(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(10(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 2 تیر 1388- شماره 19393
 

شعر
سخت ترين انشا
سر خط
فانوس اندازه خوردن
نامه اي به رهبر نواي وحدت
دوست كاغذي
براي تولد دوقلوهايمان نرگس و سارا لحظه ي سبز شكفتن
ذره بين
ته خط



شعر

بهار ما
روح سبز ما، بهار ما! سلام
سيد بزرگوار ما! سلام
خستگي هميشه از تو دور باد
چشم شور دشمن تو كور باد
ساربان كاروان ما تويي
باغبان مهربان ما تويي
دست هاي ما كه بي شكوفه نيست
اهل كربلاست، اهل كوفه نيست
آشناترين صدا، صداي توست
گوش جانمان به حرفهاي توست
محمد عزيزي (نسيم)

 



سخت ترين انشا

چقدر از درس انشا بدم مي آمد. هميشه بايد در مورد يك شعر كه معني اش را به زور مي فهميدم بايد يك صفحه مطلب مي نوشتم يا در مورد يك كلمه يا يك جمله كه موضوع انشاء بود بايد تفسيرها مي كردم و اكثر اوقات كلمه ها و جمله ها يا تكراري مي شدند و يا اگر تكراري نمي نوشتم يك صفحه كامل نمي شد. و معلمهاي انشاي ما هم كه به جاي محتوا هميشه كيلويي نمره مي دادند هر چه بيشتر مي نوشتي نمره ات بيشتر مي شد.
اين خاطره از انشاي من برمي گردد به دوسال پيش كه ما يك معلم انشا داشتيم كه خيلي سخت گير بود. يك روز موضوع خيلي سختي به ما داد كه من حتي يك كلمه هم نمي دانستم چي بنويسم. به مينا دوستم زنگ زدم و گفتم: مينا انشاتو نوشتي؟ مينا گفت: آره بابام نوشته. به مهسا زنگ زدم و اون هم مادرش گفته بود و مهسا هم نوشته بود.
ياد پدر و مادر خودم افتادم. پدرم بنده خدا شب خسته و ديرهنگام و اكثر شب ها هم با سردرد فراوان از سركار به خانه برمي گشت و حتي حوصله سروصداي بچه ها را هم نداشت و هنگام خوردن لقمه آخر غذا چشمانش روي هم سنگين مي شد و چاي نخورده مي خوابيد . سراغ مادر هم كه مي خواستم بروم بايد وقت قبلي مي گرفتم كه هيچ گاه هم وقت گير نمي آورد چون يا مشغول درست كردن خرابكاري هاي برادرم محمدحسين بود كه مدام در حال شكستن اشيا و شلوغ كاري بود و يا مادرم دنبال كارهاي خانه و خريد بيرون وغذا درست كردن و رسيدگي به درس هاي فائزه خواهر كوچكم بود و مثل فرفره اي بود در حال چرخيدن كه آرام و قرار نداشت چه برسد به من انشا بگويد.
واي كه چقدر معلم انشايمان سخت گير بود. برخلاف سالهاي قبل كه اگر انشايت را نمي نوشتي مي گفتند دفعه بعد بيار يا يكي ديگر را صدا مي كردند يا بچه هايي كه انشا آورده بودند داوطلب مي خواندند. معلم انشاي آن سال ما، اول دفترها را جمع مي كرد يك نگاه سطحي به دفترها و انشاها مي كرد و تمام بچه ها را تك تك صدا مي كرد تا انشاي خود را بخوانند و اگر وقت نمي شد ساعت آخر كه جغرافي داشتيم چون خودش معلم جغرافي ما هم بود يك تك زنگ را به خواندن انشا اختصاص مي داد چون معتقد بود انشا نه تنها از جغرافي بلكه از رياضي هم مهمتر است. با جديت تهديد مي كرد كه فكر نكنيد انشا تجديدي نداره. هر منفي كه مي گذارم دونمره از امتحان انشاي ترم كم مي كنم و ترم اول همين كار را هم كرد و دو سه نفر تجديد شدند و حالا نزديك منفي گرفتن من بود. خيلي ضايع بود كه آدم توي كارنامه از رياضي و علوم 20بگيرد آن وقت نمره انشايش پائين باشد. با خودم گفتم: اصلا اين انشارو كي اختراع كرد؟ چرا بايد آدم هي در مورد يك موضوع مطلب بنويسه؟ اصلا اين نويسنده ها اين همه حرف را از كجا بلدند كه تموم نمي شه؟ بغضم گرفت. دلم شكست دفتر را جلويم گذاشتم و گفتم: خدايا خودت به ذهنم برسون و نفهميدم چه جوري شروع كردم و چي نوشتم. فقط قلمم روي دفتر تند و تند حركت مي كرد مثل يك الهام بود انگار كسي توي گوشم مي خوند و من مي نوشتم. برخلاف هميشه اين دفعه دو صفحه نوشتم. گفتم براي خالي نبودن عريضه خوبه. صبح كه به مدرسه رفتم، زنگ اول انشا داشتيم. معلم طبق معمول دفترهارو جمع كرد و نگاهي انداخت به انشاها. مينا به من گفت: نوشتي؟ گفتم يه چيزهايي نوشتم. مينا كه رقيب سرسخت من بود با نگاهي معني دار و خنده اي مرموزانه گفت: اگر بدوني من چه انشايي نوشتم. به او گفتم: منظورت باباته كه انشاي خوبي نوشته ديگه. مينا گفت: حالا ديگه. مهم نمره خوب آوردنه. ناگهان معلم روي ميز زد و گفت: ساكت. حالا براي شروع اين دفعه كشراني بيا انشاتو بخون. دست و پام شروع كرد به لرزيدن رفتم و شروع كردم به خواندن.
به نام او كه قسم خورد به نام تو اي مونس شب ها و روزهاي تنهايي نويسندگان اي قلم، تويي كه در بزرگترين معجزه جهان كه كتاب حق است، خداي عظيم به اسم تو قسم خورد. اكنون تو را دردست مي گيرم و انشاي خود را آغاز مي كنم...
انشا كه تمام شد سربلند كردم. همه بچه ها حتي مينا با شور فراوان برايم دست مي زدند معلم دفترم را گرفت و گفت: كشراني خودت نوشته بودي؟ گفتم: بله خانم. با تعجب نگاهي به من كرد و گفت: يعني كسي كمكت نكرد گفتم: نه خانم سخت گيري شما منو وادار به فكر كردن و تلاش براي بهتر نوشتن كرد.
معلم براي اولين بار يك 19در دفترم گذاشت و گفت: بچه ها نمره 20 توي انشا مال نويسنده هاست. شما هنوز تا 20 خيلي فاصله داريد. اما كشراني اگر نمره هاي كلاسيت هميشه 19 باشد براي ترم آخر هم انشاي خوب بنويسي توي كارنامه بهت 20 مي دم.
خوشحال شدم اون نمره 19 كه با تشويق بچه ها و معلم همراه بود برايم ارزش صدتا 20 داشت. چون آن سال هيچ كس از درس انشا نمره بالاتر از 18 نگرفته بود.
خوشحال به خانه رفتم و انشايم را در هنگام ظرف شستن براي مادر خواندم. مادر دست از ظرف شستن كشيد به من نگاه كرد و گفت: از كجا نوشتي؟ گفتم: خودم نوشتم. مادرم باورش نشد. براي مادربزرگ خواندم گفت: قشنگه مامانت برات گفته؟... براي پدربزرگ كه خود اهل ذوق و قلم است خواندم گفت: راستي خودت نوشتي بابا؟ اما من از حرف هيچ كدام ناراحت نشدم بلكه خوشحال هم شدم چون فهميدم كه مطلب من خيلي خوب بوده كه باعث تعجب بزرگترهايم شده.
از آن به بعد براي هر مطلبي تمركز كردم و با آرامش به آن فكر مي كردم و بعد مطالب خودش به ذهنم مي آمد مثل وحي يا الهام دروني البته من هنوز به حدي نرسيدم كه بگم خوب مي نويسم اما ديگه از انشاء نوشتن بيزار كه نيستم بلكه عاشق درس انشا و نوشتن مطلب هستم و همه اينهارو مديون معلم انشاي سخت گيرم بودم كه اسمش خانم غديري بود.
فاطمه كشراني/ 14ساله/تهران
(عضوتيم ادبي هنري مدرسه)

 



سر خط

همراه خوب مدرسه!
سلام؛ سلامي با طعم سه ماه تعطيلي!
هرچند كه خوب مي دانم ديگر سه ماه تعطيلي هاي امروز مثل قديم ترها نيست. الان كنار هر كارنامه فهرست بلند بالايي از كلاس هاي تابستاني تقديم دانش آموزان مي شود.
دوستان دم كنكوري هم همه التماس دعا دارند. من دلم مي خواهد به جاي دعا براي قبولي دوستانم براي شفاي معضل كنكور دعا كنم تا به اميد خدا روزي برسد كه هر عاشق علمي بتواند برود دنبال دانش مورد علاقه اش.
از اين حرف ها گذشته، با اولين شماره ي «تابستانه» در خدمت شما هستيم. مي دانم كه كار مهمي انجام نداده ايم اما همين كه يك نشانه طراحي كرده ايم و دلمان مي خواهد، صفحه مان يك چهارچوب تازه داشته باشد، خدا را شاكريم. به اميد خدا و با همكاري شما دوستان مدرسه اي، صفحه ي مدرسه را به يكي از بهترين صفحات كيهان(جهان) تبديل خواهيم كرد.
ما اميدواريم روزي برسد كه هر خواننده اي روزنامه ي ما را خريد اول برود سراغ صفحه مدرسه.
درست است كه صفحه ي ما، لاي صفحات ديگر مانده است و كمتر صدايش به گوش مي رسد اما خيلي از جواهرات هم مخفي هستند و بايد براي كشف آنها زحمت كشيد.
ثروت صفحه ي مدرسه، استعدادهايي است كه مثل معادن طلا و نقره به زودي شناسايي و شكوفا خواهند شد.
به اميد آن روز قشنگ
مدرسه

 



فانوس اندازه خوردن

سفره باز مي شود و مراسم باشكوه خوردن آغاز. صاحب خانه مي خواهد لطفش به ميهمانان را با كف گير بزرگي كه در دست دارد نشان دهد.
كف گير خالي وارد سيني پر از برنج مي شود و دست پر بيرون مي آيد. مقصد بشقاب توست.
دلت مي خواهد بگويي: «ممنون! ديگر بس است.» اما خجالت اجازه سخن را از تو مي گيرد.
مانده اي با اين كوه سفيد برنج كه جلوي توست چكار كني. نيمي از بشقاب خالي شده كه احساس مي كني سيري.
كمي صبر مي كني. يك دفعه با تعارف ديگري روبه رو مي شوي.
-ا... چرا نمي خوري؟ خوشت نمي ياد؟
مانده اي كه بخوري يا نخوري. قاشق بلاتكليفت را برمي داري اما با دلخوري.
¤¤¤
دركتابي كه درباره زندگي و افكار ابوعلي سينا بود خواندم كه سلامتي و بيماري ها را درخوردني هايتان جستجو كنيد.
در روايات اسلامي هم بر اهميت اندازه خوردن و سالم نگه داشتن معده تاكيد شده است. كاش مي شد به جاي تعارف به بيماري به همديگر سلامتي تعارف مي كرديم مثل اين حديث زيبا.
فرستاده خدا- كه درود خدا بر او و خاندانش باد- فرمود:
وقتي اشتها داري غذا بخور و (و درحالي كه) هنوز اشتها داري دست از خوردن بشوي.
منبع: ميزان الحكمه ج1 ص163

 



نامه اي به رهبر نواي وحدت

رهبر عزيزم، مولاي مهربانم، سرباز امامم!
سلام؛ سلامي كه از اعماق جانم برمي خيزد و ژرفاي عشقم به شما را مي نماياند. رهبرم! مي خواستم ازطرف تمام جوانان ايراني به شما بگويم:
«ما همه سربازتوايم خامنه اي
گوش به فرمان توايم خامنه اي»
چه دلپذير بود صحنه نگاه مهربانانه و دلسوزانه شما كه دل دوستان را محكم مي ساخت و دل دشمنان را مي لرزاند. چه قشنگ بود تشكر و تقدير شما از ملت كه جوانه هاي اميد ملت را آبياري مي ساخت. چه زيبا بود كه شما دوباره دشمنان را از دوستان انقلاب جدا و آتش تفرقه را خاموش كرديد و فتنه ها را در نطفه خفه كرديد. چقدر لذت بخش بود نواي وحدت كه عشق و اميد را دوباره درجان همه ملت جاري ساخت و همه در يك نقطه به هم متصل شدند؛ پيروي از رهبري.
رهبرا! هنوز آن قدرها نمي دانم كه بتوانم رأي بدهم و هنوز آن قدرها كوچك و ناتوانم كه قلمم براي تشكر بلرزد. ولي شايد دل بزرگ وپيام ها و حرفهاي شما جبران نقصان آن قلم را بكند. وحدت، چه كلام دلربايي، چه نواي زيبايي. آدمي چقدردلش براي وحدت پر مي زند. آدمي دوست دارد كسي را كه وحدت مي آفريند و آدمي سرباز سرباز امام خود است.
رهبرم روح ما فداي آن كلامت است. چه كسي است كه قبول نكند ارواحنا لمقدمه فداه را؟ نامه را نوشتم تا دوباره عهد ببندم با كسي كه خود را فداي يوسف فاطمه مي داند و براين قاعده و داستان استوار است. نوشتم تا كه در درگاه حضرت ، دست ما را هم بگيري و...
دوستت دارم رهبرم. به اندازه كلمه كلمه ي گفتار شيرينت، دوستت دارم. دلم مي خواهد برايم جوابي بنويسي و در آن راه نور را نشانم بدهي...
نجمه پرنيان/ سوم راهنمايي/ جهرم

 



دوست كاغذي

در سال هاي نه چندان دور در دهه ي شصت ، نوجوانان ايران ، ماهنامه اي علمي داشتند به نام كيهان علمي . اين ماهنامه ي مفيد بعد از چند سال فعاليت ديگر منتشر نشد .
در چند سال اخير ماهنامه ي كاوش توسط كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان منتشر شد .
ديروز در يكي از دكه هاي مطبوعات چشمم افتاد به يك عنوان جديد : چرخ و فلك .
اين ماهنامه ي علمي تمام رنگ با كيفيت خوبي براي نوجوانان به چاپ مي رسد .
اين نشريه زير مجموعه ي ماهنامه ي انديشه گستر از شركت سايپا مي باشد .
در شماره ي دوم اين ماهنامه مي خوانيد :
وقتي فيزيك و شيمي و زيست شناسي به هم مي رسند!
پدر اين علم قورباغه است!
معرّفي فناوري
ابرهايي كه هرگز نمي?بارند!
ستاره شناسي
دنياي كوچك بدون مرز
نانو فناوري
گل هاي عزيز گوشت ميل دارند؟
قارچ هاي دوست داشتني!
از كي بياموزيم؟
مسئله اي كه جان فون نويمان را فريفت
شعاع خورشيد را اندازه بگيريم
فيزيك
بد نيست بدانيم
و ...

 



براي تولد دوقلوهايمان نرگس و سارا لحظه ي سبز شكفتن

عجيب است جمع اضداد؟ عجيب است جمع خنده ي شوق و بغض مهار نشده از سرغم؟
لبخندي كه مي خرامد و اشكي كه گاه؛ ناخودآگاه مي لغزد، نمي ذاري فرو چكد...
سخت بود؟ نه؟ لحظه آمدنتان سخت بود؟ اگر سخت بود و گريستيد چرا ما خنديديم؟ چه حالي داشتيد وقتي اولين سوسوي نور را ديديد و طلب آمدن نداشتيد؟ وقتي پاي آمدن نبود، وقتي شوق ماندن بود، وقتي باهم به خدا مي گفتيد: جايمان خوب است؛ ما هستيم و تو، چه نيازي به فراق؟! مي گفتيد... و همان دم دستي نگذاشت؛ نور تابيد و شما ترسيديد، نور تابيد و شما، غرق گمگشته ي خويش همچو يك كودك جامانده از مامن خويش؛ از مادر خويش؛
راه برگشت كجاست؟ راهي نيست؟! خدايا دلمان تنگ شده، حرم امن تو را مي طلبيم...
چه گذشت بر دلتان لحظه تلخ نفس؟! چه غمي بود؟! چه ترسي؟!
و همين...
نفس و گريه همراه به آن، لحظه ي سبز شكفتن، لحظه آمدن قاصدكان ملكوت؛ مبارك باشد.
رقيه حاجي باقري - تهران
(از دوستان قديمي مدرسه)

 



ذره بين

¤ ذره بين، بخش ديگري است كه هدفش نكته سنجي و دقت در همه ي چيزهايي است كه ديگران از آن غافل اند.
نقد برنامه هاي صداوسيما- به ويژه بخش كودك و نوجوان- مي تواند در اين بخش انجام شود. شما مي توانيد از برنامه هاي مورد علاقه تان دفاع كرده و از برنامه هايي كه به نظرتان ضعيف هستند، انتقاد كنيد.
¤ حرف آخر اين كه شما هم مي توانيد نويسنده ي مطالب ته خطي باشيد.

 



ته خط

بچه هاي جهرم
¤ از نجمه پرنيان دوست جهرمي مان ممنونيم كه با ارسال مطالب جديد ياور صفحه ي مدرسه است. (شنبه شب) توي اخبار اعلام كردند كه مادري در جهرم 6قلو به دنيا آورده است ما دعا مي كنيم كه خداوند به اين فرزندان جهرمي سلامتي بدهد و در آينده آن ها هم مثل دوستان جهرمي مان دست به قلم شوند و براي صفحه ي مدرسه مطلب بفرستند.
بازي هاي امروز
¤ اگر به بازي هاي ويدئويي و رايانه اي علاقه داري مي تواني يكي از بازي هاي آن را به صفحه ي مدرسه معرفي كني.
ما از نقد بازي ها استقبال مي كنيم. بخش «بازي هاي امروز» را به همين خاطر در صفحه مان گنجانده ايم.
پس قلم و كاغذتان را برداريد و يا رايانه تان را روشن كنيد و به پست الكترونيكي صفحه ي مدرسه نامه بفرستيد.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(10(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14