(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهارشنبه 6 آذر 1387 - 27 ذي القعده 1429 -26 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19241
 

باي ذنب قتلت؟! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 100
كليسا؛ محفل شكنجه گران بي رحم

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




كليسا؛ محفل شكنجه گران بي رحم

3- نام كليسا و مسيحيت، يادآور ترس و وحشت
اين دادگاه ها، از مبادي منطق و عدالت به دور و شديداً دچار ستمگري و سخت دلي و توحش بودند. قضاياي محكمه تفتيش يا محاكم فرعي آن از يك گزارش عادي يا چيزي همانند آن آغاز مي شد و فرقي نداشت كه گزارش دهنده، شخص معيني باشد يا يك نامه ي بي نام و نشان. كشيشان موظف بودند كه حتي اعترافاتي را كه مسيحيان عادي در كليسا نزد آنان مي كنند و بوي انحراف از عقايد مسيحي و كاتوليكي مي دهد به سرعت گزارش دهند. و مفاد گزارش اين بود كه در اعترافات فلان كس چيزهايي بود كه با فرمايشات پاپ يا مفاهيم مسيحي كاتوليكي منافات داشته است. همين كافي بود كه دادگاه تفتيش عقايد به سرعت دست به كار شده و به تحقيقات سرّي بپردازد. اين تحقيقات، سرنوشت فرد را رقم مي زد. بيشتر گزارشگران از ميان كشيش هاي نادان و متعصب انتخاب مي شدند. از اين رو اخلاق و آراء بلكه شرف و وجدانشان مورد ترديد بود و آراءشان جز در موارد نادر به زيان متهم بود.
چون گزارش تحقيقي
مي رسيد فرمان دستگيري و آغاز بازجويي و شكنجه متهم صادر مي شد. اين زندان ها غالباً مخفي و به اطاق هاي بازجويي و شكنجه متصل بودند. اين زندان ها گود و تاريك و مرطوب و پر از موش ها و حشرات بود و متهم را زنجير مي كردند.
به قول «لورنته» مورخ محاكم تفتيش عقايد اسپانيايي آنچه بيش از همه دردناك بود آن بود كه هر كه پايش به زندان هاي تفتيش عقايد پاپ و كليسا مي رسيد، بلافاصله از همه ي حقوق اجتماعي و احترام مدني نيز محروم و بي حيثيت مي شد. زنداني در اندوهي وصف ناشدني و عزلتي عميق و دايم فرو مي رفت و هرگز نمي دانست چه وقت به پرونده او رسيدگي خواهند كرد. در اين مدت نه كسي او را تسليتي مي داد و نه از او دفاعي مي كرد.
دكتر «لي» مي گويد:
«دستگيري كه به وسيله ي دادگاه هاي مسيحي انجام مي گرفت خود عقوبت خطرناكي بود. اموال زنداني بالفور توقيف مي شد و
رابطه اش با جهان خارج قطع مي شد. معمولاً دادگاه ها از يك تا سه سال طول مي كشيد و در طول اين مدّت، نه زنداني و نه خانواده اش چيزي از سرنوشت خود نمي دانست. هزينه ي زندان هم از فروش اموال خود متهم تأمين مي شد و چه بسا همه آن در ايام محاكمه به مصرف مي رسيد.»
زنداني غالباً نمي دانست او را به چه گناهي متهم كرده اند. ولي پس از دستگيري چند نوبت متوالي او را به بازجويي هايي مي بردند كه به «جلسات رأي و انذار» معروف بود. در آن جلسات از او مي خواستند كه به حقيقت اقرار كند و وعده اش مي دادند كه اگر خود به گناه خود اقرار كند با او به رفق و مدارا رفتار خواهد شد و اگر دروغ گويد يا انكار كند او را شكنجه خواهند كرد. زيرا «ديوان مقدس» هيچ كس را بدون ادله كافي نمي گيرد و اين روش غدّارانه بود. بسا متهم مرتكب چنان كاري نشده بود ولي براي برخوردار شدن از رفق و مدارا يا تخفيف در مجازات به آن اعتراف مي كرد. در اين هنگام دادگاه، حكم به كفرش
مي داد و با همه وعده هايي كه داده بود او را تسليم شكنجه و مرگ مي ساخت.
4- اصل كليسايي: همه ملحد و مجرمند!!
هرگاه متهم پس از اين بازجويي ها همچنان بر انكار خود باقي مي ماند بر طبق همان گزارش ها هرچند كه ركيك و ضعيف مي بودند او را مجرم مي شناختند و به شكنجه گاه مي فرستادند. زيرا اصل بر اين بود كه متهم حقيقت را مخفي داشته و به آن اعتراف نكرده يا دروغ گفته است. قرار شكنجه در غرفه ي مشورت و در مجمع قضات صادر مي شد. در اوايل چنان بود كه متهم را به محض دستگيري در محاكم تفتيش عقايد به شكنجه مي كشيدند، و از اواسط قرن سيزدهم براي حصول اعتراف، شكنجه خشن تر و رايج تر شد.»138
«بدين ترتيب، دستگاه تفتيش عقايد كه مي كوشيد اين افراد بخت برگشته را به زور وادار به اعتراف كند، از مجموعه اي از تكنيك هاي شكنجه استفاده مي كرد كه ممكن بود سرانجام حتي دليرترين و نيرومندترين افراد را وادار به متهم ساختن خود كند. كليسا كاربرد شكنجه را براي اعتراف گيري كاملاً تأييد مي كرد.»139
«در سال 1256م پاپ «الكساندر چهارم» به مأموران تفتيش عقايد حق داد كه خود و آشناهايشان از قيد تعصب بيش از حد در امر اعتراف گيري، معاف باشند و استثناءهايي وضع شود. اگر يك جلسه ي شكنجه بدون اعتراف پايان مي يافت،
مأمور تفتيش عقايد در اسنادش مي نوشت كه شكنجه به حال تعليق درآمد، و نه اين كه به پايان رسيد. آن وقت مي شد شكنجه را روز بعد يا هفته بعد از سر گرفت، بدون اين كه به معناي دقيق كلمه به قواعد دادگاه هاي تفتيش عقايد خدشه اي وارد شده باشد.
خود مأمور تفتيش عقايد معمولاً به اعمال شكنجه نمي پرداخت، اما لازم بود كه به هنگام اعمال آن حضور داشته باشد. معمولاً دو مأمور تفتيش عقايد در جلسات شكنجه حضور مي يافتند و از زنداني بازجويي مي كردند. مأموران تفتيش عقايد يا كاتبان آنها، هم سؤال ها و هم اظهارات زنداني را يادداشت مي كردند.
هويت بازجو و شكنجه گر از زنداني پنهان نگه داشته مي شد. آشنا، يا هرازگاهي خود مأمور تفتيش عقايد كه اين وظيفه را عهده دار بود، جامه سياه بر تن مي كرد و ردايي مي پوشيد كه صورتش را پنهان مي كرد. تنها چشم ها و دهانش از ميان سوراخ هاي ردا پيدا بود.
5- پاپ، مخترع روش هاي جديد شكنجه
در شكنجه با آب، مقداري آب به زور به زنداني خورانده مي شد، چه با يك وسيله قيف مانند كه در گلو وارد مي شد، يا با روش كندتري كه چپاندن يك تكه پارچه در گلوي زنداني و خيس كردن آن، يا بستن راه بيني زنداني و ريختن تدريجي آب در گلوي او بود.
زندانياني كه در معرض اين شكنجه قرار مي گرفتند، نمي توانستند نفس بكشند و پيوسته احساس مي كردند كه دارند خفه مي شوند. شكنجه با آب، كه مكرراً سبب پارگي رگ هاي خوني در گلوي قرباني مي شد، آن قدر تكرار مي شد تا زنداني يا بميرد و يا اعتراف كند.
گاه زنداني را به يك چوب بست داراي انحنا محكم مي بستند، به گونه اي كه سرش كمي پايين تر از سطح پاهايش قرار گيرد، با يك لوله آهني دهانش را باز نگه مي داشتند، سوراخ هاي بيني اش را مي بستند، و يك تكه پارچه ي بلند را در دهانش مي چپاندند. زنداني هميشه در آستانه ي خفگي بود.
نوعي ديگر از شكنجه، شكنجه با آتش بود، بدين ترتيب كه به پاهاي زنداني روغن
مي ماليدند، سپس يك منبع آتش را به تدريج به پاهايش نزديك و نزديك تر مي كردند. اگر زنداني اعتراف نمي كرد، پاهايش به تدريج كباب
مي شد. حتي اگر متهم را سرانجام آزاد مي كردند، ديگر نمي توانست راه برود. بسياري از افراد در نتيجه ي كاربرد شكنجه ي با آتش براي هميشه زمين گير مي شدند.
شكنجه با آب
«پير مارسوليه»، در «تاريخ تفتيش عقايد» خود چنين روشي را شرح مي دهد:
آتش مهيبي برپا مي شد؛ پاهاي زنداني را كه در غل و زنجير بود به آتش نزديك مي كردند، در حالي كه به آنها پيه خوك يا دنبه يا هر ماده سوختني ديگري ماليده بودند. به اين ترتيب، او را به طرز وحشتناكي مي سوزاندند. به دفعات، حائلي بين پاهاي او و منبع آتش قرار مي گرفت؛ اين لحظه فراغت به مأمور تفتيش امكان مي داد بازجويي خود را از سر گيرد.
شكنجه هاي پاپ، غالباً به آسيب هاي جدّي و گاه مرگ متّهمان، منجر مي شد. شكنجه با آب غالباً سبب پارگي رگ هاي خوني در گلو مي شد. اين شكنجه را آن قدر تكرار مي كردند كه قرباني يا مي مرد يا اعتراف مي كرد. در شكنجه با آتش، خودداري از اعتراف مي توانست به زمين گير شدن دائمي منجر شود.
روش ديگر شكنجه ي مسيحي، استفاده از تسمه و قرقره بود. بدون در نظر گرفتن اين كه متهم زن بود يا مرد، تمام لباس هاي رويي او را در مي آوردند، پاهاي زنداني را محكم به هم
مي بستند. دست ها را نيز از پشت مي بستند. مچ هاي دست زنداني را با تسمه به يك قرقره كه چند متر بالاي سرش قرار داشت متصل مي كردند.
زنداني را در اين وضعيت اسفبار بالا مي كشيدند تا پاهايش از كف اتاق شكنجه جدا شود. در مواردي براي افزايش درد و رنج او، وزنه هايي به بدن زنداني متصل مي ساختند. گاهي كه زنداني از اعتراف خودداري مي كرد، او را در همين وضع تازيانه مي زدند. اغلب اوقات، زنداني را از بالاي اتاق شكنجه ناگهان رها مي كردند كه به شدت به زمين كوبيده مي شد و بر اثر جابجايي مفصل ها و شكستن استخوان ها درد جانكاهي بر او عارض مي گشت.
اتاق هاي شكنجه ي دستگاه تفتيش عقايد غالباً داراي چرخ بود. زنداني بي چاره را به چرخ مي بستند و شلاق مي زدند و گاهي با ابزارهاي سخت و نوك تيز بدنش را آماج قرار مي دادند كه درد و رنج وصف ناپذيري ايجاد مي كرد.
پانوشت ها:
138. برگرفته از «تاريخ دولت اسلامي در اندلس»، محمدعبدا... عنان، عبدالحمد آيتي، ج 5، صص 319-315.
139. «تفتيش عقايد»، دبورابكراش، مهدي حقيقت خواه، ص 41.

 



باي ذنب قتلت؟! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 100

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه ذبيح به فرهاد گفت كه مهتاب از اسلام برگشته است. پدر كيومرث هم شروع به فحاشي عليه اسلام و جمهوري اسلامي كرد و فرهاد كه صبرش تمام شده بود، به او هشدار داد كه جلوي دهنش را بگيرد. بالاخره ذبيح به فرهاد گفت كه امكان ندارد مهتاب با تو زندگي كند. به فرهاد اجازه هم نمي دادند كه با همسرش صحبت كند. او فرياد زد: «اي كساني كه دم از انسانيت مي زنيد، چطوردلتان مي آيد همسر باردارم را از من جدا كنيد؟» ادامه ماجرا:
و شوكت در كمال وقاحت گفت:
«با اجازأ خواهرم اين نطفأ مسلمان را پيش از تولد نابود مي كنيم. »
گفتم:
«يعني شما يك طفل بي گناه را مي كشيد به جرم آنكه پدرش مسلمان است؟!»
و شوكت پاسخ داد:
«بله، وقتي او قرار است مسلمان شود و يك ضدبهايي از آب دربيايد، چه بهتر كه شرش را همين الآن كم كنيم. »
به كنايه گفتم:
«اي صاحب كرامات انساني و ارواح نوراني، در مورد كشتن يك طفل بي گناه هم با سازمان ملل متحد هماهنگ كرده ايد؟!»
در اين حال ذبيح وارد بحث شد و گفت:
«ببين مختار هستي هرگونه كه دوست داري فكر كني، اما اين را بدان كه ما تا نفس داريم، نمي گذاريم يك نفر از ياران جمال مبارك كم شود. حالا هم حق انتخاب با خود توست. يا بهائيت و همسرت يا طلاق و خداحافظي. ما را هم از شكايت نترسان به اين دولت كه سهل است به هر جا دوست داري برو شكايت كن؛ چون تا زماني كه آمريكا و سازمان ملل پشتيبان ما هستند، گزندي به ياران جمال مبارك نمي رسد. »
گفتم: «پس اجازه بدهيد حداقل با همسرم حرف بزنم. »
در اين حال جلسه وارد شور شد و بالأخره رضايت دادند كه من و همسرم با هم حرف بزنيم. اما باز هم شوكت معترض بود.
وقتي تنها شديم با گريه به مهتاب گفتم:
«اين راهي بود كه تو مرا به آن تشويق كردي. با هم به اوج معنويت رسيديم، حالا با چند ساعت حرف مرا تنها گذاشتي، مگر نمي گفتي در اسلام بايد تا آخرين نفس بر سر ايمان خود بمانيم. »
ناگهان در باز شد و شوكت بي اجازه وارد شد و گفت:
«قرار ما اين بود كه حرف بزني، نه اينكه با ننه من غريبم، خواهرم را دچار احساسات كني. . . مگر تو مرد نيستي؟! خب پس چرا گريه مي كني، مردانه حرف بزن و جوابت را بگير. . . »
گفتم:
«اشك من از سر ضعف نيست، از سر عاطفه و ساده دلي همسرم است. . . »
در اين حال همسرم با تحكم گفت:
«خواهر جان! قرار بود من حرف بزنم. مگر قرار ما اين نبود؟!»
شوكت گفت:
«باشه مي روم، اما يك وقت گول اين گريه ها را نخوري ها. . . ديدي چه جوري ما را از آخوندها و شكايت مي ترساند. . . شما هم از هيچي نترس، جمال مبارك و UN پشت و پناه ما هستند. »
و از در بيرون رفت.
گفتم: «خانم اگر دلت با خانواده است، باشد. اما چرا جدايي؟! آن هم زماني كه پس از اين همه مدت به سلامتي داري مادر مي شوي. راز و نيازهاي مشهد را از ياد بردي؟ مگر در اين مدت كوتاه از اسلام چه ديدي كه دوباره مي خواهي بهايي بشوي، چه خطايي از من به عنوان يك شوهر مسلمان ديده اي؟! بگو. . . من منتظر شنيدن حرف هاي تو هستم. . . »
همسرم پاسخ داد:
«باور كن همه چيز تحت فشار رواني شديد اتفاق افتاد. مي گفتند بايد تا ابد قيد پدر و مادرت را بزني، گفتم اجازه بدهيد كمي فكر كنم، حتي مهلت خواستم اما مرغ آنها يك پا داشت. طوري احاطه ام كرده بودند و با عاطفه ام بازي مي كردند كه نفهميدم چگونه آن نامأ لعنتي را نوشتند و چه وقت روسري ام را با زور از سرم برداشتند. بعد مرا سريع پيش خانجاني رئيس كل فرقه بهائيت ايران بردند و از او دستورات لازم را گرفتند. در حالي كه من از ديدار با اين جماعت چندشم مي شود، بعد هم بلافاصله UN را در جريان قرار دادند. اينها گفته اند كه رژيم اسلامي يك بهايي را بزور مسلمان كرده و حالا او مي خواهد بازگردد، اما امنيت جاني ندارد. »
گفتم: «تو كه خودت بهتر مي داني ما به ميل و رضايت خودمان مسلمان شديم حتي مسلماني ما را منوط به مطالعه كردند. . . »
و همسرم با گريه پاسخ داد:
«فرهاد! من تو و زندگي ام را دوست دارم، به اسلام هم اعتقاد دارم، اما مرا درك كن اينها مي گويند اگر مسلمان بودن خودت را انكار نكني، بايد قيد همه خانواده ات را بزني و براي من جدايي از پدر و مادرم برابر با مرگ است، باور كن من نمي توانم از سر پدر و مادر بگذرم، الآن هم تشكيلات گفته اگر فرهاد هم مسلماني خود را انكار كند با حمايت UN ما را با شناسنامه جعلي به خارج مي فرستند تا آب ها از آسياب بيفتد. البته از من نوشته اي دال بر بازگشت به بهائيت گرفته اند. »
گفتم:
«عزيزم نترس خدا بزرگ است، بيا پيش آنها برويم و با جرأت بگوييم ما مي خواهيم در كنار هم زندگي كنيم. . . »
ناگهان ذبيح بدون اجازه وارد اتاق شد و گفت:
«ما پيش بيني مي كرديم با اين حرف ها بخواهي خواهرم را خام كني. . . »
گفتم:
«شما مي گوييد به خارج برويد خب در آن صورت هم همسرم از ديدار خانواده اش محروم مي شود. »
ذبيح كه احساس مي كرد با حرف هاي من، خواهرش دارد به پوچ بودن حرف هاي آنها پي مي برد، با حالتي كه انگار مسئله دشوار رياضي را حل كرده، گفت:
«كسي كه خارج مي رود، اميد ديدار دارد. حالا يا برمي گردد يا خانواده اش به خارج مي روند، اما كسي كه از بهائيت طرد مي شود. . . حالا خيلي سريع تصميم خودتان را بگيريد. البته تكليف خواهرم كه مشخص است شما بايد فوري تصميم بگيري. »

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14