(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(10(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 2 تیر 1388- شماره 19393
 

ماجراي يك ترور مشكوك

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




ماجراي يك ترور مشكوك

متوسّليان ضمن مصاحبه اي منتشر نشده، درباره ي تأثيرات سياسي - اقتصادي فتح خرّمشهر بر روند كلي سياست جهاني مي گويد:
... در اين رابطه ما فعلاً نمي توانيم صحبت كنيم؛ چرا كه اثرات سياسي - اقتصادي فتح خرّمشهر، آن طور كه بايد، هنوز هم خودش را نشان نداده و آشكار نشده. در حال حاضر فقط مي توانيم همين قدر بگوييم كه با فتح خرّمشهر، جو حاكم بر منطقه ي خليج فارس و خاورميانه به طور كلي تغيير پيدا كرد.
شيوخ و سران رژيم هاي منطقه كه به اين توهّم پشتگرم بودند كه عراق، ايران را شكست خواهد داد، با فتح خرّمشهر به شدت خودشان را در خطر ديدند و پايه هاي حكومت شان دچار تزلزل شده. گويا اين چندروزه به التماس افتاده اند و درخواست هاي زيادي را هم مطرح كرده اند. به طور كلي، تغييراتي كه بعد از فتح خرّمشهر در كل سياست منطقه به وجود آمده، بسيار واضح و روشن مي باشد.
از نظر اقتصادي هم بايد گفت كه در حال حاضر، اين ايران است كه تعيين مي كند به كدام كشور نفت بفروشد و به كدام متقاضي نفروشد؛ يعني ميزان توليد و تقاضا براي نفت ما بالا رفته. به خاطر نمايش قدرت ملّي و ديگر روندهايي كه بعد از اين عمليات به وجود آمده، مشتري براي كالاها و محصولات ما در بازارهاي دنيا زياد شده و به همين نسبت، عراق در انزواي سياسي - اقتصادي قرار گرفته. جو حاكم بر داخل عراق هم به شدّت تغيير كرده و انتظار مي رود كه به حول و قوّه ي الهي، صدّام به زودي از بين برود.(1)
فرمانده تيپ 27 محمّد رسول الله(ص) در فراز پاياني اين مصاحبه، بزرگترين آرزوي خود را اين گونه بر زبان آورده است:
... آرزو مي كنم يك زماني برسد كه«كربلا» را آزاد كرده باشيم؛ موقعي كه«نجف»مان را آزاد كرده باشيم؛ موقعي كه «مدينه» را، «مكّه»را و«قدس» عزيز را رها كرده باشيم؛ چرا كه اين اماكن، نمودار سه چهره اند:
كربلاي ما و نجف ما در دست كافرين، مدينه و مكّه ما در دست منافقين و قدس عزيز ما در دست ظالمين است؛ يعني سه چهره اي كه ما با آن در جنگ هستيم.(2)
سپاه محمّد(ص) مي آيد
در پي آزادسازي خرّمشهر و اعلام رسمي پايان عمليات الي بيت المقدس، فرماندهان تيپ 27 محمّد رسول الله (ص) جهت ديدار با خانواده هاي معظم شهدا به تهران بازگشتند. اصولاً يكي از خصايل ستوده ي احمد متوسّليان و همرزمانش اين بود كه پس از هر عمليات، در راه اقامه ي اين سنّت حسنه پيشگام مي شدند و در حد مقدور، به خانه ي رزمندگاني كه شهيد شده بودند، سر مي زدند و از خانواده هاي آنها دلجويي مي كردند.
محمّدابراهيم همّت هم از اين فرصت به دست آمده استفاده كرد و راهي«شهرضا» شد تا با خانواده ي خود ديداري تازه كند. بانو ژيلا بديهيان؛ همسر همّت، در خصوص مراجعت وي پس از آزادسازي خرّمشهر مي گويد:
... خبر آمدنش را داشتم. در خانه ي پدرش به انتظار ماندم. روز سيزدهم خرداد وارد شهرضا شد. دلم براي او تنگ شده بود و مي خواستم هر چه زودتر او را ببينم. وقتي كه آمد، نزديك به هشت نفر از همسنگران رزمنده ي خود را همراه آورده بود و آنها با علاقه ي تمام، دور حاجي را گرفته بودند و يكراست وارد اتاق پذيرايي شدند و تا چندين ساعت او را نديدم. از دست حاجي شديداً گله مند شدم. به دليل جو موجود و شرايط روحي كه در آن موقع داشتم، احساس كردم كه به فكر من نيست. فشار روحي شديدي را تحمل كردم و اين حالت از پيش در من ايجاد شده بود؛ درست زماني كه وجود او را به عنوان همسر و همدم باور كرده بودم؛ اما نوع مسؤوليت و شرايط كاري كه داشت، فرصت هرگونه آرامش و با هم بودن را از ما مي گرفت. از سفر كه مي آمد، دوستان و علاقه مندان به او دوره اش مي كردند و از طرف نهادها و اشخاص، برنامه هاي مختلفي براي او تدارك مي ديدند؛ سخنراني، مشورت در برنامه ي سركشي به خانواده هاي شهدا، ديدار با محرومان و... اوقاتي كه در خانه بود، تلفن زنگ مي زد، سراغش را مي گرفتند. در هر حال، آن روز احساس تنهايي شديدي به من دست داد. خبر آوردند حاجي ناخوش است. بين راه دچار مسموميت غذايي شده بود. او چند ساعتي را در بستر افتاد. وقتي به خودش آمد، از او گله مند شدم. قول داد وقت بيشتري را بگذارد.(3)
مقارن همين ايام و همزمان با حضور كادرهاي اصلي و فرماندهي تيپ 27 در تهران، مقرّر شد فرماندهان سپاهي و ارتشي شركت كننده در عمليات «فتح خرّمشهر» به محضر امام خميني شرفياب شوند.
در روز موعود، فرماندهان خدمت امام رسيدند؛ اما از متوسّليان خبري نبود. يكي از فرماندهان عملياتي ارشد سپاه درباره ي اين واقعه مي گويد:
... ما و ساير فرماندهان، به اتفاق فرماندهي محترم كل سپاه خدمت حضرت امام رسيديم. حاج احمد دير رسيده بود. علت را جويا شديم. فهميديم به رسم رفاقت، رفته بود مهندس ناصر كاظمي - فرمانده سپاه استان كردستان - را هم آورد بود تا به همراه فرماندهان فاتح خرّمشهر به ملاقات امام بيايد؛ اما اين دو نفر موقعي به جماران رسيده بودند كه ملاقات تمام شده بود. به حضرت امام اطلاع دادند كه حاج احمد متوسّليان؛ فرمانده تيپ 27 محمّد رسول الله (ص) آمده، وقت ملاقات هم تمام شده، شما چه مي فرماييد؟
حضرت امام با خوشرويي تمام اجازه فرمودند حاج احمد و ناصر كاظمي، افتخار دست بوسي ايشان را داشته باشند.(4)
عبّاس برقي از مسؤولين يگان ذوالفقار تيپ 27 از اين ديدار مي گويد:
... از بيت كه خارج شديم، هر كدام از بچّه ها چيزي مي گفت. يكي از نورانيت حضرت امام صحبت مي كرد و ديگري از خلوص معنوي او مي گفت. در اين بين، ناگهان چشمم به حاج احمد افتاد كه عصا به دست، با پاي زخمي و تركش خورده، از بيت خارج مي شد. همين كه پايش را از بيت بيرون گذاشت، با عصبانيت عصا را به سمتي پرت كرد و با صداي بلند، بدون اين كه كسي را مخاطب قرار دهد، گفت: به خدا قسم ديگر عصا به دست نمي گيرم. مي خواهم بدون عصا راه بروم.
جمعي كه آنجا بوديم، با نگراني به او كه به سختي راه مي رفت، نگاه انداختيم. همان طور كه راه مي رفت، زير لب ذكري را زمزمه مي كرد.
همه مي دانستيم كه حاج احمد با حضرت امام ملاقات خصوصي داشته؛ ولي اين كه در آنجا چه گذشته، كسي خبر نداشت.
سرانجام طاقت نياوردم. به همراه چند نفر از بچه ها به سراغ او رفتيم و جريان را پرسيديم. گفت: پيش امام كه بودم، ايشان با لحني پدرانه از من پرسيد: آقاي متوسّليان، پايت چه شده؟ در جواب گفتم: زخمي شده، بعد هم ساكت شدم. آن وقت امام با همان مهرباني، دستي روي پايم كشيد و گفت: ان شاءالله خوب مي شود و شما به دنبال عمليات مي روي.
بعد از شرح اين واقعه، حاج احمد، همه ي ما را با خودش از جماران برد و با رسيدن به ابتداي ميدان قدس، همه ي ما را در آنجا روي زمين نشاند و گفت: برادرها، حضرت امام فرمودند كه جنگ بايد با همان قوّت خودش ادامه داده شود و امر دفاع، كمافي السابق پيش برود.
حاجي ضمن تشريح نقطه نظرات امام، درحالي كه بچّه ها دور او حلقه زده بودند، گفت: برادرها، يا زنگي زنگ يا رومي روم! ديگر تكليف ما واضح است. بايد براي عمليات بعدي، عازم منطقه بشويد و خيلي سريع عمليات را شروع كنيد.
اين دستور حاجي كه مبني بر رهنمود فرماندهي معظم كل قوا حضرت امام بود، باعث شد تا ما بلافاصله براي شناسايي عمليات بعدي، عازم منطقه ي مرزي شلمچه يا همان منطقه ي عملياتي رمضان بشويم.
پس از اين ديدار، فرماندهان سريع دست به كار شدند تا با انجام باقيمانده ي كارهاي شخصي خود، هر چه زودتر عازم منطقه بشوند. محمّدابراهيم همّت نيز، به دليل سكونت خانواده اش در شهرضاي اصفهان مجدداً به آن شهر برگشت.
همسر همّت مي گويد:
... وقتي حاجي براي ديدار با حضرت امام راهي تهران شد، من در اصفهان ماندم. هنوز خانه نداشتيم و من در منزل پدرم يا در شهرضا - خانه ي پدري حاجي - زندگي مي كردم. حاج همّت در بازگشت از تهران، دو روز بيشتر نماند. وقتي از ديدار خود با امام خميني برايم تعريف مي كرد، نسبت به وي غبطه مي خوردم.
درست در همين ايام، عناصر واحد اطلاعات عمليات تيپ 27 در منطقه ي مرزي شلمچه مشغول كار شناسايي مواضع دشمن براي عمليات بعدي بودند. طبق دستور صريح متوسّليان، آنان موظف بودند از غرب دشت شلمچه تا پاسگاه شلمچه و از آنجا تا «كانال پرورش ماهي» در داخل خاك عراق را كاملاً شناسايي و خود را براي آغاز عمليات آتي آماده كنند.
در همين رابطه، حكم ذيل از سوي فرمانده تيپ 27 خطاب به سعيد قاسمي - مسؤول واحد اطلاعات عمليات اين يگان - صادر شد:
برادر سعيد
سلام عليكم
ضمن سلام و احوالپرسي، مراتب ذيل معروض مي گردد:
لازم است حداقل سه اكيپ شناسايي تشكيل دهيد و هر شب وروز، منطقه غرب ]خرّمشهر[ را از پاسگاهي كه روي آن عمل كرديم، تا شلمچه و جنوب آن به طور كامل شناسايي كنيد و حتي اگر مي شود، داخل نيز بشويد و از داخل خاك عراق نيز شناسايي كنيد. توجه داشته باشيد؛ شناسايي بايد به صورت شب و روز انجام شود و اين تكليفي است كه ان شاءالله بايد حتماً انجام شود.
خداوند به شما توفيق عنايت فرمايد.
سرپرست تيپ 27 محمّد رسول الله (ص)
متوسّليان
16/3/61
حضور فرماندهان تيپ 27 در تهران، مصادف بود با روزهاي اوج گيري مجدّد تحركات تروريستي بقاياي عناصر جبهه ي متّحد ضدانقلاب. تيم هاي تروريستي مأموريت داشتند كه اقشار مردم و نيروهاي بسيجي و سپاه را ترور كنند. بديهي بود كه حضور چهره هاي شاخص جبهه و جنگ مانند احمد متوسّليان در تهران، اشتهاي اهريمني سگان دوزخي ضد انقلاب را تحريك مي كرد. هم از اين روي، اطرافيان متوسّليان تلاش مي كردند به انحاء مختلف اين خطر را به وي يادآوري كرده، از او بخواهند مسايل امنيتي را مراعات كند.
نصرت الله كاشاني؛ مسؤول واحد مهندسي تيپ 27، در اين مورد مي گويد:
... بعد از فتح خرّمشهر كه به تهران آمده بوديم، يك روز حاج احمد گفت: برادرها، بياييد برويم ستاد منطقه ي ده سپاه. همراه حاجي به آنجا رفتيم؛ سر وقت ماشيني كه از عراقي ها غنيمت گرفته بوديم. يك استيشن سفيد رنگ بود كه شيشه هاي پنجره ي بغل آن هم شكسته بود. بچّه هاي سپاه گفتند؛ حاج آقا، اين را نبريد. شيشه كه ندارد، يكمرتبه مي بينيد خداي ناكرده، سر يك چراغ قرمز توي ماشين نارنجك انداختند و... حاجي به حرف آنها اعتنايي نكرد. سوار بر همان ماشين شديم و به راه افتاديم. داشتيم از پل سعدي به سمت جنوب شهر سرازير مي شديم و بحث ما درباره ي هشدار بچّه هاي منطقه ي ده بود. همگي لباس فرم سپاه به تن داشتيم و جهت حفاظت از خودمان هم اسلحه اي همراه نداشتيم. تهران هم از نظر ترور و تحركات منافقين در آن مقطع، خيلي وضع ناجوري داشت. من به شوخي برگشتم به حاج احمد گفتم: حالا كه اجازه نمي دهيد با خودمان اسلحه برداريم، لااقل اجازه بدهيد من يكي كه زن و بچه دارم، پياده بشوم.
حاجي گفت: شما اگر مي ترسيد، سلاح برداريد. اگر هم مي خواهيد، پياده شويد؛ اما بيخود شلوغش نكنيد! من از خداي خودم خواسته ام نه در جنگ ايران و عراق شهيد بشوم، نه به دست منافقين؛ بلكه با خداي خودم عهد كرده ام شهادتم به دست شقي ترين اشقياي روي زمين؛ به دست اسرائيلي ها باشد. اين را هم مي دانم كه خدا اين تقاضاي مرا قبول مي كند و من به دست آنها شهيد مي شوم.
عجيب اينجاست كه آن روزها نه حمله ي اسرائيل به سوريه و لبنان صورت گرفته بود ونه هنوز حتي بحث اعزام نيروهاي ايراني به لبنان مطرح شده بود.
در همين ايام، رژيم بعثي صدّام، با همدستي رژيم اشغالگر قدس، سناريوي پيچيده اي را در دستور كار خود قرار داد تا به واسطه ي آن بتواند ايران را از ادامه ي پيشروي بازداشته، مسير جنگ را منحرف كند. ك ن ت. آر. تيمرمن؛ پژوهشگر آمريكايي و رئيس بنياد «ايران بريف»، به رغم آن كه خود از جمله ي دشمنان كينه توز انقلاب اسلامي ايران در ميان استراتژيست هاي آمريكايي است، در كتابش موسوم به «لابي مرگ؛ غرب چگونه عراق را مسلح ساخت» كه آن را پس از هجوم صدّام به كويت و اشغال اين شيخ نشين توسط عراقي ها منتشر كرد، در اين باره مي نويسد:
... در اواخر ماه مه 1982، وضعيت عراق در جبهه ها بسيار وخيم شد. نيروهاي ايراني، بصره دوّمين شهر بزرگ عراق را كه تنها راه دسترسي اين كشور به خليج فارس بود، زير فشار قرار دادند.
صدّام در منتهاي نوميدي، از آيت الله خميني تقاضاي صلح كرد؛ وي اعلام كرد به طور يكجانبه نيروهاي عراق را از ايران فرا مي خواند (كه البته همان عقب نشيني مخفيانه بود) و مرزهاي بين المللي با ايران را مي پذيرد. وقتي ]امام[ خميني پيشنهادش را رد كرد، صدّام كوشيد با جلب توجه ايران ب«»دشمن مشترك دو كشور» يعني اسرائيل، نظر ايراني ها را به جاي ديگر منحرف كند.
ماجرا از اين قرار بود كه روز پنجشنبه سوم ژوئن 82 ]سيزده خرداد 61[، يك مرد مسلح فلسطيني، شولومو آرگوف - سفير اسرائيل در بريتانيا - را در پلّه هاي هتل دورچستر لندن به گلوله بست و كم مانده بود كه سفير را بكشد. اين ترور، هم مي توانست كار «ياسر عرفات» باشد و هم كار «مناخيم بگين» كه نخست وزير وقت اسرائيل بود و مي خواست بهانه اي پيدا كند و پايگاه هاي فلسطيني در جنوب لبنان را مورد حمله قرار دهد و نابود سازد.
حمله ي اسرائيل به جنوب لبنان، روز پنجم ژوئن (پانزده خرداد 61) آغاز شد و صدّام طي خطابه اي عمومي، از آيت الله خميني خواست آتش بس عراق را بپذيرد و نيروهاي مشترك ايران و عراق، در جهاد با اسرائيل به يكديگر ملحق شوند. رهبر ايران، پيشنهاد صدّام را نپذيرفت.
بعدها گفته شد كه ترور آرگوف به دستور صدّام حسين صورت گرفته است.
پليس لندن در تحقيقات خود پيرامون حادثه به اين نتيجه رسيد كه تفنگ ضارب فلسطيني را يك افسر اطلاعاتي سفارت عراق در لندن به او داده است. عوامل عراقي، پول عمليات را پرداختند و آن را طرح ريزي كردند. فرد تروريست توسط سازمان «ابونضال» كه مركز آن در بغداد بود، اجير شده بود. اين نقشه صدّام كه مي خواست بدين وسيله مسأله ي جنگ را به انحراف بكشاند، موجب تلف شدن جان هزاران انسان در لبنان گرديد.
هنگامي كه وزارت امور خارجه ي آمريكا تصميم گرفت بغداد را از تمامي اتهامات تروريستي مبرّا اعلام كند، به خوبي مي دانست كه سازمان ابونضال از حمايت گسترده ي بغداد برخوردار است. همچنين مقام هاي انگليسي نيز يافته هاي خود در مورد دست داشتن عراق در ترور آرگوف را به اطلاع ايالات متحده رساندند؛ اما به گفته ي ريچارد مورفي: از آن پس ديگر در وزارت امور خارجه آمريكا در مورد حمايت بغداد از تروريسم، سخني به ميان نيامد. موضوع كلاً و براي هميشه از دستور كار خارج شده بود.(5)
جاي شك و شبهه اي نبود كه حمله ي اسرائيل به لبنان، عكس العملي بود در قبال پيروزي هاي نيروهاي ايراني در جبهه هاي جنگ.
رضا گلپور؛ نويسنده و محقق مسايل خاورميانه، درخصوص علل حمله ي اسرائيل به لبنان طي مقاله اي تحليلي مي نويسد:
... يكشنبه ششم ژوئن 1982 مصادف با شانزدهم خرداد ماه 1361.
در پي گذشت بيش از هفت سال از شروع جنگ هاي داخلي، اينك سراسر مرزهاي زميني و دريايي لبنان در معرض تهاجم بي سابقه اي از سوي چكمه پوشان تا بن دندان مسلح دولت جعلي اسرائيل قرار گرفته است. در جهت فراهم شدن امكان هجوم غافلگيرانه به لبنان، مناخيم بگين - نخست وزير ائتلاف دست راستي »ليكود« - در يك پيمان به كلي محرمانه، از محمّد حسني مبارك - رئيس جمهور مصر - تعهد گرفته است كه در صورت جابه جايي سه لشكر زرهي ارتش صهيونيستي در صحراي سينا به شمال فلسطين جهت حمله به لبنان، جمهوري عربي مصر، هيچ گونه تحرك نظامي حتي در حد شليك يك گلوله انجام ندهد.
در عربستان، اين مهد سنّتي ارتجاع عرب نيز، با توجه به حضور «ملك خالد بن عبدالعزيز» به عنوان پادشاه حكومت سعودي، فردي كه امكان داشت پس از آغاز تهاجم، به دليل گرايش هاي ناسيوناليستي خود، عكس العملي ولو ضعيف، مغاير با منافع آمريكايي ها انجام دهد، او را به نحو مرموزي توسط عوامل اطلاعاتي سازمان مركزي جاسوسي آمريكا C . I . A به قتل رسانيدند و وليعهد وي »فهد بن عبدالعزيز« كه عنصري صد در صد «آمريكوفيل» و كاملاً مطيع سياست هاي ديكته شده ي كاخ سفيد است، زمام امور پادشاهي ثروتمندترين كشور عربي شرق ميانه را به دست مي گيرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها :
1- نوار مصاحبه، سه شنبه دهم خرداد 1361، قرارگاه تاكتيكي نصر - دو، آرشيو نوار معاونت فرهنگي لشكر 27.
2- همان.
3- ر. ك. به. كتاب: همسفران، به اهتمام: رضا رئيسي، انتشارات كنگره ي سرداران شهيد سپاه تهران، چاپ اوّل 1376، فصل ششم، صص 141 و 142.
4- نوار مصاحبه با محمّد كوثري، فرمانده اسبق لشكر 27 محمّد رسول الله (ص)، تهران، آرشيو نوار معاونت فرهنگي لشكر 27.
5- لابي مرگ؛ غرب چگونه عراق را مسلّح ساخت، ترجمه ي احمد تدّين، چاپ اوّل 1373، صص 237 - 236.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(10(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14