(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 30 خرداد 1388

پيش به سوي پديده ها
معاصر بودن
ماه...
تكيه به بام چرخ گردون
يادداشتي بر مجموعه داستان «گوساله سرگردان» نوشته مجيد قيصري تكرار تاريخ با لهجه اي امروزي
مصاحبت
دو هنرمند: مردم با اغتشاش گران برخورد مي كنند
اخبار كوتاه ادبي
يك دغدغه اي!
هجا
سرمشق



پيش به سوي پديده ها

منصور ايماني (صبا)
موضوع اين وجيزه تا چند سطر ديگر، خود به خود برملا خواهد شد، فقط كافي است دو سه جمله كوتاه از شعر سهراب را- به عنوان نشانه- سر راه خوانندگان بگذاريم و از قول آن مرحوم بگوييم: «واژه بايد خود باد- واژه بايد خود باران باشد.» قطع و يقين، ميان شما و سهراب، روي دو سه نكته نهان و عيان در اين شعر اتفاق نظر وجود دارد. شايد بارزترين آن، عنصر «صداقت» است كه سهراب، شاعر را به تحصيل آن سفارش مي كند. نكته دوم از منظر نگاه ارسطو، قدرت شاعر در تقليد از طبيعت به هنگام خلق اثر است كه اگر اين قدرت به هر ميزان افزايش يابد، به همان اندازه صفت «خلاقيت» در وجود شاعر به فعليت مي رسد و او را چنان كه شايسته اسماء و صفات الهي است، به مقام «خليفه الهي» مي رساند. و اما به اعتقاد اين مخلص، مهمترين نكته نهفته در اين تكه كوچك اما طلايي شعر سهراب- كه موضوع نوشته را هم لو خواهد داد- در واقع توصيه شاعر براي نزديك شدن به پديده هاي هستي است. چرا كه پديده ها، پله هاي معرفتند و در نهايت به عنوان پلي براي عبور از مجاز و رسيدن به مرزهاي روشن حقيقت، عمل خواهند كرد. در اينجا نيز به هر ميزان كه شاعر- به لحاظ تجربي- و بعد معرفت شناسي- به حريم ظاهري و ذاتي پديده ها نزديكتر شود، به همان اندازه به ملكوت شان نزديكتر خواهد شد. فلذا آن وقت است كه به هنگام خلق اثر، چنان باراني از قطرات روشن واژه ها، روي اوراق سپيد و بي جان خلق مي كند كه انگار اين باران مصور، همان باران آسمان است كه مي بارد. اين مرتبه از نزديكي به پديده ها و اشياء و زندگي، البته مرتبه عالي معرفت است كه عرفاي غير كاسبكار به آن «وحدت در عين كثرت»- مي گويند. و البته مرتبه داني اين معرفت، تقرب حسي و معرفت تجربي است كه لازم است شاعر يا هر هنرمند ديگري واجد حداقل اين مرتبه حداقلي باشد. كاش به جاي اين همه روده درازي، يكي دو صحنه از زندگي ارنست همينگوي را تماشا مي كرديم و خلاص مي شديم .
مي گويند اين اعجوبه ادبيات داستاني و خالق «پيرمرد و دريا» گاه كارهايي مي كرد كه جماعت تماشاچي از ديدن آن شاخ در مي آوردند. مثلا او را مي ديدند كه ساعتها مي نشيند و مشغول كندن پوست پرتقال مي شود و يا خانه اش را يكريز نظافت مي كند. يك روز خبرنگاري او را مي بيند كه نزديك آتش نشسته و همين طور بي حركت به آن خيره شده است. خبرنگار جلوتر مي رود و از رمان نويس بي نظير روزگارش مي پرسد؛ «آيا فكر نمي كنيد كه داريد وقتتان را هدر مي دهيد؟! به نظرم شما با اين شهرتي كه داريد، بايد به كارهاي مهمتري بپردازيد» همينگوي به او مي گويد: «دارم روحم را براي نوشتن آماده مي كنم. درست مثل ماهيگيري كه قبل از رفتن به دريا، وسايل شكارش را آماده مي كند. اگر او از آماده كردن لوازم صيد غافل شود و گمان كند كه تنها ماهيگيري مهم است، چيزي از دريا نصيبش نمي شود.»
تخيلات و تئوريهاي غيرعملي، نتيجه اش آرزوهاي محقق نشده اي است كه بر اراده هاي ضعيف آوار مي شود. انسانهاي موفق و از جمله هنرمندان كامروا، وظائف شان را در زندگي تعطيل نكرده اند و بيش از ديگران با مسائل ساده اما واقعي زندگي، الفت داشته اند. شايد يكي از عكسهاي امام(ره) شاهد خوبي براي اين موضوع باشد. همان عكسي كه حضرت امام(ره)، دو استكان چاي داخل سيني گذاشته و با لبخندي به قند آميخته كه در چهره دارد، به سمت مهمانش مي برد، شاعري كه مي خواهد گوشه اي از زندگي يا هر تجربه اي را به تصوير بكشد، قبلا بايد خود در متن آن زيسته باشد، تا بتواند تصويري هر چه نزديكتر به واقعيت عرضه كند. از دور، دستي بر آتش داشتن، تجربه ناپخته اي است. به قول مرحوم شيون فومني:
موزر¤ دبسته دنه ميرزا مرد ميدان بو
نه من نه تو و، ك امي خانه سبز ميدان بو
(جنگلي مبارزي كه تپانچه به كمر بسته، مي داند كه ميرزاكوچك خان) (مرد ميدان بود- نه من و تو كه ساكن سبزه ميدان (رشت) بوديم)
در ادبيات پارسي، شعر عرفاني فراوان داريم، اما تأثير و ماندگاري همه شان يكسان نيست و شدت و ضعف اين دو كاركرد، به ميزان تجربه عرفاني هر شاعر بستگي دارد. حافظ و مولانا سرآمدند، چرا كه شعورشان بازتاب تجربه معرفت شناسانه و آينه مكاشفات واقعي آنان است. از اين روست كه مي بينيم؛ لفاظي منظوم شاعري كه از گوهر اين تجربه تهي است، نه سوز شعر حافظ و مولانا را دارد و نه ماندگاري اش را. اين حقيقت نه تنها براي شعر، كه براي هر تجربه بشري ديگر هم صادق است. پس براي درك حقيقت هر چيز، بايد با آن زندگي كرد.
¤موزر: نام تپانچه اي قديمي، ساخت كارخانه اي به همين نام در آلمان بود.

 



معاصر بودن

پوريا معلم
در يكي از همين روزهاي ارديبهشتي، گرم خواندن تقريرات حكمي استادي بودم در خصوص شرق و غرب، قضاي روزگار عزيزي رسيد وگفت چيزي پيرامون معاصر بودن بنويس كه اليوم بزرگان همه بدين مهم همت گمارده اند و نكاتي در اين باره مرقوم فرموده اند كه در فلان جريده به طبع آن مشغوليم، تو نيز غافل منشين كه وقت كار است، ناگفته بر طبايع بيمار پيداست غنج زدن دلم از آن رو كه كسي من بيمار را از آن مردم بسيار فرض كرده بود، پس في الفور دل به كار دادم و بر تن سپيد كاغذ، سياهه يي به شرح ذيل رقم زدم از ري و روم، همه بافتني...
شبانگاه دوشنبه نهم خرداد است ساعت نزديك سه بامداد، مي پرسم از خود: معاصر يعني چه؟ به گمانم اين اصطلاح كه بيشتر صبغه اي تاريخي دارد و معناي آن را در فقه اللغه اهل تاريخ بايد جستجو كرد، از همين رنگ و نيرنگ هاي آدم امروز است كه بر مركز جهان از زمان و مكان نشسته و همه چيز و همه كس را با خود توزين مي كند پس اگر آدمي، شخصي، حادثه اي در زمان به او نزديك بود بر آن نام معاصر مي نهد و اگر دور، متاخر و اگر دورتر متقدمش مي خواند، چنانكه در تعيين نسبت مكاني هم تخصيص قيد دوري و نزديكي بر حول محور آدمي مي چرخد و باز همو معيار سنجش اين فاصله مكاني است. (صدالبته نسبت معاصر بر كسي انواعي از معابير رنگارنگ را دخيل مي نمايند كه اگر مثل من حرف بزند يا چونان من بيانديشد يا با لغت امروزين من بنويسد و... كه همه از مركز نشيني من در اين دايره حكايت دارد و شاهدي براي اثبات همان مدعاي پيشين است.)
در يكي از همين روزهاي ارديبهشتي تقريرات حكمي استادي را مي خواندم در خصوص شرق و غرب، ماحصل كلام اين بود كه با طلوع يونانيت در مغرب زمين انانيتي حاصل شد كه نوع نگرش به دنيا و مافيها در آن تغييري ماهوي يافت و اساسا نگاه شرقي مستور و پنهان ماند بلكه از آن زمان تا به امروز وجه غالب و شكل ظاهر تفكر در حوزه هاي مختلف از تاريخ گرفته تا فلسفه شيوه و نحله اهل مغرب است كه در دوره ها و برهه هاي مختلف به صور گوناگون تجلي يافته و جلوه گر شده است و صدالبته اين مغرب و مشرق فراتر از تقسيمات ارضي و ثغرهاي جغرافيايي است.
شبانگاه دوشنبه نهم خرداد است، ساعت نزديك سه بامداد و من مي انديشم آيا اين اصطلاح «معاصر» يكي از مصادق مفهوم فوق الذكر نيست؟ وقتي معيار سنجش «من» باشم و هم عصر بودن با «من» موجب اطلاق قيد معاصر بركسي يا واقعه و حادثه اي باشد پس مي توان گفت من در هر كجاي جغرافياي جهان كه نشسته باشم، مغرب زميني ام زيرا كسي از آن سامان بي سامان بود كه روزي مبناي تفكرش لا بل تخيلش را بر تشكيك نهاد و در هر چه بود و نبود شك كرد و به تنها يقيني كه رسيد وجود خودش بود و نتيجه گرفت من مي انديشم پس هستم، لاجرم من مبناي توزين و توازن جهان شدم و دوري و نزديكي با من و از من شد واسطه خلق اصطلاح معاصر و متاخر و متقدم و مبناي اصالت آن و نه اعتباري بودنش اما بي گمان در آنچه فرمود: «كل ارض كربلا و كل يوم عاشورا» به جغرافياي زماني و مكاني ديگري رهنمون اشاره كرده است؛ جغرافيايي كه در آن تقويم حسب عادت چشم خواب رفته ما ورق نمي خورد، سال و ماه و هفته و حتي روزي ديگر طلوع نمي كند. گذر زمان حتي در حد ساعت و ثانيه شايد فرض ماست والا كه تو هر كه هستي و هرچه هستي، با هر پلك زدن در متن يك عاشورا به دنيا مي آيي و در متن يك عاشورا از دنيا مي روي، متولد مي شوي و مي ميري، عاشورا يعني عرصه هيجان حق و باطل و تو با هر نفس لا بل در هر نفس در حد فاصل يك دم و بازدم درين صحنه حاضري و فرصت داري تا جاي خود را معلوم و جايگاهت را تبيين كني كه كجا ايستاده اي و درين نفس با كيستي، تا نفسي ديگر و همچنين قس علي هذا. لذا در اين تاريخ معاصر بودن امري هميشگي است كه معيار معاصر نه من، نه آدمي و نه فرهنگ انسان محوري، كه معاصر بودن نفس در آن هوا و فضاكشيدن است.
لذا اضافه نسبت معاصر و يا به تعبيري «آبتني در حوضچه اكنون» به خودي خود نسبتي شاني و توصيفي كيفي از رتبه و درجه و مرتبه و جايگاه نيست كه در بهترين وجهي مي توان به وجود دو تاريخ و دو زمان باور داشت يكي زمان خطي و طولي و ارضي و يا كمي كه به همين گذر ساعت ها و ثانيه ها نظر دارد و ديگري زمان با مفهومي ازلي و سرمدي و سرشار از كيفيتي كه گاه يك نفس در آن هوا كشيدن با يك عمر در زمان حال دويدن برابري مي نمايد. زمان سرمدي محاط بر زمان ظاهري است لاجرم ماندگاري در زمان اخير با ميزان درك زمان يادشده نسبتي مستقيم دارد، كوشش آدمي براي درك زمان سرمدي و جهش براي رهايي از چنبره زمان گذرا و مادي به دليل كيفيت يادشده تلاشي ديرينه و پرسابقه است؛ ميرچا الياده اسطوره شناس معروف در تبيين اعمال و مناسك بشر اوليه و پايبندي او به انجام آيين هاي آغازين مي نويسد: به ميزاني كه كاري از طريق اعمال مثالي واقعيتي كسب مي كند به همان ميزان واژگوني زمان، مدت و تاريخ نيز صورت مي پذيرد و بدين ترتيب كسي كه اعمال مثالي را دوباره انجام مي دهد از محدوده زمان سپنجي فراتر رفته و خود را دوباره در دوران اسطوره اي كه فعل نمونه، نخست بار ضمن آن انجام شده باز مي يابد... الياده تصريح مي كند كه همه كوشش بشر اوليه رهايي از چنبره زمان سپنجي است كه او را درخود گرفته و احاطه كرده است لاجرم وي با تقليد ازكهن الگوها درپي خلاصي و رهايي خويشتن و رسيدن به زمان ازلي و ناب است؛«تقليد از يك الگوي مثالي از نظر انسان سنتي عبارت است از دوباره بالفعل كردن لحظه اساطيري آغازين كه ضمن آن نمونه ياد شده براي نخستين بار تجلي نمود، مي باشد در نتيجه اين گونه مراسم نيز با اينكه نه جنبه ادواري دارند و نه بطور گروهي برگزار مي شوند، جريان زمان سپنجي را به حالت تعليق در آورده و فرد آيين گزار را در زمان حال به زمان اسطوره به روز ازل منتقل مي كنند... از اين رو احتمال بيشتر مي رود كه در جوامع سنتي نيازي كه انسان را وامي دارد كه تاريخ را رد كرده به تكرار پايان ناپذير نمونه هاي ازلي اكتفا كند نشانه اي باشد از دلخستگي شديد او از واقعيت و هراس او از احتمال گم كردن و باختن خويش درمتن حيات مادي و چيره شدن پوچي و ياوگي زمان سپنجي برجانش »(مقدمه اي بر فلسفه تاريخ - ميرچا الياده). در رويكرد ديني قداست سنت ها و به گونه اي انجام مناسك آييني همين حكم را دارند و صاحب چنين كاركردي البته به مراتب كاملتر و جامعتر هستند و حضور آدمي در فضاي قدسي و زمان سرمدي را موجب مي شوند اگر چه كه غلبه فرهنگ مغرب زمين و سيطره مدرنيته و مدرنيسم برجهان ذهن و عين آدم امروزي، او را محصور در زمان مادي كرده و دل مشغوليهاي كاذبش براي آبتني درحوضچه اكنون و نمود در زمان معاصر كه از همان مولفه ها و مشخصه هاي ناشي از نگاه انسان محوري است، وي را از صرافت حضور در زمان ناب سرمدي انداخته است، چرا كه به گفته يكي از انديشمندان ديني «مدرنيسم اصلا به معناي دگرگوني نيست بلكه جهان بيني و فلسفه ويژه اي است كه برپايه نفي جهان بيني الهي و برداشتن خداوند از مركز واقعيت و نشاندن انسان برجايگاه او استوار است يعني جايگزيني فرمانروايي انسان به جاي ملكوت خداوند، و بنابر اين توجه ويژه به فرد و فردگرايي و توانايي گوناگون افراد انساني از جمله عقل و حواس است، از اين رو شالوده روش هاي شناخت و معرفت شناسي مدرنيسم يا برعقل گرايي و يا برتجربه گرايي استوار است و اين مكتب، ارزش هاي انسان، يعني ارزش هاي انسان زميني را برترين مجموعه ارزش ها را سنجه اي براي همه چيز مي سازد» وطبعا با اين نگاه است كه زمان مادي و گذرا ارزش فوق العاده يافته و اضافه نسبت معاصر به فرد براي امروزيان كيفي و اصالتي عيني پيدا مي كند.
اهل امروز از معاصر، هم روزگار بودن و به سبك و سياق من انديشه كردن و چونان من نبشتن و سخن گفتن را اراده مي كنند و به لحاظ تاريخي مبدأ آن درجهان را انقلاب فرانسه مي دانند و درحوزه فكر و فلسفه كوشش فيلسوفان قرون پانزده و شانزدهم ميلادي را پيش زمينه آن مي دانند كه النهايه به فلسفيدنهاي برونو و هابز و دكارت رسيده و با جنبش هاي علمي همراه گشته، عصر روشنگري و انقلاب صنعتي را به دنبال آورده و موجب تفوق طبقه متوسط شهري بر فئوداليسم پردامنه آن عهد و خاصه به يكسو نهادن دو نماد غالب آن يعني پادشاه و كليسا شده؛ اين مبدأ را مورخين اين ديار، عهد قاجار (به دليل مراودات پادشاهان آن روزگار با جهان و گسيل دانشجويان به فرنگ جهت تحصيل علوم و فنون و گسترش شهرنشيني و...) و يا به قولي انقلاب مشروطه (به جهت رشد فرهنگ عمومي و رشد مطالبات اجتماعي و شيوع اصطلاحاتي نظير آزادي و قانون و تساوي حقوق و... در مكالمات روزمره عامه) قلمداد مي نمايند. مي گويند علاقه به دانستن و انگيزه براي مطالعه درخصوص دوره معاصر بمراتب بيشتر از ديگر ادوار است، شاهد مدعا عناوين مندرج در فهرست نامه هايي است كه از كتب چاپي اين سالها خبر مي رساند و دليل عمده اين علاقمندي عمومي در مطالعه تاريخ و فرهنگ معاصر را نزديكي حوادث و بازيگران آن به عهد امروز و زنده بودن خاطرات مربوط به آن درحافظه جمعي و بالاخره نوعي همذات پنداري و توسع حسي از جنس نوستالوژي مي دانند. در جان اصطلاح معاصر همه اين وجوه مستتر است و تو با سليقه خود با هركدام كه بخواهي پيوند مي خوري و نسبتي با آن بهم مي رساني.
شبانگاه دوشنبه، نهم خرداد است، ساعت نزديك سه بامداد و من مي انديشم به رغم اينهمه نسبت چقدر بيگانه ام با اين اصطلاح، مرا ميلي است تا بي بهانه به نگاه حضرت لسان الغيب وصل شوم كه مي فرمود:
دوش ديدم كه ملائك درميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
پس چونان او هم نفس فرشتگان شوم و معاصر باشم با لحظه خلقت آدمي و ايمان بياورم كه تاريخ امروزين انباشته از بافتني هاي سكنه آتن و روم و رواج داده ديوان دروغ و دروج وخرافه هاي مسموم ساحران سايه نشين تخته پرورده است، تاريخ تاريكي است نه تاريخ نور و نه تاريخ حضور، كه تاريخ غفلت است، ما با همه غافلان جهان كه اصالت بدين زمان سپنجي مي دهند معاصريم و بهمان نسبت از نور اهل حضور دور... دلم اما به آن سو مي كشد و خود خواجه شيراز جوابم مي دهد كه:
اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست
ارض خود مي بري و زحمت ما مي داري
و ما للتراب و رب الرباب.

 



ماه...

دستم به تماشاي تو بر پنجره خشكيد
تا آن كه از آن دور معماي تو را ديد

هرچند گرفتار توام بيشتر از پيش
هرچند دلم شعله شد و گرد تو پيچيد

اين بار ببين قسمت ما اين شده امروز
تو سرو تر از سروي و من بيدتر از بيد

تو چشمه احساسي و من تشنه مهرم
من ماه غريبانه ام و چشم تو خورشيد

آيا شود امروز به دام تو بيفتم؟
آيينه ز چشمان پر از مهر تو پرسيد

سوگند به پيغمبر چشمان تو، امروز
محتاج نگاه توأم اي چشمه اميد

اين شب سپري شد، نفس ماه سرآمد
اما نشد از ميوه ماه تو يكي چيد!
& عبدالرحيم سعيدي راد

 



تكيه به بام چرخ گردون

ما تكيه به بام چرخ گردون زده ايم
بر ديو سياه شب شبيخون زده ايم

در مكتب عشق با شرار سينه
آتش به كتاب عشق مجنون زده ايم
عليرضا برهاني نژاد

پنجره
اي عشق! دل مرا پر از غوغا كن
يك پنجره سوي بي كران ها وا كن

عمري است كه مرداب دلم خاموش است
اي عشق! تو مرداب مرا دريا كن
محمد عزيزي(نسيم

 



يادداشتي بر مجموعه داستان «گوساله سرگردان» نوشته مجيد قيصري تكرار تاريخ با لهجه اي امروزي

بابك اسماعيلي دهنه سري
مجموعه داستان «گوساله سرگردان» نوشته مجيد قيصري، يكي از آثار در خور توجه چند سال اخير در حوزه ادبيات جنگ به شمار مي رود.
مجيد قيصري نويسنده مجموعه داستان و رمان هاي «جنگي بود، جنگي نبود»؛ «صلح»؛ «طعم باروت»؛ «نفر سوم از سمت چپ»؛ ضيافت به صرف گلوله» و «باغ تلو»، در اين مجموعه با تكرار تجربه اي ديگر در حوزه دفاع مقدس و با بهره گيري از مفاهيم قرآني، به زندگي بازماندگان جنگ مي پردازد كه به طور مستقيم در فضاي جنگ تنفس كرده اند و امروزه در شرايطي متفاوت به زندگي خود در فضايي تأثير پذيرفته از روزهاي جنگ ادامه مي دهند.
قصه هاي اين مجموعه كه با زباني ساده و قابل فهم روايت مي شوند؛ با توجه معنادار به عواطف و احساسات پرشور انساني، وقايع جنگ را به تصوير مي كشانند.
برقراري ارتباط خوب و مستمر خواننده با داستان يكي از بارزترين نكات اين مجموعه به حساب مي آيد. در اين مجموعه، شاهد نزديكي و شباهت هاي قابل تأمل ادبيات دفاع مقدس با ادبيات بين المللي مي باشيم، به گونه اي كه قيصري توانسته است بخشي از زواياي بكر دفاع مقدس را به خوبي به تصوير بكشاند. هر چند از مجموع هشت داستان اين مجموعه، پنج تا شش داستان با برخي ضعف هاي ساختاري مواجه اند، اما دو داستان «گوساله سرگردان» و «ماه زده» با ساختار و پرداختي قوي و از همه مهم تر با پاياني مناسب، برخي ضعف هاي موجود- به عقيده نگارنده- را به خوبي پوشانده است.
داستان «ماه زده» كه مي توان آن را بي نقص ترين داستان اين مجموعه ناميد، ساختاري رئال دارد. شخصيت نخست اين داستان كه تصوير قهرمان «ابله» داستايوفسكي را در ذهن خواننده حرفه اي خود تداعي مي كند، همانند شخصيت اصلي داستان داستايوفسكي، كند ذهن است اما شاهديم كه در پايان موفق به كشف حقيقت مي گردد. «ماه زده» ماجراي شخصي بي آلايش به نام صفرعلي است كه به شخصيت اصلي فيلم هاي چون «قدمگاه» و «يا يك تكه نان» شباهت دارد. صفرعلي كه در اين داستان بارها از صداها و نجواهايي غريب در محيط پيراموني خود سخن مي گويد و در عين شخصيت ماورائي كه دارد چندان جدي گرفته نمي شود، رازي را به دور از چشمان جستجوگر خواننده به همراه دارد كه تنها زماني گشوده مي شود كه پسربچه اي در خواب ستون هاي مسجد را در ركوع مي بيند و با ديدن جنازه هايي مدفون شده در خواب خويش به نقطه اي اشاره مي كند كه روياي اين پسربچه به همراه ادعاهاي صفرعلي، جنازه هاي شهداي لشكر جوادالائمه مشهد را از خاك بيرون مي كشد و صفرعلي نيز به ناگاه ناپديد مي شود.
«تلخك» داستان بازگشت رزمنده اي با جسمي معلول از جنگ است كه وضعيت روحي نابساماني دارد و قيصري در اين داستان به موضوع آسيب شناسي جنگ و بيان نظراتش در اين حوزه مي پردازد. مجيد قيصري در «فقط حرف بزن» در فضايي غيرداستاني يك پرتره و نماي كلي از جنگ را به تصوير مي كشد و در «عود عاص سبز» سعي مي كند حكايتي گزارش گونه ارائه دهد. در «كابوسخانه» خواننده ميهمان فضايي خرده روايتي است كه گاه بيش از حد روايي مي شود و در «نوركافي» قيصري خواننده را تعمداً در فضايي بين داستان و رمان معلق نگه مي دارد تا ذهنش را تا پايان درگير ماجرا كند، اما به نظر مي رسد پايان داستان را عقيم مي گذارد. در «مامور» كه مي توان آن را ضعيف ترين اثر اين مجموعه به حساب آورد، خواننده به سختي مي تواند ارتباط معناداري بين كلمات پيدا كند و بيشتر به مطالب و نكات پندآموز بسنده مي كند.
اما داستان «گوساله سرگردان» كه نام اين مجموعه را نيز به خود اختصاص داده است، داستاني است كاملا موفق و بي اغراق بايد آن را يكي از بهترين آثار چند سال اخير در اين حوزه به حساب آورد. گوساله سرگردان داستان سربازي است كه براي شناسايي به همراه تني چند به قلب اردوگاه دشمن مي زند و پس از چند صباحي به محاصره كامل دشمن درمي آيد و قصه تمام مي شود. قيصري هنرمندانه با لحني روايت گونه از يادداشت هاي يك سرباز و شايد بتوان گفت با دفترچه خاطراتش، داستان را به پيش مي برد و در پايان، خواننده را آزاد مي گذارد تا ادامه داستان را پس از به انتها رسيدن قصه، در ذهن خويش به نظاره بنشيند و پايان محتمل خويش را شاهد باشد.
خواننده پس از تمام شدن داستان با اين پرسش مواجه مي شود كه سرباز مجنون شده است يا در حالي كه به محاصره كامل دشمن درآمده است، آخرين دقايق عمرش را سپري مي كند:
«قار، قار، قار. آبادي را گذاشته اند روي سرشان... ديگر فكر نكنم كسي توي كوچه پس كوچه هاي خاكي آبادي مانده باشد. مگر كلاغ ها و سربازها.»
نكته اي كه بايد در اين داستان بدان توجه كرد چند لايه بودن و تأويل پذيري اين داستان با واقعه اي تاريخي است و مي توان گفت كه قيصري هنرمندانه و عالمانه كوشيده است تا به خواننده نشان دهد كه به شكلي ديگر، داستان حضرت صالح(ص) و نامه آن حضرت تكرار شده است و سرنوشتي براي مردم آن روستا همانند قوم صالح(ص) آن هم به دليل نافرماني رخ داده است.
در مجموع بايد مجموعه «گوساله سرگردان» مجيد قيصري را كه تاكنون توانسته چندين جايزه و تقديرنامه را در حوزه داستان دفاع مقدس به خود اختصاص دهد، مجموعه داستاني خوب ارزيابي كرد.
داستان خبري است كه غبار كهنگي بر آن ننشيند و چيزي كه آن را از يك گزارش صرف متمايز مي سازد جوهره ادبيات يعني انتقال مفاهيم اصيل انساني است و اين همان چيزي است كه در «گوساله سرگردان» شاهد ارائه هنرمندانه آن هستيم.

 



مصاحبت

پژمان كريمي
حضرت سلطان احمدشاه قاجار، من بعد قيلوله اي، محض تفرج به باغ عمارت گلستان مشرف شدند.
در اين بين، زنبوري دست همايوني با گل كوكب يكي دانسته، جسارت كرده، نيشي بدان زده، طيران نمود.
فرياد مبارك حضرت ملك پاسبان به هوا برخاسته، نوكران و فراشباشي ها مشوش شده، به جانب اعليحضرت واصل شدند. چون مكشوف گرديد كه جناب شاهنشاه هدف سوءقصدي نافرجام واقع شدند، جمله به هر قسم حشره خاصه زنبور لعن فرستاده، به اوراد از براي صحت جراحت شاهانه مشغوليت يافتند.
ساعتي گذشت. ميرزا شفيع باتمانقليچ كه از قرباي دربخانه بوده، بعد از اطلاع از
سوء قصد ناميمون،فكري خطير كرده، به پابوسي شاه قجري نائل شد.
وي به حضرت اجل كه تب داشته، به بخت ملوكانه ليچار مي فرمودند، اظهار داشت:
حضرت سلطان مستحضرند كه چندي است دربخانه همايوني قدرت به كف نداشته، فرض لازم است، پلتيك كرده، شاهنشاه در قلوب عوام جا شوند. شاه، تأمل قليلي كرده، فرمودند:
- يعني چه كنيم؟
ميرزا گفت:
- در كشور دوست بريتانياي كبير، بنگاهي است كه وظيفه دارد فله اي سخن بپراكند و «بي. بي.سي» اسمش داده اند كه خبرها را اطوار غريبي ساخته و پرداخته كرده، افكار را دستكاري مي كند. بجاست حضرت اجل ترتيبي داده، به بهانه نيش ، روز و شب با چنين بنگاهي مصاحبت كرده از وجود اقسامي از عدوان داخله و خارجه شكايت نمايند، قلوب بر مظلوميت همايوني ملايم شده، رو به جانب حضرتتان گذارند.
احمدشاه بر تخت طاووس اجلال جلوس كرده، نظر ميرزا را خوششان آمد. ليكن بعد تأملي فرمودند:
- آيا عوام نمي گويند از چه اختياردار ما، شكايت به نزد اجنبي مي فرمايند؟
ميرزا گفت:
- شاهنشاه منت گذاشته، با آن بنگاه مدام درددل كنيد، ملت، شاه و بنگاه را مريد و مراد فرض كرده، خيال آنچناني نمي برند.
شاه قجري به قدري شاد شده كه اختيار از كف داده، با هر قسم بنگاه اجنبي مصاحبت كرده، به قدري كه به نفع او ، مواجب مصاحبت به طرز ماهانه مقرر گرديد.

 



دو هنرمند: مردم با اغتشاش گران برخورد مي كنند

دو تن از هنرمندان در گفت وگو با كيهان تاكيد كردند كه مردم با اغتشاش گران برخورد خواهند كرد.
مجتبي شاكري نويسنده و مدير فرهنگي با محكوم كردن اغتشاشات اخير گفت:
همه نامزدان، برپايه قانون اساسي توانستند نامزد رياست جمهوري شوند و در ميدان انتخابات راي مردم را بطلبند. به طبع در اعتراض به نحوه برگزاري انتخابات نيز، بايد ساز و كار همان قانوني كه اجازه داده آن نامزدان نامزد شوند، رعايت گردد.
وي تاكيد كرد: بي شك فرار از قانونگرايي، نقض حقوق شهروندي و رفتن به سمت ديكتاتوري و به بيان حضرت امام خميني(ره) نوعي استالينيسم و هيتلريزم است.
«جمشيد جم» خواننده سرود مشهور «يار دبستاني من» نيز با نكوهش «آشوبگري» و جدا دانستن صف مردم عادي از آشوبگران گفت: تعرض به نواميس و اموال شخصي و دولتي، مسلما پسنديده نيست. مردم فارغ از هر سليقه اي، طرفدار قانون و آرامش اند و با اغتشاش گران برخورد قاطعانه خواهند كرد.
اين تهيه كننده راديو افزود: انقلاب اسلامي با خون صدها هزار شهيد برپا شد و ده ها سال طول كشيده است كه كشورمان به آباداني امروز، رسيده است. بنابراين هيچ كس اجازه نمي دهد كه آشوب طلبان استقلال و آزادي و آباداني كشور را در معرض خطر قرار دهند.

 



اخبار كوتاه ادبي

- ايسنا: مجموعه شعرهاي كلاسيك قيصر امين پور در يك كتاب منتشر شده است.
- مهر:محمدرضا تركي اين روزها درحال جمع آوري و ساماندهي شعرهايي است كه سال گذشته سروده است تا آنها را در قالب مجموعه شعري به چاپ رساند.
- سودابه اميني دبير كنگره شعر زنان تهران خبر از تاسيس انجمن شعر زنان تهران داد.
نسخه اي از نخستين كتاب فارسي چاپ شده در جهان كه درسال 1639 ميلادي در شهرلايدن هلند منتشر شده توسط كتابخانه ملي ايران خريداري شد.
كتاب «داستان مسيح» اولين كتاب چاپي با الفباي فارسي در 900 صفحه به همراه متن اصلي آن به زبان و خط لاتيني است كه حدود 400 سال قبل به وسيله مولانا قاسم لاهوري در دربار اكبر شاه امپراتور مغولي هند به زبان فارسي ترجمه شده است.

 



يك دغدغه اي!

مانا شهيدي
- «درست گفتن» يا «درست صحبت كردن» تا به چه اندازه در كشورمان هدف تأكيد قرار گرفته است؟
- رسانه هاي ديداري، نوشتاري و شنيداري، تا به چه ميزاني كوشش كرده اند و مي كنند، روش «درست گويي» زبان فارسي را آموزش و گسترش دهند؟
- آيا نخبگان در پيشبرد جامعه در مسير «درست گفتن» نقش خود را به درستي ايفا كرده اند؟
واقعيت اين است كه «درست گفتن» در جامعه ما چنان كه بايد و شايد، به دغدغه تبديل نشده است.
- در اطرافمان چند نفر را مي شناسيم كه تلاش مي كند واژه هاي قرآني را از واژه هاي صرفاً عربي جدا كند و اساساً از به كار بردن واژگان بيگانه پرهيز نمايد؟
- چند نفر را مي شناسيم كه دلمشغولي شان پرهيز از درازگويي و پايبندي به روشن گفتن و «گفتني» برآمده از قواعد دستور زبان فارسي باشد؟
- آيا بسيار اند كساني كه معناي حشو را بدانند؟
- آيا تلاش مان اين بوده كه از به كارگيري دو واژه مترادف در كنار هم خودداري كنيم؟
- آيا پيش از به زبان آوردن واژه اي، به تلفظ دقيق، بار مفهومي و تناسب آن با ديگر واژ گان سخن مان فكر كرده يا مي كنيم؟
- آيا...
مسلماً پاسخ به پرسش هاي بالا، دلگرم كننده نسبت به آينده زبان فارسي جاري در گفت وگوهاي روزمره مان، نخواهد بود.
بارها در صداوسيما شاهد بوده ايم كه گويندگان از تركيب «بر عليه»، «برضد» استفاده كرده اند، درحالي كه «بر» هم معناي «عليه» است نه مكمل مفهومي آن! كم نيستند اصطلاحات و تركيبهايي كه در قالب زبان مخفي سر برآورده اند ]مانند پيچاندن[ و به تدريج حكم واژه گان زبان فارسي را يافته اند و به دايره واژگاني ادبيات مان نيز راه پيدا كرده اند.
بسياراند افرادي كه اگر متن گفتارشان به روي كاغذ آورده شود، با مجموعه اي از واژه ها و جمله ها روبرو مي شويم كه زيبا و پيراسته و روشن نمي نمايد.
شايد عده اي خرده بگيرند كه مگر قرار است در گفت وگوهاي شخصي، در جايگاه انديشمندان قرار گرفت و چون نخبگان، فارسي را به زبان جاري نمود؟
مگر دلمشغولي و گرفتاري هاي زندگي، مجالي براي «درست گفتن» باقي مي گذارد؟
درست است. حجم مراوده هاي كاري و غيركاري، سرعت زندگي شهري، كمبود مهارت زيباشناختي، و سطح خواست و پذيرش شنيدن گفتار ناب فارسي، به واقع مجالي و خواستي و دغدغه اي براي درست شنيدن و يا درست گفتن
به جا نمي گذارد. با اين حال اما از آفت درست نگفتن نيز نبايد به سادگي گذشت.
درست نگفتن به زيبايي و رسايي «زبان» آسيب جدي وارد مي كند. رواج غلط گفتن ها منجر به اختلال در انتقال فرهنگ شفاهي مي شود. با اين وصف آيا مي توان به هر دليلي، نسبت به «درست نگفتن» بي اعتناء بود؟
متأسفانه در سطح رسانه هاي عمومي كشورمان دغدغه «درست گفتن» نمودي ندارد! كم اند نخبگاني هم كه دغدغه ياد شده را در گفتار و رفتار خود به نمايش بگذارند.
نگارنده بر آن است كه نخبگان و به ويژه استادان زبان فارسي به ياري رسانه ها، با هدف پاسداشت زبان فارسي، مي بايد در زمينه ايجاد و گسترش دغدغه «درست گفتن»، نقشي برجسته ايفا نمايند. نقشي كه با نكوهش «اشتباه گفتن» و بي اعتنايي به بايستگي هاي زبان فارسي در گفتار، پيرايش «گفتار» در آثار هنري و رسانه اي و ارائه و القاء قواعد دستور زبان فارسي، شكل عيني مي يابد!

 



هجا

شما به آنچه كه گفته مي آيد باور مي آوريد. به ناگفته باور آوريد، زيرا سكوت آدمي، به حقيقت نزديك تر است تا گفته هايش. من نمي توانستم سخن بگويم؛ بنابراين، به سكوت پناه بردم، كه تنها زبان دل آدمي است.
درباره من هر چه مي خواهي بگو، فردا درباره تو قضاوت مي كند، و گفته هاي تو شاهدي است در حضور محكمه و گواهي است در پيشگاه عدالت.
جبران خليل جبران

 



سرمشق

عزم/ عزيمت
در زبان عربي اين دو كلمه مترادف و به معناي «نيت و قصد» و «آهنگ انجام دادن كاري» است. در متون قديم فارسي نيز به همين معني و به منزله مترادف به كار رفته است: «از بيت المقدس پياده و با جمعي كه عزم سفر حجاز داشتند برفتم، (سفرنامه ناصرخسرو، 24)؛ «عزيمت من بر آن تصميم يافت كه در بلاد و قرايي كه در تحت ولايت من است طوفي بكنم.» (فرج بعد از شدت، 209)؛ «در كشتي نشستم بر عزيمت بغداد» (همان كتاب، 1053).
امروزه در فارسي ميان معناي اين دو كلمه فرق مي گذارند: عزم را به معناي «تصميم» و عزيمت را به معناي «آهنگ سفر و حركت براي سفر» به كار مي برند.
عسكر
اين كلمه عربي است و بنابراين با «ك» نوشته مي شود و نه «گ» . تلفظ و املاي آن به صورت «عسگر» غلط است.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14