم قبول نمي كند، با اينكه دلايل قطعي دارد. معاد را هم قبول نمي كند، با اينكه دلايل يقيني دارد. در مراتب خفيف ترش، اعتقادات را به نحوي قبول مي كند و ايمان مي آورد.
ايمان؛ اولين عهد انسان با خدا
«ايمان مي آورد» يعني چه؟ به اين موضوع هم در مباحث گذشته اشاره كرديم كه فرق بين «علم» و «ايمان» اين است كه وقتي آدم چيزي را دانست، اگر قلبا بنا داشت كه به لوازمش ملتزم باشد، اين «ايمان» است. اما اگر بنا داشت، كه مخالفت كند، اين مي شود: «جهود، انكار، كفر». اگر واقعا ايمان آورد؛ پيش خودش تصميم گرفت به لوازم اين اعتقاد عمل كند؛ يعني تعهد آدم پيش خودش، با خودش قرار گذاشت به لوازم اعتقاد به خدا و معاد ملتزم باشد. اين اولين عهدي است كه آدم با خودش مي بندد. بعد نوبت مي رسد به چيزهاي ديگر؛ نوبت مي رسد به اعمال خارجي. در ايمان، آدم همه اعمال را به تفصيل به ذهن خود نمي آورد. وقتي ايمان آورديم كه پيغمبر راست مي گويد، پيغمبر خداست، اجمالا مي گوييم: هرچه از طرف خدا گفت، قبول مي كنيم.
اما گاهي مطالبي را پيغمبر از طرف خدا بيان مي كند كه مي بينيم پذيرش آنها سخت است. درست است، اجمالا يك روز قول داديم كه عمل كنيم؛ اما چيزهايي مي گويد كه فكرش را نكرده بوديم. خودمان را مي گذاريم جاي بعضي از مسلمان هاي صدر اسلام؛ آمدند، ايمان آوردند، معجزه ديدند؛ معلوم شد پيغمبر خداست، و ايمان آوردند. گفتند: قبول كرديم. اما بعضي دستورات سختي كه داده شد -از جمله، دستور جهاد، انفاق و زكات- براي بعضي ها سنگين بود. براي مثل ما طلبه ها، وقتي مي گويند انفاق كنيد،خيلي سخت نيست؛ پول توي جيب ما چقدر است كه انفاق كنيم؟ صدتومان توي جيبمان است- مثلاً- ده تومانش را انفاق مي كنيم. اين خيلي سخت نيست؛ اما به كسي كه چند ميليارد دلار توي بانك هاي خارجي خوابانده است، بگويند بايد زكاتش را بدهي، يا بايد خمسش را بدهي، سرش سوت مي كشد! يك وقت مي بينيد دويست ميليون دلار بايد خمس بدهد. وقتي يك ميليارد دلار آنجا ذخيره دارد، بايد دويست ميليون دلارش را خمس بدهد، مي بيند نمي شود! مي گويد: من زحمت كشيده ام اين پول ها را پيدا كرده ام حالا چطور همه اينها را بدهم؟ نمي شود. اينجاها احتياج به تعهد جديدي دارد.
مسلمان ها به پيغمبر ايمان مي آوردند و مي گفتند: امنا، ا شهد ان لا اله الا الله و اشهد انك رسول الله صلي الله عليه و آله. ايمانشان تمام بود، ولي معمولاً پس از اينكه شهادتين را مي گفتند، در بسياري از موارد، پيغمبر از آنها بيعت هم مي گرفت كه اگر دشمني به ما حمله كرد شما بايد ما را ياري كنيد، كمك كنيد؛ دستوراتي از جانب خدا نازل مي شود و به شما ابلاغ مي كنم، شما بايد اينها را بپذيريد. حتي پيامبر از زن هايي كه مهاجرت مي كردند، بيعت مي گرفت. در قرآن، در اين باره آيه داريم. كيفيتش هم در روايات آمده است كه پيامبر ظرف آبي مي گذاشتند، دست خود را توي ظرف قرار مي دادند و خانم هايي كه مي خواستند بيعت كنند، دستشان را در آن ظرف مي گذاشتند. اين به منزله بيعت با پيامبر بود؛ (علي ان... لا يسرقن و لا يزنين) (ممتحنه: 12)؛ بر اينكه دزدي نكنند، اعمال خلاف عفت انجام ندهند، ... آنها اين گونه بيعت مي كردند. (1) با آنكه اصل پذيرش پيامبري يعني اينكه هرچه پيامبر بگويد از طرف خداست وما قبول داريم، ولي پيامبر بر چيزهاي مهم تفضيلاً تأكيد مي كرد و بيعت مي گرفت كه توجه داشته باشند بايد به آنها عمل كنند. اين تعهد جديدي بود كه صورت مي گرفت.
گاهي هم كار به جايي مي رسيد كه خود مردم هم با همديگر تعهدات متقابل انجام مي دادند؛ مثلاً، دو نفر با هم عهدي مي بستند. البته اين عهد مي توانست در امور عادي باشد؛ مثل معاملات كه به آنها «عقد» اطلاق مي شود، يا عهدهاي ديگر كه مفهوم «تعهد» هم از همان است. اين مفهوم خيلي وسيعي است كه دخول در ايمان يا خروج از حيوانيت يا خروج از ربقه شيطان، از زير بار بردگي شيطان درآمدن اقتضا مي كند كه آدم تعهدي را بپذيرد. اگر بخواهد بي بندو بار باشد حتماً نوكر شيطان خواهد بود. اگر بخواهد بنده خدا باشد بايد تعهدي را در مقابل خدا بپذيرد. بعد هم در مقابل بندگان خدا، پيغمبر خدا، امام معصوم و كسان ديگري كه تعهدات مشروعي نسبت به آنها انجام مي گيرد مسئول است.
لزوم وفاي به عهد
به همين دليل، مفهوم «عهد» گسترده است. در قرآن هم اگر مواردش را بررسي كنيد، مي بينيد مواردگوناگوني دارد؛ از عهدهاي فردي نسبت به خدا كه آدم عهد مي كند يا كساني عهد كردند كه اگر خدا مال و ثروتي به آنها بدهد بخشي از آن را در راه خدا انفاق كنند؛ (و منهم من عاهدالله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين) (توبه: 75)، يا عهدهايي كه بين انسان ها يا بين دو گروه از انسان هاست (مؤمنان با كفار) مشترك است؛ با هم عهدها و پيمان هايي مي بستند. پس «عهد» مفهوم گسترده اي دارد- همان گونه كه عرض كردم- از جمله عام ترين ارزش هاي انساني است، با مفهوم وسيعي كه دارد؛ يعني هر انساني، اگرچه دين حقي هم برايش ثابت نشده باشد، اما اين ارزش را به عنوان يك انسان بايد بپذيرد.
اگر دو تا انسان- هر چند هيچ ديني هم نداشته باشند - با هم قرار گذاشتند كاري انجام دهند- مثلاً - معامله اي كردند- يكي خانه اي را به ديگري فروخت، پولش را هم گرفت كه خانه را تحويل دهد- اگر نخواسته باشد به عهدش وفا كند سنگ روي سنگ بند نمي شود؛ اصلاً زندگي اجتماعي معنا پيدا نمي كند.
اساس زندگي اجتماعي كه دو يا چند نفر يا يك گروه از انسان ها بخواهند براساس آن با هم زندگي كنند به اين است كه نسبت به هم تعهدي داشته باشند، وگرنه- مثلاً- من بگويم: هر كاري دلم مي خواهد مي كنم، او هم مي گويد: من هم هر كاري دلم بخواهد مي كنم، و هيچ زندگي اجتماعي شكل نمي گيرد؛ مثلاً، هر وقت دلم بخواهد قرض تو را مي دهم، هر وقت نخواستم نمي دهم.
مثلاً، مرد و زني مي خواهند با هم ازدواج كنند، زن بگويد: هر وقت من دلم خواست اطاعتت مي كنم، هر وقت نخواستم اطاعت نمي كنم! مرد هم مي گويد: هر وقت دلم بخواهد به خانه مي آيم، هر وقت نخواهد نمي آيم! يا هر وقت دلم خواست خرجي مي دهم، هر وقت نخواستم نمي دهم! آيا اين مي شود ازدواج؟!
انسان هيچ ديني هم كه نداشته باشد، اصلاً زندگي انساني در شكل اجتماعي اش، اگر ادنا مراتبش هم بخواهد تحقق پيدا كند، افراد نسبت به هم نوعي تعهد دارند.
قولي كه مي دهند بايد پاي آن بايستند. در مفهوم وسيعش، پس از اينكه خدا را شناختند و قبول كردند، پس از اينكه پيغمبر را شناختند، با خدا هم مي توانند عهد ببندند، قول بدهند.
در اينكه از لحاظ فقهي لازم است به چه عهده هايي وفا كنند، اينها مسايلي دارد كه فقهاي عظام- كثرالله امثالهم- در مباحث فقهي مطرح مي كنند كه آيا تعهد يك طرفه الزام آور است يا نه؟ عهدي كه الزام آور است بايد طرفيني باشد. طرف مقابل هم بايد تعهدي براي انسان داشته باشد.
«المومنون عند شروطهم.» آيا شرط يك طرفه هم مي شود؟ اينها بحث هاي فقهي است كه در جاي خودش بايد مطرح شود.
تعهد اخلاقي
اما از نظر اخلاقي، هر نوع تعهدي كه انسان انجام دهد- اگرچه يك طرفه و داوطلبانه هم باشد- بايد رعايت كند.
اما اين تعهد تا چه اندازه ضرورت و وجوب دارد؟
ارزش هاي اخلاقي هم مراتبي دارد. همان گونه كه احكام فقهي از «مباح» شروع مي شود تا «وجوب موكد»، ارزش هاي اخلاقي هم همين طور است. همه ارزش ها يكسان نيست. مرتبه اي از آن حتي تعهدهاي شخصي را هم شامل مي شود.
اين ارزش اخلاقي است، هر چند كسي در مقابلش قولي نداده باشد. و عده اي كه آدم مي دهد اگر به آن عمل كند، خلف وعده نكند، اگرچه به طرف مقابل تعهدي نكرده باشد، پسنديده است؛ مثلاً، پدر وقتي به بچه اش وعده مي دهد، بدان عمل كند. در روايات است كه اگر به كودكان وعده داديد تخلف نكنيد؛ چون آنها تصور مي كنند شما روزي دهنده آنهاييد. (2)
پس يكي از عام ترين ارزش هاي اخلاقي، انساني صرف نظر از اعمال تعهد شرعي، «وفاي به عهد» است كه به يك معناي عام، شامل وعده يك طرفه هم مي شود.
اين يك ارزش اخلاقي است. بعضي مراتب آن هم وجوب فقهي دارد؛ آنجا كه قدر متيقن عقد شرعي لازمي باشد. اما بعضي هايش وجوب فقهي ندارد، اما ارزش اخلاقي دارد. خداي متعال در مواردي، بر عهدهايي هم كه انسان ها با خدا مي بندند تاكيد كرده است كه مواظب باشند رعايت كنند.
اگر رعايت نكنند عواقب بدي دارد! گاهي به طور كلي و به عنوان يك ارزش عام معتبر، مي فرمايد: بايد وفاي به عهد كرد؛ چون يك ارزش بزرگ اخلاقي است. در جايي مي فرمايد: ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من آمن بالله و اليوم الآخر... و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين في الباساء و الضراء و حين الباس اولئك الذين صدقوا و اولئك هم المتقون. (بقره: 177) «بر» را شايد بتوانيم در مفهوم امروزي اش، ارزش اخلاقي، خوبي و نيكوكاري بدانيم.
اينكه مي فرمايد: والموفون بعهدهم اذا عاهدوا، با چه كسي عهد بستند؟ حتماً با خدا؟ نه، تعبير عام است، مطلق است. «خوبي» اين است كه آدم با هر كس عهد مي بندد، بدان وفا كند: الموفون بعهدهم اذا عاهدوا. البته اين وفا مراتبي دارد.
آنچه را از اول سوره تا اينجا گفتيم حد محدودي نداشت: قد افلح المومنون الذين هم في صلاتهم خاشعون والذين هم عن اللغو معرضون والذين هم للزكاه فاعلون (مومنون: 1-4)، زكات چه اندازه؟ عرض كرديم زكات در اينجا زكات واجب تنها نيست، بلكه هر نوع انفاق مطلوبي است. يا خشوع در نماز، از واجبات نيست، ولي براساس اصل، روي اين نكته تكيه مي كند: (الذين هم في صلاتهم خاشعون) كدام نماز؟ نماز واجب يا هر نمازي؟ مطلق است؛ هر نمازي را شامل مي شود. اينها ارزش هايي است كه داراي مراتب است. بعضي مراتبش واجب است، بعضي مستحب، بعضي مستحب مؤكد، بعضي واجب مؤكد. وفاي به عهد هم همين طور است. بعضي مراتبش فقط ارزش اخلاقي دارد، وجوب فقهي ندارد، ولي بعضي هايش وجوب فقهي هم دارد.
نفاق؛ پاداش خلف وعده!
تخلف از بعضي عهدها هم آثار بسيار بدي دارد؛ درباره بعضي خلف وعده ها قرآن خيلي شدت به خرج داده است؛ مثلاً، درباره منافقان مي فرمايد: بعضي از اين منافقان كساني هستند كه با خدا عهد بستند كه اگر خدا مالي به آنها بدهد از آن مال در راه خدا انفاق كنند. وقتي خدا مالي به آنها داد، فراموش كردند. اين وعده اي كه با خدا كردند ظاهراً در آن موقع تكليف واجبي هم نبود، خودشان تعهد كرده بودند، اما اين خلف وعده اي كه با خدا كردند، كارشان را به كجا كشانيد! (فاعقبهم نفاقاً في قلوبهم الي يوم يلقونه بما أخلفوا الله ما وعدوه.) (توبه:87) به خاطر خلف وعده اي كه با خدا كردند، به نفاق مبتلا شدند، و اين نفاق تا روز قيامت در قلب هايشان باقي خواهد ماند. چرا؟ (بما أخلفوا الله ما وعدوه)؛ به خاطر اينكه با خدا خلف وعده كردند؛ گفتند: اگر به ما پول بدهي انفاق مي كنيم. خدا به آنها پول داد؛ اما انفاق نكردند. خدا موقع سخت گيري خيلي سختگير است! حساب هايش دقيق است. موقع بخشش هم با توبه، با اظهار پشيماني، يك لحظه هم اگر پشيماني واقعي باشد، خدا گناهان را مي بخشد. اما آنجا كه پاي قانون است خيلي سختگير است: «و اشدالمعاقبين في موضع النكال و النقمه و اعظم المتجبرين في موضع الكبرياء و العظمه.»(3)
ارحم الراحمين است، ولي اشدالمعاقبين هم هست. با خدا نمي شود شوخي كرد؛ قول دادي، عمل كن! وقتي مي خواهي به خدا كلك بزني، خدا هم كلك مي زند؛ ايمانت را مي گيرد، به نفاق مبتلا مي شوي؛ آن هم نفاقي كه ديگر علاج پذير نيست؛ (الي يوم يلقونه.) اين يك مرتبه از خلف وعده است. با خدا عهد بستند، عمل نكردند.
ارزش وفاداري در فرهنگ اسلامي
اما اگر به عهد خود عمل كنند، خدا آنچنان به آنها پادش مي دهد، بر ايمانشان مي افزايد و توفيقاتشان را زياد مي كند كه حد و حساب ندارد! وقتي خدا سر كيسه رحمت را باز مي كند هيچ چيز نمي تواند جلويش را بگيرد؛ (رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه)(احزاب:32)؛ مرداني هستند كه نسبت به عهد خودشان با خدا وفادارند. شايد اين «رجال» منظور رجال در مقابل نساء نباشد، وصفي مدح آميز است. اگر زنان با خدا چنين عهدي بسته بودند اين آيه شاملشان نمي شد؟ مثلاً، آيه (رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكرالله)(نور:73) شامل حضرت زهرا(س) نمي شود؟ بلكه ذكر «رجال» عنوان يك وصف مدح آميز است؛ يعني اينها مردانه عمل مي كنند. در فرهنگ عربي، بعضي لغات بار خاص ارزشي- اخلاقي دارد؛ مثل اينكه ما مي گوييم: مردانگي يا جوان مردي. «مردانگي» معنايش اين نيست كه زن بودن بد است. اين در فرهنگ ماست، در ادبيات ماست كه وقتي مي خواهند صفت خوبي را، شهامت و شجاعت را ذكر كنند، مي گويند: اين صفت مردانه است. در عربي هم چنين چيزي هست. آيه مزبور هم ظاهراً از همين باب است. مرداني هستند كه وقتي با خدا عهد مي بندند، به عهدشان وفا مي كنند. (فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.) (احزاب:32) اينها پيش خدا عزيزند.
مرتبه اي از اين ارزش در وفا به عهدهايي است كه بين انسان ها وجود دارد كه گاهي بين يك فرد و ديگري است و گاهي بين دو گروه يا دو جامعه است. جامعه اسلامي زمان پيامبر اكرم(ص) با مشركان قرارداد مي بستند، پيمان عدم تجاوز و پيمان صلح و چيزهايي از اين قبيل. گاهي مشركان پيمان شكني مي كردند. خدا نسبت به اينها خيلي سخت گيري مي كرد. درباره همين هاست كه مي فرمايد: (واقتلوهم حيث ثقفتموهم)(بقره:191) چرا؟ چون: (لايرقبوا فيكم الا و لاذمه) (توبه: 9)اينها پايبند هيچ حرفشان نيستند، تعهدي را نمي پذيرند؛ امروز چيزي را مي گويند، فردا زير آن مي زنند. با اينها نمي شود به ملايمت رفتار كرد؛ بايد سخت گيري كرد. اما كساني كه با شما عهد بستند و برعهدشان ايستادند، شما هم بايد وفادار باشيد: (فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم) (توبه: 8)؛ مادام كه آنها سر حرفشان ايستادند، شما هم بايستيد، شما عهدشكني نكنيد؛ حتي اگر با كافر و مشرك عهدي بستيد سر حرفتان بايستيد.
ارزش امانت داري در فرهنگ اسلامي
شبيه همين درباره امانت هم هست. اداي امانت به عنوان يك ارزش، و خيانت در امانت به عنوان ضدارزش، بديهي انسان است. همه اقوام ارزش امانت داري و درست كاري را و ضدارزش بودن خيانت را مي دانند؛ همه قبول دارند. اصلا انسان از واژه «خيانت» احساس چندش مي كند. به يك معنا، مي توان گفت: اداي امانت و درست كاري يكي از مصاديق وفاي به عهد است. وقتي كسي امانت را از كسي مي پذيرد يعني: با او قول و قرار مي گذارد كه هر وقت خواستي به تو مي دهم. اين خودش نوعي عهد است. ولي چون اهميت دارد خدا آن را جداگانه ذكر مي كند و در اين آيه شريفه، يكي از اوصاف مهم مفلحان (رستگاران) اين است كه امانت را ادا مي كنند و نسبت به عهد و پيمانشان وفادارند: (والذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون.)(مؤمنون:8)
براي امانات و عهدها در روايات، مصاديق خاصي ذكر شده است كه البته اينها مي تواند به عنوان نمونه مطرح باشد، وگرنه آيات اطلاق دارد. ارزش هاي اخلاقي و عرفي و عقلايي هم مطلق است، اختصاص به امور خاصي ندارد. گاهي بر بعضي امانت ها بخصوص تأكيد شده، يا چيزهايي است كه حتي شايد ما آنها را امانت به حساب نمي آوريم؛ مثلا، حكومت بر مردم، حق حاكميت بر جامعه و امامت، در بعضي از روايات، به عنوان امانت الهي تلقي شده است. خداوند مي فرمايد: (ان الله يأمركم آن تؤدوا الامانات الي اهلها.) (نساء:85) اهل اين امانت ها اهل بيت(ع) هستند. مردم موظفند اين امانت را به آنها بدهند. مويدش هم اين است كه مي فرمايد: (و اذا حكمتم بين الناس آن تحكموا بالعدل) (نساء: 85) نسبت به عهدهاي خاصي تأكيد شده است كه اينها بيشتر مراعات شود. متقابلا هم از كساني ستايش شده است كه عهدها را رعايت مي كنند: (و اوفوا بالعهد ان العهد كان مسؤولا.) (اسراء:43)
بعضي ها به (كان عنه مسؤولا) (اسراء:63) توجه ندارند و در ترجمه فارسي اين گونه ذكر مي كنند كه از خود عهد سؤال مي كنند؛ يعني به عهد مي گويند: به تو وفا كردند يا نكردند؟ اين اشتباه است. «مسئولا عنه» بودن يعني: چيزي كه درباره اش سؤال مي شود. مسئول شخص است. (ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤولا)(اسرا:63) معنايش اين نيست كه از گوش مي پرسند چه شنيدي، از انسان درباره گوشش مي پرسند كه به چه گوش دادي، يا درباره چشمش مي پرسند كه به چه نگاه كردي، نه اينكه از خود گوش بپرسند. اينكه خود اعضا و اندام روز قيامت شهادت مي دهند مسئله ديگري است، اما (كان عنه مسؤولا)، مسئول عنه بودن غير از مسئول بودن است. كساني كه با ادبيات عرب آشنا هستند، توجه داشته باشند مسئول عنه شخص نيست، مسئول عنه مورد مسئوليت است. آن شخص خودش مسئول است، نه مسئول عنه.
به هر حال، درباره عهد سؤال مي شود؛ يعني سؤال مي شود كه درباره عهدهايتان چه كرديد؟ آيا به عهدهايتان وفا كرديد يا نه؟ از چه كسي سؤال مي كنند؟ از اشخاص سؤال مي كنند، نه از خود عهد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج12، ص 311، ح6، ب6.2
2- همان، ج 401، ص 37، ح32، ب.1
3- شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، «دعاي افتتاح».

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14