(صفحه(12(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 18 آبان 1387 - 9 ذي القعده 1429 -8 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19225
 

بحران جزميت و خرافه گري در كليسا
خسته از مطربي براي تشكيلات پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 87

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




بحران جزميت و خرافه گري در كليسا

2- گسترش خرافات به بركت پاپ ها
در قرون وسطي اعتقاد به جادو كه از ادوار كهن به جاي مانده بود، تقويت شد و مردم آن دوره، عمدتاً بر اين باور بودند كه همه ي بيماري ها و پديده هاي طبيعي و مصيبت هاي اجتماعي، كار اجنّه و شياطين است و اراده ي خدا و علل طبيعي، بسا ناديده گرفته مي شد. برخي از سران پيشين مسيحيت، در مورد سحر و جادو كه آن را ريشه تمام بلايا مي دانستند، قوانيني وضع كردند، ليكن تا قرن چهارده ميلادي مخالفتي جدي در برابر سحر و جادو به عمل نيامده بود. در قرن چهاردهم، در سراسر اروپا، بيماري وحشتناك وبا شايع شد و اوضاع اروپا را به گونه اي به هم ريخت كه نام «مرگ سياه» بر آن نهادند. شيوع اين بيماري، ترس مردم از شياطين را بيشتر كرد. به هر صورت به مدت سه قرن در اروپا مخالفت با سحر و جادو رواج داشت. در سال 1484 م، پاپ «اينوسان هشتم» طي صدور يك فرمان، ادعا كرد كه «طاعون و طوفان هاي وحشتناك، نتيجه اي از اعمال زنان جادوگر است.» بستر اجتماعي به گونه اي بود كه حتي بسياري از مردم به اصطلاح روشنفكر آن زمان نيز اين ادعا را پذيرفتند و اين عقيده تا آشنايي غرب با پيشرفت هاي جهان اسلام و تولد روش علمي، همچنان طرفدار داشت.
دانشگاه «آبلار» كه عقل را به عنوان معياري براي حقيقت معرفي مي كرد و بدون توجه به عقايدي كه كليسا تبليغ مي كرد، تحت تأثير دانشگاه هاي جهان اسلام و با مخالفت كليسا به وجود آمد.
آبلار در سال 1142 م، درگذشت و پس از او در اواخر قرن دوازدهم، كساني كه به دنبال علم بودند در ادامه ي مسير او به تقليد از جهان اسلام، اتحاديه اي به نام «دانشگاه» تشكيل دادند. به اين ترتيب در پايان قرن دوازدهم، دانشگاه پاريس با تعداد 1300 دانشجو تأسيس شد. ساير دانشگاههاي اروپا، نظير دانشگاه «پلني»، «سالرنو»، «آكسفورد» و «كمبريج»، پس از اين دانشگاه يكي يكي با الهام از دانشگاههاي اسلامي تأسيس شدند. طبيعتاً انتظار مي رفت كه اين نهادهاي علمي، به دفاع از آزادي تفكر پرداخته و طرفداران تفكر آزاد در برابر مخالفان آن حمايت كنند. بويژه اين كه پيشگامان اين طرح ها، دانشگاه ها را در حقيقت براي رها ساختن عقل از بند كليسا و پاپ تأسيس كرده بودند. اما كليسا وارد اين قلمرو نيز شده و به مبارزه با علوم پرداخت. دانشگاهها عملاً و به ناچار در دست كليسا رام شدند و از تدريس مطالبي كه از نظر كليساييان ممنوع بود، خودداري مي شد. روش تعليم مدرسي در دانشگاه هاي اروپا رايج بود و اساتيد دانشگاه به حقيقت به عنوان محصول عقل سليم يا تجربه، اعتنايي نداشتند و بلكه تمام تلاش خود را در جهت كليسا به خرج مي دادند. اگر استادي، متوجه خطا بودن تجويزات كليسا مي شد، بناچار عقيده ي خود را پنهان كرده و خود را ملزم به تعاليم كليسا نشان مي داد (كاري كه كساني چون «رينولد» در قرن شانزدهم انجام دادند) و اگر استادي كه متوجه بطلان مسيحيت و پاپ شده بود، به ناچار بايستي استعفا مي داد (كاري كه اساتيدي همچون «رتيكوس» كردند)، چرا كه اگر به اختيار خود استعفا نمي داد، به اجبار او را اخراج و مجازات مي كردند (بلايي كه يك قرن بعد بر سر «گاليله» آمد). هريك از اين سه استاد، كاملاً به صحت نظريه كوپرنيك مبني بر گردش زمين به دور خورشيد ايمان داشتند و معتقد بودند كه خورشيد، مركز جهان است. رينولد و رتيكوس در «ويتمبرگ» زندگي مي كردند و «گاليله» در ايتاليا بود و در دانشگاه پيزا كه تحت امر كليساي كاتوليك و متصديان آن بود، تدريس مي كرد. براي پي بردن به وضعيت روح علمي در آن عصر توجه به همين نكته كافي است كه رؤساي دانشگاهها به اين كه نسبت به تعاليم كليسا پايبند بوده و پا را از آن چه كه در كتاب مقدس آمده است، فراتر ننهاده اند، افتخار مي كردند و از اين در برابر نفوذ افكار و انديشه هاي جديد علمي و اسلامي در دروس دانشگاهي مقاومت كرده اند، به خود مي باليدند. به عنوان مثال رئيس دانشگاه «دواي» در جلسه اي هنگامي كه وضعيت دانشگاه خود را تشريح مي كرد، يكي از افتخارات آن دانشگاه را عدم پذيرش نظريه گاليله در مورد گردش زمين به دور خورشيد عنوان نمود. آنگونه كه تاريخ نگاراني نظير «وولف» مي گويند:
«استيلاي جزميّات كليسا بر دانشگاه هاي اروپايي، آنها را از تحصيل علم، بازداشت و حتي اصلاح طلبان ديني هم كه با كليسا به دشمني برخاسته بودند، به واسطه تعصبي كه داشتند به سركوب علم و تفكر پرداختند.»
بدين ترتيب علم جديد، نه در دانشگاه ها كه در خارج از آنها به پيشرفت خود ادامه داد. با شروع نهضت مؤثر علمي، براي ترويج و تدريس علوم بايد نهادهايي تأسيس مي شدند كه از پاپ و كليساييان مصون باشند. بدين منظور در قرن پانزدهم، و با الگوبرداري از دانشگاه هاي اسلامي، آكادمي هاي «ونيز» و «فلورانس» در ايتاليا و آكادمي «فرانس» در فرانسه توسط فرانسواي اول تأسيس شد.
3- پروتستان وكاتوليك، متّحد در عقل ستيزي
مسيحيت و پاپ كه دشمن سرسخت تفكر بود، با شقاوت و بي رحمي به تعقيب و شكنجه ي دانشمندان پرداخته و در اين راه از هيچ كاري دريغ نكرده است. مذهب پروتستان نيز در شكنجه و آزار دانشمندان، همانند كليساي كاتوليك عمل كرده است. جنبش اصلاح طلبي مسيحي يا پروتستاني، يك جنبش عقل گرا و عملي نبود و آنان نيز چون پاپ و كاتوليك ها به تعقيب و شكنجه دانشمندان و عقل گرايان مي پرداختند.
پيروزي جنبش اصلاح ديني در شمال آلمان بدين خاطر بود كه فرمانروايان اين خطّه از اروپا از «لوتر» در برابر پاپ، پشتيباني كردند تا بدين وسيله املاك و دارايي هاي تحت تملك كليسا را مصادره كرده و يا به امتيازهايي ديگر دست پيدا كنند. از اين گذشته، پيشرفت و توسعه ي اين جنبش عمدتاً از فسادي مايه مي گرفت كه در كليسا نفوذ كرده بود و پاپ ها نيز به منافع دنيوي خود دل بسته بودند. «بوري» مي گويد:
«فساد رايج در كليسا تا اندازه اي رشد كرده بود كه از قرن چهاردهم به اين طرف، تقريباً تمام سكنه ي اروپا به وجود آن پي برده بودند و نياز به اصلاح كليسا را حس مي كردند.»
... در مورد شكنجه اي كه پروتستان ها در حق طرفداران علم و فلسفه روا داشتند، دو نكته حايز اهميت است. اول اين كه پروتستان ها در ابتداي جنبش خود، صاحب قدرتي همچون قدرت كاتوليك ها نبودند و به محض اين كه يك چنين قدرتي توسط كالون در ژنو براي پروتستان ها مهيا شد، معلوم شد كه آنها نيز دست كمي از رفتار كاتوليك ها ندارند، ثانياً چنانچه كليساي كاتوليك، كشفيات نجومي قرن هاي هفدهم و هجدهم را تحريم كرده بود، پروتستان ها نيز از قافله عقب نماندند و دستاوردهاي زمين شناختي، زيست شناختي و انسان شناختي را تكفير كرده و دانشگاه هاي آمريكايي را از تدريس اين علوم به دانشجويان بازداشتند. ممنوعيت تدريس اين علوم در دانشگاهها آنگونه كه «وايت» مدعي است تا اوايل قرن گذشته، به اعتبار خود باقي بود.
4- اصلاح طلبان پروتستان، همكار محافظه كاران كاتوليك
علاوه بر اين، تعصبي كه پروتستان ها در تفسير و تأويل صوري آيات كتاب مقدس، و التزام لفظي و قشري به آنها به خرج دادند، كم تر از كاتوليك ها نبود. تعصب مارتين لوتر و كالون در اين مورد،
ضرب المثل شده بود. درست است كه لوتر نسبت به سوزانيدن ملحدين توسط پاپ اعتراض كرده بود، ليكن اين اعتراض گويي مشروط به حالتي بوده است كه اين مخالفان تحت امر و مطيع فرمانروايان خود باشند و سر از اطاعت آنان برنتابند. در صحت اين ادعا همين بس كه لوتر صراحتاً هنگامي كه «آناباتيست»ها از اطاعت خود او سرپيچيدند، دستور قتل عام آنها را صادر نمود. بدين ترتيب تلاش كاتوليك ها و پروتستان ها در هر دو مورد به يك نتيجه منتهي شد؛ شكنجه!
كالون نيز بر مخالفين خود بسيار سخت مي گرفت و مخالفان خود را تبعيد يا زنداني نمود، يا آنها را سوزانيده، يا به روش هاي گوناگون شكنجه و اعدام كرد. رفتار كالون در اعدام «سروتيوس» شاهدي بر اين ادعاست، او كه در مخالفت با تثليث (پدر، پسر و روحالقدس) كتابي نوشته بود، دچار دسيسه هاي كالون شد و در «ليون» حبس گرديد. سروتيوس پس از چندي از زندان فرار كرد و غافل از هرجا خود را به سرعت تمام به ژنو، مقر حكومت كالون رسانيد تا بدين وسيله در پناه او باشد، اما كالون او را در سال 1553 ميلادي اعدام كرد. «ملانكتون» كه گردآورنده ي اصول شكنجه به شمار مي رفت، كار كالون را به عنوان بهترين سرمشق و الگو براي رهبران آينده ستود. حقيقت اين است كه جنبش ديني پروتستان نيز در خشونت و سركوب گري، دست كمي از پاپ و كليساي كاتوليك نداشته است و پيروان لوتر، كالون، يا پروتستان هاي انگليسي، هركسي با هر عقيده ي مخالفي را اعدام مي كردند. لوتر، علم و فلسفه را به سخره مي گرفت و ارسطو را خوكي كثيف و
دروغ پرداز معرفي نمود. او از «كوپرنيك» كه نخستين عالم سرشناس در علم نجوم و هيئت بود، به عنوان يك ستاره شناس پست ديوانه ياد كرده است.
كالون هم كه دومين رهبر برجسته ي پروتستان هاست، در مورد دانشمندان و متفكرين عصر خود، مهربان تر از لوتر، نبوده است. كالون، اگرچه در شدت انتقاد و فحاشي نسبت به انديشمندان و علما، به گرد لوتر نمي رسيد، ليكن او هم در حيطه اقتدار خود به مخالفت با تفكر پرداخت و مخالفين و منتقدين را به بدترين شكل شكنجه نمود. او نيز چون پاپ و كليسا، مخالفين مركزيت زمين و چرخش خورشيد به دور آن را تكفير كرد.
رهبران جنبش پروتستان ها اگرچه در ابتدا، در مخالفت با كليسا، به حق تشخيص فردي، يعني بنيان آزادي مذهبي، تأكيد مي كردند، اما همين كه پايه هاي دين مورد نظر خود را مستحكم كردند، حق تشخيص را منحصر به خود دانسته و در كوتاه كردن دست مردم از اين حق، تلاش نمودند. تناقضي كه بدين ترتيب در گفتار و رفتار اين رهبران آشكار شد، به تضعيف قدرت آنها انجاميد؛ چرا مردم بايد از كليساي كاتوليك روم بريده و به مذهب جديد لوتري روي بياورند؟ اگر شورش عليه كليساي روم و امتناع از اطاعت پاپ، مبتني و متكي بر عنصر عقل است، پس لزومي ندارد كه نتيجه نهايي به اطاعت از لوتر يا كالون منجر شود، مگر اين كه متصل به وحي باشند.55
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
55. برگرفته از «تاريخچه ي كشمكش عقل و ديني»، توفيقالطويل، علي فتحي لقمان، صص 50-36.

 



خسته از مطربي براي تشكيلات پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 87

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه فردي ناشناس كه فرهاد تا به امروز او را نشناخته است، وارد محفل بهائيان شد و با ارائه دلايلي محكم اعتقادات واهي بهائيان را زير سؤال برد. فرهاد تصميم به عملي كردن نذر خود و رفتن به زيارت امام رضا(ع) گرفت، اما بهائيان به او اجازه سفر به مشهد را ندادند. مهتاب مشغول نوشتن يك رمان بود و از كتاب هاي مسلمانان نيز براي تكميل اطلاعات خود استفاده مي كرد. فرهاد به مخفي كاري هاي مهتاب مشكوك شد. ادامه ماجرا:
موارد ديگر نظير اينكه بعضي مواقع مي ديدم كتاب هايي را از من پنهان كرده و اوقاتي كه او نبود با جست وجوي فراوان، كتاب هايي را كه پنهان كرده بود پيدا مي كردم و از اينكه او كتاب هاي شهيد مطهري، قرائتي و سبحاني و. . . كه همه از كتاب هاي اسلامي است را مي خواند شك مي كردم و با تكرار اينگونه موارد يك شب از او پرسيدم:
«اين كتاب ها را از كجا آورده اي و دليل مطالعه آنها چيست؟»
جواب داد:
«طبق گفته هاي قبلي ام اينها را جهت مطالعه و تكميل رمان خود آورده ام و از روي آن نت برداري مي كنم و در كتابم آنها را به كار مي برم. »
گفتم: «پس بده ما هم كتابت را ببينيم كه چطور مي نويسي؟»
در حالي كه از اين حرف من بشدت مضطرب شده بود و گفت:
«خواهش مي كنم بگذار وقتي آن را تكميل كردم نشانت دهم؛ چون لطفش در اين است. »
اصراري نكردم اما كم كم پي بردم كه اخلاق او عوض شده مثلاً طرز لباس پوشيدنش به كلي عوض شده مثل سابق سر چيزهاي جزئي جنجال به پا نمي كند، مثل سابق با بهائيان آمدوشد و نشست وبرخاست ندارد و حتي دوست ندارد جلسه اي در منزل ما برگزار شود و اگر هم جلسه يا ضيافتي بر پا مي كرديم، بهانه هاي مختلفي مي آورد و نه تنها خودش شركت نمي كرد، بلكه غيبتش باعث مي شد كه من هم نتوانم در آن حضور يابم و همين امر باعث فرستادن پي درپي افراد از سوي تشكيلات و سؤال مبني بر عدم شركت ما در جلسات مي شد. كه هر بار با دلايل گوناگون علت عدم حضور خود را بيان مي كرد. مثلاً مي گفت:
«مريض بودم، يادم رفته بود، فرهاد دير آمد، نشد بياييم و. . . »
تا اينكه يك روز پنهاني بعد از خداحافظي و خارج شدن از منزل يواشكي دوباره برگشتم و تا پشت در هال آمدم. فهميدم در حال صحبت كردن با تلفن است. ابتدا حرف هايش برايم معمولي بود فكر كردم با يكي از افراد خانواده و يا دوستان بهايي اش صحبت مي كند. خواستم برگردم كه شنيدم گفت حاج آقا حتماً نيم ساعت ديگر به آنجا مي آيم تا مقداري سؤال كه در ذهنم به وجود آمده آنها را عنوان كنم. همين حرف باعث شد كه از پله ها پايين بيايم و خود را در گوشه اي از پياده رو قايم كنم تا بفهمم او به كجا مي خواهد برود. 02 دقيقه اي طول كشيد، همين كه ديدم در خانه باز شد، خيلي سريع به آن طرف خيابان رفتم، او سوار تاكسي شد و رفت. من هم بلافاصله ماشيني گرفتم و او را تعقيب كردم، فكر مي كردم ميدان امام پياده شود، اما با همان تاكسي به سمت خيابان آرامگاه رفت. مجبور شدم، من هم با همان ماشين به دنبال او بروم بالأخره ابتداي بلوار مدني پياده شد و بعد از طي چندين پله كه ورودي يك كوچه بود و طي كردن مسافت كمي از كوچه، سريع وارد ساختماني شد. با ديدن تابلوي سردر ساختمان، از تعجب خشكم زد؛ چون با ديدن تابلوي سازمان تبليغات اسلامي همدان برايم مشخص شد كه فردي كه مهتاب با او صحبت مي كرد مي بايست در همين اداره باشد. خواستم من هم وارد شوم، اما ترديد داشتم بروم يا نه؟ گفتم نكند با رفتن من و فهميدن مهتاب ديگر نتوانم پي به حقيقت ماجرا ببرم اما دل را به دريا زدم و وارد شدم. به محض ورود نگاهم با شگفتي روي تابلوهاي راهنماي ساختمان سه طبقه چرخيد: طبقأ زيرزمين بايگاني، طبقأ اول قسمت خواهران و طبقه دوم متعلق به برادران بود. وارد ساختمان كه شدم در يك لحظه همسرم را گم كردم، نام حاج آقايي كه نامش را صبح شنيده بودم نيز از يادم رفته بود، به همين خاطر خسته و مأيوس از در ساختمان بيرون آمدم. ناگهان فكري به خاطرم رسيد، برگشتم و گفتم، بالأخره همسرم به طبقأ دوم يعني قسمت خواهران رفته است، پس بايد او را در اين طبقه جست وجو مي كردم. ناگهان خانمي از يكي از اتاق ها بيرون آمد، من هم بلافاصله پرسيدم:
«ببخشيد خانم رفعتي، همسرم در اين ساختمان هستند؟!»
و او گفت: «چند لحظه صبر كنيد. »
و بعد از اندكي رفت.
بعد از مدتي آمد و گفت:
«خير، متأسفانه چنين خانمي با اين مشخصات اينجا نيست. »
لحظه اي خواستم بگويم:
«خواهر من، آخر من با چشم هاي خودم ديدم كه همسرم وارد اين طبقه شد. »
سكوت كردم و از در خارج شدم. از در كه خارج شدم، حال و هواي معنوي درون ساختمان مرا به ياد ديروزهاي گم شده ام انداخت، دوران خدمت كه با مسلمان شدن فاصلأ اندكي داشتم، دوراني كه در حسينيه ها با ياد حضرت اباعبدالله الحسين(ع) عزاداري مي كردم، لحظات حضور در مسجد و. . .
اما تمام وجودم به پرسشي بي پاسخ تبديل شده بود. همسرم به عنوان يك زن بهايي در ساختمان سازمان تبليغات اسلامي چه كاري دارد؟!
چرا آشكارا حضور او را از من پنهان كردند؟! و دهها پرسش ديگر در طول راه به اين مي انديشيدم كه همسرم نيز مثل من از مطربي براي تشكيلات خسته شده است. حقيقت اين است كه من هم به اميد ورود به فضايي پر از شور و شعور وارد گروه موسيقي شدم، اما سقف پرواز ما مطربي محض بود. آهنگ هاي مبتذل، اجراهاي ابتدايي فقط براي سرگرم كردن مشتي دختر و پسر كه بردور دايرأ بيهودگي حركت مي كردند و در زندگي به چيزي بجز غريزه جنسي و پول نمي انديشيدند. حاصل اين دوره براي من سرخوردگي محض بود بويژه آنكه حاصل اين بيگاري و مطربي چند طفل بي گناه سقط شده بود، اما از آنجا كه ما دلقك هاي سيرك تشكيلات بوديم، اصلاً برايشان مهم نبود كه ما هم آدم هستيم و احساس داريم. شاد مي شويم و رنج مي بريم. از چشم انداز آنها بايد بازيگران چشم و گوش بسته نمايش مسخرأ هرزگي جماعت براي جمع آوري پول باشيم. در همين خيال ها بودم كه خودم را در برابر خانه ام يافتم. به داخل رفتم و با دنيايي پرسش توي هال خانه نشستم. حدود دو ساعت بعد با صداي چرخيدن كليد، دريافتم كه همسرم بازگشته است، وقتي وارد هال شد با لكنت گفت:
«ببينم مگه تو مغازه نرفتي؟! پس اين وقت روز توي خانه چه مي كني؟!»
و من با ملايمت به او يادآور شدم: «نگرانت شدم، راستي كجا رفتي؟»
گفت: «كتابخانه چطور مگه؟!»
گفتم: «كدام كتابخانه؟»
گفت: «كتابخانأ دور فلكه فردوسي، كتابخانأ آزادي، مشكلي به وجود آمده؟»
همسرم نهايت تلاشش را مي كرد تا همه جملاتش را طبيعي و عادي بيان كند و در اين حال من هم انگشت روي نكتأ اصلي ماجرا گذاشتم و گفتم:
«مشكل كه نه، اما دلم مي خواهد با من رو راست باشي، بدين خاطر براي بار دوم صادقانه از تو مي پرسم: كجا رفته بودي؟ و در آنجا چه كاري داشتي؟»

 

(صفحه(12(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14