(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


شنبه 13 تير 1388- شماره 19402
 

بچه هاي محله
حرف دل با مولا
به مناسبت 13 رجب ، روز پدر براي روز پدر
آفتاب كعبه
حرف هاي آسماني
باران دانش
پاداش
صداي دلنشين تو
آشنايي با موذن نوجوان ، محمد فريد اخوان همنوا با باران
دوست داري بنويسي



بچه هاي محله

محمد عزيزي (نسيم)
در شماره قبل گفتم :
بچه هاي پرجنب و جوش خيابان شاكري تصميم گرفتند يك تيم فوتبال درست كنند .
يكي از دلايل تشكيل تيم براي محله مان اين بود كه در هر كوچه و خياباني پا مي گذاشتيم مي ديديم روي ديوار نوشته اند تيم محله ي ما آماده ي مسابقه است .
اين براي محله ي ما كه پر بود از بازيكنان تكنيكي و زبر و زرنگ افت داشت كه تيمي نداشته باشيم .
بالاخره تصميم گرفته شد . پول هاي تو جيبي جمع شد و لباس هاي آستين بلند آبي ما باعث شد كه ما نام تيممان را استقلال بگذاريم با اين كه خيلي از بچه هاي تيممان پرسپوليسي بودند !
اواخر دهه ي 50 بود كه تيم ما راه افتاد .
نمي دانيد پوشيدن لباس تيم محله و رفتن به مدرسه چه كيفي داشت . همكلاسي ها با كنجكاوي نگاهت مي كردند و زنگ ورزش با روحيه اي كه داشتي به راحتي در تيم كلاس انتخاب مي شدي .
ما هرهفته هيئت داشتيم . توي هيئت قرآن مي خوانديم و مسئول تيم مان كه آقاي جعفر طاهري بود برايمان صحبت مي كردند .
بعد ها اين جلسات با حضور معلم هاي قرآني عطر و بوي تازه اي به خود گرفت . جلسات ما همراه بود با روزهاي انقلاب ؛ روزهاي الله اكبر و شعار هاي پرشور .
جمعه ها مي رفتيم به زمين هاي خاكي چارباغ كه پشت پارك مسگر آباد بود ، با تيم هاي محله هاي ديگر مسابقه مي داديم .
يكي از كار هاي جالب ما اين بود كه با يك بازي با تيم مقابل تكليف قهرمان مشخص مي شد و جام مسابقه تقديم تيم برنده مي شد! هر شب جمعه كه هيئت داشتيم
بذر خوبي توي دل مي كاشتيم
عطر قرآن توي هيئت پخش بود
چاي آن شيرين و لذت بخش بود
جمعه ها با شوق بازي توي تيم
صبح زود از خواب برمي خاستيم
دست مي برديم سوي بند كفش
ميخ بيرون مي زد از لبخند كفش
ميخ در پا، گرم بازي مي شديم
توي گرما، گرم بازي مي شديم
زير نيش نيزه هاي آفتاب
از سرو روي همه مي ريخت آب
توپ بود و عرصه ميدان جنگ
شوت بود و عطر گل هاي قشنگ
داور بازي به سوتش مي دميد
نيمه اول به پايان مي رسيد...
ادامه دارد

 



حرف دل با مولا

اي پدر عالم اسلام، امروز كه روز ميلادت است روز پدر است. اي پدر يتيمان، يتيمان پشت درمانده با كاسه ي شير «اي شهيد محراب» مولاي من! تمام شعرها را شاعران بزرگ در وصف تو گفته اند و چه زيبا شهريار با شعر علي اي هماي رحمت، صفاتت را بيان كرده است اما هنوز ناگفته بسيار است. هزاران راوي از ظلم و بيداد مردم كوفه به تو گفته اند اما هنوز ناگفته بسيار است. كاش آن چاه كه تو با آن درددل مي كردي زبان باز مي كرد و دردهايي را كه فقط به او گفته اي، به ما هم مي گفت. اي اسطوره مردي و مردانگي، تمام صفات پاك و عالي جهان در وصف تو كم است. اي عالي ترين رتبه هر بشريت كه كل گيتي فقط براي تو و خاندانت آفريده شد. اي كسي كه هنگام برخاستن وقتي دست بر زانو مي گذاريم بي اختيار نام تو را برزبان مي آوريم. اي كسي كه دردمندان جهان در زمان غم و اندوه به تو و پسرانت و همسرت متوسل مي شوند. اي بازكننده همه گره هاي كور دنيا. از تو مي خواهيم در روز ولادتت آرزوي همه آرزومندان را كه فرج مولايمان صاحب امر است را برآورده سازي. در شب جمعه اول ماه رجب كه شب ليله الرغائب (شب آرزوها) بود. مي دانم كه دعاي ما را شنيدي پس لطفي بفرما و به آرزوي ما يك آمين بگو.
فاطمه كشراني- تهران

 



به مناسبت 13 رجب ، روز پدر براي روز پدر

پدر كدام «ترين»
زندگي من است؟
پدر؛
واژه اي غريب،
واژه اي قريب،
پدر؛
داشتن يا نداشتن؟
مسئله اين است... مسئله اين نيست.
پدر، يعني حسرت
حسرت داشتن و نداشتن.
دوستي مي گفت زيباترين واژه ي زندگيش پدر است.
«پدر» كدام «ترين» زندگي من است؟
به «ترين»، بد«ترين»، آرام بخش«ترين»، خوف آور«ترين»؟!
دلم گرفته، بغضم مي گيرد وقتي ندارم اين «زيباترين واژه زندگي را»
وقتي دارمش ولي هيچ گاه از داشتنش احساس دختربودن و پدرداشتن نكردم.
هيچ گاه احساس دلتنگي نكردم، دلم، ترك برمي دارد وقتي پدر و دختري را غرق در عشقي مقدس مي بينم. براي من آشنا نيست دلتنگي براي پدر. آرزوي ديدن پدر، براي من هميشه آرزوي نديدن بوده. هميشه مثل كودكي كه چشمش به بستني دختربچه اي است كه از كنارش رد مي شود و او را غرق ليسيدن مي بيند و از نداشتنش بغض مي كند، هميشه مثل آن مي مانم.
پدري كه نامش را داري، مهرش را نه، و چه دردناك است كه روز پدر، روز بزرگ غم تو باشد. روز تظاهر به دوست داشتن. خسته ام، من دلم پدر مي خواهد، پدري كه وقتي سه سال نبينمش، از دلتنگي زنده نمانم. خسته ام، خسته از گدايي پدر. از دختراني كه پدرشان را «پدر» مي بينم، خسته ام از «قند دردل آب شدن» وقتي مرد فروشنده¤ «دخترم» صدايم مي كند و با خودم مي گويم روز پدر به او هديه مي دهم.
خدايا،
خداي ناز و مهربان من
پدري به من دادي كه با او «دختر»بودن را نفهميدم. از تو ممنونم براي حكمتي كه فقط تو مي داني و بس.
ر.ح تهران
(از دوستان قديمي مدرسه)

 



آفتاب كعبه

سال روز طلوع حضرت امير المومنين عليه السلام
بر شما خوانندگان خوب و صميمي مدرسه مبارك باشد .
جز او را سرودن روا نيست نيست
اگر باشد اين كار ما نيست نيست
خداي رسول و رسول خداي
جز اين دو كسي آشنا نيست نسيت
برون آمد از كعبه چون آفتاب
كه او نور حق است و از حق جدا نيست نيست
غدير خم و زائران شاهدند
كه مولا به جز مرتضي نيست نيست
بگو » يا علي » با علي دوست باش
كه چون او كسي با صفا نيست نيست
محمد عزيزي (نسيم)

 



حرف هاي آسماني

بيا بيا در كسي رو نزن، يار اين جاست، دردانه و ناز اينجاست، اذان مي گن، الله اكبر يعني خدا بزرگه، بهش تكيه كني،كارت روبه راه، وضو بگير آماده دعا شو، دعا يعني خواستن و درخواست از او يعني عزت يعني شور و هيجان و توسل به غير از او يعني ذلت يعني گوشه گيري و ملامت.
امروز مي خوام حشره اي باشم كه تو منو لگد نكني، با من كنار بياي درسته چندش آورم، كوچكم مايه آزار و اذيتم امانفس دارم خيال زندگي دارم بذار گوشه خونت يه خونه كوچولو براي خودم درست كنم قول مي دم از خونه تو، خونمو جاي ديگري نبرم دست طمع به غير ازتو جلوي كسي دراز نكنم. هركي براي خودش ياري داره، محبوب و دلداري داره ولي يه روزي كه زودي مي ياد، دلش از يارجون جونيش پژمرده مي شه، قلبش مثل شيشه اي ترك خورده شكسته مي شه ولي كسي كه تو رو داره از ازل تا ابد محبت تورو نصيب خودش كرده.
عشق يعني خدا، يعني اول و آخر، يعني ظاهر و باطن يعني پيچكي كه به وجودت پيچ خورده، نميشه كنارش بزني بايد به يادش آب بدي، نور و مهتاب بدي تا رشد كند زير سايه اش بشيني.
چي بگم كه لايق وجود معبودم باشه من عبدم ضعيف و خردم، گنه كار و روسياهم. ولي اون باعظمت، بزرگه مي دونم دوستم داره چرا كه گل وجودم رو با دستاي خودش رقم زده، اگه نافرماني كردم، روزي گناهي كردم اما دلم به نسيم توجهش خوشه. خدايا مي خواي منو فراموش كني، به خاطر گناه منو تو آتيش جهنم رسوا كني، بند بند بندم رو چه كار مي كني كه اسم تو رو صدا مي زنه، باشه راضيم به رضاي تو بذار تو كوره جهنم گل وجودم جلا داده بشه ولي گناهانم رو ببخش و منو تو آتيش دوري خودت نسوزون.
سيده خديجه صالحي
(از دوستان قديمي مدرسه)

 



باران دانش

سر كوچه ايستاده بود و زير لب مي سرود :
تمام روز و شبم را سر خيابانم
اسير پنجه ي نفسم ، غلام شيطانم ...
او تسبيحي در دست دارد و آن را از صبح تا ظهر و از بعداز ظهر تا شب به اين طرف و آن طرف مي چرخاند .
او ايستاده است . تو اما ديرت شده است با شوق
داري به جلسه ي بحث آزاد مي روي .
امشب بعد از نماز نوبت توست كه براي دوستان مسجدي ات سخنراني كني و به قول بچه ها كنفرانس بدهي .
¤¤¤
به راستي بدون دانش زندگي چگونه مي شود ؟
حضرت لقمان حكيم به فرزند خويش فرموده است :
« فرزندم !
خدا دل هاي آدميان را با نور دانش زنده مي كند ؛ آن سان كه زمين هاي مرده را با باران هاي پر بركت آسمان ».
منبع حديث : بحار الانوار ، جلد اول
به نقل از كتاب يكصد و پنجاه درس زندگي آيت الله مكارم شيرازي

 



پاداش

پيرزن دم درنشسته بود منتظر بود تاكسي از جلويش رد بشود. مدتي كه گذشت جواني از جلويش گذشت.
پيرزن پسر را صدا كرد و گفت: خيرببيني پسرم مي ري برام چند تا تخم مرغ و يك پنير بگيري. پاهام قوت نداره. اگر هم خواستي چيزي براي خودت بگير. پسر پول را گرفت و مدتي بعد برگشت. وسايل را همراه بقيه پول به پيرزن داد.پيرزن نگاهي به دستان پسر كرد و گفت : پسرم چرا براي خودت چيزي نگرفتي . پسرگفت: گرفتم مادر. پيرزن دوباره نگاهي به دستان خالي پسر و بقيه پول كرد و گفت: چي گرفتي پسرم. پسر لبخندي زد و گفت: دعاي خيرشما رو.
جلال فيروزي، شهرستان ساوه

 



صداي دلنشين تو

امروز براي تو شعري مي سرايم؛ شعري از محبت.
مادر، از آن روزي كه قلبم در بطن تو شروع به تپيدن كرد، حس كردم كه در بطن چه آدم خوبي قرار گرفته ام. روزي كه پا به دنيا گذاشتم. تو با محبتت مرا نوازش كردي، هنوز هم صداي دلنشين لالا يي ات را توي گوشم مي شنوم. مادر! از وجود نازنينت مي شود، درس عشق و ايثار را آموخت.

مهربان ترين
خدايا! مرا ببخش اگر شعرهايم به عشق تو سروده نشد. مرا ببخش اگر براي خودم خوشحالي كردم، بي آن كه به مرغ عشق هاي زخمي دانه بدهم.
از تو مهربان تر كسي را نمي شناسم كه روشناي هرتيرگي ام باشد. وقتي چتر رحمتت را براي باران گناهانم گشودي، چقدر شرمگين شدم از اين كه تو را فراموش كردم. زندگي را جز براي تو نمي خواهم ولي از تو خواهش مي كنم كه من كوچك وناچيز را در اين دنيا رها مكن. ياري ام كن تا اگر قدمي برمي دارم يا سخني مي گويم جز براي رضاي تو نباشد.
الهام ملكي/ تهران

 



آشنايي با موذن نوجوان ، محمد فريد اخوان همنوا با باران

دم غروب است .
دارد باران مي بارد .
مي آيي دم پنجره .
صداي اذان گوي نوجواني از همين نزديكي
خانه تان به گوش مي رسد .
كنجكاو مي شوي اما نمي داني صدا از خانه ي كدام همسايه است .
يك روز در راه رفتن به خانه او را از لابه لاي
برگ هاي درخت شاه توت مي بيني كه روي بالكن طبقه ي دوم ايستاده و دارد اذان مي گويد .
مي ايستي اذانش كه تمام مي شود از او تشكر مي كني و قرار يك مصاحبه را مي گذاري .
¤ ¤ ¤
محمد فريد اخوان از شاگردان ممتاز با معدل 85/19
سال سوم مدرسه ي شاهد جوادالائمه عليه السلام منطقه ي 7 تهران است .
او از كلاس سوم ابتدايي تا به امروز در محله اذان مي گويد .
او اذان گويي را دوست دارد و مي گويد : وقتي اذان مي گويم احساس آرامش دارم .
پدر و مادر و آموزگار كلاس سومش آقاي بابايي مشوقين او در اين راه نوراني بوده اند .
او سعي مي كند نمازش را اول وقت در مسجد محله بخواند؛ در مساجدي مثل حاج نجف و
امام حسين عليه السلام .
اين هم يك جمله براي يادگاري :

 



دوست داري بنويسي

دلم لك زده براي نوشتن. كلي هم موضوع دارم براي نوشتن. از قبل و بعد انتخابات بگير كه هم تم داستاني دارد، هم سياسي و از همه قشنگترش طنز. از امتحانات نهايي سال سوم بگير كه اين بار هم طاقت تقلب نكردن نياورديم. از مرور خاطرات اعتكاف بگير كه پريروز تشيع يكي از دوستان اعتكافي سال گذشته ام بود (روحش شاد). از رفتن بچه هاي مدرسه بگير كه يا مي خواهند آخوند شوند يا دكتر. ازشروع تابستان و درس خواندن مثلا كنكوري. تا نزديك شدن به 17 سالگي.
از اين همه تعدد موضوعات نمي توانم بنويسم. خنده دار است، نه؟!
مي خواهي انتخاباتي، سياسي بنويسي يهو وسطش خنده ات مي گيرد كه «اي بابا! چه كتكي خورديم اون شب...»
مي خواهي ربطش بدي به جمعه و نماز جمعه كه جلوي خبرگزاري ايكنا روي آسفالت داغ نشسته بودي لبخند مي زني از فراز آخر و نمي فهمي كه خيسي صورت براي نم نم باران است يا اشك.
مي خواهي از امتحان نهايي و درس خواندن بنويسي، به صرافت مي افتي كه روش هاي تقلب را توضيح بدي.
مي خواهي از هندوانه هاي زيادي اعتكاف پارسال بنويسي، نمي داني امسال زنده مي ماني يا نه؛ مثل صادق آسماني مي شوي يا پرتت مي كنند ته زمين؛ دوزخ.
مي خواهي از خاطرات خودت و مصطفي و فريد و شهاب و امير وعلي و... بنويسي، بغض مي كني و مطمئني سال بعد بايد تنها ميله هاي اتوبوس را بگيري.
مي روي از تابستان و درس خواندن هايي كه به سرانجام نمي رسد بنويسي، نمي تواني چون نه درس خواندن بلدي نه نوشتن.
دوست داري بنويسي از 17سالگي و اين كه «نسل سوم» براي 17 سال به بالاها كلاس ژورناليسم گذاشته و نازكني كه «باي باي مدرسه»؛ عمراً پابند مدرسه و معلمش شدي عمري نمي روي با... بگذريم!
بين اين همه موضوع و ننوشتن مي ماند نوشتن از ننوشتن موضوع هايي كه اگر نوشته مي شدند خوب بود... اگر نويسنده اش نوشتن بلد بود...
محمدحيدري قم

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14