(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 27 آبان 1387 - 18 ذي القعده 1429 -17 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19233
 

و ناگهان پرواز...
نگاهي به چند و چون آثار چند نويسنده معاصر «قسمت سوم» سقط جنين هاي ادبي
درراه
مشهورترين كتابخانه هاي ايران فرهاد فرقه
در وادي هنر و ادبيات



و ناگهان پرواز...

مرتضي طيبي
گوشي تلفن همراهم لرزشي خورد و من دل نگران از حضور ناميمون بال گردهاي آپاچي آمريكا بر فراز كربلا، سريع گوشي را برداشتم. پيام كوتاهي از ايران بود: قيصر امين پور شاعر تواناي انقلاب اسلامي به رحمت ايزدي پيوست. وسط بين الحرمين هستم. همانجا از فرط اندوه و غم روي زمين مي نشينم. پيام از دوست شاعرم كيانوش كوچكي بود كه مرا بر خاك نشاند. چشمان غم گرفته ام به سوي بارگاه امام حسين(ع) خيره به تماشاي بيرق سرخ برافراشته بر گنبد ملكوتي حرم آقا مانده اند. گلويم سنگين مي شود و دلم در موجي از بلا گرفتار، سرم مي چرخد و آهسته به سوي حرم حضرت ابالفضل العباس(ع) مي چرخد .در ميان بين الحرمين نشسته ام به تماشاي تماميت عشق كه در «ظهر عاشورا» در همين جا رقم مي خورد، تاريخ مي ايستد به تماشاي «گل هايي كه همه آفتاب گردانند». اينجا بود كه «دستور زبان عشق» را نوشتند تا انسان ها «مثل چشمه، مثل رود» مسير خود را بيابند. «به قول پرستو»، «طوفان در پرانتز» جزء «گفتگوهاي بي گفتگو»ست.
هر چند در باور خيلي ها نمي توان طوفان را در پرانتز گذاشت ولي اگر در «كوچه آفتاب» اهل زندگي باشي و اگر با «تنفس صبح» به استقبال روز برويم مي شود هر ناممكن را ممكن كرد. اين دل مي طلبد و عزمي استوار. دلم مي شكند و اشك روي پهن دشت صورتم جاري مي شود. يكي ازاهل كاروان پيشم مي آيد و كنارم مي نشيند. در سكوت و تلاطم دل اشك مسير دامن را پي مي گيرد و نگاهش مي كنم و او متوجه مي شود كه مرا بايد در خلوت خود رها كند و برود. دوست دارم بروم حرم امام حسين(ع) ولي فوج فوج شبيه شبيه حضرت عباس كه به سوي ميدان روان هستند مرا به سمت حرم علمدار كربلا مي كشاند.
من اولين بار قيصر را سال 1360 در حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي ديدم، همان سالي كه او در غم از دست دادن سهراب سپهري شكسته شده بود، سياه مشق هايم زير بغلم بودند. دنبال جايي بودم و كسي كه مرا يك طرفي كند. يا بگويد مي تواني بنويسي و يا بگويد زحمت بيهوده مي كشي، دنبال كسي بودم كه دستم را بگيرد. قبل از اين خيلي جاها سر زده بودم و بيشترشان با لبخند و نيش و كنايه مرا از نوشتن باز مي داشتند. گفته بودند جمع بچه هاي حوزه هنري آدم هاي خوب و مطمئني هستند.
و من هم آمده بودم در جلسه اي كه خيلي از بزرگان و اهل قلم در آنجا بودند. از چند نفر كه سراغ حلال مشكلم را گرفتم، همه مرا به آقاي قيصر امين پور معرفي كردند.
جواني رعنا با موهاي بلند كه چهره اش با لبخندي دوست داشتني به استقبالم آمد. او را معرفي نكردند ولي خودش را معرفي كرد. نگاهم در آبشار موهاي سرش بود كه بلند بودند و مانده بودم كه شاعر بايد موهايش بلند باشد و من بايد اينكار را بكنم!؟ در همان برخورد اول جذب كلام او شدم. دفترم را نگاهي انداخت، يكي دو مطلب را خواند. عجله اي نداشت. به آرامي ورق مي زد و مي خواند و سري تكان مي داد و گاهي موج تبسم را روي لبانش ديدم. حدود نيم ساعتي را در كنارش بودم و برايم از شعر و تعهد شاعر و اصول و مباني اهل ذوق و فن در ادبيات گفت و با مهرباني ادامه داد: مي توانم از شما خواهشي بكنم. شرمنده از بزرگي او مانده بودم كه چطور جواب بگويم و او ادامه داد خواستم يك هفته اي اين دفتر پيش من باشد و او برايم نوشت اگر براي خودت مي نويسي همين روش خوب است ولي اگر اين نوشته ها را براي مردم مي خواهي بايد بيشتر كار كني و...
ضريح حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) را در قاب چشمانم جا مي دهم و صدايم بلند مي شود. حنجره بسته ام باز مي شود و سكوت دل مي شكند. «آينه هاي ناگهان» مي شود دل بي قرار من، دلي كه در شب يخ زده حلبچه به ناگهان بر عليه «طوفان در پرانتز» طغيان كرد و سر به عصيان گذاشت و آنچه كه نبايد بگويد به قيصر شعر ايران گفت و من اما قيصر را دوست داشتم، ولي سنگرم داشت از دست مي رفت. خاكريزم داشت فرو مي ريخت و نمي توانستم قبول كنم طوفان را اسير كرده باشي. من آن شب، شبيه تو را ديدم كه در خلوتم رخنه كرده اي و جلوي رويت كتاب هايت را پرت دادم و آن بالا در ارتفاعات ريشن روي سرت داد زدم، بگذار طوفان بياييد تا مرا و اين بسيجيان مظلوم را به آسمان ببرد. و اگر تا صبح سر ناسازگاري داشتم براي اين بود كه در جنگ براي اولين بار بود كه به ما مي گفتند عقب نشيني تا خاكريزم دوم و سوم.
براي اين بود كه از صداي غرش تانك هاي عراقي كه در بلندي هايي روبرو جولان مي دادند عصباني بودم. و تو البته حالا مي داني كه چقدر دست هاي ما بسته بودند و ما چقدر خون دل خورديم. آن شب آرزو مي كردم تو طوفان را در پرانتز حبس نكرده بودي تا شايد حلبچه و اين كوه ها و ارتفاعات شاخ شميران را درهم نوردد. دستانم ضريح حرم را محكم مي گيرد و به نيت تو وغربت مردان سربلند اين ديار سرافراز، بلند يا حسين(ع) مي گويم.

 



نگاهي به چند و چون آثار چند نويسنده معاصر «قسمت سوم» سقط جنين هاي ادبي

فيروز زنوزي جلالي
نتيجه گفت ونگفت هاي پيشين را مي توان چنين خلاصه كرد كه: تخيل مي تواند جاي خالي تجربه را در داستان پر كند ولي صرف داشتن تجربه باعث خلق اثري درخور نمي شود و كساني كه جز اين مي انديشند به خطا مي روند.
پس از انقلاب و هشت سال جنگ تحميلي بسياري از نويسندگان شاخص و مطرح قبل از انقلاب كه مويي در عرصه داستان سفيد كرده بودند از كنار رخدادهاي متنوعي كه در اين دو عرصه مي توانست مايه هاي نيرومندي براي آثارشان باشد بي تفاوت گذشتند و تا مدتهاي مديد، هيچ اثري خلق نكردند و اگر هم نوشتند داستانهايي بود به سبك و سياق مالوف با درونمايه هايي ديگر. اغلب، شرح همان تك افتادگي هاي آدمهاي مهجور در انزواي محتوم. همان كليشه نخ نماي متاخر. اگر هم به شمار انگشتان يك دست از دوران جنگ نوشتند، غالبا شرح آدمهايي بلاتكليف بود كه هراسان از روزگار دود و باروت در شهرها، تو خيابانها و پارك هاي خلوت به فكر گريز به ينگه دنيا بودند تا كه روزي اين آتش ناخواسته طوري فروكش كند و...
پاسخ بيشتر اينان به اين سؤال كه: چرا وارد اين دو عرصه مهم نشدند و اثري خلق نكردند اين بود كه ما تجربه اي از اين دو وادي نداريم و بدون آگاهي و داشتن تجربه هم نمي توان كار درخوري نوشت. عده ديگري هم يا سكوت كردند و يا در پاسخ به صحراي كربلا زدند و به هر تدبير هرگز نخواستند وارد اين مقولات شوند.
گرچه در همان ايام هم نويسندگان و صاحب نظراني كه معتقد به اصل تجربه نويسي بودند در مقابل چنين پاسخ مثلا معقولي سكوت كردند و حق را به آنان دادند، اما به گمان ما اين پاسخ پاسخي درست نبود و نيست و بيشتر به شانه خالي كردن از زير بار تعهدي مي برد كه جبر زمان خواه ناخواه، به دلايلي بر آنان تحميل كرده بود.
اينكه چگونه نويسنده اي مي تواند از كنار رخدادهايي با اين همه مايه هاي داستاني بگذرد و از آبشخور پرتلاطم آن همه داد و گير براي غني تر شدن آثار خودش هم كه شده استفاده نكند بحث ديگري است. ولي اگر بپذيريم كه نويسنده بايد آينه اتفاقات زمانش باشد چه؟ آيا باز مي توان خلا رخدادهايي چنان پر تب و تاب را در اين آينه پذيرفت، بخصوص در مورد نويسندگاني كه دستمايه بيشتر داستانهاشان برگرفته از رخدادهاي سياسي اجتماعي بوده است؟
شفاف بگوييم كه پاسخي چنين براي نويسنده اي كارآمد و خوش قلم كه لوازم كارش را مي شناسد و از آداب دروغگويي باخبر است و از همه مهم تر نويسنده اي است كاملا ششدانگ كه ژانرهاي متنوع داستان نويسي را آزموده است هرگز پذيرفته نبوده و نيست. مگر اينكه بخواهيم بگوييم، به هردليل داد و گيرهايي چنين اصلا جزو دغدغه هاي اصلي اش نبوده است. و چون دغدغه اش نبوده است به راحت ترين شكل، به تعريف رايج استناد كرده و نداشتن تجربه را بهانه آورده است.
قدر مسلم نداشتن دغدغه و عدم تمايل به وارد شدن در اين عرصه ها و غيرعلاقه مندي نويسنده، حال به هر دليل معقول و غيرمعقول، از آن دست قرقگاههايي است كه جزو دنياي شخصي و خصوصي نويسنده محسوب مي شود و از اين نظر نمي توان به او خرده گرفت و چنانچه نويسنده اي دغدغه هايي چنين نداشته باشد نمي توان به او اين آداب را تحميل كرد، به اينكه تو چون نويسنده اي حتم حتم و بايد و بايد در اين يا آن مورد خاص بنويسي كه اگر ننوشتي لابد... خيرغرض ما هم در اين مقال هرگز اين نبوده و نيست كه اين حرفي بسيار نابخردانه است و نوعي ديكتاتوري ادبي. فكر واحدي را به هيچ نويسنده اي نمي توان تزريق كرد، چون هر نويسنده اي خلقيات خاص خودش را دارد. او خواه ناخواه به جبر باورهاش در مقابل رخدادهاي زمانه اش گردن مي نهد و دست به گزينش مي زند و حتم از چيزهايي مي نويسد كه برايش دروني شده است و لزوما از چيزهايي كه برايش به هر دليل جذابيتي ندارد دوري مي كند، و اين كاري معقول است كه اگر جز اين كند راه را پاك به خطا رفته است.
براي نوشتن هر اثري، ابتدا بايد درونمايه آن اثر جزو دغدغه هاي اصلي نويسنده شده باشد و كاملا در روح و جانش، نشت كرده باشد. آن قدر، آن فكر و آن دغدغه بايد با روح اش جوش واجوش خورده باشد كه دمي آسوده اش نگذاشته باشد. طوري كه حتي وقتي سر به بالين هم نهاد آن فكر در خوابهايش متجلي شود. فقط در اين صورت است كه آن جان اشباع شده از آن فكر و آن درونمايه در حالت هايي بيخود از خود مي تواند ناخودآگاه از ضمير نويسنده به عنوان يك اثر هنري تراوش كند و بس و الا اگر جز اين باشد، و نويسنده به اين حد از تكامل دروني و روحي نرسيده باشد مطمئنا اثرش كاري بي روح و كاملا مكانيكي خواهد بود كه ننوشتنش از نوشتنش بهتر است.
نويسنده براي در انداختن اثري در خور بايد با تمام رگ و پي آبستن آن موجود معهود باشد. بگوييم او به نوعي بايد كه آماده مادري باشد والا حاصل سزاريني ادبي است و يا سقط جنيني ناقص، مخلوقي كال و نارس و نازيبا، كه مثل خيلي از آثار ناقص الخلقه معاصر دامنگير جامعه ادبي شده و رودست اش خواهد ماند!
نگاه كنيد به عجيب الخلقه هاي ادبي اطرافمان به اين دست از آثاري كه بجاي تولدي طبيعي، با هزار ضرب و زور و دگنك بواقع سقط ادبي شده اند!
بورخس مي گويد: هنر آن جا تجلي مي كند كه نويسنده در حالت غيرقابل تعريف و بي خودي است نه آنجا كه او آگاهانه مي كوشد.
و اين حقيقتي است كه آن حرف و آن فكر بايد چنان با روح نويسنده درآميخته و جزو باورهايش شده باشد كه تا آن را ننويسد هرگز روي آرام نگيرد.
با اين اوصاف، اين حرف پذيرفته اي است كه نويسنده نمي نويسد چون آن مسئله برايش دروني نشده است نه كه چون چند و چون آن را تجربه نكرده است.
هزار و يك اتفاق هر روز در اطراف نويسنده رخ مي دهد ولي آيا او ملزم است همه آنها را بنويسد؟ خير، چون هر نويسنده اي، آگاه و ناآگاه، در بين اين همه اتفاق دست به گزينش مي زند و سرانجام اتفاقي را برمي گزيند كه با دغدغه هايش همخواني بيشتري دارد. او از واقعه اي مي نويسد كه بنوعي برايش دروني شده باشد. اين گزينش در بين نويسندگان مختلف نتايج مختلف دارد. چه بسا يك اتفاق ساده دست مايه اثري در خور براي نويسنده اي شود ولي براي همان نويسنده رخدادي بسيار بزرگتر عادي باشد و او را هرگز نياشوبد.
بر همين مبنا ميتوان در مورد سفارشي نويسي اظهارنظر كرد. سفارش نويسي براي نويسنده اي كه موضوع مورد سفارش دغدغه اش باشد هيچ بد نيست، بلكه بد آن است كه او بخاطر دريافت پول وارد موضوعي شود كه هيچ دغدغه اش نيست، از آن شناخت درستي ندارد و برايش دروني نشده است. كه اگر شد محصول كارش كاملا مكانيكي و كوششي و بي روح و بي تأثير است، گرچه ممكن است از نظر صورت و فرم كارش برجستگي هايي هم داشته باشد.
و اين از حتميات دنياي راستين قلم است؛ كه قلم آداب خودفريبي نمي داند و با شقاوت تمام همان چيزي را نقش مي كند كه از جان نويسنده برمي آيد.
يك نگاه به بسيار از آثار سه دهه اخير مبين اين حقيقت است.
چه بسيار نويسندگاني كه كوششي نوشتند و محصول كارشان فقط موجوداتي كال و عنين بود كه بواقع سقط جنين ادبي شدند. بسياري از متوليان ادبي خوش خيال كه تعريف درستي از ادبيات نداشتند باعث و باني اين موجودات كژ و كول بودند. كساني كه فكر مي كردند مي شود به هر نويسنده اي با هر باوري سفارش داد و شاهد آثاري در خور بود. نتيجه آن پندار اشتباه موجودات ناقص الخلقه اي است كه امروزه درگوشه و كنار كتابخانه ها جاخوش كرده اند. آثاري كه بواقع به ضرب و زور سزارين ادبي شدند يا هفت ماهه و كال بدنيا آمدند!
اين است كه اگر با يك حساب سرانگشتي بخواهيم از كل آثاري كه با اين مديريت دم دستي پا به عرصه وجود نهاده اند آمار بگيريم و آنان را بي تعارف و به جد مورد نقد و بررسي قرار دهيم با چشم اندازي بسيار اشگ انگيز روبرو مي شويم. مي بينيم محض رضاي خدا، جز يك دو مورد استثنا، ما غالباً با آثاري كم خون و بي مايه طرف هستيم. آثاري كج و كول و بي تناسب كه به ضرب و زور دو عصا هم تا آخر عمر نمي توانند روي پاهاشان بند شوند.
آيا مسئول تولد اين ناقص الخلقه هاي كوژ ادبي كساني نيستند كه شناخت درستي از بديهيات پيش گفته نداشتند؟

 



درراه

سيد محمد سادات اخوي
تصوير گل و ماهي، در آينه خوابيده...
... انگار كسي درخواب، لبخند تو را ديده
از بوي بهار و گل... از باغ، چه مي داند...
... هركس كه خيالت را درخواب، نبوييده؟!
اي روح مسيحايي! درراه تو انبوهند...
.... لبهاي پر از فرياد، دستان چروكيده
درسايه ابرويم، ابري است كه با يادت...
... بغض شب و روزم را باريد و باريده
با اين همه مي خواهم از تو بسرايم باز
با يك دل فرسوده، با مصرع پوسيده
تصوير ترك خورده، در آينه زخمي...
بي زخم كجا شعري از حنجره روييده؟!...

 



مشهورترين كتابخانه هاي ايران فرهاد فرقه

از ديگر كتابخانه هاي بلاد ايران بايد از كتابخانه عضدالدوله ديلمي در شيراز ياد كرد. در اين كتابخانه كتابها بر اساس موضوع و نام مولف طبقه بندي شده بود، بطوري كه آثار مربوط به هر حوزه از علوم و فنون و ادبيات به همراه فهرست آنها در اتاقي مخصوص نگهداري مي شد. از ديگر كتابخانه هاي آن سامان، كتابخانه مجدالدوله و معزالدوله ديلمي را مي توان ذكر كرد. از نقاش كتابخانه عضدالدوله ديلمي همين بس كه علامه بشاري درباره آن گفته است: «من در تمام ممالك اسلامي نظير آن را نديده و گويي آن را نمونه يك فردوس برين ساخته اند.» همچنين مقدسي درباره آن افزوده است: «از هر كتابي كه تا آن روزگار تأليف شده بود، نسخه اي در اين كتابخانه يافت مي شود.»

 



در وادي هنر و ادبيات

& بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس هم زمان با برگزاري دوازدهمين دوره انتخاب كتاب سال دفاع مقدس، كتاب دوازدهم اين جشنواره را منتشر
مي كند. به گزارش ايسنا، اين اثر مجموعه اي از مقالات علمي به قلم داوران دوازدهمين دوره ي انتخاب كتاب سال دفاع مقدس با نگاهي تحليل به وضعيت آثار و گونه هاي مختلف ادبي، پژوهشي و هنري دفاع مقدس است. اين اثر به همت سيدمحمد ميركاظمي - دبير اجرايي جشنواره - گردآوري شده و با مقدمه اي از محمدرضا سنگري - دبير عملي
جشنواره - همراه است.

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14