|
پنجشنبه 4 تیر 1388- شماره
19395
وقتي لبنان اشغال شد...
|
 |
|
E-mail:shayanfar@kayhannews.ir |
 |
وقتي لبنان اشغال شد...
آيت الله هاشمي رفسنجاني؛ عضو و سخنگوي وقت «شوراي عالي دفاع» در كتاب كارنامه و خاطرات خود از وقايع سال 1361، تهاجم اسرائيل به لبنان و آثار مترتّب بر اين حمله بر روي كشورهاي منطقه؛ روند جنگ با عراق و تصميم گيري مقامات ارشد نظام جمهوري اسلامي در قبال مسائل لبنان را اين گونه تشريح كرده است: اشغال لبنان توسط اسرائيل در تاريخ 15 خرداد 1361 اسرائيل به بهانه هاي واهي و با استفاده از حالت مشغول به جنگ بودن عراق و ايران و نگراني بخشي از دولت هاي عرب از پيروزي ايران ]در جبهه ي خرّمشهر[، از هوا، زمين و دريا به كشور مظلوم و گرفتار لبنان حمله كرد و تا بيروت پيش رفت... بعداً معلوم شد كه يكي از اهداف آن ]تهاجم[، كم كردن فشار ايران به عراق و نجات رژيم بعث عراق و گرفتار كردن سوريه است كه ]در جنگ[، حامي ايران و مخالف بعث عراق بود. طبيعي بود كه در ايران، موجي از درخواست حمايت از فلسطين و مردم لبنان به وجود آيد و بسياري از رزمندگان، خواستار حضور در جبهه هاي جهاد مستقيم با دشمن صهيونيستي بشوند و شدند و ]حكّام[ بعث عراق از اين فرصت كه اسرائيل براي شان خلق كرده بود، استفاده كنند و پيشنهاد متاركه جنگ و اجازه عبور ايران از خاك عراق به سوي مرزهاي اسرائيل را بدهند. وقت زيادي از »شوراي عالي دفاع« و فرماندهان و مسؤولين سياسي، صرف بحث بر روي اين موضوع مي شد و جمعي از كارشناسان ما هم، براي بررسي وضع جبهه هاي لبنان و اسرائيل، به منطقه رفتند.(1) آيت الله هاشمي در همين كتاب، نهاد تصميم گيرنده جهت اعزام نيرو به سوريه را «شوراي عالي دفاع» معرفي مي كند و در مورد چند و چون اين واقعه مي نويسد: ... آقاي رئيس جمهور ]آيت الله خامنه اي[ در يك تماس تلفني، مسأله بحران لبنان را مطرح كردند. از جهاد سازندگي اطلاع دادند كه مايل اند بخشي از كمك هاي انساني را در لبنان به عهده بگيرند. عصر «شوراي عالي دفاع» در محل دفتر امام جلسه داشت. هيآت ]اعزامي[ ما ]متشكل از سرهنگ صيّاد شيرازي، محسن رضايي، محسن رفيق دوست وتني چند از مسؤولين اطلاعات و عمليات قرارگاه مركزي كربلا[ از سوريه برگشته و در جلسه شركت داشتند. گزارش دادند كه اسرائيل بر اكثر نقاط جنوب لبنان مسلّط شده است و سوريه نمي تواند ]در آن مناطق[ وارد جنگ شود. ]اعضاي اين هيأت[ با فلسطيني ها ملاقات نكرده بودند. تصميم گرفتيم كه كمكي به لبنان بشود. تركيه حاضر نيست كه از مسير هوايي كشور او خيلي استفاده شود و با عبور يك هواپيماي حامل كمك در هر روز، موافق است.(2) اين تصميم در حالي گرفته شد كه عناصر واحد اطلاعات تيپ 27 هنوز در شلمچه حضور داشتند و سرگرم كار شناسايي از منطقه بودند. عبّاس برقي مي گويد: ... برادرهاي ما گرم كار شناسايي بودند كه پيامي از حاج احمد به دست مان رسيد. حاجي در اين پيام، خيلي كوتاه و صريح نوشته بود: تصميم گرفته شده كه ما براي جنگ با اسرائيل، عازم لبنان بشويم. سريع وسايل و تجهيزات تيپ را جمع كنيد و بياييد تهران، پادگان امام حسين(ع). بلافاصله ظرف دو - سه روز، كليه ي تجهيزات و وسايل تيپ را جمع كرديم و عازم پادگان امام حسين (ع) شديم. هنگامي كه به تهران رسيديم، در پادگان امام حسين (ع) باخبر شديم كه حاج احمد به اتفاق حاج همّت و يك تعداد ديگر از برادران تيپ، براي اقدامات اوليه به لبنان رفته اند و به زودي براي اعزام ما به آنجا، به ايران باز خواهند گشت. سعيد قاسمي؛ مسؤول واحد اطلاعات تيپ 27 نيز در اين باره مي گويد: ... طبق دستور حاج احمد داشتيم توي جبهه ي شلمچه در اطراف كانال پرورش ماهي، كار شناسايي را انجام مي داديم كه سردار عزيزمان حاج حسين همداني آمد و دستور شفاهي احمد متوسّليان را به ما ابلاغ كرد. دستور اين بود: ظرف مدت بيست و چهار ساعت، كليه ي وسايل و تجهيزات خودتان را جمع آوري كنيد. مي خواهيم برويم لبنان. با تعجب به حاج حسين همداني گفتيم: حاجي، چي داري مي گي؟ نكند داريد با ما شوخي مي كنيد. ايشان خيلي جدي گفتند: احمد تأكيد كرده ظرف بيست و چهار ساعت، كليه ي تجهيزات تيپ را همراه بچّه ها جمع كنيد و به سرعت به تهران انتقال دهيد. واقعاً ما توي پوست خودمان نمي گنجيديم؛ جنگ ما يك پلّه خودش را بالاتر كشيده و جهاد ما وارد فاز جهاني شده بود. خلاصه به سرعت نيروها و امكانات تيپ را جمع آوري كرديم و خودمان را به تهران رسانديم و رفتيم پادگان امام حسين (ع)؛ مقصدي كه حاج احمد براي ما در نظر گرفته بود. نيروهاي اعزامي، صبح روز جمعه بيستم خرداد 1361 - يعني يك روز پيش از عزيمت به سوريه - به فرمان احمد متوسّليان در پادگان امام حسين (ع) گرد آمدند. سعيد قاسمي؛ مسؤول وقت واحد اطلاعات عمليات تيپ 27 مي گويد: ... هيچ وقت فراموش نمي كنم. قريب به هزار نفر بوديم؛ حدود هشتصد نفر از نيروهاي كادر سپاه، و مابقي، بچّه هاي تكاور تيپ 58 ذوالفقار ارتش بودند كه در محوطه ي زمين صبحگاه پادگان امام حسين (ع) صف كشيده بودند. در مقابل ما و روي جايگاه، علاوه بر حاج احمد و حاج همّت، تيمسار ظهيرنژاد و تعدادي از فرماندهان محترم ارتش جمهوري اسلامي ايران هم حضور داشتند؛ اصحابي كه ديگر گمان نكنم احدي بتواند مثل و مانند آنها را در يك جا گردآوري كند. حاج احمد در جمع اين رزمندگان، سخنراني هيجان انگيزي ايراد كرد. پشت ميكروفن، با چهره اي برافروخته و لحني حماسي گفت: برادران، اين راه، راهي بي بازگشت است! كسي كه با ما مي آيد، بايد تا آخر خط همراه ما باشد. اگر در آنجا عملياتي انجام بدهيم، ممكن است حتي جنازه ي هيچ يك از شهداي ما به ايران برنگردد. تنها دالان هوايي تهران به دمشق، از فراز تركيه مي گذرد و اين كشور، به علت عضويت در پيمان نظامي ناتو و روابط گرمي كه با اسرائيلي ها دارد، به محض اطلاع از حضور قواي نظامي جمهوري اسلامي در دمشق، قطعاً اين تنها دالان هوايي را هم، به روي هواپيماهاي ترابري ما خواهد بست. شايد ما اوّلين و آخرين مجموعه رزمندگاني باشيم كه به سوريه خواهيم رفت؛ بنابراين، برادراني با ما بيايند كه تا آخر پاي كار خواهند بود. حاج احمد با حرف هايش آب پاكي را روي دست همه ريخت. جواب سخنان او را بچّه ها با وصيت نامه هايي كه از جيب بلوز فرمشان بيرون كشيدند و به سويش گرفتند، دادند. همه اشك شوق مي ريختند. پادگان از فريادهاي »ياحسين« بچّه هاي سپاهي و ارتشي به لرزه در آمده بود. حتي به چشم هاي احمد، همّت و تيمسار ظهيرنژاد هم اشك نشسته بود. بعد از وداع با نيروها، قرار شد كه فرداي آن روز، حاج احمد خود به همراه اولين هواپيماي حامل تعدادي از نيروهاي اعزامي، راهي سوريه شود.(3) بدين ترتيب، اولين گروه از قواي محمّد رسو ل الله (ص) در غروب روز شنبه بيست و يكم خرداد 1361 با يك فروند جمبوجت 747 نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي وارد فرودگاه دمشق شد و مورد استقبال مقامات سوري و مسؤولين سفارت ايران در سوريه قرار گرفت. پس از خوشامدگويي حجت الاسلام والمسلمين علي اكبر محتشمي پور - سفير وقت جمهوري اسلامي ايران در دمشق - متوسّليان بلندگوي دستي را به دست گرفت و خطاب به نيروهاي اعزامي گفت: ... برادرها، قبل از رسيدن به اينجا، در ايران آنچه گفتني بود، ما براي شما گفتيم. خيلي كوتاه عرض مي كنم. امام عزيزمان فرموده اند بايد كه اسرائيل از صحنه ي جهان زدوده شود و شما مردان بزرگ، بايد اين حرف امام مان را جامه ي عمل بپوشانيد. سخنان شورانگيز متوسّليان با غريو تكبير نيروهاي اعزامي درهم آميخت. سپس فرمانده قواي محمّد رسول الله (ص) ادامه داد: ... برادرها، درحال حاضر دشمن، وسيع ترين تهاجم خودش را عليه سرزمين اسلامي لبنان شروع كرده و بر همه ي مسلمانان آزاده ي جهان واجب است كه به فرياد مردم مظلوم لبنان برسند. ما نيز براي اداي همين تكليف و تحقق بخشيدن به فرمايش امام عزيز بود كه به اينجا آمديم... من صحبت ديگري با شما عزيزان ندارم. با توكل به خداوند آماده ي پياده شدن از هواپيما باشيد. متوسّليان خود از نخستين لحظات ورود نيروهاي اعزامي جمهوري اسلامي ايران به سوريه مي گويد: ... استقبالي كه مردم و مقامات سوريه از نيروهاي ايراني كردند، بي نهايت عالي بود. آنها هرگز در باورشان نمي گنجيد كه ما ايراني ها، با توجه به مسايلي كه مملكت مان با آن درگير است، خصوصاً مسأله ي جنگ، به اين صورت عملي وارد كار بشويم؛ آن هم در حالي كه قبلاً كشورهاي عضو به اصطلاح جبهه ي پايداري(4) حتي كوچك ترين قدمي در رابطه با كمك به سوريه و لبنان برنداشته بودند. براين اساس، وقتي كه ما در عمل وارد قضيه شديم، آمدن نيروهاي ما براي همه به شدت گنگ و باورنكردني به نظر مي رسيد.(5) تنها خبرنگاري كه همراه نيروهاي اعزامي در اين سفر حضور داشت، در گزارش خود مي نويسد: ... ساعت هشت و نيم شب به وقت تهران و هفت به وقت سوريه، وارد دمشق شديم. پلكان به در هواپيما متصل شد. در اين لحظات، مقام هاي بلندپايه ي سوري از جمله - رفعت اسد؛ برادر رئيس جمهور و معاون فرمانده كل ارتش سوريه - براي خوشامدگويي وارد هواپيما شدند. ابتدا سفير ايران در دمشق صحبت كرد و خوشامد گفت و پس از آن، برادر احمد - فرمانده قواي محمّد رسول الله - سخناني ايراد كردند. وقتي از هواپيما پياده و سوار اتوبوس ها شديم، چيزي كه از همان اول حيرت ما را برانگيخت، تقاضايي بود كه راننده ي اتوبوس از ما داشت. او از ما عكس امام خميني را مي خواست. نيروهاي ايراني به وسيله ي اتوبوس و كاميون هايي كه صف به صف پشت سر هم ايستاده بودند، از فرودگاه انتقال داده شدند. در بين نيروهاي رزمنده ي ايراني، چند داوطلب از دو كشور ليبي و الجزاير نيز حضور داشتند. از فرودگاه، عازم محله ي شيعه نشيني درحاشيه ي دمشق به نام «زينبيه» شديم و در مدخل حرم مطهر حضرت زينب(ع) از خودروها پياده شديم. از اين لحظه بود كه نيروهاي ايراني، دوان دوان و شتابان خود را به سمت ضريح پرتاب كردند و گريه و ناله و ضجه ها بود كه فضا را تكان مي داد. پس از زيارت حرم مطهر حضرت زينب(ع)و اقامه ي نماز جماعت، قصد رفتن كرديم كه در بين راه مورد استقبال شديد مردم قرار گرفتيم. زنان در يك سو و مردان در سوي ديگر، كودكان و نوجوانان هم در ميانشان، شعارهاي بسيار تند و كوبنده و انقلابي مي دادند و چنان ابراز احساسات مي كردند كه همه را به گريه انداخته بودند. براي ما سؤال بود كه چگونه در نقطه اي دور از ميهن اسلامي مان اين چنين توسط مسلمانان سوريه مورد استقبال واقع مي شديم. شور و شعف عجيب مردم با اين شعارها عجين شده بود: «خميني! سير، سير، نحن جنودك لتحرير»؛ يعني «خميني! به پيش، ما سربازانت هستيم تا رهايي». «بالدم، بالروح، نحميك يا جنود»؛ يعني «با خون مان، با جان مان، حمايتتان مي كنيم اي لشكريان» «بالدم، بالروح، نحميك يا خميني» ؛ يعني «با خون مان، باجان مان، حمايتت مي كنيم اي خميني» «يا ايهاالمسلمون، اتحدوا، اتحدوا»؛ يعني «اي مسلمانان، متحد شويد. متحد شويد». در بين جمعيت، عده اي زنان و خواهران عرب، معصومانه سعي مي كردند به فارسي شعار بدهند. به خاطر اشك شوق و سرعت ماشين و هيجان جمعيت، نتوانستيم آن طور كه بايد، ذره اي از شادي مردم را با دوربين هاي خود ثبت و ضبط كنيم. هرچند شب بود و ديروقت، ولي از هرجا كه رد مي شديم، مورد استقبال شديد مردم سوريه قرار مي گرفتيم. در مسير عزيمت به پادگاني كه در كنار شهر براي نيروهاي ايراني آماده كرده بودند، هنگامي كه از روبه روي »شهرك دانشگاهي دمشق« رد مي شديم، چراغ هاي تمامي آپارتمان هاي اين شهرك روشن بود و از پنجره هاي آن، ساكنانش كه تمامي دانشجو و استاد بودند، سر بيرون آورده، براي نيروهاي ايراني با دست زدن و سوت كشيدن، ابزار احساسات مي كردند. سرانجام در كنار شهر، به پادگان رسيديم و در آن مستقر شديم.(6) دولت اسرائيل به محض پخش خبر ورود نيروهاي ايراني به دمشق، تدابير بي سابقه اي اتخاذ كرد. متوسّليان در اين باره مي گويد: .. بلافاصله بعد از ورود اولين هواپيماي حامل نيروهاي ما به آنجا، اسرائيل اعلام آتش بس يكطرفه كرد و اين اولين گام بود براي اين كه دست به عقب نشيني تاكتيكي بزند و اين امر هم در اينجا پيش آمد كه نيروهاي وابسته به اسرائيل در خاك لبنان مثل «فالانژيست ها» و نيروهاي مربوط به سرگرد «سعد حداد» و حتي اسرائيل در برنامه ي راديويي شان بخش فارسي داير كردند و عجيب اين كه بخش فارسي اين راديوها بلافاصله بعد از ورود نيروهاي ايراني، شروع به كار كرد. صهيونيست ها و مزدوران شان در تبليغات راديويي به ما مي گفتند: شما ايراني ها چرا آتش بيار معركه شده ايد؟! شما براي اشغال لبنان آمده ايد. عجيب اين كه در عرف صهيونيست هاي متجاوز و اشغالگر، ما اشغالگر محسوب مي شديم و آنها، اسرائيلي ها، حامي مردم...(7) اعزام قواي محمّد رسول الله(ص) به سوريه، در سه مرحله انجام گرفت. درمرحله ي اول، متوسّليان به همراه تعدادي از نيروها عازم شدند. در حقيقت آنها رفتند تا به عنوان جلودار قواي اعزامي ايران، در دمشق، زمينه را براي اعزام ديگر نيروها آماده كنند. پس از آن، مرحله ي دوم اعزام انجام گرفت و سپس حجم زيادي از نيروهاي رزمنده به كمك نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران، راهي سوريه شدند كه سرپرستي مجموعه ي سوّم را محمّدابراهيم همّت بر عهده داشت. سعيد قاسمي كه همراه با گروه سوم عازم سوريه شد، مي گويد: ... ماجراي سفر هم خيلي عجيب بود. پانصد نفر نيرو را سوار يك هواپيماي جمبوجت «كارگو» ]ويژه ي حمل بار[ كردند! از فرط تراكم مسافر، در هواپيما را به زور توانستند ببندند. توي آن دالان داخل هواپيما، اين پانصد نفر داشتند از سر و كول هم بالا مي رفتند. ما با حاج همّت يك گوشه اي نشسته بوديم. حاجي چفيه ي سفيدي به گردن داشت و يك دست لباس خاكي بسيجي پوشيده بود. پاچه ي شلوار راگ تر كرده بود و به جاي پوتين هم از اين كتاني هاي چيني سفيد به پا داشت. حاجي از من پرسيد: بگو بدانم چه احساسي داري؟ با توجه به اينكه اين سفر در حكم ورود به وادي جديد در زندگي ماست، آيا آمادگي داري؟ گفتم: بالاخره سرنوشت است ديگر. هرچه پيش آيد، خوش آيد. بعد حاجي دست كرد توي جيب پيراهنش، كتاب دعاي كوچكي را در آورد و در آن شلوغي و ازدحام بچه ها نشست و «زيارت عاشورا» خواند. اصلاً انگار توي خلسه رفته باشد، دعا مي خواند و كار به كار كسي نداشت. پس از فرود هواپيما در فرودگاه بين المللي دمشق، با بازشدن در هواپيما، حاج احمد متوسّليان، اولين كسي بود كه وارد شد و به استقبال بچّه ها آمد. ما ابتدا يك گزارش مختصري به حاج احمد داديم مبني بر اين كه چه تعداد از بچّه ها را آورده ايم و چقدر تجهيزات به همراه داريم. بعد من به حاجي گفتم: حاج آقا، من از بين تجهيزاتي كه توي عمليات بيت المقدس از ارتش عراق غنيمت گرفته بوديم، گل آن را سوا كرده ام و برداشته ام آورده ام. حاج احمد گفت: بسيارخوب، البته مسؤولين در تهران به ما قول داده اند كه اگر راه هوايي بسته نباشد، كمك مي كنند كه ما بتوانيم تجهيزات بيشتري را به دمشق بياوريم. گفتم: علي ايّ حال، بنده از آنجا كه احتمال مي دادم راه هوايي بسته شود، دست به نقد، با كمك بچّه ها مقاديري از تجهيزات تيپ را توي هفت - هشت صندوق بزرگ، بار هواپيما كرديم و به اينجا آورديم. بعد حاجي كنار كابين خلبان ايستاد و رو به بچه ها شروع به صحبت كرد. بچه ها تا حاج احمد را ديدند، از شدت شوق، بي اختيار شروع كردند به گريه كردن، اصلاً يك حال و هواي عجيبي توي هواپيما برقرار شده بود. حاجي با يك بلندگوي دستي، اول به بچّه ها خوشامد گفت و بعد ادامه داد: برادرهاي خوبم، بدانند اولين جايي كه مي رويم، زيارت حرم مطهر حضرت زينب (ع) است؛ بعد از زيارت هم، به اقامتگاهي كه موقتاً برايتان حاضر شده، خواهيم رفت. بقيه صحبت ها بماند براي وقت ديگر... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پانوشت ها : 1- ر. ك. به كتاب: پس از بحران؛ كارنامه و خاطرات سال 1361، هاشمي رفسنجاني، به اهتمام: فاطمه هاشمي، چاپ سوّم پاييز 1380، دفتر نشر معارف انقلاب، صص 19و20. عبارات داخل كروشه ها از ماست 2- همان، ص 136. 3- نوار مصاحبه، تهران، نوزدهم آبان 1375، آرشيو نوار معاونت فرهنگي لشكر 27. 4- اعضاي جبهه ي پايداري عرب عبارت بودند از: سوريه، ليبي، الجزاير، يمن جنوبي (سابق) و سازمان آزادي بخش فلسطين. 5- بخشي از مصاحبه ي مجله ي پيام انقلاب با حاج احمد متوسّليان، شماره ي 62، تاريخ انتشار: نوزده تير 1361. 6- مجله ي اميد انقلاب، شماره ي 36، تيرماه 1361. 7- مصاحبه با مجله ي پيام انقلاب، شماره ي 62، نوزدهم تيرماه 1361.
|
|

|