(صفحه(12(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 18 آبان 1387 - 9 ذي القعده 1429 -8 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19225
 

زمان
پاسخ مسابقه پنجره 4
نامه اي براي يك مسافر
داستانك
چه بگويم؟ چه بنويسم؟
زخم زيتون
مثل ماريون و آنتوان
معاون پرورشي و تربيت بدني آموزش و پرورش:
آموزش و پرورش با كمبود 11 هزار مربي تربيت بدني مواجه است
گذر و نظر



زمان

شب است اما خورشيد زيباي شب را دزديده اند. اين چه رسمي است خدايا تاريكي شب را نيز از ما دريغ مي دارند! مهتاب را مي بينم دلم برايش مي سوزد به رويش لبخند مي زنم و با خودم مي گويم: حتماً چندي بعد مهتاب را نيز از ما دريغ مي كنند.
نيم شعله سوزان شمع در اتاق دلم را مي لرزاند به سوي پنجره مي روم بي اختيار دستم را به توري پنجره مي زنم انگار اتاق هم ديگر حق ندارد باد را لمس كند. چشمانم را مي بندم. هجوم باد را به اتاق احساس مي كنم. پنجره ديگر توري ندارد. حس مي كنم زير سايه درختي نشسته ام؛ انگار زمين فرشم باشد و آسمان سقفم. به دورها مي نگرم چيزي مي بينم شخصي است كه با شتاب از اينجا دور مي شود و مرا به اجبار با خود مي كشاند. نه مي توانم از او جدا شوم و نه مي توانم از او سبقت بگيرم. مرا با زنجيري فولادين به اين سو و آن سو مي كشاند و تيرگي و روشني ها را بر من روشن مي سازد. آن چشماني كه سفيد بود ديگر نيست. درچشمانش سياهي هاي بسياري مي بينم نمي دانم ولي حس مي كنم با اين چشمان چيزي را مي خواهد به من بفهماند.
در اين فكر بودم كه او چه چيزي را مي خواهد به من بفهماند كه ناغافل شمع نيم شعله سوزان اتاق رشته هاي افكارم را از هم گسيخت. آن شمع با زوزه هاي آرام و تند باد مي لرزيد و آرام مي شد توري پنجره ديگر نمي تواند مانع خار و خاشاك شود. نگاهم به توري پنجره بود كه ناگهان يك سياهي را در مقابل چشمانم ديدم. شمع خاموش شد و توري درهم دريد. تاريكي و خار و خاشاك بر من هجوم آوردند. آري اكنون مي فهمم كه آن چشمان چه چيزي را مي خواهد به من بفهماند آري آن تيرگي ها، تيرگي هاي روزگاراند و آن چشمان زمان.
به روزگار فكر مي كردم كه ناگهان چشمم به پنجره افتاد به سويش رفتم توري را كنار زدم و پنجره را باز كردم روشنايي را در مقابل چشمانم ديدم به دور دست ها خيره شدم. آن دورها در آسماني بي كران دسته اي از بلبلان خوش آواز خوان درحال كوچ بودند.
ندا پگرگ. اول دبيرستان. تهران

 



پاسخ مسابقه پنجره 4

دوست كوچك
برگ هاي تقويم يكي از روزهاي ميانه فصل رنگي پاييز را نشان مي داد و من دختر كوچولوي بازيگوش به دنبال برگ سبز خود در لابه لاي شاخ و برگ درختان چنار مي گشتم. برگ سبزي كه در اوايل بهار تازه به اين دنيا آمده بود. ولي گويي درختان ديگر از او هيچ خبري نداشتند. چرايش را نمي دانم. آنها هيچ برگي را با اين نشاني ها نديده بودند، برگ سبز مرا...!
همچنان كه به دنبال او در جنگل چنار به اين طرف و آن طرف مي دويدم، صدايي مرا به خود آورد؛ آري اين صداي برگ سبز من بود كه از روي زمين پر شده زبرگ هاي خزان زده به گوش مي رسيد. خزان... نه... نه... برگ من فقط دو ماهش بود، چرا بايد انقدر زود از پيش من رود. براي آخرين بار نگاهش كردم، مثل هميشه لبخندي مليح اما سرد بر لب داشت و با همان طنين دلنوازش كه نفس هاي آخر را مي زد گفت: از اينجا برو، نمي خواهم شاهد لحظات آخر زندگيم باشي. برو! اين قانون طبيعت است. قانون...!
ماهزاده نجار
از شهرستان دماوند
فصل هزار رنگ
پاييز... فصل هزار رنگ و هزار افسون و جادو، هزار فسانه و قصه، فصل مدرسه، فصل دوستان و ياران هم مدرسه ايي تكرار ناشدني را آغاز نموده، در خش خش برگها... رقص پرافسون افتان و خيزان برگها از آغاز درخت تا دامنه آن هزاران نجواي عاشقانه آفرينش را زمزمه مي كشد... و اين كارناوال و واريته رنگارنگ افسانه آميز در هر تكراري تكرار تاشدني هاي بسيار دارد... و مادر طبيعت و خلقت اين رقص رنگين باشكوه خداوندي را هر پاييز نظاره گر است.
ميلاد پورمحبي15ساله- مهراني پور محبي 12 ساله
قهر خورشيد
خورشيد با زمين قهركرده بود. پاييز با اسب يال افشانش از ميان شهرها و روستاها گذر مي كرد. دختر مخفيانه قد راست كرد. عرق از پيشاني گرفت. خواست نفسي تازه كند. كه فرياد مرد لرزه بر اندامش انداخت: آهاي! چه كار مي كني؟.
دختر سريع خم شد و به كندن ادامه داد. مرد بالاي سرش آمد. دختر رنگ به رونداشت:حالا وقتي كه مزدت را ندادم، حاليت ميشه كه وقت كار يعني فقط كار!... دختره بي چشم و رو!... ناگهان با شلاق ضربه محكمي بر كمرش كوفت. بدن لاغرش توان نداشت. زانوانش لرزيد. اما خودش را حفظ كرد. مرد حريصانه به زدن ادامه داد... اما دختر تحمل كرد... او سالها بود كه همه چيز را تحمل مي كرد... خورشيد با زمين قهر كرده بود. پاييز خسته و محزون به زمين مي نگريست. و آهنگ رفتن داشت. مرد بي اعتنا از روي برگهاي پاييزي رد شد. برگهايي كه روي قبر دخترك را پوشانده بود...
و سرانجام زمستان فرارسيد... او با نفسش، ستاره ها را به زمين مي فرستاد... ستاره هاي سفيد بر روي قبر دختر مي نشستند و زخم هاي روح خسته او را التيام مي دادند.
نازنين محمدي 19ساله از كرج
حرف هاي باد
نم نم باران، سرمايي دلچسب، برگ هاي خيس شده، نفس هاي عميق، كوچه ي خلوت، صداي كفش هاي آدمي تنها، آسماني نيلگون، اشك هاي پنهاني زير باران، آرامشي مطلق، نگاهي خيره، آينه اي خالي، چشمي پر از فرياد، دستي پر از درد، قلبي پر از دلتنگي، بغضي پر از شادي، چكه چكه چكه باد قطرات باران ابرش را برافكارم چكاند.
باز هم، با من صحبت كردنسيم. بي آنكه حرفي بزند، گفت باران تمام شد. همه چيز پايان يافت، نم نم باران ايستاد، سرماي دلچسب ملايم شد، برگ هاي خيس خشك شدند، نفس هاي عميق نيمه ماند، آدم تنها گذر كرد، آسمان دوباره رنگ باخت، اشك پنهان آشكار شد، آرامش مطلق برهم ريخت، نگاهي خيره برگشت، در آينه ي خالي نگاهي نقش بست، چشم پر از فرياد ساكت شد، دلي پر از درد تسكين يافت، قلبي از دلتنگي آرام شد، بغضي از شادي از شادي گريست. تو چه مي كني؟ تو هم، به پايان مي رسي. اما چگونه، چگونه به پايان مي رسي؟ به پايان بي اثري يا پاياني در آغاز آثار نامت، كدام يك؟ بنگر كه همه چيز پايانشان اثري بر جاي مي گذارند.
باران نم كوچه ها را، نفس هاي عميق طراوت جان را، و صداي كفش ها آهنگ موقت را، و اشك پنهاني تخليه وجود را، و آرامش مطلق حس رهايي را، و نگاهي خيره فكري در ذهن را، و آينه خالي بكر مطلق را، همه و همه چيز در پايان اثري از خود برجاي گذارند چه موقت و چه دائم.
تو چه مي خواهي؟، مي خواهي پايانت گذرا باشد يا جاودان اثرت باقي باشد يا فاني؟ و خورشيد بعد از باران، باز هم با من صحبت كرد بي آنكه حرفي بزند گفت: باد هرچه مي دانست گفت و رفت. تو خودت بخواه آنچه را كه، آرزو داري، تا داشته باشي اش.
يلدا خامنه(فانوس).تهران
نوازش فرشته ها
در كوچه پس كوچه هاي معرفت خدا، آن جا كه فرشته ها آرام تو را نوازش مي كنند و باران تو را ادامه راه مي خواند شايد صداي برگ هاي پاييزي در زير پايت و يك لحظه، يك اتفاق به ظاهر كوچك و يك حادثه بزرگ شايد،افتادن يك برگ از يك درخت زيبا باشد. و تو شايد آن قدرها احساس داشته باشي كه صداي ناله هاي برگ ها را بشنوي و كفش ها را بيرون بياوري و با زيباترين حس ها پرواز كني تا آنجا كه به قله عشق برسي.
پرچم عشق شايد يك برگ زيبا و رنگين پاييزي و شايد يك حس قشنگ باشد. به قله كه رسيدي آرام سرت را پايين بينداز و بفهم هنوز تا خدا فاصله هاست...
نجمه پرنيان. 14ساله. جهرم

 



نامه اي براي يك مسافر

اي آسماني من!
راه را بايد رفت دل بايد شست. غم را بايد حس كرد، انتظار را بايد كشيد.
مي نويسم براي تنها ناجي دنياي غم، مي نويسم براي عطر گل هاي نرگس، مي نويسم از آقاي اندوه در اوج بيكسي.
شب دوباره دامن سياهش را گسترد و ستارگان براي چشمان منتظران مي درخشند. براي چشماني كه به راه ماندند و دل هايي كه شكستند.
حرفي از دل به ميان نياور.
چيستي؟
من؟
آري
من شكسته دلي چشم به راه
آه چه سخت است درد انتظار.
مي ترسم از روزي كه چشم هايم او را نبينند.
كه را؟
مهدي ام را، ناجي تنهايي ام را.
اي منجي هستي، كي اجازه ديدنت از بخشنده مهربان صادر خواهد شد؟! خود بگو با انتظارت چه كنم؟ تا به كي سر انگشتان خسته انتظار، جمعه ها را يك به يك ورق بزند و با لب هاي خشكش قدوم ثانيه ها را تا لحظه ديدار شمارش كند.
اي روح باران! لب هاي خشك كوير جمعه ها ندبه مي خواند تا كه چشمان خسته اش در انتهاي بي كسي به خواب رود.
تو چگونه اي كه كوير با تو سيراب و بهار بي تو خزان مي شود.
اي آسماني من، تو حتي براي دل زنداني در قفس غم، آسماني.
بيا كه ديگر قناري دل از پا و پر افتاد.
بس است، بس است، اين قناري ديگر نفسي براي سر دادن آواز غم ندارد. بال هاي پرنده دلم شكسته است و پاهايش زخمي.
بيا و مرحمي باش براي بال هاي شكسته و نفسي براي سر دادن آواز عدالت.
اين چشم ها براي ديدنت قرباني شده اند.
مهدي، مولايم بيا و بيابان وجودم را كه تشنه باران مهرباني است، سيراب كن.
اي كاش حرف هايم را بشنوي.
اي كاش در يك صبح جمعه صداي موذني عقل را از سر مي ربود و جايش دل را چراغ راه مي كرد و قلب راجلا مي داد با: لااله الاالله
مهدي جان دير زماني است كه در باتلاق غم فرو رفته ام
هيچ اميدي براي آزادي ندارم مگر زماني كه
خورشيد بي غروب بيايد.
الهم اشف صدرالحسين بقيام الحجه(عج)
ساناز يادگاري 19 ساله- لاله جين همدان

 



داستانك

توبه
گربه به سختي پاهايش را به حالت تعادل نگه داشته بود. بطري مدام زير پاهايش تكان مي خورد.
- خدايا منو ببخش به خاطر اون جوجه اردكي كه ديروز خوردم منو ببخش به خاطر اون بچه موش كوچولو كه...
ناگهان بطري زير پاهايش لغزيد، گربه در هوا چرخي زد و بر روي تشك پنبه اي مادربزرگ فرود آمد. انگار خدا توبه گربه را پذيرفته بود.
فاطمه حسين زاده .14 ساله . نايين
سرك
ماه از پشت پنجره سركي به داخل اتاق كشيد. سرم را روي سجده گذاشته بودم و مي گريستم. سحر بود. انگار تمام درها رو به خدا باز بود. صداي ريخته شدن چاي به گوشم رسيد. مادرم از آشپزخانه صدا زد فتانه! فتانه! بلند شو ديگه الآن اذان مي گن ها! باورش نمي شد بيدار باشم. بلند شدم چادر گلدارم را تا كردم و براي هميشه تصميم گرفتم بين الطلوعين بيدار باشم.
ساعت
ساعت ديواري 5 بار نواخت دنگ دنگ دنگ! رمضان بود ماه روزه! ماه دعا و نيايش. مادر خانه از جاي برخاست و آرام سراغ يخچال رفت. غذايي را كه ديشب آماده كرده بود روي گاز گذاشت و آن را روشن كرد. چراغ قوه اي را از توي كابينت برداشت و اطراف را با آن نگاه كرد. لقمه اي نان از سفره كند. غذايش داغ بود. آرام سفره اي را پهن كرد و مشغول خوردن شد. نگاهي به اطرافش انداخت همه در خواب بودند. بغضي گلويش را فشرد. شوهرش، فرزندانش همه در خواب عميقي بودند. سحري اش را تنهايي خورد و گريست. همانجا كنار سفره خوابش برد. با صداي شوهرش از خواب برخاست. صبحانه مي خواست. با اكراه بلند شد تا چاي را دم كند.
ساره احمدي راد.قم

 



چه بگويم؟ چه بنويسم؟

چند وقتي است چيزي به ذهنم نمي رسد تا آن را روي كاغذ پياده كنم.
سرم رو زانوم خيلي آروم، گريه ميكردم. دلم پر از درد بود. حرف هايي داشتم كه نمي توانستم آن ها را بگويم. حرفهام تو گلوم گير كرده بود. يه جورايي داشت خفم مي كرد. ديگه خسته شده بودم از اين همه تنهايي. وارد اتاقم كه مي شدم همه چي برام تكراري بود. هندزفري افتاده رو تخت. گوشي روي كيس. كامپيوتر روشن.ام پي4 روي تاقچه. پي اس پي روي بار فيكس. كتاب زبان هم كه تو اتاق پرواز مي كرد. مي خواستم از اون اتاق بزنم بيرون ولي چاره اي جز حبس شدن نداشتم.
رفتم جلوي آينه و پيش خودم گفتم من عرضه انجام هيچ كاري رو ندارم. همش شعار.
موبايلم رو برداشتم و محكم كوبيدم تو شيشه. شيشه نشكست ولي دل من به خاطر موبايل بيچاره ام شكست. مشتي كوبيدم و شيشه ريخت. كلي خنديدم و گفتم من اگه مي تونم همچين شيشه اي رو بشكنم پس حتما مي تونم شيشه غصه هام رو و بشكنم. بياييم نمي توان هايمان را خاك كنيم. من مي توانم دوباره بنويسم. پس مي نويسم: «خدايا دوستت دارم...»
مائده ملكي (15ساله) تهران

 



زخم زيتون

اي فلسطين، با تو هستم. با تو كه هر روز، روز توست. تويي كه در بند مانده اي و ما براي رهايي ات، شعار مي دهيم و دعا مي كنيم و اطمينان داريم كه روزي آزاد خواهي شد.
مي خواهم بگويمت كه اي فلسطين؛ تو هستي، زنده اي، چون جوانان و نوجوانانت هستند. آنهايي كه با دست هاي پاك و معصومشان، از خاك تو سنگ مي چينند و نثار شكارچيان اسرائيلي مي كنند. چون شكوفه ها و گل هايت براي آزادي تو در خون مي غلتند، تو وجود داري. چون همه براي بودنت حاضرند نباشند. چون درختچه هايت، هنوز هم زيتون مي دهند. چون مسجدالاقصي و قبه الصخره، هنوز هم برپاجايند. چون؛ زندگي جريان دارد، همان طور كه خون، در خيابان هاست. مي گويمت كه هيچ غمگين مباش، همه تو را به نام فلسطين مي شناسند و فلسطين را سرزمين حماسه و خون. تو بمان؛ همان طور كه تاكنون بوده اي، قوي و پابرجا.
... و تو اي اسرائيل؛
به ياد بياور داستان داوود نبي(ع) و جالوت را. بترس از نوادگان داوود، تو با تانك ها و حتي سلاح اتمي ات نه تنها پيروز نمي شوي، كه با سنگ هايي كه در فلاخن ها جاي مي گيرد و به سمت سربازانت پرتاب مي شود، نابود خواهي شد. و با تكرار تاريخ، به زودي پيكر بي جانت، چون افسانه دروغين هولوكاست به آتش كشيده خواهد شد.
«زهراقدوسي زاده، 14ساله، قم»

 



مثل ماريون و آنتوان

« بچه هم بچه هاي قديم»؛
اين جمله پدر و مادرهايي است كه از دست بچه هاي خود كلافه (شايد هم ذله) شده اند. هنوز به درستي كسي نمي داند بچه هايي كه از دست پدر و مادرهاي خود كلافه (شايد هم ذله) شده اند، چه جمله اي به كار مي برند. داستان هاي اين كتاب ماجراهايي است از اين جور بچه ها. بچه هايي كه دنياي شاد و آزاد خود را مي خواهند. اما بزرگترها يك جور ديگر به آن ها و رفتارشان نگاه مي كنند¤.»
اگر تو هم از دسته اين جور بچه ها (البته بايد گفت نوجوانها) هستي و دنبال هم درد مي گردي، پيشنهاد مي كنم كتاب «بوقلمون را نخوريد» را بخواني. اين كتاب شامل هفت داستان كوتاه طنز است. چهار داستان اولي، داستانهاي «ماريون» و سه داستان دومي، داستانهاي «آنتوان» است.
در ابتداي كتاب نوشته شده:«اين كتاب منتخبي است از داستانهاي چاپ شده در مجله ژبوكين (Je bouquine) كه طي سالهاي 1990 تا 2001 در كشور فرانسه به چاپ رسيده است. داستانهاي ماريون به قلم «فاني ژولي» و تصويرگري «كاتل» و داستانهاي آنتوان به قلم «كلودگوتمان» و تصويرگري «سرژبلوش» است و «شادي جمشيدي» هر هفت داستان را به فارسي ترجمه كرده است. از ويژگي هاي جالب آن مي توان اشاره كرد به جملات مهم هر داستان. جملات مهمي كه در طول داستان نوشته شده، پررنگ تر از بقيه جملات است. جذابيت ديگر آن به خاطر عكس هايش است كه در آنها هم رگه هايي از طنز پيدا مي شود.
بهتر است ديگر توضيح ندهم تا خودت كتاب را بخواني. مطمئن باش اين كتاب يكي از كتابهايي مي شود كه به دوستانت پيشنهاد مي كني آن را بخوانند.
راستي! اگر تصميم گرفتي. آن را بخري، مي تواني از انتشارات چرخ فلك و به قيمت 1600 تومان آن را تهيه كني.
ياسمن رضائيان. 16 ساله.تهران
¤ قسمتي از نوشته پشت كتاب.

 



معاون پرورشي و تربيت بدني آموزش و پرورش:
آموزش و پرورش با كمبود 11 هزار مربي تربيت بدني مواجه است

آموزش و پرورش با كمبود 11 هزار مربي تربيت بدني مواجه است.
سيدمهدي اميني معاون پرورشي و تربيت بدني وزارت آموزش و پرورش ضمن اعلام اين مطلب گفت: تمام تلاش خود را به كار گرفته ايم تا كاستي هاي موجود را با جذب مربيان حق التدريسي پر كنيم. وي در واكنش به نبود مربيان تربيت بدني در مقاطع اول تا سوم ابتدايي نيز گفت: در اين زمينه دو ديدگاه وجود دارد؛ برخي از كارشناسان با پيشينه تحقيقاتي معتقدند كه به دليل پيدايش يك نوع ارتباط عاطفي ميان دانش آموزان مقطع اول ابتدايي تا سوم ابتدايي با مربيان عمومي؛ بايد از آنان در آموزش تربيت بدني استفاده كرد. اميني گفت: عده اي ديگر نيز نظر متفاوتي دارند و معتقدند كه بايد در نخستين مقاطع تحصيلي نيز مربيان متخصص تربيت بدني به دانش آموزان آموزش هاي ورزشي بدهند. وي افزود: با وجودي كه نظريه اول تاكنون نتيجه مطلوبي نداشته است؛ اين امكان وجود دارد كه رويكرد آموزش و پرورش در آينده اي نزديك به نظريه دوم جلب شود. وي به نقش آموزش و پرورش در توسعه ورزش قهرماني نيز اشاره كرد و گفت: اگر مي خواهيم ورزش قهرماني بهتري داشته باشيم و به ورزشي توسعه يافته در سطح بين المللي برسيم؛ بايد در آموزش و پرورش به ورزش بيشتر بها داده شود. اميني اظهار داشت: يكي از برنامه هاي وزارت آموزش و پرورش افزايش ساعت ورزشي در مدارس است.

 



گذر و نظر

با عرض سلام خدمت مسئول صفحه مدرسه، چند پيشنهاد براي تيم ادبي هنري داشتم كه البته خودم هم دوست دارم عضو آن باشم.
اول اين كه مؤسسه كيهان از سالهاي دور است كه به چاپ اين روزنامه مي پردازد. ما 30 سال است كه اشتراك كيهان داريم و هر روز اين روزنامه به درب منزل پدرم مي رسد. از آنجايي كه يكي از پرتيراژترين روزنامه در سطح كشور است بايد صفحه مدرسه آن كمي پخته تر و بهتر عمل كند. استفاده از مطالب جديد، متنهاي جديد بايد به نظر بنده در اين صفحه گنجانده شود تا از كسالت خوانندگان بكاهد. يكي از كارهايي كه براي نوآوري صفحه مي توان انجام داد اين است كه اشعار شاعران بازنويسي يا بازآفريني شوند.
به اين شعر دقت كنيد:
گل با گل زرد گفت: زرد ارچه نكوست
سرخي دهمت كه جلوه گيرد رگ و پوست
گل گفت: راست گفتي اما
من جامه عاريت نمي دارم دوست
همانطور كه مي دانيد بازگرداني اين دوبيت شعر در واقع معني آن است به زبان روان و ساده كه ما در اينجا به آن كاري نداريم. اما شما مي توانيد با افزودن مقداري خلاقيت و مطلب اضافه به معني شعر آن را بازنويسي كرده تبديل به يك داستان نمائيد. حال اگر اين بازنويسي باعث شود داستان جداگانه اي ازاين دو بيت به دست آيد. در واقع شما اين دو بيت را بازآفريني كرده ايد. اين كار به عنوان يك تمرين خيلي خوب براي نويسندگي مي تواند باشد. من يك اثر فرستاده ام كه شما مي توانيد از آن استفاده كنيد و اگر خواستيد شعر آن را برداشته و در صفحه چاپ كنيد و از بچه ها بخواهيد با اين دو بيت شعر يك داستان بسازند.
نكته دومي كه مي خواستم بگويم اين است كه بچه هاي مدرسه از نقاط مختلف ايران براي شما نامه مي نويسند و چه بسا براي پست نامه هايشان با سختي و مشكل هم همراه باشند. اگر اسم مسابقه پنجره مسابقه است پس بايد شكل مسابقه داشته باشد و نمي توانيد ندادن جايزه را توجيه كنيد. چطور است كه در تلويزيون براي گفتن يك عدد صحيح سه رقمي به عنوان رمز سيصدهزارتومان مي دهند، آنوقت شما به برندگان مسابقه پنجره كه با هزار اميد و آرزو از دورترين نقاط ايران برايتان نامه مي نويسند جايزه نمي گذاريد. جايزه مي تواند بعد از چند بار برنده شدن يك نفر در مسابقه پنجره باشد كه هزينه هم كمتر شود.
تشويق بچه هاي مدرسه اي به خصوص آنهايي كه مطالب بيشتر وجدي تري براي شما مي نويسند باعث رشد و پيشرفت همين صفحه ولذت بيشتر خوانندگان مي گردد. براي صفحه مدرسه كمي هزينه كنيد ضرر نمي كنيد. اميدوارم من هم عضو تيم ادبي شما شده باشم.
با تشكر- ساره احمدي راد
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه )- از قم

 

(صفحه(12(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14