|
شنبه 6 تير 1388- شماره 19396
در حرم حضرت زينب (س)
|
 |
|
E-mail:shayanfar@kayhannews.ir |
 |
در حرم حضرت زينب (س)
متوسّليان با هماهنگي ارتش سوريه، يك سري ماشين نفربر «ريو» به فرودگاه آورده بود. نيروها را سوار همين نفربرها به دمشق آوردند. در طول مسير فرودگاه تا دمشق، مردم با حيرت و تعجب در دو طرف خيابان ها تجمع كرده بودند و اشك مي ريختند. نيروهاي رزمنده از داخل نفربرها شعار مي دادند، شعارهايي مثل «الموت لامريكا، الموت لاسرائيل، الله اكبر، لااله الا الله». جالب تر از همه اين بود كه وقتي نيروهاي ايراني شعار مي دادند«حزبنا، حزب الله»، مردم در جواب فرياد مي زدند: «قائدنا روح الله»! سرانجام مجموعه ي سوّم از رزمندگان اعزامي قواي محمّد رسول الله (ص) به حرم حضرت زينب (ع) رسيد. سعيد قاسمي مي گويد: ... وقتي به حرم رسيديم، چنان غوغايي به پا شد كه در وصف نمي گنجد. به جرأت مي توانم بگويم كه تا به آن روز، خانم زينب (ع) چنين زوّاري به خود نديده بود. روي پيشاني همه ي بچه ها، سربندهاي سبزرنگ كه روي آن اسم عمليات فتح خرّمشهر - الي بيت المقدس - نقش بسته بود، به چشم مي خورد. انبوهي از پرچم هاي سر به فلك كشيده ي سبز و سرخ، با شعارهاي «محمّد رسول الله (ص)» و «نصر من الله و فتح قريب» جلال و شكوه عجيبي را در اين گروه اعزامي به نمايش گذاشته بود. مردم به هم مي گفتند: اين لشكر محمّد (ص) است كه آمده تا اسرائيل غاصب را تار و مار كند. دست هاي بچّه هاي ما را مي گرفتند و به سر بچّه هاي كوچكشان مي كشيدند تا آنها را با دست سپاهيان خميني متبرّك كنند. عبارات اين پيشاني بندها را كه روي آنها نوشته بود الي بيت المقدس (به سوي قدس) كه مي ديدند، هاي هاي گريه مي كردند. اينها را از ما مي گرفتند و روي چشم خودشان و بچّه هايشان مي كشيدند. تمام قنادي هاي آن حوالي، همه روي سر بچه ها نقل مي ريختند و در بين بچّه ها و مردم شيريني پخش مي كردند. افغاني هاي آواره ي مقيم دمشق، دسته دسته غريبانه آنجا گريه مي كردند. نيروهاي اعزامي آن شب در محوطه ي زينبيه، ساعتي به نيايش و عزاداري پرداختند؛ اما ماجراهاي پس از زيارت بسيار شنيدني است. جعفر جهروتي زاده روايت مي كند: ... مراسم نماز جماعت و خواندن زيارت نامه ي مخصوص حضرت زينب (ع) كه تمام شد، حاج احمد و حاج همّت، خواستند نيروها را از حرم مطهّر بيرون آورند؛ اما بچّه ها دست بردار نبودند. حاج احمد با كمك حاج همّت به هزار مشقّت گريبان آنها را مي گرفتند و در حالي كه خودشان هم به سختي اشك مي ريختند، بچّه ها را كشان كشان از حرم خارج مي كردند. از سوي دولت سوريه، پادگان زبداني به عنوان محل استقرار نيروها در نظر گرفته شده بود؛ پادگاني بي در و پيكر كه بيشتر به حلبي آباد شباهت داشت تا يك پادگان نظامي. اقامتگاه مزبور، نه سرويس بهداشتي درست حسابي داشت و نه از امكانات اوليه ي زندگي در آن اثري به چشم مي خورد. از همه بدتر، سرويس دهي بدسوري ها بود. آنان اصلا ً مراعات موازين مهمان نواري را نمي كردند و به دلايلي نامعلوم، از پذيرايي اين ميهمانان مضايقه مي نمودند؛ آن هم مهمان هايي كه براي كمك به سوريه چند هزار كيلومتر راه را طي كرده و خودشان را به دمشق رسانده بودند تا به زعم خودشان باري از دوش آنها بردارند. خب، نبود امكانات اوليه و ضروري يي مثل دستشويي و حمام، امري نبود كه به سادگي بشود از آن گذشت. از اين رو، حاج همّت رفت سروقت مسؤولين سوري و از آنها پرسيد: آخر شما چطور مسلمان هايي هستيد كه در پادگان خودتان، حمام و دستشويي و سرويس توالت نداريد؟ سوري ها هم جوابي براي اين پرسش حاج همّت نداشتند. البته فقدان امكاناتي مثل مواد خوراكي، با خريد غذاهاي كنسرو شده كه از مغازه هاي شهر تأمين مي شد، قابل جبران بود؛ اما مسأله ي عدم وجود سرويس هاي بهداشتي و نظافتي و حتي آب آشاميدني سالم در داخل پادگان، امري لاينحل مانده بود كه مي بايست تحمل مي شد. با توجّه به اين كه حضرت آيت الله خامنه اي - رئيس وقت شوراي عالي دفاع - تأكيد فراواني بر روي شناسايي مواضع قواي اشغالگر اسرائيل داشتند، به محض استقرار قواي اعزامي در پادگان زبداني، متوسّليان قبل از هر كاري، اقدام به تشكيل تيم هاي اطلاعاتي كرد تا مواضع اشغال شده توسط ارتش اسرائيل در «دره ي بقاع» را كاملاً مورد شناسايي قرار دهند. مأموريت اين تيم ها]...[. همزمان با آغاز شناسايي مواضع ارتش اسرائيل در درّه ي بقاع، چندين جلسه ي هماهنگي با مسؤولين كشوري و لشكري سوريه نيز برگزار شد تا در خصوص نحوه ي به كارگيري نيروهاي ايراني، طي نبردهاي آتي عليه اسرائيلي ها تصميم گيري شود؛ اما از اين گونه جلسات، هيچ نتيجه ي مطلوبي حاصل نشد. سعيد قاسمي؛ مسؤول وقت واحد اطلاعات تيپ 27 مي گويد: ... در آن زمان، كانال ارتباطي قواي ايراني با ارتش سوريه، رفعت اسد - برادر حافظ اسد - بود؛ او مسؤوليت وزارت دفاع و رياست سرويس هاي امنيتي ارتش سوريه را برعهده داشت. يك روز رفعت اسد به محل استقرار بچّه ها در پادگان زبداني آمد و در زمين صبحگاه، سخنراني عجيبي براي ما ايراد كرد. وقتي مترجم حرف هاي او را براي ما ترجمه كرد، همه مات و مبهوت شديم. حرف هاي خيلي ديپلمات مآبي مي زد و لحني داشت كه اصطلاحاً به آن «ادب سرد» مي گويند. اين ادب سرد، در مضمون حرف هايش جلب توجه مي كرد. سخنراني او كه به پايان رسيد، از همان جا حاج احمد، همّت و سايرين متوجه شدند كه سوري ها قلباً پاي كار نيستند و صرفاً مايلند ما يك حضور سمبليك و غيرفعال در منطقه داشته باشيم. براي همين، حرف ها و موضع گيري هايشان عمدتاً پر از تعارف و شعار بود. رفعت اسد خيلي روي مسأله ي آتش بس اعلام شده از طرف اسرائيل كه بعد از ورود ما به سوريه، رهبران دمشق به آن تن داده بودند، مانور مي داد. ميزبانان سوري ما، با ساده لوحي غيرقابل توجيهي به اين ترفند فريبكارانه ي اسرائيلي ها دل خوش كرده بودند. رفعت اسد، يكي به نعل مي زد. يكي به ميخ! از يك طرف، ورد زبانش «آتش بس، آتش بس» بود و از طرف ديگر هم دم به دقيقه روي مسأله ي ضرورت باقي ماندن بچّه هاي ما در سوريه، با اين عنوان كه شما عزيزان ايراني ميهمان ما هستيد، مانور مي داد. ديديم قضيه، قضيه ي سياسي بازي، رعايت قواعد ديپلماسي است و مابقي همه تعارف است و شعار؛ اما باز هم مطلب را چندان جدي نگرفتيم و ظرف يك هفته ي بعد، روند آموزش وتوجيه، خودسازي معنوي و عقيدتي و امور روزمره از قبيل صبحگاه و امثال ذلك در دستور كار نيروها قرار گرفت. طي مدت حضور نيروها در دمشق، متوسّليان علاوه بر نظارت و مشاركت فعال بر روند شناسايي خطوط مقدم جبهه بقاع، چند مانور شهري هم براي نيروها ترتيب داد. در مانوري كه روز جمعه بيست و هشت خرداد 1361 در شهر دمشق برگزار شد، نيروها با نظم و انضباطي خاص، جهت شركت در مراسم نماز جمعه به مسجد اموي رفتند. آنان در صفوفي متشكل و منظم، دوشادوش مردم دمشق، نماز وحدت آفرين جمعه را اقامه كردند و سپس جهت زيارت مقام«رأس الحسين (ع)» روانه ي آنجا شدند. اين مانور خياباني نيروها، براي اهالي پايتخت سوريه بسيار عجيب و تكان دهنده بود. در بازار حميديه، مردم دمشق، از كوچك و بزرگ اشك شوق مي ريختند. سعيد قاسمي، از افراد شركت كننده دراين مانور مي گويد: ... يادم نمي رود مردم آن روز با چه اشتياقي به طرف بچّه ها هجوم مي آورند و با گريه و زاري با ما صحبت مي كردند. توي حرف هايشان، واژه ي «انتقام» از همه بيشتر شنيده مي شد. يك جا زني سالخورده، از بين جمعيت، اشك ريزان به طرف حاج احمد آمد و با گريه به زبان عربي مطالبي را خطاب به حاجي گفت. حاج احمد رو كرد به مترجم و از او پرسيد: اين خانم چه مي گويد؟! مترجم ما همين طور كه گريه مي كرد، جواب داد: او مي گويد ما تنها اميدمان به لشكر محمّد(ص) است؛ فقط لشكر محمّد(ص) است كه مي تواند ما را نجات بدهد. حاج احمد بعد از شنيدن اين حرف ها به شدت تكان خورد و به گريه افتاد. باورم نمي شد فرماندهي مثل حاجي با آن همه اقتدار، اين طور منقلب بشود و اشك بريزد. ديدن اشك هاي حاجي خيلي برايم عجيب بود. او كه تعجب مرا ديده بود، به من گفت: برادر سعيد، ببين! ببين اين صحنه ها را... مي بيني اين مردم چه مي گويند؟! آن روز متوسّليان حال خوشي داشت؛ مخصوصاً وقتي كه براي زيارت مقام مقدّس «رأس الحسين(ع)» رفته بود. علي نيكوگفتار صفا مي گويد: ... خب، ما نيروهاي قديمي حاج احمد بوديم؛ يعني از وقتي كه حاجي مريوان بود، ما هم افتخار داشتيم كنارش باشيم. روحيه اي كه ما از ايشان ديده بوديم، روحيه اي نظامي و به قول معروف، مقرراتي بود. هرچند در كنار اين روحيه ي نظامي گري، از نظر معنوي هم حال خوشي داشت، اما حال آن روز حاج احمد، يك حال ديگري بود. ايشان در كنار مقام رأس الحسين(ع)، مثل اين تعزيه خوان ها، همين طور از مقام آن مكان مي گفت و اشك مي ريخت؛ طوري كه با صداي بلند گريه مي كرد و مي گفت: برادرها، اينجا رأس حسين (ع) را به نيزه زدند و عمه ي سادات را به اسيري آوردند؛ اينجا شاميان به اهل بيت امام حسين (ع) آن چنان ظلمي روا داشتند كه روي تاريخ را سياه كردند. حاجي آن روز همين طور مي گفت و دور آنجا پابرهنه مي چرخيد، اشك مي ريخت و زار مي زد. راوي همراه اين كاروان روايت مي كند: ... در سمت راست مسجد اموي، حرم مطهر حضرت رقيه(ع)، دختر سه ساله ي حضرت امام حسين (ع) قرار دارد. همين كه ما براي زيارت قبر حضرت رقيه(ع) به سمت ضريح آن حضرت رفتيم، در راه، مردم با هر آنچه از دستشان مي آمد، از بچّه ها پذيرايي مي كردند؛ با بستني، شكلات، زردآلو، چاي، ساندويچ و... و حتي به بچّه ها شيشه هاي عطر هديه مي دادند و شعار مي دادند: «يا لبنان، يا لبنان، هذا جنود القرآن». پس از مراسم به پادگان برگشتيم و آماده ي شنيدن سخنراني برادر احمد شديم.(1) نيروها در ميدان صبحگاه پادگان زبداني منتظر نشسته بودند تا از زبان فرمانده خود از آخرين تحوّلات سياسي - نظامي منطقه مطلع شوند. متوسّليان پشت ميكروفن قرار گرفت و گفت: بسم الله الرحمن الرحيم بعد از انجام عمليات فتح مبين در ايران، روند مسايل سياسي جهان، تغييرات عمده اي پيدا كرد و كامل كننده ي اين تغييرات، عمليات پيروزمند الي بيت المقدس بود. در پي اين دو عمليات بود كه ابرقدرت آمريكا و امپرياليزم بين المللي، به اين نتيجه رسيدند كه رژيم بعثي عراق نه تنها قادر نيست در مقابل انقلاب اسلامي ايران بايستد و آن را به زانو در بياورد، بلكه موجوديت خود او نيز در منطقه به خطر افتاده و هر آن بيم آن مي رود كه با سقوط جريان صدّامي در منطقه، امپرياليزم و منافع آن متحمل ضربات سنگيني بشوند. به همين دلايل، امپرياليزم به فكر افتاد كه بايد اين جريان بعثي را به نحوي از نابودي نجات دهد. بنابراين تصميم گرفتند تا هماهنگي خاصي را در بين ايادي خودشان در منطقه ايجاد نمايند. شما عزيزان خودتان شاهد اين هماهنگي هستيد و سكوت سران مرتجع منطقه در مقابل تجاوز اسرائيل، دليل اين مدعاست. ژنرال الكساندر هيگ - وزير امور خارجه ي آمريكا - گفته است: ما بايد سه مسأله ي جنگ ايران و عراق، بي ثباتي كشورهاي خليج فارس و بحران در جنوب لبنان را هر چه سريع تر حل كنيم! البته ما نيز بر اين اعتقاد هستيم؛ ولي بر طبق آن خط مشيي كه اسلام به ما ارايه مي دهد. آمريكا آرام نمي نشيند و هر روز توطئه اي جديدتر و خدعه آميزتر از قبل را بر ملّت هاي مسلمان تحميل مي نمايد؛ غافل از آن كه تا در اقصي نقاط جهان گوينده ي «لا اله الّا الله» هست، همان جا نيز مرز اسلامي ماست. ما اين هنرنمايي هاي فرسوده و نقاشي هاي از بين رفته در طول تاريخ بر روي صفحات لجن مالي شده اي را كه به نام «مرزهاي جغرافيايي» در بين ممالك اسلامي علم كرده اند، هرگز قبول نداريم. آقاي هيگ؛ وزير خارجه ي آمريكا، يك هفته قبل از حمله ي اسرائيل به جنوب لبنان، در روز سي ام مه 1982 مي گويد: ما تا هفته ي آينده، اين سه مسأله را حل خواهيم كرد. اسحاق شامير؛ وزير خارجه ي اسرائيل نيز، براي آن كه اعتراضي به وزير خارجه ي آمريكا كرده باشد، بر آشفته مي گويد: شما آمريكايي ها، چرا طرح ها و برنامه هاي نظامي محرمانه ي ما را افشا مي كنيد؟! مجموعه ي اين بيانات، نشان دهنده ي توطئه اي است كه از قبل طرح ريزي شده است و ابرقدرت آمريكا و فرزند نامشروع و خلفش اسرائيل، هر دو از اين تجاوز جنايتكارانه به لبنان، باخبر و همدست يكديگر بوده اند. آنها از اين تجاوز، چنين تحليلي نيز داشته اند كه اولين نتيجه ي اين حمله، ايجاد فشارهايي بر ايران است؛ به اين معنا كه پيام اين فشارها به ايران، اين خواهد بود كه جنگ با عراق را حل و فصل نماييد تا ايران و عراق دوش به دوش همديگر عليه اسرائيل بجنگند! از سوي ديگر، اگر ايران فريب اين توطئه خدعه آميز را نخورد و ما به جنگ ادامه داديم، اذناب مرتجع و دست نشانده ي آمريكا در منطقه، ما را به عنوان كشوري ضد اسلام! محكوم كنند؛ با اين تحليل مكارانه كه دشمن صهيونيستي به ممالك اسلامي لبنان و سوريه تجاوز نموده و عراق مايل است عليه اسرائيل بجنگد؛ ولي ايران نمي خواهد!! طبيعتاً همين مسأله، ما را وا مي داشت كه به آتش بسي ننگين تن بدهيم. كما اين كه به احتمال 80 درصد قصد داشتند در عراق كودتايي انجام بدهند، صدّام را بركنار نمايند و آتش بس يكجانبه اي را در جنگ اعلام كنند و طي مقطعي پانزده روزه، از سرزمين هاي اشغالي ايران خارج شده، آنگاه بحث شناسايي آغازگر جنگ و شناختن مجرم؛ كه از اهم خواسته هاي ايران بوده و هست را به حكميّت دو ارگان گرگ صفت محوّل كنند؛ يكي، شوراي امنيت سازمان ملل متحد و آن ديگري، ديوان عالي عدالت بين المللي يا همان «دادگاه لاهه»! ما هم خوب مي دانيم كه سگ زرد، برادر شغال است و هر دو با هم، يكي هستند. آمريكا و اسرائيل در نهايت ناباوري مشاهده مي كنند كه ايران، با آن كه در حال جنگ با عراق است، در جبهه ي ديگري نيز وارد عمل مي شود و نيرويي تقويت شده و قدرتمند به لبنان اعزام مي نمايد و با اين اعزام نيرو، دشمنان انقلاب اسلامي درمنطقه، با حالتي بهت زده، همه ي نقشه هاي خود را نقش بر آب و تمامي معيارها و محاسبات شان را برعكس و وارونه شده مي بينند! وقتي كه در شب بيست و يك خردادماه، ما وارد فرودگاه بين المللي دمشق شديم، افرادي كه براي استقبال آمده بودند، فكر مي كردند كه ما براي بازديدي تشريفاتي و حضور در ضيافتي دوساعته به سوريه آمده ايم! برادرها، تمامي مردم لبنان، شما را مرجع و ملجأ خود مي دادند و معتقدند كه فقط شما مي توانيد آنها را نجات دهيد. الان در لبنان مردم مدام مي پرسند: كي مي آييد؟ كي عمل مي كنيد؟! هر لبناني را كه مي بينيم، اولين حرفش اين است كه آيا شما پاسداران انقلاب اسلامي ايران هستيد؟ وقتي پاسخ مثبت مي دهيم، بلافاصله مي پرسند: پس كي به اينجا مي آييد؟! عزيزان، ان شاء الله با به كار بردن تمام تاكتيك هايي كه تاكنون آموخته ايم و به كار بردن تمامي امكاناتي كه در اختيار داريم، با ايمان به الله و اعتقاد به خدا، تن به اين آتش بس ها نخواهيم داد. ما به آنچه كه برادرمان «هاشمي رفسنجاني» در اين رابطه گفته است، صحه مي گذاريم كه گفت: ما در آنجا سلاح و نيرو داريم و اراده و تصميم به دست ماست و خودمان نيز عمل مي كنيم و ما هرگز تن به سازش نخواهيم داد. با افراد و كشورها تا آن زماني كه عليه كفر؛ يعني اسرائيل بجنگند، ما نيز همراه و همكار خواهيم بود و اكنون برادران سوري مان در اين جهت هستند و ما هم در كنارشان هستيم و با اين برادران همكاري مي كنيم و مي جنگيم و اعتقاد داريم كه انقلاب اسلامي را بايد به جهان صادر كنيم. ان شاءالله خداوند به همه ي شما برادرها توفيق بدهد و به همه ي ما نيز اين توفيق را بدهد كه بتوانيم قوانين انفرادي و اجتماعي اسلام را، هم در درون خودمان و هم در اجتماع مان پياده كنيم... اين حركت جديد ما نيز در منطقه، نه صرفاً به عنوان يك حضور سمبليك و صوري است، بلكه حضور ما در اين منطقه، عمل نيز در پي دارد. با اسرائيل وارد جنگ خواهيم شد و عمليات مان را عليه آنها شروع خواهيم كرد. هركس با ماست، بسم الله! هر كس با ما نيست، خداحافظ! ما با ايمان مان مي جنگيم؛ جندالله با ايمانش مي جنگد. بگذار بوق هاي تبليغاتي رسانه هاي صهيونيستي و سران اسرائيل به ما بگوييد شما براي خودكشي آمده ايد! ما ثابت مي كنيم كه خون ما، باعث خواهد شد كه سرزمين هاي مقدس اسلامي از دست امپرياليزم آمريكا و اين رژيم غاصب و فاسد صهيونيستي آزاد بشود. اينها - اسرائيلي ها - وقتي باورشان شد كه نيروهاي ما به عزم جنگ با آنها دارند به سوريه مي آيند، فوراً اعلام آتش بس كردند! آتش بس؟! الان تمام فشارها دارد وارد مي شود كه كشورهاي ديگر هم تن به آتش بس بدهند؛ آن هم در شرايطي كه ارتش اسرائيل با تجاوز به لبنان، در منطقه اي به طول هشتاد كيلومتر و به عرض چهل كيلومتر پيش مي آيد و سرزمين مقدس اسلامي را اشغال مي كند. تا به امروز، مؤمنين لبناني، سخت ترين مقاومت ها را در مقابل اسرائيل از خودشان نشان داده اند و هنوز ارتش صهيونيستي نتوانسته وارد شهر «صور» شود. چرا؟ چون در صور، شيعيان سكونت دارند و آنها معتقدند كه نيروهاي ايراني، امروز يا فردا از راه مي رسند و به همين دليل است كه اين چنين در مقابل ارتش سفّاك اسرائيل مقاومت كرده اند و تا اين لحظه نگذاشته اند كه آنها وارد صور بشوند. با آن كه برادران و خواهران ما در محاصره ي دشمن قرار گرفته اند، ولي بحمدالله هنوز دشمن نتوانسته است به مناطق شيعه نشين وارد بشود. سخت ترين مقابله ها و مبارزه ها در لبنان توسط همين شيعيان محروم صورت گرفته؛ آن هم در موقعيتي كه ساير جريانات، حتي آن كساني كه معتقدات ناسيوناليستي و ملّي گرايي داشتند، در مقابل دشمن پا به فرار گذاشتند. اين مسلمانان واقعي هستند كه اكنون دارند در مقابل تجاوز صهيونيست ها ايستادگي مي كنند و ما نيز به ياري خدا، هر شهري را كه توسط اسرائيلي ها محاصره شده، با در محاصره انداختن نيروهاي دشمن آزاد خواهيم كرد و اسرائيل را به سقوط مي كشانيم! روزي را نزديك خواهيم نمود كه اسرائيل چنان بترسد و در فكر اين باشدكه مبادا از لوله ي سلاح مان، به جاي گلوله، پاسدار بيرون بيايد. باشد كه ما شبانگاهان بر سرشان بريزيم؛ همچون عقابان تيزپروازي كه شب و روز برايشان معنا ندارد و باشد آنجايي به هم برسيم كه با گرفتن هزاران اسير از صهيونيست ها، به جهانيان ثابت كنيم كه ما با اتكا به سلاح ايمان مان مي جنگيم؛ نه به اتكاي هواپيما، نه با موشك هاي سام، نه با تانك، نه با توپ، نه با آتش جنگ افزارهاي مادي مان؛ ان شاءالله.(2) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پانوشت ها : 1- مجله ي اميد انقلاب، شماره ي 36، تيرماه 1361. 2- مجله ي اميد انقلاب، شماره ي 36، تيرماه 1361، صص 48و49.
|
|

|