(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


یکشنبه 21 تير 1388- شماره 19408
 

«وجعلنا» دشمن را كور كرد
نگاهي به كتاب شن هاي سرخ تكريت مادر، پسر، نامه
«امتداد» آمد از اسكاتلند تا دشت عباس



«وجعلنا» دشمن را كور كرد

در فراق ياران
براي انجام يك عمليات بايد وقت زيادي سرمايه گذاري مي شد. در عمليات كربلاي 4 (سال 65) كه قرار بود در منطقه خرمشهر (حد فاصل رودخانه كارون و نهر عرايض و اروندرود) انجام شود، ماموريت گشت و شناسايي آن منطقه به اطلاعات لشكر 14 امام حسين(ع) واگذار شد.
حدود سه ماه ما در آن منطقه به گشت و شناسايي پرداختيم تا اينكه شب عمليات فرا رسيد.
به هركسي ماموريتي واگذار شد. من و برادرم محمود در اطلاعات مشغول به انجام وظيفه بوديم و هر دو براي شركت در عمليات لحظه شماري مي كرديم تا اينكه حاج آقا موسوي مسئول اطلاعات، ما را صدا زد و گفت: چون شما يك برادرتان در عمليات محرم سال 61 مفقود شده، از بين شما، فقط يك نفر بايد در عمليات شركت كند.
از نظر سني محمود كوچكتر از من بود ولي از نظر تقوا و بزرگواري ايشان در سطح بالاتري قرار داشت.
بالاخره حاج آقا موسوي گفتند كه قرعه كشي مي كنيم. قرعه به نام من افتاد كه راهنماي يكي از گردانهاي عمليات باشم. محمود خيلي ناراحت شد و خطاب به آقاي موسوي و من گفت: من براي اين دنيا كيسه اي ندوخته ام شما چه بخواهيد يا نخواهيد من امشب، شب آخر عمرم است و از خدا خواسته ام كه شهادت را نصيبم كند.
يكديگر را در آغوش گرفتيم و از هم حلاليت طلبيديم. او گفت: به پدر و مادر سلام برسان و اگر ابراهيم را هم ديديد سلام مرا به او برسانيد.
از هم جدا شديم و من رفتم تا ماموريت خود را كه راهنمايي گردان حضرت ابوالفضل(ع) بود انجام دهم. حركت كرديم و از طريق نهر عرايض وارد رودخانه اروند رود شديم. حجم آتش دشمن سنگين بود و من بايد گردان را هدايت مي كردم به جزيره بلجانيه، پشت جزيره ام الرصاص، نزديكيهاي راس جزيره ام الرصاص كه رسيديم قايق ما را زدند و تعدادي شهيد و تعدادي هم مجروح شدند، مجبور شديم كه به هر طريق ممكن مجروحان و شهدا را به ساحل برسانيم. در همين حين مواجه شديم با تعدادي از عراقيهايي كه مي گفتند: تعال. تعال... (بيا، بيا...) من هم اسلحه ام را مسلح كردم و يك رگبار به طرف آنها شليك كردم.
ساعت حدود 30:4 صبح بود كه در جزيره درگيري تن به تن با عراقيها شروع شد. در همين حين بود كه با يك گروه از بچه هاي اطلاعات مواجه شدم، آقاي محمدي، مؤذني و ...، كه آقاي محمدي خطاب به من گفت كه برادرت محمود مجروح شد. گفتم ايشون قرار نبود در عمليات شركت كنند. گفت: بنا به دستور، راهنماي گردان حضرت امام حسين(ع) را عهده دار بود. پرسيدم جراحتش خيلي شديد است؟ جواب داد: خيلي. زمان گذشت و برگشتيم به مقر از طريق تعاون و معراج شهدا، خبري به دست نياوردم تا اينكه برادر دوستي رابط پرسنلي اطلاعات مرا صدا زد و گفت: برادرت شهيد شده و بايد به مرخصي بروي.
ناگفته نماند كه همانطور كه خودش همان شب پيش بيني شهادتش را كرده بود اول مجروح و سپس در بيمارستان گلستان اهواز شربت شهادت را مي نوشد و به آرزوي خود مي رسد.
لحظاتي با شهيد خرازي
شبي نگهبان بودم. حدود ساعت 12 شب بود كه متوجه شدم يك نفر به طرف من مي آيد، ايست دادم گفت: آشنا هستم. آمد جلو وقتي به سنگر من رسيد، ديدم «حاج حسين خرازي» فرمانده لشكر است. تنها آمده بود. خسته نباشيدي گفت و وضعيت را جويا شد من هم شرح دادم. درباره شرح حالم پرسيد، حدود يك ربع صحبت كرد. مي گفت: «قدر اين شبها و لحظه ها را بايد بدانيد، ما مي رويم، ولي شما مي مانيد، (انگار از آينده به ما خبر مي داد) بالاخره اين جنگ هم يك روزي تمام مي شود. آناني هم كه به جبهه نيامدند، يك روز پشيمان مي شوند كه چرا استفاده اي كه بايد از جنگ ببرند، نبردند.»
با دلي شكسته صحبت مي كرد به طوري كه من ناخودآگاه گريه مي كردم. گفت: «زيارت عاشورا و دعاي توسل را ترك نكنيد.» اشك در چشمان خود ايشان هم حلقه زده بود بعد خداحافظي كرد و رفت.
¤¤¤
و جعلنا...
عمليات كربلاي 10 (سال 66) با هدف تصرف شهر ماووت واقع در كردستان عراق طي چندين مرحله آغاز شد و شهر آزاد شد. مدتي در آن منطقه بوديم، دو تپه معروف به تپه هاي دوقلو بود كه دشمن روي آن تسلط داشت و نيروهاي ما را اذيت مي كردند.
تا اينكه از طريق قرارگاه براي آزادسازي تپه هاي فوق مأموريت گشت و شناسايي را به اطلاعات لشكر 14 امام حسين (ع) واگذار كردند. حدود دو هفته به گشت و شناسايي پرداختيم و زمينه براي شروع عمليات فراهم شد.
روز قبل از عمليات حاج آقا موسوي مسئول اطلاعات گفت كه يك بار ديگر منطقه را چك كنيد گويي كه خداوند به او الهام كرده بود. يك گروه 10 نفره بوديم و بايد حدود 7 الي 8 كيلومتر در منطقه اي با كوه ها و تپه هاي بلند راه مي رفتيم. ساعت 11 شب رسيديم به محل مورد نظر متوجه شديم كه صداي عراقي ها مي آيد. همگي زمين گير شديم. دو نفر ـ آقاي بابايي و مسلمي ـ براي شناسايي بيشتر كمي به جلو رفتند و زود برگشتند و گفتند كه عراقي ها در حال مين گذاري منطقه هستند، گويا به منطقه مشكوك شده اند.
تصميم گرفته شد كه دو نفر در آن منطقه تا شب بعد بمانند. من و آقاي مسلمي مانديم و بقيه به عقب برگشتند. لحظات به كندي مي گذشت، منطقه هم از درختان جنگلي بلوط پوشيده بود. دو تنه درخت تنومند پيدا كرديم و يك نفرمان روي يكي و ديگري روي درخت ديگر در فاصله 50متري قرار گرفتيم. لحظاتي بعد متوجه شديم كه عراقي ها به طرف ما مي آيند با اشاره به آقاي مسلمي گفتم كه چه كاري انجام دهيم او نيز اشاره كرد هيچ تحركي نبايد نشان بدهيم، چون ما دو نفر به عنوان نيروهاي اطلاعاتي تمامي نقشه هاي عمليات و تجهيزات مربوط به آن را در اختيار داشتيم.
عراقيها آمدند تا پاي درختي كه من روي آن نشسته بودم زيرا پاي درخت چشمه آبي وجود داشت. عراقيها گروه گروه مي آمدند آب به سر و صورت خود مي پاشيدند و با هم شوخي مي كردند و مي رفتند. هميشه در گشت و شناسايي ورد زبان بچه هاي اطلاعات آيه «و جعلنا من بين ايديهم سداً و من خلفهم سداً فاغشينهم فهم لايبصرون» بود.
- و از پيش و پس راه خير را بر آنها سد كرديم و بر چشمان هم پرده افكنديم كه هيچ (راه حق) نبينند. (يس، آيه9)
من به قرآن اعتقاد داشتم ولي در آن شب نسبت به آيه فوق يقين پيدا كردم.
روز بعد تا حدود ساعت 5 بعدازظهر در آن منطقه مانديم و بدون درگيري با دشمن برگشتيم عقب. در حين بازگشت بر اثر اصابت تركش به برادر مسلمي (از ناحيه سر، بازو و چشم) ايشان مجروح و به خيل جانبازان پيوست.
عمليات با موفقيت انجام شد و آن منطقه و تپه ها از لوث دژخيمان بعثي آزاد شد.
¤¤¤
شهيد به روايت شهيد
مدتي بود كه علاقه خاصي به او پيدا كرده بودم. وقتي مي خواستيم گشت برويم، دلم مي خواست اوباما باشد. در گشت اول رفتيم «نهر المطر» و سپس وارد منطقه شديم. با اينكه به منطقه توجيه نبوديم، روحيه اش بسيار عالي بود. دلم مي خواست بيشتر با او در تماس باشم، چون عبادتها، انجام مستحبات و كم حرفي او مرا جذب كرده بود. در كارها هميشه پيشقدم بود. وقتي وارد منطقه «شط علي» شديم، قرار شد يك گروه بروند آموزش غواصي بينند. «اسماعيل» يكي از آنان بود كه از همه زودتر اعلام آمادگي كرد و فقط اين درخواست را داشت كه از عمليات عقب نمانيم.
مي خواستيم در آبهاي منطقه گشت برويم، وضعيت منطقه نامساعد بود. دشمن حساس شده بود. روزها از آتش هليكوپترهاي دشمن در امان نبوديم و شبها هم سرما اجازه نمي داد كه وارد آب شويم. بنا به دلايلي، قرار شد كه بازگرديم. خيلي ناراحت بودم، اسماعيل نزد من آمد و گفت: «همين امشب حاضرم توي آب بروم و شناسايي را انجام دهم!» هر چه به عمليات نزديكتر مي شديم شهامت و شجاعت او بيشتر نمود پيدا مي كرد: بالاخره گشت و شناسايي انجام شد.
آخرين گشتي كه رفتند، حدود 35 ساعت در آب بودند. خبر آوردند كه آنان مانده اند و راه را گم كرده اند. خيلي ناراحت شدم. همه اش فكر اسارت و شكنجه را مي كردم و به خود مي گفتم كه بدن او ضعيف است و طاقت ندارد. اما اميدوار بودم كه بازگردند. وقتي آمدند مثل پروانه گرد آنان مي چرخيدم. چند روز پيش از عمليات، در راه به برادر چاووشي گفتم: «يكي از شهداي واحد، در اين عمليات اسماعيل است.» چون در چهره او نور خاصي مي ديدم.
شب عمليات فرا رسيد. نيروهاي واحد كه قرار بود براي راهنمايي بروند، همگي در چادر خوابيده بودند. اسماعيل در همان حال وضو مي گرفت و چهره اش از همه شادتر بود. او را موقع خداحافظي در آغوش گرفتم، بوسيدم و گفتم: «مرا حلال كن! اگر شهيد شدي، مرا شفاعت كن»» درباره عمليات به آنان گفتم: «وقتي خط اول شكست، شما برگرديد عقب و جلوتر نرويد.»
صبح روز عمليات، ساعت چهار، به محور «مسلم» رفتم. ديدم اسماعيل با برادر قوچاني و سلماني ايستاده اند. حدود يك ساعت و نيم آنجا بوديم. موقعي كه مي خواستم به محور «الصخره» بروم، گفتم: «شما دو نفر با من بياييد و از آنجا با قايق عقب برويد!»
اسماعيل شتاب زده داخل قايق دويد و برادر شفيعي را صدا زد. موقع حركت ذكر خدا بر لب داشت و از پيروزي كه در عمليات نصيب رزمندگان اسلام شده بود، خوشحال بود. حدود ششصد متر دنبال سيل بند، به طرف الصخره رفتيم و من از آبراه كميل و ياسر براي آنان تعريف مي كردم. ناگهان انفجاري بالاي سر قايق روي داد و آن چهار نفر كف قايق خوابيدند. سه نفرشان برخاستند، ولي اسماعيل، با صورت، كف قايق خوابيده بود. به برادر شفيعي گفتم: «او را بلند كن!»
گفت: «او زخمي شده و نمي تواند بلند شود.» به خدمه دوشكا گفتم: «كمك كنيد» اسماعيل را بلند كردند، ديدم دست چپ او از بازو و دست راستش از آرنج قطع شده و دو تركش به سينه اش اصابت كرده است. چون خودم قصد داشتم در خط بمانم، هر چه مي خواستم به برادر شفيعي بگويم شما او را عقب ببريد، مثل اينكه اين كلمه را نمي توانستم ادا كنم. وقتي به او نگاه كردم. به من گفت «حسن بگو تند برود!» انگار كسي به من مي گفت: «تو هم همراه اوباش. اسماعيل شهيد مي شود.»
مي خواستيم وارد آبراه مسلم شويم كه طناب معبر به موتور قايق گير كرد. مدتي كه سكان دار مشغول باز كردن طناب بود، اسماعيل گفت: «مي خواهم بنشينم»! او را بلند مي كرديم؛ پس از مدتي گفت: مي خواهم بخوابم، در لحظه هاي آخر ذكر مي گفت رنگش كم كم داشت سفيد مي شد، دستهاي قطع شده اش ديگر... .
صورتم را روي صورتش گذاشتم و او را بوسيدم. سرش را به زانو گرفتم به او مي گفتم: «صلوات بفرست» هر چه مي خواستم بگويم شهادتين را بگو خجالت مي كشيدم و از طرفي مي گفتم. شايد روحيه اش ضعيف شود و از طرفي برادر شفيعي به زنده ماندنش اميدوار بود... مقداري خون از دهان اسماعيل بيرون آمد و ديگر حرفي نزد- پس از لحظه اي روح او به ديار قرب پرواز نمود.
]حماسه شهادت برادر اسماعيل محمدي، به روايت شهيد بزرگوار حسن قرباني (فرمانده گردان غواصي حضرت يونس(ع)[
عمليات محرم
سال 1361 بود از شهرك دارخوين محل استقرار لشكر 14 امام حسين (ع) به طرف منطقه عين خوش براي انجام عمليات محرم حركت كرديم. ماه محرم بود. ماه شهادت، ماه ايثار و از خودگذشتگي. به منطقه عين خوش رسيديم. من يكي از رزمندگان واحد تخريب لشكر بودم. كار واحد تخريب درعمليات باز كردن معبر درميدان مين دشمن براي حركت رزمندگان گردانهاي پياده و شكستن خط مقدم دشمن بود.
به عنوان تخريب چي گردان پياده به دلاوران گردان حضرت امام سجاد (ع) پيوستم. چند روزي درموقعيت ائمه مستقر بوديم. موقعيت ائمه مكاني بود كه رزمندگان گردانهاي پياده قبل ازعمليات و چند روزي درآن مكان مستقر مي شوند و آمادگي هاي لازم را جهت آن عمليات انجام داده به نسبت به ارتقا سطح آموزشي و همچنين معنويت خود اقدام مي كردند.
ماه محرم بود. رزمندگان روزها با پاي برهنه و سرهاي گل ماليده به عزاداري مشغول بودند و در شهادت سالار شهيدان عزاداري مي كردند.
روي يك تپه درمركز استقرار چادرها را مسطح كرده بودند. براي اقامه نماز جماعت يك شب به عمليات مانده نماز مغرب و عشا را خوانديم. آن شب اعلام شد كه به دليل مسائل امنيتي و حمله توپخانه اي دشمن به مقر، نماز صبح را در چادرهاي خودتان بخوانيد.
اذان صبح شد هرگروهاني براي خودش دريك چادر نماز جماعت برپا كرد. ما نيز نماز جماعت صبح را در چادر فرمانده گروهان برگزار كرديم. هنوز سلام نماز را نداده بوديم كه صداي غرش توپخانه و كاتيوشاي دشمن به گوش رسيد. بعد از چند لحظه گلوله ها بود كه در ميان چادرها فرود مي آمد.
آن روز صبح دشمن جهنمي از آتش و دود درموقعيت ائمه لشكر بپا كرد. تعدادي از رزمندگان شهيد و عده اي زخمي شدند. به دستور فرماندهان نيروها مقر را تخليه و با پاي پياده به آن طرف جاده عين خوش حركت كردند.
هوا روشن شد و آتش دشمن خاموش. دوباره با پاي پياده به طرف مقر آمده اسلحه و تجهيزات را برداشته و مقر را ترك كرديم. روز را درمحلي ديگر سر برديم. هنگام غروب آفتاب گردان ما سوار بر وانت ها شديم و تا يكي دو كيلومتر به خط مقدم جهت عمليات محرم رفتيم.
گرچه شب قبل از رزمندگان زير آتش توپخانه دشمن بسر برده بودند ولي با روحيه اي بالا و مصمم جهت شركت در عمليات آماده شده بودند.
پيشروها در موضع تك قرار گرفتند. موضع تك در اصطلاح نظامي به مكاني گفته مي شود كه قبل از خط مقدم بوده و در آنجا نيروها مهمات موردنياز را دريافت و جيره غذايي تحويل گرفته و آخرين هماهنگي ها جهت انجام عمليات صورت مي گيرد. وظيفه من اين بود كه اگر گردان درحين عمليات به ميدان مين برخورد كرد نسبت به پاكسازي و ايجاد معبر در آن ميدان مين اقدام و گردان را از آن عبور دهم.
منطقه عملياتي ما رملي بود و حركت در آن زمين به سختي و كندي صورت مي گرفت. موضع تك در بين اين تپه هاي رملي بود نماز مغرب و عشا را هر كدام از رزمندگان، فرادا بجا آوردند. سپس كنسرو ماهي بين رزمندگان تقسيم شد كه شام ما محسوب مي شد. پس از انجام فريضه نماز و صرف شام با آن وضعيت منطقه و آن موقعيت، آماده حركت به سمت خط اول كه همان خط تماس با دشمن بود شديم. قبل از حركت بچه ها يكديگر را در بغل و آغوش گرفته از هم طلب حلاليت كردند. عجب شبي بود آن شب يكي در گوشه اي به نماز خواندن مشغول بود، ديگري به نگارش وصيت نامه، آن يكي دست به آسمان بلند كرده بود و پيروزي رزمندگان را درآن عمليات از خداوند متعال درخواست مي كرد.
ديگري رزمنده اي را در آغوش گرفته بود و زار زار گريه مي كرد. نم نم باران نيز شروع شده بود و يك حالت خاص- ناگفتني و نانوشتني- را بوجود آورده بود.
پس از ارسال دستور جهت حركت به شكل ستون و با پاي پياده به طرف خط حركت كرديم. حركت در زمين ماسه اي و رملي بسيار دشوار بود و پوتين ها تامچ در ماسه فرو مي رفت ولي مگر ماسه و بدتر از ماسه آتش دشمن، مي توانست در عزم و اراده رزمندگان خللي ايجاد كند؟
رزمندگان كه ماه ها شب و روز در عقبه جبهه آموزش هاي لازم از قبيل اسلحه شناسي، حركت در شب و غافلگير كردن دشمن و اصول جنگ با دشمن را فراگرفته بودند و مهمتر از آن سطح معنوي خود را با نماز شب، نماز جماعت، ادعيه و... ارتقاء بخشيده بودند. منتظر بودند با ديوي درگير شوند كه آمده بود كه وطن آنها را تصاحب كند، ثمره انقلاب آنها را نابود كند و ناموس آنها را به يغما برد.
گردان ما در محور چم هندي مي بايست عمليات انجام دهد. از ميدان مين گذشتيم. ميدان مين دشمن كه همكاران بنده در آن معبر ايجاد كرده بودند. بله بچه هاي تخريب، همان هايي كه به منتظران شهادت معروف بودند. همان هايي كه طلايه دار و پيش قراولان رزمندگان بودند، در هشت سال دفاع مقدس از ميدان مين عبور كرديم و به رودخانه دويرج رسيديم.
ابتداي شب رودخانه آب كمي داشت و رزمندگان مي توانستند با تحمل كمي زحمت و مشقت از آن عبور كرده و به متجاوزان بعثي در آن طرف رودخانه حمله كنند. ولي آن شب بارندگي زيادي شد و آب رودخانه افزايش يافت و طغيان كرد. چون اين امر غيرمترقبه بود و وسيله اي براي عبور از رودخانه نداشتيم.
چفيه ها را به همديگر گره كرده تا حالت طناب پيدا كند و با زحمت تعدادي از نيروها از رودخانه عبور كردند.
گلوله هاي آرپي چي نم كشيده بود و بعضا براي شليك دچار اشكال شده بودند ولي رزمندگان اسلام با همت و از خود گذشتگي و ايثار به نيروهاي خصم و دشمن تا دندان مسلح كه بر روي ارتفاعات مستقر بودند حمله كرده و با نارنجك هاي دستي خط دشمن را شكسته و دشمن را به خاك و خون كشيدند. مراحل بعدي عمليات محرم نيز با موفقيت كامل انجام شد كه در مرحله بعد به تصرف ارتفاعات 175 منجر شد دراين عمليات كيلومترها از خاك ميهن اسلامي از دست متجاوزان بعثي آزاد شد. بعداز اين عمليات 370 تن از گلگون كفنان اين مرز و بوم در يك روز در شهر اصفهان تشييع شدند كه اين تعداد شهيد و تشييع در يك روز در نوع خود بي نظير بود.
راوي:
احمد زائري اميراني

 



نگاهي به كتاب شن هاي سرخ تكريت مادر، پسر، نامه

هميشه اسارت يكي از موضوعات جذاب و بكر براي نويسندگان و فيلمسازان بوده است چرا كه در اين فضا مي توان اوج احساسات و نهايت ايستادگي و مقاومت انسان ها را روايت كرد.
عبدالامير افشين پور نيز در كتاب شن هاي سرخ تكريت 10 سال اسارت و ماجراهاي خواندني آن را روايت كرده است.
افشين پور كه در روزهاي آغزين جنگ در خرمشهر به اسارت دشمن درآمده است پس از آزادي دست به قلم مي برد تا بگويد بر او و ساير رفقايش در اردوگاه هاي مخوف عراق چه گذشت. اينكه قهرمان داستان و نويسنده يكي هستند، از نقاط قوت كار محسوب مي شود.
بيش از 20 صفحه سند و عكس در انتهاي كتاب نيز به جذابيت هاي آن افزوده است. ماجرا وقتي هيجان انگيزتر مي شود كه مي فهميم وي طي دوران اسارت، با نامه نگاري هاي متعدد و مداوم براي مادر خود ملات اصلي كار را در اسارت فراهم كرده است. شن هاي سرخ تكريت در بيش از 400 صفحه و توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسيده است.
در ادامه برش هايي از اين كتاب را با هم مرور مي كنيم.
داروي شيطان بزرگ!
به دليل عداوت بيش از حد عراقيها اسرا به طور جدي مورد مداوا و درمان واقع نمي شدند. اولين دكتري كه وارد اردوگاه رماديه شد مسيحي بود و نوفل نام داشت. دو دستيار به نامهاي صباح و جبار داشت. انسانهاي بدي نبودند. اما دكتر بعدي، فائق، بسيار بد و خشن بود. همين كه اسرا براي ويزيت نزد او مي رفتند، با خشونت مي گفت: در جبهه سربازهاي ما را مي كشيد و حالا براي درمان مي آييد! در كنار دكتر اردوگاه يك دندانپزشك جوان بسيار خوش تيپ با چشمهاي سبز و هميشه مست و به قول معروف دائم الخمر بود. چهره او خسته و پژمرده به نظر مي رسيد. اين دكتر بر اثر نوشيدن مشروب، دندان بسياري از بچه ها را اشتباهي كشيد. البته دكترهاي عراقي دندان آسيب ديده اسرا را پانسمان يا پر نمي كردند، بلكه بلافاصله آن را كشيده و خودشان را راحت مي كردند. اسيري به نام كريم اكبرزاده و اهل آذربايجان، با اشتباه اين دكتر دو دندان سالم خود را از دست داد و در سن 21 سالگي هشت دندان خود را كشيد!
داروخانه، مملو از داروهاي روسي و كوبايي بود. زمان حمله عراقيها به خرمشهر و اشغال آن، داروي تمام داروخانه هاي شهر را خالي كرده و به عراق آورده بودند. يكي از داروها شربت معده دي - جل بود كه هر وقت اسرا براي مداواي معده خود به دكتر مراجعه مي كردند، بدون معطلي يك يا دو تا از اين شربت آمريكايي به بيمار مي داد و با تمسخر مي گفت: بفرما اين هم داروي شيطان بزرگ!
¤¤¤
نامه ها
يكي از عوامل مؤثر در تقويت روحيه اسرا نامه يا پيامهاي خانوادگي بود. اين نامه ها با اخبار خوب و بدي كه همراه داشت، به قول بچه ها باعث بالا و پايين رفتن فشار خون ما مي شد. اولين نامه اي كه نوشتم بيست آبان 1359 و يك ماه بعد از اسارتم بود. ولي اين نامه فروردين سال بعد به دست مادرم و قاسم رسيد. متن نامه ها بايد هشت تا نه خط و فقط در مورد خانواده نوشته مي شد. نامه از يك برگ بدون پاكت تهيه شده بود كه يك طرف براي نوشتن نامه و طرف ديگر براي نشاني طرفين بود. زمان رفت و برگشت نامه ها سه ماه بود. ولي بعضي وقتها به يك سال نيز مي رسيد! وقتي صليب سرخ وارد اردوگاه مي شد، اولين سوال بچه ها اين بود: چند نامه آورديد؟
اگر زياد بود كه همه خوشحال مي شدند و اگر كم بود خدا مي داند. توزيع نامه ها به اين ترتيب بود كه از هر آسايشگاه يك نفر انتخاب مي شد و براي گرفتن نامه ها به قسمت اول مي رفتند. از 24 آسايشگاه، 24 نفر و دو نفر مترجم و دو تن از افراد صليب سرخ جمع مي شدند. صليب سرخ نامه ها را مي خواند و به نماينده آسايشگاهها مي داد. در روزهاي اول تعداد نامه ها به نسبت مساوي بود. ولي بعدها بر اثر مكاتبات زياد، نامه ها نيز متعدد شد. مثلاً يكي از اسرا به نام كريم نيسي از اهالي آبادان هر دو ماه يكبار صد الي 150 نامه از ايران داشت و بعضي از بچه ها شايد چند سال گذشته بود و هنوز نامه اي به دست آنها نرسيده بود. نامه ها با گذشت زمان رمزدار و سياسي شد. همين امر باعث سانسور شديد نامه ها در بغداد شد. اما شادترين و بهترين لحظات دوران اسارت من، زمان دريافت نامه از افراد خانواده و دوستانم بود كه مرتب براي من نامه مي فرستادند. بالاترين رقم دريافتي نامه هاي من 27 عدد در يكبار بود.
¤¤¤
راديو
اسم مستعار راديو در اردوگاه «جعبه» و براي خيلي از افراد، آشنا بود. شايد براي شخصي مثل من كه از راديوي دشمن، روزنامه و بعضي سربازها، اطلاعاتي به دست مي آوردم و خودم را دلگرم مي كردم، راديو مسئله مهمي نبود. ولي اكثريت بچه ها، غذاي روح خود را اخبار راديو مي دانستند و هميشه گوش به زنگ اخبار بودند. روزهاي اول حدود سيزده راديو به شيوه مختلف به داخل اردوگاه آورده شد. شايد اين سوال مطرح شود كه اين همه راديو از كجا؟! در اينجا بازگو مي كنم.
يكي از بچه ها كه به عنوان بيمار به دكتر اردوگاه مراجعه كرد، با غفلت ناگهاني دكتر، راديو را از روي ميز او برداشت و با خود به آسايشگاه آورد. دكتر با التماس و خواهش از مسئول اردوگاه خواست كه راديو را به او برگردانند وگرنه عراقيها پوست او را مي كنند! اما دكتر هر چه التماس كرد و مسئولين هر چه گفتند، بي فايده بود و راديو به طور كلي ناپديد و مخفي شد!
هفته اي يكبار، يك تريلر براي بلوك زدن بچه ها، سيمان به اردوگاه مي آورد و خارج مي شد. يكي از بچه هاي اصفهان با استفاده از غفلت راننده، راديو را از داخل ماشين برداشت و زير خاك مخفي كرد. راننده بدون توجه به اين موضوع، اردوگاه را ترك كرد.
اما راديوي بعدي، از طريق ورود و خروج يك تانكر آب كه هر روز براي آوردن آب به اردوگاه مي آمد، به دست بچه ها افتاد.
گفته شد كه دو نفر از بچه هاي يزد نيز دو راديو از جبهه به اردوگاه آوردند. تا در اردوگاه رماديه بودم يازده راديو توسط ستون پنجم دشمن به دست عراقيها افتاد و سرانجام همه اسراي اردوگاه از يك راديو خبر مي گرفتند. آن راديو در اتاق ما بود و گاهي اوقات در دست من! عراقيها گفته بودند كه اگر راديو را نزد كسي پيدا كنند، او را اعدام خواهند كرد. تا شهريور 1361 راديو در آسايشگاه ما بود و بعدها خبردار شدم كه يك نفر آخرين راديو را كه در كاسه بالاي پنكه سقفي آسايشگاه مخفي شده بود به عراقيها تحويل داد!
¤¤¤
پياز ممنوع
پس از نوشتن چندين نامه با آب پياز و فرستادن آنها به آمريكا و ايران، متاسفانه از روي سادگي اين موضوع را با چند نفردرميان گذاشتم و اين مسئله شايع شد. اما ستون پنجم داخل اردوگاه و عراقيها فرد موردنظر را نمي شناختند. آنها حتي اين كار را تجربه و صحت آن را تاييد كردند.
بعداز مدتي پياز ممنوع شد و اين ممنوعيت تا سالها ادامه داشت. بعد از شكايت مكرر به صليب سرخ، چند سرباز عراقي، يك گوني پياز آوردند و پس ازنظارت دقيق برپاك كردن و ريختن آنها در يك ديگ آشپزي، از اردوگاه خارج مي شدند. هر روز همين برنامه وجود داشت. البته از سال 1364 به بعد كه همه به جنايات بعثي ها پي برده بودند، از شدت مراقبت بر پياز كاسته شد و كم كم درسالهاي اخير پياز آزاد شد. ناگفته نماند، شخصي به نام حسين خان به دليل افشاي موضوع ممنوعيت پياز براي تعدادي از خبرنگاران خارجي به يك هفته زندان در داخل اردوگاه محكوم شد.
¤¤¤
هفت سين
نوروز 1366 آخرين نوروزي بود كه در اردوگاه موصل سه بودم. به دليل اينكه عيد نوروز در منطقه كردنشين عراق مرسوم بود، لذا اين عيد براي عراقيها غريبه نبود. عراقيها در روز عيد يك حلب روغن و يك كيسه آرد و مقداري شكر براي تهيه حلوا و شيريني براي ما آوردند. اسرا نيز با سليقه و ظرافت خاصي شيريني عيد را تهيه مي كردند. اما از مراسم مهم در اردوگاه مصافحه يا روبوسي بعد از سال تحويل بود. دراين ميان مي توان از مسابقات جالب ورزش اردوگاهي نام برد كه سرگرمي خوبي براي بچه ها بود.
اسرا با رنگ گلهاي قشنگ ناز، كاغذهاي سفيد را رنگ مي كردند. پس از قيچي كردن، آنها را به اشكال مختلف درمي آوردند و مانند دكورهاي جشن عروسي و تولد به سقف آويزان مي كردند.
ديوار آسايشگاه با پتوهاي رنگي پوشيده مي شد تا چهره آسايشگاه براي چند روزي تغيير كند. هفت سين ما، هفت سين جالبي بود. سيب، سيم خاردار، سوزن، سركه، سير، سكه، آينه و قرآن.
اما از همه مهمتر، دوري از خانواده بود كه هيچ چيزي جاي آن را پر نمي كرد. چند روز پس از عيد نوروز، مقامات عراقي به همراه چند تن از نگهبانان اردوگاه براي ثبت نام بچه ها وارد آسايشگاه شدند. در چند نوبت اسامي تعدادي از بچه ها را نوشتند و نام من نيز جزو فهرست انتخابي آنها بود. به دليل اينكه قبلا عليه مقامات اردوگاه كتبا به صليب سرخ و مقامات بالاي عراقي شكايت كرده بودم، انتقال خود را از اردوگاه قطعي مي دانستم. پس از نوشتن اسامي از طرف عراقيها، متوجه شدم كه بايد از بچه ها خداحافظي كنم. درمدت يك دو هفته از همه اسرا و حتي از نگهبانان عراقي، خداحافظي كردم. از اين بابت سخت نگران بودم و چندين شب تا صبح نخوابيدم و مدام در فكر بودم. حدس من اين بود كه عراقيها قصد دارند مرا به يك سلول تنگ و تاريك در بغداد ببرند و تا آخر جنگ آنجا نگهداري كنند.
وسايل انفرادي خودم را جمع كردم: سه پتو، دو تا بلوز و شلوار، لباسهاي زير، يك جفت كفش و دمپايي، صابون، مسواك و خميردندان. از هركس سؤال كردم كه ما را به كجا خواهندبرد مي گفت: خدا بزرگ است!

 



«امتداد» آمد از اسكاتلند تا دشت عباس

چهل و يكيمين شماره امتداد منتشر شد. در اين شماره مي توانيد مطالب متنوعي مانند خاطرات احياء محمد اميري درباره آزادي خرمشهر، سرگذشت خواندني يكي از غواصان لشگر 21 امام رضا(ع) و روايت آسوشيتدپرس از دخالت مستقيم آمريكا در جنگ را بخوانيد.
از صفحات با كيفيت و رنگي نشريه كه بگذريم به نظر مي رسد امتداد در چهارمين سال انتشار خود، به لحاظ محتوايي نياز به يك بازنگري كلي دارد. اكنون نشريه به كشكولي از مطالب مي ماند كه پيوند ارگانيك و منظم خاصي ندارند. گشودن پرونده هاي خاص براي هر شماره و پرداختن عميق تر و همه جانبه تر به موضوعات مي تواند امتداد را به نشريه اي جذاب تر و البته حرفه اي تر مبدل كند. البته نبايد از ارزش هاي فعلي امتداد در راستاي ترويج فرهنگ غني ايثار و شهادت نيز غافل شد. آنچه در ادامه مي خوانيد بخشي از مطلب سيد مسعود شجاعي طباطبايي در مورد شهيد سرلشگر آبشناسان است.
نسل سوم ما متاسفانه به دليل كم توجهي يا بي توجهي ما با غيور مرداني چون شهيد آبشناسان آشنا نيستند اين درد را به چه كسي بايد گفت، نمي دانم!
او در دشت عباس چنان درسي به صدام داد كه در تاريخ جنگ تحميلي بي سابقه است.
¤
حسن سال 1315 در امامزاده يحيي، نزديك نازي آباد به دنيا آمد. چون تولدش چند روز قبل از شهادت امام حسن(ع) بود مادرش اسمش را گذاشت حسن.
سال 1335تصميم گرفت برود دانشگاه افسري، اما احتياج به كسي داشت كه ضمانتش را بكند مادرش گفت مي رويم نزد عمويم.
سرهنگ زنده نام احترام زيادي براي آبشناسان ها قائل بود. هر چند هيچ وقت به زبان نمي آورد، اما حسن را خيلي دوست داشت. خوشش مي آمد كه روح مذهبي داشت. شايد به خاطر اين كه پدر خودش هم سال ها حوزه علميه تحصيل كرده بود، اما ملبس نبود. سرهنگ، حسن را نصيحت كرد و گفت حرفي ندارد ضامنش بشود، اما اگر توي ارتش مي رود بايد خودش را فراموش نكند و آدم ها و محيط اطرافش تحت تأثير قرارش ندهد. حسن سرهنگ را دوست داشت، آن موقع ها دلش مي خواست مثل او قوي و با اراده بشود.
شب هاي جمعه، از دانشگاه مي كوبيد اميريه، خيابان قلمستان، منزل سرهنگ و بعد از شام از دانشگاه حرف مي زد. مي گفت فقط دو نفر هستيم كه نماز مي خوانيم. او از تمرين هاي سخت دوره رنجر مي گفت. عكس هايش را در حال پرش از روي سرنيزه ها در حال چتربازي و كوه نوردي نشان مي داد. همه انگشت به دهان نگاهش مي كردند. دست هايش بزرگ و قوي شده بودند. چنان قد كشيده بود كه كسي باور نمي كرد اين همان حسن يكي- دوسال پيش است وقتي حرف مي زد، سرهنگ يك گوشه مي نشست و به او خيره مي شد و رفتارها و حركاتش را زير نظر مي گرفت.
بعد از خوزستان در سال پنجاه به استان فارس منتقل شد و حدود ده سال شيراز بود. در اين مدت دوره تكميلي چتربازي و تكاور كوهستان را در داخل كشور و اسكاتلند گذراند و به زبان انگليسي مسلط شد. در اسكاتلند در مسابقه نظامي- ورزشي، بين تكاوران كوهستان ارتش هاي منتخب جهان با گروهش شركت كرد و رتبه اول را گرفت. بعدها به خاطر نظم و پاكيزگي اش از طرف داور مسابقات برايش تقديرنامه فرستادند. ظاهراً حسن همين طور كه در كوه مي رفت، آشغال هاي سرراهش را بر مي داشته و در كوله پشتي اش مي ريخته. ميجر اسكاتلندي، همراهشان به او مي گويد:«تو يك افسر ارشدي. چرا اين كار را مي كني؟» حسن جواب مي دهد: «من مرد كوهم. حيف است اين طبيعت زيبا كثيف باشد.»
اكثر كلاه سرمه اي ها هوابرد و كلاه سبزها، دوره تكاوري شان را با حسن آبشناسان كه حالا افسر ارشد و يك چريك ورزيده شده بود، گذرانده بودند.
حسن تا قبل از شروع جنگ در كردستان بود.
حسن موتورسيكلت سوارهاي حرفه اي را از كوچه و خيابان هاي نازي آباد جمع كرد و به آنها آموزش هاي خاصي داد و همه را با عنوان گروه ويژه اسب آهني به جبهه فرستاد. هميشه مي گفت در ميدان نبرد، اضافه بر توكل به خدا، دانش و معلومات، جسارت، لياقت و ابتكارات در فرماندهي هم لازم است.
تيمسار دادبين مي گفت: «براي من عجيب بود كه ترس در اين آدم راهي نداشت. مي گفت بايد مثل ابراهيم(ع) در آتش رفت. مگر ابراهيم نرفت و نسوخت؟ مي گفتم، سرهنگ، او ابراهيم بود، ما كه ابراهيم نيستيم.»
آن موقع كه صدام خيلي شهرها را موشك باران مي كرد، حسن نامه اي به او نوشت:
«اگر جناب صدام حسين ژنرال است و فنون نظامي را خوب مي داند و نظريه پرداز جنگي است، پس به راحتي مي تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگ آورم ملاقات كند و با هر شيوه اي كه مي پسندد، بجنگد؛ نه اين كه با بمب افكن هاي اهدايي شوروي محله هاي مسكوني و بي وفاع را بمباران كند و مردم را به خاك و خون بكشد.»
در جواب نامه حسن، صدام، ژنرال قادر عبدالحميد را با گروه ويژه اش به دشت عباس فرستاد تا عبدالحميد به حسن يك جنگ تخصصي را نشان بدهد. سال ها قبل در اسكاتلند، حسن، عبدالحميد و گروهش را در مسابقه كوهنوردي ارتش هاي منتخب جهان ديده بود. آن جا گروه او اول شد و عراقي ها هفتم شدند. حالا در ميدان جنگ حقيقي، حسن دوباره مقابل ژنرال قادر عبدالحميد قرارگرفت و بعد از يك درگيري طولاني، لشكرش را شكست داد و خودش را اسير كرد.
مهرماه سال 64، چهار روز بعد از عاشورا خبر شهات حسن از راديو عراق با شادي و مارش پيروزي پخش شد...

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14