یکشنبه 31 خرداد 1388
-
شماره
19391
عوامل تأثيرگذار در تبليغ دين
رابطه اشرافيت و عدالت
عوامل تأثيرگذار در تبليغ دين
آيت الله جوادي آملي
همواره انبياء و اولياء كه حاملان اوامر و نواهي خداي سبحان و سفيران هدايت بشر به خير و صلاح بوده اند از گذرگاه (تبليغ) به تعليم كتاب و حكمت و پرورش جانها پرداخته اند؛ تا آنجا كه خداوند سمت تبليغ را به عنوان رسالت الهي و مايه خشيت و تواضع مبلغان در برابر آستان ربوبي دانسته است.
اكنون اين وصف ممتاز به علماء كه وارثان حقيقي انبياء هستند سپرده شده تا از شاهراه «تبليغ» مخاطبان خويش را به بلوغ عملي و انساني رهنمون باشند.
اولين روز از تيرماه به مناسبت صدور فرمان حضرت امام خميني(ره) مبني بر تأسيس سازمان تبليغات اسلامي، روز «تبليغ و اطلاع رساني ديني» نام گرفته است؛ و در اين راستا مواعظ و نصايح «معلم حكيم و علامه ذوالفنون آيت الله جوادي آملي (دام ظله)» در كالبد شكافي تبليغ و راههاي صحيح آن راه گشا خواهد بود كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.
ضرورت دست يابي به (بلوغ) براي رسيدن به حد نصاب (تبليغ)
حالا كه آزاد شديد، همه ما آزاد شديم؛ آنگاه رسالت ما، روحانيت ما، تبليغ ما سامان مي پذيرد. از اين به بعد وارد بخش دوم بحث مان مي شويم. يك كسي كه آزاد نباشد، يك كسي كه مهمان خدا نباشد، يك كسي كه از آن طعام نچشيده باشد؛ نه براي خودش سودمند است، نه براي جامعه نفع آور! اين نه بالغ است، نه مبلغ! اگر ان شاءالله ضيف الرحمن شد، جزء ضيوف الرحمن شد، خودش را آزاد كرد و بهره اي از فيض الهي برد، آنگاه به نصاب تبليغ مي رسد. تا كسي بالغ نباشد، مبلغ نيست! يك عده را فرمود: رها كن؛ و اعرض عن من تولي عن ذكرنا و لم يرد الا الحياه الدنيا ذلك مبلغهم من العلم(1). آنكه علمش يك مقدار ناچيز است، او بالغ نيست! وقتي بالغ نبود،مبلغ هم نخواهد بود.
راه يافتن به جان مخاطب، اصل و اساس تبليغ
فصل دوم بحث درباره تبليغ است كه تبليغ يعني چه! چه جوري ما تبليغ بكنيم؟! و چه جور مردم را بالغ بكنيم! بخش هاي ابتدائي كه انسان، خوب سخنراني مي كند، حرف هاي عالمانه مي زند، سعي مي كند مردم را، مخاطبان را خوب درك بكند، فضاي كشور را خوب درك بكند، سياست داخل و خارج را ملحوظ داشته باشد، حرف هاي جامع الاطراف بزند؛ اينها در سطح سامعه و مجلس آرائي خوب است!
اما آنچه كه بايد در جان مردم اثر بگذارد اينها نيست! آن جان ملكوتي كه در مجلس نيست! آن جان ملكوتي كه با آهنگ و الفاظ و حروف متأثر نمي شود! از يك راه ديگري بايد در درون دلها راه پيدا كرد! چون اين ارواح مثل آن تار و پود اين حبل مستحكم به هم مرتبطند و همه شان به دست خداست! تا انسان از اين كانال، كارش الهي نباشد، به خدا نسپرد و خدا قبول نكند، پيام تبليغي را در دلهاي مخاطبان نمي رساند!
اينكه فرمود: و قولوا لهم في انفسهم قولا بليغا(2)، حرف را به جان اينها برسان، از رسول خدا كه خليفه الله است، ساخته است. ولي از ديگري ساخته نيست كه مطلب را در جان مخاطب جا بدهد كه او بپذيرد. ممكن است حرف بزند، آهنگي ايجاد كند، به فضاي سامعه مخاطب برساند و ديگر هيچ! اما تحليل كردن، قبول كردن، متأثر شدن، متعظ شدن، اين كار واعظ نيست. اين كار ديگري است! فرمود: شما اگر نصاب گفتارتان آن بود، ذات اقدس اله نوري در دلهاي مخاطبان قرار مي دهد كه با آن نور، حق را مي شنوند و مي فهمند و باور مي كنند و عمل مي كنند. ما چه بكنيم كه به اينجا برسيم!
لزوم درك معارف قرآن كريم
اين ماه، ماه قرآن است و ما مهمان قرآنيم؛ ما بايد زياد قرآن بخوانيم. ثوابش هم نثار ارواح انبياء و اولياء و ملائكه مقربين و صديقين و شهداء اهداء بكنيم. اين كارها را بايد بكنيم، هر چه بيشتر قرآن بخوانيم، بهتر است. اينطور نباشد، كسي بگويد: حالا كه من قرآن مثلا نمي دانم، چرا بخوانم! اين يك كلام عادي نيست؛ اين، كلام و كتاب الهي است، آثار خاص خودش را در هر مقطعي دارد. ولي انس با قرآن و درك با قرآن اين راهها را هم به همراه خواهد داشت.
قرآن كريم به ما فرمود: عده اي هجرت كنند، به مراكز علمي و حوزه ها راه پيدا كنند، بشوند فقيه. منظور از فقه در كتاب و سنت، فقه مصطلح نيست! چه اينكه منظور از حكمت در كتاب و سنت هم حكمت مصطلح نيست. اخلاق، حكمت است. فقه، حكمت است، دستورات ديني، حكمت است، اعمال و انگيزه هاي صحيح، حكمت است؛ روايات، حكمت را بر اخلاق، بر فقه، بر ساير مسائل اعتقادي و غيراعتقادي مثل اخلاقي و عملي اطلاق كرده است؛ چه اينكه فقه هم به شرح ايضا. فرمود: فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا في الدين(3). حالا يك كسي حكيم شد، فقيه شد، فيلسوف شد،مفسر شد، اين، طليعه راه است.
روانه شدن مبلغان به شهر و ديار خود به منظور انذار مردم
وظيفه بعدي اين است كه: و لينذروا قومهم اذا رجعو اليهم(4). وقتي برگشتند،مردم را از جهنم بترسانند، از عاقبت تلخ گناه بترسانند. بگويند: گناه واقعا آتش است و واقعا سم است! سخنراني كردن، كتاب نوشتن، تدريس كردن، اينها گوشه اي از كار حوزه هاست. اينها ابزار كار است؛ هيچ كدام وسيله نيست! فرمود: ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم. ممكن است يك كسي مايه علمي داشته باشد، اما چون آن طهارت روح در او نيست، اين توان را ندارد كه مردم را از عاقبت گناه بترساند!
گناه از هر سمي، از هر هروئيني بدتر است. بالاخره هروئين تأثيرش چقدر است؟ يك ده سالي، يك بيست سالي با انسان درگير است، بعد اين بدن را از پا درمي آورد و ديگر هيچ! اما گناه كه از اين قبيل نيست! ثم لا يموت فيها و لايحيي(5)! اينطور نيست كه حالا اگر كسي خداي ناكرده آلوده شد، بتواند نجات پيدا كند! نظير هروئين نيست، نظير انفجارهاي ديگر نيست كه با مردن تمام بشود! ثم لايموت فيها و لايحيي است.
يك چيزي كه از چشم دور است، از حس دور است، از عقل عادي دور است، از عرف دور است، بايد تعبدا به تعبير لطيف مرحوم ميرداماد؛ اين اصطلاح لطيف مال مرحوم ميرداماد است! فرمود: اين كلام وحياني! اين كلمه (وحياني) از اصطلاحات مرحوم ميرداماد (رضوان الله عليه) است؛ فرمود: اين را آدم بايد در جان خود جا بدهد! وقتي در جان خود جا داد، آنوقت باورش مي شود كه اين گناه سم است و دست به گناه نمي زند در خلوت و جلوت!
انذار مردم، وظيفه اصلي حوزه هاي علميه
وظيفه حوزه ها اين نيست فقيه بشوند، حكيم بشوند، مفسر بشوند؛ اين بين راه است، اين ابزار كار است! وظيفه اساسي و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم است. يعني بايد بروند و انذار بكنند. اينچنين نيست بگويند: حالا كه امكانات هست، وضع ما خوب است، گروه پژوهشي و تحقيقي هست، ما همين جا مي مانيم و تأمين مي شويم! حوزه براي اين نبود كه مشكل مالي كسي حل بشود، تا كسي بگويد: من كه اينجا مي مانم و تحقيق مي كنم و نياز مالي ندارم، چرا بروم! اين تعهدي است كه از ما گرفته اند! از ما تعهد گرفتند برويد؛
ما وقتي وارد حوزه شديم، همانطوري كه شما مي بينيد يك مقام مسئول، سوگند ياد مي كند، ما هم در محضر ذات اقدس اله مثل اينكه سوگند ياد كرديم. يك كسي كه وارد حوزه علميه مي شود، نظير عالم ذر يك پيماني دارد، يك قبولي دارد، يك انشائي دارد، يك پذيرشي دارد، يك الست بربكم اي دارد، يك قالوا بلي اي دارد؛ اينجا كسي آمد، ذات اقدس اله مي گويد: تفقه، ثم انذر! اين قالوا بلي.
اينچنين نيست كه ما آمديم اينجا، مهمان ولي عصريم، در كنار سفره آن حضرتيم، ساليان متمادي مهمان آن حضرت هستيم، اين درس ها را بخوانيم، بعد بگوئيم: ما حالا ماه مبارك رمضان اينجا بنشينيم، پژوهش بكنيم! از اين كتاب ها زياد نوشتند!
تبليغ، مقدم بر تحقيقات و تأليفات عادي
در هر چند قرني يك چند نفري مي آيند، حرف تازه مي زنند. شما حالا بررسي كنيد، اين هزار كتاب يا دو هزار كتابي كه نوشته شده، حرف تازه در كدام كتاب هاست! خيلي كم اتفاق مي افتد يك كسي مثل علامه طباطبائي و علامه اميني پيدا بشود؛ همين حرف هائي كه ما اينجا مي نشينيم مي نويسيم، بايد به مردم بگوئيم، بايد به مردم برسانيم. بعد در فراغت ديگر، اين كتاب ها را هم مي شود نوشت. اين كتاب هائي كه ما مي نويسيم، كتابي نيست كه لا بديل له و لامثيل له باشد! اين مثل جواهر نيست! از اين كتاب ها فراوان است!! در فرصت هاي ديگر هم مي شود نوشت! ما وقتي آمديم حوزه، به ما گفتند: تفقه ثم انذر، قالوا: سمعنا و اطعنا!
لزوم مقاومت و ايستادگي براي رهائي از آتش دوزخ
يعني اگر ذات اقدس الله به رسول گرامي فرمود: قم فانذر (6). «قم» نه يعني پا شو! قيام كن، نه يعني بايست. يعني ايستادگي كن! آنكه نشسته حرف مي زند، ايستاده است و ايستادگي مي كند. آنكه ايستاده، وقت تلف مي كند، نشسته است! فرمود: قم فانذر. ايستادگي كن، بايست در برابر بيگانگان و اينها را با حرف هاي الهي آشنا بكن، اينها را از عواقب گناه بترسان! مسئله جهنم، جدي است، مسئله گناه،جدي است، مسئله باند بازي جدي است!! اينطور نيست كه اگر كسي با اين فريب دادن ها بخواهد مشكل خودش را حل بكند و بگذرد! اينطور نيست. اين رسالت ماست وقتي به حوزه آمديم!
رواج عقل و تربيت عاقلان، وظيفه اصلي علماء و حوزه هاي علميه
بخش ديگر كه باز رسالت ما را در قرآن كريم تبيين مي كند، مي فرمايد: ما معارف را گفتيم، امثال را گفتيم، حكم را گفتيم، از هر مطلب يك مثلي آورديم، چيزي را فرو گذار نكرديم، بين الرشد كرديم، قدتبين الرشد من الغي (7). اما و تلك الامثال نضربها للناس و مايعقلها الاالعالمون (8). يعني آنها كه تازه عالم شدند، مدرس و استاد شدند، در اوائل راهند، در نيمه راهند! حوزه براي اين نيست كه مردم عالم بشوند، ما علماء تربيت بكنيم! حوزه براي اين است كه ما عقلاء تربيت كنيم! عاقل تربيت كنيم، نه عالم! اگر كسي عالم شد، الا و لابد بايد عاقل بشود. فرمود: و ما يعقلها الا العالمون. ما هم عقل مي خواهيم! عقل هم همان است كه ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان (9). اگر كسي اطمينان پيدا نكرد كه بهشت كسب كرده است، عالم هست، ولي عاقل نيست! عاقل كسي است كه علي بينه من ربه (01) باشد. و ما يعقلها الا العالمون. از اين آيه هم بر مي آيد كه عالم شدن زمينه و وسيله است، عاقل شدن هدف!
مردم حرف عاقل را گوش مي دهند، نه حرف عالم را! عالم و دانا در اين مملكت كم نيست! اين از ظرائف مناجات خواجه عبدالله انصاري است كه در آن مناجات الهي آمده. اين خواجه عبدالله انصاري كه مال هرات است و روزي افغانستان معهد اينگونه از عرفاء بود، چه بلخي كه بوعلي يا ملاي روم تربيت كرد يا هراتي كه جناب خواجه عبدالله انصاري تربيت كرد، يا لوكري كه ابوالعباس لوكري تربيت كرد، يا هراتي كه آخوند خراساني تربيت كرد؛
لزوم عبرت گيري از سرنوشت برخي از اقوام و ملل علي رغم سوابق درخشان آنها
بارها در نماز جمعه و غيرنماز جمعه به عرضتان رسيد؛ اين افغانستان، مهد تمدن و حكمت و عرفان بود، در اثر سلطه بيگانه الان مهد قاچاق و مواد مخدر و ترياك شد!! همين افغانستان؛ با اينكه نه نفت دارد، نه گاز دارد، هيچ چيز ندارد؛ حكيم داشت، عارف داشت. الآن هم شما بهترين و بيشترين كتابي كه در غرب فروش مي رود، آنهائي كه فهميدند جاهاي ديگر خبري نيست، سري به معارف رو آوردند، همين كتاب هاي هروي هاست!
خواجه عبدالله انصاري؛ اول منازل السائرين نوشت؛ بعد منازل السائرين را حكماء و عرفاي ايران نوشتند! اين مناجات خواجه عبدالله انصاري خيلي ها را پروراند. در آن مناجات نامه مي گويد كه حرف دانا را كسي در مملكت گوش نمي دهد! دانا در عالم زياد است. حرف دارا را گوش بدهيد. دارا يعني چي؟ يعني مالك علم دانائي باشد! آنكه حافظ دانائي است، از اين حرف ها زياد مي زند. نشانه اش هم همين بي اثري مردم است!
همراهي عمل صالح با علم، راه پذيرش تبليغ
مردم را خدا بالفطره قابل قرار داده است! اگر بالفطره، قابل نبودند كه به انبياء نمي فرمود: برو، بگو! به فقها نمي فرمود: برويد، بگوئيد! معلوم مي شود مردم، قابلند. مردم بيش از علم، عمل مي خواهند. يعني عقل مي خواهند. اين مي شود: «و جعلنا له نورا يمشي به في الناس (11)! خواجه در مناجات عرض مي كند: الهي، مرا داراي علم بكن و نه دانا! دانا مشكل خودش را حل نمي كند، چه رسد به مشكل ديگري! علماء در مملكت كم نيستند بحمدالله؛ آن دارايان، يعني عقلاء خيلي كم اند! عاقل كسي است كه نه فريب كسي را بخورد، نه در صدد فريب باشد، نه باند بازي بكند، نه سفره اي پهن بكند، نه چشمش به جيب زيد و كيف عمرو باشد؛ مستقيماً با او در ارتباط باشد؛ راه انبياء را طي بكند، راه عقلاء را طي بكند، اين مي شود عاقل!
فرمود: ما نمي خواهيم عالم تربيت كنيم! و ما يعقلها الا العالمون. يعني اگر كسي عالم شد، از اين نردبان علم بايد ترقي بكند، بيايد بالا، بيايد بالا؛ وقتي عاقل شد، مشكل خودش را حل مي كند، راه خودش را پيدا مي كند، راه كسي را هم نمي بندد، همين كه در كوي و برزن راه مي رود، به مردم نور مي دهد.
انسان متواضع و زاهد حقيقي، مورد احترام و تكريم جامعه
يك انسان وارسته وقتي راه مي رود، مردم متعظ مي شوند! همانند پيغمبر؛ آن را كه در كتاب ها نوشته شده، در زندگي اين آقا مي بينند. مي بينند كه اين خودش را ارزان نفروخت! با هشتاد سال، هشتاد سال نسبت به هشتاد ميليارد سال اصلا قابل قياس نيست! بنابر اين ديدند اين خودش را ارزان نفروخت. وقتي ارزان نفروخت. به دنبال او راه مي افتند! مردم به كسي احترام مي كنند كه احترام نخواهد! نه تصنعا نخواهد، كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن!
قرآن مي گويد: اگر فقيه شدي، در بين راهي؛ قم فانذر. اگر عالم شدي، بين راهي؛ قم فاعقل. و ما يعقلها الا العالمون. ماه مبارك رمضان جاي عقل است و جاي انذار.
مطلب ديگر اين است كه: ما همانطوري كه نبايد درباره آن بگوئيم: نومن ببعض و نكفر ببعض (21)، در بيانات نوراني ائمه (عليهم السلام) هم به شرح ايضاً. ما نبايد بگوئيم: العلماء باقون ما بقي الدهر؛ البته آنهائي كه ذات أقدس اله آنها را نگه داشت و نگه مي دارد، حشرشان با اولياء است! اما اينچنين نيست كه انسان آزاد و مجاز باشد اين جمله را درباره هر كسي بگويد! وجود مبارك حضرت امير فرمود: هلك خزان اموال و هم احياء، اما و العلماء باقون ما بقي الدهر اعيانهم مفقوده و امثالهم في القلوب موجوده (31). اما آيا نهج البلاغه علماء را معنا كرد يا نكرد؟ يا همين جور به اطلاق مي شود تمسك كرد كه حضرت فرمود: العلماء باقون ما بقي الدهر؟! اگر علماء را معنا نكرده است، بله به اطلاق مي شود تمسك كرد. اما اگر علماء را معنا كرد. كه العلماء من هم، آنگاه علمائي كه به تفسير حضرت مشخص شده است كه من هم، اينگونه از علماء راستين، باقون ما بقي الدهر!
علماء و مبلغان، مهمانان سفره پربركت قرآن كريم
فرمود: علماء كساني اند كه مهمان قرآن اند! نه تنها علاقمندند قرآن را بفهمند بلكه تشنه قرآن اند! و اين عطش شان را جز قرآن چيزي فرو نمي نشاند! ذات أقدس اله اين قرآن را جعله ريا لعطش العلماء (41)؛ اينها تشنه قرآنند، علوم اولين و آخرين در قرآن هست، من أراد علم الاولين و الاخرين فاليثور القرآن. ثوره كند، شكوفا كند، انقلابي در فهم قرآن ايجاد كند؛ اين با قرآن باشد، مواعظش را از قرآن، منابعش را از قرآن، اخلاقياتش را از قرآن، اعتقاداتش را از قرآن، احكامش را از قرآن، قصص اش را از قرآن بگيرد و خود قرآن ما را به عترت طاهرين براساس آيه تطهير و آيات ديگر دعوت مي كند، يقيناً آيات با معارف عترت همراه است، با روايات اينها هست؛ اين جمع و اين ثقلين، عطش علماء را فرو مي نشاند. اگر كسي تشنه قرآن نباشد، عالم نيست! و اگر اين عطش را با معارف قرآن فرو ننشاند، عالم نيست! و جعله ريالعطش العلماء اين در مسائل معرفتي؛ جهان بيني، معرفت شناسي، فقه و اصول و امثال ذلك.
ضرورت آگاهي علماء از مسائل و رخدادهاي داخلي و خارجي
اما مشكلات سياسي و اقتصادي و اجتماعي چي؟ اين كه بگويد: وجود مبارك ولي عصر مي آيد و اصلاح مي كند؛ چنين كسي اگر مفسر هم باشد، حكيم هم باشد، فقيه هم باشد، اين جزء العلماء باقون ما بقي الدهر نيست.
براي اينكه وجود مبارك حضرت امير، علماء را معرفي كرد و در خطبه شقشقيه فرمود: لولا ما
اخذ الله علي العلماء ان لا يقاروا علي كظه ظالم و لاسغب مظلوم.(51) من اين كار را نمي كردم! اين تعهد يك قالوا بلي اي هم اينجا مطرح است. يعني وقتي كسي وارد حوزه علميه شد، ذات اقدس اله از او پيمان مي گيرد: آيا از فلسطين با خبري يا نه؟ بايد بگويد: آري، دفاع مي كنم! آيا از افغانستان با خبري يا نه؟ قالوا: بلي! از عراق با خبري يا نه؟ قالوا: بلي! از دشمنان ستون پنجم ايران باخبري؟ قالوا: بلي! اين قالوا بلي را در اين مسائل سياسي و اقتصادي و اجتماعي از تك تك عالمان دين گرفته است. از اينها تعهد گرفته است كه اينها نگذارند بيگانگان سامان بپذيرند.
اين شرق ما كه افغانستان بود، به عرضتان رسيد. اين غرب ما كه عراق است؛ عراق خيلي از ما جلوتر بود! براي اينكه جمعيتش از ما خيلي كمتر بود، درآمدش از ايران خيلي بيشتر بود، آن اعتاب مقدسه اي كه در عراق است، در ايران يكي از آنهاست. آن دجله و فراتي كه در عراق است، در ايران نيست. آنجا مشكل خشكسالي و كم آبي و بي آبي ندارند، ما هر سال يا چند سال در ميان، داريم! عراق از هر نظر زرخيزتر و سرسبزتر از ايران بود و الان توبره گدائي به دست اوست! اگر همه علماء، هم متدينين تلاش و كوشش مي كردند، از روز اول كه شهيد صدر و امثال آنها شربت شهادت نوشيدند، ان يقاروا علي كظه ظالم و لاسغب مظلوم به اين روز سياه نمي افتادند! آنوقتي كه امام
(رضوان الله عليه) را بيرون كردند، تبعيد كردند، اگر همه مردم عراق قيام مي كردند به رهبري علماء، اينجور نمي شد!
تعهد سپردن عالم دين نسبت به هدايت جامعه و جلوگيري از بروز ظلم
اگر كسي جزء عالمان خطبه شقشقيه بود، ان لا يقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم؛ و اگر جزء عالمان خطبه 891 بود كه جعله ريا لعطش العلماء و ربيعا لقلوب الفقهاء، آنگاه (العلماء من هم) براي او روشن شد و مصداق العلماء شد، آن گاه مي تواند به اطلاق العماء باقون ما بقي الدهر تمسك بكند؛ وگرنه معاذالله ممكن است آن تازيانه و صورت ديگر دامنگير او بشود كه در موارد ديگري از عالماني نقد كرده است.
وقتي شما مي بينيد فضاي دانشگاه، نيمه شعبان را ليله قدر مي داند و احياء مي گيرد، در سيزده رجب و چهارده رجب و پانزده رجب نظير حوزه علميه معتكف مي شود؛ فضاي دانشگاهي فضاي ريا لعطش العلماء شد، چرا حوزه علميه كه پيشتاز بود، بيش از گذشته و پيش از ديگران، اين تلاش و كوشش را نكند؟! اگر شما ان شاءالله جزء العلماء باقون ما بقي الدهر بوديد، جزء كساني هستيد كه زيرمجموعه بقيه الله قرار مي گيريد. ما تلاش و كوشش مان اين نباشد كه نسوزيم! نسوختن هنر نيست! تلاش و كوشش ما هم اين نباشد كه بهشت برويم! بهشت رفتن هم كار اوساط از مومنان است. تلاش و كوشش ما اين باشد: همانطوري كه در دنيا عده زيادي را مي توانيم به مقصد برسانيم، در قيامت هم عده زيادي را ان شاءالله به همراه مان بهشت ببريم. اگر چنين شد، اگر جزء اينگونه از علماء شديم، آنگاه مي شويم: و العلماء باقون ما بقي الدهر.
¤بخشي از سخنراني معظم له در گردهمائي بزرگ مبلغين به مناسبت فرا رسيدن ماه مبارك رمضان در سالن اجتماعات مدرسه فيضيه قم- 24/7/1382
1-نجم/92
2-نساء/36
3- توبه/ 221
4- توبه/221
5- اعلي/41
6- مدثر/3
7- بقره / 652
8- عنكبوت /34
9- وسائل الشيعه / 51/ باب8/ 502
01 هود / 71 و محمد / 41
11- انعام / 221
21- نساء / 051
31- نهج البلاغه / نامه 741
41- نهج البلاغه / خطبه 891
51-نهج البلاغه/ خطبه3
رابطه اشرافيت و عدالت
حميد صداقتي
اشرافيت به عنوان يك فرهنگ، تاثيرات شگرفي بر جوامع معاصر و پيشرفته به جا مي گذارد، چنان كه در گذشته نيز اشرافيت به عنوان يك طبقه و سپس طبقه اجتماعي و فرهنگي توانست مديريت جوامع را در هزاره هاي متمادي در اختيار گيرد. گزارش هاي قرآني حكايت دارد كه پس از برپايي شهرها و تغيير نظام زيستي مردم و نياز جوامع به مديريت متمركز اجتماعي و سياسي، اين اشراف بودند كه شكل گرفته و سپس توده هاي مردم را به هر سمت و سو كشاندند.
قرآن گزارش مي كند كه پس از شكل گيري طبقه اجتماعي اشراف (ملا) همين طبقه اجتماعي بود كه همواره در مقابل دعوت هاي عدالتخواهانه پيامبران(ع) قرار گرفتندو به شكل سامان يافته اجازه ندادند تا پيامبران، آموزه هاي وحياني را به گوش توده ها برسانند و با روشنگري ها و تبيين حقايق و حقوق، موجبات افزايش مطالبات مردمي فراهم آورند.
نويسنده در اين مطلب بر آن است تا روش هاي اشراف را در مقابل دعوت هاي عدالت خواهي در طول تاريخ براساس آموزه هاي قرآني تبيين كند. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.
روش شناسي رفتار اشراف
زني از طبقه اشراف مدينه، دست به دزدي زده بود، پيامبر اكرم(ص) دستور اجراي حكم اسلامي را مبني بر قطع انگشتان او صادر كردند. برخي از بزرگان قريش جمع شده و به محضر ايشان رفته و شگفتي خود را از اين رفتار پيامبر(ص) كه چگونه مي خواهد دست يكي از زنان صاحب نفوذ و اشرافي را قطع كند، ابراز داشتند.
پيامبر گرامي اسلام به عنوان دادگر و عدالت خواه در پاسخ ايشان فرمودند: انما هلك الذين ممن كان قبلكم انه اذا سرق فيهم الشريف تركوه و اذا سرق فيهم الضعيف قطعوه، عامل تباهي و انحطاط اقوام گذشته همين بود كه احكام اجتماعي و قوانين الهي را تنها در حق ضعيفان و اقشار فرودست جامعه اجرا مي كردند و دست دزد را مي بريدند و هنگامي كه نوبت به اقشار فرادست و اشراف مي رسيد، از اجراي دستور الهي خودداري مي كردند (مستدرك وسايل الشيعه، ميرزا حسين نوري، ج18، باب1، ص 7، حديث1)
اين داستان و داستان هاي ديگري كه در مسئله شان نزول برخي از آيات از جمله در داستان گاو بني اسرائيل آمده به خوبي به روش شناسي رفتار اشراف توجه مي دهد كه چگونه روش هاي خاص آنان در رفتارهاي اجتماعي و سياسي و حقوقي و حتي فرهنگي، موجب مي شود تا جوامع از درون دچار فروپاشي و انحطاط شود؛ زيرا گريز از قانون و عدم اجراي آن و هم چنين تغيير قانون به قصد خروج برخي از افراد جامعه به معناي بي عدالتي است و جامعه اي كه گرفتار بي عدالتي شود، از درون نابود مي شود و بقاي آن حداقل مورد تهديد قرار مي گيرد.
در داستان گاو به سبب آن كه قاتل يكي از اشراف زادگان يهودي بود، آنان حاضر نمي شوند كه تحقيقات درباره قاتل انجام شود و پس از آن كه به عللي مجبور مي شوند تا تحقيقات انجام گيرد و مسئله گاو از سوي خداوند براي شناسايي قاتل مطرح مي شود به اشكال مختلف سنگ اندازي كرده و تعلل مي ورزند و بهانه هايي مي آورند تا از انجام آن بگريزند. اين بهانه هاي بني اسرائيلي از آن روست كه يكي از اشراف زادگان مرتكب قتل شده بود و مي كوشيدند تا قانون قصاص نسبت به وي اجرا نشود.
اين در حالي است كه عدالت اقتضا مي كند تا قانون نسبت به همه افراد جامعه به طور يكسان اجرا شود و قوانين صرفا متوجه فرد يا افرادي يا طبقه و يا طبقاتي خاص نباشد، بلكه همه افراد و طبقات اجتماعي حتي حاكمان و قدرتمندان و اشراف را به طور يكسان دربرگيرد.
قانون، براي همه
اصولا در اسلام امر به معروف و نهي از منكر به عنوان يك دستگاه و نظام فراگير اجتماعي از آن رو تعريف و تعيين شده و به عنوان يك حق و تكليف برعهده همگان نهاده شده است تا به اين وسيله نظارت كاملي صورت گيرد؛ زيرا اين نظام نظارت عمومي و فراگير، به كسي اجازه نمي دهد تا نسبت به قانون تخلف ورزيده و آن را ترك كرده و يا دور زده و قانون را به بازي گيرد.
اين گونه است كه امام حسين(ع) در تبيين علل قيام خود، به واجب ديني امر به معروف و نهي از منكر اشاره مي كند؛ زيرا هنگامي كه يكي از اعضاي جامعه در هر پست و مقامي كه دارد، خلاف قوانين عمل مي كند بر همگان است تا وي را حتي اگر به شمشير نيز شده، راست كنند؛ چنان كه يكي از اصحاب پيامبر(ص) به صراحت به ابوبكر در هنگام خلافتش اين مطلب را مي گويد.
اين بدان معناست كه همگان مي بايست به عنوان ناظران قانون عمل كنند و اجازه ندهند تا كساني با بهره برداري از قدرت و ثروت و اشرافيت خويش، قانون را زير پا گذارند و يا آن را دور زده و به نفع خود قانون را به بازي گيرند.
با اين همه اشراف مي كوشند تا با در پيش گرفتن روش هايي، قانون را به بازيچه قدرت و ثروت خويش تبديل كنند و اجازه ندهند تا عدالت به طور كامل در جامعه حضور يابد. هنگامي كه خداوند از صفات و افكار و منش اشراف سخن مي گويد به خوبي تبيين مي كند كه آنها از چه روش هايي براي دست يابي به قدرت و ثروت بيش تر از راه بي عدالتي و دور زدن قانون بهره مي گيرند.
به عنوان نمونه تبيين مي كند كه اشراف پيش از آن كه به عنوان شهروندان جامعه درآيند مي كوشند تا اموري را براي خود تثبيت كنند كه منافع و مقام و منزلت ايشان را حفظ كند. اين گونه است كه اشراف مدينه پيش از بيعت و پذيرش شهروندي اسلام مي كوشند تا شرايط را به نفع خود تغيير دهند و اصولي را براي حفظ منافع و قدرت خود در قانون قرار دهند. در همين رابطه مي توان به بهانه جويي و پيش شرط گذاري اشراف مكه نيز اشاره كرد كه آنان هم براي عدم اجراي برخي از قوانين، اموري را به عنوان پيش شرط مطرح مي كنند.
از آن جايي كه اشراف به سبب قدرت و ثروت، خود را برتر از ديگر انسان ها مي دانند و معيار ارزشگذاري از نظر ايشان قدرت و ثروت است، انسان هاي مغرور و متكبر هستند و بدخلقي و درشت خويي را صفات آنان در برخورد با ديگران است (قلم آيات 10 تا 13) از اين رو با مردم عادي با تندي و درشتي برخورد مي كنند و آنان را به حساب نمي آورند به گونه اي كه اگر در برابر ايشان بايستند چون پشه اي له مي كنند.
برتري نژادي اشراف صدر اسلام كه به سبب قدرت و ثروت براي خود درست مي كنند موجب مي شود كه پيش شرط هايي براي پيامبر(ص) بگذارند كه از آن جمله درخواست طرد انسان هاي فقير و بينوا ولي مومني است كه در پيرامون پيامبر(ص) به عنوان اصحاب صفه گرفته اند.
خداوند اين گونه درخواست را ناشي از غفلت ايشان نسبت به اصول انسانيت و كرامت انساني و حقايق هستي و اهداف و فلسفه آن و نيز اسراف كاري و هواپرستي برمي شمارد (كهف آيه 28) زيرا اگر اشراف به دقت در هستي و خود تأمل و تعقل مي كردند درمي يافتند كه مدار ارزش گذاري و محور هستي و نيز اهداف آفرينش هستي و انسان هيچگونه تناسب و سازگاري با معيارهاي پوچ اشرافي گري ندارد.
ويژگي اشراف
البته از آن جايي كه چنين انتظارات و توقعاتي، به عنوان يك فرهنگ اشرافي شناخته شده، در گزارش قرآن از گذشتگان نيز همين معنا به دست مي آيد، زيرا اشراف اقوام پيشين نيز از پيامبرانشان مي خواستند كه مردم مومن و بينوا را از پيرامون خود طرف كنند. از نظر آنها تنها زماني امكان پذيرش ايمان از سوي اشراف، شدني و ممكن است كه مردم بينوا و در تعبير آنان اراذل و اوباش از سوي پيامبران طرد شوند.
تعبير اراذل از سوي اشراف نسبت به مؤمنان بينوا نشان مي دهد كه از نظر اشراف هر كسي كه فقير و بينواست ازنظر ارزشي نيز انسان هاي فرومايه و پست مي باشد. اين در حالي است كه ملاك و معيار ارزش گذاري از ديدگاه وحي، تقوا و كرامت انساني است. به اين معنا كه همه انسان ها به عنوان انسان بودن، داراي كرامت هستند و اگر كسي برتر و گرامي تر است تنها به خاطر داشتن تقوا مي باشد: ان اكرمكم عندالله اتقيكم. به عبارت ديگر اصل، كرامت انساني است و ملاك اكرم و گرامي تر بودن نيز تقواي افراد مي باشد نه قدرت و ثروت ايشان كه اشراف از آن برخوردار مي باشند.
زياده روي و افراط در همه كارها (كهف آيه 28 تجاوز پيشگي و عدم قانع بودن به حقوق خود (قلم آيات 11تا 14) سخن چيني و توطئه گري (همان و آيات ديگر) گناه پيشگي و عدم رعايت قوانين شرعي و عقلي و عقلايي (همان) پيروي از هوا و هوس هاي خويش به جاي دين و عقل و قانون (مومنون آيات 63 و 71) از اصولي است كه قرآن در مساله روش شناسي آن مطرح مي سازد.
از نظر اشراف، لياقت مسئوليت هاي اجتماعي و سياسي و رهبري مردم تنها از آن اشراف است؛ زيرا از نظر آنان ملاك انسانيت همان اشرافيت مي باشد. بر اين اساس كساني كه در مقام و منزلت ايشان نباشد نمي توانند به عنوان رهبران مردم مطرح شوند. از نظر آنها هر كسي از اشرافيت بيش تري برخوردار باشد، لياقت بيش تري براي رهبري مردم دارد. از اين رو با پيامبر مخالفت مي كنند و پيامبري را شايسته دو تن از اشراف معروف مكه مي دانند. (زخرف آيه 31)
از نظر اجتماعي، اشراف مردمي قانون شكن و تجاوز پيشه هستد و فساد و تباهي در ميان ايشان رونق دارد. بلكه آنان نه تنها خود به خوشگذراني و هذيان گويي و شب نشيني بيهوده مشغول مي شوند (مومنون آيات 64 و 67) و به تمسخر و ناسزاگويي نسبت به مومنان و عقايدشان و قوانين اجتماعي حاكم بر جامعه مي پردازند (همان و قلم آيات 10 و 11) بلكه مي كوشند تا فساد و تباهي را در جامعه نهادينه كنند و با به هم زدن نظم اجتماعي از آب گل آلود ماهي هاي درشت تري بگيرند.
آنان تنها زماني به قانون پاي بند هستند كه منافع آنان را تامين كند ولي حتي اگر كوچك ترين مزاحمتي نسبت به فعاليت هاي آنان و يا رفتارهاي نابه هنجار و ضد اجتماعي شان داشته باشد، قانون، امري بيهوده و لغو است كه مي بايست زير پا گذاشته شود و شورش عليه آن واجب و لازم مي شود.
خداوند در تحليل شخصيت شناسي اشراف به نكاتي چون تكبر و غرور و خود بزرگ بيني، فرار از قانون، فسق جويي و فسادخواهي و افسادگرايي و اموري از اين دست اشاره مي كند تا مردم بفهمند كه فرهنگ اشرافي داراي چه ساختارها و روش هايي است تا با علل و عوامل ايجادي آن مبارزه كنند و اجازه ندهند كساني به عنوان اشرافيت برگرده مردم سوار شوند و جامعه را به تباهي و نابودي سوق دهند.
اشرافيت در تقابل با عدالت
اگر به مجموعه پيش گفته از صفات و خصوصيات وروش ها و شيوه هاي عمل و زندگي اشراف توجه شود به خوبي دانسته مي شود كه همه اين صفات در تقابل كامل با عدالت است. به اين معنا كه هر يك از صفات و روش و رفتار اشراف به معناي بيدادگري است.
از اين رو مي توان گفت كه اشرافيت در تقابل كامل و مطلق با عدالت قراردارد و اصولا نمي توان فرهنگ اشرافي را با عدالت در يك جا گرد آورد. بنابر اين هر جايي كه عدالت باشد اشرافي گري معنا و مفهومي نخواهد داشت و اجازه ظهور و بروز نمي يابد و هرجا كه اشرافيت خودنمايي كرد و يا جا پايي براي خود در جامعه يافت بايد گفته شود كه عدالت در آن جا مرده است.
به سخن ديگر، هر جايي كه اشرافيت وارد شود عدالت از در ديگر رخت بر مي بندد. بنابر اين براي شناخت هر جامعه و مقدار عدالت خواهي و عدالت گرايي آن مي بايست از حضور اشرافيت و مقدار آن آگاه شد.
عدالت هرگونه تعريف شود نمي تواند با اشرافيت در يك جا گردآيد؛ زيرا عدالت به معناي دوري از افراط و تفريط، قرار گرفتن هر چيزي درجاي خود، استوا و ميانه روي و مانند آن است. اين در حالي است كه بنياد اشرافيت بر تمايز انسان ها براساس ثروت و قدرت، خود بزرگ بيني و غرور و تكبر و مانند آن است كه به شكل رفتارهاي اجتماعي فسق و فجور و افساد و فساد تجلي و ظهور مي يابد.
خداوند هنگامي كه از صفات اشرافيت سخن به ميان مي آورد از جاه طلبي و حكومت خواهي (بقره آيات 246 و 247) غرور و تفاخر (كهف آيات 32 و 34) كفر و انكار هر حق (اعراف آيات 66 و 75 و 76 و 90) كور دلي و حق ناشنوايي (همان آيات 60 و 64) فسق و فجور (اسراء آيه 16) افراط گرايي (كهف آيه 28) استكبار ورزي (اعراف آيه 75) و افساد گري (اعراف آيه 103) ايشان سخن به ميان مي آورد كه هر يك از اين صفات خود بيانگر وجود بي عدالتي در ايشان است.
به سخن ديگر، بي عدالتي جزيي از اشرافي گري است و اشرافيت اصولا با بي عدالتي معنا و مفهوم مي يابد و تحقق بيروني اشرافيت در بي عدالتي است. اين در حالي است كه اصولا پيامبران با آوردن كتاب و قانون بر آن هستند تا مردم را نسبت به حقوق خويش آگاه سازند و با تزكيه، آنان را نسبت به بي عدالتي و فجور واكسينه نمايند تا خود ايشان با آگاهي و قدرتي كه از درون توده ها بر مي خيزد قيام به قسط و عدالت كنند و حق خويش را از متجاوزان باز پس گيرند. (حديد آيه 25)
درجهان معاصر اگر به هر گوشه اي نگاه كنيد به سادگي و آساني مي توانيد اشرافيت را به چشم ببينيد كه اجازه نمي دهند تا عدالت، در جامعه، خود را نشان دهد. حتي در جوامع غربي كه براساس دمكراسي و مردم سالاري ايجاد شده، اين اشراف هستند كه با بازي مفهومي اجازه نمي دهند تا گفتمان عدالت خواهانه در جامعه رشد كند و مردم با شناخت حق خويش مطالبه عدالت و حق كنند.
بي عدالتي در سطح جوامع و يا سطح جهاني و بين المللي موجب شده است كه جهان در آغاز هزاره سوم با بحران بزرگي مواجه شود و اقتصاد بسياري از كشورها رو به فروپاشي گذارد و زمينه براي بحران اجتماعي و نابودي جوامع فراهم آيد.
اگر به خوبي دقت و تامل شود به آساني مي توان دريافت كه در اين ميان اشرافيت نوين چنين مشكلاتي را سبب شده است. اشرافيت مدرن و نوين با در اختيار گرفتن قدرت و ثروت به شكل تر است وكارتل و شركت هاي چند مليتي به غارت و چپاول ثروت و منابع مردم در شكل بسيار وحشتناك مشغول مي باشند. آنان با بهره گيري از رسانه هاي قوي و قدرت هاي نرم و سخت مي كوشند تا مردم را در جهل و غفلت نگه دارند و نگذارند تا قيام به حق كنند.
اشرافيت مدرن در شكل گروه داووس و بيلدر برگ و ديگر گروه هاي لابي از چنان نفوذ و قدرتي برخوردار مي باشند كه مردم جز با اجازه ايشان در عمل كاري نمي كنند. آنان هستند كه با افكارسازي و نظرسازي و هم چنين غرقه سازي مردم در مسايل خاص، نه تنها راي و قدرت آنان را مي گيرند بلكه آنها را به شكل بردگان امروزين و بردگان نرم مورد استثمار قرار مي دهند. اين مردم هستند كه در خيابان ها كشته مي شوند تا كارخانه هاي اسلحه سازي هم چنان به توليد پول مشغول باشد و اين مردم هستند كه راي خويش را به اشرافيت مدرن مي دهند تا براي آنان تصميم سازي و تصميم گيري كنند.
اگر درگذشته اشرافيت در قوم و قبيله و كشوري فعاليت مي كرده است، اكنون در سطح جهاني فعاليت مي كند و از راه رسانه ها، فرهنگ خويش را تزريق كرده و اهداف خود را به پيش مي برد.