(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 25 آبان 1387 - 16 ذي القعده 1429 -15 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19231
 

در وسعت تور براي ماهيگيرها؛ آناني كه جواز صيدشان را «پاييز» امضا مي كند
حوصله
سفر معنوي به بهانه آغاز حج تمتع ابراهيمي
از چه بگويم؟
در وصف خانم طاهره صفارزاده مادر
هيچ مي داني؟
دم غروب
نامه اي براي يك مسافر
كتابخانه تجارت شيطاني
انتظار
بيداري
مرغ مهاجر
دل نوشته اي براي او



در وسعت تور براي ماهيگيرها؛ آناني كه جواز صيدشان را «پاييز» امضا مي كند

امشب كه به دريا زدي
جذر و مد
ميهمان دلم شد
همين قدر، بس است
زود برگرد
¤¤¤
يك سبد
«بوي» ماهي تازه بر دوشم
بازهم چه سنگين است
كوله سخاوت دريا
و تو با حيرتي شيرين
دوباره مي پرسي:
يك سبد؟
بوي «يك» ماهي تازه هم
كافي ست
پس
آمدم
سفره را مهيا كن
صف به صف
ماهيان نشسته
در وسعت تور
انتظار تو را مي كشند
سفره نانمان را
به دريا ببر
¤¤¤
گفته بودم
تيغ هاي ماهي را
در ايوان خانه
بياويز
هواي دريايي شدن دارم
زهرا- علي عسكري

 



حوصله

تمام اين روزها
مرا ببخش اگر نمي خندم
مرا ببخش كه گاه و بي گاه
شبيه هزار پنجره ي بسته مي شوم؛
بسته به روي آرزوهايت
مرا ببخش كه حوصله ي مهرباني ندارم
براي خاطر اين همه كوه بودن
اين همه بي روح بودن...
مرا ببخش كه هيچوقت تو را نمي بخشم!
رفتن
دلتنگي من
اتفاقي بود
كه افتاد
و سفر
حادثه اي
كه در كفش هاي تو
رخ داد!

فروش سال
... و من از سهم خودم گذشتم
درروزگاري كه قحطي بهانه است
لبخندهايم را حراج كردم.
درجمعه بازار روزنامه
شادي هايم را زير قيمت فروختم
و احساساتم را
با شاعري سنگدل معامله كردم
ديروز
هرچه در آينه نگاه كردم
كسي را نديدم
شايد
خودم را مضايغه كرده ام!
شعر ها:ياسمن رضائيان. 16 ساله. تهران
«عضو تيم ادبي و هنري مدرسه»

 



سفر معنوي به بهانه آغاز حج تمتع ابراهيمي

مدينه را مظلومتر و غريب تر از آنچه مي پنداشتم يافتم، مغموم و غمگين، گويي از در و ديوار مسجدالنبي بوي غربت و مظلوميت علي عليه السلام و فاطمه سلام الله عليها مي آمد. هر بار كه به حرم رسول الله پاي مي گذاشتم چيزي كم داشت و آن را به خوبي مي توانستم حس كنم هيچ نشاني از بهترين بندگان خدا بعد از حضرت رسول نبود .در حرم پيامبر به درب جبرئيل كه مي رسيدي روبروي آن، درب كوچكي بود كه مي گفتند درب خانه حضرت زهرا سلام الله عليها بوده، در آنجا بوي سوختگي درب به مشام مي رسيد. اگر كمي دقيق تر مي شدي و گوش دل مي سپاردي صداي شكسته شدن پهلوي خانم را مي شنيدي، صداي در و ديوار با پهلوي خانم، با چشم دل مي شد گل ياس كبودي را ديد كه براي دل امام و رهبرش مهر سكوت بر لب درد را تحمل مي كند و هيچ نمي گويد، و وقتي مي خواستي مقابل آن درب بايستي و براي گل پرپر علي عليه السلام اشك از چشم بيافشاني، هنوز هم با اعتراض آناني كه حرم را به دست گرفته بودند مواجه مي شدي؛ مدينه مظلوم و غريب، مسجدالنبي مظلوم و غريب، بقيع و زائرين هم...!
پشت قبرستان بقيع از خود بي خود شدم و خواستم كه عقده دل بگشايم سر بر ديوار بقيع نهادم و ضجه زدم، ابتدا خداي را شكر كردم كه مرا به آرزوي ديرينه ام رساند، و سپس هرچه بيشتر اشك ريختم، كمتر عقده دل باز شد، اصلاً عقده دلم باز نشد، عقده هزار و چهارصد ساله اي كه با غربت و مظلوميت علي عليه السلام شروع شده با چه چيز گشوده خواهد شد؟ آيا جز با ظهور آقا مهدي صاحب الزمان عج الله تعالي؟ بين حرم پيامبر تا ديوار بقيع فضاي بازي است با سنگ فرش كه مي گفتند: اينجا كوچه بني هاشم بوده است. وقتي دعا و زيارت ائمه بقيع به پايان رسيد دست بر سنگ فرش كشيده و بر آن بوسه زدم؛ جاي پاي كوچك امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و حضرت زينب سلام الله عليها را، هنگامي كه به دنبال جنازه مادر جوان خود در حركت بودند، آرام و بي صدا اشك مي ريختند و مادر را صدا مي كردند. بياد آنان بياد آن زمان اشك ريختم و بر ستم هايي كه اولياي حق كشيدند گريستم.
پس از يك هفته در حالي كه دل غمگين بود و غريب كه از مدينه وام گرفته بود راهي مكه شديم، مكه را با عظمت و جلال و شكوه يافتم. مسجدالحرام به قدري آرامش به همراه داشت كه همه غم و غصه هاي زندگي را فراموش كردم. خويش را در مقابل ذات مقدس احديت كوچك و بي مقدار يافتم مي پنداشتم كه «خسي در ميقات» خواهم بود اما دريافتم كه دانه گردي هستم كه به هوا برخاسته و در فضا سرگردان به اين سو و آن سو مي روم. از مدينه كه راهي شديم در مسجد شجره محرم شديم، دل در سينه مي تپيد و بي قرار بود، مي ترسيدم. نگراني و اضطراب چنگ به جانم انداخته بود. وقتي رسيديم شب از نيمه گذشته بود و براي طواف و اعمال آن شرف حضور يافتيم. چشمم كه به كعبه افتاد، اشك از چشمانم جاري شد؛ آيا من بودم كه به اين مكان مقدس پاي نهاده ام؟ آيا من لياقت اين را داشتم كه به حرم امن الهي پاي نهم و همراه همه آناني كه جز خدا معبودي نداشتند شعارالله اكبر و لااله الاالله سر دهم؟ وقتي شروع به طواف كردم و دعاي هر دور طواف را زمزمه مي كردم اطمينان قلبي يافتم كه خداوند در قران كريم به آن اشاره كرده بود «الا به ذكرالله تطمئن القلوب» پس از طواف و خواندن نماز طواف در پشت مقام ابراهيم، پاي در صفا و مروه نهادم. آنجا نيز كوشش هاجر را ديدم براي سيراب كردن اسماعيل، و كوشش خويش در سيراب كردن عطش اشتياق.
سعي صفا و مروه را نيز با دعاهاي مربوطه هفت بار انجام دادم و دوباره به طواف خانه خدا آمده و طواف نساء را انجام دادم و پس از دو ركعت نماز طواف پشت مقام ابراهيم از احرام خارج شدم. در حجر اسماعيل زير ناودان طلا به نماز ايستادم و نماز حاجت خواندم، از خداوند خواستم مرا بنده اي لايق عبوديت و بندگي خودش كند آنچنان كه خود دوست مي دارد.
غروب آخرين روز براي خواندن دعاي وداع و طواف وداع به حرم رفتيم، خيلي دلم گرفته بود. عمر سفر كوتاه است و بايد از معبودي كه به او خيلي نزديكي دل كنده و راهي شهر و ديار خود شوي. اما با خود زمزمه كردم «و هو معكم اينما كنتم» او با شماست هر كجا كه باشيد. (سوره حديد آيه 6). با تلاوت اين آيه كمي آرام گرفتم مي دانستم كه او به من نزديك است، او همه جا هست در شهر و ديارم يا در مسجدالحرام، در سرزمين توحيد و وحي يا در دورترين نقطه جهان، او با من است هر كجا كه باشم ولي در اين مكان من با او بودم، با او و نزديك به او.
شمسي- علي عسكري

 



از چه بگويم؟

ازچه بگويم؟ اگر نام بگويم براي نام نوشته ام. اگر مقام بگويم براي مقام نوشته ام. اما من مي گويم. براي مقام مي نويسم. مقامي بس بلند كه فقط آرزويش دل هر عاشقي را چنان مي لرزاند كه...
من بنده خدايم.
به: تو كه زيباترين كلمات از وصفت ناتوانند
گفته ام كلمات ناتوانند از وصف تو. چرا دروغ؟ توي دبستان هر وقت قرار مي شد انشا بنويسيم، برايت همين جمله را مي نوشتيم و بعد هم مي نوشتيم صفاتي كه خانم معلم برايت يادمان داده بود. يادش بخير صادقانه تر مي نوشتيم.
بعضي ها برايت آنقدر حرف دارند كه در نامه نمي گنجد. شايد در دل بعضي فرومايگان هم نگنجد. اما در دل تو چرا. دلت آنقدر بزرگ است كه درد دل بدترين ها را هم در آن مي گنجاني. براي هر كسي جايي ست در دلت. جاي من آن دورهاست. آن جا كه شايد كسي نبيند مرا. اما تو و خدايت مي بينيد.
دوست داشتنت را از وقتي درك كردم كه باران باريد. مي داني چرا؟ چون همان وقت عاشق خدا و بنده هاي واقعي اش شدم. باران، نرم ترين اتفاق زندگي ست. قطرات مهرباني ات كه معبودت به تو هديه داده نرم نرم صورت ها را نوازش مي دهد.
آقاجان به ما ياد داده اند كه هر وقت بيايي گل هاي آفتابگردان نگاهشان را به سوي تو برمي گردانند و خورشيد از رخت خجالت مي كشد و سرخ مي شود و شايد آسمان هم عرق شرم بريزد. آقا جان! شنيدم كه بايد دعاي عهد را چهل روز قبل از طلوع آفتاب تا بعد از اذان صبح بخوانم تا ببينمت. گفتم شايد كار آساني است ولي نبود. سعادت ندارم. اگر دارم آنقدر نيست كه خدا از من بخرد آن را و به من بفروشد حتي يك بار ديدنت را.
آقاجان! دل نوشته چيست؟ روح نوشته هم بخواهي مي دهمت. با روح خود مي نويسم زيباترين آغاز هستي را. دلم مي خواست عاشقانه تر از هميشه براي دل مصحح بنويسم ولي براي تو كه مهربان ترين مصحح هستي مي نويسم كه دوستت دارم. آن قدر كه هيچ وقت يادم نمي رود محبت هاي تو را و هيچ وقت فراموش نمي كنم مهرباني هاي تو را و...
گفته اند وقتي بيايي نازنين هاي زمين سرداران سپاهت هستند. وقتي بيايي آنها كه كمي عاشقند سرباز راه تو اند. ولي نگفته اند وقتي بيايي با ما عاشقان بدبخت چه مي كني كه به هر در به جز خانه تو زده ايم، باز نكرده اند در را. آقا جان! شايد فرشته ها الان دارند مي خندند به من و اين نوشته ام. اما من مي نويسم تا كه لبخندي را برلب هاي زيبايت بنشانم و چهره ات را راضي از خود ببينم. آقا جان دراين دنيا كه دوستان خوب كم اند شايد عاشقي تو نشانه اي براي خوب بودن باشد ولي هر قدر كه فكر مي كنم شايد هيچ وقت نتوانم بفهمم كه عاشقانت كه سربازان گمنامت هستند كيانند؟ آن ها كه كمترين خدمتشان بيشترين خدمت ماست. و آن ها كه كه بشاگرد بدجوري گمنامشان كرده. آن قدر كه ديگر خودشان هم خود را نمي شناسند و فقط تو را مي شناسند در اين دنيا و از بين فرشته هاي زميني.
عاشقي ست ديگر چه مي شود كرد؟ گرد محبت هايت مي چرخيم و مي گوييمت آن چه را كه بايد بگوييم. آن چه كه آسمان و زمين روز و شب مي گويند.
نجمه پرنيان، 14 ساله، جهرم

 



در وصف خانم طاهره صفارزاده مادر

در آن زمان كه نصيب تو از وجودم سراپا درد و مشقت بود من در خوابي عميق بودم بي آنكه لحظه اي ذره اي از اين درد را من نيز تجربه كنم. در آن لحظه كه آغوش تو را با گريه در بستر طلب مي كردم بي آنكه عذري بخواهي مرا در آغوش و در پناه بازوان بي منتت آرام مي كردي.
آن زمان كه محبت را باسيلي از اشك گوايي مي كردم، تو تنهاكسي بودي كه با دستي باز و عشقي خالصانه مرا سيراب از مهر و عاطفه مي كردي.
پس بهشت با وجود تو برايم شكل گرفت و عشق را از دوستاشتن هاي بي دريغت آموختم.
مادرانه هايت هميشه برايم حكم سرپناهي را داشت كه هرگاه از بي رحمي هاي زمانه مي رنجيدم و يا از بدي روزگار شكايتي داشتم، مرا بي پروا سامان مي بخشيدي. گرمي وجودت سردي شب هايم را بي معني مي كرد و قلب مهربانت همواره مرا با پليدي ها و تلخي هاي زندگي غريب و ناآشنا مي ساخت. نمي دانم در عالمي كه پس از تو مرا احاطه مي كند، مردمانش چگونه عشق را توصيف مي كنند، چگونه دوست مي دارند؟ و چگونه مرا به ماندن و زندگي كردن در عالمي كه قحطي زيبايي و خلوص است اميدوار مي كند؟
نام مادر، نخستين نامي است كه بر زبان آوردم و مقدس ترين نامي است كه پس از خلقتم حاضر به ستايش آن هستم.
و چه برازنده است جايگاه و منزل گاهي كه پروردگار تو را شايسته آن دانست و چه زيباتر آن كه تو را آنقدر لايق و باوقار آفريد كه اين خانه ابدي را زير پاهايت قرار داد.
آري به راستي كه جز بهشت هيچ جايگاه ديگري جاي تو و عشق پاكت نيست و هيچ جبراني براي سرپاي وجودت كه آميخته اي از زيبايي و طهارت، است، وجود ندارد.
اي كاش سرنوشت روزگارم را طوري به قسمت گره مي زد كه مي توانستم نام مادر را در آخرين لحظه بودنم صدا زنم، اما چه بايد كرد وقتي اين دنياي بي رحم تو را زودتر از بايدها از من مي گيرد و مرا غرق در تنهايي، براي هميشه خجل و مديون تو رها مي كند.
«او هم مثل من بود، مثل تو، يك شاعر، نويسنده، او رفت بي آنكه با ما خداحافظي كند، روحش شاد...»
مائده ملكي 15 ساله. تهران

 



هيچ مي داني؟

زندگي ساعت تفريحي نيست
كه فقط با بازي
يا با خوردن آجيل و خوراك
بگذارنيم آن را
هيچ مي داني آيا
ساعت بعد چه درسي داريم؟
زنگ اول ديني
آخرين زنگ حساب
زنده ياد سلمان هراتي

 



دم غروب

گذر و نظر
سلام آقاي عزيزي
يك داستان برايتان خواهم فرستاد. درحال حاضر در حال كامل شدن است. در يكي از شماره ها ديدم يكي از دوستان در مورد مطلب آقاي وحيد بلندي روشن نقدي نوشته بود كه چكيده آن اين بود كه مگر كتاب هايي مثل هري پاتر چه مشكلي دارند كه نبايد آنها را خواند (تقريبا به همين معني)؟
در ابتدا به آقاي بلندي روشن مي گويم خيلي مطلبتان عالي بود. اما دوست عزيز كمي هم از مستقيم نويسي كم كنيد و يا اگر مستقيم نويسي مي كنيد جوري اين كار را انجام دهيد كه خواننده را زده نكند.
اما دوستان، غرب هيچ حرف تازه اي براي گفتن ندارد. فقدان عنصري به نام دين در غرب مشكلات زيادي را ايجاد كرده است.
نداشتن دين در غرب باعث شده تا افراد احساس پوچي كنند. براي جا افتادن بيشتر موضوع شما را به ديني دوم دبيرستان ارجاع مي دهم، بحث ديدگاه هاي مختلف راجع به مرگ.
در آنجا در رابطه با ديدگاه ها در رابطه با مرگ نوشته است كه افرادي هستند كه مرگ را پايان زندگي مي دانند و از آنجايي كه فطرت انسان جاودانگي را مي طلبد، فكر نابودي و فنا او را لحظه اي راحت نخواهد گذاشت به همين دليل افراد مجبورند به كارهاي بيهوده روي بياورند تا وقت را بگذرانند و به مرگ فكر نكنند.
دوستان، امروز غرب هيچ حرف تازه اي ندارد. ما كتاب مي خواهيم تا حرف تازه اي بشنويم. اشتباه نشود نگوييد اسلام حرف تازه ندارد، اسلام پر است از حرف تازه. كلمه كلمه قرآن حرف تازه است.
كتاب هايي نظير هري پاتر فقط براي آن كه ذهن افراد را پر كنند نوشته مي شوند. چرا نوجوان ايراني و مسلمان بخواهد اين چيزها را بخواند، بخواند كه چه شود؟ بخواند تاچه چيزي به دست آورد؟
دوستان خواندن اين كتاب ها در شأن يك مسلمان نيست كه بخواهد وقتش را تلف كند.
از شما عذرخواهي مي كنم به خاطر اين طور حرف زدنم.
امير رحماني. تهران

 



نامه اي براي يك مسافر

سال هاست كه به اميد ديدن تو پشت اين پنجره خاك گرفته غم نشسته ام.
سالهاست كه حد و مرز ميان خود و عمر را به فراموشي سپرده ام.
مهدي جان!
آرزويي در دل دارم.
آرزو دارم كه حتي شده از دور صدايم را بشنوي. شب زنده داري هايم را، اشك هاي سردم را ببيني. اي كاش صدايم راكه به خاطر تو مي خواند، بشنوي و اي كاش در يك صبح آدينه بر مي خاستم و مي ديدم كه صداي موذني گوش را نوازش و قلب را آرامش مي دهد. عمري است كه در باتلاق غم ها فرورفته ام.
مهدي آنقدر منتظرت بوده ام كه احساس مي كنم چيزي جز انتظار ندارم، تمام هستي ام را به انتظار تو وا داشته ام. افكارم در انتظار تو و نگاهم نيز تا دور دستها تو را مي كاود. شايد نشاني از توباشد. شايد نشاني از كسي باشد كه قلبم لحظه اي از عشق او غافل نمي شود نمي دانم... نمي دانم حق من از اين انتظار چيست؟
خودم خوب مي دانم كه قلب من سياه تر از آن است كه عشق تو را درك كند، اما همين قلب گنه كار مدت زيادي است كه هرگاه به آسمان مي نگرد، هروقت دلتنگ مي شوم، هروقت كه غم ها مرا از پا در مي آورند ياد تو را در ذهنم مي پرورانم. گل نرگس را در دست مي گيرم تا شايد غم هايم كم شود.
آه چه سخت است درد انتظار، انتظار از جنس عشق عصرهاي جمعه.
اي مولاي من! اي مهدي من!
دلم از اين دنياي پوچ و بي رنگ گرفته و تنها عشق تو مرا سرپا نگه داشته است.
ساناز يادگاري . همدان

 



كتابخانه تجارت شيطاني

چند روز پيش كتابي را خواندم با اين نام:تجارت شيطاني.
كتاب مفيدي است. دراين كتاب درباره تجارت اسلحه، مواد مخدر، زباله هاي سمي و اتمي، اعضاي بدن انسان، زنان و دختران و... صحبت شده است. مطمئن هستم با خواندن اين كتاب ديدمان به مسائل به طور فزاينده اي عوض خواهد شد. بخش هايي از اين كتاب:
سالانه 15ميليون كودك زير پنج سال درجهان از گرسنگي جان مي دهند. (ص 178 و 179)
رسانه هاي صهيونيستي از جمله چهار خبرگزاري مهم به عبارت: آسوشيتدپرس، يونايتدپرس، فرانس پرس به ترتيب روزانه هفده، يك، سه مميز سي و پنج و يك و نيم ميليون كلمه جعليات خبري مخابره مي كنند و هرچه دلشان مي خواهد به خورد مردم مي دهند و سعي دارند به مردم دنيا بقبولاند كه خشونت و مفاسد فقط منحصر به جهان سوم است.(ص 154)
در فيليپين در سبيك باي در اطراف پايگاه نظامي امريكا، ششصد مركز فساد ايجاد شد كه درآن هزار زن و دختر و كودك، قرباني شهوات سربازان امريكايي شدند. و....
اين كتاب در 224 صفحه تهيه شده است. نويسنده آن آقاي ايرج تبريزي است و انتشارات كيهان آن را به چاپ رسانده است.
وحيد بلندي روشن، تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



انتظار

ماه مهرپرور عرش خدا! تمام طول هفته چشم انتظار جمعه خواهم ماند و آينه غبار گرفته دلم را با رايحه انتظار صيقل خواهم داد. آري! انتظار رنگ خدا مي گيرد. اگر براي شما باشد!

 



بيداري

يك بار، توي دفترم نوشتم: «مي خواهم همه آدم هاي آلوده اطرافم را، از هرگناه و آلودگي پاك كنم.»
اما حالا، دراين ساعت، حرفم را پس مي گيرم و مي نويسم:
مي خواهم خودم را، و همه خودي خود را، از اين آلودگي وسياهي پاك كنم. و از اين خواب زمستاني به ظاهر شيرين، اما كابوس به تمام معنا بيدار سازم. خفته را، خفته كي كند بيدار؟!
«زهرا قدوسي زاده، 14ساله، قم»

 



مرغ مهاجر

گاه مثل يك دانه برف پابند زمستان مي شوم.
گاه مانند باران تنها براي بهار مي بارم.
و گاه به حرمت پاييز مرغ مهاجر مي شوم.
مرغ مهاجر مي شوم و به پرواز درمي آيم.
دور از چشم بهار شاخه گلي مي چينم و نفسي تازه مي كنم.
كسي مي گويد مرغ مهاجر است خسته است.
بهار باران بر سرم مي باراند تا سيرابم كند
سيراب نمي شوم، خيس مي شوم!
اي فصل ها مرا ببخشيد جاده را اشتباهي آمدم!
فاطمه حسين زاده. 14ساله. نايين

 



دل نوشته اي براي او

به آسمان مي نگرم و تو را مي بينم اي معبود من.
به گل ها و گياهان نگريستم و وجودت را حس كردم.
در باران روشن بهاري، زلالي و نوراني بودنت را، با دل و جان فهميدم.
يارب به گل شقايق نگريستم و عشق بزرگ خدايم را با قلب كوچك و حقيرم حس كردم و دوست داشتن را از شقايق آموختم. غافل از اينكه تو در قلب من و در وجود من حاضري اي خالق يكتا.
پروردگارا گاه گاهي از وجودت در وجود خويش ناآگاهم و از عشق عظيمي كه به من عطا فرموده اي. اي معشوق هميشگي، مرا به عنوان عابدي حقير بپذير اي معبود تا ابد جاويدان.
فاطمه شهريور (باران).تهران

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14