(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


شنبه 20 تير 1388- شماره 19407
 

تابستان ما
دنيا چقدر مي ارزد؟
پيشواي من!
يك خاطره يك شعر
غروب ها
اول بايد تكليفمان را با خودمان روشن كنيم
تقديم به باغبان گل هاي ر گال باغبان



تابستان ما

محمد عزيزي (نسيم)
توي تعطيلات فصل آب دوغ
بود بازار محل گرم و شلوغ
بادبادك بازي و «شير و پلنگ»
«گانيه»، «بالا بلندي»، «هفت سنگ»
گردش رنگين آن چرخ و فلك
ضربه ي سنگين آن چوب الك
نيش گرما، حال ما را مي گرفت
زهر آن را آب از ما مي گرفت
در صف استخر، دست و پاي ما
خرد و له مي شد ميان ميله ها ...
تير دروازه ها را مي گذاشتيم يكي جلوي قاب سازي آقاسيد و ديگري را زير سايه درخت بزرگي كه جلوي خانه حاج عبدالله.
جمعه ها، دسته اي بازي مي كرديم و وقتي گل مي زديم محله منفجر مي شد. اگر حال فوتبال را نداشتيم يا شرايط بازي مهيا نبود مي رفتيم سراغ بازي هاي ديگر، «گانيه»، «بالا بلندي» و ..
آن روزها انگار زمستان ها واقعا زمستان بودند و تابستانها، تابستان! گرما كه كلافه مان مي كرد مي رفتيم زير سايه درخت و رفيق بازي مان گل مي كرد تا دست به جيب مان ببريم و دوست مان را مهمان كيك و نوشابه كنيم.
استخر رفتنمان هم حكايتي داشت. اول بايد پول خريد شورت شنايمان (مايو) را جور مي كرديم و بعد پول بليط را.
سراتابك استخر فرجي غلغله بود. فشار جمعيت آن قدر زياد بود كه ماموري با شلنگ در آنجا قدم مي زد ولي كافي بود سرش را برگرداند تاده نفر بريزند توي صف!
يك بار هوس كردم فاصله را كوتاه كنم و به جاي پشت در ماندن براي دو ساعت بعد، زودتر بروم استخر و به دوستانم برسم.
وقتي مامور استخر نبود از بالاي ميله ها پريدم توي صف. وقتي پايين آمدم چند نفر ديگر از بالا هجوم آوردند و من ماندم زير دست و پاها.
داشتم راست راستكي خفه مي شدم آن هم من كه شنا را از كودكي در آب هاي گل آلود روستا ياد گرفته بودم!
به خاطر بي نوبت آمدنم چنان تنبيه شدم كه تا عمر دارم يادم نمي رود. آن روز رفتم و بعد از مشت مال توي صف شنا خيلي كيف داد!
يك روز هم دستم را بردم توي باجه و پولم را دادم تا بليط بگيرم. فروشنده دست مرا اشتباه گرفت و يك عالم پول براي بقيه گذاشت توي دستم.
با بچه هاي محله مان مشورت كردم و پول هاي اضافي را بردم دادم به دفتر استخر.
ادامه دارد

 



دنيا چقدر مي ارزد؟

عاقبت تصميم گرفتم تا فكري كه مثل خوره به جانم افتاده بود را عملي كنم. فكر خريدن دنيا را مي گويم. فقط تنها مشكلم اين بود كه قيمتش را نمي دانستم. تا آنكه كسي سر راهم قرار گرفت و اين مشكل را حل كرد. كسي كه برايم خيلي آشنا بود اما نفهميدم كه بود. هنوز هم نمي دانم از كجا پيدايش شد و اصلا چطور خواسته مرا فهميد.
گفت: قيمت گذاري دنيا كه كاري نداره، فقط كافي ست كه وزنش را بداني.
وزنش، وزنش، و اين كلمه مدام در من تكرار شد طوري كه متوجه رفتن او نشدم. ساعتي بعد، در حاليكه ترازويي در دست داشتم خود را در خانه ديدم. بدون معطلي، ابزار كار را فراهم كردم. يك ترازو، يك قيچي، يك خودكار و چند برگ كاغذ. كاغذها را به اندازه هاي يكسان تقسيم كردم و بريدم.
بعد روي يكي از آنها نوشتم «دنيا» و در يك كفه ترازو قرار دادم. خيلي سنگين شد. قدري فكر كردم و روي تكه ديگري از كاغذ نوشتم «غرور» و آن را در كفه ديگر گذاشتم. تغيير چنداني نكرد، نوشتم «تكبر» باز هم تغييري نكرد. به خودم كه آمدم كفه ترازو پر بود از كاغذهايي كه عناوين مختلفي داشتند. «دروغ گويي»، «اتهام و تهمت» «مقام پرستي»، «مال پرستي»، «سلب آرامش ديگران»، «قانون گريزي»، «توهم»، «همصدايي با دشمن»، «تباني با آشوب گران» و و از همه مهمتر «گردن كشي در مقابل مولا و مقتدا و ولي»، اما هنوز هم كفه ها برابر نشده بودند.
گفتم: فكر نمي كردم اينقدر گران باشي، من كه هرچه در چنته داشتم، رو كردم. اما نه، هنوز چيزهايي باقي مانده بود. روي برگه اي نوشتم: «آدم كشي» چه كسي را؟، فرقي نمي كند. به چه گناهي؟ باز هم فرقي نمي كند، مثلا بي توجهي به من، گناه كمي ست؟ ولي كفه ها هنوز هم نابرابر بودند. گفتم: براي تو چه بهاي سنگيني بايد بدهم دنيا، ديگر چيزي نيست كه من در كفه نگذاشته باشم، هرچه بود را كه آوردم.
عصباني شدم، خيلي، و از خانه بيرون زدم. و قصه دوباره تكرار شد. كسي سر راهم قرار گرفت كه اصلا شبيه اولي نبود. گفت: حرف مرا هم گوش كن، آن وقت يك دنيا كه سهل است مي تواني دو دنيا را بخري. برو و كفه ترازويت را خالي كن، خالي خالي. و همه را دور بريز. بعد «دو دنيا» را در يك كفه و «توبه و پشيماني» را هم در كفه ديگر بگذار، امتحان كن، ضرر نمي كني. گفتم: بايد فكر كنم. گفت: آنقدر كه دير نشود.
نمي دانم چقدر گذشت، به سراغ ترازو رفتم، اما قبل از هر كاري نوشتم «پشيمان نيستم» و آن را در كفه گذاشتم ولي باز هم برابر نشد. بنابراين روي كاغذي نوشتم «دنياي ديگر» و آن را در كفه «دنيا» قرار دادم. كفه ديگر را هم خالي كردم. قدري تامل كردم و با ترديد كاغذي برداشتم تا بنويسم «توبه و پشيماني» و اين را هم امتحان كنم.
اما، اما جوهر خودكارم تمام شده بود. هرچه سعي كردم، ننوشت.
با وحشت فرياد زدم: «چه كسي خودكار اضافي دارد؟»
و صدايم در تمام خانه پيچيد.

زهرا-علي عسكري

 



پيشواي من!

1- يا علي! هر كس تو را در دين پيشوا قرار دهد، رستگار خواهد شد.
2- يا علي! تو هماني كه در طول مدت حكومتت، براي خويش آجري روي آجر نگذاشتي، زميني را نگرفتي و درهمي و ديناري از خود بر جا نگذاردي.
3- يا علي! تو آني كه به دست شقي ترين انسان، در محراب عبادت به شهادت رسيدي.
4- يا علي! علي رغم آن كه معاويه نقل فضايلت را ممنوع كرد و فرمان داد كه آغاز و خاتمه هر سخنراني، و پايان هر نماز، با لعن تو انجام گيرد، چون خبر شهادتت به او رسيد، گفت:
«فقه و دانش با مرگ علي بن ابي طالب برچيده شد.» تو چون آفتاب درخشاني كه با كف دست، نمي توان آن را پنهان داشت.
5- يا علي! علي رغم آن كه به فرمان حكومت، به دروغ، فضايلت را براي ديگران به ثبت رساندند و اخبار نادرست درباره ات، منتشر نمودند، تو مانند مشك هستي كه هر قدر پوشيده ات دارند، عطرت آشكار مي شود.
6- يا علي! با آن كه كار را به آن جا رساندند، كه چون خطيبي در نماز جمعه، از لعن تو غافل شد، در راه ايستاده، هزار مرتبه تو را لعنت نمود، و سپس در آن مكان مسجد لعن، بنا نمودند. تو چون روشنايي روزي كه اگر چشمي از ديدن آن بازماند، چشم هاي بسياري آن را مي بيند.
7- يا علي! با آن كه فضايل تو را دشمنانت از راه كينه جويي و حسد انكار كردند، و دوستانت از سر ترس و بيم پنهان داشتند، باز از اين ميان آنقدر فضيلت هاي تو انتشار يافت كه همه جا را فرا گرفت، چرا كه شخصيت تو مرتفع تر از مدار ستارگان است و اين از خصايص نور است كه پاك و منزه باقي مي ماند و گردو غبار نمي تواند آن را لكه دار و آلوده نمايد.
8- يا علي! ما مي دانيم كه ناگزير براي به اهتزاز درآوردن پرچم دين و دادگري بر فراز آبادي هاي جهان، فرزند تو مهدي(عج) خواهد آمد و ما در آرزوي آن روزيم كه حكومت عدل مطلق در جهان استقرار يابد، و دنيا دست هايش را از چاشني هاي معطر سفره تو، پر نمايد.
معصومه موسوي- بخش باوي- دبيرستان رضوان

 



يك خاطره يك شعر

در دوره نوجواني وقتي كه تب شعر سرودن مرا گرفته بود، دنبال دوستاني مي گشتم تا با آنها از دغدغه هاي ادبي ام درد دل كنم.
ارتباطم با كيهان بچه ها مرا وصل كرد به دوستاني خوش ذوق و با صفا.
مسعود عليا يكي از آنها بود و فريبرز لرستاني (آشنا) دوست ديگرم. مسعود اهل كرج بود و فريبرز اهل كرمانشاه كه آن زمان نامش باختران بود.
يك روز با مسعود داشتيم در خيابان هاي تهران قدم مي زديم كه او يادي از فريبرز كرد و شعري از او را برايم از حفظ خواند و گفت كه اين شعر را دوست دارد.
از آن روز حدود 18، 19سال مي گذرد. امروز در دفتر كيهان بچه ها روي ميز آقاي فلاح پور (دبير تحريريه مجله) دو كتاب از فريبرز لرستاني را ديدم كه براي كودكان به چاپ رسيده است.
همين طور كه داشتم كتاب را ورق مي زدم، آن شعر قديمي را پيدا كردم.
نام دو كتاب تازه اين شاعر و نويسنده خوب كودكان و نوجوانان عبارتند از: چوپان بره هاي آهو و خورشيد آن دشت. هر دو كتاب را موسسه انتشارات حضور از قم منتشر كرده است. تصاوير زيباي كتاب ها نيز اثر سعيد و نسرين گائيني مي باشد.
با هم مهمان آن شعر قديمي مي شويم:
يك نفر رد مي شود
موي او ژوليده است
او لباس كهنه اي
بر تنش پوشيده است
¤
خنده اي سر مي دهد
مي پرد او شادمان
گاه گاهي مي كشد
جيغ تندي ناگهان
¤
هركسي مي خندد از
صحبت و رفتار او
هر كه تا رد مي شود
مي دهد آزار او
¤
پيرمردي از محل
گفت: «او ديوانه است
جاي او در كوچه ها
او ول و بي خانه است»
¤
من زدم سنگي به او
او به رويم خنده كرد
آه! با اين خنده اش
او مرا شرمنده كرد

 



غروب ها

نمي دونم چرا بعدازظهرها غروب كه مي شه جلوي درب كوچه كه مي رم دلم مي گيره و مي خوام برگردم داخل خونه و تا شب كوچه رو نبينم. وقتي يادم مي افته كه غروب ها جلوي درب كوچه مي ايستادم تا اومدن پدر رو زودتر از همه ببينم ته دلم مي لرزه و بغض غريبي توي قلبم لونه مي كنه. اونو مي بوسيدم و ميوه ها رو از دستش مي گرفتم و دوان دوان به سمت اتاق مي رفتم و وقتي بابا مي اومد تو اتاق دورش مي چرخيدم و به جيب هايش اشاره مي كردم . پدر كه گويي مي دانست مثل هميشه به دنبال چي هستم دستش را داخل جيب كتش مي كرد و شكلات هاي مغزدار و كاكايي خوشمزه رو از تو جيبش درمي آورد و مي ريخت توي دامنم . ذوقي كه تو اون لحظه مي كردم ديگه هيچ وقت نتونستم حسش كنم. نمي دونم چرا ديگه هندونه هاي شب يلدا رو دوست ندارم. نمي دونم چرا ديگه كيك خامه اي هاي سر كوچمون هم اون مزه رو ندارند.وقتي پدر رفت همه چيزا بدمزه شدن تازه آدم ها هم يك جور ديگه شدند. معلم ما گفته بود اونهايي كه رفتند پيش خدا از اون بالا ما رو مي بينند و من مي دانم پدر تو مرا مي بيني. پس پدر روزت مبارك،روزت مبارك!
جميله نورافشان از تهران

 



اول بايد تكليفمان را با خودمان روشن كنيم

سلام
پيشنهاد خواسته بوديد براي «مدرسه» . پيشنهاد دادن سخت است، آن هم به شمايي كه اين همه سابقه كار فرهنگي داريد و قاعدتاً اين حرف ها جز زبان درازي صرف نخواهد بود.
و قبل از همه اين زبان درازي ها البته بايد بگويم ممنونم كه 14 روز بزرگترم كرديد. لطف كنيد شيريني اش را هم خودتان مرحمت كنيد! دوستان خيالات واهي برشان داشته، صف كشيده اند دم در كه «شيرينيش كو؟»
و اما پيشنهادها (يا همان زبان درازي ها):
1- اول بايد تكليفمان رابا خودمان روشن كنيم: قرار است «مدرسه» صفحه ادبي نوجوانان باشد؟ صفحه عكس باشد؟ صفحه جدول باشد؟ صفحه بازي كامپيوتري باشد؟ و البته از همه اين ها معلوم است كه قرار بر «جنگ» بودن «مدرسه» است. به نظرم عقيده شما بر جنگ بودن «مدرسه» برمي گردد به سابقه كاريتان در مجلات مختلف كودك و نوجوان. به نظرم شما مي خواهيد صفحه مدرسه را مجله كنيد، كه خب نمي شود! به كيهان بچه هايش هم كلي ايراد وارد است كه هنوز بچه هاي امروز را با همان قطع و جلد و رنگ بچه هاي چند سال پيش مي بيند... كه البته اين اشكال-ها- به شما برنمي گردد . به نظرم با اين روش كه «مدرسه» همه چيز را در بر بگيرد بايد از همه بخش ها زد. وقتي عكس آمد، يك داستان حذف مي شود. وقتي جدول آمد يك دل نوشته مي پرد. وقتي معرفي بازي كامپيوتري آمد «دم غروب» حذف مي شود و... جلوه بصري خيلي مهم است، اما نه به قيمت حذف خيلي از چيزها!
2- «سر خط» را بكنيد «سرمشق»! همچين بي دليل بي دليل هم نيست ها! وقتي صفحه «مدرسه» شد، بايد به دانش آموزانش «سرمشق» بدهد. حزب و باند نيستيم كه «سرخط» بدهيم!
3- «شنبه» و «سه شنبه»! مي شود راحت «مدرسه» را دو زنگه كرد. شنبه ها هر چه كه صلاح دانستيد و سه شنبه ها آن چه كه شنبه ها صلاح ندانستيد!
4- طرح صفحه «مدرسه» به غير از اين چند روز كه عكس «دست نوشته» آمده هيچ فرقي با بقيه صفحه هاي سياسي و غيرسياسي نمي كند. شنبه ها در نبود نسل 3 مي توان مدرسه را رنگي چاپ كرد تا جلوه بيشتري داشته باشد.
5- اين يكي را ديگر همه گفته اند:«نقد». و اما به نظر من علاوه بر نقد مي توان ارزش گذاري هم كرد. با قرار دادن ABCD بالاي هر نوشته.
6- تهيه كتاب مدرسه. داستان ها و دل نوشته هايي كه در طول سال براي صفحه مدرسه فرستاده مي شود با يك گزينش ساده مي شود در قالب «كتاب سال مدرسه» منتشر كرد... ماشاالله كيهان هم انتشارات دارد و تا به حال چند ده عنوان «نيمه پنهان» چاپ كرده!
پيشنهادها و يا در اصل همان زبان درازي ها همين 6 تا بود اما در آخر بگذاريد گلايه اي هم بكنم.
«مدرسه» پا به پاي بچه ها آمد؛ تا 71 سالگي، 81 سالگي و نه... اصلاً تا 02 سالگي! بعد از آن بچه ها هستند كه خجالت مي كشند از اين همراهي. حس مي كنند. جاي بچه هاي ديگر را تنگ كرده اند و از رفتن باز مي مانند... مي افتند توي تكاپوي زندگي و اصلا يادشان مي رود مدرسه اي هم وجود داشته و اگر خيلي لطف كنند به عنوان خاطره اي شيرين ته ذهنشان باقي مي ماند!
اگر «مدرسه» سكوي پرتاب است- كه هست- خب بپراند ديگر! آن طرف نسل 3 دارد جز مي زند و دنبال آدم مي گردد و اين طرف نسلي در حال پرورش است كه...
حالا يكي شان هم مثل من به درد نخورد... بقيه چي!؟
زشت است صفحه 9 روزنامه اي پشت سر هم زير اسامي نويسندگان 61 ، 71 و 81 ساله خورده باشد و صفحه 01 همان روزنامه آگهي بزند كه دنبال آدم 71 سال به بالا مي گرديم... نه اين است كه بايد از پرورش يافته هاي خودمان استفاده كنيم؟!... اول به همين كه خودمان تربيت كرده ايم بها بدهيم بعد برويم دنبال بقيه تيتر بزنيم! (و اينجا البته خيلي راحت مي شود به آقاي حدادي گير داد و تناقض بين آنچه كه در «خشت اول» مي نويسد و در مصاحبه هايش از مسئولين مي خواهد و آنچه انجام مي دهد)
واقعاً ببخشيد استاد... خيلي خيلي طولاني شد و البته دريغ از يك نكته به درد بخور. به جد معتقدم شما در اين زمينه صاحب نظريد و حرف هاي ما شايد از ايده هاي قشنگي باشند اما چون مشكلات اجرايي و عملي شدنشان را نمي دانيم از نظر شما پشيزي در عمل نيارزد.
تا بعد...
محمد حيدري/71 ساله/ قم

 



تقديم به باغبان گل هاي ر گال باغبان

روستا آن كوچه باغ و سادگي/ روستا يعني ترانه، زندگي
توي جوي آب، بازي باصفاست/ رنگ و بوي او جدا از شهر ماست
چشمه هايش، شرشر آب زلال/ توي باغش عطر گل هاي رگال
مي روم من بين گلها شادمان/ چون هزاران گل ندارد عطر آن
باغبانش را نمي بينم دگر/ او ميانه سال بود و مهربان
مي كنم از باغبان باغ ياد/ او كه آمد دسته اي گل هديه داد
او به من داد و به شهر آوردمش/ چند روزي خانه مان خوش عطر بود
خانه مان خوش عطر بود از بوي دست باغبان
باغبان امسال در باغش نبود/ رفته توي باغهاي عرشيان/ گل بكارد توي باغ آسمان
باغبان مهربان روح تو شاد/ تا ابد ياد قشنگت زنده باد!
¤ رگال گلي شيپوري و بسيار خوش عطر است كه در باغي در روستاي زاگون بالاتر از فشم كاشته مي شود.
فاطمه كشراني/ 15ساله/ تهران

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14