(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 26 آبان 1387 - 17 ذي القعده 1429 -16 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19232
 

سنگر انفرادي
«دا»؛ به روايت دختر خرمشهر كتابي كه طي دو هفته به چاپ سوم رسيد
سه روايت چگونه صدام از اسارت گريخت؟
جنگ ايران و عراق



سنگر انفرادي

سميرا خطيب زاده
عهد
مي گويم «باباجون چته؟ يه قلپ آب داديم بهت. زهرمار كه نداديم اين جوري شاكي شدي.» نشسته بود يك گوشه و گريه مي كرد.
مي گويد، با هق هق گريه از رفيق هايش كه از تشنگي شهيد شدند. از اين كه عهد كرده بود تا آخر عمر آب خنك نخورد!
90
نود سالش بود، امام جمعه دزفول.
هرچه گفتيم قبول نكرد. نمي خواست پيامش را ضبط كند. مي گفت: «بايد خودم اون جا باشم، اگه حرفي بود از نزديك بهشون مي گم.»
مي گفتيم: حاج آقا، سن و سال شما، وضعيت شما اذيت مي شيد.
قبول نمي كرد و مي گفت: «خاك پاي بسيجي توتياست. بايد باشي و اداي دين كني! اگه بتوني.»
آدم هاي كوكي
يادش بخير!
مصطفي چمران مي گفت:« در دنيا آدم هايي هستند كه به ظاهر زنده اند. نفس مي كشند، راه مي روند، حرف مي زنند، زندگي مي كنند. اما درحقيقت اسير دنيايند. براي آن كه نميرند، آن قدر خود را كوچك مي كنند كه گويا مرده اند. اماانسان هاي آزاده، تا آن جا كه زنده هستند به راستي زندگي مي كنند و با اختيار خودنفس مي كشند. محكوم اراده ديگري نيستند. ديگران تسليم او هستند.»
دستور
خواب را از چشم شيطان ربود.
وقتي كه فهميد امام دستور داده، دست به كار شد. امام گفته بود اين كاروان نبايد سالم به مقصد برسد. نادر مهدوي زود دست به كار شد. با همان قايق هاي كوچك رفتند براي كشتي مين كاشتند. هيچ كدام از رادارهاي كشتي به آن بزرگي نتوانسته بودند نه قايق را ببينند، نه مين ها را، فقط اخبار نوشتند كه ناو بزرگ آمريكا منفجر شد. الكي كه نبود. امام دستور داده بود!
كار درست
يك شب خواب ديده بود كه امام به او مي گويد: «شما كارتان درست مي شود، نگران نباشيد.» 21 فروردين 1378 بود، كارش درست شد.
فرداي روزي كه به خاك سپرده بودنش، مي روند سرخاك، «آقا» هم آنجا بود، زودتر از بقيه آمده بود. مي گفت: «دلم براي صيادم تنگ شده!»
شيخ شريف
دور جنازه مطهرش جمع شده بودند و پايكوبي مي كردند. اين بار مي خواندند: «قتلنا الخميني...» دست بردار نبودند، بعد از جسارت هاي زياد به جسد شيخ و لگدزدن به آن، عمامه اش را به گردنش بستند و در خيابان كشيدند و آن را از بالاي يك ساختمان دوطبقه آويزان كردند، بعد آن را به پايين پرتاب كردند!... رهبرانقلاب درباره اين شهيد مظلوم فرمودند: «اگر شيخ شريف شهيد نمي شد، خرمشهر ازدست نمي رفت، چون او خيلي شجاع و انقلابي بود.»
نيمه پر ليوان
آب جيره بندي شده بود آن هم از تانكري كه صبح تا شب زير تيغ آفتاب مانده بود. مگر مي شد خورد! به من آب نرسيد، ليوان رابه من داد و گفت: من زياد تشنه نيستم. نصفش رو خوردم. بقيه اش را تو بخور. گرفتم و خوردم. فردا فهميدم كه جيره بندي هركس نصف ليوان آب بوده است.

 



«دا»؛ به روايت دختر خرمشهر كتابي كه طي دو هفته به چاپ سوم رسيد

سيده زهرا حسيني
در دو حالت نمي داني چه بگويي و از كجا شروع كني. يكي هنگامي كه حرفي براي گفتن نداري و ديگري وقتي كه خيلي حرف براي گفتن داري و حالا آن حالت دوم صادق است.
هنوز چند فصل پاياني كتاب رانخوانده ام و مانند كسي كه دچار موج انفجار شده باشد گيج مي زنم. فعلا به مقدمه اي اجمالي در مورد كتاب بسنده مي كنم و پس از آن نظر اهالي فرهنگ و هنر را در مورد آن با هم مرور مي كنيم.
«دا» در زبان كردي به معناي مادر است و اينك نام كتابي است با بيش از 800 صفحه كه بي اغراق آن را مي توان جزء متون كلاسيك دفاع مقدس دانست.
كتاب «دا» خاطرات خانم «سيده زهرا حسيني» از پيش از آغاز جنگ تا زمان حاضر است. البته قسمت اعظم متن به دوران جنگ اختصاص يافته است.
«سيده اعظم حسيني» (نويسنده دفتر ادبيات سوره مهر كه با راوي نسبتي نيز ندارد) طي شش سال پاي صحبت هاي ايشان نشسته و حاصل آن «دا» شده است، كتابي كه طي دو هفته پس از رونمايي به چاپ سوم و تيراژ 28 هزار تايي رسيد.
«دا» زواياي پنهان جنگ را از زبان دختري 17 ساله در برابر چشمان بهت زده مخاطب قرار مي دهد. واقعيات كتاب آنقدر تكان دهنده و تاثيرگذار است كه هر خواننده اي را با هر گرايش فكري و از هر نحله اي مجبور به تعظيم در برابر اين همه حماسه و ايثار مي كند.
«دا» در ابتداي راه است و هرگونه داوري در مورد تاثيرات آن بر جامعه هنري ايران (اعم از ادبيات، سينما و...) هنوز زود به نظر مي رسد. اما جامعه سينمايي كشور در اين مدت اندك بيشترين واكنش را در برابر كتاب داشته و جالب آنكه سهم زنان در اين ماجرا چشمگيرتر است.
سه روز باران
كمتر پيش مي آيد كه من كتابي با اين حجم (750 صفحه) را يك نفس بخوانم. نمي دانم كنجكاوي من از دانستن نادانسته هاي جنگ بود، يا جذابيت ذاتي كتاب كه موجب شد، كتاب را در سه روز بخوانم و هنگام خواندن بخش هاي از كتاب با زهرا خانوم هم هويت شوم، به ويژه با صحنه هاي شهادت «علي» برادر «زهرا» كه مملو از احساسات انساني بود و صورت من هنگام مطالعه اين بخش هاخيس.
آرمانگرايي بخشي از يك نسل (دهه 50-60) در اين كتاب به خوبي بيان شده و ارتباط عميقي با خواننده برقرار مي كند.
پيشنهاد مي كنم اين كتاب مورد مطالعه نسل جوان ما كه اغلب فاصلا بعيدي با آرامگرايي دارند، قرار گيرد، تا شايد پلي باشد براي ارتباط بيشتر و بهتر با نسل پيشين خود.
با احترام تهمينه ميلاني (كارگردان سينما)
مام وطن
«دا» بانو : سيده زهرا حسيني
به گفته بزرگي «رنج روح آدمي را بزرگ مي كند.»
ولي رنج شما فراتر از توان آدمي ست، موهبتي كه شامل هر كس نمي شود.
به شما حسادت كردم، چرا كه امروز جهان شما فراتر و بزرگ تر از آن است كه ما در زندگي هر روزه دوره مي كنيم.
تهنيت و هشدار را از «دا» شنيدم.
چقدر تا كي و كجا بايد از خود خود دور بمانيم؟
تا چه اندازه به منيت ها نزديك و نزديك تر شديم؟
چرا آرمان هايمان را رنگ خاكستري زديم؟
چرا ايده و اهدافمان را در صندوقچه ها پنهان كرديم؟
تاكنون ظواهر زندگي قادر باشد ما را آسيب پذيرتر و گمگشته تر كند.
تا جايي ناتوان شويم كه مجبور و متوسل به شعار، پنهان كار، كج راهه و... شويم.
اميدوارم كتاب «دا» مادري دوباره باشد براي خوانندگانش تا مام وطن خون و جاني دوباره گيرد.
رويا تيموريان (بازيگر سينما و تلويزيون)
ناگفته ها
كتاب «دا» يك بخش گفته نشده از تاريخ جنگي بود كه هنوز كه هنوز است در حال پس دادن پيامدهاي آن هستيم.
به نظر من ويژگي اصلي اين كتاب در قصه گويي آن نيست. به نظر من در اين كتاب نه مادر بچه گناه دارد و نه هيچ كدام از همه آدم هايي كه در طول تاريخ قرباني جنگ بوده اند.
من فكر مي كنم آن چيزي كه اكنون دغدغه خيلي از ما است يعني صلح؛ شناخت نكبت جنگ است. وقتي مفهوم صلح را با همه ابعاد آن بشناسيم، مفهوم سلحشوري، پايداري و مقاومت نيز مشخص مي شود.
وقتي در مقدمه كتاب آمده گاهي ماه ها كار نوشتن خاطره نويسي در شرايطي كه خانم حسيني نمي توانست روايت آن روزگار را ادامه دهد، قطع مي شد به خوبي مي فهميدم و از خودم خجالت مي كشيدم كه من حتي نمي توانستم آن را بخوانم.
من دست هر دو خانم حسيني را بابت آنچه كه خانم حسيني تجربه كردند مي فشارم و فكر مي كنم هرچه ما بخواهيم الان راجع به اين امر صحبت كنيم يا قدرداني كنيم كم است.
من فكر مي كنم اگر در مقابل خانم حسيني قرار بگيرم حتماً زبانم بند مي آمد هيچي نمي توانم بگويم.
رخشان بني اعتماد
(كارگردان سينما)
خجالت مي كشم
اين كتاب را تماماً خوانده ام و پاي اوراقش اشك ريخته ام. پس از دفاع مقدس كساني سعي كردند غبار از تلخي هاي جنگ بردارند. كساني موفق شدند و كساني موفق نشدند. در ميان كساني كه موفق شدند اين مجموعه حاضر نعمتي است كه به ما تحويل داده شده و نعمت گران بهايي است. به كرات در جلسات مختلف صفحاتي از اين كتاب را خوانده ام.
بعد از خواندن اين كتاب خجالت مي كشم كه بگويم ما هم در جنگ و جبهه بوديم. مدتي است كه مشغول نوشتن تقريظي براين كتاب هستم و در آن اشاره به اين آيه شريفه كرده ام كه «جاهدوا في الله حق جهاده هو اجتباكم» بار اين آيه بار سنگيني است و مفهوم گيري از اين آيه چندان ساده نيست.
با خواندن اين خاطرات انسان مي تواند شهادت بدهد كه خداي ما، ما ديديم افرادي كه مجاهده كردند در راه تو و هرچه را كه داشتند در طبق اخلاص قرار دادند. ما ديديم افرادي را كه به خاطر محبت به خدا و عزت اسلام، از دنيا گذشتند و رفتند. به كرات قسمت خاطرات زهراحسيني با پدرشان را خوانده ام.
وقتي آدم اين خاطرات را مرور مي كند به عمق ايماني دست مي يابد كه به سختي مي تواند بگويد مؤمن هستم. با اين خاطرات انسان ايمانش را در محك قرار مي دهد. در آيه اي كه ذكر شد خداوند مي فرمايد حق جهاد را به جا بياوريد. مي توانيم بگوييم كه شهيدان اين كار را كردند، ولي حيف داده هايي كه براي اين فرهنگ در جامعه توليد شده اندك است. سعي مي كنم از درياي بي كراني كه در اين خاطرات است استفاده كنم.
حجت الاسلام خاموشي
(رئيس سازمان تبليغات)
بهتر از 700 فيلمنامه
اگر اين كتاب را نخوانده بودم بخش مهمي از جنگ را حس نمي كردم. قبل از خواندن اين كتاب نمي توانستم تصور كنم كه مردم خرمشهر چه روزهاي عجيبي را تجربه كرده اند. كتاب مثل فيلم بود. در آن روزها كه 700 فيلمنامه جشنواره اي را داوري مي كردم، دلم مي خواست آن فيلمنامه ها را بسوزانم و بيشتر فرصت داشته باشم اين كتاب را بخوانم.
مينو فرشچي
(فيلمنامه نويس و بازيگر)
كاش نخوانده بودم!
سرم درد مي كنه، زبان سنگين شده و طعم تلخي رو ته گلوم حس مي كنم، گلوم خشك شده و نمي تونم آب دهنم رو قورت بدم، احساس مي كنم چيزي ته كاسه چشمم رو گرفته و فشار مي ده، ته كاسه چشمم نبض يكي از مويرگ ها به شدت مي زنه، درد عجيبي توي گردنم مي كشه و تا توي ستون مهره هام ادامه پيدا مي كنه، كمي كه مي گذره اين درد تمام كمرم رو مي گيره و به پاهام كشيده مي شه، سرم سنگين شده و احساس مي كنم نمي تونم نگه ش دارم.
حالم اصلاً خوب نيست، سعي مي كنم بهش فكر نكنم، سعي مي كنم حرف بزنم و شوخي كنم اما نمي شه، همه چيز توي كله ام مي چرخه و تكرار مي شه، صحنه ها جلوي چشام رژه مي رن و از يكي به يكي ديگه پرتاب مي شه، مدام توي ذهنم تكرار مي شه: 17 سالگي.
صداي كيبورد كامپيوتر بيشتر عصبيم مي كنه، بلند مي شم و مي رم توي اتاق، باز هم نمي تونم سرجاي خودم بند بشم، باز هم ميام شروع مي كنم، كتاب رو باز مي كنم و چند صفحه ديگه مي خونم اما طاقت نمي يارم، كتاب رو مي بندم و مي برم روي ميز توي اتاق مي ذارم.
سعي مي كنم يه جوري خودم رو توي آشپزخونه سرگرم كنم، سيب زميني هارو پوست مي كنم و تلاش مي كنم موقع سرخ كردنشون به يك طعم جديد فكر كنم، دارم تلاش مي كنم كه بتونم ذهن خودم رو منحرف كنم، پيازها رو هم مي ريزم توي ماهيتابه و با سيب زميني ها تفت مي دم، ادويه ها رو اضافه مي كنم اما هنوز مغزم داره منفجر مي شه. وقتي شروع به خوردن مي كنم تقريباً متوجه نمي شم كه بشقاب غذا چطور تموم مي شه، فقط آخر كار مي فهمم كه خيلي تلخ بود، هنوز زبونم سنگين مونده، به ته حلقم فشار مياره.
توي تخت دراز مي كشم و تلاش مي كنم بخوابم اما هنوز كلمات توي سرم مي چرخن، جمله ها از جلوي چشمهام رژه مي رن و انگار از اعماق وجود من به بيرون پرتاب مي شن، جرأت اينكه برگردم و به كتاب روي ميز نگاه كنم رو ندارم، انگار كتاب نيرويي داره كه من رو له مي كنه.
از روزي كه اين كتاب رو به خونه آوردم حجم عظيمي از اتاق رو به خودش اختصاص داد، بين اون همه كتاب و كاغذ كه روي ميز هستن عجيب خودش رو نشون مي داد، يكي دوبار از روي ميز برش داشتم و گذاشتم كف اتاق، اما انگار نمي توانست اون طوري كف اتاق بمونه، خيلي زود برگشت روي ميز، هيچ كاغذي رو روي اون قرار ندادم و زير هيچ كتاب ديگه اي هم نرفت، همينطور جلو چشمم موند تا بالاخره شروع كردم به خوندن، كاش نخونده بودم، كاش نخونده بودم.
تمام مدت خوندنش نفسم توي سينه حبس مي شد، نه صدايي مي شنيدم و نه حرفي مي زدم، خواهرم گاهي با من صحبت مي كرد و وقتي مي ديد توجهي ندارم مي گفت: اين مگه درس !!!!!!
كتاب رو دوستم به من داده و مرتباً پيگير بود كه من خوندم كتاب رو يا نه، شايد توجه اون باعث شد كه كتاب رو بخونم؟ شايد حوصله نداشتم كه بگم نخوندم، شايد روم نمي شد نخونم؟
مي دونم كه اينطور نبود، اين كتاب به من فشار مي آورد، به اتاق فشار مي آورد، كاغذها رو كنار مي زد، چيزي رو به همه اتاق من اضافه كرده بود و من اين رو حس مي كردم، سالهاست كه دست به هيچ داستاني نزدم، مدتهاست كه ديگه نه رمان مي خونم، نه زندگينامه، نه شرح خاطرات، وقتي درچهارده سالگي ايلياد بخوني و در 15 سالگي كمدي الهي ذائقه تو دركتاب خوندن جور ديگه اي مي شه، اما اين كتاب «دا»
«دا» من رو تسخير كرد، «دا» من رو مغلوب كرد، «دا» من رو زنده كرد، له شدم توي هر جمله اش، حقير شدم و احساس كردم هيچي نيستم، زندگي رو ديدم، رنج كشيدم، و از خودم خجالت كشيدم و از خدا، زندگي خاليم رو ديدم و فهميدم چقدر اين زندگي من تهي است، هر صفحه آرزوي مرگ كردم، هر صفحه آرزو كردم ديگه نخونم،هرصفحه به ياد آوردم گذشته خودم رو، به ياد آوردم حرفهام رو، به ياد آوردم قضاوت هام رو، و آب شدم، از شرم، از خجالت...
همه چيزرو مي بينم، توان ندارم، من توانم بريد، اما چه خوب كه خواندم، چه خوب كه خواندم.
دكترفخرالدين مصباح اردكاني
«دا» حديث راه پرخون مي كند
مي توانم ببخشم ولي نبايد فراموش كنم. (نلسون ماندلا)
روز اول جنگ، كتاب هايم زير بغل به در مدرسه رفتم. مثل هر بچه درسخوان شرطي ديگر، سال تحصيلي آغاز شده بود و صداهاي عجيب و غريب انفجار از آن سوي و اين سوي رودخانه مرزي شنيده مي شد. در مدرسه باز بود و چند تا از همكلاسيها در حياط نشسته بودند. همه اميد داشتيم كه صداي اين ترق و تروقها مثل حوادث چند روز درگيري ها و بمب گذاري هاي بعد از انقلاب بيشتر طول نكشد. ده روز بعد كتابي در دستانم نبود، تفنگي هم در دستم نبود.
دوازده نفر بوديم كه تنها دو نفر جلو گروهمان تفنگ برنوي قديمي داشتند و بقيه با نارنجك و اسلحه سرد به دنبالشان در محوطه بيروني خرمشهر و بصورت خزيده و رديف پشت سر هم حركت مي كرديم، تااگر آن دو برنو به دست زخمي يا شهيد شدند بقيه تفنگهاي قديمي عهد جنگ جهاني اول اشان را برداشته و بجنگيم.
و بعد هنگامه اي از خون و صداي صفير گلوله هاي توپي كه زوزه كشان رد مي شدند و تنها چند متر جلوتر آدمها را به شكل جسد چرخ گوشت شده تحويلت مي دادند. و تكرار هر روزه و نه هر ساعت و نه هر چند دقيقه اين ماجرا براي همه و همه آن ماندگان در دو شهر آبادان و خرمشهر.
بعدها در تجربه عملي دانستم كه نود درصد كشته هاي يك جنگ نه بر اثر تير تفنگ بلكه بر اثر اصابت تركش توپها اتفاق مي افتد. توپ هايي كه شخص مقتول هرگز آنان را نمي بيند. هميشه فكر مي كردم كه اين درامپ درامپ هايي كه صدايشان مي آيد و بعد زوزه شان و بعد انفجارشان كجاييند؟ چطور مي توان اين هيولاها را ديد و از كشتارشان جلوگيري كرد.... و حتماً بدين دليل بود كه ديده بان شدم.
ولي دا
«داخاطرات بي نظيري است كه شما را به عمق تك تك سلولهاي آن روزهاي» تراژيك و حماسه بي تكرار مي برد. داستان سربلندي انسان هايي است كه ناخواسته وسط معركه اي افتادند كه هرگز مقصر بوجود آمدنش نبودند. ولي تمام مسئوليت هايش را با احساس يك انسان مسئول پذيرفتند. و همين قبول مسئوليت است كه تراژدي را به حماسه تبديل مي كند.
دا، داستان نانوشته همه مردم ماست، كه هرگز جرات گفتنش را نداشتيم. سعي در فراموشش داشتيم و حتي شايد نگاشته نشده سعي در پاك كردن اين سطور از تاريخ مان راداشتيم. پاكي، پاكي؟ چه كلمه خودفريبانه اي. پاك كردن اين تراژدي ها از حافظه يك ملت يعني آرامش رواني؟ و يا نه بدين بهانه به خود مشغول بودن و خويشتن واقعي خويش را فراموش كردن.
دا شما را به اين پاكي دروغين دعوت نمي كند. دا شما را دعوت مي كند كه در عمق ظلمت رها شويد. ديگر تاريكتر از اين نمي شود. حتماً در لحظه لحظه مطالعه كتاب، اين كلمات را با خود واگويه خواهيد كرد. ديگر تاريكتر و خوفناكتر از اين موقعيت را نمي توانم تصور كنم ولي باز چند جمله جلوتر... تمامي تصوراتتان در هم مي شكند. خرد مي شويد. نابود مي شويد،
مي خواهيد كتاب را بسته و ديگر ادامه ندهيد. ولي نمي توانيد، نيروي مرموزي به شما مي گويد كه برويد، ادامه بدهيد. و بعد متوجه مي شويم كه در تمامي حرف حرف اين داستان ما آب حيات را سر مي كشيده و خود نمي دانسته ايم. تاريكي نبوده و ما متوجه اش نبوده ايم. نوري سر تا پايمان را گرفته و هدايتمان مي كرده ولي كوري خود خواسته امان ما را به ناديدن اين زيبايي ها وامي داشته.
از دا ياد مي گيريم كه بر خلاف ذهن به غلط تربيت شده انسان تلويزيون زده امروز، موقعيت مهم نيست، جنگ، زلزله، و يا هر وضعيت به ظاهر نابسامان ديگر. بلكه آنچه كه مهم است آن است كه اي انسان تو در اين موقعيت انسانتر باقي مي ماني و يا به مانند هميشه، تكه اي از آن مخمل ماورايي كه تو را از فرشته ها متفاوت كرده را به حراج نفست مي گذاري.
دا داستان كينه به دشمن نيست، دا داستان جنگ با دشمن هم نيست. دا داستان ديگري است، ديگر.
و از دا چه چيزها غير از مقابله با جنگ و دشمن درون و برون كه ياد نمي گيريم، قدرت اراده و تحمل مبتني بر ايمان، طلبكار براي خود نبودن ولي طلبكار بسي ارزشها بودن و نه از ديگران بلكه اول از خود، و ... در آخر هر كه باشي شرمنده خواهي شد. از اين همه ديگران بودن و در رنج ديگران شريك شدن در دا و از خود براي اين همه من بودن و من بودن.
دا، راه ما را ساده و در عين حال سخت تر كرده است. ساده از آن رو كه چهار ميليون جبهه رفته ديگر نيازي به گفتن دليلي براي چرايي عمل شان نخواهند داشت. تنها كافي است پرسشگر را به اين كتاب رجوع دهند. خود بي ترديد در معركه شريك خواهد شد و كمك كار.
و اما سخت، بي ترديد گفتن از آن ماجراي بي همتاي معاصر پس از دا سخت تر و سخت تر خواهد شد. كه دا ميزان جديدي است بر تمام آن خاطرات تاكنون گفته شده.
در آخر با خوانندگاني كه دا را نخوانده اند صميمانه مي گويم و مي خواهم كه لحظه اي فرصت را از دست نداده و خود را به دا برسانند. حتماً اگر دلي به راه داشته باشيد بي كوچكترين غلو بعد از دا فرد ديگري خواهيد بود. شك داريد؟ اگر شك داريد حتماً با من لج كرده و كتاب را بخوانيد. مطمئن هستم كه در اين راه شرط را مي بازيد ولي به زيبايي زندگي را خواهيد برد. انشاالله.
حبيب احمد زاده
(نويسنده دفاع مقدس)

 



سه روايت چگونه صدام از اسارت گريخت؟

در روزهاي آغازين سال 1361 رزمندگان گردان حبيب لشگر27 چنان پيشروي مي كردند كه باورش براي فرماندهان عمليات فتح المبين نيز سخت مي نمود.
آنان در منطقه عمومي شوش و دزفول 58 كيلومتر پيشروي كردند و اين در حالي بود كه در اين مسير تنها 5شهيد دادند و در نهايت با تصرف ارتفاعات «برقازه» مقر تاكتيكي سپاه چهارم عراق را نيز به تصرف خود درآوردند.
جداي از پيروزي چشمگير رزمندگان گردان حبيب، بعدها اهميت اين مقطع از جنگ بيشتر روشن شد. طبق اعترافات فرماندهان نظامي و مقامات سياسي رژيم بعث در آن روز (8فروردين 1361-مرحله چهارم عمليات فتح المبين) چيزي نمانده بود، صدام به اسارت بچه هاي گردان حبيب درآيد!
وقتي رزمندگان «برقازه» را تصرف كردند با جسد دو سرباز عراقي كه تيرباران شده بودند، مواجه شدند.
اسراي عراقي گفتند وقتي صدام در خطر اسارت قرار گرفت و اخبار شكست هاي پي در پي را مي شنيد با عصبانيت دستور اعدام اين دو سرباز شيعه را صادر كرد چرا كه معتقد بود آنها با ايراني ها همدستي كرده اند!
آنچه در ادامه مي خوانيد سه روايت از آن ماجرا از زبان نزديكان صدام است.
روايت اول؛ من را بكشيد!
ژنرال «حسين كامل مجيد»، وزير صنعت و صنايع نظامي رژيم بعث و داماد معدوم صدام پس از فرار به اردن در زمستان سال 1374، طي مصاحبه اي مفصل با نشريه «السفير» چاپ بيروت گفته است:
... در عمليات «شوش- دزفول» ]فتح المبين[، هنگامي كه نيروهاي ايران در منطقه سپاه چهارم عراق پيشروي كردند، واحدهاي پشتيباني اين سپاه رزمي نيز از بين رفت و چيزي نمانده بود كه صدام و همراهان او، كه من هم جزء آنها بودم، به اسارت نيروهاي ايراني درآيند.
در آن لحظات، رنگ از چهره صدام پريده و بسيار نگران بود. صدام به ما نگاه كرد و گفت: از شما مي خواهم در صورتي كه اسير شديم، من و خودتان را بكشيد...
¤ روايت دوم؛ لعنت بر آنها!
سرلشكر ستاد «عبدحميد محمودالخطاب»، رئيس دفتر رياست جمهوري عراق و از همراهان دايمي صدام طي دوران جنگ با ايران، درخصوص چند و چون اين ماجرا مي گويد: در عملياتي كه ايراني ها نام فتح المبين را روي آن گذاشته بودند، نيروهاي ايراني به منطقه استقرار سپاه چهارم و مواضع ستادي اين سپاه رسيدند. آقاي رئيس جمهور ]صدام[ هم در همين منطقه بود. سپهبد خلبان «عدنان خيرالله طلفاح» -وزير دفاع- هم بود. فهميديم كه نيروهاي ايراني، ما را دور زده اند. احساس همه ما اين بود كه به زودي به اسارت نيروهاي ايراني درخواهيم آمد. آقاي رئيس جمهور، مضطرب از عدنان خيرالله پرسيد:
-عدنان، بگو چه بايد بكنيم؟
عدنان خيرالله جواب داد:
-سرورم، جاي ديگري براي فرار و پنهان شدن پيدا مي كنم.
دوباره آقاي رئيس جمهور پرسيد:
-سلاح و مهماتي هم به همراه داريد؟
من جواب دادم: فقط يك قبضه تفنگ داريم.
ايشان با خشم و غضب گفت:
-اگر ايراني ها مرا پيدا كنند، مي دانيد چه مي شود؟
افراد همراه همگي سعي مي كردند آقاي رئيس جمهور را آرام كنند. او در حالي كه به تانك هاي ماكه در آتش مي سوخت، نگاه مي كرد، دايم زيرلب مي گفت:
-لعنت بر آنها! ما را در ورطه جنگ گرفتار كردند.
او اسم كسي را نمي آورد. فقط به لعنت كردن اكتفا مي كرد؛ اما من مي دانستم كه منظورش آمريكا و رهبران عربستان و كويت هستند.
آن روز ما براي چند ساعتي در محاصره بوديم؛ اما ناگهان يك دستگاه خودرو را كه حامل افراد مجروح بود، پيدا كرديم. افراد زخمي را بيرون كشيده، خودمان سوار شديم. رئيس جمهور وقتي سرجايش نشست، گفت:
-زخمي ها مداوا خواهند شد؛ اما اگر ما اسير ايراني ها بشويم، چه بايد بكنيم؟
¤ روايت سوم؛ توصيه صادقانه!
آخرين روايت در مورد اين واقعه، از آن خالد حسين نقيب، افسر ستاد سابق وزارت دفاع رژيم بعث است. وي كه در جريان نبرد فتح، فرماندهي يكي از واحدهاي زرهي را در حوزه استحفاظي سپاه چهارم برعهده داشته، در كتاب خود مي نويسد:
... هنگامي كه صدام به اتفاق همراهان خود و فرمانده سپاه 4عراق ]سرلشكر ستاد هشام صباح فخري[ در منطقه ]برقازه[ نزديك به جاده عمومي فكه مشغول قدم زدن بود، فرمانده سپاه 4 به وي اطمينان داد كه نيروهاي ما هنوز در حال مبارزه هستند و خطري آنها را تهديد نمي كند. در آن لحظه، يك گردان توپخانه از جاده موصوف در حال عقب نشيني بود. صدام، فرمانده اين گردان را احضار كرد و گفت:
-چرا شما عقب نشيني مي كنيد؟ چه كسي به شما دستور عقب نشيني داده است؟!
او پاسخ داد:
-تمامي نيروهاي مستقر در جبهه، در حال عقب نشيني هستند. قربان، نيروهاي ايراني با موضع شما چند كيلومتر بيشتر فاصله ندارند. توصيه مي كنم شما هم عقب نشيني كنيد. در غير اين صورت، به اسارت در خواهيد آمد!
صدام و همراهانش بلافاصله از آن منطقه گريختند. به اين ترتيب، اين افسر، صدام را از خطر به اسارت درآمدن نجات داد؛ اما بعدها صدام اين واقعه را به گونه اي ديگر با ملت در ميان گذاشت!

 



جنگ ايران و عراق

خط جداگانه توليد سلاح شيميايي توسط شركت آلماني «كارل كولمب» براي عراقي ها در طول جنگ عليه ايران ساخته شد.
اولين كارخانه در سال 1983 و آخرين آن 1986 ساخته شد. از گاز خردل و اسيد پروسيك تا گازهاي اعصاب سارين و تابون در اين كارخانه ها توليد مي شد. مجله آلماني «اشپيگل» در اين مورد نوشت: «هيچ كشوري به اندازه آلمان چنين كمك تحقيقاتي و توليدي به عراق در تهيه يك نوع سلاح كشنده و تعيين كننده نكرده است.»
به عقيده «تيمرمن» محقق آمريكايي آنها بزرگ ترين كارخانه هاي توليد سلاح هاي مرگبار شيميايي در جهان بودند.

9.000.000 مين ضد نفر به ارزش 25 ميليون دلار در يك معامله مافيايي توسط ايتاليا دراختيار صدام قرار گرفت. اين مين ها ساخت شركت «والسا» بودند كه 50 درصد آن متعلق به شركت فيات است.
فيات بزرگ ترين گروه خودروسازي ايتاليا و آن زمان تحت مديريت «جياني آنيلي» بود. وي در ايتاليا به پادشاه بي تاج و تخت معروف شده است. پسر او «ادواردو» تحت تاثير انقلاب اسلامي به تشيع گرويد و حتي با امام(ره) نيز ملاقاتي داشت.
چندي بعد پسر آنيلي در حادثه اي مشكوك جان باخت. خانواده آنيلي و دولت ايتاليا اجازه هيچ تحقيقي ندادند و ثروت آنيلي ها به داماد صهيونيست خانواده رسيد.

21 روز، مدتي است كه ارتش صدام مي توانست بدون كمك ناتو جنگ عليه ايران را ادامه دهد.
سازمان هاي اطلاعاتي فرانسه در گزارشي محرمانه با ذكر اين نكته افزودند تحويل روزانه سلاح به صدام نبايد قطع شود. يك پايگاه ناتو در مركز فرانسه به مركز بارگيري تسليحات مورد نياز عراق تبديل شده بود. آنتونوف هاي نيروي هوايي عراق به صورت روزانه در اين مركز موشك هاي فرانسوي، بمب هاي خوشه اي، فيوزها و تجهيزات راداري را به مقصد عراق بارگيري مي كردند.

150 نفر از نيروهاي سپاه اروميه، فروردين 1359 به فرماندهي «حميد باكري» عازم سنندج شدند.
آيت الله خامنه اي در خطبه هاي نماز جمعه مورخ 1359.1.13 فرموده بود: سپاه بايد سنندج را آزاد كند.
فرودگاه و پادگان سنندج در محاصره بود و هيچ راه برگشتي وجود نداشت. تنها راه باقي مانده مقاومت و شكستن حلقه محاصره بود. در آن شرايط سخت حميد نيروهايش را جمع كرد و به تشريح وضعيت منطقه پرداخت. در پايان هم تاكيد كرد: «هيچ كس حق بدرفتاري با اسيران را ندارد.»
اين در حالي بود كه ضد انقلاب از هيچ جنايتي دريغ نداشت.

13 اسم در دفترچه اش نوشته بود. همه آنها از دوستان نزديك «حاج ابراهيم همت» بودند كه به شهادت رسيده بودند.
منطقه شهادت و زمان آن را هم مقابل هر اسم نوشته بود. مقابل شماره 14 يك خط تيره گذاشته بود. يكي از بچه ها پرسيد: «اين جاي كيه كه خالي مونده؟»
حاج همت گفت:«اين يكي رو ديگه بايد تو دعا كني!»
روزهاي آخر سال 1362 ابراهيم به آرزويش رسيد و ليست 14 نفره مسافران بهشت تكميل شد.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14