(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


چهارشنبه 3 تیر 1388- شماره 19394
 

راز يك محبت
هركه عاشق شد، پاك شد نقد رمان «من او» اثر رضا اميرخاني به بهانه چاپ 82
حي علي الوصال
بازار روز شعر
پوشكين و تأسي از قرآن



راز يك محبت

اميرحسين فردي
دكترها گفته اند، نبايد زياد راه بروم، براي بيماري ام خوب نيست. چند هفته پيش موقع راه رفتن يك دفعه افتادم زمين و بي هوش شدم. در روز بعد كه فرصت كردم پيش دكتر معرفت، دكتر كيهان بروم، معاينه ام كرد و گفت: خون ريزي معده كرده اي و خيلي خون از دست داده اي، بايد استراحت كني و بعد هم كلي دارو و درمان برايم نوشت.
كمي كه راه مي روم به نفس نفس مي افتم. خسته مي شوم. مي ايستم و نفس تازه مي كنم و دوباره راه مي افتم. دلم براي تند راه رفتن تنگ شده و براي دويدن بيشتر. مخصوصاً كه نم نم باران هم ببارد و صورتم راخيس كند و من آرام آرام بدوم و احساس كنم در حال پرواز هستم.
هواشناسي ديشب گفت باران مي بارد. مرتب به آسمان نگاه مي كنم. ابرها لايه لايه روي هم تلنبار شده اند. به قيافه آسمان مي آيد كه باراني باشد . توي خانه مخالفند كه من با اين حال بروم نماز جمعه، احتمال مي دهند از حال بروم. حق با آنهاست. زانوهايم مي لرزند. سرم گيج مي رود. اما امروز نمي توانم نروم. هر طور شده بايد خودم را به نماز برسانم. قرار است آقا نماز بخواند. طاقت نمي آورم خانه بمانم. اگر نروم نمي توانم خودم را ببخشم؛ هيچ وقت.
چند سالي است كه علاقه ام به آقا زياد شده. دست خودم هم نيست، صدايش را كه مي شنوم دلم مي لرزد، به عكسش كه نگاه مي كنم، چشمانم پر از اشك مي شود. بعضي وقت ها به خودم و اين علاقه ام شك مي كنم، پيش خود مي گويم: خدايا نكند اين رفتار من، از سرفرصت طلبي، پول و پست و خودشيريني وچاپلوسي و از اين جور چيزها باشد، اما وقتي زندگي ام را مرور مي كنم مي بينم هيچ كدام از اين ها نيست. نيازي به اين چيزها ندارم. نان و نام و خانواده و خانه دارم. خداوند همه را مرحمت فرموده، پس اين علاقه از جنس چيست؟ سال هاي اول ايشان فقط برايم رهبر بود، هماني كه در قانوني اساسي آمده، اما اين روزها قضيه فقط رهبري و شخص نخست كشور بودن نيست، خيلي عميق و يك امر دلي است. نمي دانم اسمش را چه بگذارم، رفاقت، ولايت، امامت، نمي دانم، ولي هر چه كه هست، من را با اين زانوهاي لرزان و سينه پردرد به طرف خودش مي كشد.
پسرم از تمرين فوتبال مي آيد، وقتي مي بيند مي خواهم نماز جمعه بروم، مي گويد من هم مي آيم، مخالفت مي كنم. مي دانم كه خسته است و بايد حمام برود و صبحانه بخورد. اما او هم جفت پايش را در يك كفش مي كند و مي گويد، نمي گذارم با اين حال تنها بروي، من هم مي آيم. از معرفتش خوشم مي آيد، وسايل نمازش را بر مي دارد و با هم راه مي افتيم، چه لذتي دارد وقتي پدر و پسر، شانه به شانه هم به جايگاه نماز مي روند.
جا نيست، يعني در خيابان هاي نزديك دانشگاه جا نيست. بايد برويم به خيابان هاي اطراف. مي رويم. مي رسيم به آن سوي جماعت. هنوز خطبه ها شروع نشده، زير درخت چناري، زيراندازهايمان را پهن مي كنيم و مي نشينيم. بازي سايه روشنايي آفتاب و سايه است. گاهي آفتاب، زماني سايه. اما بيشتر سايه است تا آفتاب. كم كم اطرافمان پر مي شود. نگران بلندگو هستم. صدايش ضعيف است، خوب نمي شنوم، ديگران هم مثل من هستند و با نگراني به اطراف نگاه مي كنند، ولي چاره اي نيست.
ناگهان صداي تكبير جمعيت از شكاف پاره هاي ابر مي گذرد و به آسمان مي رسد. همه از جا بلند شده اند و فرياد مي زنند: ما اهل كوفه نيستيم... من هم بلند مي شوم، نمي توانم فرياد بزنم، زير لب زمزمه مي كنم: علي تنها بماند. بعد از چند شعار و فريادهاي بلند صداي آقا را مي شنوم، اما به زحمت. فقط صدا را مي شنوم، بدون آن كه بفهمم چه مي گويند، اين همان صداي آشنايي است كه دلم را مي لرزاند. اين صدا و اين حنجره، هميشه سخن از خير و خوبي و خدا وآخرت گفته، حتماً حالا هم، همين است، مي نشينيم. اطرافيانم هم مثل من هستند. مي خواهند متوجه كلام آقا بشوند، مشكل است، نمي شود. پيش خودم مي گويم اشكال ندارد، مي روم خانه از تلويزيون گوش مي كنم. لابد بقيه هم مثل من فكر مي كنند.
توفان فتنه در راه است. بر سيماي افق غبار پديدار شده. دشمنان ديرين اين سرزمين دارند با دمشان گردو مي شكانند، خوشحالند. حالا ديگر زبان باز كرده اند و عليه استقلال و حاكميت كشور ماحرف مي زنند، آن هم بي پرده و توهين آميز، پول هاي ما را در بانك هاي خودشان مسدود مي كنند و مي گويند نمي دهيم. از اين طرف هم دوستان نادان، به عنوان پياده نظام غارتگران سابق اين سرزمين، آب به آسياب آنان مي ريزند. تن به قانون نمي دهند، وصاياي امام را ناديده مي گيرند و زير پا مي گذارند. راه را براي ورود نيروهاي دشمنان ديرين هموار مي كنند...
... توفان فتنه در راه است. همه آمده ايم تا گوش به فرمان رهبر و فرمانده تنها اردوگاه مقاومت مستضعفان عالم، در برابر غارتگران باشيم. ببينيم چه مي گويد، كدام راه را پيش پايمان مي گذارد...
فقط بعضي واژگان را مي شنوم. آنهايي كه جلو نشسته اند. مي توانند بشنوند. خوش به حالشان. گاهي مي خندند. گاهي گره به ابرو مي اندازند. خدايا چقدر اين جماعت را دوست دارم. اين چهره هاي نجيب و نوراني به دلم مي نشينند. چه احساس خويشاوندي عميقي بين خود و آنها احساس مي كنم، مثل يك اقيانوس، آرام و متين نشسته اند. احساس آرامش مي كنم. ذكر خدا و دعا در فضا موج مي زند. جان را مي شويد و پاك مي كند.
خطبه دوم را هم مثل خطبه اول نمي توانم بشنوم. يك دو نفر راديو كوچكي دارند كه عده اي دور آن جمع شده اند و گوش مي دهند. قيافه هايشان خيلي تماشايي است. سرهايشان را به هم نزديك كرده اند و همه حواسشان به صحبت هاست. پسرم گاهي زانويم را با محبت فشار مي دهد كه من هم جوابش را مي دهم. آسمان رفته رفته ابري تر مي شود. باد مي وزد. باد خنكي كه بوي باران دارد. همه جا سايه است. ناگهان صداي هاي هاي گريه بلند مي شود. گريه هاي بلند و دردمندانه. نمي دانم آقا چه گفت كه بغض ها اين چنين تركيد و سيلاب اشك جاري شد. آسمان هم بغض كرده، گاهي مي غرد و چند قطره باران درشت برزمين مي ريزد. باد مي زد. خنك و نمناك. خطبه ها تمام شده است. نماز را مي خوانيم و زيراندازها را جمع مي كنيم و ما هم مثل دو قطره كوچك، در سيلاب جماعت به سوي منزل سرازير مي شويم.
عجله دارم . مي خواهم زودتر به خانه بروم و با خيال راحت صحبت هاي آقا را از تلويزيون گوش كنم. احساس مي كنم. ديگر زانوهايم نمي لرزد. حالم بهتر شده است. باز هم احساس پرواز دارم.

 



هركه عاشق شد، پاك شد نقد رمان «من او» اثر رضا اميرخاني به بهانه چاپ 82

فرخنده حق شنو
مقدمه:
رضا اميرخاني متولد 1352 تهران است. او در دبيرستان علامه حلي درس خوانده و داراي مدرك مهندسي مكانيك است. آثارش عبارتنداز: ارميا (سال 1374)، من او (سال 1378)، ناصر ارمني (مجموعه داستان 1378)، از به (1380)، داستان سيستان (سفرنامه 1382)، مقاله نشت نشا (1383)، بيوتن (1387). ارميا اولين اثر اميرخاني است. رمان من او با 528 صفحه، دومين اثر اميرخاني است كه توسط سوره مهر به چاپ رسيده است. اين رمان بيست و سه بخش دارد كه هر بخش به تناوب ازسوي من راوي و داناي كل، روايت مي شود. همچنين بخشي مجزا به نام من او دارد. اين رمان تاكنون چندين بار تجديد چاپ شده و درنمايشگاه امسال از اقبال بسيار خوبي برخوردار بوده است.
نقد
داستان روايتي است از يك زمان طولاني، يعني از سال 1312 شمسي، كه روندي از بچگي تا ميانسالي و پيري و حتي تا مرگ شخصيت ها را طي مي كند تا به بعد از جنگ مي رسد. رمان تقريبا بدون مقدمه و بعد از دو صفحه اطلاعات ضروري آغاز مي شود و شخصيت اصلي در داستان حضور پيدا مي كند. نويسنده در همان صفحه اول با معرفي سال و محل حادثه از طرف راوي، به سرعت روايت را آغازكرده و بعد هم بي هيچ وقفه به معرفي هفت كور داستان مي پردازد. شروعي كه دربعضي از رمان هاي پست مدرن و فرماليستي، به آن اشاره مي كنند. اما اين مطلب- پست مدرن بودن داستان- زماني تحقق مي يابد كه ما در كل كتاب شاهد رويكردهاي اكثر وجوه آن مي شويم. چرا كه نويسنده بيشتر عوامل يك رمان پست مدرن را در آن بكار مي برد. بعنوان مثال مي توان به موارد زير اشاره كرد:
1-رو در روبودن با مخاطب در تمام بخش هاي كتاب مثل: «رجوع كنيد به فصل 11 من، ص183» و «يادم باشد اين قسمت ها مربوط به فصل هاي من اوست. ص .175» و «رجوع كنيد به دوي او ص 193، رجوع كنيد به هفت او ص203»
2-سفيد خواني، (بخش نه او)
3- حرف زدن شخصيت داستان با نويسنده: «تو اين... را نوشته اي و اين پارادوكسيكال است و امروز هم مد شده است. عشق مي كني، سيرمي كني نويسندگي را؟»
3- به هم ريختگي بعضي از عناصر داستان «بخش من او، واردشدن نويسنده در داستان و به هم ريختگي زاويه ديد»
4- بازگشت به سنت، «روايت آداب و رسوم و نحوه زندگي سنتي و كلاسيك مردم و محله هاي قديمي كه در كل كتاب شامل آن هستيم وبكارگيري نحوه حرف زدن آنها»
5- عدم قطعيت در وجود شخصيت ها و حوادث.
6- برشمردن سختي هاي نوشتن داستان: «از فصل يك من تا يا علي مدد آخر فصل من او همه را برايش گفتم... حتي تر همه آن تكه هايي را كه مميزي ارشاد در من او حذف كرده بود. صفحه .139»
7-سخن گفتن از ماهيت و چگونگي داستان: ««عجب كار هجوي است اين نويسندگي.»
8- داستان در داستان، «اضافه شدن داستان نويسنده به داستان اصلي»
9-بازي هاي زباني «مثل تكرار كلمات: قمه، قاجار، انگشتر عقيق و فيروزه فصل ده او»
10- اعتراض شخصيت به نويسنده «نوشته اي دوي او، يعني دوي من. اولا من دو نمي آيم. و...»
11- هنجارشكني و تناقض (پارادوكس) درشخصيت ها كه دربخش شخصيت پردازي و پيرنگ به آن اشاره خواهم كرد.
12- بازي هاي نوشتاري: «زندگي، حتي تر، و فرم نوشتن در ص397، و شكل خانواده ص307»
با تمام اين تفاسير، داستان كاملا در تعريف پست مدرن نمي گنجد. (جداي از اين كه هنوز تعريف صددرصد و كاملا مدوني از پست مدرن وجود ندارد)، چون داستان نگاه محكمي به عرفان دارد، بخصوص دربخش هاي پاياني كه همه چيز با عرفان و حكمت و شهود و غيب پيوند مي خورد و همچنين به علت محتوا و معناي آن، داستان از پست مدرن هم فاصله مي گيرد. در واقع اين داستان مختصاتي از چند داستان را در خود گنجانده است. زيرا از هر كدام بهره اي برده است. به نظر مي رسد نويسنده براي هر نوع مخاطبي، بخش هاي مناسب سليقه اي او پديد آورده است كه هركسي چيزي مطابق ميل خود در آن پيدا كند. اما اين كاملا مشخص است كه توجه به فرم و تكنيك، دغدغه اصلي نويسنده است. شايد بتوان بعضي از مشخصات ضد رمان را در آن يافت، چون با رمان هاي معمولي فرق دارد. و شايد بتوان گفت نويسنده تا حدي تحت تاثير بعضي رمان هاي پست مدرن مانند «اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري» نوشته كالوينو، يا آثار ديگري مانند آن، قرار گرفته باشد، (چه در مورد شروع داستان و چه در مورد تكنيك و فرم.) داستان اگر شبي از شبها... چنين شروع شده است: تو داري شروع به خواندن داستان جديد ايتالو كالوينو به نام اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري، مي كني.
شخصيت پردازي:
در مورد علي، شخصيت اصلي داستان، با توجه به انتخاب زاويه ديد من راوي، درمعرفي كامل شخصيت او، از هيچ چيزي فروگذاري نشده است. گرچه علي گاهي هم به طور مستقيم از منظر داناي كل روايت شده است، با اين حال شخصيت پردازي كاملي دارد. مخاطب خيلي جاها مي تواند با او همذات پنداري كند و بعضي جاها نمي تواند. چرا كه دليلي براي بعضي از رفتارهاي او پيدا نمي كند. مثل ازدواج نكردن او با مهتاب كه نويسنده دليل منطقي برايش به وجود نياورده است. مگر او انسان با ايمان معرفي نشده است؟ و مگر ازدواج يكي از اركان مهم يك فرد با ايمان نيست؟ چرا علي تن به ازدواج نمي دهد؟ آن هم با كسي كه آنقدر دوستش دارد. حتي خواسته درويش مصطفي هم كه گفته هر وقت مهتاب را براي خودش خواستي با او ازدواج كن هم در اين مورد كفايت نمي كند. در بخش من او هم شخصيت علي از يك شخصيت واقعي دور مي شود و شخصيتي ماورايي پيدا مي كند. ساعت و لحظه مرگش را پيش بيني مي كند، خودش به غسالخانه مي رود و بعد جنازه اش را بيرون مي دهند. كه اين ها دلائل عدم همذات پنداري مخاطب با علي است. در مورد شخصيت درويش مصطفي بايد گفت كه با اغراق -گويي از سوي نويسنده است كه شخصيتي نمادين دارد. اما جا دارد دراين بخش اشاره شود به اين مطلب كه نويسنده خيلي جاها به طور مستقيم او را معرفي كرده است، و ردپاي خود را در توصيف او كاملا به جا گذاشته است،
درعين حالي كه از گذشته همين شخص كه تا اين حد مورد توجه نويسنده است، يا شخصيت ويژه اي دارد، چيز زيادي نمي دانيم و شخصيت گذشته او، به هيچ وجه در داستان روانشناختي ندارد. در حاليكه اگر مخاطبي، از روحيات و احساسات و زندگي فردي و اجتماعي گذشته چنين انساني بي خبر بماند، رويكردهاي رفتاري او برايش باورپذير نخواهدبود. اين امر در مورد هفت كور داستان نيز صدق مي كند. از گذشته آنها هم چيزي نمي دانيم. اما مي بينيم كه آنها هم گاهي با يك حركت به فرانسه مي رسند و روح آنها نيز دربخش من او حضور پيدا مي كند و كرامت پيدا مي كنند و...
يكي از اشخاص داستان كه خيلي خوب شخصيت پردازي شده است، كريم است. او علاوه بر شخصيت پردازي تصويري كامل و غيرمستقيم، به لحاظ بودهاو نمودها هم خوب معرفي شده است. كريم شخصيتي پويا و فعال دارد. و در بيشتر بخش هاي اوليه داستان دركنار شخصيت اول حضور دارد. او هم چنين درپايان داستان تحولي كامل پيدا مي كند.
شخصيت او كاملا باورپذير و ملموس است و مخاطب بيش از هركس با او همذات پنداري مي كند. چرا كه نويسنده شخصيت او را مجموعه اي از خوبي و بدي و زشتي و زيبايي و شلختگي و لاابالي گري و بي اعتقادي و در نهايت ايمان آوردن، آفريده است. تضادهاي وجود او طبيعي است و علاوه بر يك انسان تيپيك، در انتهاي داستان يك انسان خاص نيز معرفي مي شود. درمورد شخصيت مريم بايد گفت جايي كه قلب همسرش را مي بلعد علاوه بر اين كه از حقيقت مانندي يك شخصيت واقعي و از گروه و طبقه يك انسان معمولي وحتي انسان عاشق خارج مي شود. هيچ انساني و هيچ عاشقي قلب همسر خود را نمي خورد.
نويسنده گاهي از ظرفيت هاي داستان رئال خارج شده از باورپذيري فاصله گرفته است و فضاي غير واقعي را دركنار شخصيت هاي فرا واقع گذاشته و آن ها را به موازات فضا و شخصيت هاي واقعي (رئال) پيش برده است. چنانكه بعضي از شخصيت هاي داستان در تضادي غيرمنطقي، با خود هستند. نمونه ديگر اين مدعا مهتاب است كه با وجود نجابت و پرهيزگاري در همان سن كم با خواسته خودش سر از خانه پا انداز درمي آورد. و درويش مصطفي كه شخصيتي ماورايي دارد و از همه چيز اطلاع دارد.
پيرنگ:
اگر از بعضي گره گشايي ها صرف نظر كنيم، بيشتر عناصر پيرنگ، مسير نمودار خود را به طور صحيح، پيموده اند. گره ها و اوج فرودها منطقي هستند. فقط درمورد باورپذيري و حقيقت مانندي ها و هم چنين روابط علت و معلولي از خيلي جهات داستان واقع گرا (رئال)، از معناي حقيقي خود غافل شده و سمت و سويي ديگر رفته است. به طوري كه بخش هاي زيادي در رمان وجود دارد كه يا واقعيت ندارد يا حقيقت ندارد. و خواننده عادي به هيچ وجه نمي تواند آن را بپذيرد. اما خواننده اي كه با عرفان آشنايي دارد يا كرامت و حكمت را مي شناسد لاجرم بعضي قسمت ها را مي پذيرد. اما غير از اين ها هم حوادثي در داستان
به وقوع مي پيوندد كه گاهي با هيچ منطق و ديدي، باورپذيري ندارد.
به خصوص در داستاني كه به طور كامل درقالب داستان نو، فانتزي، رئاليسم جادويي و سو رئال و... نمي گنجد. از جمله در آوردن قلب ابو را صف هنگام مرگ توسط خودش و دادن آن به علي و خوردن آن توسط مريم و انتقال آن به نوزادش كه بعد كه دنيا مي آيد دو قلب دارد. اين جريان علاوه بر عدم حقيقت مانندي در مكتب هيچ عاشق و معشوقي، امكان ندارد. و هيچ عاشق يا معشوقي وجود ندارند كه از فرط عشق قلب معشوق يا عاشق مرده خود را بخورد و... از موارد ديگر عدم حقيقت مانندي، حضور هفت كور در فرانسه و اطلاع آنها از اعتراف علي است. (از سال 1312 شمسي تا 1954 ميلادي.) شايد بتوان دليل چگونگي آمدن هفت كور را به فرانسه به علت عرفاني بودن قضيه، آن هم از نوعي كه نويسنده به آن اشاره كرده است، از نوع كرامت شمس- دانست، (آن هم با اغماض) مثل رد شدن شمس از روي آب. اما حضور اين همه حكيم و عارف دريك داستان كه يك مورد آن ها هفت كور باشند، منطقي به نظر نمي رسد. و اغماض به اين دليل كه اگر بخواهيم كرامات اين هفت نفر را باور كنيم حتماً بايد از گذشته و اعمال و رفتار كامل آن ها چه درگذشته و چه در زمان حال اطلاع كامل داشته باشيم. ما نمي توانيم به صرف اين كه هفت كور دريك لحظه درويش مصطفي معرفي مي شوند، كه اين خود از حقيقت مانندي داستان به دور است، چون باز برايش زمينه چيني كافي نشده است، آن را قبول كنيم. درست است كه در داستان اسلامي شهود و غيب وجود دارد، اما بايد در باور جهان داستان بگنجد. هفت كور در پاريس، فرانسه حرف مي زنند و فرانسه شعار مي دهند. (ذليل نشين هفت كور به يه پول. ص 298) نكته ديگر حضور ارواح در داستان است. روح پدر علي. درويش مصطفي، شله زرد مادر علي كه علي آن را مي خورد و لكه آن روي پيرهنش مي ماند و... البته درجهان داستان ما به دليل منطقي براي بعضي حوادث احتياج نداريم، اما باورپذيري حوادث را هم نبايد با تصادف، يا معجزه و يا استفاده زياد از مراتب عرفاني و ديني و...، قبولاند و با آن ها مسائل راگره گشايي كرد. نكته ديگر: علي صداي جلز و ولز دست كريم را كه كتك خورده و توي آب مي گذارد مي شنود ص.115 نكته ديگر: حضور مهتاب در خانه پاانداز با آن سن و سال كم. به خصوص با توضيح اين كه مهتاب خودش خواسته بيايد و بداند مرد چيست. به همان شكل كه علي رفته بود. نكته ديگر اينكه درويش مصطفا همه جا ظاهر مي شود. همه چيز را مي داند گذشته، حال، آينده. در فرانسه، در جسم كشيش حلول مي كند يا خود كشيش مي شود. جاي او مي نشيند و به اعترافات علي گوش مي كند. از جريان پاانداز هم خبر دارد از شيطنت ها و بي ادبي هاي كريم. از عاشق شدن علي. مي داند كريم سر كلاس به قاجار چه گفته است. در بچگي علي به او مي گويد: «عاشقي كه هنوز غسل نكرده حكماً عاشقه نفسش هم تبركه. ص.122» ولي علي كه بزرگ مي شود مي گويد: «تو هنوز عاشق خود مهتاب نيستي. هر زمان كه فهميدي مهتاب را فقط به خاطر مهتاب دوست داري با او وصلت كن ص .486» كه اين دو با هم تناقض دارد چرا كه علي همان علي است. اگر در بچگي عشقش مورد تأييد بوده حالا چرا نباشد؟ اغراق گويي در مورد شخصيت درويش مصطفي، او را از حد عرفان و دين، خارج كرده است. او از قبر با لباسي كه خاك قهوه اي قبر رويش نشسته مستقيما بيرون مي آيد براي برگزاري مراسم عقد. ص402
زاويه ديد: زاويه ديد داناي كل مطلق (چندگانه) و من راوي
(اول شخص)، مهمترين زاويه ديدهاي داستان هستند. اما در كنار اين ها، زاويه ديد من نويسنده در فصل من او به شكل يك زاويه ديد تركيبي، و زاويه ديد داناي محدود در پاره اي از بخش ها هم در داستان وجود دارد. نويسنده باهوشياري، با انتخاب دو زاويه ديد در كنار هم به صورت بخش هاي جداگانه (من- او)، بهترين شكل روايت را انتخاب كرده است. زيرا با اين كار از ظرفيت ها و امكانات هر دو زاويه ديد به راحتي استفاده كرده است و ديگر براي خود دغدغه انتخاب يك نوع روايت را از بين برده است. چرا كه با انتخاب يكي از آن ها مثلا اول شخص، ممكن بود كه فقط بتواند از حالات شخصي و تفكرات، طرز تلقي، روحيات و احساسات و ترديدهاي خود بگويد و يا داستان را واقع نمايي كند و دلائل علت و معلولي را از طريق اين زاويه ديد بيان كند، اما نمي توانست آن گونه كه داناي كل به ذهن همه شخصيت ها رفته است، برود و يا آن همه اطلاعات را از همه شخصيت ها يكي يكي به ما بدهد و يا از وقايعي كه خارج از دسترس من راوي (اول شخص است) ارائه كند. با زاويه ديد اول شخص در فصل هاي اول توانسته صميمت لازمه داستان را به خواننده بدهد و شخصيت پردازي كاملي از علي (از ديدگاه، نظريات، خواسته ها، عشق و عواطف و احساسات و نگرش خاص خودش نسبت به زندگي، خانواده و اجتماع) به مخاطب بدهد كه در بخش هاي من، امكان آن همه دقت و وسواس در شخصيت علي، وجود نداشت ضمن اين كه فقط داناي كل مي توانست داستان را متوقف كند و سراغ اشخاص و حوادث فرعي برود يا به توصيف فضا و صحنه سازي تمام و كمال داستان بپردازد و به همه جا سربكشد، كه اين هم خارج از ظرفيت من راوي داستان علي- است. علي نمي توانست همه را روايت كند با انتخابي كه نويسنده انجام داده است، به راحتي مي تواند روايت را از هر كجا كه كم آورد با ديگري جبران كند و نكته ناگفته اي باقي نگذارد و حتي با بازي هاي تكنيكي در اين حد بسيار وسيع كه آقاي اميرخاني دست زده است، بزند. داناي كل مطلق در داستان راوي مفسر نيز مي باشد. زيرا احساسات و طرز فكر شخصيت هاي داستان را به طور مستقيم بيان كرده است. نويسنده حتي در آخرين فصل- بخش من او- هم به وسيله انتخاب زاويه ديد من نويسنده كه هم شرايط من راوي را دارد و هم شرايط داناي كل را، يعني تركيبي از دو زاويه ديد است، بقيه داستان را به سرانجام مي رساند و به بعضي سؤال ها جواب مي دهد. يا به داستان فيصله مي دهد. در واقع بخشي از گره گشايي داستان در اين بخش صورت مي گيرد. بخش من او را علي يا حتي داناي كل نمي توانستند به تنهايي روايت كنند، بايد زاويه ديدي با تركيبي از امكانات هر دوي اين زاويه ديدها، يعني كسي كه هم صميميت و احساسات من راوي و هم اطلاعات و امكانات داناي كل را داشته باشد.
درونمايه: پس هر كه عاشق شد، پاك شد، و هر كه پاك شد بعد از مرگ شهيد مرده است، مهم ترين درونمايه رمان است. توجه به عشق آسماني وارجح قراردادن آن در برابر عشق زميني، دوستي، شهادت، عرفان، خودداري، توجه به خانواده از بزرگترين بن مايه (موتيف- درونمايه) و نظرگاه هاي نويسنده است كه در روندي طولاني، بيشتر شخصيت هاي داستان، براي رسيدن به تحولي كوچك و بزرگ، با آن ها مرتبط مي شوند.
امتياز: مهمترين امتياز كتاب از نظر مضمون و درونمايه يا بن مايه، توجه به اصل خانواده و پايداري آن، دوستي و رفاقت، خدا، عرفان، ديد و عشق، آن هم از نوع واقعي آن است. كه با جمله (من عشق فعف ثم مات، مات شهيدا.) بيشتر به بار مي نشيند. اما اين كه نويسنده اي در اين سن و سال، گذشته اي را اين چنين موشكافانه و دقيق روايت كند كه سن پدرش هم به آن قد ندهد، قابل تأمل و تحسين است. برخلاف نظر بعضي كه مي گويند نويسنده براي نوشتن، بايد در مكان و زمان حضور فيزيكي داشته باشد و ببيند و لمس كند، تا بتواند بنويسد، نويسنده نشان داده كه با مطالعه و هوش و دقت توانسته است، گذشته شهرش را كاملا زنده و ملموس به تصوير بكشد. محله هاي قديمي تهران، محله تختي و خاني آباد و جريانات كشف حجاب و اوضاع تاريخي و سياسي آن زمان و جريانات اجتماعي (خانواده و جامعه در شكل سنتي و زندگي شخصيت هاي متفاوت.) امتياز ديگر متن طنزي است كه داستان را از حالت كسل كنندگي بيرون آورده و به آن جذابيت داده است. انسجام، قوام، قصه جذاب، نوآوري، از امتيازات ديگر متن است.

 



حي علي الوصال

محمدر ضا تركي
بيدار دلان
در اين دقايق
تا وقت اذان عشق
تنها
يك بوسه دلبرانه
فرصت
باقي ست ...!

 



بازار روز شعر

اسماعيل اميني
بازي ها و ترفندهاي دنياي تبليغات تجاري براي بازاريابي و فروش و تاثيرگذاري بر پسند و انتخاب مشتريان، شرايط رواني خاصي را بر انسان امروز تحميل كرده است كه به نظر مي رسد بر ديگر جنبه هاي زندگي نيز حاكم شده است؛ از جمله در نقد ادبي و داوري درباره شعر، نشانه هايي از آن فضاي رواني خاص ديده مي شود كه زمينه ساز بسياري از تصورات نادرست است. در چند يادداشت پي درپي درباره اين نشانه ها و تصورات نادرست حاصل از آنها تأملاتي خواهم داشت.
¤¤¤
هر محصول صنعتي و تجاري كه تازه به بازار آمده از محصول قبلي بهتر و كارآمدتر است و انسان موفق كسي است كه از محصولات جديد استفاده كند يا اگر نمي تواند، لااقل درباره آنها اطلاعات كافي داشته باشد تا در بحث ها ومفاخره ها از ديگران پيشي بگيرد.
بنابراين هر شعر يا نظريه ادبي و جريان شعري كه تازه به بازار آمده، از آثار قبلي ارزشمندتر است و با ورود محصول جديد، شعرها و نوشته ها و نظريه هاي قبلي كهنه و ناكارآمد مي شود. هركس كه از اين متاع تازه با خبر است، هوشمندتر و شاعرتر و منتقدتر است و بايد بشتابيم كه از قافله جا نمانيم.
شعرهايي كه پنج يا ده سال پيش منتشر شده اند، امروز ديگر به كار نمي آيند و شاعر بايد هر روز شعري جديد بسرايد و هر سال مجموعه اي جديد به بازار بياورد و دراين نوآوري روزانه و سالانه مراقب باشد كه از جريانات روز عقب نماند. او همانطور كه ناگزير است مرتب سيستم عامل و برنامه هاي كامپيوترش را به روز كند، بايد مرتب انديشه و عاطفه و تخيل و شعر خود را به روز كند و پابه پاي پسند مشتريان بازار حركت كند. خوانندگان و علاقه مندان شعر نيز بايد همواره در جريان تحولات روز باشند و بدانند كه مجموعه شعر مثل تقويم است كه بايد هرسال نو بشود و تقويم پارينه نايد به كار!
در محافل ادبي بسيار شنيده ام كه فضل فروشان شتابزده فرموده اند كه: آقا، اين جورشعر گفتن مربوط به دهه شصت و هفتاد است و ما الان در دهه هشتاد هستيم. شعر اين دهه بايد اين مشخصات را داشته باشد كه من مي گويم!
اين گونه اظهارنظر درباره شعر دقيقا مانند اظهارنظرهاي نوجواناني است كه براي تفاخر و ابراز وجود از مدل تلفن همراه و موي سر و كيف و كفش يكديگر سخن مي گويند و با حرارت تمام مي خواهند ثابت كنند كه از آخرين تغييرات بازار خبر دارند. نه تنها آخرين تغييرات بازار ايران بلكه از جديدترين مدل گوشي تلفن و لپ تاپ كه در آلمان و فرانسه و ايتاليا و آمريكا به بازار آمده است. همان گونه كه برخي از شاعران و منتقدان ادبي با شور و هيجان، اطلاعات به روز شده خود را از محصولات جديد بازار شعر و نظريه ادبي دراين سوي و آن سوي جهان به رخ مي كشند و با ساده انگاري تصور مي كنند كه تمام شاعران جهان بايد با تحولات بازار هماهنگ باشند، به گونه اي كه از تمام شعرهاي دنيا يك آهنگ به گوش برسد؛ همان گونه كه هر كس در هرگوشه جهان وقتي تلفن همراه خود را روشن مي كند، از آن يك آهنگ آشنا به گوش مي رسد.

 



پوشكين و تأسي از قرآن

ناهيد زندي پژوه
الكساندر پوشكين (1837-1799) شاعر، داستان پرداز و نمايشنامه نويس روس، از بنيان گذاران ادبيات نوين روسيه به شمار مي رود. از منظر او ادبيات وسيله اي است براي انعكاس واقعيت هاي زندگي كه بايد به مضامين اجتماعي و فكري جامعه درآميزد. پوشكين در «تراژدي هاي كوتاه»، با بيان هيجانات و احساسات و مطرح كردن فرمانروايي «من» و نشان دادن همه جانبه شخصيت قهرمانان، گويي اثري رمانتيك خلق مي كند. و با پرداختن به مسائلي چون درون بيني مبالغه آميز، مذهب گرايي و انديشيدن به مرگ، هستي و كائنات و انتخاب قهرمانان از ملل مختلف، گويي در حال اعمال ايده هاي مكتب رمانتيسم در صحنه تئاتر مي باشد. و همين عوامل سبب شد كه به عنوان شاعر جهاني شناخته شود.
شرق در آثار نويسندگان بزرگ روسيه جايگاه مهمي دارد. طبيعت اعجاب انگيز شرق موجب پيدايش آثار هنرمندانه، نويسندگان و شاعراني چون پوشكين، لرمانتف، تولستوي... شده است. در بسياري از آثار پوشكين مسائل و موضوعات خارجي، به خصوص شرقي محسوس است و شاعر علاقه زيادي به توصيف و انعكاس فرهنگ و سليقه شرقي از خود نشان مي دهد. از آثار برجسته وي در اين زمينه مي توان به منظومه هاي «زنداني قفقاز» و «قواره و باغچه سرا» اشاره كرد.
پوشكين فردي مبارز و آزاديخواه بود و به زندگي بزرگان و محققان جهان و همچنين به كتاب هاي مقدس الهي نه تنها بي توجه نبود، بلكه علاقه خاصي هم داشت. پوشكين اشعاري براساس مفاهيم و مضامين قرآني سرود. و روح او به قرآن و كلام خدا كشش داشت، كلامي كه او را از جهالت و وابستگي هاي مادي رها مي ساخت.
از نظر خانم كاشتالوا محقق روس: «منبع پيدايش مجموعه اشعار پوشكين تحت عنوان «تأسي از قرآن» از ترجمه قرآن مجيد به زبان روسي بوده است كه توسط وريوكين M.BepeBknh يكي از نويسندگان آشنا به اسلام و فرهنگ شرقي در سال 1790 ترجمه شد.» چرنيايف معتقد است كه قرآن، پوشكين را به سوي مذهب و موضوعات ديني سوق داد: «قرآن اولين جرقه احياء مذهب را در پوشكين به وجود آورد و به همين دليل اهميت فوق العاده اي در زندگي دروني او داشت.»
سبك تقليد و تأسي در آثار پوشكين چشمگير است. او از موضوع و سبك آثار نويسندگان مختلف همانند شكسپير، كارامزين و... پيروي مي كرد و با استفاده از خلاقيت شاعرانه خود تغييراتي در اين شيوه ايجاد نمود.
توجه پوشكين به فرهنگ و كتاب مقدس شرقي ها (قرآن مجيد) و پيامبر اسلام فوق العاده بود. او همانند مسلمانان در روزهاي سخت و دشوار زندگي خود به قرآن پناه مي برد. و همين سبب پيدايش اشعاري كامل و غني از او شد به نام «تأسي از قرآن»، كه محتواي اين مجموعه برگرفته از سوره هاي مختلف قرآن است.
لازم به ذكر است كه توجه پوشكين به موضوعات ديني و شرق فقط به اين مجموعه اشعار خلاصه نمي شود، بلكه او اشعار ديگري نيز مانند «پيامبر» و از «حافظ» دارد كه تحت تأثير فرهنگ ديني و شرقي سروده است.
مجموعه اشعار «تأسي از قرآن»، از 9 قطعه مستقل تشكيل شده است. كه وجه مشترك آنها در اين است كه با الهام از مضامين و مفاهيم قرآني سروده شده اند.
در ذيل قطعه اول «تأسي از قرآن» به همراه توضيحاتي از سوره ها و آياتي كه منبع پيدايش و الهام اين قطعه بوده اند ذكر مي گردد.
قسم به هر آنچه كه زوج است و فرد
به شمشير در روز سخت نبرد
قسم بر ستاره شفق، صبحگاه
قسم بر مناجات در نور ماه
كه هرگز تو را يكه نگذاشتيم
تو را منجبي خلق بگماشتيم
ز بد چشم مستوري ات داده ايم
ز آرامشت جامه پوشانده ايم
در آن شب كه لب هاي تو تشنه شد
بيابان ترين خاك ها چشمه شد
بياني عطا كردمت بس بليغ
كه نابخردان را ببرد چو تيغ
بپاخيز و مردانه پيكار كن
بيا راه حق را تو هموار كن
محبت نمابر يتيمان من
فراخوان جهان را به قرآن من
كه چون بيد مي لرزد ايمانشان
به راه حقيقت، فراخوانشان
دو بيت اول برگرفته از سوره هاي ضحي، طارق، عصر و فجر هستند و نيز از سوگندهاي گوناگون سوره هاي قرآن برگرفته شده استفاده كرده است. بنابراين شاعر قبل از سرودن اين قطعه با قرآن كاملا آشنا بوده و براساس درك و فهم خود و با استفاده از خلاقيت شاعرانه، اين قطعه زيبا را سروده است. دو بيتي دوم از آيه 40 سوره توبه است و مربوط به دوران تبعيد شاعر بوده كه دچار يأس نااميدي است. دو بيتي سوم، از زبان شيوا و تواناي پيامبر اسلام، حضرت محمد(ص) صحبت مي كند كه در سوره هاي قرآن در اين خصوص اشارت زيادي آورده شده است. در دو بيتي چهارم، خصوصياتي مثل جوانمردي، محبت و مهرباني و يتيم نوازي به ميان آمده و در دو بيت آخر تبليغ قرآن است كه به كرات در سوره هاي قرآن به اين موارد اشارت دارد.
يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك من ربك.../ اي پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملا به مردم برسان. (سوره مائده: آيه 67)
... و بالوالدين احسانا و ذي القربي واليتيمي و المسكين و
قولوا للناس حسنا.../ به پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و بينوايان نيكي كنيد و به مردم بگوييد. (سوره بقره: آيه 83)
منابع:
1- پورمصطفي، پريسا. بررسي تراژدي هاي كوتاه پوشكين و جايگاه آثار نويسنده در ادبيات فارسي، پايان نامه كارشناسي ارشد دانشگاه تهران، .1386
2- كريمي مطهر، جان اله. بررسي نقش ترجمه و ادبيات ترجمه اي در توسعه ادبيات روسيه (تحليل موردي تأثير ترجمه قرآن در مضامين اشعار پوشكين)، نشريه پژوهش زبان هاي خارجي، شماره 16، بهار .1383

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14