(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 19 آبان 1387 - 10 ذي القعده 1429 -9 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19226
 

سنگرانفرادي
پرونده اي براي ستاره هاي لشگر مولا فرمانده شجاعي كه مي ترسيد
اسرار جنگ در لوله كشي!
جنگ ايران و عراق



سنگرانفرادي

سميرا خطيب زاده
شيرودي، اولين نظامي اي بود
كه من در نماز
به او اقتدا كردم.
«مقام معظم رهبري»
معراج
شهيد اكبر شيرودي، اين جا را خيلي دوست داشت. مركز ثقل تمام عمليات هايش اين جا بود. خانواده اش را هم آورده بود پيش خودش. حتي اسم پسرش را هم به عشق اين پادگان گذاشته بود «ابوذر». خيلي ها كه به اين جا قدم مي گذاشتند به ديار حق مي شتافتند.
چمدان خالي
وقتي كه آب ها از آسياب افتاد عده اي در مهرآباد از هواپيما پياده شدند. چمدان بعضي هاشان پر بود از پول و كارت اعتباري، برخي ديگر پر بود از مدارك تخصصي. بعد از چند روز استراحت خيلي روشنفكرانه پرسيدند: «چرا جنگيديد؟»
و بعضي ها كه صدايشان ازاستنشاق گازهاي شيميايي درنمي آمد آهسته گفتند...
رفيق اروند
غلامرضا طرق، غواص بود فرمانده گردان شهادت لشكر 92 زرهي اهواز، وقتي داشت مي رفت، گفت: «من شهيد مي شوم، مفقود مي شوم، دنبالم نگرديد، پيدايم نخواهيد كرد» ديگر جنازه اش پيدا نشد. با اروند خيلي رفيق شده بود.
ردپا
دنبال جسدش همه جزيره هاي اطراف را گشتيم. تا نزديكي امارات هم رفتيم، پيدا نشد. خودش هم مي گفت: «خوبي دريا به اينه كه نشوني از آدم نمي مونه.»
تانك و تن
دو تانك دشمن خلاف آن سمتي كه من تصور مي كردم به سمت مجروحان به راه افتادند. تانك هانزديك و نزديك تر مي شدند. ولي نه ايستادند و نه راهشان را كج كردند. آن چه را مي شنيدم برايم غيرقابل باور بود صداي آزاردهنده زنجير تانك هاي دشمن بود، ولي براي من جان سوزتر از همه فرياد آن مجروح بود. تانك ها با تكه پاره هايي از گوشت و استخوان به جا مانده بر زنجيرها گذشتند و پنج جنازه را با خاك هم سطح كردند. چه صحنه عجيبي بود. ياد عصر عاشورا افتادم.
برچسب
سردار خيبر (شهيد ابراهيم همت):
زمان بازرگان به من برچسب چريك فدايي زدند. زمان بني صدر برچسب منافق! هرقدمي كه درراه خدا و بندگان مستضعف او برداشتيم برچسب بارانمان كردند. حالا روزي ده برچسب دشت مي كنيم. اما عزيزان من دلسرد نباشيد؛ حاشا كه بچه بسيجي ميدان را خالي كند.
نوراني ترين عمليات
بچه هاي
جنگ،
نماز بود.

 



پرونده اي براي ستاره هاي لشگر مولا فرمانده شجاعي كه مي ترسيد

حنابندان
يكي از روزها در ميان اجناس اهدايي مردم كه به جبهه ارسال شده بود مقداري حنا پيدا كرديم آن را بين نيروها تقسيم نموديم و عده اي از بچه ها مشغول حنا بستن شدند. يكي از آنها كه نگاهش به عباس افتاد گفت: آقاي حاجي زاده شما خضاب نمي كنيد؟ حنا نمي بنديد؟
عباس با آرامش هميشگي كه داشت گفت: بايد فكر اساسي كرد كه اين حنا بعد از مدتي رنگش پاك مي شود. بايد مثل حبيب بن مظاهر و مسلم بن اوسجه حنايي ببنديم كه رنگش پاك نشود!
در اين فكر رفتيم كه منظور عباس چيست؟ تا اين كه چند روز بعد او را در جزيره مجنون با پيكري خونين ديدم. محاسنش غرق خون بود. همان وقت سخنش را تكرار كردم، بايد حنايي ببنديم كه پاك نشود!!!
(شهيد عباس حاجي زاده- فرمانده گردان. راوي: محمود شاكري خوش لهجه)
بايد يا زهرا مي گفتم
كدام يك از ورزشكاران قم شهيد احمد هوشنگي را مي شناسد؟ ايشان يكي از بهترين فوتباليست ها و يكي از بهترين هافبك هاي فوتبال قم بود.
اين عزيز از كساني بود كه در صحنه جنگ نيز براي افزايش روحيه و نشاط بچه ها پيشنهاد تشكيل تيم هاي فوتبال را داد كه مثلا اين گردان با آن گردان رقابت كند. روحيه جوانمردي ايشان در ورزش در سطح بسيار بالايي قرار داشت.
يك روز در فينال بازي هاي فوتبال در انرژي اتمي آبادان، احمد يك شوت از وسط زمين زد و گل شد. يك فرياد بلندي كشيد كه نشان از خوشحالي بعد از گل بود. بعد از بازي ما رفتيم پيشش و گفت: من امشب بايد توبه كنم و عذرخواهي، چون من مي خواستم بعد از گل بگم يا زهرا(س) ولي نمي دونم چرا از دهنم در رفت و داد زدم. اين شوتي كه من زدم يا زهرا(س) مي خواست
(شهيد احمد هوشنگي- جانشين واحد خمپاره. راوي: قاسم ميرزايي)
حساب
سردار غلامرضا جعفري، از فرماندهان لشگر 17 تعريف مي كرد: يك بار متوجه شديم پول هايي به حساب لشگر واريز مي شود. بعد پيگيري كرديم و ديديم كار، كار شهيد جواد عابدي است. آقاجواد، رسمش براين بود كه هر وقت از اموال بيت المال استفاده شخصي مي كرد، سرفرصت پولش را به حساب لشگر مي ريخت.
با اين كه ما به او اجازه استفاده شخصي از تلفن و... را داده بوديم، اماايشان نهايت احتياط را دراين امور داشت.
(شهيد جواد عابدي- فرمانده تيپ .راوي: تقي عابدي)
عمليات تك نفره
در عمليات والفجر4 نيروهاي عراقي روي «تپه سبز» مستقر بودند. قرار بود نيروهاي پياده لشگر 17 طي يك عمليات آفندي، اين تپه را به تصرف درآوردند كه جواد گفت: شما اين كار را بگذاريد به عهده من. فقط هشت تا نيروي بسيجي چابك به من بدهيد و يك قبضه خمپاره انداز 60، تا من كار اين تپه را يكسره كنم.
شايد براي بعضي ها، اين سخن بسيار باوركردني نباشد، اما وقتي اين عزيز شروع كرد فرفره وار خمپاره زدن، همه چشم ها به نتيجه اين عمليات تك نفره دوخته شده بود. با اين كه عراق نيز جواب خمپاره را مي داد، اما آقاجواد دشمن را چنان به ستوه آورد كه ناچار به عقب نشيني از اين تپه شدند، پس از عمليات، وقتي از تپه بالا رفتيم، جنازه پشت جنازه ريخته بود كه با تركش خمپاره هاي جواد به درك واصل شده بودند.
(شهيد جواد دل آذر- فرمانده عمليات لشگر . راوي: ناصر شريفي)
ما آماده ايم
شب سوم عمليات بدر، به منظور انهدام نيروهاي دشمن آماده شديم كه آقامصطفي فرماندهي اين بچه ها را به عهده گرفت. آتش خمپاره به حدي بود كه واقعا در آن موقع تصميم گيري بسيار مشكل بود. همه فرماندهان لشكر 17 روي خاكريز آمده بودند تا ببينند چه بايد كرد. يادم مي آيد مصطفي بي سيم را از دست شهيد دل آذر و شهيد عابدي گرفت و خطاب به فرمانده لشگر گفت: آماده فرمان شما هستيم، چه دستوري داريد؟ اگر بفرماييد برويم جلو، مي رويم. اگر بگوييد به عقب برگرديم، برمي گرديم. اگر بگوييد برويد اسير شويد، مي گوييم چشم ، اگر ما را براي عمليات بفرستيد، آماده ايم، آماده. هردستوري را كه صادر كنيد آماده ايم.
درآن وقت فرمانده لشگر دستور داد تا حركت دشمن را سد كنيم و شهيد كلهري با آن شجاعت و شهامتي كه داشت مقابل دشمن ايستاد.
(شهيد اسماعيل مصطفي كلهري- فرمانده گردان .راوي: محمدحسن جعفري)
فيل و ترانه
در عمليات والفجر8 گاهي فركانس و خط بي سيم عراق و ايران روي هم مي افتاد. يك روز اين اتفاق افتاد و ارتباط برقرار شد و يك خانم عراقي پشت بي سيم ترانه مي خواند. البته ما كه متوجه نمي شديم. شهيد شيرازي چون درس طلبگي خوانده بود و روحاني بود به ما گفت: «آن زن ترانه مي خواند». آن قدر قرآن خواند تا ارتباط بي سيم قطع شد. من از حاجي پرسيدم: «چه چيزي به گوش اين بنده خدا مي خواندي؟». گفت: «برايش سوره فيل را خواندم».
(شهيد اكبر خردپيشه شيرازي- فرمانده يگان دريايي لشگر. راوي: غلامرضا راهزاني)
كوچه هاي دلتنگي
شبي با جمعي از بچه ها به گلزار شهدا رفته بوديم. نيمه هاي شب خيره عكس ها شديم و كنار مزار پاك و مطهر شهيدان عقده دل باز كرديم. در سكوت سرد و خاموش شب متوجه شديم حاج احمد در جمع ما نيست، جستجوي زيادي كرديم، ديدم او با خاطري آسوده داخل قبري خوابيده است.
وقتي نگاهش به ما افتاد گفت: مي خواستم ببينم اين قبر اندازه من هست يا نه؟ چند ماهي گذشت و هنگام عمليات كربلاي پنج رسيد و خبر شهادت حاج احمد در شهر پيچيد، با دلي شكسته و پايي لرزان به تشييع پيكر پاك او رفتيم. وقتي پيكر شهيد كريمي را به خاك سپردند ديدم اين همان قبر است.
(شهيد احمد كريمي. فرمانده گردان حضرت معصومه(س). راوي: اكبر احمدي مقدم)
جاي خالي
ظشب قبل از عمليات بدر در اتاق نشسته بوديم؛ اتاقي كه عكس شهداي لشگر به سينه ديوارش زده بودند. ناگهان يكي از آن عكسها تكان خورد و افتاد پايين اسماعيل تا چشمش افتاد گفت: خدا رحمت كند آقامهدي را. گاه به اين عكسها اشاره مي كرد و مي گفت اين جا همه چيز دارد جز فرمانده لشكر و مسئول ستاد.
بعد آهي كشيد و ادامه داد: «او كه رفت عكسش رفت بالاي ديوار. حالا فقط جاي عكس من خالي است!» آنگاه برخاست و عكس را برداشت و به سينه ديوار زد. طولي نكشيد كه عكس او جاي خالي اش را برسينه ديوار پركرد.
(شهيد اسماعيل صادقي- رئيس ستاد لشگر.17 راوي: محمدعلي خواجه پيري)
رسيده بود بلايي
بچه هاي اوليه سپاه كه سال هاي 59-58 وارد سپاه شده اند، خوب مي دانند كه حاج اكبر شيرازي انساني قدرتمند، شجاع و جسور بود كه روحي بلند داشت و در برخورد با دوستان متواضع و فروتن بود. در عمليات والفجر 8 فاو، دشمن اسكله را مرتب تهديد مي كرد. با بررسي هايي كه انجام شد، قرار شد محل اسكله را جابه جا كنند. جزر و مد آب رودخانه اروند از يك طرف و شدت جريان آب از طرف ديگر مشكلاتي را به وجود آورده بود. هنوز آفتاب طلوع نكرده بود. به اسكله رفتم. ديدم حاج اكبر با لباس داخل آب است و در حال جابه جايي پل هاست. اين كار را شبانه شروع كرده و تا صبح مشغول بود. ايشان موفق به جابه جايي شبانه اسكله شد. صبح همان روز، پس از جابه جايي اسكله به محل ديگر، موشك زمين به زمين دشمن به همان محل قبلي اسكله اصابت كرد كه اگر اين شهيد بزرگوار شبانه اسكله را جابه جا نكرده بود، قطعا با اصابت موشك تلفات زيادي مي داديم.
(شهيد اكبر شيرازي- فرمانده يگان دريايي لشگر.راوي: هم رزم شهيد)
حجله شهادت
اصلا از برنامه كار و مسئوليت برادرم درجبهه خبري نداشتيم؛ چه آن زماني كه در واحد آموزش نظامي لشگر 17 مسئوليت داشت و چه زماني كه فرماندهي گردان را عهده دار بود. چنان متواضع بود كه وقتي به شهر مي آمد به چشم پاسداري عادي به او نگاه مي كرديم.
آن روز كه حجله شهادتش را كنار در حياط خانه آراستند، ديديم روي پلاكاردي او را فرمانده گردان معرفي كرده اند. پدرم با ديدن اين نوشته ناراحت شد كه مبادا بعد از شهادت او غلو شده باشد، به همين خاطر اعتراض كرد، اما بچه هاي سپاه به او گفتند: فرزند شما در جبهه فرمانده گردان خط شكن حضرت رسول(ص) بود.
(شهيد محمد ميرقيصري- فرمانده گردان . راوي: سيدمحسن ميرقيصري)
قلب عاشق
درعمليات كربلاي پنج به عنوان بي سيم چي درخدمت شهيد بزرگوار علي اسكندري بودم. او دائم مي گفت: مي دانم در اين عمليات شهيد مي شوم، ولي دوست دارم در آخر عمليات تيري به قلبم بنشيند و به شهادت برسم.
چند روز بعد من مجروح شدم. بچه ها مرا به پشت جبهه منتقل كردند، اما روزهاي آخر عمليات خبر شهادت علي را شنيدم. وقتي نحوه شهادت او را پرسيدم گفتند: تيري به قلب علي نشست و او به آرزوي خود رسيد.
(شهيد علي اسكندري- فرمانده گردان موسي بن جعفر(ع) . راوي: حسن آقاجاني)
نهيب
در عمليات والفجر مقدماتي، هنگامي كه يكي از گردان هاي تيپ حضرت معصومه(س) را به خط مي آوردند، دشمن شديدا با گلوله هاي توپ و خمپاره، اين نيروهارا زيرآتش گرفته بود و هر بار كه گلوله اي مي آمد، بچه ها درازكش مي كردند و گاه نيز با تركش خمپاره اي عده اي به خاك وخون مي غلتيدند.
وقتي كه با شهيد آخوندي از كنار اين نيروها مي گذشتيم، ناگهان گلوله اي بالاي سر ما صفير كشيد. همين كه خواستم به حالت درازكش درآيم، علي پشت يقه ام را محكم چسبيد و با پرخاش گفت: مرد حسابي! چه خبرته؟ اگر يك پاسدار با لباس فرم سپاه بخواهد به محض شنيدن گلوله درازكش كند، پس تكليف اين بسيجي ها چه خواهد بود!؟ نهيبش چنان مرا به خود آورد كه تا آخر مسير ديگر هواي دراز كشيدن از سرم پريد.
(شهيد علي آخوندي- فرمانده تيپ. راوي: علي اكبر خالقي)
آخرين خداحافظي
تابستان 62 قبل از عمليات والفجر2 گردان علي بن جعفر(ع) از پادگان ابوذر سرپل ذهاب به طرف منطقه عملياتي حركت مي كرد. اكبرآقا هنوز مجروحيت در بدنش بود و نمي توانست همراه شود.
هنگام خداحافظي اكبر به شدت اشك مي ريخت و با حسرت به ستون نگاه مي كرد. به طوري كه من و چند نفر از بچه ها را كه به خاطر آخرين خداحافظي با اكبر كنارش ايستاده بوديم تحت تأثير قرار داد. پس از مدتي اين صحنه دقيقا قبل از عمليات بدر بين من و اكبر تكرار شد، اما اين بار اكبر راهي شهادت شد و من جا ماندم.
(شهيد اكبر غلامپور- معاون گردان. راوي: هم رزم شهيد)
كار ضروري
يك روز آمد پيشم و گفت: كاري دارم، مي روم منزل و
يك ساعته بر مي گردم. من كه براي اولين بار با چنين تصميم غيرمنتظره اي روبه رو شده بودم، با ناباوري گفتم: چه عجب! شما و منزل؟ گفت: يك كار ضروري است. چاره اي نيست.
رفت و درست يك ساعت بعد بازگشت. هرچه از وي پرسيدم كار ضروري ات چه بود نگفت. بعدا فهميدم رفته بود تا در مراسم عقد و ازدواج خودش شركت كند!
(شهيد محمد بنيادي- فرمانده تيپ. راوي: يكي از دوستان)
مهر پدري
نزديك عمليات بود. تازه دختردار شده بود. يك روز ديدم سر پاكت از جيبش زده بيرون. گفتم: «چيه؟» گفت: «عكس دخترمه». گفتم: «بده ببينم». گفت: «خودم هنوز نديدمش». گفتم: «چرا؟» گفت: «الان موقع عملياته. مي ترسم مهر پدر و فرزندي كار دستم بده. باشه بعد».
(شهيد مهدي زين الدين- فرمانده لشگر17علي ابن ابيطالب . راوي: هم رزم شهيد)

 



اسرار جنگ در لوله كشي!

محمد صرفي
هفته گذشته در همين صفحه مطلبي با عنوان «محسن چريك؛ مجاهد گمنام» منتشر شد. اين مطلب كوتاه، گوشه هايي از زندگي پرماجراي شهيد «سعيد گلاب بخش» را در برابر خوانندگان قرارداد.
در مورد اين شخصيت عجيب و قابل تامل به جز اين مطلب تنها يك يادداشت ديگر با حجمي حدود 300 واژه وجود دارد. بسيار جاي تأسف است كه در مورد چنين سوژه بكري در صندوقچه فرهنگ مقاومت ما تنها دو يادداشت كوتاه داريم.
اما موضوع اين نوشتار فقر ادبي و اسنادي ما نسبت به «محسن چريك» نيست، چه بسيار محسن چريك هايي كه در كنج غفلت مسئولين و متوليان فرهنگي ما فراموش شده اند.
نمونه ديگر آن شهيد «امير رفيعي» است. جواني كه آخرين مدافع خرمشهر است و وقتي آخرين مدافعان مجبور به ترك شهر شدند با پاي مجروح و تفنگ «ام - يك» خود ايستاد تا ديگران نجات يابند.
كماندوهاي عراقي فقط هنگامي كه گلوله هاي امير تمام شد توانستند او را اسير كنند. همان شب تلويزيون عراق نشان داد كه آخرين مدافع مجروح شهر را با كتكي مفصل به پشت ساختمان فرمانداري بردند و حالا كه 28 سال از آن ماجرا مي گذرد ، هنوز كسي نمي داند چه بر سر آخرين مدافع شهر آمد.
جواناني كه خيلي هايشان براي اولين بار اسلحه به دست گرفته بودند، 34 روز سه لشگر تا دندان مسلح دشمن را زمينگير كردند و با اين اوصاف حدس اينكه چه بلايي بر سر آخرين مدافع شهر آمده باشد، خيلي هم مشكل نيست.
حال گمان مي كنيد تمام دارايي ما از اين مدافع و ماجراي تراژيك او چند واژه، عكس، مصاحبه، كتاب، داستان يا فيلم است؟ تنها حدود 50 واژه و ديگر هيچ!50 واژه در پايان يك كتاب كه به گفته برخي از دوستان امير، خالي از اشتباه هم نيست. مي دانم، مي دانم كه اين حرف ها معجزه نمي كنند و خواب مسئولين فرهنگي ما سنگين تر از آن است كه با اين چيزها به خود آيند. نمي خواهم خداي ناكرده جايگاه و شأن فرماندهان جنگ را ناديده بگيرم اما به قول يكي از بچه هاي دست به قلم لشگر 27، بعضي ها آنقدر راجع به جنگ حرف زده اند كه ديگر حتي اگر آنها را بتكاني هم چيز جديدي براي گفتن ندارند.
جنگ ما جنگي ناشناخته و گمنام است و اين يك شعار نيست. اغلب رسانه ها و مطبوعات ما سالي چند بار به بهانه مناسبت هاي مختلف سراغ جنگ مي روند. آن هم از دريچه هاي تكرار و به قول معروف با زبان روابط عمومي ها!
همان آدم هاي هميشگي مي آيند و همان حرف هاي هميشگي را مي زنند تا ياد و خاطره هشت سال دفاع مقدس را گرامي داشته باشند!
بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس، بنياد امور ايثارگران و جانبازان، سپاه پاسداران، ارتش، صدا و سيما و چندين وچند نهاد ديگري كه مستقيم و غير مستقيم مسئول و متولي رسمي فرهنگ دفاع مقدس هستيد، اسرار واقعي جنگ در جملات شمرده آدم هاي معروف و اتو كشيده نيست.
اسرار جنگ در سينه آن فرمانده گرداني است كه اينك در ميدان خراسان مغازه لوله كشي دارد، در سينه مردي است كه تنها در يك شب 10 گلوله خورد و حال كارمند گمنام شهرداري است و آن فرمانده قدري كه اينك در اصفهان به كارگري مشغول است! اين آدم ها درجه و مسئوليتي ندارند تا كسي حرف هايشان را ثبت كند و اين مسئوليت تاريخي و خطير ماست.
صندوقچه هاي اسرار و ناگفته هاي جنگ اندك اندك در حال محو شدن هستند. هر چه زمان مي گذرد استخراج آنها سخت تر و در آينده اي نه چندان دور بي شك محال مي شود. هميشه براي يافتن يك رزمنده، جانباز يا آزاده فرصت نيست.
آغوش اين صفحه با تمام كاستي هاي بصري و محتوايي خود به روي آنهايي كه حرفي براي گفتن دارند، باز است. اين صفحه سياه و سفيد كه تنها هفته اي يكبار منتشر شده و بعضي اوقات تا كمر و گاهي تا فرق سر اسير آگهي هاي تبليغاتي مي شود، معجزه نمي كند اما ده ها سال ديگر چون بركه اي كوچك در برهوت، كام تشنگان حقيقت را اندكي سيراب خواهد كرد.

 



جنگ ايران و عراق

192 فروند جنگنده نيروي هوايي عراق راس ساعت 12 روز 22 سپتامبر 1980 (31 شهريور 1359) به طرف ايران پرواز خود را آغاز كردند. صدام كه چفيه اي قرمز بر سر و قطاري فشنگ دور كمر داشت وارد اتاق عمليات شد.
«عدنان خيرالله» وزير دفاع وقت گفت: «سرورم جوانان 20 دقيقه پيش پرواز كردند.» صدام مغرورانه گفت:«نيم ساعت ديگر كمر ايران خواهد شكست.»
1200 مشاور نظامي شوروي در نوامبر 1983 (آبان 1362) وارد بغداد شدند.
400 دستگاه تانك «T55» و 250 دستگاه تانك «T12» و تعداد زيادي موشك «فراگ 7»، «گراد»، «سام 9» و «اسكاد- بي» نيز از ديگر هديه هاي شوروي به صدام بود. «گورباچف» رهبر وقت بلوك شرق با ارسال نامه اي به سران عرب اطمينان داد شوروي اجازه نخواهد داد عراق در اين جنگ شكست بخورد.
48000 پناهگاه امن براي سربازان ارتش صدام. شركت هاي انگليسي در سال 1982 ساخت اين پناهگاه ها را آغاز كردند. هر پناهگاه گنجايش 1200 سرباز را داشته و از پوششي پولادين برخوردار بود.
اگر غريبه اي به داخل تونل راه مي يافت، دوربين هاي تعبيه شده او را ديده و مسلسل هاي خودكار شروع به شليك به سوي هدف مي كردند. در اين سال شركت هاي مخابراتي انگليسي ساخت پيشرفته ترين سيستم هاي نظامي مخابراتي را براي ارتش عراق آغاز كردند.
10 برابر زمين فوتبال مساحتي است كه از تركش بمب هاي خوشه اي نمي تواند در امان باشد.
آمريكا به پيشنهاد «ويليام كيسي»، رئيس وقت سازمان سيا اين بمب ها را دراختيار صدام قرار داد. كيسي معتقد بود بمب خوشه اي بهترين ابزار براي درهم شكستن مقاومت امواج انساني رزمندگان ايراني است. «آلن فريدمن» محقق آمريكايي با ذكر اين مطلب مي افزايد: «اين بمب ها در عمل چرخ گوشت هاي هوايي هستند و هر چيزي را در سر راه خود خرد مي كنند.»
1 ماه مانده به شروع جنگ عراق عليه ايران، سران عربستان سعودي هديه اي ارزشمند به صدام دادند. اين هديه گزارشي مفصل از اوضاع اقتصادي، اجتماعي و نظامي ايران بود. علاوه بر آن، اطلاعات دقيقي از وضعيت ارتش ايران، تعداد نفرات آن، مواضع و تجهيزات قابل بهره برداري آن و اطلاعات مختلف ديگر كه بسيار محرمانه بود به عراق تحويل داده شد. اين گزارش يك نقشه كامل تهاجمي بود.
مجله «ژون آفريك»9 ژوئن 1982

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14