(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهارشنبه 6 آذر 1387 - 27 ذي القعده 1429 -26 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19241
 

گزارش آيين اختتاميه نخستين دوره جايزه ادبي جلال آل احمد او جلال آل قلم بود! محمدعلي گوديني
گفتني ها درباره هفتمين چهره ماندگار ادبي
شعر
مناظره
جلال آل احمد و آداب دروغگويي! نگاه به چندوچون آثار چند نويسنده معاصر (قسمت چهارم)
نكوهش
آيين گرامي داشت طاهره صفارزاده برگزارمي شود
خريد كتاب به حالت تعليق درآمد



گزارش آيين اختتاميه نخستين دوره جايزه ادبي جلال آل احمد او جلال آل قلم بود! محمدعلي گوديني

آيين اختتاميه نخستين دوره جايزه ادبي جلال آل احمد- شنبه دوم آذر 87، با حضور جمعي از مسئولين فرهنگي، مانند غلامعلي حداد عادل؛ رئيس كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي، صفارهرندي؛ وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، دكتر محسن پرويز؛ معاون فرهنگي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، دكتر حسن رحيم پورازغدي؛ عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي و تني ديگر از چهره هاي ادبي و هنري، در تالار وحدت برگزار شد.
دكتر حداد عادل به عنوان نخستين سخنران آيين ياد شده بيان كرد: غرض از ناميدن اين جايزه به نام جلال آل احمد، كوشش براي زنده نگاه داشتن نام جلال است. جلال شخصيتي اثرگذار و مهم در سه دهه از تاريخ معاصر ماست. زيرا سرگذشت جلال، سرگذشت يك فرد نيست. سرگذشت يك نسل است. شناخت دوران او، شناخت دوران پرتنش و پرتپش از تاريخ قرني است كه در آن زندگي مي كنيم.
سال 20 جلال 18 ساله است و دوران كودكي و نوجواني را در دوران خفقان رضاشاهي سپري كرده است. وقتي وارد عرصه سياسي مي شود كه ديكتاتوري تمام شده است و ايران در دوراني از تركيب آزادي و هرج و مرج و بيداري و دخالت بيگانگان به سر مي برد. عقده انباشته دوران منحوس 20 ساله، بعد از شهريور سال 20، سر باز مي كند و احزاب سياسي به وجود مي آيند و حزب توده با شعار عدالت خواهي و مساعدت به رنجبران، نسل جوان را به سوي خود جذب مي كند. در دوراني كه به خاطر ضديت رضاخان با مذهب، وقتي فضا باز مي شود، نسل جوان از مذهب تصور بدي داشت. در چنان شرايطي جلال هم تنها نبوده. او يكي از هزاران جوان علاقمند به اصلاح ايران بود كه به واقع ربوده مي شود.
رئيس كميسيون فرهنگي مجلس در ادامه گفت: زندگي جلال به سه دوره تقسيم مي شود. دهه 20 تا 30، دهه فاصله گرفتن جلال از مذهب وكشيده شدنش به طرف افكار غيرمذهبي و گاه ضدمذهبي است كه رگه هايي از تفكرات صادق هدايت و كسروي را در نوشته هايش مي توان ديد.
دهه 30 تا 40، كودتاي 28 مرداد و امتحان هايي كه حزب توده پس داده، دهه اي است كه جلال ديگر در مقابل مذهب و اخلاق و ظواهر مذهب، چيزي نمي نويسد. او متوجه شده است، مشكل، مذهب نيست و اينجا نقطه پيچش جلال به سمت توده مردم است و او ازكليشه عادت شده روشنفكري بيرون مي آيد وحرف هاي ماركسيست ها را تكرار نمي كند. و از اين رو از اواخر دهه دوم است كه كشش به مذهب در او قوت مي گيرد. او در غربزدگي از شيخ فضل الله نوري ستايش مي كند و در خدمت و خيانت روشنفكران، حاصل حوادث 15 خرداد است. ازاين روست كه جلال دهه 40، خيلي با جلال دهه 20 فرق مي كند.
عضو فرهنگستان زبان فارسي، در ادامه گفت: در سال 42 كه ما وارد دانشگاه شديم، تصور ما ديگر تصور جلال نبود. حتي تصور خود جلال هم ديگر آن تصور نبود. كتاب هاي جلال را با شوق و اشتياق مي خواندم. بايد مي بودي و لمس مي نمودي كه نثر دلنشين و هنرمندي ها و شجاعت هاي او چقدر براي جوان آن دوره جالب بود. چقدر جلالت و منزلت داشت. صبح فردايي كه خبر قتل جلال منتشر شد، در آن سلطه ساواك. دانشجويان جلوي دانشگاه تنها قدم مي زدند. تنها توانسته بودند عبارتي با مضمون «او جلال آل قلم بود» را به ديوارها بچسبانند.
حداد عادل در ادامه گفت: درباره منزلت جلال خيلي حرف و حديث است. حرف هاي من تنها اداي ديني به جلال است. سه ويژگي در جلال وجود دارد. اول هوش و استعداد، دوم صداقت و صادق بودنش با مردم است كه چيزي را از كسي پنهان نكرد و سوم شجاعتش كه هيچ وقت از آنچه به سود ايران و مردم بود كوتاه نيامد. اما سرنوشت نسلي كه با او هم نسل بود، ناتمامي بود. جلال مثل پروانه اي بود كه دوران دگرديسي را كامل طي نكرد و در 46 سالگي از دنيا رفت. حالا ما مذهبي ها هم، حق او را چنانكه بايد، ادا نمي كنيم. بخاطر بعضي نوشته ها و حرف هايش.
روشنفكران ديروز ماركسيست و امروز ليبرال هم او را خوش نمي دارند. چون جلال به امام و مرجعيت و مذهب معتقد بود، او را نمي پسندند.
اما اينكه جايزه ادبي به نام او برگزار شود، شايسته اوست. اين جشنواره و جايزه مي بايد به ايجاد يك فضاي تازه، متناسب با انقلاب اسلامي بينجامد.
دكتر «حسن رحيم پور ازغدي» عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي نيز به گوشه اي از ابعاد شخصيت و آثار جلال پرداخت و با اشاره به سير مكتب سازي ها، در دنيا و تاثير آن در هنر و ادبيات ايران، نوشته هاي جلال را آغازگر موجي دانست كه نسل اول آن جلال و شريعتي بودند و نسل پس از آن نيز كساني بودند كه در دهه 60، در حوزه هنري تمرين مشق كردند و نسل سوم آن نيز موج جوانان فعلي است.
صفار هرندي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي نيز در سخنان كوتاهي گفت: نام جلال و جايزه جلال بهانه اي بود تا سفره اي گشوده شود و آل قلم بر سر اين سفره گرد آيند. چرا كه حضور هنرمندان ما در جمع هاي كوچك، گاه باعث غفلت از پيوستن به جمع مردم مي شود. در پايان، «دكتر رمضاني» دبير علمي جشنواره جلال گزارشي از روش ارزيابي كتابها وگزينش بهترين آثار،ارائه داد. سپس جوايز برگزيدگان كه شامل لوح تقدير، نشان ادبي جلال آل احمد، تنديس سيمين و 25 سكه بهار آزادي بود، به دست صفار هرندي، حداد عادل، دكتر محسن پرويز، دكتر رحيم پور ازغدي و دكتر رمضاني به شرح زير اهدا شد:
¤ در حوزه داستان: مجموعه داستان كوتاه «اژدها كشان» از يوسف عليخاني و رمان «قاعده بازي» از فيروز زنوزي جلالي در حوزه نقد ادبي:«آيين آيينه» از حسينعلي قبادي و «ازارسطو تا حماسه» از سجاد آيدنلو و در حوزه تاريخ نگاري و مستند نگاري، كتاب «سازمان مجاهدين خلق، پيدايي تا فرجام» به كوشش جمعي از پژوهشگران.


 



گفتني ها درباره هفتمين چهره ماندگار ادبي

«سيد مهدي شجاعي« نامي آشنا در حوزه ادبيات داستاني است.وي در هفتمين همايش چهره هاي ماندگار به عنوان چهره ماندگار ادبي برگزيده و معرفي شد.
درباره شخصيت و آثار اين نويسنده تني چند از اهالي قلم ديدگاه هاي خود را ارائه كرده اند كه بخش نخست آن را در اين شماره مي خوانيد:
سيد انسان بزرگي است
حميد گروگان
دوست عزيزم سيدمهدي شجاعي را سي و دو سال است مي شناسم. يعني دو سال قبل از انقلاب، وقتي كه من بيست و پنج سال بيشتر نداشتم و او شايد بيست سالش بود.
اولين بار، در خيابان ناصر خسرو، پاساژ حاج نايب، انتشارات ميثاق ديدمش. پاساژ حاج نايب يكي از پاتق هاي انتشاراتي هاي بچه مسلمانها بود. هر روز در آنجا پلاس بوديم و با جمعي از جوانهايي كه به قول معروف سرشان بوي قرمه سبزي مي داد، كتابهاي شهيد مطهري و دكتر شريعتي و ديگر كتابهايي از اين دست را رد و بدل مي كرديم.
يك روز با دو سه تا از شركاي انتشارات ميثاق نشسته بوديم و گپ مي زديم كه جواني محجوب و خنده رو، وارد شد. سلام كرد و چند لحظه اي مؤدبانه ايستاد و في الفور چشمانش را چرخاند به طرف قفسه هاي كتاب و گويي كه بخواهد از آنها سان ببيند، نگاهشان انداخت و جلو رفت. آن وقت توقفي كرد و چشمانش را نزديكتر برد و تندتند شروع كرد به برداشتن كتابهايي كه تازه از تنور چاپ بيرون آمده بود!
رفيقم گفت: «طرف، وارد است! يكراست رفت سراغ كتابهاي تازه!»
¤
بعد از آن، باز چندين بار ديگر ديدمش. بيشتر توي همان پاساژ و يكي دوبار اينجا و آنجا كه حالا يادم نيست كي و كجا؟
از اينكه سرش توي كتاب بود خوشم آمده بود. علاوه بر اين شاداب بود. سرزنده بود. با ادب و با نزاكت بود. مهربان بود. شوخ طبع و لطيفه پرداز بود، و همه اينها را چه هنرمندانه ارائه مي كرد، بدون اينكه بخواهد تظاهر به اينها بكند.
مدتي نديدمش ولي نمي دانم از كجا فهميدم نامش سيدمهدي شجاعي است. گذشت و گذشت تا انقلاب پيروز شد و من سر از روزنامه جمهوري اسلامي درآوردم. خيلي سريع با سردبير روزنامه -سيدميرحسين موسوي- آشنا شدم و مقالاتم را نشانش دادم و گفتم عاشق نوشتن هستم. گفت گزارشي از يك محيط محروم بنويس و بيار.
گفتم: يا علي!
ده روزي رفتم طرفهاي «بويراحمد» و برگشتم و گزارش را تحويل دادم. فرداي آن روز، مهندس، آقاي زورق را صدا كرد و گفت: «صفحه ادب و هنر را بسپار دست اين بردار!»
گفتم: «نه مهندس! من تازه كارم.»
گفت: «مي تواني؟!
گفتم: «تك و تنها؟ روزي يك صفحه مطلب از كجا جور كنم؟»
گفت: «آنجا، ته سالن را نگاه كن! آنجا گروه ادب و هنر است. ميرشكاك هست. فراست هست. لزگي هست... سيدمهدي شجاعي هم هست!»
¤
و نشان به همان نشان كه همان روز با سيدمهدي كه حدود يكسال و نيم بود نديده بودمش، نشستيم و كلي گپ زديم و خنديديم و قراري گذاشتيم كه براي تهيه يك گزارش داغ، به بندرعباس برويم- و رفتيم. توي همين سفر بود كه سيد را خوب شناختم. و چه زود با هم گره خورديم، مثل اينكه سالهاست همديگر را مي شناسيم.
و دوستي مان بالا گرفت. ديگر شب و روز و اداره و سفر و حضر برايمان فرقي نداشت. كارها و فعاليت هاي گوناگوني را با هم و در كنار هم شروع كرديم و تمام كرديم، چه توي اين روزنامه و آن هفته نامه و آن ماهنامه، معمولا در يك اتاق و در كنار هم. گپ بود و بحث بود و كار بود و خنده و چاي و گهگاه سفر.
و حالا آنقدر راجع به سيدمهدي حرف دارم و خاطره دارم كه نمي دانم كدامش را بنويسم. همين قدر بگويم كه او، بي تعارف يك استثناء است. چه به لحاظ روحي و عاطفي، و چه به لحاظ قلم و سبك نويسندگي. سيد خيلي كار كرده است. خيلي خوانده است و خيلي نوشته است.
سيد در حيطه هاي گوناگون قلم زده و مي زند چه براي بچه ها، چه براي نوجوانها و چه براي بزرگترها. سيد، داستان نويس قوي دستي است، همان گونه كه طنزپرداز قوي دستي است. خوب مي داند و مي فهمد نيش و نوش چه رابطه اي با هم دارند. سيد خوب بلد است از كدام زاويه به درون نقشها بزند و فكر آنها را بخواند. خوب بلد است خوانندگانش را چطور بخنداند يا بگرياند، يا به فكر وادارد و يا آنها را حيران كند و بعد آرامش دهد.
سيد همان قدر كه در حيطه هاي مذهبي مسلط است، در حيطه هاي مسائل اجتماعي و سياسي دقيق، در مسائل فرهنگي موشكاف، و در مسائل عاطفي بسيار اخلاقي است. قلم سيد مثل خودش پاك و بي آلايش است. وقتي قرار است رك حرف بزند انصاف را زير پا نمي گذارد و هنگامي كه بخواهد با ايما و اشاره حرف بزند، از مسير خارج نمي شود.
سيد در فيلمنامه نويسي و نمايشنامه نويسي هم توان خودش را بارها اثبات كرده است. نقد، نقادي را خوب مي داند اگر چه نمي دانم چرا زياد در اين وادي وارد نمي شود.يك چيز را هم در گوشي برايتان بگويم. شعر را هم مي شناسد، هم خوب مي خواند و گاه هم مي سرايد. چند تايش را سالها پيش برايم خوانده است و من لذت برده ام. در يك كلام، سيدمهدي شجاعي فرزند راستين انقلاب است.
از همه اينها گذشته، سيد انسان بزرگي است. اهل سخاوت است. شديدا مردم دار است. بسيار با گذشت است. و من سخت متعجبم كه چطور بعضي ها -چه ديروز و چه امروز- با وجود اين سجاياي اخلاقي، با او نمك خورده اند و نمكدانش را ناجوانمردانه شكسته اند! و عجيب تر اينكه سيد خم به ابرو نياورده، اگر چه همه شاهديم كه آن موهاي شبق رنگ ديروزش، امروز به سپيدي مي زند!! راستي مگر از عمر سيد چند سال گذشته است؟!
من مي خواهم يك روز اين سؤال را از سيدمهدي بپرسم كه راستي آيا جفاي دوستان زمانه با تو چنين كرده است و يا غم از دست دادن دخترت رضوانه؟
من مي خواهم يك روز به فرزندان عزيزش ريحانه و علي بگويم: «عزيزانم! ما قدر مهدي را آن طور كه شايد و بايد نشناختيم. شما قدر پدرتان را بدانيد.»
من مي خواهم يك روز به همسر باوفاي مهدي بگويم: «خواهرم. با مهدي بيش از اينها كه هستي مهربان باش.»
اما يك گله هم مي خواهم از خود سيد داشته باشم و آن اينكه آنقدر سرش شلوغ است كه مدتهاست سردردش نمي گذارد گاهي يادي از يار گرمابه و گلستانش كند!

صاحب سبك در ادبيات آييني
رضا اميرخاني
عروض چهارم ادبي زير دويست صفحه بود. ظرف دو- سه ساعت مي شد سر و ته اش را هم آورد. با دو ساعت خواندن عروض چهارم ادبي، هجاي بلند و كوتاه و تقطيع و فعلاتن فعلاتن را هر آدمي با هوش زير متوسط فرا مي گرفت و حتي مي توانست تذوقاتي هم بكند و نظمي هم سر هم كند...
اما آيا شاعري را هم همين گونه مي شد آموخت؟ اين سوال را تاريخ ادبياتي به طول چندين قرن پاسخ داده است...
در عرصه ادبيات داستاني، اين طول تاريخي هزاران ساله وجود نداشت، و به جهت همين فقدان، شاخه اي از ادبيات داستاني انقلاب اسلامي گرفتار همين آسيب بديهي شد. يعني عده اي افتادند به تربيت استاد و شاگرد - بخوانيد مريد و مراد- با چيزي شبيه به عروض چهارم ادبي كه اين يكي را به جاي تقي و نقي، لئونارد و ريچارد نگاشته بودند و تازه پيچيد گي بحور عروضي را نيز نيافته بودند.
شكر خدا هنوز هم سر چراغي دكان هاي دو نبش تربيت استاد و شاگرد و شاعري تضميني با فراگيري عروض چهارم ادبي، به بركت بيت المال و نفت رونق دارند!
¤
سيد مهدي شجاعي از نوادري بود كه گرفتار اين جريان نشد. آموخت و نوشت. نوشت و آموخت. نه به كسي ياد داد، نه از كسي ياد گرفت.
گرفتار اين جريان نشد، و خود جريان ساز شد با چيزي مثل نيستان. به درست ترين شكل ممكن. و هيچ گاه نخواست از نردبان ادبيات انقلاب به درخت كج و كوله سياست چنگ بزند.
گرفتار اين جريان نشد و گرفتار زلفي شد كه همان حبل المتين الهي بود، نور روشن اهل بيت (عليهم السلام). پس كارش متمايز شد و در ادبيات آييني اين ملك، صاحب سبك شد و زمين و زمان خواننده آثارش شدند و گرفتارش شدند جماعتي ازمخاطبان كه اصالتا مخاطب كتاب نبودند. در منبر و در هيات، از رو مثل مقتل خواندند نوشته اش را راجع به حضرت زهرا(س) و حضرت زينب(س). گفت گرفتار شو... شديم گرفتار!
¤¤
در پايان بايستي تبريك گفت نه به سيد مهدي شجاعي كه به دكتر رضا پورحسين، به خاطر برگزاري درست جايزه چهره ماندگار كه به خلاف بسياري از جوايز دولتي اين روزگار، توانسته است وزن خود را حفظ كند با ديدن اختراني مثل مرحوم قيصر امين پور و استاد سيد مهدي شجاعي در آسمان پرستاره انقلاب اسلامي كه گفت، مادح خورشيد، مداح خود است.

هنرمند گرانمايه جناب آقاي سيدمهدي شجاعي
انتخاب شايسته جنابعالي به عنوان «چهره ماندگار» شادي و شعف دوستان، همكاران به ويژه اعضاي هيئت مديره انجمن قلم ايران را فراهم ساخت.
ضمن عرض تبريك به مناسبت اين رويداد مهم فرهنگي، توفيق روزافزونتان را خواستاريم.
هيئت مديره انجمن قلم ايران

 



شعر

تكه اي از آسمان.....
در وا كن و به اين قفس مرده جان بده
ديوارها و فاصله ها را تكان بده

ما را زدست زندگي بي امان بگير
ما را به دست حادثه اي ناگهان بده

تا باورت كنند چو فواره اي بلند
خود را به تشنگان تماشا نشان بده

بر هر چه قاب پنجره رو به آفتاب
سهمي ز نور، تكه اي از آسمان بده

«زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول»
اين سفره هاي وا شده را آب و نان بده
عبدالجبار كاكايي

 



مناظره

سليمان مختاري
در لغت به معني در امري با هم بحث و گفتگو كردن است. در شعر آن است كه شاعر يا نويسنده، دو طرف را برابر هم قراردهد و آنها را بر سر موضوعي به گفتگو وادار كند و در پايان يكي را بر ديگري پيروز گرداند. مناظره منظوم در ادبيات فارسي، شكل و قالب مخصوصي ندارد و در سرودن آن از بيشتر اقسام شعر استفاده شده است. قديمي ترين مناظراتي كه در دست است چهارقصيده از اسدي طوسي است كه عبارتند از:
زمين و آسمان، گبرو مسلمان، كمان و نيزه، شب و روز. در مناظره زمين و آسمان شاعر از زبان زمان، ميان زمين و آسمان آشتي برقرار مي كند و آنها را به سازش و هم دلي مي خواند، در مناظره دوم و سوم مسلمان بر گبر و كمان بر نيزه غالب مي شود، و در مناظره آخر، روز دلايل منطقي تري اقامه مي كند و براي داوري پيش قاضي مي روند.
از مناظرات ديگر شعر فارسي، مناظره گل و سرو از انوري كه قسمتي از آن به عنوان نمونه آورده مي شود.
دي گل سرخ سهي سرو رسيدند به هم
در ميان آمدشان گفت و شنيد بسيار
گل همي گفت ترا نيست بر من قيمت
سرو مي گفت ترا نيست بر من مقدار
گل از او طيره(1)شد و گفت كه اي بي معني
دو خوبي زني آخر به كدام استظهار(2)
گوئي آزادم و بر يك قدمي پيوسته
دعوي رقص نمايي و نداري رفتار
سرو لرزان شد از آن طعنه به گل گفت كه من
پاي برجايم و همچون تو نيم دست گذار
سال ها بودم در باغ و نديدم رخ و شهر
تو كي دي آمدي امروز شدي در بازار
گل دگر بار برآشفت و بدو گفت كه من
هر به يك سال به يك بار نمايم ديدار
سوي شهر از پي آن رفتم تا دريابم
بزم خورشيد زمين سايه حق فخر كبار

(1)- خشمگين
(2)- پشت گرمي، تكيه

 



جلال آل احمد و آداب دروغگويي! نگاه به چندوچون آثار چند نويسنده معاصر (قسمت چهارم)


فيروز زنوزي جلالي
و اما، در اين قسمت هيچ بدنيست اگر نگاهي اجمالي به سبك و سياق كار جلال آل احمد بياندازيم و از چند رمان او حجت بياوريم تا كه باصطلاح با يك تير دونشان زده باشيم.
چرا كه هم مفتاح خوبي براي ادامه گفت و نگفتمان در قسمت هاي پيشين است و هم اينكه اين روزها با نام او قرين است كه اگر قرار به اهم و في الاهم كردن هم باشد بايد كه بالاخره حق به حق دار برسد و چه حقي بالاتر از اينكه جلال آل احمد بي گمان يكي از طلايه داران صاحب سبك در ادبيات داستاني اين سرزمين است و يكي از تأثيرگذارترينشان.
و اما پيش از اين بگوييم كه، بگمان صاحب اين قلم، نويسندگان آداب دان و خوب خوانده هم در درانداختن آداب دروغگويي از تخيلات متفاوتي برخوردارند و هر كدام بسته به بنيه فكري شان بهره هاي متفاوت برده اند و اين بهره اي ذاتي است و نه ديگر آموختني و فراگرفتني. روشن تر بگوييم، چشم سومي كه بايد در نهاد نويسنده باشد. نگاهي كه بنوعي بسيار عمي است و غيرقابل تعريف.
در دنياي پر رمز و راز نويسندگي لحظات غيرقابل تعريف وجود دارد كه هيچ نويسنده نيرومندي نمي تواند آن را شرح دهد. اينكه چگونه شد و چطور شد كه آن اتفاق غريب افتاد و آن توصيف و حال و هوا و گفت وگو آمد حال و هوايي بسيار رمزآلود و ناگفتني است. بهتر بگوييم حالتي است كاملا شهودي كه با تعريف هاي متعارف همخواني ندارد. دريچه هايي است كه گاه و بي گاه، كاملا ششدانگ بروي نويسنده اي باز مي شود و او برده مي شود و دريچه هايي نيم بسته بر نويسنده اي ديگر، بگوييم فقط به قدر دو دانگ و يا چهاردانگ و نه بيشتر.
اين است كه گاه حتي نويسندگان بزرگ جهان شكوه مي كنند از اين كه مثلا فلان شخصيت و فلان موقعيت چون گرد باد ناگاه از گرد راه رسيده و همه طرح و پيرنگ و شخصيت پردازي و فضاسازي را يكسر به هم ريخت و فلان شخصيت ناگاه دست به عملي غريب زد كه هيچ با پيرنگ و طرح اوليه كارشان همخواني نداشته است.
مثالها در اين راستا فراوان است و آنان كه خوانده اند از اين احوال غريب نشانه هاي بسيار دارند. اينكه آن نويسنده بزرگ گلايه مند بود از اينكه فلان شخصيت زن داستانش حتي بي خبر از او، و خط و ربط پيرنگ داستانش، به بيراهه رفته است و شوهر كرده است درست به همين دليل است. و...
اينها، احوالي غيرقابل تعريف اند، كه شايد با هيچ اصل و اصول منطقي جور در نيايند بواقع دنياهايي دربسته و سربسته پررمز و راز هستند كه فقط نويسندگان ششدانگ از چند و چون و حالت هاي غريب و غيرقابل تعريف شان خبر دارند و بس. اين است كه بايد گفت هيچ نويسنده اي به ديگر نويسنده نمي تواند بگويد چگونه بنويس چرا كه چگونه نوشتن هر كس مختص اوست وامري كاملا شخصي و خصوصي است. بگوييم مانند اثر انگشت، كه اثر انگشت هر كس با ديگري متفاوت است.
و درست از همين روست كه حتي بهترين استادان كلاسهاي داستان نويسي فقط مي توانند به شاگردانشان بگوييند چگونه ننويس و نه چگونه بنويس چون چگونه نوشتن به تعداد خلق الله متنوع است.
نويسنده ششدانگ هنگام نوشتن در يك حالت بي خودي محض قرارمي گيرد و برده مي شود به جايي غيرقابل تعريف. گويابهش ديكته مي شود. مانند دانش آموزي كه با صداي معلمي ناديده كه معلوم نيست صدايش از كجا مي آيد- متن داستان عينا برايش گفته مي شود و او تند تند و پرشتاب مي نويسد تا كه جا نماند.
و در اين احوال نامتعارف، جوياي فهم اين حال و هوا، از هيچ نويسنده ششدانگي نبايد شد و هيچ سؤال نبايد كرد كه مثلا چطور و چگونه اين حال رخ مي دهد چرا كه فهم موقعيتي چنين حتي براي نويسنده هم غيرقابل درك است. چون او هم نمي داند چگونه شد و چطور شد و اين كه بود كه مي گفت و او مي نوشت و حتي خودش هم بيشتر از پرسشگر سردرگم چنين رازي است.
كسي با اين احوال سردرگم، واقعا، چه توضيحي دارد كه بدهد؟
با اين احوال، بايد به خوبي دانست كه هنر از همين دريچه ششدانگ ناگفتني غيرقابل تعريف مي جوشد و شره مي كند و نه از جاي ديگر، از همين حالت بي خودي و بهتر بگوييم از اين حال و هواي كاملا شهودي.
اما بايد گفت، به دليلي نافهم، اين دريچه به روي هر نويسنده اي باز نيست چون بعض نويسندگان از اين احوال فقط دانگي از ششدانگ را دارند و بعض ديگر فقط دو دانگ و... به هر حال، تعداد اين دانگ ها را، با اندكي توجه به راحتي مي توان در آثار هر نويسنده اي يافت. البته اگر كه در اين ميان نگاهي موشكافانه و منتقدانه داشت.
در اين حال غيرمتعارف و خاص است كه حتي بهره گيري از تجربه تقريبا به حالت خنثي و حتي صفر مي رسد و آن آداب دروني شده غيرقابل تعريف مانند چتري بر جهان داستان سايه مي گستراند.
شاهكارهاي ادبيات داستاني دنيا از چنين چشمه اي سيراب مي شوند.
وقتي نويسنده واسطه مي شود بين دوجهان مادي و شهودي. واسطه اي سردرگم.
و اما در اين دنياي غريب پاره اي دو دانگ و عده اي چهار دانگ و فقط قليلي ششدانگ في الذاته از اين آداب حيرت انگيزه بهره مي برند.
در اين حال غيرقابل تعريف، ساير نويسندگان صاحب نام دو دسته اند:
1) نويسندگاني كه بيشتر از آبشخور تجربه و كمتر از آداب دروغگويي بهره برده اند.
2) نويسندگاني كه بيشتر از آداب دروغگويي و كمتر از تجربه بهره برده اند.
نويسندگاني هستند كه صرفا تجربي نويس اند و وقتي اثري درخور در مي اندازند كه خود مستقيماً آن شرايط را لمس كرده اند و چنانچه بكوشند اثري بنويسند كه از ميدان تجربه شان دور باشد زه مي زنند و چنان كه بايد و شايد قادر نيستند كاري قابل توجه دراندازند.
در مقايسه آثارشان هم با هم، به خوبي مي توان اين فاصله عميق را ديد: اينان آنجا كه به صورت تجربي با پيرنگ اثر آشنايي دارند در كارشان توفيق بيشتري دارند تا آن دسته از آثاري كه در پيرنگ شان حضوري ملموس نداشته اند.
جلال آل احمد نمونه بارز نوع اول اين دست از نويسندگان است.
مدير مدرسه كه شاخص ترين اثر اوست چون برآمده از تجربيات مستقيم خودش است.كاري است بسيار قابل اعتناتر و شاخص تر از باقي آثارش. چون او در اين رمان از تمام تجربه هاي دوران معلمي اش استفاده كرده است.
به معناي ديگر آل احمد زماني موفق تر است كه نوشته هاش بازنماي رخدادهاي تجربه شده اش است ولي زماني كه كوشيده است به صف گروه دوم نويسندگان راه يابد توفيق چنداني به دست نياورده است.
هرجا رد پاي جلال به صورت تجربي در آثارش ديده مي شود آن كار درخور اعتناتر و پذيرفته تر از آثاري است كه او كوشيده از خمير مايه تخيلش مدد بگيرد.
به معناي ديگر مي توان ادعا كرد جلال آل ا حمد نويسنده اي كاملاً تجربه گراست و آنجايي كه سعي كرده بيشتر از آداب دروغگويي و كمتر از مايه تجربياتش استفاده كند، توفيق چنداني به دست نياورده است. «نون و القلم» نمونه بارز اين ادعاست.
در اين اثر جلال آل ا حمد هرگز نمي تواند توفيق مدير مدرسه را به دست آورد.
با يك نگاه به كليه آثار جلال مي توان همين تفاوت را بين كارهايش ديد.
و فراموش نكنيم ما داريم در مورد نويسنده اي خوش قلم و صاحب سبك چون جلال آل احمد سخن مي گوييم نه نويسنده اي معمولي. نويسنده اي كه از نظر نثر و پرداخت كلمات- گرچه اندكي عصبي و پرخاشگر مي نمود- اما جزو يكي از برترين نويسندگان صد سال ادبيات داستاني اخير است.
با اين همه بايد گفت جلال آل احمد آنجا كه حرف از نويسنده اي ششدانگ و متخيل است، چندان كه بايد و شايد موفق نيست.
نه تنها او، كه اين مسئله در مورد بسياري از نويسندگان ديگر و از جمله احمد محمود هم صادق است (كه صاحب اين قلم نشانه هاي بارزي از اين ادعا را در كتاب باران بر زمين سوخته، كه شامل نقد رمان هاي احمد محمود است گرد آورده است) از رمان «همسايه ها» گرفته تا «داستان يك شهر» و «زمين سوخته»، تجربيات خودش را قلمي كرده است.رمان مدار صفر درجه، به كار و كسب معهود و تجربي، در دوران عسرت و كودكي خود محمود مي پردازد ازاين رو اين صحنه هاي تجربي از قسمت هاي درخشان رمان است.
اما همين نويسنده در رمان «درخت انجير معابد»، كه پيرنگي، نسبتا تخيلي تر دارد توفيق چنداني- نسبت به باقي آثارش- به دست نياورده است. گواه اين امر را در مورد نمادپردازي هاي او، كه بايد بر پايه تخيل استوار باشد، به راحتي مي توان ديد. مثلا، نماد بوشلمبو در اين رمان و خوردن ماهي هاي طلايي بسيار دم دست است. و نمونه هاي ديگر از اين وجوه مثلا تمثيلي و نمادين، از اين دست مويد ادعاي ماست، اينكه وجوه نمادين در آثار محمود در سطح حركت مي كنند.
و اين امر، البته مختص به احمد محمود و جلال آل احمد هم نيست، از ادبيات داستاني مطرح دنيا در اين رابطه مي توان مثالهاي بسيار آورد، بعنوان نمونه «اميلي برونته» با اينكه در يك مقطع تاريخي حساس و بسيار پرداروگير جنگ مي زيست ولي هرگز به اين وادي نپرداخت، بلكه درونمايه آثار در خورش را از زندگي ساكت و بي هياهوي خودش به وام مي گرفت، از روزگار تك افتادگي هايش، چرا كه مورد اخير برايش ملموس تر بود. او هيچگاه بلندپروازي نكرد و پا را از قرنطينه تجربياتش فراتر ننهاد چون مي دانست وارد شدن به عرصه هاي ناآشنا و تجربه نشده بي گمان به آثارش لطمه خواهد زد.
و اين چه درس خوبي است اگر كه نويسندگان مدعي معاصر روزگار ما آن را فهم كنند.
در فرانسه و در شوروي آن روزگار هم درست چنين است. در «يادداشت هاي زيرزمين» داستايوفسكي و در «جنايت و مكافات» اش. خلجانات دروني راسكولنيكوف كاملا با روحيات و درون كاوي هاي نويسنده همخواني دارد و توفيق او هم مرهون همين مطابقت روحي رواني صادقانه است. در اينكه داستايوفسكي تجربيات ملموس دروني اش را در آثارش به پيش نما آورده است. دغدغه او هم جز اين نيست. نگاه كنيد به رمانهاي «ابله» و «قمارباز» تا شرح بلاشرط واخوردگي ها و تجربيات داستايوفسكي را ببينيد. چه درگير و دار ناكامي هاي زندگي و چه در عرصه قمار و مگر نمي دانيم كه او حتي لوازم زندگي و وسايل زنش را هم براي قمار مي فروخت، و...
و اما، از ديگر شاخصه هاي شخصيت جلال آل احمد و آثارش شفافيت و يگانگي و روراستي اوست و نيز بي شيله پيله گي اش. او تمام قد در آينه ادبيات داستاني، ساده و روشن ايستاده بود و مانند خيلي از نويسندگان مدعي هم روزگار ما هيچ لاپوشاني نداشت. از توبره نمي خورد و از آخور نمي بخشيد. هماني بود كه بود. نه با خودش رو دربايستي داشت و نه با قلمش. نويسنده اي رك وراست و آفتابي بود كه لااقل تنهايي هايي آسوده داشت. نه بخودش، نه به جامعه اش، و نه به قلمش هرگز دروغ نگفت. موقعيت و فرصت طلب نبود و هرگز نان را به نرخ روز نخورد. و مگر اين چيز كمي است؟ گريبان و قلم دريده مي كوفت و مي رفت و افشا مي كرد و هيچ ابا نداشت. گرچه، در اين شتاب، گاه عصبيت قلم، به وجهي شعاري به كارهايش لطمه ميزد.
و درست از همين روست كه، شخصيت و زندگي آل احمد، جسارت و جستجوگري اش، كنكاشش در باورهاي مرامي بي هيچ تب و تعصب و نيز نيش زهردار قلمش وآفتابي بودنش از او در تاريخ ادبيات داستاني ايران نويسنده اي كم نظير ساخت. نويسنده اي كه اگر گاه آدمهاي ايدئولوژي زده اي را، بنام شخصيت، در داستانهايش خلق نمي كرد و خويشتن داري بيشتري پيشه مي كرد بي گمان مي توانست آثار ماندگارتري از خود بجا بگذارد.
و هم از اين روست كه آل احمد «خسي در ميقات» و «مدير مدرسه» با آل احمد «نون والقلم» و ساير آثار داستاني اش تفاوتي كاملا محسوس دارد. و آن اينكه آنجايي كه حضور داشت و مبناي كارش تجربي بود موفق تر بود تا آنجا كه مي كوشيد مبناي كارش را بربستر تخيل و آداب دروغگويي بنا نهد.
يك نگاه به ديگر آثارش: از «غربزدگي» گرفته تا «سرگذشت كندوها»، «نفرين زمين»، «سه تار»، «زن زيادي»، «پنج داستان» و... نيز مبين همين ادعاست.
اكنون سؤال اين است كه آيا براستي در بين اين همه نويسندگان پرمدعا راست قامتي چون جلال آل احمد، چنان بي ريا و شجاع و با نثري چنان شكافنده تكرار شدني است؟ در اين قبيله، شايد خير!

 



نكوهش

پژمان كريمي
چهره مرد در پس صفحات بزرگ روزنامه عصر پنهان بود. همسرش اين بار هم درباره سكوت و انزواي او، تند و گزنده سخن مي گفت. مرد با ديدن آگهي فوت مادرش دقيقه ها بود كه بي صدا مي گريست.
بازگشت
شير كاملا آشفته و پريشان شده بود. ترس اهالي جنگل از او، كلافه اش كرده بود. بنابراين، با زحمت فراوان از لابه لاي صفحات كتاب قصه پا به بيرون گذاشت. اما وضع بدتر شد. حالا نه تنها آدمها از او مي ترسيدند؛ بلكه درصدد كشتنش برآمده بودند. حيوان نااميد و شتابان، به ميان صفحات كتاب گريخت و پنهان شد.
بدلكار
مرد بدلكار باز هم خود را در برابر خودروي عبوري پرتاب كرد. از شدت درد نفسش بند آمده بود. كارگردان اين بار راضي به نظر مي رسيد. خودرو واقعا به بدن بدلكار كوبيده شده بود.

 



آيين گرامي داشت طاهره صفارزاده برگزارمي شود

اين مراسم در دفتر مؤسسه خاتون قلم ساعت 17:30 تا 20 شنبه نهم آذر، برگزار خواهد شد.
برنامه سخنراني هاي اين نشست به اين شرح است: حكيمه دبيران (قرآن پژوهي و دكتر صفارزاده)، منيژه آرمين (سخناني بر ترجمه قرآني صفارزاده)، فيروزه حافظيان (شعر صفارزاده و توجه او به شعر آييني)، عفت شريعتي (شعر صفارزاده)، فاطمه راكعي (شعر صفارزاده)، فرزانه ياور زاده (شعر صفارزاده؛ انقلابي در دوران طاغوت).




 



خريد كتاب به حالت تعليق درآمد

معاون اداري مالي نهاد كتابخانه هاي عمومي كشور با اشاره به كاهش شش ميليارد توماني بودجه اين نهاد، از تعليق خريد كتاب براي كتابخانه نهاد و ناتواني در پرداخت مزاياي پايان سال كتابداران كشور ابراز نگراني كرد.
مهدي اويارحسين معاون اداري مالي نهاد كتابخانه هاي عمومي كشور با اشاره به كاهش بودجه اين نهاد به خبرنگار مهر گفت: با توجه به ضوابط اجرايي بودجه امسال كل كشور، نوع تخصيص ها 80 درصدي بوده و بر همين اساس بودجه 30 ميلياردي نهاد به 24 ميليارد تومان كاهش يافته كه اين مسئله ما را با مشكلات عديده در آينده روبرو خواهد كرد.

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14