(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 9 تير 1388- شماره 19399
 

خيابان شاكري
پسرگل فروش
سلام سلامتي مي آورد
آتش خشم
سرد اما سبز
و اما تابستان
نگاه بي قرار
بازي هاي امروز



خيابان شاكري

محمد عزيزي (نسيم)
يكي بود يكي نبود . من بودم و خانواده ام كه اوايل دهه ي 50 از روستاي مياندره (حوالي بويين زهرا) آمديم به تهران .
خانه ي ما براي پدر بزرگ بود ، خانه اي با چهار پنج تا اتاق و دوزيرزمين .
توي حياط پر بود از درخت هاي به ، انگور و ...
يك حوض و يك آب انبار هم توي حياط بود .
به غير از ما چند مستاجر هم توي آن خانه بودند . يادم مي آيد كه بچه ي يكي از مستاجرهايمان كه اسمش هاشم بود با خواهر و برادرهايش مرا انداختند توي طشت و آب سرد را ريختند روي سر و لباسم !
خانه ي ما مغازه اي هم داشت . پير مردي كه ما «با با» صدايش مي كرديم مغازه را اجاره كرده بود و توي آن خوراكي هاي بچه گانه مي فروخت .
«با با» يك ظرف بزرگ استوانه اي شكل آلمينيومي داشت كه مي داد به دست من و داداشهايم تا پر از آبش كنيم .
وقتي ظرف را پر مي كرديم و به زور مي برديم مغازه ، يك آدامس ويا شكلات را به همراه لبخند بابا هديه مي گرفتيم .
نام خيابان ما شاكري بود ، يك خيابان به عرض 10متر و طول حدودا 150 متر .
اين خيابان در جنوب شرق تهران در منطقه ي 15 زير خيابان خاوران و نزديكي هاي اتابك و نفيس قرار داشت .
از سمت غرب سر خيابانمان يك قنادي بود به اسم « مينا گل» و آن سر ديگر هم يك بقالي بود .
وجود يك نانوايي لواشي و چندين بقالي و كارگاه هاي نجاري ، مبل سازي و ... خيابان پرجنب و جوشي را درست كرده بود .
اگر به اين ها حضور تعيين كننده ي 40 ، 50 كودك و نوجوان را اضافه كنيم تازه مي توانيم تصويري از محله مان نشان دهيم .
بچه هاي غرب محله با بچه هاي شرقي هميشه رقابت داشتند .
خانه ي ما تقريبا وسط بود ولي بيشتر به قسمت غربي خيابان مي خورد .
احمد ، محسن ، علي ، جعفر ، حميد ، حسن ، جمشيد ، رضا ، عباس و ... بچه هاي محله ي ما بودند . از نظر سن ما سه دسته بوديم بزرگترها ، جوانان و نوجوانان .
كودكان هم به نوعي وصل مي شدند به نوجوانان .
در يكي از روزها خبر رسيد كه مي خواهيم براي محله مان تيم درست كنيم ؛ تيم فوتبال نوجوانان خيابان شاكري .
ادامه دارد

 



پسرگل فروش

نشسته بود روي جدول كنار خيابان.كلاهش را پايين تر كشيد تا گوش هايش يخ نكند و دوباره
دست هايش را جمع كرد توي شكمش و محكم به هم فشارشان داد.خم شد روي دست هايش و چشم دوخت به چراغ قرمز سر چهار راه.
بالاخره قرمز شد.دست كرخت شده اش را آورد جلوي دهانش و «ها» كرد.از زير پايش بسته آدامس را برداشت و رفت سمت
ماشين ها.همه شيشه هايشان را بالا داده بودند،بدش مي آمد بزند به شيشه و التماس كند، اما مجبور بود...مي زد به شيشه ماشين ها اما التماس نمي كرد.نزديك ظهر بود و بايد اين آدامس ه را مي فروخت تا از دست سرما خلاصي پيدا كند.اگر تمام مي شد مي توانست برود خانه.
يكي يكي از جلوي ماشين ها مي گذشت و مي زد به شيشه تا شايد دلشان بسوزد و شيشه را بكشند پايين.فايده اي نداشت؛ كسي حاضر نبود سوز توي صورتش بخورد.
داشت مي رفت دوباره سر جايش بنشيند كه ميني بوس قرمزي آمد و آن سر خيابان ايستاد.حال نداشت تا آنجا برود.اين يكي هم احتمالا محلش نمي گذاشت.
صداي بلند ترمز
ميني بوس،سردي هوا و آدم هايي كه توي ميني بوس بودند مجبورش كرد كه برود.نگاهش به چراغ سبز آن طرف چهار راه بود و خدا خدا
مي كرد زرد نشود.
رسيد كنار ميني بوس؛دستگيره فلزي در از انگشتانش سردتر بودند،وزنش را انداخت روي دستگيره و محكم پايين كشيد.سنگيني نگاه هاي مسافران ميني بوس هم كمكش كرد و در باز شد.
راننده كه از باز شدن در جا خورده بود،برگشت و قيافه نزار پسرك را كه ديد،بي آنكه دلش بسوزد داد زد:«برو بيرون...برو...»
پسر عقب نشيني كرد،سرش را انداخت پايين.صدا از توي ميني بوس بلند شد:
- حاجي بذار بياد تو...
- بيا ببينم چي داري؟
- بيا بالا در رو ببند،يخ كرديم!
- دونه اي چنده آدامسات؟!
راننده،راننده بود ديگر؛چيزي نگفت و شروع كرد به زير لب غر زدن.پسرك بالا آمد و در را بست.اولين نفر كه كنار در،روي صندلي تكي نشسته بود «سلام» كرد و به پهناي صورت به پسر لبخند زد تا احساس غريبي نكند.پسر نگاهي به كل ميني بوس انداخت.همه ساك داشتند و انگار جايي مي رفتند.همه كاپشن هايشان هم يك جور بود،شلوارهايشان هم.پوتين بسته بودند و مقصدشان راه آهن بود؛ براي اعزام به جبهه.
- نگفتي چنده؟
راه افتاد توي ميني بوس.خوب بود،همه مي خريدند.هنوز دو رديف بيشتر جلو نرفته بود كه ميني بوس راه افتاد و آن طرف چهار راه ايستاد.راننده با طلب كاري رو كرد به پسرك و گفت:«برو پايين!»
پسر كه تازه داشت گرمش مي شد و آدامس هايش را مي فروخت،سرش را انداخت پايين و برگشت به سمت در.
يكي داد زد:«آقا پسر خونتون كجاست؟»
- پشت ريل.
- پس بشين،ما هم داريم مي ريم راه آهن.
پسر خوشحال شد.راننده دوباره غرغر كنان شروع به حركت كرد و پسر دورش را كامل كرد،همه
آدامس هايش را فروخت و نشست روي پله ميني بوس،جلوي همان مرد لبخند به لب.
¤ ¤ ¤
هفت سال بعد؛ سر همان چهار راه.البته اين بار پاييز بود و هوا سرد نبود.پسري با ژاكت بافتني سرمه اي گوشه خيابان،ايستاده منتظر قرمز شدن چراغ بود. گل هاي زرد روي دستش توي اين هوا كيف مي كردند. پسر به انتهاي خيابان چشم دوخت ميني بوس اعزامي بسيج داشت مي آمد. از پرچم «يا حسين» قرمزي كه از پنجره بيرون بود بسيجي بودنشان داد مي زد،و البته
ميني بوسي كه همرنگ پرچم،اما زهوار در رفته بود...
چراغ زرد شد و دود ميني بوس براي رد كردن چراغ بالا رفت اما نرسيده به چهار راه چراغ قرمز شد و صداي بد ترمز ميني بوس خيابان را پر كرد. پسر آدامس بي مزه زير دندانش را با تف پرت كرد بيرون و به سوي ميني بوس دويد...
با پر رويي تمام در ميني بوس را باز كرد راننده نگاهش كرد و چيزي نگفت،عادت كرده بود...اولين نفر، كه روي صندلي تكي جلوي ميني بوس نشسته بود به پسر «سلام»كرد دستش را گرفت و بالايش آورد.
پسر به دو رفت ته ميني بوس و گل هايش را تك تك شروع كرد به فروختن...هر بسيجي يك گل زرد...رسيده بود به همان مرد جلوي در،نگاهش كرد،ريش هايي كه تازه داشت روي صورت مي دويد و لبخند مرتب...راننده داد زد:« بدو،اونور زرد شد»...3 گلي كه دستش مانده بود را داد به جوانك و دويد پايين...
از پشت پنجره تكي رديف اول ميني بوس كسي به پسر نگاه مي كرد و فكر هفت سال بعد خودش و پسر بود...
محمد حيدري / 17 ساله / قم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



سلام سلامتي مي آورد

سلام بر دوست مهربانم؛ دوستي كه صفحه ي مدرسه را گرفته و دارد مي خواند .
من الان نشسته ام پشت رايانه و دارم براي تو مي نويسم .
چند دقيقه ي پيش دوست خوبمان فاطمه كشراني زنگ زد و از صفحه تشكر كرد .
از لطف ايشان و ديگر دوستاني كه به مدرسه ابراز محبت مي كنند ممنونيم .
همكاري دوستانم در اين چند روز بهتر از روزهاي تنهايي ام در خرداد شده است .
محمد حيدري و جلال فيروزي با ايميل هاي تازه شان بر طراوت مدرسه افزودند .
محمد آقا و آقا جلال عزيز !
دوستتان داريم و به دوستي با شما افتخار مي كنيم .
براي تابستان چه طرحي داريد ؟
شما هم مثل آقاي فيروزي نظرتان را بنويسيد تا مدرسه آن چيزي شود كه دوست داريم .
در روزهاي بلند تابستان ياورمان باشيد .
دوست شما مدرسه

 



آتش خشم

چندين سال پيش در يكي از مجله ها، مصاحبه تأثيرگذاري را خواندم. مصاحبه با كفاشي انجام شده بود كه به خاطر عصبانيت، با تيغ كفاشي به گردن يكي از دوستانش زده بود و...
اين مصاحبه پيش از اعدام انجام شده بود. نكته ي تكان دهنده براي من آنجا بود كه كفاش گفته بود:
«اي كاش من به جاي خواننده مجله بودم و داشتم اين مجله را مطالعه مي كردم و...»
امامان ما در روايات، از خشم به عنوان آتش ياد كرده اند. به خدا پناه بردن، نوشيدن آب، تغيير وضعيت به هنگام عصبانيت ازجمله راه حل هاي دوري از آتش خشم است.
امام صادق عليه السلام فرمودند:
«خشم و غضب شعله سوزان آتشي است از ناحيه شيطان كه درون دل آدمي افروخته مي شود.»
منبع حديث: كتاب يكصد و پنجاه درس زندگي
انتشارات نسل جوان/ آيت الله ناصر مكارم شيرازي

 



سرد اما سبز

كنار پنجره ايستاده ام؛ در انتظار. آسمان ابرهايش را بي تابانه مي بارد. من كنار اين انتظار سرد، يخ كرده ام. هوا ابري است. ستاره اي حتي چراغ آسمان را روشن نكرده. به تو نگاه مي كنم.
بي اختيار نگاهم مي لغزد روي انگشتانت و دانه هاي تسبيح به لبهايت چشم مي دوزم. زير لب چيزي مي گويي؛ لابد با خدا حرف مي زني. محو تو مي شوم و كمي از انتظار خود فارغ مي شوم. صداي چك چك باران روي ناودان دوباره مرا به حالت انتظار مي كشاند. باز هم خيره مي شوم به شبي كه انگار مدتهاست اينجا آمده. انگار روزهاي زيادي است كه زندگي ام را با اين شب مي گذرانم. من به انتظار سرد خود ايستاده ام. دلم شور مي زند. براي اتفاقي كه نمي دانم مي افتد يا نه؛ من اما منتظر مي ايستم تا اگر اتفاقي افتاد پيشقدم همه باشم... نگاهم دوباره با دانه هاي تسبيح تو گره مي خورد. دلم آرام مي گيرد. همچنان به انتظار مي مانم؛ به انتظار سرد يك اتفاق كه همرنگ دانه هاي تسبيح تو سبز است!
ياسمن رضائيان/ 16 ساله/ تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



و اما تابستان

اول سلام كه هم نشان دوستي است و هم نيكي.
در پاسخ به سوال شما: اگر من مسئول صفحه ي مدرسه بودم براي تابستان يك ستون آموزشي كوچك باز مي كردم تا حداقل هر هفته يك بار يك مطلب مفيد در آن آموزش داده شود.
آموزشي در مورد اصول نويسندگي، قواعد و انواع آنها جملات قصار و كوتاه را درباره نويسندگي و متعاقب آن از نويسندگان بزرگ در صفحه مي آوردم.
درست است كه ديگر چاپ مطالب هم مثل صف نانوايي شده و بچه ها بايد انتظار بكشند تا نوبتشان شود( شايد كم كم وقت آن باشد كه مدرسه در تابستان سه روز باز شود!)؛ اما نقد مطالب را از دست نمي دادم. حتي اگر شده در حد چند سطر. اين كار اين مزيت را دارد كه بچه ها با اشكالات كار خودشان آشنا مي شوند. همچنين ديگران هم از مطلب ذكر شده استفاده مي نمايند.
مسابقه پنجره را هم از دست نمي دادم. فرصت خوبي براي خواندن مطالب مختلف درباره يك موضوع واحد است.
ناگفته هاي زندگي بزرگان اهل قلم هم مي تواند آموزنده باشد. كيهان ثابت كرده كه در همه زمينه ها حرف نگفته و ايده تازه دارد.
اختصاص چند سطر به «كتاب هفته» خالي از لطف نيست. اينكه بچه ها در يك هفته گذشته چه كتابهايي خوانده اند. و به ديگران هم معرفي اش كنند.
دست آخر هم اگر امكانش وجود داشته باشد، بچه هاي خوب مدرسه ( حتي اگر شده براي يك بار) دور هم جمع شوند. هم فال است هم تماشا.
با تشكر از شما كه به ما آموختيد « ما هم مي توانيم »
جلال فيروزي/ شهرستان ساوه

 



نگاه بي قرار

سلام، من اينجا سر قرار هميشگي مان، كنار جاده انتظار دلتنگي ام را براي ديدنت مي شمارم... به اندازه تمام لحظه هاي حضورت در قلبم دلتنگت هستم. من اينجا منتظرت دلتنگي هايم را مي شمارم و تو آنجا دورتر از من، نگاه بي قرارم را با سياه دلي ام مقايسه مي كني. انگار سياهي دلم بر نگاه بي قرارم چيره دارد كه هنوز هر جمعه منظرت، نيامدنت را با دلتنگي ام پيوند مي زنم و بي تاب تر از قبل تنهايي ام را بهانه راحت مي كنم تا مژده آمدنت باشد.
¤
در غربت
خسته ام. هزارهزار حرف نگفته توي دلم هست كه ننويسمشان دلم را مي پوساند، اما نمي توانم حرفها توي ذهنم مي آيند و قبل از اينكه مزه مزه شان كنم، همانجا مي ميرند، چه برسد به اين كه بنويسمشان.
براي لحظه اي احساسم با همه قدرتش به قلبم هجوم مي آورد. درنگ جايز نيست. به خود مي آيم و فوراً قلم در دست مي گيرم اما او زرنگ تر از من است تا قلم در دستهايم جان بگيرد او رفته است. صداي پايش هنوز در گوشم است و بويش را هنوز مي شنوم. اورفته و حالا حالا ها مرا در غربت لحظه هاي گنگ و تاريكم تنها گذاشته است.
اگر مي دانستم كجاست حتماً براي منت كشي سراغش مي رفتم. حتي اگر ناز هم كند به رهايي از اين همه افكار غريب كه مثل كابوس توي ذهنم رژه مي روند مي ارزد.
¤
شب است و خواب را از من ربوده
خيال صبح روشن با دلي خوش
دل رنجيده ام در فكر و روياست
كه راهي دور دارد تا دلي خوش
¤ چشمانم را مي بندم. ديگر تمام شد آن همه سراب فقط يك قدم مانده تا تو... ديگر خودت را مي بينم. يك قدم بر مي دارم. چشمانم را باز مي كنم. مي بينم خود خودت را. بي اختيار لبخند روي لبهايم جان مي گيرد. تو اما انگار خنده ات را توي خوابهايم جا گذاشته اي.
مريم فروتن- 18 ساله- تهران

 



بازي هاي امروز

موشك ها را بفرست هوا
اين بازي ساده اما سرگرم كننده و جالب از بازي هاي كم حجم دسك تاپي مي باشد يعني بعد ازنصب آيكون بازي در دسك تاپ ظاهر مي شود.
در اين بازي بايد لوله هاي ارتباطي را به موشك ها وصل كني تا موشك ها شليك شوند.
هر موشك امتياز مخصوصي دارد. مدت زمان با چراغ هايي در بالا نمايش داده مي شود. اگر در هر مرحله تعداد موشك هاي مشخص شده را قبل از خاموشي تمام چراغ ها به هوا بفرستي، مهمان مرحله بعد مي شوي. يك اژدهاي بامزه هم در تمام مراحل تو را همراهي مي كند.
تصوير هر مرحله هم جالب است. ابتدا كودكي در كنار موشك است بعد از چند مرحله او نوجوان، جوان و بزرگسال مي شود.
اين بازي در لوح فشرده بازي هاي دسك تاپي در بازار بازي ها موجود است.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14