(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


شنبه 6 تير 1388- شماره 19396
 

حكايت جاي پا
قلم و دردمندي!
مقتداي سبز
سربازان آنارشيسم فرهنگي!
چهار فصل قاصد عهد عتيق
سيري در تاريخ ادبيات آلمان -بخش اول
اخبار كوتاه



حكايت جاي پا

نژند شهيدي
صبح علي الطلوع يوم الماضي، حضرت محمد علي شاه قاجار، پاي خود منبسط ديده، طوري كه در كفش هاي شاهي ناراحتي مي كرد. اعليحضرت كلافه شده، مقادير معتنابهي بكاء فرمودند.
مشدي حبيب، نوكر دربخانه ناخوشي حضرت اجل را تاب نياورده، مضطرب و بر سر زنان ميرزا علي اصغرخان- صدرالاعظم- را اطلاع داده كه ملت در شرف يتيمي مي باشد.
صدر الاعظم، جامه دران و مغموم به محضر ملوكانه شرفياب شد.
حضرت ملك پاسبان، به روي تخت طاووس، دو زانو به بغل، رو به جانب ميرزا فرمودند:
- منحوسي مشروطه ما را رها نمي كند به طوري كه مرتبا به حالت انبساط مي باشيم و بالنتيجه كفش ها و البسه ضيق مان مي شود.
ميرزا في الفور گفت:
- شاهنشاه فرمان دهند در طرفه العيني، خبره ترين خياطان و كفاشان مملكت احضار كرده، به دوخت و دوزي دربخانه مفتخر گردند.
حضرت اجل، آهي مختصر مصروف داشته، فرمودند:
- في الحال، كفشي برايمان ابتياع كنيد. خانم والده قنسول سفارتخانه بريتانيا به تهران عزيمت كرده اند. امشبي سفارت ضيافت داده، ما را فراخواندند آن ضيافت را منور سازيم.
صدرالاعظم فورا به اطاعت امر شاهنشاه، مشغول شده، جمله نوكران به بازار تهران روانه كرد. ليكن كفشي به قاعده و عظمت پاي همايوني مكشوف نگرديد. نزديك غروبي، شاهنشاه مأيوس گشته، كاغذ و دوات طلبيده، دستخطي مرقوم فرموده، عدم حضور در ضيافت را اعلانيه دهند.
در اين اثنا، صدرالاعظم عاجل و مسرور به پابوسي حضرت اجل شرفياب شده، در ميان دو دست وي، جفتي كفش شاهانه رويت گرديد. مشاراليه، هيچ نگفته كاغذي به دست شاه ايران داد.
در آن كاغذ چنين مرقوم آمده بود:
-«با اهداء سلام و تحيات به شاهنشاه مقتدر قجري! اينجانب شخص قنسول، از طريق جواسيس خود در عمارت گلستان مطلع شديم كماكان كفش مناسب، ناياب مي باشد. لذا، جفتي كفش بريتانيايي به ناحيه شما روانه ساختيم. كفش هاي بريتانيايي چنان منبسط اند كه هر پايي را به اندرون خود متقيد مي كنند. در انتظار قدومتان: سر ريچارد نيكلسون
و چنين شد كه طالع بر شاه و ملت مبارك آمد. پاي همايوني اندرون كفش ها شده، شاهنشاه مسرور رو به جانب سفارتخانه عزيمت كردند.

 



قلم و دردمندي!

پژمان كريمي
خداوند متعال در قرآن كريم به «قلم و آنچه مي نگارد» سوگند ياد كرده است! چنين است كه انسان ايمان آورده به پروردگار يكتا، قلم را داراي ماهيتي مقدس و والا، رسالت آن را سترگ و مسئوليت به دست گرفتن آن را گران مي پندارد.
اهل قلمي كه در زمره ايمان آورد ه گان است و خود را متعهد و مسئول مي داند در برابر «قلم و آنچه مي نگارد»، چون پيامبران الهي راه ابلاغ پيام هاي آسماني را پي مي جويد. پيامبراني كه به صراحت قرآن كريم ]سوره الحديد[ جز براي برپاداري عدالت برانگيخته نشدند! چنين اهل قلمي ناگزير «دردمند» است! زيرا اساساً مسئوليت و تعهد، دغدغه به بار مي نشاند. دغدغه در برابر پلشتي ها و كژي ها و تكليف در برابر ضرورت تزكيه «خود»، «جمع» و «جامعه بشري»!
اهل قلم دردمند، نمي تواند درونش را، دغدغه ها و دلمشغولي هايش را ، آرمان ها و ايده هاي متعالي خود را پنهان نمايد. اين نتوانستن و اين پنهان نخواستن، اين ميل و كشش به آشكار شدن همه درون و همه جهان ذهني اهل قلم دردمند است، كه خلوص و بي آلايشي وي را «دليل» مي شود و سبب ساز!
چنين هنرمندي، در عرصات اجتماعي حضوري پررنگ دارد و به تعبير بزرگي فرزند «زمان خويشتن است»، جوش و خروش ذهني دارد، قلب اش در بطن جامعه مي تپد و قلم اش، جستجوگر گفتني هايي است كه به تعبير شهيد و سيد اهل قلم- مرتضي آويني- «حديث نفس» قلمداد نمي شود. به عبارتي، هرچه هست «او» و «دنياي شخصي و نيازهاي گيتيانه او» نيست، او هست اما اويي كه با دردهاي بشري و دغدغه ايده هاي متعالي معنا شده است. قلم چنين «اويي» پيش مي رود درحالي شفاف مي نگارد و اين شفافيت عينيت «آزادگي» اوست.
اهل قلم دردمند آزاده، خود را در بند ملاحظات صنفي و گروهي محصور نمي كند. قلم او بي پرواست، خريدني نيست، مصلحت جو و عافيت طلب نيست. اين قلم، سلاح اوست.
بايد گفت بسياري اند اهالي قلمي كه خود و قلم خود را اهل درد و دردمند مي نامند ومي دانند. اما اين بسيار، در بزنگاه هاي تاريخي بايد واقعيت ذاتي و وجودي خود را نمايان سازند! رويدادها، سره از ناسره را مي نمايد. آناني كه نقاب نفاق بر چهره مي زنند و قلم را برسپيدي كاغذ به ريا و منافقانه مي دوانند، در هنگام خطر، خودرا مي بازند و برملا مي سازند. اگرچه بي خلوصي شان در واژه- واژه هاي نگاشته هايشان موج دارد و به باطل پهلو مي زند، اما در ميدان امتحان ميداني كه زر و شبه زر را تميز مي دهد، به ناخالص بودن خود معترف مي شوند. اينجاست كه هرگونه مخاطبي- عامي و فرزانه- حقيقت او را قضاوت مي كند.
در اين روزگارها بودند و هستند عناصري و اهالي قلمي كه داعيه دردمندي دارند و در زماني چون جنگ تحميلي، يا در انزوا پناه گرفتند و از نفس و خويشتن زميني دم زدند و يا در حاشيه امن شهر و فرامرزها، آثار حماسي سرودند كه گويي خود در زير باران آتش و گلوله اند!
همين گونه اهالي قلم بودند و هستند كه جايزه هاي جشنواره هاي رنگارنگ منسوب به موضوع انقلاب و دفاع مقدس را دودستي پذيرا مي شوند. داوري مي كنند و سكه هاي داوري را مجدانه و بدون مصلحت جويي به چشم مي گذارند. اما آنجا كه ديگر سنگر و انبوهي نيست كه درون آن پناهي جست و بايد صريح بود و بي پروا گفت و نگاشت، جانب سكوت مي گيرند.
چنين عناصري به احترام قلم و حقيقت، و به حرمت مخاطبي كه سزاوار كلام و نوشته «حق» است مي بايد به انزوا رانده شوند كه در اين مسير، دردمندان اصحاب قلم خود بايد پيشتاز باشند و قلم برانند!

 



مقتداي سبز

سبز از سيادت و سكوت و صبوري
سرخ از عنايت و شراب طهوري
سپيد از لطافت و شفاعت و
هر آن نجابت، كه تو داري...
به كه ماني؟
به رود؟
كه مي رود از هر دست،
و مي چكد از هر قطره!
كه زلال شود از عطر،
جامه بلند نماز!
ياد تو در اين لحظات، با ماست.
چون لحظه داغ شهيد،
در افق قرمز خاكريز!
ياد تو از ذهن خاكريزها و جامه خاكي خاكي ها
و آفتاب چكيده سرخ
بر واژه واژه هاي آن قرمزهاي بي رنگ
هنوز مي گذرد...
و بي رنگ...
بي رنگ، يعني: زنده بودن با دعا!
اقتدا بر مقتدا!
ايستادن در نماز قامت سبز شما!
با همان تكبير دست سرخ جانباز شما!
با دلم عهدي اگر بستم
بر سرم سربند سبز يا علي(ع)
بار دگر در هجر يارانم اگر بستم
در پي جام دگر بودم زدست شاهد سبز شما، يا مقتدا!
در پي بي رنگي سرخ شقايق هاي پرپر بودم از نام شما!
آه! سوختيم، از هجر ياران خدا!
كشت ما را خاطرات واپسين ديدارها
يادگار آخرين لبخندها،
در شب آتش،
شب حمله!
شب معراج مردان،
خط شكن ها! در شب ميثاق، شب ميلاد، شب آتش، شب فرياد!
و در دستم نمانده اينك از جمله عزيزانم
به جز غربت، و زجر ياد...
- از اين فرهادكش فرياد!-
عليّ گفتم و ايّ حال، تا رسم اين جا
كه گويم با تو شرح حال!
نه! زبان حال:
كه بر دوش رشيدت آن چفيه،
همان ميثاق توست، با ما
و مي دانيم!
و ما با توست، اگر سبزيم،
اگر، اما،
و ديگر هيچ، آقا!
همان مهر عميق ماست، با تو
و مي داني!
و اين صولت كه در سرو بلندتوست
مي دانيم
كه ريشه، در خميني(ره) دارد اين سرو سيادت
و مي دانيم
كه مي مانيم...
¤ عليرضا نيافر

 



سربازان آنارشيسم فرهنگي!

نيما تمدن
پس از برگزاري انتخابات 22 خرداد و پيروزي دكتر محمود احمدي نژاد، رقيب اصلي وي، راي اكثريت مردم را برنتافت و بدون ارائه ي مستندي روشن، مدعي وقوع تقلب در انتخابات دهم رياست جمهوري شد.
در حالي كه توقع مي رفت، آقاي ميرحسين موسوي به عنوان فردي مدعي قانونمداري، ايراد و شبهه هاي خود نسبت به چگونگي برپايي انتخابات را با استفاده از ابزار «قانون» پيگيري كند و با ارائه دلايل و مستندات به دفاع از حق ادعايي خود بپردازد، هواداران خود را به خيابان ها روانه كرد تا به اين ترتيب سناريوي آشوب و اغتشاش به مرحله اجرا برسد. خوشبختانه خيلي زود، بسياري از شهروندان عادي كه در برخي تجمعات غيرقانوني شركت كرده بودند، راه منطق و قانون را پي گرفتند و صف خود را از آشوبگران جدا نمودند.
نيروي انتظامي نيز بنا به وظيفه ذاتي خود- يعني مبارزه با قانون گريزان و متعرضان به نواميس و مال و امنيت مردم- وارد صحنه شد و قاطعانه و شجاعانه آشكار گرديد. معترضان و آشوبگران صدها مورد آتش سوزي به بار آوردند. صدها خودروي شخصي و عمومي را به آتش كشيدند. مسجد و چندين باب مغازه را ويران كردند. چندين نفر از بسيجيان را به شكلي فجيع به شهادت رساندند و صدها پليس را هدف ضرب و شتم بي رحمانه قرار دادند.
اين اعمال مجرمانه و جنايتكارانه در حالي بود كه دولتمردان غربي و رسانه هاي ضدانقلاب داخلي و خارجي اغتشاشگران و اوباش را «مردم» معرفي كردند و به هدايت آشوبها پرداختند. در اين ميان نيز آقاي ميرحسين موسوي در كنار برخي ديگر از چهره هاي سياسي، با تكرار ادعاي بي سند خود، خواهان ادامه اعتراضات خياباني شدند. و مضحك اينكه جناب آقاي موسوي، عناصر داخلي، دولتهاي استكباري و برخي رسانه هاي گوناگون داخلي و خارجي، سركوب اوباش و آشوبگران را سركوب «مردم معترض» خواندند و بي گناهاني را كه به تير منافقين و اوباش به شهادت رسيده بودند، كشته هايي دانستند كه از سوي نيروهاي انتظامي و بسيج جان باخته اند. سپس نيز در رثاي اين كشته گان مويه سردادند!
از جمله عناصر مذكور بايد به تني چند از نويسندگان مدعي روشنفكري اشاره كرد كه روز دوشنبه و چهارشنبه هفته پيش در قالب بيانيه اي، در روزنامه «اعتماد ملي»، به «دروغ گويي» ، «تبرئه آشوبگران» و «حمايت روشن از ادامه اغتشاش» پرداختند.
اين نويسندگان كه هيچ نسبتي با باورها، درد و دغدغه هاي مردم ايران ندارند و تاكنون كوچكترين هزينه اي در قبال دفاع از هويت به اصطلاح ايراني خود و سرزمين ايران پرداخت نكرده اند، در حالي به كتمان حقيقت و ناديده انگاري واقعيت پرداخته اند، كه براي ادعاهاي واهي خود، يك سند روشن ارائه ننموده اند.
اين جمع از نويسندگان، كه اغلب شان، در پناه مواد تخديري، دست به قلم مي برند- به گفته يك اهل قلم- همواره به نكوهش دخالت سياستمداران در عرصه فرهنگ پرداخته اند و خود را افرادي غيرسياسي معرفي نموده اند، اما در عين حال همواره بدون داشتن دانش و تحليل سياسي، به اظهارنظرهاي غيرمسئولانه سياسي مشغول بوده اند. برخي از جمع نويسندگان ياد شده، چنان در سياه نمايي تاريخ و فرهنگ اين كشور كوشيده اند، كه با وجود بي اقبالي آثارشان در داخل كشور، در سايه نگاه و اعتناي اراده هاي فرامرزي قرار گرفته اند و همواره در گفت وگو با رسانه هاي بيگانه، جمهوري اسلامي را هدف تهمت هايي چون «سلب آزادي قلم» قرار داده اند. اين جمع، نمونه اي از جامعه كوچك باورمندان به «سكولاريسم» است كه 30سال است مانع از پالايش «فرهنگ» كشورمان شده است و در راه منزوي سازي عناصر ادبيات متعهد و اصيل ايراني تلاش مي كند. تلاشي كه البته طي يك دهه اخير به دليل باروري ذهني و پاگيري ادبيات متعهد كشورمان محكوم به فناست. بايسته است اهالي متعهد عرصه ادبيات كشور، با رصد رفتار قلم هاي مسموم، به بازنمايي هويت پنهان اين گونه قلم ها همت گمارند تا آنارشيست هاي فرهنگ نما در سايه سنگين انزوا بيش از پيش قرار گيرند. اين رويداد احترام به ساحت مقدس فرهنگ و نيز حق مردمي است كه 30 سال در برابر هجمه هاي فرهنگي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي دشمنان دين و اين مرز و بوم ايستادگي كردند!

 



چهار فصل قاصد عهد عتيق

منصور ايماني
آن روز كه تمدن! كلاه جادويي اش را بر سر طائفه بني آدم گذاشت و با عمله و اكره ماشيني اش، سنتهاي اين طائفه را از بيخ درآورد، آن وقت بود كه فهميديم «اي دل غافل» انگار گندم غفلت فقط اختصاص به عالم بالا و پدر بزرگوارمان نداشت و اين دانه خانه خراب كن، در همين عالم پايين هم، كار دست مان داده است. اما وقتي ملتفت شديم كه بسياري از سنتها، مدتها قبل سوار بر أتول «ماشينيزم»، رفته بودند هواخوري، شايد بپرسيد، حالا چرا با وجود اين همه خوشي هاي فرزندان بني آدم، انگشت روي درد گذاشته اي و هي فشارش مي دهي؟ بياييد اول اين شاه بيت را بخوانيد تا بعد دلم برايتان بگويد چرا:
salam man khoobam shoma che torid?
يك وقت فكر نكنيد كه اين جمله از كلمات قصار يكي از علماء فرنگستان است. اينها چند تا از واژه هاي فارسي خودمان است كه يكي از بچه هاي ايراني حضرت آدم، به تن شان لباس فرنگي پوشانده و به قصد احوالپرسي، برايمان SMS كرده است. نامه ديجيتالي اش را كه ديدم، خواستم با همين موبايلهايي كه از بد حادثه، يكي اش را هم توي دامن ما گذاشته اند، در جوابش بنويسم: «دوست عزيز! اتفاقاً حالم خيلي هم خوب بود. اما همين كه چشمم به نامه پرمغزت افتاد! احوالاتم برگشت. كاش به جاي اين كار، همان چند تا واژه وطني را عيناً به زبان اجنبي برگردان مي كردي و برايم مي فرستادي. در اين صورت دو تا كار خير كرده بودي. هم احوال اين رفيقت را مي پرسيدي و هم سواد انگليسي اش را بالا مي بردي» اما ديدم نامه ام طولاني مي شود و حوصله موبايلم، كشش اين مثنوي هفتاد مني را ندارد. تازه چند تا گلايه ديگر هم داشتم و مي خواستم بگويم: «خوش انصاف! چه بر سرمان آمده كه به جاي آن نامه هاي عهد ماضي، كلمات قشنگ فارسي را برمي داريم و به تن شان لباس اجنبي مي پوشانيم و به سوي هم روانه مي كنيم؟ آن هم چقدر تلگرافي؟ تا جايي كه من رفقاي قديمي ام را مي شناسم آنها براي نامه نوشتن اينقدر ناخن خشك نبودند. امروز چه شده كه قلمت را كرده اي عين قطره چكان و كلمات را مي شماري و مي نويسي؟ شايد چرتكه انداخته اي كه مبادا هزينه رفاقتمان زياد بشود؟ واژه هاي همين نامه ديجيتالي ات را كه شمردم، ديدم شش تا كلمه برايم فرستاده اي، آن هم با حروف كج و كوله آن ور آب. مثلاً مي خواستي با اين چند تا كلمه، با رفيق ات اختلاط كني؟! يعني راه و رسم همزباني و همدليهاي اهل آبادي اين بود؟ اين بود عهد مودت ما و شما؟ يادت هست نامه هايي را كه برايم مي فرستادي و پايينش مي نوشتي، جواب زود زود، جواب طولاني طولاني؟ همه نامه هاي دوستان و خويشانم را كه از سالها قبل برايم فرستاده اند، دارم. حتي نامه هايي را كه خودم برايشان نوشته ام، يك نسخه اش را نگه داشته ام. نه اين كه از آنها كپي برداشته باشم. تو خوب مي داني كه آن وقتها توي آبادي، دستگاه فتوكپي نبود و من مجبور بودم زير كاغذم كاربن بگذارم. اين روزها بعد از خواندن عريضه فرنگي ات، رفتم سراغ يكي از نامه هاي رنگ و رو رفته اي كه سالها پيش، از پشت جبهه برايم نوشته بودي. نامه اي بود كه هم حرف دلت را به من زده بودي و هم عين بقچه، دلتنگي و ملال ناشي از دوري و دوستي ات را، در آن پيچيده و برايم فرستاده بودي. رفيق جاده خاكي خانه تا مدرسه ام! دست خط فارسي آن سالها، روي كاغذ شكري كجا و پيام كوتاه انگليسي اين روزها، روي صفحه شيشه اي موبايل كجا؟ يك بار كه در جواب نامه ات، تنها چند روز تنبلي كرده بودم، عين عاشق بي قرار، نامه بعدي را فرستادي و همان بالاي كاغذي كه معلوم بود از دفتر املائت كنده اي، با اين شعر خجالتم دادي كه:
جواب نامه ام از بس ز جانان دير مي آيد
جوان گر مي رود قاصد به كويش، پير مي آيد
همسايه آبادي سالهاي سادگي!
آه ببخشيد... شهروند بلاد مكعبهاي سيماني و سرد! عابر خيابانها و كوچه هاي بي سلام! مي دانم كه جادوي تمدن، دست و پاي ترا هم مثل خيلي ها بسته است و من نبايد ديگر، چشم براه پستچي محله مان باشم، تا يكي از آن نامه هاي رفيق روزگار عتيقم را، به دستم برساند. من مدتهاست كه همين طور، براي دل خودم نامه بي جواب مي نويسم و كنار كاغذهاي قديمي ات مي گذارم. حالا كار شب و روزم شده است وصف العيش... حكايت من حكايت آن شاعر بلاكشي است كه مي گفت:
روزي هزار نامه به خود از زبان تو
از شوق مي نويسم و تكرار مي كنم

 



سيري در تاريخ ادبيات آلمان -بخش اول

طيبه شيخ زاده
قصد داريم در سلسله نوشتاري ادبيات آلمان را بررسي كنيم، اما براي يك بررسي جدي در اين حوزه و رسيدن به مباحث قابل طرح امروزي مايلم كه دروازه ادبيات كشور آلمان را به روي خوانندگان بگشايم و از ادبيات ژرمني قديم، دوران پيش از ميلاد مسيح، ادبيات قرون وسطي عبور كنم و با تأملاتي بر ادبيات آلماني امروزي، از دوران رفراماسيون(1)، عصر باروك و عصر روشنگري هم بگوئيم و در عصر طوفان و طغيان (1787- 1767 ميلادي) كمي توقف كنيم.
كلاسيك به مفهوم يك دوره و سبك ادبي است. به اين ترتيب مي توان گفت كه ادبيات ملي هر كشوري، كلاسيك مخصوص به خودش را دارد. در آلمان نيز مفهوم كلاسيك بخصوص به عهد باستان اطلاق مي شد كه تحت تأثير رنسانس ايتاليا بود. در دوره كلاسيك جنبشهاي راسيوناليسم (2) و نهضت طوفان و طغيان به يك ميانه روي و تعادل و هماهنگي رسيده بودند و شعرا و نويسندگان بزرگ آلمان در اين دوره بر حس وظيفه شناسي، خواسته هاي اخلاقي و عملي كه بر روي قانون عمومي بنا شده بود تأكيد داشتند. به اعتقاد آنها آزادي دروني انسانها بر روي حس وظيفه شناسي و اخلاقي پايه ريزي شده است، و انسان شريف و اصيل از نظر فكري و احساسي كامل، از نظر دروني آزاده و داراي انسانيت خالص و پاك تصوير ايده آل و آرماني آلمان است. بخصوص در عصر كلاسيك، گوته(3) و شيلر(4) دو شاعر بزرگ آلماني اين آرمان انسان دوستانه را در شيوه اي كامل و تمام عيار به تجسم درآوردند.
در دوره كلاسيك مي توان از شاعران، نويسندگاني چون وينكل مان(5)، يوهان (6) ولفگانگ فن، گوته و فريديك فن شيلر نام برد كه اين شاعران و نويسندگان پيشروان سبك كلاسيك ادبي در آلمان به شمار مي روند.
وينكل مان
- شاعر و نويسنده بزرگ دوره كلاسيك آلمان، پسر پينه دوزي بود كه بر اثر كوشش خود و تحمل مشقات بسيار و مطالعات فراوان به درجه علمي و ادبي رفيعي رسيد. اما پيش از به تحرير درآوردن نتايج تمامي مطالعاتش به قتل رسيد. برخي از آثار او عبارت است از: كتاب «تفكراتي درباره پيروي از آثار يوناني در زمينه نقاشي و مجسمه سازي» و كتاب «تاريخ هنر در عهد باستان.»
يوهان ولفگانگ فن گوته
- گوته در 28 اوت 1749 ميلادي در شهر فرانكفورت در كنار رود ماين به دنيا آمد. دوران كودكي گوته مصادف با دوران ناآرامي در تاريخ بود، جنگ بين پروس و اتريش سراسر اروپا را مي لرزاند. از همين دوره بود كه «گوته» علاقه زيادي به هنر تأتر، نقاشي، شعر و موسيقي پيدا كرد و با اين عشق رشد كرد.
گوته، شاعر بزرگ آلمان زماني كه در سال 1814 ترجمه اي از ديوان حافظ را خواند كه چند سال پيش از آن تاريخ به دست «يوزف فن(7) هامر پورگشتال» سياستمدار و شرق شناس بزرگ اتريش به آلماني برگردانده شده بود، بقدري هواخواه حافظ شيرازي شد كه همه چيز و همه كس را از ياد برد. گوته از نوجواني به ادب مشرق زمين دلبستگي داشت. وي قرآن كريم و حكايت هزار و يك شب و ترجمه اشعار چند شاعر عرب را نيز قبلاً خوانده بود. اما در ميان آنها به اشعار فارسي عشق بيشتري مي ورزيد. وي عظمت بي پايان فرهنگ شرق را دريافته بود و به مطالعه در آثار آنها مي پرداخت.
بين سالهاي 1812 تا 1813 كتابي تحت عنوان ديوان غزلهاي شمس الدين محمد حافظ شاعر ايراني به چاپ رسيد و نسخه اي از آن به دست گوته افتاد. گوته آن را با عشق بسيار مطالعه كرد و پس از آن اشتياق و ميل شديدي در وي شعله ور شد تا اشعاري با الهام از اشعار و طبع حافظ و رنگ و بوي شرقي بسرايد، اما نمي دانست كه راهي بس دشوار پيش رو دارد. گوته به خاطر عشق به حافظ الفبا و نگارش فارسي را نيز آموخت، اگرچه برايش بسيار دشوار بود. سرانجام مجموعه اشعارش منتشر شد كه مركب بود از: «معني نامه»، «حافظ نامه»، «عشق نامه»، «انديشه نامه»، «رنج نامه»، «حكمت نامه»، «تيمورنامه»، «زليخا نامه»، «ساقي نامه»، «مثل نامه»، «پارسي نامه» و «خلد نامه». البته آنچه گوته از حافظ و از طريق ترجمه اشعار حافظ به آلماني درك كرده است، تنها شمه اي از روح پرفتوح و والاي حافظ است و حتي يكي از صدويژگي هاي حافظ را نشناخته است. گفته مي شود كه با تمام جد و همت گوته، اين ديوان از نظر ظاهري تنها شرقي مي نمايد و از نظر باطني غربي است.
گوته با اشعارش آن چيزي را خلق كرد كه تا به امروز تحت عنوان شعر به معناي حقيقي و راستين آن مي شناسيم، در دوران «طوفان و طغيان» در سالهاي 1771 تا 1775 ميلادي، اشعار گوته عاري از هر شيوه پرشور و جذاب و هيجان انگيزي بود. اما رفته رفته بيشتر با شناختن و مأنوس شدن با آثار شرقي اشعارش پراحساس و دروني گشتند. از نمايشنامه هاي گوته مي توان به تراژدي «اگمنت» اشاره كرد، اگمنت سوگنامه جان باختن در راه آزادي و انسانيت است و فرياد آزاديخواهي انسان از درون. اگمنت سپهسالار دلير هلندي بود كه وقتي اسپانيائي ها بر هلند تاختند او را به نيرنگ كشتند، ملت هلند بر مرگ او به عزانشست.
تاسو (8)، درامي است كه گوته آن را درسال 1789 نگاشت درباره زندگي «تور كواتوتاسو» شاعر بزرگ ايتاليايي كه حماسه جاودان «اورشليم تسليم مي شود» را سرود.
اما نمايشنامه مشهور گوته «فاوست» به آن دسته از معدود آثار ادبيات جهاني تعلق دارد كه نه تنها چهره يك انسان، بلكه تصويري از انسانيت را در ادبيات منعكس مي كند.
«فاوست» گوته، سعادت و تيره روزي، رنج و شادكامي زندگي را تجربه مي كند، اما زندگي او با خدا شروع مي شود و با خدا نيز تمام مي شود. فاوست نجات مي يابد او در تيره ترين زواياي فكري خود هربار به سوي خدا مي رود، زيرا كه عشق جاويد به خدا با او همراه است.
فريدريك فن شيلر (1805- 1759)
«شايد در 10 نوامبر 1759 در يك شهر كوچك به نام مارباخ (marbach) متولد شد. پدرش جراح ارتش بود و خودش به مدرسه نظامي رفت و در رشته حقوق و پزشكي تحصيل كرد و سالها پزشك حكومتي بود و به خاطر علاقه فراوان به ادبيات همواره شعر و نمايشنامه هائي مي نوشت. شيلر در دوران طوفان و طغيان غزلياتي سروده كه مشخصه اشعار بعدي وي هستند، دراين اشعار زمينه واقعيت را ترك مي كند و به غناي تفكر و وراي طبيعت مي رسد. اقتدار شيلر در زمينه نمايش است و اين اصل درباره زمان طوفان و طغيان هم صدق مي كند. تمامي نمايشنامه هاي شيلر تحت تأثير ايده و آرمان آزادي قرار دارد و در آن قهرمانان براي رسيدن به آزادي مبارزه مي كنند.
يكي از شاهكارهاي شيلر «دوشيزه جوان اورلئان» است كه درسال 1801 نگاشته شده كه در آن شيلر قهرمان ملي فرانسه «ژاندارك» را زير نور ادبي خود به تصوير مي كشد، زيرا اشخاص ديگر از جمله شكسپير و ولتر در مورد ژاندارك به انصاف و عدل عمل نكردند. اين اثر تأثير بي سابقه اي به جا گذاشت، نمايشي بود كه شوق و حوادث ديني قهرمان زن آن، چنان حكومت برحق خود را ظاهر مي ساخت كه دنياي ادبيات تا به امروز نظير آن را كم ديده است.
زندگي و انسانيت، كردار و گفتار در نزد شيلر واحدند، وي پاكي اخلاقي و اوج اصالت خود را در تمامي مقامها و زيبائي و اوج جواني اش حفظ كرده است او كه به سبب بيماري «سل» عمر كوتاهي كرد، اين پاكي و فضيلت را تا به آخر محفوظ داشت و از آن رو شيلر را به شكل ايده آل يك جوان برازنده در اذهان و خاطرات نگه داشت.
عصر طوفان و طغيان در آلمان ظاهرا دوران آرمان گرائي اديبان آلماني است. براي تحقق شيوه هاي بشر دوستانه در جامعه آن زمان آلمان و در واقع مصداق سرآمدن طغيان انسان بر عليه بي عدالتي و ظلم است و تحقق آزادي، اما از آنجا كه «قلم» تنها آزادي و عدالت را فرياد مي زند تحقق اين آزادي و عدالت دروني است و اديبان تأثيرگذار جامعه آن زمان آلمان با نوشتن اشعار و نمايشنامه هائي در تحقق آزادي گم شده در حكومت وقت آن زمان بدنبال يافتن بندهائي بودند كه آزادي را در خود كشيده اند و به همين دليل است كه شخصيتهاي نمايشنامه هاي گوته و شيلر كه در آن زمان، از تأثيرگذار ترين قهرمانان ادبي آلمان بشمار مي آمدند، همواره با خود درگير بودند، با نهاد خوب و بد خود، با تضادهاي دروني خود و نهايتا «خوب» درون اين شخصيت بر «بد» درون خود فائق مي گشت و نسيمي از آزادي بر فضاي نمايشنامه مي وزيد.
طرفداران عصر طوفان و طغيان به شكسپير و ژاك روسوي فرانسوي احترام مي گذاشتند. نسل جوان آن زمان مي خواست به جاي روشنگري مستدل و سرد و منطقي، احساس و روح را بشناسند. آنها از هر قانونمندي و وابستگي و قيد و بندي بيزار مي نمودند و خواهان آزادي بي قيد و شرط بودند. آنها درباره آزادي زياده روي مي كردند و موهاي خود را بلند مي كردند و رها مي ساختند.
لباس هاي گشاد مي پوشيدند و پرسه مي زدند و به هنگام سلام و احوالپرسي يكديگر را «جوان» يا «لوطي» خطاب مي كردند. ادبيات اين دوره تنها به دليل وجود گوته و شيلر از ارزش ادبي برجسته اي برخوردار است.

1- Refromation
2-Rationalismus
3-Gothe = Goethe
4-shiller
5- winuelmann
6-Johann wolfgang von Gothe
7-Joseph von Hammer purgstall
8- tasso
9- marbach

 



اخبار كوتاه

&مهر: كتابهاي «شب موصل» خاطرات محمد حسين منصف،«بارانهاي هفت تپه»خاطرات نادر بذري و«ماه در ميدان مين » خاطرات جواد منصف به كوشش حسن و حسين شيردل تهيه و تدوين شده و با همكاري دفتر ادبيات هنر و مقاومت در انتشارات سوره مهر به چاپ رسيده است.
& فارس: در حالي كه نام «تهران» در ميان فهرست نامزدان به چشم مي خورد، «بوينوس آيرس» از سوي يونسكو به عنوان يازدهمين پايتخت جهاني كتاب در سال 2011 انتخاب و معرفي شد.
& ايرنا: كتاب «فرياد مهتاب» اثر مهدي خداميان آراني، با موضوع خاطرات مادر مظلوم مدينه منتشر شد.
& ايسنا:داوود لطف الله كتاب «حيوانات ترانه اي» را مشتمل بر 10 شعر ويژه كودكان پيش دبستاني سروده و آن را جهت چاپ در اختيار انتشارات مدرسه قرار داده است.
& يادنامه زنده ياد سيدحسن حسيني به كوشش مصطفي محدثي خراساني تدوين شد.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14