(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 2 آذر 1387 - 23 ذي القعده 1429 -22 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19237
 

تقديم به مردي از جنس مهرباني و فروتني، استاد محمدجواد محبت زمزمه دل انگيز «محبت»
شعر
مشهورترين كتابخانه هاي ايران
مجموعه شعر كودك «نشاني دلت چه بود؟» منتشر شد
از اين ستاره تا آن ستاره
«قصه پردازي در هنر و ادبيات» زير گنبد كبود



تقديم به مردي از جنس مهرباني و فروتني، استاد محمدجواد محبت زمزمه دل انگيز «محبت»

رضا اسماعيلي
1
اين زمزمه دل انگيز «محبت» است، بشنويد:
جويباران ترانه خوان شده اند
دست در دست هم روان شده اند
در دل كوچه باغ عطر و نسيم
با هم امروز مهربان شده اند
سينه سرخان رسيده اند از راه
آشنايان هم آشيان شده اند
شاخه هاي بلوط هاي كهن
سبز و تر، تازه و جوان شده اند
تندر و ابر و خنده خورشيد
شادمانان آسمان شده اند
باز با سهره ها، قناري ها
دور و نزديك هم زبان شده اند
آشتي كرده اند باغ و بهار
فصل رنگين داستان شده اند(1)
مي خواهم نام شاعري روشن را در گوش شما زمزمه كنم و دست شما را بگيرم و به باغ غزل هاي بهشتي شاعر آب و آيينه و آفتاب ببرم. شاعري از نسل عشق، و از جنس «مهرباني و فروتني»، شاعري با نام نجيب «محمدجواد محبت».
ولي پيش از قدم زدن در كوچه باغ غزل هاي لطيف و با طراوت او، ناگزير به آوردن مقدمه اي هستم، مقدمه اي در ضرورت اين كه چرا بايد از «محبت» و محبت ها گفت و نوشت؟ به سرودشان دل سپرد، و قدرشناس نعمت وجودشان برروي اين كره خاكي بود؟ بي ترديد پاسخ اين سؤال، ما را از خواب غفلت بيدار مي كند و -به جبران گذشته- به تكاپو وا مي دارد تا در مسير تكريم و تجليل از اصحاب «فكر و فرهنگ» در آينده گام هاي بلندتري برداريم.(2)
اين قافله عمر عجب مي گذرد!
... و ما در اين گذر جنون آسا، روز به روز به «كورچشمي» بيشتري دچار مي شويم و فرصت «خوب ديدن» را -چه آسان- از دست مي دهيم. ما در جاده غبارگرفته روزگار، هر روز از كنار هم مي گذريم، چشم در چشم هم مي دوزيم، ولي همديگر را نمي بينيم، صداي هم را نمي شنويم، نگاه هم را نمي خوانيم، و ناگهان... باد ما را با خود مي برد!
امروز وقتي ما نام بزرگاني چون رودكي، مولانا، حافظ، سعدي، فردوسي و... را بر زبان مي آوريم و آنان را به بزرگي مي ستاييم، گاهي اين حسرت تلخ در دلمان ريشه مي دواند كه چرا در عصر و زمانه آنان غايب بوده ايم و از توفيق درك حضور آنان محروم؟ ولي به اين نكته نمي انديشيم كه شايد اگر در زمانه اين قله هاي نام آور به سر مي برديم، ما نيز چون بسياري از معاصران آنها -به خاطر حجاب معاصرت- از ديدن بزرگي آنان غافل مي مانديم و ديگر چون امروز حافظ را «حافظ» نمي ديديم، چنان كه امروز نيز ما «حافظ»هاي معاصر را نمي بينيم و از درك و ستايش آنان غافليم.
3
ما نسلي هستيم كه دچار «آلزايمر فرهنگي» شده ايم! غفلت، خاموشي و فراموشي. در آيينه نگاه مي كنيم، ولي خودمان را نمي شناسيم، «گذشته» را به فراموشي سپرده ايم، از فهم «اكنون» غافليم و چون گنگي خوابديده، در «توهم آينده» راه مي رويم!
بدون تعارف، فكر مي كنيد چند نفر از جمعيت ميليوني نسل جوان جامعه ما- بيش از نامي كه بر پيشاني خياباني ست- بزرگاني چون رودكي و حافظ و سعدي و مولانا را مي شناسند؟ اين كه آنان كه بودند، چه گفتند، چه كردند، و امروز چه ميراثي از انديشه هاي بلند آنان براي ما به يادگار مانده است؟
اي كاش جوان جامعه ما، به همان اندازه كه شخصيت هايي چون رونالدو، مارادونا و «هري پاتر» خيالي را مي شناسد، با شخصيت هاي افتخارآفريني چون ابن سينا، خوارزمي، ابوريحان بيروني و شيخ بهايي نيز آشنا بود. چرا راه دور برويم، به امروز برگرديم. به نظر شما نسل امروز بيش تر ستاره هاي ورزشي و سينمايي را مي شناسد يا چهره هاي فرهنگ ساز و انديشه محوري چون دكتر حسابي، دكتر شهيدي، مشفق كاشاني، گرمارودي و صفارزاده ها را؟ فكر مي كنيد اين غفلت مزمن ريشه در كجا دارد و نسخه درمان آن چيست؟
چرا؟ راستي چرا ما سرمايه هاي فرهنگي خودمان را به بايگاني تاريخ سپرده ايم و زماني پرونده آنان را براي بازخواني بيرون مي كشيم كه امثال «صفارزاده ها» آسماني شده اند و ديگر ردپايي از حضور روشن آنان بر صفحه روزگار نيست؟! پاسخ به اين سؤال، نياز به يك واكاوي تاريخي و كالبد شكافي فرهنگي دارد. اين نقطه ضعف براي ملتي چون ما كه از يك پيشينه فرهنگي 2500 ساله برخوردار است، قابل اغماض و چشم پوشي نيست. بايدكاري كرد و تا فرصت باقي ست بر اين زخم استخوان سوز مرهم گذاشت.
4
خدا رحمت كند حضرت حافظ شيرازي را كه وقتي ديوان غزل هاي آسماني اش را باز مي كني و مي خواني، در جاي جاي ديوانش به اين تذكر صريح برمي خوري كه:
فرصت شمار صحبت، كز اين دو راهه منزل
چون بگذريم ديگر، نتوان به هم رسيدن
چرا دغدغه هميشه حافظ دل شده «غنيمت شمردن سرمايه عمر» است و مدام به فطرت زنگار گرفته ما يادآوري مي كند كه: «برلب جوي نشين و گذر عمر ببين؟»
بهتر است پاسخ اين سؤال را نيز از زبان حضرت حافظ بشنويم:
پياله گير كه عمر عزيز بي بدل است
كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست
كه گل تا هفته ديگر نباشد
كه در كمينگه عمر است مكر عالم پير
اين مدت عمر ما چو گل ده روز است
حاصل از حيات اي جان! اين دم است تا داني
و اين همه تذكر و يادآوري يعني اين كه: «بيا تا قدر يكديگر بدانيم.
5
زنگ ها به صدا درآمده اند. آيا مي شنوي: «جرس فرياد مي دارد كه بربنديد محمل ها». پركشيدن بزرگاني از اهالي فكر و فرهنگ همچون: حسابي ها، شهيدي ها، صابري ها، مرداني ها، حسيني ها، قيصرها، صفارزاده ها و... صداي زنگ هايي است كه ما به خاطر سنگيني گوش هايمان نمي شنويم، ولي وقتي قله ها فرو مي ريزند و ما از صداي مهيب آن بيدار مي شويم، انگشت حسرت بر لب مي گزيم و خاك غريبي بر سر مي ريزيم و «دريغا، دريغا» سر مي دهيم! همه ما نيز براي توجيه «غفلت» خود، «گرفتاري» را بهانه مي كنيم. همه ما گرفتاريم: من، تو، او، ما شما، ايشان! جمع حسرت زده پريشان!
واقعيت تلخي است، ولي بايد بپذيريم «زنگ ها براي ما به صدا درآمده اند! و ما نيز- يكي از همين روزها- بايد شال و كلاه كنيم و براي «رفتن» آماده باشيم، چنان كه «سهراب» خود را آماده كرد و رفت: «كفش هايم كو؟ چه كسي بود صدا زد سهراب...؟»
پس بياييد در «پنج روزي كه در اين مرحله مهلت داريم»، كاري بكنيم. وقت را غنيمت بشماريم و تا فرصت باقي ست، قدرشناس و سپاس گوي فرهيختگاني باشيم كه عمر عزيز خود را وقف اعتلاي فرهنگ اين مرز و بوم كرده اند و در سنگر «فكر و فرهنگ» هويت ايراني- اسلامي ما را پاس داشته اند. بايد قدرشناس اين اسوه هاي فرهيخته باشيم و براي سربلندي ايران و ايراني، پرچم پرافتخار نامشان را بر قله روزگار به اهتزاز درآوريم.
البته از حق هم نبايد گذشت كه در سال هاي اخير با برگزاري همايش هايي از قبيل «چهره هاي ماندگار»، بعضي از اين فرهيختگان از حاشيه به متن آمده اند و به شيوه اي آبرومندانه و مطلوب به مردم معرفي شده اند كه از متوليان و طراحان اين حركت فرهنگي ارزنده بايد تقدير كرد، ولي «هنوز اول عشق است» و «ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم» و تا رسيدن به نقطه مطلوب راه زيادي باقي مانده است كه براي جبران اين فاصله- كه از خواب تا بيداري است- بايد برنامه ريزي كرد.
6
هوا شكست، يخ و برف كوچه آب شدند
دوباره پنجره ها غرق آفتاب شدند
هوا شكست، افق باز شد، نسيم وزيد
پرندگان سبكبال كامياب شدند
دوباره لانه لرزان قمري و گنجشك
بدون دغدغه اي سرپناه خواب شدند
صداي پاي نسيم و تكان برگ درخت
براي رهگذران حرف بي جواب شدند
دوباره رشته گيسوي بيد مجنون ها
براي شاپره ها رشته هاي تاب شدند
سر از دريچه درآورد دختر خورشيد
هوا شكست، يخ و برف كوچه آب شدند(2)
و اما همه مطالبي كه گفته شد، بهانه اي بود براي رسيدن به فصل درخشاني به نام «محبت». بهانه اي زيبا، تا دست دل شما را بگيريم، به كرمانشاه ببريم، در كنار «محبت» بنشينيم، و به زمزمه دل انگيز و روح نواز او، گوش جان بسپاريم.
استاد «محمد جواد محبت» كه ان شاءالله تنش به ناز طبيبان نيازمند مباد»، از رندان و قلندران عرصه شعر و ادب معاصر و از سوختگان و حكمت آموختگان مكتب «عشق» است. شاعري نازك خيال و زلال انديش كه با سير و سلوكي عارفانه و كشف و شهودي عاشقانه- فارغ از هرگونه هياهو- بيش از نيم قرن است كه در وادي شعر و ادب، طي طريق مي كند.
اين حنجره سپيد عشق و روشني، شاعري ست از جنس «مهرباني و محبت» كه در محافل و مجامع ادبي، حلقه وصل دوستان است، و روشني بوستان. نامي قابل احترام و معتبر و سرمايه اي بزرگ براي ادبيات معاصر ما، و صاحب آثار و اشعاري فاخر و مانا در حوزه هاي شعر انقلاب، دفاع مقدس و آييني.
6
«محبت» فعاليت ادبي خود را در سال هاي 39-40 با قلم زدن در هفته نامه «توفيق» و با امضاي «م. آدميزاد» آغاز كرد. از سال 47 به بعد آثارش را با نام مستعار «م. بخشنده مهر» به دست چاپ سپرد، اشعار و مقالاتي با مضامين سياسي و اجتماعي. وي كه حق خواهي و باطل ستيزي را از قيام حسيني آموخته بود، به خاطر فعاليت هاي بيدارگرانه خويش در عصر استبداد ستم شاهي، دو بار از زندان ساواك سردرآورد و در اين دوران، تجربه پربار مبارزه سياسي را آموخت.
اين شاعر درد آشنا و روشن انديش، از فرداي پيروزي انقلاب اسلامي تاكنون با اعتقادي راسخ و باوري عميق، در سنگر انديشه، پاسدار ارزش هاي اصيل انساني و اسلامي بوده است و با چاپ و انتشار آثار و اشعار رسالت مدار خود، در عرصه ادبيات انقلاب اسلامي، حضوري پويا، با نشاط، گسترده و تأثيرگذار داشته است. امروز نيز استوار و ثابت قدم، رهنورد اين راه مقدس و روشن است و به زمزمه عاشقي، مشغول:
با تو دل من در اوج پرواز است
آواز مخوان، حضورت آواز است
پايان شب است و گفت و گويت گرم
باش اي همه خوب، تازه آغاز است (3)
«با موج عطرهاي بهشتي، بانوي طوبي، كجايي گريه دل ناصبوران، با بال اين پرنده سفركن، از آتش خيمه هاي عاشورا، گلوي سبز آواز، بهار بي پاييز، از مرزهاي فرياد، صحايف گل سرخ، و روايح گل سرخ يادگارهايي ماندگار از روح دل شده عاشق اوست كه با خط عشق بر صحيفه روزگار نقش بسته است.
آخرين اثري كه از استاد محبت به پيشخوان كتابفروشي ها راه يافته است، گزينه شعري است با عنوان «از سال هاي دور و نزديك» كه در بردارنده دستچيني از دفترهاي شعرپيشين اوست.
7
از «محبت» و آثارش گفتيم: از راهش، مرامش، پيشه اش، انديشه اش، و... اين همه را گفتيم تا بگوييم كه نيستند بزرگاني از اين قبيل و قبيله كه دل به مهر دوست بسته و از دنيا و تعلقاتش گسسته اند. در كار دلند، نه كار گل، عاشق صادقند، و نه سالك منافق، راه خود را مي روند و كار خود را مي كنند. نه تأييدها و تشويق ها آنان را مست مي كند، نه بي مهري ها و دشمني ها آنان را سست، چرا كه بنده «او» يند و از قيد بندگي غير، آزاد:
فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
و اما قبل از كوتاه كردن سخن، شايسته است كه باسلامي دوباره به اين «پير» عرصه شعر و ادب، و به نشانه سپاس و عرض ارادت، خاتمه اين گفتار را نيز به غزلي زيبا از استاد مزين كنيم، غزل مهدوي. اميد آن كه شما نيز همچون اين دلشده غريب، كام جانتان از حلاوت اين سروده معنوي، شيرين شود.
اين زمزمه دل انگيز «محبت»« است، بشنويد:
عزيزم! از تو چه پنهان، بهار در راه است
بهار با نفس مشكبار، در راه است
جوانه هاي سپيدار مي دهند نويد
طراوتي كه تويي دوستدار، در راه است
نسيم مژده رسان، جان تازه مي بخشد
سپيده با قدم زرنگار، در راه است
بگو به خاطر آشفته، در تبسم گل
قرار جان و دل بيقرار، در راه است
خبر دهيد به دل خستگان تشنه مهر
زلال عاطفه خوشگوار، در راه است
قسم نمي خورم اما به جان منتظران
چراغ روشن آن انتظار، در راه است
اگر نه جمعه حاضر، كه جمعه اي ديگر
اميد زمزمه دارد، سوار در راه است (4)
پانوشت ها:
1- محمد جواد محبت، فصلنامه شعر، شماره 55، فروردين ماه 1387، ص 42
2- همان، ص 42
3- محمد جواد محبت، الفبا، شماره 23، فروردين و ارديبهشت 1387، ص 49
4- محمد جواد محبت، ماهنامه موعود، شماره 92 ، مهرماه 1387، ص 55

 



شعر

تازه ترين شعرعليرضا قزوه درباره حج
«عليرضا قزوه»، شاعر انقلاب كه اكنون در هندوستان به سر مي برد، به مناسبت موسم حج شعري را در قالب مثنوي سروده است.
خرابم كن كه آبادم كني باز
مي يي خواهم كه حالم را بداند
برايم تا سحر «حافظ» بخواند

شفا بخش دل بيمار باشد
«الهي نامه» عطّار باشد

مي يي كز هر رگش «الله» جوشد
خط جورش خطايم را بپوشد

مي يي خواهم كه تا خويشم برد راه
مي لبريز «حمد» و «قل هو الله»

... شب قدر است تا دل پر بگيرد
مي يي خواهم كه قرآن سر بگيرد

شب قدر است و صبح سرنوشت است
مي يي خواهم كه تاكش از بهشت است

مي يي كه روز و شب در ذكر هوهوست
مي يي كه هر سحر «حيّ علي...» گوست

شما باران هوهو ديده بوديد؟!
مي «حيّ علي... » گو ديده بوديد؟!

مي يي خواهم مي يي از خمّ لبّيك
مي «لبّيك، الّلّهم لبّيك»

مي يي خواهم برقصاند فلك را
مي «يا ليتني كنّا معك» را

مي يي خواهم كه «يا مولا» بگويد
حسينم وا، حسينم وا، بگويد

جهان مست و زمين مست و زمان مست
بيا ساقي كه ما رفتيم از دست

خرابم كن كه آبادم كني باز
فنايم كن كه ايجادم كني باز

دخيلي بسته ام بر دسته جام
دلم را جامي از مي كن سرانجام ...
منبع:فارس

 



مشهورترين كتابخانه هاي ايران

فرهاد فرقه
يكي ديگر از كتابخانه هاي اسلامي، كتابخانه شيخ صفي الدين اردبيلي را بايد نام برد كه از كتابخانه هاي مشهور سده هشتم هجري است. مريدان شيخ كتاب هاي بسياري به اين كتابخانه هديه كردند، كه نسخه هاي خطي به جاي مانده از آن كتابخانه حاوي ارزش تاريخي زيادي است.
در دوره حكومت فتحعلي شاه قاجار به هنگام رويدادهاي آذربايجان كتاب هاي اين كتابخانه به وسيله فاتحان روس به عنوان امانت و به منظور مطالعه و استنساخ به تفليس برده شد و هم اكنون در مؤسسه شرق شناسي لنينگراد نگهداري مي شود.
آل سامان در خراسان و ماوراءالنهر حكومت نيرومندي تشكيل دادند كه در قرن چهارم به عظمت و قدرت خود رسيد، آنان كه مروج مذهب اسماعيليه بودند از راههاي مسالمت آميز و از راه علم و فلسفه به پيشرفت خود ادامه مي دادند. از اين رو در بخارا، مقر حكومت خود، كتابخانه هاي مفصلي ايجاد كردند.
در كتابخانه نوح بن منصور در هر فن از علوم اسلامي كتابي يافت مي شد. به قول ابن سينا در توصيف آن كتابخانه آمده است: «در آن كتابخانه برخي از كتاب ها را ديدم كه اغلب مردم نام آنها را هم نشنيده اند و نسخه هايي را مشاهده كردم كه تا آن روز نديده بودم و ديگر پس از آن روز نديدم...». به گفته او اتاق هاي زيادي وجود داشته و هر يك آكنده از صندوق هاي كتاب بوده است.

 



مجموعه شعر كودك «نشاني دلت چه بود؟» منتشر شد

«نشاني دلت چه بود؟ » مجموعه اشعار «شاهين رهنما» براي كودكان و نوجوانان است كه انتشارات سوره مهر به تازگي منتشر كرده است.
به گزارش انتشارات سوره مهر، اين كتاب در دفتر كودك و نوجوان مركز آفرينش هاي ادبي حوزه هنري توليد شده است و شامل 9 ترانه براي كودكان است.
سرنوشت، ترانه اي نخوانده اي، اره برقي، دنياي قشنگ، مادرم غمگين است، پرنده، باد برف پنجره، دوستت دارد بهار، مهربان ترين، عناوين ترانه هايي است كه رهنما در اين كتاب براي كودكان ونوجوانان جمع آوري كرده است.
طراحي گرافيك «نشاني دلت چه بود؟» را احمد ياري و كار تصويرگري آن را حميدرضا اكرم انجام داده است.
مجموعه شعر «نشاني دلت چه بود؟» در 31 صفحه، قطع خشتي و با قيمت هزار و 200تومان منتشر شده است.

 



از اين ستاره تا آن ستاره

«از اين ستاره تا آن ستاره» عنوان مجموعه شعري از سروده هاي مرحوم سلمان هراتي براي كودكان است كه توسط انتشارات سوره منتشر شده است.
به گزارش انتشارات سوره مهر، اين كتاب توليد دفتر كودك و نوجوان مركز آفرينش هاي ادبي حوزه هنري است كه 22 عنوان شعر را شامل مي شود.
از اين ستاره تا آن ستاره، امتحان نهايي، سروده كوچك، صبح، حجله سرخ، جاي احمد، قصه بازگشت پدر، از كوچه ما و... عنوان برخي از سروده هاي اين مجموعه است.
كار تصويرگري كتاب برعهده حميدرضا اكرم و طرح گرافيك آن از احمد ياري است.
اشعار كتاب نيز بيشتر درمورد دفاع مقدس و ارتباط اين حوزه با زندگي حاضر كودكان است.
مجموعه اشعار از اين ستاره تا آن ستاره در 66 صفحه قطع خشتي و در تيراژ 5هزار نسخه و با قيمت 2هزار تومان منتشر شده است.

 



«قصه پردازي در هنر و ادبيات» زير گنبد كبود

فهيمه بافنده
داستان بلند و داستان كوتاه در ايران سابقه چنداني ندارد و بعداز مشروطيت و در پيوند با فرهنگ غرب در ايران پا گرفت اما قصه پردازي و قصه گويي در ايران زمينه اي گسترده و قابل ملاحظه داشته است. قصه، تاريخچه اي بسيار قديمي دارد. در يونان، مصر، چين باستان و ساير كشورهاي ديگر قصه هاي بسياري وجود داشته است.
در ايران نيز سابقه قصه گويي به پيش از اسلام مي رسد چنانچه نقالي و قصه گويي در ايران همان نقش ادب نمايشي در يونان باستان و اروپا را داشته است. طبقه اي به نام دستانگزاران در كوچه و بازار مردم را به دور خود جمع كرده و براي آنان قصه مي گفتند. در دوره اسلامي نيز اين سنت فرهنگي همچنان ادامه داشت، اگرچه اكثريت مردم سواد خواندن و نوشتن نداشتند. اما از شنيدن شعر و قصه محروم نبودند. از قصاصان و دستانگزاران خراسان در دوره فردوسي آزاد سرو سيستاني در مرو و ماخ پير در خراسان بود كه در مقدمه شاهنامه ابومنصوري از آنان نام برده شده است. به هرحال همين روايات شفاهي كهن در دوره اسلامي اندك اندك تحرير شد.
و اساس و بن مايه آثار بزرگ ادب كلاسيك ايران گشت. چنانچه در تاريخ آمده است پادشاهان و امراي ايران و هند نيز به شنيدن قصه رغبت بسيار داشتند. مخصوصا از قرن نهم به بعد در دربار آنها كساني به نام دفترنويس داستان هاي شفاهي را در دفتري مي نوشتند و برايشان مي خواندند و انعام مي گرفتند. و اين سنت تا دوره قاجار ادامه داشت. در تاريخ آمده است كه قصه امير ارسلان رومي را نقيب الممالك، نقال باشي دربار ناصرالدين شاه، شب ها براي شاه حكايت مي كرد تا شاه به خواب مي رفت. هرچند كه از دوره ساسانيان، داستان هاي منثوري در دست است و بعداز اسلام هم از اين نمونه كم نيست اما به طور كلي مي توان گفت كه داستان پردازي ادبي در ايران بعداز اسلام كار شاعران بود و داستان هاي قديم ما غالباً منظومند.
زيرا اعتقاد براين بودكه وزن و قافيه داستان ها را شيرين تر، هنري تر و ماندگارتر مي كند. چنانچه فخر الدين اسعد گرگاني از شاعران داستان پرداز ويس ورامين مي گويد:
فسانه گر چه باشد نغز و شيرين
به وزن و قافيه گردد نوآيين
اما قصه ها نيز همچون ديگر گونه هاي ادبي سير تكاملي خود را طي نمودند و در شكل منثور يا منظوم با موضوعاتي خاص ناقل اهداف و پيام هاي بزرگان زمان خود گشتند. به طوركلي مي توان قصه ها را به صورتهاي اساطيري، عرفاني، تاريخي، فلكوريك، رمزگونه، (سمبوليك) و... تقسيم بندي كرد. قصه ها شكلي ساده و ابتدايي دارند و ساختمان نقلي و روايتي زبان اغلب آنها نزديك به گفتار و محاوره عامه مردم و پر از اصطلاحات، لغات و ضرب المثل هاي عاميانه است به دليل ظرفيتي كه هم اكنون در زبان فارسي درحال كشف شدن است، ظرفيتي كه در آن زبان قابل انعطاف زندگي جاي خود را به زبان كليشه اي ادبي داده است، قصه بهترين جلوه گاه زبان و ادب فارسي است؛ زيرا با انعكاس دادن زبان و زندگي مردم اجتماعي ترين شكل ادبي را به خود اختصاص داده است. در قصه به شكل امروزي بر خلاف قصه هاي قديم، شاهد حركتي از كل به سوي جزء اثر از بي زماني به سوي زمان و از بي مكاني به سوي مكان هستيم. به اين معنا كه در قصه هاي قديمي شخصيت ها در يك فضاي كلي به نقش آفريني مي پردازند و قصه نويس معنا و مفهومي كلي را در قالب رفتارها و كنش هاي خاص شخصيت هاي قصه بيان مي كرد اما به زواياي مختلف روحي و دروني افراد قصه و توصيف عيني و ذهني محيط پيراموني قصه نمي پرداخت از اين رو مخاطب فقط با دنياي بيروني شخصيت هاي قصه يعني برخوردها و رفتار و گفتار متقابل هريك از آنها باهم در تعامل بود و از دنياي درون آنها كه شامل احساسات، انديشه ها، دغدغه ها، گفتارهاي دروني اطلاعي نداشت. از اين رو ناخداي قصه آن را در يك مسير كلي و گاه مبهم به حركت وا مي داشت و بيش از آنكه به مسايل فني ادبي و هنري آن بپردازد جنبه اخلاقي آن را درنظر مي گرفت و غالبا اين تمركز و تكيه بر مسايل اخلاقي و تربيتي ديگر جنبه هاي قصه گويي را تحت الشعاع قرار مي دهد. اما با گذشت زمان و پيشرفت در هنر نويسندگي و تكنيك هاي قصه پردازي اين نقايص برطرف شد. چنانچه امروزه قصه نويس افكار و انديشه (جهان بيني) و احساسات و تخيل خود را در قالب عناصر چهارگانه زمان و مكان، طرح و توطئه و حوادث به نمايش مي گذارد و از طريق قصه با مخاطبين كلامش ارتباط برقرار مي كند:
الف- زمان و مكان؛ در قصه هاي قديم به عناصر زمان و مكان توجه زيادي نمي شد از اين رو شخصيت ها و حوادث در نوعي بي زماني و بي مكاني شناور بودند چنانچه توصيف عيني از مكان و زمان در قصه هاي قديم ممكن نيست به عنوان نمونه در قصه امير ارسلان نامدار نمي توان توصيف عيني و مشخصي از مكان و زمان به دست آورد و به طور دقيق مشخص نيست كه اين حوادث متعلق به چه سال و دوره تاريخي مي باشد از طرفي اگرچه پهناي مكان براي قصه پرداز تنگ و محدود نيست، اما اگر جاهايي كه حوادث در آنها رخ مي دهد پرشمار و دور از هم باشد، داستان قصه از صورت طبيعي خارج مي شود از اين رو بايد تا سرحد توان، حادثه در مكان واحدي اتفاق افتد.
ب- طرح و توطئه: در تعريف طرح و توطئه ارسطو گفته است: طرح توطئه ترتيب منظم و سببي حوادث تراژدي يا قصه است. اين عامل باعث مي شود كه مخاطب قصه در مقابل چراهاي مختلفي قرار بگيرد و همين مسئله سبب پيگيري جريان قصه توسط خواننده و يا شنونده آن مي شود. طرح و توطئه براساس فرمول دقيق علت و معلول شكل مي گيرد. بنابراين با پيدايش عامل اساسي طرح و توطئه قصه از شكل روايت ساده اش درآمده و به شكل قصه به معناي امروزي آن تغيير و تطور يافته است و شايد اين اساسي ترين عامل هنرمندانه در هنر قصه نويسي باشد. طرح و توطئه به قصه جهت مي بخشد، جهتي كه از جهان بيني قصه نويس سرچشمه گرفته است. از آنجا كه قصه در واقع حركتي از گره افكني به سوي گره گشايي و از بي نظمي به سوي نظم و از پيچيدگي به سوي يكپارچگي است، مي توان گفت طرح و توطئه قصه عامل اساسي در يكپارچگي و همبستگي معاني، مفاهيم و حوادث قصه است.
ج- حادثه: از نظر قصه نويس حادثه، تدبيري براي واقعيت و عينيت بخشيدن به افكار، احساسات و اعمال شخصيت هاست. حادثه و اتفاقي كه حادثه از آن سرچشمه گرفته است مثل آيينه اي است كه در برابر ضمير و دنياي درون شخصيت ها قرار مي گيرد تا آنها در صحنه عمل زواياي روح و فكر خود را به صحنه نمايش بگذارند. به همين دليل از نظر قصه نويس افكار و احساسات بايد در چارچوب حوادث، هيئت عمل به خود بگيرند. گاه يك حادثه، نخستين تصوير قصه نويس از يك قصه است و خود مقدمه اي براي تصوير و تجسم بخشيدن به حوادث ديگر مي گردد. هنر قصه نويسي، گرفتن دانه هاي حوادث، معني دار كردن و به تسبيح كشيدن آنها بر روي نخي از طرح و توطئه داستاني است و در پايان طرح و الگويي هنرمندانه بخشيدن به حوادث است و در اين زمينه علت و سبب هميشه برقصه حاكميت دارد و همين عامل به تجربه ها، حوادث و مفاهيم فكري عاطفي جهت مشخص و روشني مي بخشد.
همه قصه ها نيز به يك شكل روايت نمي شود. اين روايت بستگي به ارتباط قصه نويس با راوي، و راوي با شخصيت و مخاطب دارد. گاه در يك قصه زاويه ديد و در نتيجه راوي قصه چندين بار عوض مي شود، قصه نويس از طريق راوي قصه به عنوان داناي كل مي تواند عميق ترين تجزيه و تحليل ها را از روحيات و خلقيات افراد در جريان قصه داشته باشد. چنانچه اين زاويه ديد كهن ترين زاويه ديد داستاني است كه در ايلياد و اديسه هومر در «رامايانا» در تمام كتب مقدس به ويژه داستان هاي تورات، در منظومه هاي پهلواني و عاشقانه بعد از قرن هيجدهم در اغلب قصه هاي رئاليستي و حتي غير رئاليستي اين زاويه ديد به چشم مي خورد. زاويه ديد سوم شخص شيوه مناسب و جامعي است تا قصه نويس، جوامع انساني را از زواياي مختلف، همچون آينه اي در قصه خود منعكس سازد. قصه نويس ممكن است يكي از شخصيت هاي قصه را به عنوان هويت مشابه خود بسازد و او را مركز تمام حوادث قرار دهد. در اين حالت مي توان گفت در اصل قصه نويس در قصه حضور دارد و اول شخص قصه است. قصه نويسي كه در اول شخص قصه خود حلول كرده، دنياي محيط قصه را از طريق انديشه و تخيل خود تصويرسازي مي كند و بر تجربه و شناخت خود از اشياء آدم ها و حوادث تكيه مي كند در اين شيوه شخصيت هاي قصه به نمايندگي از نويسنده و درصحنه هاي مختلف به نقش آفريني مي پردازد و جهان بيني قصه گوي براي مخاطب روشن مي سازند.
دنياي شيرين و پرماجراي قصه ها با قهرمانان و شخصيت هاي متفاوتش همراه با كنش ها و واكنش هاي پرمعناي هر يك از آنها سرشار از درس و پند و عبرت است. هر قصه به فراخور موضوع و محتوايش اعم از اينكه حماسي، تاريخي، عاشقانه، عارفانه و يا كودكانه باشد. هزار و يك نكته گفته و ناگفته دارد كه در دل آن نهفته است. گاه از آشوب و فتنه روزگاران مي گويد و گاه از عالم شگفتي ها و حيرت ها، گاه از غم و حسرت مختلف بني آدم كه درچاه دنيا گرفتار آمده و گاه از عشق و دلدادگي دلسپردگان و معشوقكان مي گويد و گاه قصه فضل و هنر پادشاهان را روايت و توصيف مي كند. به عبارتي مي توان گفت كه درون مايه تمام گونه هاي ادبي قصه اي است كه واقعه اي را بيان مي كند و پيامي را به مخاطب الهام مي كند و درپس اين پيام نوعي انديشه توليد مي شود پس مي توان گفت كه نقطه شروع فعاليت هر هنرمندي قصه پردازي است. چنانچه در نقاشي، شعر، موسيقي، داستان، پيكر تراشي و هر هنر ديگري قصه اي نهفته است كه واقعه اي را بيان مي كند و ناقل انديشه و پيام خاص هنرمند به مخاطبانش مي باشد. كتاب الهي نيز سرشار از قصه هاي حكيمانه و آموزنده است كه قصه هايي كه آموزه هاي ناب و متعالي الهي و اسلامي را بر جان عالميان عرضه مي دارد.
ادبيات كلاسيك ما نيز خالي از قصه و قصه پردازي نيست. بلكه در آثاري همچون شاهنامه. مثنوي معنوي، منطق الطير و مانند اينها قصه هايي بس زيبا و پر نكته و آموزنده به چشم مي خورد كه مي تواند اساس و بن مايه ايجاد ديگر گونه هاي ادبي گردد. چنانچه قصه هاي موجود در مثنوي معنوي و شاهنامه به صورت نقالي، نمايشنامه و داستان منثور در آمده است و مي توان در زمينه هاي متنوع تري نيز از اين قصه ها بهره برد.
ادبيات عاميانه ما نيز با آن همه لالايي و قصه هاي شيرين واقعي و تمثيلي مي تواند منبع سرشاري براي پرورش عاطفه و انديشه كودكان به حساب آيد و به شيوه اي مناسب براي خردسالان بازنويسي شود و با اين بازنويسي ارتباط نسل جديد با فرهنگ و آداب و رسوم گذشته استمرار يابد. قصه پردازي و قصه گويي به عنوان سنتي پايدار در ادبيات شفاهي ايران براي خردسالان از نخستين لحظه هاي حيات كودك اهميت و جايگاه ويژه اي قايل بوده و آنان را در مسير آموزه هاي لازم قرار مي داده است. تقريباً بيشتر قصه ها و افسانه هاي رنگارنگ و متنوعي كه از دوران پيش از تاريخ در فضاي فرهنگ ايران شناور بوده و بسياري از آنها به عنوان دستاوردهاي اساطيري و ادبيات عاميانه و حكايتهاي كهن ادبيات رسمي به دست ما رسيده است به دنياي ويژه كودكان تعلق داشته است گذشته از اين متل ها، لالايي ها، معماها، چيستانها، گويه ها، و بازيهاي آهنگين و نيمه آهنگين مخاطبان خود را هميشه در ميان خردسالان و كودكان يافته است تا آنجا كه مي توان گفت اگر ادبيات رسمي ايران بيشتر از آن بزرگترهاست، ادبيات عاميانه فارسي عمدتاً به كودكان تعلق دارد. در ادبيات دوره قبل از اسلام در كتابهاي دينكرت، بندهشن، ارداويرافنامه و مخصوصاً كتاب هزار انسان كار در دوره اسلامي به نام هزار يك شب ظاهر شده است، عناصر قصه هايي ملايم و مناسب طبع كودكان به چشم مي خورد كه امروزه مي تواند به اين منظور بازآفريني و بازنويسي شود. در ادبيات دوره اسلامي نيز مجموعه هاي داستاني مانند كليله و دمنه، جوامع الحكايات و گلستان سعدي سرشار از قصه هاي آموزنده اي است كه هر يك به گونه اي مستقل و ويژه به مسايل تربيتي و آموزشي پرداخته اند. ويژگي قصه هاي كودكان رامي توان چنين خلاصه كرد: 1-ارضاي غريزه كنجكاوي كودكان و نوجوانان در برآوردن نيازهايي كه به آگاهيهاي تازه در مسايل مختلف علمي، ادبي، اجتماعي و ديني دارند. 2-انتقال تجربه هاي مختلف زندگي به نسل جوان 3-گسترش معلومات كودكان و نوجوانان در زمينه هاي گوناگون به ويژه با اطلاعاتي كه در كتابهاي درسي بدان دسترسي ندارند. 4-افزايش آگاهي و گسترش جهان بيني كودك و وسعت دادن شناخت او نسبت به محيط اجتماعي و ضرورتهاي زندگي 5-تامين نيازهاي عاطفي كودك كه در تعديل شخصيت او موثر است 6-پر كردن اوقات فراغت كودك به وجهي شايسته و معرفي الگوهاي موفق زيستي از طريق آشنا كردن آنان با بزرگان دين و علم و ادب سرزمين خود و سرزمين هاي ديگر.
بنابراين ادبيات ايران از مجموعه فرهنگ و تمدن ايران جدا نيست. كودك از گهواره فعال است چون توانايي بالقوه ذهني دارد و با جهان پيرامون خود در تعامل است. از اين رو قصه ها نقش تربيتي مهمي در شكل گيري شخصيت فرد در تمام دوران كودكي، نوجواني، جواني و بزرگسالي ايفا مي كند.
بنابر آنچه گفته شد قصه بن مايه و اساس هرگونه ي هنري است براين اساس مي توان گفت كه در هنرهاي امروزي نظير نقاشي، موسيقي، سينما و تاتر قصه اي نهفته است كه در پس اين قصه انديشه و معاني خاصي به مخاطب القاء مي شود. با اين وجود بررسي معاني نهفته در هنرهاي امروزي نشان دهنده اين است كه قصه نهفته دراين هنرها فاصله زيادي با قصه نهفته در ادبيات كلاسيك دارد. قصه هاي موجود در ادبيات كلاسيك سرشار از آموزه هاي اخلاقي و تربيتي همچون خدامحوري در زندگي، ساده زيستي و قناعت، جوانمردي، صبر توكل و... است اما به طور نمونه با نگاهي به هنر هفتم امروزي كه حاكي از نفوذ انديشه هاي انحرافي مانند تجمل گرايي، ترويج چشم و هم چشمي، بي توجهي به ريش سفيدان و بزرگان فاميل، رواج روابط بدون منطق دختر و پسر و نگاه ابزاري به جنس مونث است به اين نتيجه مي رسيم كه شكاف عميقي بين قصه هاي موجود در هنرهاي امروزي با قصه هاي موجود در ادبيات كلاسيك ما وجود دارد. در پايان مي توان گفت: قصه اي بيدار سازد قصه اي خواب آورد
در خود هر داستاني را حسابي ديگر است.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14